مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


دوشنبه، 20 آوریل 2026

خواب دیدم اتفاقی یه دسته از یادداشتای ک رسیده بود دستم و داشتم با هیجان می‌خوندمشون. یه بسته کاغذ کلاسور تمیز و تا نخورده بود. روی بعضیاش فقط سه چهار تا کلمه نوشته بود و صفحه سفید بود. بعضیا هم کاملا پر بود. لابلای بعضی از صفحه‌های شلوغ، یه گوشه‌هایی امضای منو زده بود و بعد از اسم و فامیلم یه بازی اضافه کرده بود، مثل «هوخشتره‌بازی» یا «مسخره‌بازی». انگار توی اون متن نقش منو بازی کرده باشه. توی خواب شبیه متنی بود که می‌تونست نوشتهٔ من باشه، اما تو بیداری مشخصه‌ای ازش یادم نیست. نکته جالب‌تر این بود که اون صفحه‌ها رو با خودنویس آبی نوشته بود و وسطاش رد اصلاح با جوهر پاک‌کن هم دیده می‌شد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 مارس 2026

حدود سال ۷۵، یه روز صبح تو راه اداره یه ماشین گشت پلیس جلوشو گرفته بود و کیفشو گشته بود. گفته بود قیافه‌ات مشکوکه و بالاخره یه چیزی ازت پیدا می‌کنم. بعدم سوارش کرده بودن و برده بودن کلانتری میدون نیلوفر. بعد از سوال و جواب و چیزی پیدا نکردن گفته بودن همینجا رو به دیوار وایستا تا صدات کنیم. گوشه کلانتری رو به دیوار، قاطی یه گروه در هم مجرم و بی‌گناه وایستاده بود تا ساعت هفت شب که بهش گفته بودن کاری نداریم می‌تونی بری. موبایل که نبود، از تلفن عمومی کنار میدون زنگ زده بود که برن دنبالش. نمی‌دونم چرا ما هم نشستیم تو ماشین و با حسین رفتیم. پنج نفر آدم بودیم تو یه رنو ۵. وقتی رسیدیم کنار میدون نیلوفر منتظر بود، صندلی جلو رو خالی کردیم که سوار بشه. نشست، صورتشو گرفت تو دستش و تمام راه گریه کرد. دوست دارم بدونم موقعی که خبر کوبیدن کلانتری نیلوفر بهش رسیده به چی فکر می‌کرده. ولی دوست ندارم ازش بپرسم، مبادا یادش رفته باشه و دوباره یادش بندازم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 مارس 2026

مهندس قصهٔ ما همزمان با انقلاب فرهنگی و تصفیهٔ اساتید، لیسانسشو گرفته بود و تازه بچه‌دار شده بود که به عنوان تکنسین آزمایشگاه استخدام دانشگاه شد. به مرور خودشو اثبات کرد و زمان جنگ بورسیه اعزام به خارج گرفت و اوایل دههٔ هفتاد با مدرک دکترا برگشت. بچه‌اش بعداً از سهمیه هیئت علمی استفاده کرد، از بهترین دانشگاه لیسانس گرفت، با رزومهٔ مناسب پذیرش گرفت و تو آمریکا درس خوند و مشغول به کار شد. بچهٔ مهندس قصهٔ ما، امروز با تمام قوا مشغول توجیه و سفیدشویی هر افتضاحیه که آمریکا و اسرائیل توی هر جنگی به بار میارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 مارس 2026

در آپارتمان رو باز کردم که برم بیرون. بوی سیگار توی راه‌پله پیچیده بود و یهو دلم عجیب تنگ شد. با خودم فکر کردم یعنی الآن کنار کدوم پنجره نشسته؟ پاشو انداخته روی پاش، سیگار لای انگشت و دست زیر چونه جمع شده تو خودش و به چی فکر می‌کنه؟ راهی هم ندارم که بهش زنگ بزنم و ازش خبر بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 مارس 2026

داستان آی‌کیوی بالای ایرانیا هم مثل ایرانی بودن همه مدیرای ناسا توهمه. واقعیت اینه که ملت ساده‌لوح و زودباوری هستیم. شعار ملی‌ ما باید همون «کره‌خر چرا نمی‌فهمی» باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 مارس 2026

شدیم قورباغه‌ای که آروم آروم پخته شد. حالا هم به تحریم و جنگ عادت کردیم هم کشته شدن چندهزار نفر تو خیابون، هم به نابود شدن زیرساخت شهری و کم‌کم بهداشتی و ضروریات بعدی. هر مرحله هم گفتیم طبیعیه، می‌خوان کمکمون کنن، دیگه از این بدتر که نمی‌شه. صد رحمت به قورباغه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:07 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 فوریه 2026

ترسم نرسی به مقصد ای بیچاره
کاین ره که تو می‌روی به قبرستان است

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:15 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 فوریه 2026

انگار یه ژن مادربزرگونه داشتم که فعال شده. افتادم به مربا پختن و شیشه ردیف کردن. از هفته پیش تا الآن به و آلبالو و سیب پختم. هیچ کس هم ندارم که براش سهم بفرستم. حتی تو خونه خودمون تنها مشتری مربا خودمم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 فوریه 2026

خواب دیدم مهمونی گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود. فامیل، دوست، آشنا، زنده، مرده، آدمایی که سال‌هاست با هم حرف نزدن، اونایی که مهاجرت کردن و دیگه کسی ازشون خبر نداره. همه اومده بودن و سرخوش مشغول بودن. مثل مهمونی‌های خونوادگی که از چهار پنج سالگی یادمه. هر طرف که نگاه می‌کردی چند نفر مشغول بگو بخند بودن. چند نفر داشتن دور یه میز رامی بازی می‌کردن. منم دور خونه بین این گروها می‌چرخیدم و تماشاشون می‌کردم و از همه‌شون انرژی می‌گرفتم.
ولی از یه طرف دیگه، دو نفر نیومده بودن و همش منتظرشون بودم و تا آخرش هم نیومدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 ژانویه 2026

صعب روزی
بوالعجب کاری
پریشان عالمی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 ژانویه 2026

اومدم بنویسم: «رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ می‌خونه بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…» دیدم شیش ماه پیش عین همینو نوشتم. پیرمردْ تکراری و دنیا تکراری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 ژانویه 2026

موهام بلند شده و سلمونی لازم دارم. اما آرایشگرم ایرانیه و اصلا توان ذهنی صحبت باهاش دربارهٔ این اوضاع رو ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 ژانویه 2026

خواب دیدم که دارم باهاش تلفنی صحبت می‌کنم. یعنی جدی جدی خواب شنیدن صدای عزیزامون رو می‌بینیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 ژانویه 2026

سی سال پیش یه همکلاسی داشتیم که فوتبالش خوب بود و ضرب شوت‌هاش زبانزد. یه زنگ تفریح که داشتیم تو حیاط مدرسه بازی می‌کردیم، دروازه‌بان تیم حریف که پریده بود تا شوت اون همکلاسی رو بگیره، افتاد روی آجری که جای تیر دروازه کاشته بودیم و دندونش شکست. بعد از اون ماجرا، گفت دیگه فوتبال بازی نمی‌کنم و حداقل تا وقتی توی یه مدرسه بودیم بازی نکرد. این روزا برام سواله که چی شد که اون پسر آروم سربه‌زیر که بابت یه اتفاق غیرعمدی حاضر بود اون طور به خودش سختی بده، تبدیل شد به این آدمی که الآن هست. که به عنوان مثال موفق دخالت آمریکا توی یه کشور دیگه، از لیبی اسم می‌بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:40 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 ژانویه 2026

کمربندا رو ببندیم. به نظر آشوب (chaos) داره شروع می‌شه و معلوم نیست بعدش چی در انتظارمونه، یا اصلا هستیم که بعدشو ببینیم یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 ژانویه 2026

نصفی از شب به جای خواب به این فکر گذشت که «اون که می‌خواست کمکم کنه، چرا اونقدر با قطعیت دستشو رد کردم؟» و این که آیا این الگوی رفتاری من با همه بوده یا برای اون آدم توی اون زمان و مکان یهو خودشو نشون داده؟ نصف دیگه شب به جلو و عقب کردن ذهنی کلمات همین متن. اسیر کلمه‌ها.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 دسامبر 2025

یه نتیجه تصمیم به گذشتن از روبیکن، ضربه‌های چاقویی بود که پنج سال بعد خورد. تاسی که انداخته می‌شه، مهره‌ای که حرکت داده می‌شه، حرفی که زده می‌شه، یه ماشین بزرگ رو‌ به حرکت درمیاره. سلسله تصمیمات و حرکات دیگه‌ای رو دنبال خودش داره که دیگه اختیارش دست اون نفر اولیه نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 دسامبر 2025

توی قطار متروی شلوغ شهر غریب نشسته بودم و به جمعیت نگاه می‌کردم. یاد اولین باری که توی شهر خودم سوار مترو شدم افتادم و ترکیب همسفرهام. یه بار دیگه بهم یادآوری شد که بازی روزگار چقدر عجیب و غیر قابل پیش‌بینیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:56 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 دسامبر 2025

نوشته اگه می‌خواین تو پنجاه سالگی سکته نکنین باید تو بیست سالگی مواظب تغذیه‌تون باشین. خب لامصب الآن باید بگی؟ ماشین زمانشو تو درست می‌کنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 دسامبر 2025

همینایی که الآن تو توییتر یهو یه نفر از چشمشون افتاده و ریختن سرش، سه سال پیش اگه همین حرفا رو ازت می‌شنیدن تیکه بزرگه‌ات گوشت بود. از همین موضوع دو تا نتیجه می‌شه گرفت:
۱- از گله و رفتار گله‌ای فرار کن.
۲- دیدی گفتم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:16 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 نوامبر 2025

اون قدر که جلوی آینه وقت گذاشتم که این سبیل قرینه بشه و نشد، می‌تونستم برم کنکور پزشکی بدم دکتر بشم و درمان سرطان رو پیدا کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 نوامبر 2025

به این فصل که می‌رسیم، دوست دارم واقعا خرس بودم. می‌رفتم یه گوشه‌ای پیدا می‌کردم و سه ماه می‌خوابیدم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:06 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 نوامبر 2025

درختی که تلخ است او را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوهٔ تلخ بار آورد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 اکتبر 2025

دری که کوبه ندارد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 آگوست 2025

امروز صبح بیدار شده می‌گه: «تصمیم گرفتم بزرگ شدم نویسنده بشم».

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:24 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 آگوست 2025

بله عزیزان. کهولت سن اینجوریه که یه روز صبح بیدار می‌شی می‌بینی یه ماهیچه‌ای که تا دیروز کار می‌کرد دیگه جواب نمی‌ده. بعد می‌ری پیش فیزیوتراپ، یه ورزشی بهت می‌ده که بقیه ماهیچه‌ها هم از کار می‌افتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 جولای 2025

شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پیش

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 ژوئن 2025

رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ می‌خونه «بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 ژوئن 2025

چندهزار کیلومتر دورتر نشستم و با صدای هر موتوری که از خیابون رد می‌شه یا حتی با صدای ماشین ظرفشویی، نگران حملهٔ جدید از جام می‌پرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 ژوئن 2025

از وقتی شکر ریحتن تو چایی رو قطع کردم، احساس می‌کنم نصف خوشی روزمره‌ام پریده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 2 ژوئن 2025

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود، ولیک به خون جگر شود

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 مارس 2025

دلتنگی‌های آدمی را
دلتنگی‌های آدمی را
دلتنگی‌های آدمی را
دلتنگی‌های آدمی…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 مارس 2025

اول خواب دیدم یه جای پرت چند نفر افتادن دنبالم که خفتم کنن و راه فراری ندارم. از خواب پریدم و به زور دوباره خوابیدم. این سری افتادم تو چاه آسانسور. دوباره از خواب پریدم. سری آخر یه جایی مثل سلف دانشگاه بودم که ساختمون آتیش گرفت و همه فرار می‌کردن. همه جا می‌سوخت و زیر دست و پا مونده بودم و نمی‌تونستم تکون بخورم. شانس آوردم صبح شد و ساعت زنگ زد وگرنه معلوم نیست بعدی چی بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 فوریه 2025

یادم نیست کی بود که تو معرفی خودش نوشته بود «در همه کارها ناتمام». حالا من باید بگم «در همه کارها متوسط». هیچ چیز نیست که توش خوب باشم، همش متوسط، متوسط‌‌الحال، متوسط‌المال، متوسط‌البال. این اون وضعی نیست که تو هجده سالگی برای این دوران خودم تصور می‌کردم. توی اوج امید (بخون توهم) بودم و فکر می‌کردم همه چیز ممکنه و قراره توی یک یا چند زمینه سرآمد معاصرین و چه بسا اعصار باشم. قرار نبود میان‌سال میان‌مایه باشم. حتی همین وضع فعلی هم احتمالا توهم این سن و سال باشه. بیست سال دیگه اگه زنده باشم، میام همینجا درباره امید به متوسط بودن و واقعیت دون بودن می‌نویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 نوامبر 2024

نشسته بود لب دیوارهٔ کوتاه باغچه‌اش. گفت به بچه‌ها بگو شب بمونن، پریوش تنهاس. همون سیستم همیشگی. هیچ وقت خودش حرفشو نزنه، همیشه یکی واسطه باشه براش. ولی آخه قربون شکلت، پریوش کجا بود؟ چند ساله که هیچ‌کدومتون نیستین؟ چند هزار سال؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 اکتبر 2024

صبح دوش گرفتم، لباس پوشیدم، پیاده رفتم سر کار. وقتی رسیدم شرکت لباسم خونی بود، اون قدر که از سه لایه لباس رد شده بود. اما هرچی روی تنم گشتم هیچ زخمی پیدا نکردم، بگو حتی یه دونه جوش که ترکیده باشه هم نبود. قشنگ عجیب‌تر از علم شده اوضاع.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 سپتامبر 2024

بهش می‌گم بیخودی گریه نکن، این چیزی نیست که بخوای براش ناراحت باشی. می‌گه تو نمی‌تونی تصمیم بگیری که من چه حسی داشته باشم!
یا اون دفعه داشتیم کنار رودخونه راه می‌رفتیم و از چیزایی که روی آب پیدا می‌شه می‌گفت. براش تعریف کردم که یه بار تو رودخونه دربند یه نوشابه دست‌نخورده پیدا کردیم و خوردیم. می‌گه تو نمی‌دونی آدم هرچی پیدا می‌کنه نباید بخوره؟ مگه دوپونت و دوپونطی؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 سپتامبر 2024

جای خالی آدما هیچ‌وقت پر نمی‌شه و قرار هم نیست پر بشه، فقط بهش عادت می‌کنیم. به حضور اون حفره سیاه بزرگ ترسناک که قرار نیست جایی بره. یه مدت وجودشو باور نمی‌کنیم، یه مدت وجودشو انکار می‌کنیم، یه مدت دست و پا می‌زنیم که از کنارش رد نشیم که چشممون بهش نیفته، آخر سر هم یه روز می‌رسه که قبول می‌کنیم که اونجاست و مطلقاً کاری از ما ساخته نیست. قبول می‌کنیم که خاطرات ما مثل یه برکهٔ قشنگ و آروم ته اون حفره است که ماهی‌ها توش شنا می‌کنن و دورش گل‌های قشنگی رشد کرده. و حد اختیار و هنر ما، بالانس لبهٔ حفره است: آرامش گرفتن از تماشای برکه بدون سقوط به ته حفره و هر بار بیشتر گردن کشیدن و تماشای بخش بزرگ‌تری از منظرهٔ اون پایین. و البته که حفر‌ه‌ها زیادن و هر کدوم کیفیت برکه و سختی بالانس متفاوتی با بقیه داره…

Needed elsewhere
To remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 آگوست 2024

بارها به خودم می‌گم کاش لال بشی این‌قدر هرچی به ذهنت رسید، سریع نگی. حالا خوبه آدم پرحرفی نیستم.
پ.ن. همیشه می‌گفت حرف رو اول هفت بار تو دهنت قرقره کن بعد بگو. نه خودش بهش عمل می‌کرد، نه من یاد گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 آگوست 2024

Some are born to sweet delight
some are born to sweet delight
some are born to endless night

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

باورنکردنیه که این همه مصیبت سر یه نفر بیاد، اما مصیبت راه خودشو پیدا می‌کنه…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 آگوست 2024

خواب در چشم خرم می‌شکند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:18 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 ژوئن 2024

به طور غیرمنتظره‌ای کورسوی امید دارم و برای خودم هم عجیبه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 می 2024

Letters I’ve written
Never meaning to send

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 آوریل 2024

همین‌طور که داشتم پاشنهٔ پام رو با سنگ‌پا می‌سابیدم، ایدهٔ یه داستان بلند به ذهنم رسید. تا دوشم تموم بشه طرح کلی داستان آماده شد و چندتا بخشش توی ذهنم نوشته شد. بعداً موقع خشک کردن در شیشه‌ای دوش، به این نتیجه رسیدم که کلاً دو نفر خواننده داره و بایگانی شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 آوریل 2024

خواب دیدم در زد و اومد تو. گفت دیدم همه هستین، دلم براتون تنگ شده بود، بلیط گرفتم اومدم.
کاش به همین سادگی بود.دل ما هم تنگ شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 آوریل 2024

گیر داده بود که یه ساعت می‌خوام که صبح زنگ بزنه که خودم از خواب بیدار بشم. شبا می‌ذاشت کنار بالش و قبل از خواب با دقت کنترل می‌کرد که همه چیزش تنظیم باشه. صبحا اما فقط سه چهار روز اول با زنگ ساعت بیدار شد. بعداً سریع صداشو قطع می‌کرد و دوباره می‌خوابید تا بریم سراغش و بیدارش کنیم. بعدتر دیگه کلا کوکش نکرد که صبح زنگ نزنه. حالا الآن یه هفته‌اس که اصلاً ساعت مربوطه غیب شده، هر چی هم می‌پرسم کجاست می‌گه نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 آوریل 2024

. تعداد چیزایی که دوست دارم یاد بگیرم اون‌قدر زیاده که فقط فرصت می‌کنم به هرکدوم یه نوک بزنم و بذارمش کنار.
: آدم عاقل به یه موضوع می‌چسبه و همون رو به یه جایی می‌رسونه.
.: نتیجه‌گیری برعهدهٔ خواننده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 آوریل 2024

یه پرزنتیشن پنج دقیقه‌ای لحظه آخر افتاد گردنم، هول هولکی یه چیزی سر هم کردم و گذشت. تا الآن سه نفر ارشد اومدن ازش تعریف کردن، منم هی با خودم تکرار می‌کنم «توطئه بزرگ در کار است».

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:48 نوشت.

همین پریروز بود که اولین دندونش داشت درمی‌اومد، کلافه بود و بدون این‌که بفهمه چه خبره زمین و زمون رو گاز می‌گرفت. حالا خوشحال و خندون دویده اومده که دندونم لق شده، می‌تونم بذارمش زیر بالش که پری دندون برداره و به جاش برام سکه بذاره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:32 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 مارس 2024

کاناله یه کلیپ یه دقیقه‌ای گذاشته، زیرش نوشته پارتی دانشجویی سال ۸۲. همه کامنتا هم درباره مدل لباس پوشیدن و سر و شکل مهموناس. بعد اون‌قدر همه چیز برای من آشنا و طبیعی بود که ناخودآگاه داشتم بینشون دنبال خودمون می‌گشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 مارس 2024

جوگیر شدم رفتم کتاب صوتی کلیدر خریدم، ۱۱۶ ساعت. کی می‌خوام شروع کنم و کی تموم بشه خودمم نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:14 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 مارس 2024

For every battle there’s a scar
Telling the story who you are

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:52 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 مارس 2024

یه کم دیلی شوی جان استوارت دیدم و دوباره بهم یادآوری شد که چقدر کارش عالیه و چقدر حیف که زیاد کار نمی‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 فوریه 2024

باربی از اون فیلما بود که آخرش بیشتر از جواب، سوال برای آدم می‌مونه. مثلا: این چی بود من دیدم؟ یا: چرا این‌قدر معروف شده بود؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 فوریه 2024

یه دفتر گرفته دستش راه می‌ره و می‌پرسه فلان کلمه چه جوری هجی می‌شه که تو دفترش بنویسه. می‌گه می‌خوام قصه بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:17 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 فوریه 2024

از صبح هر بار که چایی ریختم و رفتم سر کامپیوتر، این همکارم یه ایده جدید به ذهنش رسیده و از بس حرف زده چاییم یخ کرده. این دفعه بیاد سراغم همون لیوانو روی سرش خالی می‌کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:00 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 31 دسامبر 2023

خیلی سال پیش، با یه گروه از هم‌دانشگاهی‌هاشون که من ندیده بودم رفتیم شمال. یکیشون یه پسر هم‌سن من داشت که قاعدتا انتظار می‌رفت توی اون چند روز با هم جور بشیم. اما هیچ حرف مشترک، هیچ علاقه مشترک، هیچ تجربه مشابهی نداشتیم. از هر راهی که سعی می‌کردیم یه موضوع مشترک برای تعامل پیدا کنیم، به دیوار می‌خورد و در نتیجه اون چند روز خیلی سخت گذشت. تا جایی که سال بعدش که قرار شد باز با اون گروه بریم شمال با اکراه رفتم و بعد دیدم اون اصلا نیومده. امروز فهمیدم که بهنام چند هفته پیش مرده و به طرز غیرمنتظره‌ای ناراحت شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 دسامبر 2023

یهو بی‌مقدمه و خیلی کژوال گفت بابای فلان هم‌کلاسیش تو یه کشور دیگه زندگی می‌کنه و فلانی تاحالا باباشو ندیده. بعدم رفت سر ادامه بازیش. خب بچه من الآن با این اطلاعات چیکار کنم؟ خودم کم فکر و خیال داشتم، حالا بشینم غصه بچه مردمم بخورم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:06 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 دسامبر 2023

اون پیرمرده هنوز کارتنای اسباب‌کشی رو باز نکرده. یه تلویزیون و یه مبل عمود به هم گذاشته، شبا می‌شینه لبهٔ مبل و با گردن چرخیده تلویزیون می‌بینه. نماد تنهایی و بی‌انگیزگی یا ناتوانی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 دسامبر 2023

سن الآن من که بود، من دانشجو بودم. پیرچشمی دو سه سال دیگه شروع می‌شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 دسامبر 2023

هععععی. برای سفر کاری یه هفته‌ای، کلی دفتر و دستک آوردم و برنامه‌ام این بود که عصرا فقط بنویسم. اما همکارای علافم تا دیر وقت کار می‌کنن و تا بوق سگ تو خیابون وقت تلف می‌کنن و منم مجبورم پابه‌پاشون برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:33 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 نوامبر 2023

اگه صابر راستی‌کردار و فونت وزیر نبودن، اینجا و نصف محتوای فارسی اینترنت هنوز روی فونت داغون تاهوما بود. من از نزدیک نمی‌شناختمش، اما می‌دونم دنیا بدون همچین آدمایی حتماً جای بدتریه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 اکتبر 2023

فکر کردم کاری نداره، کافیه دفتر سال ۸۲ رو پیدا کنم، ببینم روز مردن ویگن چیکار کردم. کل مهر و آبان ۸۲ سه تا یادداشت هست: اول مهر، ۲۷ مهر، ۲۶ آبان. آخری با «مثل سگ پشیمونم که این دو ماه چیزی ننوشتم» شروع می‌شه. پس سرنوشت محتوم داستان ویگن و پل صدر هم فراموشیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 اکتبر 2023

یه خاطره محوی دارم که روزی که خبر مردن ویگن اومد، با یه سری از دراکل از دانشگاه با ماشین یکی از بچه‌ها رفتیم، بالای پل صدر پیاده شدیم و از شریعتی پیاده برگشتیم پایین. یه نفر سرحال نبود و توی مسیر سعی می‌کردیم با ترکیب نصیحت و مسخره‌بازی، از اون حال بکشیمش بیرون. اما یه جای این خاطره می‌لنگه، چون یادم نمیاد کسی مسیر خونه رفتنش از صدر باشه که بخواد سر راه ما رو پیاده کنه. حالام که می‌گن خبر ویگن مال بیست سال پیش بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 اکتبر 2023

آژیر قرمز که می‌زدن، می‌دویدیم می‌رفتیم زیرزمین. اگر شب بود، چراغ روشن نمی‌کردیم. با نور شمع یا یه چراغ‌قوه کوچیک می‌رفتیم که به خیال خودمون توجه خلبانی که قرار بود بمبشو بندازه، جلب نشه. یه ساختمون دوطبقه قدیمی بود با یه زیرزمین که همه گوشه‌ها و همه ساکنینش آشنا بودن. اما یه شب که بدو بدو و نفر اول داشتم می‌رفتم پایین، وسط پله‌های زیرزمین یهو بد ترسیدم. هنوز نمی‌دونم چی دیدم یا متوجه چی شدم که به اون شدت ترسیدم. اما حس اون ترس هنوز یادمه. لرز، جیغ، گریه. حتی واکنش بزرگ‌ترها یادمه که می‌فهمیدم تا اون وقت چنین رفتاری ندیده بودن و متعجب و نگران بودن.
این روزا با فیلمای این بچه‌های ترسیده، بهت‌زده و لرزون که از بمبارون خونه و محله زنده موندن، برمی‌گردم وسط اون راه‌پله. لعنت به همتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 اکتبر 2023

لباس تمیز اتوکشیده ندارم که فردا بپوشم برم سر کار، عوضش زده به سرم نشستم داستان شهناز و ممدآقا می‌نویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:03 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 اکتبر 2023

پیرمردی که هفته پیش به آپارتمان اون طرف خیابون اسباب‌کشی کرده، وسط جعبه‌های بازنشده وایستاده. دستاشو کرده تو جیبش و خیره شده به یه گوشه. نیم ساعتی هست که تو این وضع مونده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 سپتامبر 2023

آخرین بار همین پنج ماه پیش دیدمش که داشت خداحافظی می‌کرد که بره یه شهر دیگه. قبراق، سرپا، خوش‌قیاقه و خوش‌پوش، پا به پای دوتا بچه کوچیکش می‌دوید. بعد اسباب‌کشی متوجه شده سرطان داره و متاستاز هم داشته. شیش بار شیمی‌درمانی کرده و دو هفته دیگه هم جراحی داره. عکس جدیدش قابل تشخیص نبود برام. واقعا ترسناکه که زندگی می‌تونه تو این مدت کوتاه اینجوری زیر و رو بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 سپتامبر 2023

به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:50 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 آگوست 2023

لمی تو تمام طول آهنگ با لحن خشن و عصبانی می‌خونه، اما اون never on your side آخرش حس حسرت داره. واقعا چرا؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 17 آگوست 2023

اگه یه روز بخوام دربارهٔ تجربهٔ خواجه نصیر داستان بنویسم، می‌دونم فصل اول و آخر باید مال کدوم کاراکتر باشه. در مورد وسطش اما هیچی نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 آگوست 2023

تنها جایی که از عنوان دکتر استفاده کردم، روی کارت اتحاد ستاره‌ای (Star alliance) بوده. ماه پیش وسط پرواز به بلغارستان، یکی از مسافرا حالش بد شده بود و تو هواپیما دنبال دکتر می‌گشتن. شانس اوردم که اون پرواز عضو اتحاد نبود و کسی از ادعام خبر نداشت، وگرنه لابد باید کلی توضیح می‌دادم و مسخره خاص و عام می‌شدم. باید همون یه دونه عنوانم از اطلاعاتم پاک کنم که بین زمین و آسمون استرس نگیرم و مجبور نباشم زیر صندلی هواپیما قایم بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 جولای 2023

دو جور خواب ترسناک داریم. نوع اول، توی خوابْ ترسناکه. چیزی می‌بینی که توی بیداری ازش می‌ترسی، از خواب می‌پری، متوجه می‌شی که خواب دیدی، می‌دونی چرا ترسناک بوده، سعی می‌کنی بهش توجه نکنی و می‌خوابی. اما توی دومی، چیز ترسناکی نمی‌بینی. یه خواب معمولیه که صبح خاطره نصفه نیمه‌ای ازش مونده. شاید حتی توی خواب ازش لذت هم برده باشی. اما توی بیداری، مواجهه با اون چیزی ته ناخودآگاهت که باعث شده همچین خوابی ببینی، می‌ترسوندت. و این دومی خیلی بدتره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:35 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 ژوئن 2023

کسی که می‌گه هرچی بشه دیگه بدتر از این نمی‌شه، باید زد تو دهنش. همیشه، همه چیز قابلیت بدتر شدن داره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:42 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 می 2023

واقعاً ۱۲ سال؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:57 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 می 2023

خواننده داشت از غم معشوقی که دیگه قرار نبود هیچ‌وقت ببیندش می‌خوند، من تمرکز کرده بودم روی متن شعر که از نشونه‌ها بفهمم معشوق مرده یا ترکش کرده. بعد به خودم اومدم و دیدم فرقی به حالش نداره، چون در هر دو حالت سوگ داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 می 2023

پولا رو دادن، کاغذا رو امضا کردن، بعد می‌گن می‌شه کلیدا پیش خودتون بمونه، پس‌فردا بگیریم؟ دید داریم متعجب نگاهش می‌کنیم، توضیح داد که آخه چک کردیم، پس‌فردا خوش‌یمنه. این حالا جوون و تحصیل‌کرده‌شون بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 می 2023

Everything changes, it all stay the same
Everyone guilty, no one to blame
Every way out, brings you back to the start
Everyone dies to break somebody’s heart

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 آوریل 2023

همیشه به چشم مظنون دیده می‌شیم. تو ایران چون اون جوری نبودیم که دوست داشتن، مظنون بودیم. اینجا چون خارجی‌ایم مظنونیم. پدر و مادرمون مظنونن که بیان و برنگردن. ما که بریم ایران تو فرودگاه سین جیم می‌شیم چون مظنونیم. همین‌جوری روزمره ازمون انرژی گرفته می‌شه چون باید دائم خودمونو ثابت کنیم. تا کی می‌شه تحمل کرد و سالم موند؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 مارس 2023

صبح بیدار شده گفته یه چشمم نمی‌بینه. رفتن دکتر، گفته عصب بینایی از بین رفته و اون یکی چشم هم کم کم به همینجا می‌رسه. مام که کارمون و کاربردمون شده غصه خوردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 مارس 2023

از گشتن تو سوپرمارکت خوشش میاد. اگر چیزی هم نخره بازم از پیدا کردن و بررسی جنسای عجیب و غریب از گوشه و کنار دنیا خوشحال می‌شه. دو سه ماه بود که هر وقت می‌رفتم خرید یه چیزایی رو نشون می‌کردم که وقتی اومد نشونش بدم. حالا از وقتی بهش ویزا ندادن دیگه حوصله خرید روزمره هم ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 مارس 2023

صیح تو راه مهدکودک همینجور که داشت غر می‌زد و یواش میومد، گفت: خسته‌ام، دیشب کم خوابیدم، تا قصه تموم شد صبح شده بود.
فکر کنم بیست سال هست که همچین تجربه‌ای نداشتم. اصلا یادم رفته بود که همچین حسی هم وجود داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 مارس 2023

بر پدر پدرسگتون لعنت. بیچاره ما که از هر طرف گیر یه مشت عوضی افتادیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 فوریه 2023

یه دانشجوی مستر داریم، روزی که اومد گفت چمدونم توی پرواز گم شده و شرکت هواپیمایی هنوز نتونسته پیداش کنه و لباس درست حسابی ندارم. حالا از همون اولش هر روز یه لباس جدید می‌پوشه ولی می‌گه چمدونم هنوز پیدا نشده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 فوریه 2023

دفتر سال ۸۶، ۸۷ نیست و هیچ عقلم کار نمی‌کنه که کجا ممکنه باشه. یه چیزایی توش هست که لازمشون دارم و جزئیاتشون داره یادم می‌ره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:35 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 فوریه 2023

یه بار که خونه‌شون بودیم، داشت خاطرهٔ یه سفر خارجش رو می‌گفت که توی بار یه خانومی بهش گیر داده و این حلقه روی دستشو نشون داده تا طرف بیخیالش شده. اتفاقا همون روز به یه نفر معرفیم کرد که پیشش مشغول به کار شدم و با اون تجربه تونستم دو بار دیگه کار عوض کنم. دو سه سال بعد، یه روز تو شرکت جدید، همکارا که نمی‌دونستن می‌شناسمش مشغول صحبت بودن. یکی یه چیزی درباره‌اش گفت، دومی پرسید همونی منشیش زن دومشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 فوریه 2023

می‌گن یکی از دلایلی که سالینجر دیگه داستاناشو منتشر نکرده، برخورد منتقدا با آخرین داستان منتشرشده‌اش، Hapworth 16, 1924 بوده. باید بگم که هرچی گفتن درسته و خرس گنده الکی خودشو لوس کرده. تمام مدت خوندن داستان داشتم به زور خودمو هل می‌دادم که تموم بشه، نصفه رو دستم نمونه، شاید بالاخره خوب بشه. اما واقعا ناجور بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 ژانویه 2023

واقعا چرا تو این اتاق جلسه بوی جوراب و گلاب میاد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:07 نوشت.

اون کتابای دیگه که گفتم، چهار تا کتاب حامد اسماعیلیون بود که توی ایران چاپ شدن. قبل از سال ۹۸ نمی‌شناختمش، بعدا کنجکاو بودم که ببینم چی نوشته ولی فرصت نبود و دسترسی به کتابا نداشتم. بعد از شهریور امسال بیشتر کنجکاو شدم و بالاخره موقعیت جور شد که همه رو بخونم.
اولیشون که خوندم دکتر داتیس بود. متن خوب و روون و روایت خوب. اما خود داستان به نظرم کشش کافی نداشت. یعنی خیلی اصراری نداشتم که بدونم بعدش قراره چه اتفاقی بیفته. مخصوصا به خاطر جایزه گلشیری انتظارم بیشتر بود.
کتاب دوم، آویشن قشنگ نیست بود که اولین کتابیه که منتشر کرده. مجموعه شیش‌تا داستان کوتاه به هم مرتبط که هم تک تک و هم کنار همدیگه، خیلی خوب بودن. هر داستان درباره یه نفر بود. این شیش نفر زمان بچگی توی یه کوچه زندگی می‌کردن و همسایه بودن که همین نخ، داستانا رو به هم وصل می‌کرد.
سومی گاماسیاب ماهی ندارد بود. از اینم خوشم اومد. سه تا داستان موازی تقریبا مستقل پیش می‌رفتن و بعد از جا افتادن، آخر کتاب به هم رسیدن. این دفعه، به جز نثر و روایت، کشش داستانی هم داشت. چیزی درباره جنبه‌های سیاسی کتاب نمی‌گم، اما برام عجیب بود که توی ایران چاپ شده.
آخرین کتاب هم قناری‌باز بود. دوباره مجموعه داستان، اما این بار مستقل از همدیگه. این یکی واقعا بد بود. آخر همه داستانا به خودت می‌گی خب که چی؟ اما کتاب یه نکته جالب شخصی برای من داشت. دو تا از ایده‌هایی که تو ذهنم زیاد باهاشون بازی می‌کنم و همیشه دوست داشتم درباره‌شون بنویسم، توی یکی از داستانا با هم ترکیب شده بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:04 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 ژانویه 2023

رفتم دم رسپشن شرکت. اول باهاش انگلیسی حرف زدم، بعد دیدم اسمش ایرانیه، به سوئدی بهش گفتم می‌خوای فارسی حرف بزنیم؟ بدبخت قاطی کرد، هیچ جمله‌ای رو نتونست به یه زبون تموم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:02 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 ژانویه 2023

اومده یه سری حرکت ژانگولر می‌کنه و می‌گه امروز تو مهدکودک باله یاد گرفتم.
– به به، اینا رو کی یادت داده؟
= خودم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:54 نوشت.

احتمالا تنها حرف جا موندهٔ گفتنی از این چند ماه، کتابا باشن. فعلا سه تاشون اینجا باشن. چهارتا دیگه هم بودن که به نظرم بهتره با هم و تو یه پست جدا درباره‌شون بنویسم.
* The buried giant: طبق معمول ایشی‌گورو، دوستش داشتم. همیشه با مضمون خاطره، بازی می‌کنه اما این بار حافظه و خاطره، خود موضوع اصلی داستان بود. این که اصلا خوبه که خاطره داشته باشیم یا بد. خیلی هم آروم و یواش می‌ره سراغ این موضوع، جوری که از شروع داستان انتظار همچین جهتی نیست. آخر داستان هم دوست داشتم. خیلی غیرمنتظره و حساب‌شده، برمی‌گرده سر جایی که فکرشو نمی‌کنی. همش به خودت می‌گی نه قرار نبود اینطوری بشه، اما واقعیت اینه که نتیجه محتوم همین بود، فقط نمی‌خواستی ببینیش.
* عزاداران بیل: مجموعه داستان کوتاه که هم تعریف زیاد ازش شنیده بودم و هم به خاطر داستان گاو و فیلمش، کنجکاو بودم که ببینم چیه. چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که همه داستان‌ها توی یک روستا و بین کاراکترای مشترک اتفاق می‌افتاد اما چون هرکدوم از داستان‌ها سبک خودشو داشت، گیج می‌شدم و نمی‌تونستم تصور درستی از کاراکترا داشته باشم. داستان اول و دوم، ماورایی و ترسناک بودن. بعدی‌ها یه مقدار واقع‌گراتر بودن و حتی یه داستان طنز هم بینشون بود. در مجموع از نیمه دوم کتاب راضی‌تر بودم.
* سه کتاب: سه تا مجموعه داستان کوتاه اول احمد محمود. تو مقدمه کتاب، پسر نویسنده گفته اینا کارای اول بابام بوده و خودش دوست نداشته دوباره منتشر بشن، اما حالا که مرده ما منتشر می‌کنیم و امیدواریم ازمون راضی باشه. و خب تابلو بود که چرا دوست نداشته دوباره منتشر بشن. داستان‌های اول نویسندهٔ تازه‌کار که هنوز در حال آزمایشه. بهتر شدن کارش به مرور زمان مشخص بود. اما برای من که اولین کتاب محمود بود که می‌خوندم، شروع خوبی نبود. شاید اگه خواننده پروپاقرصش باشی، خوندن این داستانا مزه دیگه‌ای داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:55 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 ژانویه 2023

برای منی که نامه نوشتنش رو دیده بودم، وقت و علاقه‌ای که صرف می‌کرد، دوباره و چندباره نوشتنش، توجهش به جزئیات، تسلطش به اعداد و ارقام،… همه رو دیده بودم، دیدن وصیت‌نامه‌اش پر از علامت سوال بود. روی کاغذ چرک‌نویس دم دستی و با مداد، متنی که نه مقدمه داره و نه موخره، نه تاریخ و نه امضا، اون خطی که سرسری با پاک‌کن پاک کرده ولی هنوز راحت قابل خوندنه.
یعنی اینو کِی نوشته؟ تو چه شرایط جسمی و ذهنی بوده؟ به چی فکر می‌کرده که اینقدر با عجله نوشته؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 ژانویه 2023

حرفی هم مونده تو این روزگار؟ مهمه؟ خودم که دیگه بی‌حس شدم. روزا فقط میان و می‌رن. حتی دوره symphonic/power metal اخیر دو سه روز بیشتر طول نکشید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 ژانویه 2023

XL!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 دسامبر 2022

عجیبه که از یه روزی بیست و یک سال گذشته باشه. یعنی اون‌ روز به لحظه تولدم نزدیک‌تر بوده تا الآن. درک اعداد گاهی خیلی سخته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:11 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 دسامبر 2022

آخرین تصویرش هم شد اون شبی که روی تخت به پهلو دراز کشیده بود، نمی‌‌تونست صحبت کنه و لباشو غنچه می‌کرد. کاش این طرف خط، من تو خیابون تاریک نبودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 دسامبر 2022

یادآوری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:34 نوشت.

هیچ‌وقت جمعه عصر به هوای این‌که دوشنبه صبح برمی‌گردی و ادامه می‌دی، فانکشنی که داری می‌نویسی رو نصفه ول نکن. دوشنبه صبح چیزی یادت نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:29 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 نوامبر 2022

گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ
باخته و برنده‌مون هیچ…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 نوامبر 2022

هرچی می‌خوام جلوی خودمو بگیرم که یه میلیارد نفرو استریوتایپ نکنم، باز این دوتا یه کاری می‌کنن که عصبانیم کنن. اعصابم رسیده به مرحله دایی‌جان و «توطئه جنایت‌کارانه مرد خبیث پای نسترن بزرگ من»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 نوامبر 2022

گزارش نوشتن روی دیتایی که نداری خیلی کار سختیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 اکتبر 2022

به استاد زمان‌بندی اشتباه تصمیمات اقتصادی سلام کنید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 اکتبر 2022

تو خواب، بیست سال پیش بود و داشتم با یه نفر صحبت می‌کردم. سعی می‌کردم از خودم دفاع کنم و بابت اتفاقی که پیش‌بینی می‌کردم هشدار بدم. هم‌زمان داشتم آشپزخونهٔ فعلی رو مرتب می‌کردم. یه تپه خاکه‌قند ریخته بود روی تختگاهی و سعی می‌کردم با یه دست از لبه بریزم توی دست دیگه و ببرم بریزم توی سطل. اما بیشتر پخش می‌شد و روی زمین می‌ریخت و همه جا کثیف‌تر می‌شد.
استعاره نظافت ناموفق مشخص بود. داشت بهم می‌گفت این صحبت نتیجه‌ای نداره. هرچی بیشتر بگی بدتر می‌شه. اما موضوع، موضوع بیست‌سال پیش نیست. اون مکالمه و اون نظافت، تاکید مضاعف روی شرایط فعلی بود که هر صحبتی و نظری بی‌فایده‌اس و با برچسب و هجمه مواجه می‌شه. ساکت می‌شینم و نگاه می‌کنم. اینم اینجا یادگار باشه، به امید این‌که پیش‌بینیم غلط از آب دربیاد و بابت همین سکوت مواخذه نشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:43 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 اکتبر 2022

چقدر Face it alone خوب بود و چقدر با حال این روزا هماهنگ بود. چطور زودتر منتشر نشده بود؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 اکتبر 2022

این روزا آیدین درونم دوست داره یه کنجی اون گوشه موشه‌های ذهنم پیدا کنه، بره همونجا بشینه، زانوهاشو بغل کنه و ساکت و آروم خیره بشه به دوردست و به هیچی فکر نکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:41 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 سپتامبر 2022

چی می‌شه؟ نمی‌دونم. اما به هرحال چهار پنج سال آینده جالب نیست به نظرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 سپتامبر 2022

با این که هشت سال طولش داد، اما هیلاری منتل قبل از مردن داستانشو تموم کرد. آقای به اصطلاح مارتین، به خودت بیا مرد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 31 آگوست 2022

دم صبح با تصویر پنج‌تا میخ جاحوله‌ای خونه شمال از خواب پا شدم. توی حموم طرف حیاط پشتی. با شکل دقیقشون و ترتیب جاگیریشون. معلوم نیست چرا یه موقعی تو عمرم اینقدر با دقت بررسیشون کردم که یادم مونده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 آگوست 2022

می‌نشستم شرح مناسک تدفین می‌خوندم و تو ذهنم تصور می‌کردم. آدما رو می‌چیدم اون جایی که حدس می‌زدم بودن. رفتارشون رو تصور می‌کردم. بارها. روزها. چی بود؟ سوگواری از دور؟ اونایی که اونجا بودن هم بعدش اینقدر بازسازی می‌کردن تو ذهنشون؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 آگوست 2022

– حالش چطوره؟
= مثل روزای آخر م.
چیکار باید کرد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:28 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 آگوست 2022

هی می‌پرسه برنامه‌ات برای آینده چیه، مثل بختیار می‌گم بنده در جای خودم راحتم. باز می‌گه می‌خوام فلان و بهمان پروژه رو تو ببری جلو. امروز قرار بود همین داستان رو تو جلسه پروژه اعلام کنه، ساعتش یادم رفت، وقتی رفتم تو جلسه که همه رفته بودن. همینو می‌خواستی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 آگوست 2022

از دیروز همش حس می‌کنم یه کار نکرده دارم، یا یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتم. اما یادم هم نمیاد که چی ممکنه باشه. دارم خل می‌شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 آگوست 2022

گفت دوست دارم اندازه (هم‌سن) تو بشم. من رفتم تو فکر که وقتی اندازه من بشه، احتمالا نیستم که ببینم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 آگوست 2022

یه چیزی آنلاین خریدم که معلوم نیست چرا یه هفته‌اس تو یه شهر بین راهی تو انبار پست گیر کرده. دیشب که اخبار گفت یه منظقه صنعتی تو اون شهر آتیش گرفته، یه ساعت داشتم زور می‌زدم که روی نقشه فاصله آتیش‌سوزی تا انبار پست رو پیدا کنم. آخرشم چیزی عایدم نشد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:06 نوشت.

وقتی پنج سال روی جنبه‌های مختلف یه مساله مرکزی کار می‌کنی، کم کم یه جایی می‌رسه که شباهت‌ها و ارتباط‌های این جنبه‌های مختلف ظاهرا بی‌ربط رو می‌بینی و می‌تونن قسمت‌های خالی همدیگه رو پر کنن. حتی دیده شده که اون لحظه مردم لخت و یافتم یافتم‌گویان از حموم بپرن بیرون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:55 نوشت.

دربارهٔ Oceanborn می‌گن که تو یه مدرسه ضبط شده و

We were all such amateurs when it came to recording. We didn’t really know what we were doing, so we were just experimenting with a lot of different things.

باورش سخته که یه چیزی مثل Gethsemane، نتیجهٔ این شرایط باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:42 نوشت.

تولیدکننده‌های شلوار جین اگر اینقدر به فکر بیشینه کردن سودشون نبودن، یه فکری به حال تقویت خشتک می‌کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 جولای 2022

«همین چهار روز پیش فکر می‌کردم چقدر عجیب که من فاک آپ نشدم که سه روز پیش بعد از اینکه مغزم این خاطرات شیرین رو از آرشیو درآورد یادم انداخت که فاکدآپ شدم. چه فاکد‌آپی.»
لینک

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:16 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 جولای 2022

انگار هیجان سرسرهٔ مهدکودک کم بوده. امروز می‌بینم خودشون یه چاله پایینش کندن که هرکی روش سر خورد بعد بیفته اون تو. بهش می‌گم خب خطرناک نیست؟ می‌گه: نه. الیوت افتاد توش خیلی خوشش اومد، فقط یه کم دردش گرفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 جولای 2022

یه برنامه تلویزیونی راه افتاده به اسم Naked attraction. پنج شیش نفر لخت مادرزاد تو استودیو می‌رن پشت پرده. پرده مرحله به مرحله بالا می‌ره و یه نفر هم که دنبال پارتنر می‌گرده تو هر مرحله درباره بدنشون نظر می‌ده و یکی از پشت پرده‌ای‌ها رو حذف می‌کنه تا بالاخره یه نفر بمونه که با هم برن دیت. حتی تا مرحله آخر صحبتی هم نباید بینشون رد و بدل بشه. بعد از دیت هم باهاشون مصاحبه می‌کنه که ببینه دوست دارن با هم ادامه بدن یا نه. تا اینجا که هیچ‌کدوم این سوئدیا که یه شهرتی هم تو وان نایت استند دارن (راست و دروغش گردن خودشون) نخواسته با طرف بره دیت دوم و بعد از اون دیت اول هم با همدیگه خداحافظی کردن و هر کدوم رفته خونه خودش.
پ.ن. اینا رو که معرفی می‌کنه، هر کدوم برای خودش کار و زندگی داره. نمی‌دونم فردای برنامه چه جوری تو چشم همکاراشون نگاه می‌کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

حالا ما بچه بودیم، باغ وحش تهران از جردن جمع شده بود و می‌دونستن رفته یه جایی تو کرج، ما بچه‌ها رو برداشتن که ببرن باغ وحش. کنار اتوبان کرج از یکی آدرس پرسیدن، اونم یا بلد نبود یا هرچی، ما رو فرستاد همین کاخ مروارید که الآن خالی و مخروبه افتاده. سرپا و سرزنده. حتی تو حافظه من یه محوطه بزرگی توش بود که پرنده داشت و یه حوض داخلی بود که پر ماهی بود. نمی‌دونم کجای راه، کی تصمیم گرفت که به این روز بندازتش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 جولای 2022

متاسفانه اصلا یادم نیست دمپایی شرکتم کجاست. اون عادت پسندیده هم باید دوباره احیا بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.

به اندازه کافی از دورکاری مطلق فاصله گرفتیم که دوباره بساط چایی خودمو راه بندازم و از شر چایی کیسه‌ای خلاص بشم.
پ.ن. قدم بعدی: ساقه طلایی.

Teacup

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 جولای 2022

جای خالی سلوچ تموم شد. با این که معلوم نیست حضورش چه جور حضوری بوده، جای خالیش تو تمام طول کتاب محسوس بود. غم و رنج تو سرتاسر کتاب جوری پخش بود که فرصت نفس کشیدن برای خواننده نبود. چندتا از صحنه‌های استیصال کم‌نظیر بودن. اما کتاب خوب تموم نشد. در مجموع به جز صفحه آخر کتاب، مابقیشو دوست داشتم. پایان باز به نظرم مناسب‌ترین انتخاب برای چنین داستانی بود، اما یه رگه‌هایی از ستوان پاول (کلافگی و بی‌حوصلگی نویسنده برای تموم کردن داستان) توش بود که تو ذوق می‌زد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:49 نوشت.

انگار همین دیروز بود که پوشکشو باز کرده بودن که هوا بخوره، روی تخت بازی می‌کرد، معلق می‌زد و قهقهه می‌زد. بهش می‌گم ببینمت. می‌گه :تازه رفتم سر کار، با پولای کارم میام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.

توالت هواپیما قدیما بزرگ‌تر بود. اقلا این‌قدر تنگ نبود. من بزرگ شدم یا بیشینه کردن درآمد تا اینجا هم نفوذ کرده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 ژوئن 2022

اون‌قدر‌ هوا گرمه که چایی سرد نمی‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 ژوئن 2022

رفتم ادکلن خریدم، طبق معمول یه مشت اشانتیون ریخت تو کیسه. اومدم خونه می‌بینم یکیش کرم ضدپیری مردونه‌اس. پیر خودتی و هفت جدت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:12 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 ژوئن 2022

همیشه کارش همینه. یه جلسه نیم‌ساعته می‌ذاره تو تقویم، بعد که رفتی تو جلسه تا جایی که بتونه نگهت می‌داره. این سری گذاشته بود از یازده و نیم تا دوازده. بهش گفتم خوبه، مخصوصا که من باید راس ۱۲ برم جایی. تغییرش داد به ده تا یازده و نیم، بدون این‌که به روش بیاره که یهو زمان موردنظرش سه برابر شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 ژوئن 2022

تهش کجاست؟ چرا نمی‌تونیم یه دقیقه دغدغه نداشته باشیم؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:39 نوشت.

سالی دو بار آموزش ایمنی داریم و هربار کلی تاکید روی تجهیزات و ایمنی دکل‌بند هست. حتی اونی که پایین دکل منتظر می‌مونه هم باید اقلا کلاه داشته باشه. حالا این آموزش هیچ ربطی هم به کار من که تمام سال پای کامپیوتر نشستم نداره. اما هربار یاد ده دوازده سال پیش می‌افتم که تو ایران چقدر با دکل‌‌بند سر سایت رفتم و طرف نه کلاه داشت، نه کمربند، نه قلاب، نه دستکش. فرمالیته بهش می‌گفتیم با تجهیزات برو بالا، می‌گفت لازم نیست و دیگه مبحث ایمنی تموم می‌شد. چقدر خر بودیم و چقدر شانس اوردم که اقلا زیر دست من اتفاقی نیفتاد.
پ.ن. چند ماه بعد از اینکه من از اون شرکت اومدم بیرون، آچار از دست دکل‌بند افتاد روی سر یکی از بچه‌ها که پایین دکل منتظر بود و کشتش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 می 2022

می‌گه ثمین نصرت گفته موقع آشپزی باید دائم نتیجه رو چشید و طبق اون تصمیم گرفت. حالا من هیچی، جواب سیمور و نقاش موفرفری رو چی‌ می‌دی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 می 2022

برای فهم شر و ور بودن یوروویژن کافیه آدم آهنگای امسال اوکراین و فنلاند رو گوش کنه و بعد رتبه‌هاشون رو ببینه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:54 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 می 2022

جای خالی سلوچ برام سنگینه. این همه غصه و ناراحتی برای یه ذره وقتی که قبل از خواب برای مطالعه دارم زیاده. جدی جدی دارم وسطش ویل کاپی می‌خونم که تجدید قوا کنم و دوباره برگردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:08 نوشت.

با یارو نشستم تو جلسه جدی، داریم درباره پرزنتیشن فردا برای مدیرای ارشد صحبت می‌کنیم. اما حواس من همش به موهای دماغشه که انگار شصت ساله که کوتاه نشدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:04 نوشت.

گاهی تو جلسه‌ها می‌دیدمش. یه آدم قدبلند چهارشونه با ماهیچه‌های بازوی ورزیده. این دو سال که همه از خونه کار می‌کردیم ندیده بودمش، بعدشم همچنان اغلب خونه بود. پریروز که دیدمش یه شکم قلمبه داشت و یه کم می‌لنگید. نمی‌دونم لنگیدنش به خاطر وزنش بود یا اتفاقی براش افتاده، اما هرچی بود تغییرش خیلی به چشم میومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:02 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 می 2022

باورش سخته. اما یه مسئول کارخونه لیپتون یه روز صبح از خواب بیدار شده و با خودش گفته yellow label به اندازه کافی مزخرف نیست، یه عطری اسانسی چیزی بهش بزنیم که خرابش کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 می 2022

به جز اون یه فصلی که دریابندری از خودش سرهم کرده و به اسم ویل کاپی گذاشته وسط کتاب، چندتا فصل از کتاب اصلی هم هست که نمی‌دونم چرا ترجمه نکرده. هر چندوقت یه بار قلقلکش می‌افته به جونم که اونا رو ترجمه کنم. اما اشکالش اینه که هر کاری کنم قاعدتا نتیجه خیلی تحت تاثیر کار دریابندری و یه کپی درجه دوم همون می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

جانی ورساچه یه خونه شیش طبقه تو نیویورک داشته که طراحی داخلی و بازسازیش طبق سلیقه خودش بوده. بعد از مردنش خونه دست یه زن و شوهر سوئدی بوده که حالا می‌خوان با یه قیمت فلان میلیون دلاری بفروشن و یهو عکسای این خونه اومده تو اخبار زرد سوئدی. هر چی از طراحیش بگم کم گفتم. کلا با نویز رنگی فرقی نداشت. واقعا پول دست کیه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 می 2022

یعنی تاحالا یکی از این دانشمندا تحقیق نکرده که ببینه دلیلش چیه که هرچی مردای قرمز پخمه و بی‌ریخت به نظر میان، خانوماشون برعکسن؟ اسم مقاله‌شم بذاره چگونه تقاطع سکسیسم و ریسیسم را ببابیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 2 می 2022

دردش جوری نیست که زندگی رو مختل کنه. اما هست و همین کافیه که مسکن بخورم. بیست سال پیش کلی توجیه می‌تراشیدم که مسکن نخورم اما الآن به نظرم فضیلتی تو درد کشیدن نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 می 2022

دندونه رو بالاخره کشید. بار اولم نبود اما این بار به شکل غیرمنتظره‌ای احساس نقص عضو دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:19 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 آوریل 2022

یه جوری از بچگی برای حفاظت از حقمون با چنگ و دندون جنگیدیم که توی هر برخوردی با بقیه گارد می‌گیریم و دائم منتظریم طرف مقابل بهمون ضربه بزنه. یه جوری که الآن نمی‌دونم با موفقیت از کلاهبرداری فرار کردیم و فروشنده و دلال نابکار رو گره زدیم به هم، یا با شک الکی یه فرصت طلایی رو از دست دادیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 آوریل 2022

از صبح چایی و شربت بیدمشک و شیرموز و نوشابه و آب‌سیب خوردم. حالا می‌خوام بدونم اگه روی اینا چایی بخورم یه وقت حالم بد نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 آوریل 2022

مثلا همین آقای کت استیونس، یه آهنگ داره برای صد تا آدم چرب و چیلی خونده. هی می‌گه: «لیزا لیزا، صد لیزا لیزا»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

مشاهده: اکراه از جوراب خیس از چهارسالگی شروع می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 آوریل 2022

چهار پنج سال پیش یه سفر اسکی دسته‌جمعی رفته بودن. بعدش گفت شوهر فلانی خیلی آقا و صبوره، من اگه جاش بودم سر نیم ساعت از غرغراش خسته می‌شدم. درحالی‌که فلانی و شوهرش هنوز رسما با هم زندگی می‌کنن، دو سال با هم بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

همیشه می‌دونی که یه دفعه آخری هم در کار هست، اما معمولا همون لحظه نمی‌دونی که این دفعه آخره. دفعه آخری که کسی رو می‌بینی، دفعه آخری که روی کسی حساب می‌کنی، دفعه آخری که با یه دوست می‌خندی، دفعه آخری که توی مسیر همیشگی پیاده‌روی می‌کنی، دفعه آخری که بلوز موردعلاقه‌ات رو می‌پوشی …
پ.ن. یه روزی هم بود سیزده چهارده سال پیش که سر صبح زیر دوش به این نتیجه رسیدم که دفعه آخریه که تو اون حموم دوش می‌گیرم و بغضم ترکید. به هفته نکشید که دوباره همونجا زیر دوش بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:02 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 آوریل 2022

امکان خوندن کتاب فارسی دارم بدون برنامه مشخصی مشغولم. به قول یه ضرب‌المثل دزفولی: «نمی‌دونم پتم کنم یا دونم»
برای چندمین بار «دایی‌جان ناپلئون» خوندم. دو سه بار قبلی بیست سال پیش و قبل از دیدن سریال بود. این بار به طرز عجیبی می‌تونستم توی ذهنم متن رو با صدا و لحن هنرپیشه‌ها بخونم. نمی‌دونم از ذات سینمایی متن کتاب بود یا از وفاداری کارگردان و هنرپیشه‌ها به متن.
قبلا از یه کتاب پیمان هوشمندزاده (اگه اشتباه نکنم «ها کردن») خوشم اومده بود و تو دوران ماقبل تاریخ وبلاگشو تعقیب می‌کردم. برای همین رفتم سراغ «لذتی که حرفش بود». مجموعه شش‌تا تک‌نگاری که بعدا فهمیدم همون مونوگرافه. از سه‌تای اولش زیاد خوشم نیومد. اما سه‌تای بعدی: خیال، لذت و تن‌ترسه خوب بودن. شاید هم سر سه‌تا اول هنوز به فرمت کتاب عادت نکرده بودم.
«ماشأالله‌خان در بارگاه هارون‌الرشید» هم تکراری بود. اما برای پر کردن وقت و پرت کردن حواس زمان تعطیلات انتخاب خوبی بود. یه نکته هم این‌که به نظرم اومد که شخصیت ماشأالله‌خان، طرح اولیه شخصیت مش‌قاسم بوده.
«جای خالی سلوچ» رو شروع کردم. سابقه خوبی با دولت‌آبادی ندارم و با بایاس رفتم سراغش، اما خیلی خوب شروع شده. احتمالا خوندنش طول بکشه ولی امیدوارم تا آخر همین‌طور بمونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.

یکی از عجیب‌ترین ایمیل‌هایی که تاحالا دیدم از خانوم الف بود به خانوم ب که نوشته بود شوهرت به من نظر داره و لیاقتت بهتر از اینه، بعد هم نصف ایرانی‌های دانشگاه رو گذاشته بود تو cc. اخیرا شنیدم سر ماجرای دو نفر دیگه، خانوم الف حق رو داده به پسره و گفته: «مردا نیاز دارن explore کنن.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 مارس 2022

باز رئیسم اول صبح بی‌مقدمه یه جلسه گذاشت برای یه ساعت بعدش، بدون توضیح و عنوان. باز یه ساعت هزار جور فکر عجیب غریب کردم که چه گندی ممکنه زده یاشم و چه خوابی برام دیده، اما این دفعه هم خبر خوبی بود. نمی‌دونم چرا اینجوری می‌کنه ولی یه حسی می‌گه بالاخره یه بار که این ماجرا تکرار شد و بدون گارد رفتم جلسه، یهو اخراجم می‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.

نمی‌دونم چرا از صبح این دوتا تو کله‌ام قاطی شدن

Sold my guitar to the baker’s son
For a few coins and a place to hide
But I can get another one
An I’ll play for Magdalena
As I dream about movies they won’t make of me when I’m dead.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 مارس 2022

به شدت لازم دارم همه چیز تحت کنترل و قابل پیش‌بینی باشه. اصلا برای همین از ریسک فرار می‌کنم. گاهی که اختیار یه چیزی از دستم خارج می‌شه و به احتمال واگذار می‌شه، یهو فلج می‌شم. دیگه از هر تصمیم معمولی‌ای عاجز می‌شم تا تکلیف اون مساله روشن بشه. هرچی هم سنم بالاتر می‌ره این قضیه شدیدتر می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 مارس 2022

چهار روزه احساس می‌کنم وسط دود سیگار دارم نفس می‌کشم. به طرز عجیبی رو اعصابه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 فوریه 2022

یه ایرادمم اینه که محبت آدما رو به رسمیت نمی‌شناسم، قبول نمی‌کنم که به روش خودشون محبت کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:39 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 فوریه 2022

احساس می‌کنم انصاف نبود الآن. اما خب انصاف کیلویی چنده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 17 فوریه 2022

شیش هفت سال پیش تولدم یه پیرهن بهم داد که زیادم دوستش نداشتم. الآن نمی‌تونم تصمیم بگیرم که بپوشمش که نزدیکم باشه یا نپوشمش که خراب نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 فوریه 2022

The silent patient داستان خوش‌خوان و پرکششی داشت. اما منطق درست و حرف مشخصی نداشت. داستان پاورقی تیپیکال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:58 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 فوریه 2022

بعد از چهل و چند سال کار داشت بازنشسته می‌شد. گفت دلم برای شرکت و کار و دوستام و مهمترین دوستم متلب، تنگ می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.

الکترومغناطیس به اندازه کافی دنگ و فنگ داره، چتونه که با کوانتوم قاطیش می‌کنین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 فوریه 2022

چهار سال بود که به تناوب با یه مساله‌ای کشتی می‌گرفتم. روزی که صورت مساله رو عوض کردم، ظرف نیم ساعت یه راه حل براش پیدا کردم. ایده‌آل نیست، اما کارم راه می‌افته. حالا بیشتر از قبل به کتاب فارسی دسترسی دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.

بعد از ۱۸ سال، دوباره آبی رو دیدم. بازم دوستش داشتم. اما این بار برداشتم از فیلم با دفعه پیش فرق داشت. آدما رو یه جور دیگه می‌دیدم و شاید بشه گفت بیشتر درک می‌کردم. جالبه که تجربه زندگی می‌تونه همچین اثری داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 ژانویه 2022

تجربه: تخم‌مرغ عسلی زمین‌خورده به همون اندازه تخم‌مرغ خام کثافت‌کاری داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 ژانویه 2022

The mirror and the light

تموم شد. خوندنش بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم طول کشید. در واقع شاید می‌تونست حدود ۱۵٪ کوتاه‌تر باشه. اما به هر حال موقع خوندنش خوش گذشت. یادت میاره اون «فلانی که بود و چه کار کرد» کتاب تاریخ، یه آدمی پشتش بوده، یه احساسات و حساب و کتابی داشته، یه تصمیماتی گرفته، یه مجسمه صرف و سه خط وقایع‌نگاری نبوده. تا لحظه آخر درست نشسته بودیم تو مغز شخصیت اول و هم ورودی‌هاش رو می‌دیدیم هم مدل فکر کردنش. به اضافه این، تعلیق درست کردن تو داستانی که پونصد سال پیش اتفاق افتاده و خواننده ازش خبر داره، کار آسونی نیست. تا حدی که توی فصل آخر هر لحظه دوست داشتم که یهو یه چیزی عوض بشه و ماجرا جور دیگه‌ای تموم بشه. اینم دوست داشتم:

If a man should live as if everyday is his last, he should also die as if there is a day to come, and another after that.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 ژانویه 2022

به نظرم هیچ ظرافت و خلاقیتی تو آشپزی هندی به کار نرفته. یه سری ادویه ثابت که تا خرتناق به هر چیزی اضافه می‌شه، یه جوری که اصلا مزه مواد اصلی غذا مشخص نیست. مرغ، گوشت، سبزی، پنیر، آجر، هرچی که باشه همین ادویه‌ها رو می‌زنیم اون قدر که مزه غالب باشه، بعدم با تندی ادویه یه بلایی سر سیستم چشایی و گوارشت میاریم که کلا ریست بشه. واقعا محبوبیتش برام قابل درک نیست. چرا باید سر هر خیابون یه رستوران هندی باز کنن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:20 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 ژانویه 2022

تکرار مکرراته. اما دیگه از درک معنی و ابعاد زمان عاجزم. یه عکس از تولد ۱۹ سالگیم هست. انگار همین دیروز باشه. به یه چشم به هم زدن گذشته. حالا زمان اون عکس به تولدم نزدیک‌تره تا الآن. اما خیلی طول کشیده بود تا به اونجا برسم. روزی که اون عکسو گرفتیم، آدمایی دور و برم بودن که بعضیاشونو بیشتر از ده ساله ندیدم، اما هنوز احساس نزدیکی دارم بهشون. اگه اون موقع یکی همسن الآنمون می‌دیدم فکر می‌کردم خیلی بزرگه، حتی پیره. اما الآن حس می‌کنم خیلی هم از اون آدم تو عکس دور نیستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:48 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 ژانویه 2022

رفته بودیم سینما بامزی ببینیم. گفت اگه کسی به جز خود بامزی از عسل مخصوصش بخوره، سه روز دل‌درد می‌گیره. یه بچه‌ای از وسط سالن گفت خب خیلی هم زیاد نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 ژانویه 2022

سال اول دانشگاه دوتا جلسه سیاسی رفته بودم و سه تا روزنامه خونده بودم، خیال می‌کردم دیگه می‌تونم عمق مسایل رو یه جوری ببینم که هیچ‌کس ندیده. یه مدت کوتاهی شروع کرده بودم برای خودم تحلیل وقایع روز می‌نوشتم. یه جزوه‌ای بود که بالای صفحه اولش درشت نوشته بودم «تح‌لیل‌ها». محتواش یادم نیست ولی مطمئنم چرند بوده. امیدوارم یه جایی در طول زمان نابودش کرده باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:09 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 ژانویه 2022

دندونپزشکه زنگ زده می‌گه می‌خوای به جای ده روز دیگه که وقت گرفتی، امروز بیای؟ نمی‌فهمن آدم فقط یه هفته باید وقت بذاره تا آمادگی روحی کسب کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 ژانویه 2022

Don’t look up به نظرم فیلم بیخود و رواعصابی بود. کیفیت ساخت و بازی‌ها باسمه‌ای بود. ولی بدتر از اون، نگاه آمریکامحور سرتاسر فیلم بود. این فرض که تمام دنیا لنگ یه رئیس‌جمهور تعطیل آمریکایی می‌مونن و از خودشون نه عقل دارن نه اختیار، اذیتم می‌کرد. مهم هم نیست که این فرض درسته یا غلط. در هرصورت چیزی از اذیتش کم نمی‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:59 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 ژانویه 2022

دقیقا دو ساعت بعد از وقتی که منتظرشون بودیم اس‌ام‌اس زده که ببخشید من سرم درد می‌کرد، خواب بودم، یادم رفته بود. حالا شوهرم و دخترم راه افتادن دارن میان. یعنی حتی عقلش نرسید که شاید ما یه برنامه دیگه‌ای داشته باشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

آدمی که همین‌جوری هم حوصله‌شو ندارم، قراره برای اولین بار بیاد خونه ما و تا الآن ۴۵ دقیقه تاخیر داره و خبری هم نداده که کجاست. اگه مطمئن نبودم که بعدا چشم تو چشم می‌شیم، دیگه در رو باز نمی‌کردم براش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:18 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 ژانویه 2022

خیلی سال پیش، یکی دو بار با گروه کوهنوردی دانشگاه رفتم کوه. یه چیز جالبی که اونجا یاد گرفتم سیستم جلودار و عقب‌دار بود. یه نفر که با مسیر آشنا باشه جلو می‌ره و یه نفر با تجربه‌تر آخر از همه میاد که کسی جا نمونه. هفته پیش در عمل کارآمدی این سیستم رو دیدم. سه نفر بودیم که ترتیب خاصی هم رعایت نمی‌کردیم و به نظرمون همه چیز تحت کنترل بود. اما موقعی که اتفاقا با ترتیب این سیستم پایین می‌رفتیم، برای نفر وسط یه اتفاق غیرمنتظره پیش اومد و خیلی سریع‌تر از هر ترتیب دیگه‌ای تونستیم ماجرا رو جمع کنیم. باید ببینم جای دیگه‌ای هم می‌شه ازش استفاده کرد یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:01 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 دسامبر 2021

بین تجهیزات اسکی، باتوم کم‌ارزش‌ترین و کم‌استفاده‌‌ترینه. محکم بهش چسبیدن می‌تونه به شکستگی مچ یا دررفتگی کتف منجر بشه. با این همه، بازم این اتفاقا می‌افته. تو اون لحظه که داره اتفاق می‌افته، چی تو ذهن آدم می‌گذره؟ نمی‌دونم، برام پیش نیومده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:27 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 دسامبر 2021

یا رب سببی ساز که یارم به ملامت
باز آید و برهاندم از بند سلامت

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 دسامبر 2021

به این سن رسیدم، هنوز اینایی که سینه مرغ رو ترجیح می‌دن درک نکردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 دسامبر 2021

کلا یه جور عجیبی دوست نداشتم تو خونه کسی سر از کارم دربیاره. یکی دو سال آخر دبیرستان هم هر وقت کسی می‌پرسید چه رشته‌ای می‌خوای بخونی، می‌گفتم رشته آشی و با مسخره‌بازی از روی سوال می‌پریدم. روزی که باید برگه انتخاب رشته رو تحویل می‌دادیم مثل باقی اون تابستون دیر از خواب بیدار شدم. داشتم لخ‌لخ‌کنان آماده می‌شدم که برم که مامان گفت بابات گفته سر راه بری شرکت پیشش. اونجا بابا و یکی از همکاراش گفتن حالا برگه رو بیار، توضیح بده که با چه استدلالی اینا رو مرتب کردی. از صدتا انتخاب ممکن، فکر کنم کلا پنجاه‌تا پر کرده بودم. نشستم توضیح دادم، اونام گوش کردن و یه کم برگه رو بالا و پایین کردن. بعد گفتن اما اینی که گذاشتی ردیف ۱۸، با استدلال خودت باید ۱۱ باشه. اینم خودم می‌دونستم که هیچ دلیل منطقی برای پایین بردن اون انتخاب نداشتم. یازدهمی هم چیزی بود که محال بود با اون رتبه قبول بشم و فقط برای پر کردن صفحه بود. همون‌جا با پاک‌کن و مداد، جای ۱۸ و ۱۱ رو با هم عوض کردم و رفتم برگه رو تحویل دادم. نتیجه‌ این شد که همون رشته ۱۸ سابق و ۱۱ جدید قبول شدم. اگه جابجا نکرده بودم، می‌افتادم عمران علم و صنعت (شماره ۱۵) و تمام بیست و یک سال گذشته زندگیم یه جور دیگه بود. عمران آخه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 دسامبر 2021

ای پیر خرابات، ای صاحب کرامات
کی شود این شهر آباد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:28 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 دسامبر 2021

گزینه‌های دندونپزشکم: «می‌تونی همین الآن بکشی. وگرنه باید عصب‌کشی بشه و بعد روکش کنی. اما اوضاعش یه جوریه که ممکنه بازم مجبور بشی بکشی. حالا وقتی کشیدی دوتا گزینه داری. یا ایمپلنت می‌کنی یا اصلا بیخیالش می‌شی. تحت پوشش بیمه نیست و مردم بدون این دندون زنده می‌مونن. شاید هم اصلا دندون عقلت به جاش دربیاد. حالا دیگه انتخاب با خودته که چقدر می‌خوای خرج کنی.»
تقصیر خودمه که اختیارمو دادم دست این کلاهبردارا که بهم گزینه بدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 دسامبر 2021

آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.

The Death of Stalin طنز تلخ جالبی داشت، فیلم بدی هم نبود. یه جاهایی ممکن بود غلو به‌نظر بیاد اما در واقع همه جزئیات کاملا محتمل بود. شوخی خوبی با خلا قدرت و کشمکش داخلی بعد از مرگ نفر اول مقتدر بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 دسامبر 2021

یه ممد آقا بود که با سه تا بچه‌هاش چند سالی همسایه ما بودن. داستانایی که من از اینا تو اون مدت دیدم، راحت می‌تونه یه رمان باشه. کاش ممد آقا اتوبیوگرافی بنویسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.

همون موقع که داشتم نون رو گاز می‌زدم، با خودم گفتم عجب نون دندون‌شکنیه. اما خب همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد. باید برای دندان‌پزشک پول بفرستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 دسامبر 2021

این سوال «حالا فردا سر کار چی بپوشم» خیلی ازم انرژی می‌گیره. دو سال خلاص بودیم ازش. حالا خوبه الآنم هفته‌ای دو روز بیشتر نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 نوامبر 2021

ناهار رفتم رستوران هندی. خوراک تند گرفتم، به هوای این‌که کمتر بسوزم گفتم برنج بیشتر بریزه. فکر کرد اشتهام زیاده، خوراک تندشو دو برابر ریخت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 نوامبر 2021

فصل یخبندون شروع شده و مخصوصا اول صبح که هنوز هوا تاریکه، ممکنه زمین یخ‌زده و لیز باشه. نمی‌دونم کی به اینا گفته که روی زمین نمک نپاشن و به جاش از سنگریزه استفاده کنن. از اواسط پاییز شروع می‌کنن به تناوب هر چند وقت یه بار سنگریزه جدید می‌پاشن روی تمام خیابونا و پیاده‌روها، اواسط بهار هم دوباره یکی دو هفته طول می‌کشه تا کل سنگریزه‌ها از شهر جارو بشن. تو این فاصله پنج-شیش ماهه هم این سنگا همه جا پخش می‌شن. زیر کفش، توی خونه مشغول خط انداختن پارکت، لای لاستیک ماشین و دوچرخه، روی چمن باغچه. اون قدر تکراری می‌شن که توی زمستون دیگه به چشم نمیان، اما روزی که از زمین جمع می‌شن شهر به طرز محسوسی تمیزتر به چشم میاد.
حالا این وسط پریروز ساعت چهار صبح اومده بودن پای پنجره اتاق خواب ما سنگ بریزن. صدای موتور ماشینشون بلند بود و شبیه صدای موتورسیکلت شنیده می‌شد. تو همون خواب و بیداری تو ذهنم سناریو درست کرده بودم که اومدن یکی رو ترور کنن و یکی با موتور روشن منتظره که ضارب رو فراری بده. یه کم شرایط رو بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که بهتره به پنجره نزدیک نشم و همون‌جا تو تخت جام امنه و بعیده هیچ تیری به طرفم کمونه کنه. فقط داشتم تو دلم فحش می‌دادم که چه آدمای بی‌فکری پیدا می‌شن. لامصبا اومدن همسایه رو بکشن چرا ما رو بی‌خواب می‌کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.

بیعاری خودش عاره
بیماری خودش ماره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 نوامبر 2021

حکمت

بیکاری خودش کاره، کلی فوت و فن داره‌.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

سه چهار روز شکر تموم شده بود، معلوم شد اون سردرد صبح ربطی به اعتیاد به چایی نداره. مشکل سر شکره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 نوامبر 2021

کاملا واضحه که بدن الآنم نسبت به بیست سالگی افت کرده. همون موقع هم نسبت به مثلا چهارده سالگی بدتر بود. این که چرا فکر می‌کنم تو پنجاه سالگی می‌تونم ماراتن شرکت کنم برای خودمم معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 نوامبر 2021

اطلاعات عمومی بی‌مصرف: ریش هم می‌تونه شوره بزنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:36 نوشت.

این اسپاتیفای احمق با اون هوش مصنوعی خنگش، رفت رو یه سری آهنگ بچگونه ژاپنی. الآن یه هفته‌اس که مجبوریم یه سره همونا رو تو خونه گوش بدیم و باهاش برقصیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:01 نوشت.

صدا کن مرا، صدای تو خوب است
نگاه کن مرا، نگاه تو خوب است
بو کن مرا، بوی تو خوب است
کلا چیز کن مرا، چیز تو خوب است

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:59 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 نوامبر 2021

– این چیه؟
= سرکه بالزامیک.
– چرا این رنگیه؟
= نمی‌دونم.
– شاید دو تا اسب شاخدار سیاه جیش کردن تو شیشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 8 نوامبر 2021

بحث سر این بودکه تا حالا از پدر و مادرتون پرسیدین که چرا بچه‌دار شدن یا نه. گفت: «من اون بچه‌ای بودم که بهشون گفتن بیارین، شاید رابطه‌تون بهتر شد. ولی آخرم از هم جدا شدن.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:41 نوشت.

آخر شب با خودم گفتم دیگه کارای امروز تموم شد، یه دقیقه لم بدم پای تلویزیون به بطالت بگذرونم تا کار ماشین لباسشویی تموم بشه برم بخوابم. یهو صدای قل قل آب اومد، لوله فاضلاب لباسشویی گرفته بود و خروجی ماشین سرریز شده بود کف حموم. چهل و پنج دقیقه بعدی رو کف حموم روی زمین خیس چمباتمه زده بودم که یه لوله‌ای رو که نه دستم درست بهش می‌رسید نه نور برای دیدنش کافی بود درست کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:21 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 نوامبر 2021

خواب دیدم تو اون خونه‌ای که دیگه نیست، اون گوشه‌ای که معمولا کسی نبود، روی اون فرشی که دیگه نیست دراز کشیدم. آروم، بی دغدغه، راحت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:12 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 نوامبر 2021

“Do you know what I was smiling at? You wrote down that you were a writer by profession. It sounded to me like the loveliest euphemism I had ever heard. When was writing ever your profession? It’s never been anything but your religion.”
― J.D. Salinger, Raise High the Roof Beam, Carpenters & Seymour: An Introduction

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 نوامبر 2021

رفتم برای نهار پیتزا گرفتم. اومدم خونه داشتم دنبال پیتزابر می‌گشتم که یادم افتاد نصف پیتزای پریروز هنوز تو یخچاله!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.

صدا کن مرا، صدای تو خوب است
نگاه کن مرا، نگاه تو خوب است
حالا با چشات اگه نگام کنی، با نگات اگه صدام کنی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:20 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 نوامبر 2021

با یه سری نودل چینی و یه ترکیب من‌درآوردی گلاب و شکر، فالوده شیرازی درست کردم. طعمش بد نشده، فقط نمی‌دونم چرا بعد از یک ساعت بیرون از فریزر بودن بازم یخش باز نمی‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

اوقات خوش آن بود که با دوست‌پسر شد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:40 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 اکتبر 2021

این «در قید حیات» هم اتفاقا ترکیب مزخرفیه. بمیره آزاد می‌شه شما خوشحال می‌شین براش؟

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 اکتبر 2021

اگه خود بیست ساله‌ام رو ببینم بهش می‌گم الآنتو نبین که تمام زمستون بدون پتو می‌خوابی، یه روزی می‌رسه که یه ساعت قبل خواب با روش ابداعی دور پتو رو چفت و بست می‌کنی که یه مولکول هوا از بیرون نیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.

اناره یه جوری ترشه که انگار می‌خواد انتقام یه چیزی رو از من بگیره. فقط نمی‌دونم چی هست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 اکتبر 2021

Now I feel I’m growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance

نوشته شده توسط دو نفر ۲۳ و ۲۹ ساله.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 اکتبر 2021

تو کلاس ژیمناستیک هفته پیش یه بدبختی لباس گربه پوشیده بود، اومده بود بچه‌ها رو تشویق می‌کرد، بغلشون می‌کرد یا باهاشون های‌فایو می‌زد. اینام هر دو تا معلقی که می‌زدن می‌رفتن پیشش یه دور روحیه می‌گرفتن برمی‌گشتن. بعد از یه مدت این ماجرا براش تکراری شد، می‌رفت جلوی گربه می‌گفت Boo که بترسه. ژنتیک هم چیز عجیبیه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 اکتبر 2021

اصولا آدما خیلی راحت می‌تونن بابت کاری که خودشون هم یه زمانی انجام دادن یا خواهند داد، بقیه رو قضاوت و ملامت کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:11 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 اکتبر 2021

بله عزیزان، طبق معمول من رفتم تو فکر سرمایه‌گذاری رو یه چیزی (این بار بیت‌کوین)، قیمتش رفت بالا. حالا به محض این‌که بخرم، با کله میاد پایین. شیش ماه پیش سهام شرکت خودمونو خریدم، از اون موقع تا الآن دو فصل گزارش مالی خوب داده ولی قیمتش کم شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:08 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 اکتبر 2021

برم یه پروژه تعریف کنم، یه سری دانشمند بشینن تحقیق کنن ببینن چرا لحاف توی رویه لحاف مچاله می‌شه می‌ره پایین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:55 نوشت.

اگه همین الآن ازم بپرسی مشکلات بشریت تقصیر کیه، می‌گم همه چیز زیر سر اون مدیر کارخونه داروسازیه که اسپری دماغش فوقش ده دقیقه جلوی آب‌ریزش رو می‌گیره، ولی روش نوشته بیشتر از روزی سه بار استفاده نکنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 اکتبر 2021

برای تحویل گزارش کارآموزی رفته بودم دفتر دکتر الف. نمی‌دونم چی شد که یهو سر صحبت باز شد و شروع کرد به نصیحت. گفت زمان ما کسی نبود بهمون بگه درس بخونین، کلی وقت تلف کردیم. حالا تو هی با دخترا یللی تللی نکن، بچسب به درس و مشقت. منم سرمو تکون می‌دادم و از راهنماییش تشکر می‌کردم. سر ظهر بود که از اتاقش اومدم بیرون، دیدم دو نفر از دخترا نشستن روی نیمکت جلوی ورودی. منم رفتم پیششون و مشغول صحبت شدیم. چند دقیقه بعد دکتر الف اومد که بره طرف سلف. یه نگاه «تو آدم بشو نیستی» به من انداخت و از بغلمون رد شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:50 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 اکتبر 2021

هانیکو! زندگی، نقاهت بین دو سرماخوردگیه. حالا دوّار هست یا نه، ما نمی‌دونیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

لابد طرفدارای محیط زیست خوششون نمیاد، ولی واقعا از این کاپشن پر اردک پشیمون نیستم، اگرم خراب بشه یکی دیگه می‌گیرم. اصلا حفاظی که در برابر باد لعنتی این شهر دارم تا حالا سابقه نداشته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 اکتبر 2021

تو کتاب داستان، بچه‌هه مغازه باز کرده به دوستاش و عروسکاش خرت و پرت می‌فروشه. بعد یکیشون کلا پول نمی‌ده فرار می‌کنه. یکی دیگه هم پول نداره به جاش بغلش می‌کنه. خب بچه چی باید یاد بگیره از این داستان؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 اکتبر 2021

می‌گه بی‌حجاب بودم بعد چادری شدم، دوستام یه‌جوری باهام برخود کردن انگار یهو یه آدم دیگه شدم.
خب واقعا چه توقعی داشتی ازشون؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:24 نوشت.

واقعا چطور می‌تونن چشمشون رو به روی حقانیت عرفان دسته ببندن و طرفدار حلقه باشن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 اکتبر 2021

با یه جدیتی درباره عرفان حلقه حرف می‌زد که واقعا نمی‌فهمم چطور آدم بالغ تحصیل‌کرده دنیادیده می‌تونه اینا رو قبول کنه. وقتشه که عرفان خودمو راه بندازم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:52 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 اکتبر 2021

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:53 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 اکتبر 2021

ایده: توالت فرنگی گرد. آدم حوصله‌اش سر نره ماهی دویست بار زل بزنه به ماشین لباسشویی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 اکتبر 2021

اطلاعات گروه خونی رو بررسی آماری کردن و به این نتیجه رسیدن که پدر بیولوژیک حدود یک درصد از جمعیت، اونی نیست که ثبت شده. بعد می‌گه قبلا فکر می‌کردیم عددش حدود بیست سی درصد باشه. تو این مملکت چه خبره که ما در جریان نیستیم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:59 نوشت.

خاله بابا هر سال مربای سیب درست می‌کرد و می‌فرستاد تهران. مربای خوشمزه‌ای بود و چون مقدارش کم بود و منبع انحصاری داشت، همیشه جای خاصی تو ذهن من داشت. رنگ زرد براقش، حالت شفاف و شیشه‌ای تیکه‌های میوه و طعم مربا قشنگ یادمه هنوز. اما کم کم که سن و سالا رفت بالا، اون مربا کمتر و کمتر شد. بعدم که دیگه اومدیم اینجا و الآن بیشتر از ده ساله که اون مربا به یه خاطرهٔ شیرین تبدیل شده.
چهار سال پیش اوایل پاییز که مغازه‌ها پر شده بود از انواع “سیب سوئدی” یه روز موقع خرید زد به سرم که مربا درست کنم و شانسی یه سیبی برداشتم و تو آب و شکر جوشوندم و اتفاقا خیلی نزدیک به اون چیزی شد که تو ذهنم بود. خوشحال و سرمست با خودم گفتم حل شد و یه کم تنظیمش می‌کنم و دیگه مربام هیچی کم نداره. اشکال کار این بود که اصلا یادم نیست چه سیبی بود. از اون موقع تاحالا دارم انواع سیب می‌خرم و با روشای مختلف امتحان می‌کنم و حتی نزدیک اون محصول اول نمی‌شم. شب توی شکر می‌خوابونم، شکر و آب می‌جوشونم و بعد سیب می‌اندازم توش، همه رو سرد می‌ذارم روی اجاق، شکرشو کم و زیاد می‌کنم، اندازه تیکه‌های سیب رو تغییر می‌دم، سر قابلمه رو باز می‌ذارم، می‌بندم. یه بار له می‌شه، یه بار قرمز می‌شه، یه بار شفاف نمی‌شه، یه بار بدمزه می‌شه اما اون چیزی که باید نمی‌شه که نمی‌شه. همین الآن نشستم و محصول به درد نخور دیشب بهم خیره شده و داره حرصم می‌ده.
پ.ن. کسی که به حکمت باستانی توجه نکنه سرنوشت بهتری در انتظارش نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 اکتبر 2021

یه هفته‌اس داره یکسره بارون میاد، بعد دست من هی خشک‌تر می‌شه. نکنه ابرا از پوست من رطوبت می‌کشن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 اکتبر 2021

این Irishman چرا تموم نمی‌شه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:34 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 اکتبر 2021

یه استندآپ کمدی دیدم داشت یکی رو مسخره می‌کرد که اسمش نایجل بود و اسم دخترشو گذاشته بود نایجلا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.

یه زمانی دم به دقیقه سینما بودیم، اما الآن سینما رفتن یه اتفاق نادر شده. امروز بعد از دو سال فرصت شد بریم یه فیلم ببینیم. چقدر همه چیز عوض شده بود. صندلی‌های جدید، خودپرداز نوشابه جدید، منوی هله هوله جدید. حتی توالتای این سالنی که همیشه می‌رفتیم عوض شده بودن. واقعا لازمه آدم گاهی از غارش بیاد بیرون.
در مورد فیلمش هم بگم؟ جیمز باند دنیل کریگ کلا سری خوبی بود و این قسمت آخرش هم خیلی خوب این دوران رو تموم کرد. اما یه اتفاقاتی تو این قسمت افتاد که با کل هویت ۶۰ سالهٔ ماجرا تناقض داره. قسمت بعدی وقتی بیاد ممکنه خیلی رواعصاب باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 سپتامبر 2021

خاطره بویایی چیز عجیبیه. می‌تونه قشنگ بلندت کنه و ببره صاف وسط یه موقعیت قدیمی بنشونه. اینجا گاهی اوایل پاییز که هوا خنک شده و یه بارونی اومده و شاید یه همسایه‌ای آتیش روشن کرده، پنجره رو باز می‌کنی و می‌بینی بوی یه شب بارونی عید تو شمال میاد. دیگه نه اون خونه هست، نه آدمایی که خونه‌اش کرده بودن، نه اون جمع بیست سی نفره که جلوی شومینه پانتومیم بازی می‌کردن. ولی من توی ایوون روی تشک نم‌کشیده صندلی نشستم، هوا می‌خورم و از پشت پنجره نگاهشون می‌کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 سپتامبر 2021

اون قدیما که کف اتاق خوابا و راهرو موکت بود، یه رباب خانوم لاغر و ریزه میزه‌ بود که هر چند وقت یه بار میومد، با یه سطل آب کف و یه برس می‌افتاد به جون موکتا و چند ساعت می‌سابیدشون. کلی پرز و مو و گرد و خاک ازشون میومد بیرون، یه چندساعتی هم خونه بوی پشم خیس‌خورده می‌گرفت که تو هوای خشک تهران زود تموم می‌شد. پریروز به گردن‌کلفت دومتری با کلی دم و دستگاه مکانیزه اومد، نیم ساعته کثیفی ده سالهٔ فرش و مبل رو شست. اندازه یه روز حقوق من، نقد و بدون مالیات گرفت و رفت. بعد از دو روز تو این هوای مرطوب اول پاییز، خونه هنوز بوی رباب خانوم می‌ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:49 نوشت.

خب این کد تا هفته پیش داشته کار می‌کرده. جوابی که اون موقع ازش گرفتم هست، معلومه درست بوده. هیچ کس هم بهش دست نزده که بفهمم از اون هفته تا این هفته چی شده. دو روزه چشمم در اومده ولی ایرادش درنمیاد. یعنی چی آخه؟ کد کوانتومی بوده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 سپتامبر 2021

بالاخره دل به دریا زدم و The mirror and the light رو شروع کردم. با این سرعتی که پیش می‌ره احتمالا حدود سه ماه طول می‌کشه تا تمومش کنم. منتل با داستان مثل خورشت برخورد می‌کنه. آروم آروم بهش مواد اضافه می‌کنه و روی حرارت ملایم می‌ذاره تا به دل بجوشه. حتی برای داستانی که تهشو می‌دونی اون‌قدر جزئیات لایه لایه اضافه می‌کنه که دلت نمیاد چیزی رو از دست بدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:44 نوشت.

گاهی می‌بینم یه چیزی مثلا به فاصله دو سه هفته از این رو به اون رو شده و تعجب می‌کنم که چطور ممکنه. ولی خوب که فکر کنی می‌بینی تعجب غیرمنطقیه. آدمی که داره زندگیشو می‌کنه و یهو می‌افته می‌میره، دیگه تغییر جزئیات دور و برش نباید عجیب باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 سپتامبر 2021

از صبح ده بار از جام بلند می‌شم، می‌رم تو آشپزخونه، کتری رو می‌زنم که آب جوش بیاد، برمی‌گردم پشت میز. فوقش سه بار این وسط چایی می‌ریزم، مابقی اوقات کلا یادم می‌ره چی می‌خواستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 سپتامبر 2021

تا یکی دو سال پیش، تلویزیون خونه دائم روشن بود و هر وقت که برنامه مشخصی نگاه نمی‌کردیم می‌زدیم رو CNN. در واقع ناخودآگاه بیشترین کانالی بود که تو خونه پخش می‌شد. اما کم کم وضعیت دیفالت تلویزیون به خاموش تبدیل شد و اگر روشن باشه معمولا برنامه‌های دیگه می‌بینیم. امروز به عادت قدیم، همین‌طور که نشستم سر کار، گذاشتم روی CNN. صدای تلویزیون قطعه و گاهی سرمو می‌گیرم بالا و زیرنویساشو می‌خونم. نمی‌دونم ذائقه من عوض شده یا کانال، ولی دلیلش هرچی هست خیلی کانال تباهی به نظر میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.

البته من خودم به تأسی از لس گلس، به این اصل معتقدم. برای همین باید آخرین نفری باشم که از این سیستم ایراد می‌گیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:03 نوشت.

اصل اساسی نظام بهداشت سوئد: «حالا یه کم صبر کنیم ببینیم شاید خودش خوب شد.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 سپتامبر 2021

خستگی و بی‌حوصلگی کشداری گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 سپتامبر 2021

به ناشرش گفته فاصله بین خطوط زیاد باشه که «سیمور بتونه نفس بکشه».

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

اون جلسه‌ای که گفتم براش آماده نبودم و غیرممکن بود بتونم آماده بشم، دقیقه آخر کنسل شد و یه هفته عقب افتاد. حالا سعی می‌کنم روز آخر یه کاری براش بکنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 سپتامبر 2021

خیلی خوشحال و خندان بدون این‌که تقویمم رو ببینم، یه کاری که براش دو هفته وقت داشتم انداختم به امروز که روز آخر باشه، چون معمولا چهارشنبه‌ها سرم خلوته. امروز صبح اومدم شروعش کنم، یهو دیدم صبح برام کلاس گذاشتن، عصر کارسوق!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 سپتامبر 2021

چهار روزه که بی‌خبر زدن شارژرای توی پارکینگ رو قطع کردن. شمر اگه تو این دوره زمونه بود همین کارو می‌کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 سپتامبر 2021

وای چقدر این «شیر نر خونخواره» خوراک بازی کلامیه، اگه اسلام دست و پای منو نبسته بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:45 نوشت.

مطمئنم هدف این جلسه اینه که یه کار جدید بندازن گردنم. اگرم جلسه رو بپیچونم می‌فهمن که فهمیدم و گیرم میارن. خلاصه در کف شیر نر خونخواره و باقی قضایا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:40 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 سپتامبر 2021

اون‌قدر از دور ریختن خوراکی بدم میاد که وقتی دیدم بیشتر از دوز لازم براش شربت سینه ریختم، اضافه‌شو خودم خوردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 سپتامبر 2021

یه فیلم سی ثانیه‌ای کافیه که ببینی بعد از بیست ماه هنوز جای زخمش تازه‌اس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

بعد از مدت‌ها خواب پیچیده طولانی دیدم. تقریبا می‌دونم تمام المان‌هاش از کجا اومده بودن، به جز اون دو نفری که کشته بودم و امیدوار بودم کسی نفهمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 سپتامبر 2021

از دو نفر قیمت گرفتم، یه رقمی گفتن که خسیسیم گل کرد. مابقی آخر هفته به سوراخ کردن سقف گذشت‌.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 سپتامبر 2021

هشت نفری سر ظهر تازه رسیده بودیم شمال. بار و بندیلمون رو خالی کردیم و چون با خودمون غذا اورده بودیم مستقیم رفتیم سر میز نهارخوری. همین‌جور که نشسته بودیم داشتیم غذا می‌کشیدیم صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد. یه کم همدیگه رو نگاه کردیم و گفتیم شاید باغبون اومده، اسمشو صدا کردیم ولی جوابی نیومد. گفتیم پس لابد کسی تو بوده و رفته بیرون. از اونجایی که نشسته بودیم جلو و عقب ساختمون دیده می‌شد و اگه کسی از حیاط می‌رفت بیرون باید می‌دیدیمش. باز یه کم از پنجره‌ها نگاه کردیم و کسی رو ندیدیم. شونه بالا انداختیم و مشغول نهار شدیم، انگار نه انگار که همگی صدا رو شنیده بودیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:23 نوشت.

ازگل مخلوقات.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 سپتامبر 2021

اول برام فانتزی بود، ولی از وقتی فهمیدم کوسه می‌تونه تمام عمرش دندون جدید دربیاره حالم گرفته شد. مثلا اشرف مخلوقاتم هستیم خیر سرمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 آگوست 2021

با سرعت عمل مثال‌زدنی، بعد از چهار سال که تو این خونه‌ایم تصمیم گرفتیم برای پنجره‌های هال و آشپزخونه پرده بزنیم. دو سه ماه هم برنامه‌ریزی کردیم تا پریروز که دریل به دست رفتم بالای نردبون که پروژه افتتاح بشه. اما بتن نامرد محکم‌تر از اونی بود که فکر می‌کردم. تا الآن از شونزده‌تا سوراخی که باید رو سقف بزنیم شیش‌تاش درست شده و دوتاش هرکار می‌کنم دریل جلو نمی‌ره و هشت‌تا هم منتظرن تکلیف قبلیا روشن بشه. منم با لقوه و شنوایی مختل شده و یه مشت ماهیچه کوفته ختم فاز اول پروژه رو اعلام کردم. ظاهرا باید با گردن کج یه نفرو بیارم که برام دریل کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

کیندل منو برداشته می‌گه می‌خوام برات کتاب بخونم. الکی صفحه عوض می‌کنه و «یه موشه با مامان و باباش رفته بودن تو یه غار که یه هیولا دیدن و دویدن رفتن تو یه غار دیگه. اونجا یه روح اومد دنبالشون، جیغ زدن رفتن یه غار دیگه. تو این یکی غار گرگ دیدن، باز جیغ زدن رفتن و دویدن بیرون. آخرش رفتن خونه، کلی شیرینی و شکلات و بستنی خوردن».

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 آگوست 2021

تو یه شهری صد و پنجاه کیلومتری جنوب اینجا بزرگ شده. بعدا برای دانشگاه اومده اینجا و تشکیل خانواده داده و دیگه موندگار شده. پریروز می‌گه: «آره، با دردسرای مهاجرت آشنام. تجربه‌شو دارم». من هیچ، من نگاه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:26 نوشت.

مربای آلبالوی خونگی آنلاک شد و راضی‌ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 آگوست 2021

تو کتابا، پوارو یه دوست نویسنده داره که داستانای جنایی می‌نویسه و یه کارآگاه فنلاندی داره. این سوئدیای از آب کره‌گیر، تبدیلش کردن به فنلاندی سوئدی‌زبان و هشت قسمت سریال ازش ساختن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 آگوست 2021

از من به شما نصیحت: وقتی می‌خواین مونته‌کارلو بزنین، اول ببینین یه دورش چقدر طول می‌کشه بعد تعداد تکرارشو انتخاب کنین. الآن سه روزه نمی‌تونم کامپیوترو خاموش کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:41 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 آگوست 2021

گونیلا بریستروم هم مرد و خلقی تو سوئد عزادار شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

یهو یادم اومد که لای صفحه ۸ یا ۸۸ مکتوب یا شایدم مکتوب ۲، یه چیزی گذاشتم که گم نشه. اما این که چی بود و چه جوری رسیده بود دست من، دقیق یادم نیست. حتی نمی‌دونم خود این کتابا کجا رفتن. احتمالا از بعد اسباب‌کشی سال ۸۴ دیگه ندیدمشون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.

چند ماه آخری که دانشگاه بودم سخت گذشت. رئیس گروه ناغافل مرده بود و چند میلیون یورو بودجه‌ای که از اتحادیه اروپا داشت و عملا خرج گروه رو تامین می‌کرد لغو شده بود. کلا روحیه گروه خراب بود، مابقی استادای گروه دنبال این بودن که از یه جایی پول بگیرن و برای دانشجوها وقت نداشتن. منم از چند ماه قبلش روی یه پروژه‌ای کار می‌کردم که ایده همون استاد مرحوم بود و به جز خودش کسی زیاد ازش سردرنمی‌آورد و کاملا تو گل گیر کرده بودم. یه روز صبح سر کار یهو سرگیجه گرفتم، سرمو گذاشتم روی میز و دفعه بعدی که چشممو باز کردم کف اتاق افتاده بودم و صندلیم یه طرف چپه شده بود و بقیه گروه داشتن می‌دویدن این طرف اون طرف که آب قند بیارن و اورژانس خبر کنن و ببینن چی به چیه.*
بالاخره اورژانس رسید و منو بردن پایین تو آمبولانس. سر جمع دو دقیقه معاینه کرد و گفت خب بعیده سکته کرده باشی. حالا چیکار کنیم؟ می‌خوای ببریمت بیمارستان یا برمی‌گردی سر کار؟ یه کم با دهن باز نگاهش کردم که آخه این چه سوالیه، من از کجا بدونم، تو شغلت اینه. گفت خب حالا اگه نگرانی بریم بیمارستان. با آمبولانس رفتیم اورژانس بزرگ‌ترین بیمارستان سوئد (می‌گن دومین بیمارستان بزرگ اروپا از نظر تعداد پرسنل) و برخورد از نزدیک با سیستم بهینه بهداشتی سوئد شروع شد. سر و گردنم درد می‌کرد که گفتن احتمالا وقتی افتادی زمین ضربه دیده و یه عکس می‌گیریم که مطمئن بشیم چیزی نیست، همین‌جا بمون تا خبرت کنیم. منم همین‌جور دو سه ساعت روی یه تخت گوشه اورژانس بودم و کسی کاری به کارم نداشت. بعد از ظهر که باطری موبایلم تموم شده بود و گرسنه داشتم فحش می‌دادم که اقلا بیاین بگین خبری نیست برو خونه، تازه یه پیرزنی که فکر کنم راهبه‌ای چیزی بود اومد پرسید چیزی خوردم یا نه. یه ساندویچ نون پنیر اندازه سه بند انگشت بهم داد و یه لیوان آب‌میوه و رفت دنبال کارش. یه بارم یه پرستاری که ایرانی از آب دراومد یه کم احوالمو پرسید و رفت. فکر کنم ساعت حدود سه بود که بالاخره اومدن بردنم برای رادیوگرافی. بعد دوباره یه ساعتی روی تخت نشستم تا یه دکتری اومد، گفت تو عکسات چیزی نیست ولی چون نمی‌دونیم چی شده حالا امشب بمون بیمارستان که تحت نظر باشی. داشتم فکر می‌کردم که حالا چه جوری به اهل دانشگاه خبر بدم که دکتره رفت یه گوشه با همون پرستار ایرانیه یه کم صحیت کرد و دوباره برگشت. گفت این پرستاره که تجربه‌اش از من بیشتره گفت لازم نیست بمونی، مرخصت می‌کنیم بری. خودت ببین تا صبح حالت چطور می‌شه، اگه لازم شد خبرمون کن!
* وسط اون معرکه قبل از رسیدن اورژانس، این هلندی آدم‌آهنی وایستاده بود یه گوشه می‌گفت آره پرسیمون هم همین‌جوری شد که مرد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 آگوست 2021

همیشه هرجا درباره ساعت هوشمند صحبت می‌شد، می‌گفتم به نظرم چیز به‌دردبخوری نیست که پول خرجش بشه. پارسال اوایل این بساط کرونا که تازه خونه‌نشین شده بودیم و حوصله‌ام سر رفته بود یه پیشنهاد دیدم با ۳۵ درصد تخفیف و پرداخت ۱۲ ماهه بدون بهره. شرایطش چنان خوب بود که گول خوردم و چیزی رو که همیشه گفته بودم به درد نمی‌خوره، خریدم. همون هفته اول هم از خریدم پشیمون بودم، اما بازم چون قیمت ماهیانه‌اش خیلی کم بود حسش نبود که ببرم پس بدم و موند بیخ ریشم. گاهی وسوسه می‌شدم که دست دوم روی فیسبوک بفروشمش، اما بازم تنبلی مانع بود. امسال اوایل تابستون یه روز بعد از استخر تاچ نصف صفحه از کار افتاد و مجبور شدم صفحه‌اش رو عوض کنم. دوباره رفتیم تو آب و این بار کلا خاموش شد و دیگه روشن نشد. باز بردمش تعمیرگاه و وقتی تعمیرش دو هفته طول کشید ته دلم امیدوار بودم نتونن درستش کنن. پریروز بالاخره از تعمیرگاه ایمیل زدن که پولتو کامل پس می‌دیم، بیخیال این ساعت بشو.
چند تا نتیجه‌گیری می‌شه از این ماجرا کرد. اولیش این‌که همون‌طور که گفتم این ساعتا به درد نمی‌خورن. دوم این که تخفیف باعث می‌شه عقل آدم زایل بشه. سوم این که خوب شد زیر قیمت نفروختمش. چهارم این که این سیستم خدمات پس از فروش هنوز بعد از این همه سال برام عجیبه. چیزی که گارانتیش تموم شده بوده ایراد پیدا کرده و بدون پرس و جو تمام پولشو پس می‌دن. پنجم این که گذشت اون موقع که تلویزیون خراب می‌شد و با عوض کردن یه خازن مثل روز اولش می‌شد. الآن دیگه وسایل تقریبا قابل تعمیر نیستن.
پ.ن. مدل جدیدش اومده که قیمتش کمتره و هنر بیشتری داره. تخفیفا رو بگردم که برم بخرم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 آگوست 2021

یهو زد به سرم که به جای پودر لباسشویی، مایع لباسشویی بگیرم. اما اشتباهی نرم‌کننده از آب در اومد و حالا دوتا مارک مختلف نرم‌کننده داریم. لباسامون تمیز نمی‌شن اما عوضش خیلی نرم می‌شن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:58 نوشت.

آقای مارتین اون قدر نوشتن این دو جلد آخرشو لفت داده که صداپیشهٔ کتاب صوتیش مرد. حالا گیرم که نوشتن کتاب تموم بشه، تکلیف من که اون پنج‌تا اولی رو گوش کردم چیه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:53 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 آگوست 2021

ترازوی بی‌شخصیت سه ماه باتری نداشت، حالا که درستش کردم جواب زحمت منو با پنج کیلو اضافه وزن داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 آگوست 2021

والا، بلا، من به همون شیر گاو پرچرب راضی بودم. هی هر روز یه مقوای جدید می‌ریزن تو آب به اسم شیر بادوم، شیر جو دوسر،‌ شیر کوفت، شیر زهرمار می‌دن به خوردمون. منم ساده، هی می‌گم حالا یه شانس دیگه بهش بدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 آگوست 2021

پنج شیش سال پیش،‌ تازه چند ماه بود بچه‌دار شده بودن که از خانومش جدا شد. اخیرا از کمد اومد بیرون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.

متوجه شدم موقع سوئدی حرف زدن وقتی دنبال یه کلمه‌ای می‌گردم تو ذهنم به انگلیسی همون کلمه فکر می‌کنم و دنبال معادل سوئدی می‌گردم و فارسی تو این فرایند دخیل نیست. انگار که تو مغزم سوئدی یه نگاشت از انگلیسی باشه. اینجوری «زبان سوم» برازنده‌شه. قاعدتا تا وقتی نتونم این نگاشت رو به فارسی (و حتی ایده‌آل‌تر، خود مفهوم) برقرار کنم، همین‌جوری تته پته حرف می‌زنم و اون روزی که آلزایمر بیاد سراغم باید یه مترجم برای پرستار پیدا کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:55 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 آگوست 2021

این چه وضعیتیه که هنوز مرداد تموم نشده باید پوتین زمستون پام کنم؟ صد رحمت به سگ و گربه که از آسمون بیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

دو هفته بود هوس شله‌زرد کرده بودم تا بالاخره امروز لابلای کار تو خونه فرصت شد که بار بذارم. موقعی که داشتم روش دارچین می‌ریختم یهو یادم افتاد که فردا تاسوعاست. مامان سال‌ها نذر داشت که این موقع شله‌زرد درست کنه. نمی‌دونم امسالم کرده یا نه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.

مثلا خانم باتمانقلیچ یه کتاب آشپزی داره که من ازش راضیم. فقط باید حواسم باشه هر اندازه شکری که نوشته نصف کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 آگوست 2021

ای پاچه‌خار آهسته خار که پوست پایم می‌رود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:22 نوشت.

تحقیقات اخیرم نشون می‌ده که از ترکیب پنج تا شلیل و هفت تا زردآلوی مونده با اسید معده، یکی از قوی‌ترین داروهای ضدخواب تولید می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 آگوست 2021

یه بار یکی از مادربزرگای فامیل داشت یه داستانی تعریف می‌کرد، برای این‌که بگه یه چیزی چقدر قدیمی بوده گفت: «مال زمان دخترگی من بوده». این مونده بود تو ذهن من که یه جایی ازش استفاده کنم، تا بالاخره زمان اسباب‌کشی برداشتم روی یه کارتن از لوازم قدیمیم با ماژیک نوشتم: «دخترگی آیدین». روز اسباب‌کشی، همه وسایل رو از کامیون خالی کرده بودیم و خیلی از کارتنا هنوز کنار پارکینگ بودن که یکی از همسایه‌های جدید رسید و خودشو معرفی کرد و با مامان شروع کردن به صحبت. حالا مامان داشت منو معرفی می‌کرد و توضیح می‌داد که تازه فوق لیسانسمو شروع کردم، ولی خانم همسایه چشمش به اون کارتن کذایی و نوشته روش بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:43 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 آگوست 2021

هفته سختی بود. تازه هنوز خیلیا از تعطیلات برنگشتن و حجم کار زیاد نیست، اما اصلا حس کار نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:39 نوشت.

لباس زیر بچگونه با طرح بامزی کاملا قابل درکه، اما لباس زیر بزرگسال با طرح سیمپسونز یه جوری نیست؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 آگوست 2021

واقعا جان بیشاپ با اون قیاقه به قول خودش شکل اسب و اون لهجه‌ای که به زور می‌شه فهمید، بابت مسخره کردن زن و بچه‌اش سالی پنج میلیون پوند پول می‌گیره؟
پ.ن. بعدم می‌ره پولا رو با همونا خرج می‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:29 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 آگوست 2021

مدیرم گفت مدیرش بابت اون کلاسی که پیشنهاد کردم و شروع کردیم تشویقش کرده. احساس می‌کنم همه اینا یه نقشه پیچیده برای بیشتر کار کشیدن از منه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.

همون اول ماجرا شروع کردیم به ضدعفونی کردن خریدا موقع رسیدن به خونه. با این که نسبتا زود گفتن کار لازمی نیست، بازم تا همین اواخر ادامه دادیم. الآن که یکی دو هفته‌اس که داریم اون ماجرا رو ترک می‌کنیم، کاری که تمام عمرم کردم به نظرم کثیف و غیربهداشتی میاد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.

موزیک جدید اومد به بازار:
Mark Knopfler
True love will never fade

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

زور شراب که باید مردافکن باشه دقیقا چیه؟ من خیال می‌کردم خود شراب مردافکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 آگوست 2021

یه جوری همه هم‌دوره‌ای‌ها استاد دانشگاه شدن که آدم به عقل و هوش خودش شک می‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:23 نوشت.

آدم وقتی بعد از چهار هفته تعطیلات برمی‌گرده سر کار و با ۲۰۰ تا ایمیل نخونده مواجه می‌شه چه برخوردی باید داشته باشه؟ به نظرم ایمیلی که یه ماه جواب نگرفته و دنیا به آخر نرسیده اگه تا دو ماه دیگه هم جواب نگیره چیزی نمی‌شه ولی ظاهرا نظر عمومی اینه که باید همه رو بخونیم و جواب بدیم.
پ.ن. یکی که نمی‌شناسم ایمیل زده که یکی دیگه که اونم نمی‌شناسم داره پنجاه ساله می‌شه و اگه دوست دارم می‌تونم تو کادوی تولدش مشارکت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 آگوست 2021

زنگ اول فیزیک داشتیم. تکلیفاشو ننوشته بود. معلم بردش پای تخته که مساله حل کنه، اما اونجا هم نتونست درست جواب بده. تمام مدت یه بی‌تفاوتی عجیبی تو صورت و رفتارش بود و همین بی‌تفاوتی باعث تعجب ما و عصبانیت معلم بود. تا جایی که کار به نمره منفی امتحان پایان ترم کشید ولی هنوز ساکت و خیره به معلم نگاه می‌کرد. زنگ تفریح که رفتیم بیرون، آگهی فوت پدرش روی تابلوی توی راهرو بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 آگوست 2021

یه زمانی از انتخاب لباس یکدست یان مالکوم تعجب می‌کردم. الآن کمد لباسم عملا تبدیل شده به مجموعه شلوار، پلیور و تی‌شرت‌های یقه‌دار هم‌مارک، هم‌مدل، هم‌سایز و تک رنگی که تنها تنوعشون توی رنگشونه. این‌جوری تو زمان و انرژی خرید لباس خیلی صرفه‌جویی می‌کنم. کافیه هر وقت که لازم شد از سایت فروشنده مستقیم هر رنگی می‌خوام انتخاب کنم و جایگزین قدیمیا که خراب شدن بکنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 آگوست 2021

می‌گه: «نمی‌تونم با اینایی که الآن بابت معیشت و آب اعتراض می‌کنن همدردی کنم چون ۸۸ با ما همراهی نکردن.»
همون می‌گه: «تو آمریکا نژادپرستی هست اما به ما کاری نداره. تا وقتی سیاه‌پوستا هستن ایرانیا مشکلی ندارن اونجا.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

نصفه شب اومد تو تخت ما. به وسط تخت قانع نبود، من جای تکون خوردن نداشتم و نزدیک بود بیافتم پایین. اما هرچی هلش می‌دادم وسط تخت بازم تو خواب غلت می‌زد و میومد جلو. آخر سر بهش گفتم باید بری عقب که منم جا بشم. یهو تو خواب و بیداری بلند شد رفت تو اتاق خودش. نیم ساعت بعد دوباره برگشت اتاق ما، ولی تا صبح روی فرش خوابید و قبول نکرد که بیاد تو تخت. این ترکیب غرور و لجبازی و کله‌شقی خیلی ترسناک و در عین حال آشناست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 آگوست 2021

این از وقتی تو Lego House Masterpiece Gallery دیدمش عجیب دلمو برده. یه مقدار خرجش زیاده و معلوم هم نیست به این خوبی از آب دربیاد، اما باید بذارمش تو برنامه‌های آینده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:02 نوشت.

تو دفترچه ریش‌تراش نوشته بود تیغش باید هر شیش ماه عوض بشه. من تشخیص دادم این ترفند بازاریابیه که فروش تیغ بره بالا و الآن تقریبا چهار ساله که تیغشو عوض نکردم. یه کم موقع اصلاح زخم می‌کنه، اما مهم این بود که پشت نظام سرمایه‌داری به خاک مالیده بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.

با محبوب زمان دانشجوییش ازدواج کرده. بیست سال بعد و با دو تا بچه، می‌گه: «سه ماه بی‌کار شدم خیلی برام eye-opening بود. فهمیدم کسی عاشق چشم و ابروم نیست.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 آگوست 2021

سربسته بگم، لعنت به دستمال توالت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

این سفر اخیرمون نشون داد که چهارتا پی‌اچ‌دی برای بهینه کردن هزینه کافی نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 جولای 2021

از اونجایی که کلا بیشتر از یه زبون بلد بودن چیزی نیست جز دردسر اضافه، تو سوئد انگلیسی حرف می‌زنم و بیرونش قاطی می‌کنم سوئدی حرف می‌زنم. تقرییا هیچ وقت مشکلی پیش نمیاد، مردم خودشون متوجه می‌شن و سوئیچ می‌کنن. ولی دانمارک ماجراش فرق داره. سوئدی و دانمارکی مکتوب به همدیگه شبیهن، اما دانمارکیا فکر می‌کنن زبون مکالمه‌شون هم مثل سوئدیه. اگه باهاشون سوئدی حرف بزنی دانمارکی جوابتو می‌دن و توقع دارن متوجه بشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 جولای 2021

این کلاس انشا هم چیز بیخود و بی‌فایده‌ای بود. یه موضوع الکی تکراری انتخاب می‌کردن، مثلا «تابستون چی‌کار کردین»، «توضیح بدین پاییز چقدر قشنگه»، «اصغر بزرگ‌تر است یا اکبر» بعد باید چهار صفحه سیاه می‌کردی و احتمال داشت لازم بشه پای تخته بخونیش و همین. هیچ‌وقت یکیشون نیومد به ما درس بده که چه جوری بنویسین و چی خوبه و چی بد. آخر سال هم الکی یه نمره‌ای به آدم می‌دادن که معلوم نبود معیارش چیه.
پ.ن. من گاهی حساب کتاب می‌کردم که چقدر احتمال داره برم پای تخته، اگه کم بود و به ریسکش می‌ارزید اصلا نمی‌نوشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 11:55 نوشت.

موضوع انشا، سفرنامه بود. رفته بود پای تخته که انشای خودشو بخونه. شروعش یه سفر جاده‌ای خانوادگی معمولی بود. تو پاراگراف دوم یه کامیون از روبرو اومد، ماشین از جاده افتاد بیرون و چپ کرد. تو پاراگراف بعدی راوی بعد از جراحی‌های مختلف و با شکستگی‌های متعدد تو بیمارستان به هوش اومده بود و پدر و مادرش نیست شده بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 جولای 2021

سال کنکور موقع درس خوندن و تست زدن، زیاد چرک‌نویس می‌کردم. بعد برای صرفه‌جویی تو مصرف کاغذ، یه دور با مداد می‌نوشتم و یه دور روی همون مداد با خودنویس. حالا خودمم نمی‌دونم این چه کرمی بود. نه کسی چیزی گفته بود، نه کاغذ کم پیدا می‌شد تو اون خونه، نه خودم اصلا می‌دونستم محیط زیست چیه اون موقع.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:49 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 جولای 2021

همون شد که حدس زده بودم. وردپرس آپدیت شد و عددای ستون آرشیو دوباره انگلیسی شدن. باید یه راه حل دیگه پیدا کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:21 نوشت.

یه نوار قدیمی تو خونه پیدا کرده بودم که احتمالا صاحب اولش داییم بوده. روش اسم جان دنور بود و باعث آشنایی من با بزرگوار بود. اما از اون جالب‌تر، نصف طرف دومش چندتا آهنگ خیلی خوب از یکی بود که نمی‌شناختم. زیاد گوش می‌دادم، اما با منابع اطلاعات محدود اون زمان، مدت‌ها طول کشید تا فهمیدم که اونا سلکشن یه آلبوم ۱۹۶۵ از چارلی ریچ بودن. هنوزم گاهی تو اسپاتیفای می‌رم سراغشون و گوش می‌کنم. متوسط تعداد دفعات پخش آهنگای آلبوم روی اسپاتیفای فقط ده هزار باره که قاعدتا یه درصدیش هم خودم بودم. همین تعداد کم حس عجیبی به آدم می‌ده. انگار اون نوار قدیمی فراموش‌شده، بلیط ورود یه باشگاه خیلی اختصاصی باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:17 نوشت.

I found out in the middle of a heartbeat
the more I try to be your light
I can’t get any closer to your heart

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 جولای 2021

زور زدن برای این‌که نشون بدیم با بقیه فرق داریم عبثه. مخصوصا که واقعا ممکنه هممون عین هم باشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:15 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 جولای 2021

تا وقتی دانشجو بودم با همون گواهینامه ایران اجازه داشتم اینجا رانندگی کنم، اما برای بعدش باید امتحان می‌دادم و گواهینامه می‌گرفتم. منم چند جلسه مربی گرفتم که اگه عادتی از رانندگی ایران دارم که باعث رد شدنم تو امتحان می‌شه (که شد) بهم بگه که درست کنم. معلمم هم یه خانوم حدود چهل ساله بود که همون دقیقه اول گفت خب معلومه رانندگی بلدی و من لازم نیست دائم چیزی بگم، مسیر تعیین می‌کرد و داستان می‌گفت و گاهی اگه لازم بود یه نکته‌ای اضافه می‌کرد. یه بار از جلوی شهربازی رد شدیم، گفت شوهرم اینجا کار می‌کنه و خیلی خوبه چون تابستونا بلیط ارزون داریم و بچه‌ها رو میاریم اینجا سرگرم می‌شن. دو جلسه بعد داشتیم تو جاده‌های فرعی بیرون شهر می‌رفتیم که از نزدیک یه دریاچه‌ای رد شدیم. گفت خونه دوست‌پسرم اون طرف این دریاچه‌اس. حیف دیگه روم نشد پرس و جو کنم ببینم ماجرا چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:09 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 جولای 2021

اوضاع مملکت «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود» شده و واقعا کاری جز نشستن و تماشا کردن و ناخن جویدن از آدم برنمیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:04 نوشت.

گوریل انگوری یه پسرخاله داره به اسم گوریل انگولی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 جولای 2021

اون دختر و پسره دو روزه نیومدن تو بالکن. بلایی سرشون نیومده باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:01 نوشت.

خرسه داشت برای خودش زیر آفتاب آب‌تنی می‌کرد، یه خرس دیگه اومد یه کم با ایما و اشاره باهاش صحبت کرد، یه کم صورتاشونو مالیدن به همدیگه، بعد دوتایی رفتن پشت درختا. انگار نه انگار که مردم جمع شدن که خرس تماشا کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 جولای 2021

از وسط بارونای شهر خودمون راه افتادیم اومدیم بلکه یه هوایی عوض کنیم. از همون روز اول اونجا شده سی درجه و آفتاب و شنا تو دریاچه، اینجا یه سره بارون میاد و نصف اروپا سیل و آب‌گرفتگی شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 جولای 2021

متوجه شدم موقع آشپزی از غذا نمی‌چشم. همینجوری هر کاری که به نظرم برسه می‌کنم و هیچ فرصتی برای اصلاح به خودم نمی‌دم. فقط وقتی می‌فهمم چی‌کار کردم که غذا سر میز باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:49 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 جولای 2021

اولین سفر بعد از یک سال و نیم خونه‌نشینی فردا شروع می‌شه. بریم ببینیم دنیا چقدر فرق کرده. این هفته اینترنت به وفور هست، اما معلوم نیست چقدر فرصت حرف زدن باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

یه روز گفت دیگه وقتشه دوست‌پسر داشته باشم، دو هفته بعدش دوست‌پسر مربوطه پیدا شده بود. چند وقت پیش هم عروسیشون بود. همین‌قدر عملگرا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 جولای 2021

یه بارم دو سال پیش رو این مساله گیر کرده بودم و کلی باهاش کلنجار رفتم تا حل شد. الآن نه یادداشتای اون موقع رو پیدا می‌کنم نه کدشو. نصف روز هم بیشتر وقت ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:10 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 جولای 2021

می‌گن روز سیزده به‌ در رفته بودن بند که یه زنی میاد دستشو می‌گیره که فالشو بگیره و تو نگاه اول می‌گه اوه چه عمر کوتاهی داری. با اون یکی دستش از جیبش تخمه درمیاره و می‌شکنه و با خنده می‌گه خب دیگه چی؟ تو اردیبهشت حالش بد می‌شه و تا دکترا بخوان بفهمن که سرطان بدون علامتش تا کجا رسیده، اواخر تیر مرده بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:49 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 جولای 2021


خب این اگه استیگماتا نیست پس چیه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:44 نوشت.

تو مملکت خودشون دوست‌پسر داشته و اولی که اومده اینجا لانگ دیستنس بودن. شیش ماه بعد با یکی آشنا شده و با قبلی به هم زده، رفتن تو یه خونه و نسبتا سریع هم بچه‌دار شدن. یه بار که داشت این داستانا رو تعریف می‌کرد گفت اومدم اینجا love of my life رو پیدا کردم. الآن دو ساله که یه عکس دونفری تو اینستاگرام یا فیسبوکشون نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:36 نوشت.

اومدن شیشه‌ها رو تمیز کردن. آدم احساس می‌کنه وسط کوچه نشسته. این چه وضعشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 جولای 2021

شب عروسیشون همونجا جلوی مهمونا دعواشون شد و یه کم طول کشید که راضی بشن برن سراغ مراسم کیک. میز بغلی ما یه سری از دوستاشون نشسته بودن که داشتن بحث می‌کردن عمر این ازدواج به یک سال می‌رسه یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

از روز اولی که اومدم رو وردپرس می‌خواستم یه کاری کنم که پستای هر روز دسته‌بندی بشن و بالای هر پست جدا جدا تاریخ نخوره. تو بلاگر خیلی ساده و دم دستی بود، اما اینجا یه کم بدقلق بود. به هرحال بالاخره درست شد. عددای آرشیو هم فارسی نبودن که راحت‌ترین راهی که براش پیدا کردم دست بردن تو سورس کد وردپرس بود. حالا باید ببینم بعد از آپدیت اتوماتیک برمی‌گرده یا همین که هست می‌مونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 جولای 2021

زن و شوهر دعواشون شده بوده. پدرزن چماق برداشته کوبیده پشت داماد، جوری که مجبور شد کمرشو عمل کنه. بعدا البته آشتی کردن و بچه‌دار هم شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:33 نوشت.

ولی اولین درآمدم بیرون از خونه، دویست تومن بود که سال ۷۳ بابت داستانی که چاپ هم نشد گرفتم. کلا اولین و آخرین باری بود که بابت نوشتن کسی بهم پول داد. اونم ظرف دو سه روز همش تبدیل شد به مقدار زیادی یخمک و احتمالا یه توپ دولایه برای تیم نسیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 جولای 2021

معلوم نیست چرا اخیرا این‌قدر همسایه‌هامون عوض شدن. یه دختر و پسر بیست و یکی دو ساله دو ماهه که اومدن. تمام مدت نشستن رو بالکن، هوا می‌خورن و برای خودشون غذا می‌ذارن رو منقل. جدی کنجکاوم بدونم منبع درآمدشون چیه که تو این سن با این سبک زندگی تونستن خونه هم بخرن. از اون طرف یه همسایه چینی هنوز چهار روز نیست که اومده، تمام راه‌پله بوی آشپزخونه هواوی گرفته که روزی ۵ نفر کشته می‌داد. لامصبا در واحدشون رو باز می‌ذارن که همه مستفیض بشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:07 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 جولای 2021

مثلا شاید بشه گفت من تو “کارگاه” خیاطی بزرگ شدم. مادربزرگم بعد از بازنشستگی خیاطی می‌کرد. مشتری‌ها پارچه می‌آوردن و از توی بوردا مدل انتخاب می‌کردن و قبل از آماده شدن لباس برای پرو میومدن و سایر مراسم. یه اتاق خونه‌اش شده بود اتاق پرو و برش، یکی هم اتاق خیاطی. تو اتاق خیاطی هم پنج روز هفته نصف روز خودش و مامانم و یه خانم دیگه از همسایه‌ها کار می‌کردن. منم وقتی خونه بودم همون دور و بر زیر دست و پا بازی می‌کردم و بسته به سنم تو کارای ساده کمک می‌کردم. آخر وقت خرده نخ از روی موکت جمع می‌کردم، آب اتو رو پر می‌کردم، الگوها رو از روی خط قیچی می‌کردم، کوک شل می‌شکافتم، با اتو لایه می‌چسبوندم. مثل اینایی که از بچگی می‌رن دم مغازه و شاگردی می‌کنن تا یواش یواش یاد بگیرن، با این فرق که من تو همون سطح موندم و بیشتر یاد نگرفتم. این وسط، منگنه کردن دگمه که گاهی لازم می‌شد انحصاراً با من بود و بابتش مزد هم می‌گرفتم. در واقع اولین درآمدم بود. شاهدان عینی می‌گن خیلی هم قیاقه جدی می‌گرفتم موقع کار. اون‌قدر که هنوز پسرخاله‌ام بابتش سربه‌سرم می‌ذاره.
پ.ن. تو اون خونه همیشه صدای چرخ‌خیاطی می‌شنیدم، حتی وقتی کاملا تنها بودم.
پ.ن.۲ چهارم پنجم دبستان تحت تاثیر قصه‌های مجید احساس طبع شعر بهم دست داده بود. شعر می‌گفتم و می‌رفتم تو اتاق براشون می‌خوندم. خوشبختانه با درایت مادربزرگم و انتقادات دندون‌شکنش همون اول طبع شعرم کور شد و اون دوران ادامه پیدا نکرد. هرچند که دفترش به عنوان آینه دق موند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 جولای 2021

نوشته بود: «اگه تو زندگیم به چیزی رسیدم معنیش این نیست که هنر ویژه‌ای داشتم، فقط تو موقعیتی که برام فراهم شد گند نزدم». خب خیلی دقیقه و معمولا فراموش می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:17 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 جولای 2021

واقعا چرا در قفس هیچ کسی بورخس نیست؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

یه کم حساب کتاب کردم دیدم در واقع حقوقم فرقی نکرده، درآمد اداره مالیات زیاد شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 ژوئن 2021

اسپاتیفای با این‌که ده سال منو تحت نظر گرفته بازم تمام پیشنهاداش نامریوطن. اما یهو هفته پیش یه پلی‌لیست عمومی پیدا کردم که مثل عصای موسا بقیه پلی‌لیستا رو بلعیده. یه سریش چیزایی بوده که خیلی سال پیش گوش می‌کردم و به مرور فراموش کرده بودم. شنیدنشون مثل کشف دوباره جاییه که تو بچگی رفته باشی. به جز اینا، مابقی پلی‌لیست چیزاییه که باید بیست سال پیش می‌شنیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

داشت تو آشپزخونه می‌چرخید که سوژه خرابکاری پیدا کنه، رسید به کشوی چایی لیموی کذایی. پرسید این بوی چی بود؟ جعبه رو بهش نشون دادم، یه کم از نزدیک بررسی کرد و پیف پیف‌کنان از آشپزخونه دور شد. از تربیتم راضی‌ام 😂

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.

مدیرم ساعت هفت و نیم صبح ایمیل زده برای ساعت ۹ جلسه خصوصی گذاشته، عنوانشم گذاشته short information بدون هیچ توضیح اضافه. یک ساعت هزار جور فکر و خیال کردم که چه خوابی برام دیده که این‌قدر فوری باید ابلاغ کنه. بعد اومده تو جلسه می‌گه به نظرم نسبت به کاری که تو تیم می‌کنی حقوقت کم بود، با اچ‌آر چونه زدم برات اضافه حقوق گرفتم! دستت درد نکنه خیلی کار خوبی کردی، اما لازم بود اینقدر استرس بدی؟ جواب گوشتای تن منو کی می‌ده که آب شد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 ژوئن 2021

Too old to rock ‘n’ roll, too young to die.

دوباره همه زیر سی سال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:09 نوشت.

اینشتین می‌گه: «دو چیز انتها نداره: نقل قول‌هایی که بعدها ایرانیا از من می‌سازن و جهان، البته از دومیش مطمئن نیستم.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:47 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 ژوئن 2021

روز اول که رسیدیم رفتیم یه مغازه چایی‌فروشی که پونصد مدل محصول داشت، یه ارل گری با پوست پرتقال گرفتیم که خوب بود و با این که یه کم گرون بود، تمام ده سال گذشته چایی خونه و محل کارمون همین بوده. دیروز رفتم بازم بگیرم، گفت از اون دیگه نداریم به جاش یه چیز دیگه معرفی کرد و گفت شبیه همونه. با ماسک نمی‌شد بو کرد ولی بهش اعتماد کردم و گرفتم. از لحظه‌ای که توی ماشین ماسکمو برداشتم فهمیدم بوی لیموترشش آنچنان قویه که از پشت پاکت می‌ره رو اعصابم. فعلا گذاشتمش گوشه آشپزخونه و هر دفعه از کنارش رد می‌شم به فروشنده نفهمش فحش می‌دم. از اون قبلی نهایت دو روز دیگه ذخیره داریم و منم که طبق معمول از تغییر عادت عاجزم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:55 نوشت.

فقط دانش؟ هر چیز دیگه هم به ثریا مربوط بود یه مردانی از سرزمین همیشه پارس پیدا می‌شدن که برن دنبالش. حالا شما بهترین چیزا رو ببند به بهرام ببین یکیشون می‌ره دنبالش؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:07 نوشت.

The old man then prepares to die regretfully
That old man here is me

اون موقع که اینو نوشتن، هیچ‌کدوم هنوز حتی سی ساله هم نبوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:45 نوشت.

متاسفانه اطلاعاتمون درباره شومپت به شدت محدوده. تا اینجا صرفا می‌دونیم بعضیاشون می‌تونن صفت کته‌کله بگیرن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 ژوئن 2021

یه پولی از کردیت کارتم طلب داشتم. دو سه روز سایت لگو رو بالا پایین کردم که باهاش برای خودم یه سرگرمی خوب بگیرم، آخرش همشو دادم ملافه و روتختی گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 ژوئن 2021

هوس کردم مثل قدیمیا نامه بنویسم و نامه بگیرم. روی کاغذ و دست‌نویس، طولانی و از هر دری سخنی. بعد از کشوی میزتحریرم پاکت و تمبر بردارم، روی پاکت آدرس بنویسم و ببرم بندازم تو صندوق پست. اما هرچی فکر کردم دیدم بین همه دوست و آشناها فقط آدرس خونه مامان بابامو بلدم که اونم هر شب باهاشون تصویری صحبت می‌کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 ژوئن 2021

امروز سوم تیر بود؟ فردای انتخابات ۸۴ (مطمئن نیستم مرحله اول بود یا مرحله دوم) بعد از ظهر امتحان پایان‌ترم مدار واسط داشتیم. از صبحش رفته بودم دانشکده و با دو نفر از بچه‌ها درس می‌خوندیم. یکیشون یه مانتوی نوی سفید با گلای قرمز درشت پوشیده بود و نگرانیش از نتیجه انتخابات این بود که شاید دیگه نتونه اون مانتو رو توی دانشگاه بپوشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:49 نوشت.

سال کنکور یه تکنیک من‌درآوردی ساخته بودم که بعد از ظهرا چند دقیقه استراحت کنم و خوابم نبره. چشم‌بسته دراز می‌کشیدم و نفس‌های آروم طولانی می‌کشیدم و می‌شمردمشون. برای تعداد نفس‌ها حد تعیین می‌کردم و آخرش پنج‌تا هم اضافه می‌کردم. جواب می‌داد و بعدا دیدم که جاهای دیگه هم شبیه این تکنیک هست. هنوزم بعضی روزا بعد از نهار ازش استفاده می‌کنم، اما چند وقته که دیگه به خوبی قدیم کار نمی‌کنه. حتما باید بخوابم که بتونم خستگی در کنم. ظاهرا اوضاع سوخت و ساز بدنم یه تغییری کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:33 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 ژوئن 2021

چرخه شکار و شکارچی و هرم طبقاتی مصرف غذا طی چند میلیون سال شکل گرفته. گیاه‌خواری نظم این سیستم رو به هم نمی‌زنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 22 ژوئن 2021

شاید علاقه بین آدما، یه حجم نامنظم بزرگ تو یه اتاق تاریک باشه. مثلا فکر کن همون فیله، اما بزرگ‌تر و بی‌نظم‌تر. طرف مقابل با یه چراغ‌قوه از یه زاویه رندومی نور می‌اندازه روی اون حجم. خود چراغ‌قوه ممکنه نور موضعی داشته باشه یا واگرا، ممکنه نورش ضعیف باشه یا قوی، به حجم نزدیک باشه یا ازش دور باشه، جاش ثابت باشه یا تغییر موضع بده. شکل سایه این ماجرا روی دیوار روبرو، می‌شه برداشت آدم از چیزی که مابین خودش و طرف چراغ‌دار می‌گذره. اون حجم بدون تغییر سر جاش هست، اما هر چراغ‌داری سایه مخصوص خودشو درست می‌کنه. بعضیا یه نور کوتاهی می‌اندازن و می‌رن، بعضیا دائم چراغ‌قوه به دست منتظرتن. اغلبشون حتی خودشون انتخاب نمی‌کنن که چه نوری و از چه زاویه‌ای بتابونن. ما اسمای مختلف روی سایه‌ها می‌ذاریم و بعضی سایه‌ها رو بیشتر از بقیه به چشممون میان. بعضیاش برامون دلنشین‌تره. بعضیاشون به همدیگه شبیهن و بعضیا به وضوح منحصر به فرد. نکته اصلی اینه که شناخت و برداشت ما از اون حجم چندان قائم به خودمون نیست، بلکه بیشتر بستگی به طرف مقابل داره و فرقش با داستان فیل هم همینه. دست آخر همه چراغ‌دارهایی که تو زندگی می‌بینیم دست به دست هم می‌دن که شناخت ما از اون حجم شکل بگیره و حتی سایه‌های دیگه رو بهتر بفهمیم.
خیلی پیچیده شد. راستش خودمم مطمئن نیستم چه نتیجه‌گیری باید از این مدل بکنم و چرا دارم درباره‌اش حرف می‌زنم. بیشتر یه سرنخ بالقوه قلقلک ذهنیه تا جواب چیزی.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 ژوئن 2021

آدم آرشیو جمع‌کنی هستم، در واقع اهل دور انداختن چیزی نیستم مگر این‌که مجبور بشم. یکیش هم روزنامه و مجله. یه آرشیو بزرگ روزنامه‌های اصلاح‌طلب از سال ۷۸ تا ۸۹ داشتم که یه قسمتش رو زمان دانشجویی برای یه نمایشگاهی دادم به انجمن اسلامی و نمی‌دونم چرا دیگه پس نگرفتم. مابقیش هم سال‌ها بعد مجبور شدم بابت کمبود جا بذارم دم در. اما اون تجربه هم باعث نشد از جمع کردن دست بردارم. یه مقدار زیادی هم مجله دارم که فعلا هستن. هرچی که هست، عواقب این اخلاق تو ایران و بیرون ایران خیلی متفاوته. یه نکته مثبتی که تو ایران بود این بود که مجله‌ها زیاد عمر نمی‌کردن و بالاخره دیر یا زود به هر دلیلی تعطیل می‌شدن. موقعی متوجه این نکته شدم که اینجا اشتراک اکونومیست گرفتم و تعطیل نشد که نشد. تا جایی که دیگه جای نگهداریشو نداشتم و به جای سبک کردن قدیمیا مجبور شدم اشتراکمو قطع کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

از متخصص خفن تقویت‌کننده توانمون پرسیدیم سری ولترا چیه، گفت: Just a polynomial named after an Italian guy.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:10 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 ژوئن 2021

آدم تو بیست سالگی فکر می‌کنه همیشه همون طور که هست می‌مونه. یه روز دم چهل سالگی می‌ره جلوی آینه و می‌بینه قسمت‌های زیادی از جسم و ذهنش نسبت به اون خود بیست ساله تغییر کرده. حالا یکی ممکنه از این تغییرات خوشحال باشه، یکی ناراحت. کاری به این ندارم. اما عجیبه که بازم خیال می‌کنه دیگه تغییر تموم شده و همینی که هست می‌مونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:59 نوشت.

این که شما تناقض دارین اولش به خودتون مربوطه. اما وقتی تناقضتونو تو یه شبکه اجتماعی پست می‌کنین دیگه به ما مربوط می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 ژوئن 2021

تو Always، قول بدون ته زیاد می‌ده. تعریفش از “همیشه”، موکول به اتفاقات تجربه نشدنیه: forever and a day, till the stars don’t shine, till the heavens burst and the words don’t rhyme. خب تو که اصلا اون موقع نیستی که حرفشو می‌زنی. اما این وسط یکیش هست که فرق داره: I know when I die you’ll be on my mind و به نظرم طبیعیه که این از بقیه قوی‌تره. حتی قول کار خاصی نمی‌ده، انگار فقط تسلیمه. امیدوارم شاعر موقع نوشتن شعر متوجه این فرق بوده باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:49 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 17 ژوئن 2021

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

یه کدی هم بود مال تکلیفای یه درسی که یه باگ عددی داشت و تو یه فرکانس خاص جواب عجیب غریب می‌داد. اما درسش همون طوری پاس شد و منم دیگه بیخیال اون باگه بودم. زد و هارد کامپیوتر دانشگاهم ترکید و با بدبختی تونستم یه سری چیزا رو از روش نجات بدم. یکیش همین تکلیف این درسه بود و نفهمیدم چه بلایی سرش اومد که باگش خودبخود رفع شده بود.
یکی از رفتارای بیخود من تو زندگی این بوده که به مشکلات وقت بدم تا یا خودشون حل بشن یا من بهشون عادت کنم. این ماجرا احتمالا یکی از معدود مواردی باشه که خودشون حل شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:56 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 ژوئن 2021

بله عزیزان، بزرگترین اثر مهاجرت اینه که شما رو بی‌کس می‌کنه. شاید بعدش بتونین آدم جدید دور خودتون جمع کنین، اما کیفیتش دیگه اونی که بود نمی‌شه. البته که تنها اثرش نیست، اثرات مثبت هم داره. اگه خواستین مهاجرت کنین، اگه نخواستین نکنین. فقط بعدا نگین نگفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

یعنی به عمر من قد می‌ده که بتونم یه روز همه این دندونا رو بکشم و جاش یه سری جدید دربیاد، یا باید همین‌جوری کجدار و مریز باهاشون بگذرونم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 ژوئن 2021

این مبحث ۱۲ سطح دوستی تو عربی رو دیدم. یه چند دقیقه‌ای باهاش کلنجار رفتم و سعی کردم دوستامو با این سیستم طبقه‌بندی کنم تا به این نتیجه رسیدم که سیستم چرندیه و دوستی عددپذیر نیست.
***
پریروز با همکلاسیش که بهش می‌گه بهترین دوست رفته بودن پارک بازی کنن. منم هم‌زمان رفته بودم خرید. وقتی برگشتیم خونه ازم پرسید تو هم با بهترین دوستت رفته بودی بیرون؟ بهش گفتم دوست خوبام هرکدومشون یه جای دنیاس و با هیچ‌کدوم نمی‌تونم برم بیرون. یه کم حیرون و نامطمئن نگاه کرد و وقتی دید چیزی از من عایدش نمی‌شه رفت سراغ بازیش. مریم هم بهم تذکر داد که ذهن بچه رو با این مباحث پیرمردی مشغول نکنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:07 نوشت.

اتفاقا خودنویس هم یه وسیله شخصیه. بعد از چند سال استفاده با مدل قلم گرفتن و نوشتن صاحبش هماهنگ می‌شه. از اون طرف کافیه دو دقیقه دست یه آدم جدید کارنابلد باشه تا چنان سرش داغون بشه که موقع نوشتن صدای خش خش روح‌خراش بده. بعد اون استاد کوبایی رواعصاب میومد تو اتاق من، زرتی خودنویس رو برمی‌داشت تئوری‌های صدتا یه غازشو می‌نوشت. هر بارم آخرش می‌گفت چه قلم خوبیه. من تو دلم فحشش می‌دادم، ولی ظاهرا توقع داشت بگم قابل شما رو نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 ژوئن 2021

آنلاین و مستقیم از خود برند تولیدکننده یه خودنویس خریدم، برای خودشیرینی یه فشنگ جوهر آبی اشانتیون گذاشته توش فرستاده. لامصب حالا گیرم ندیدی که هم بدنه‌اش قرمزه هم جوهر قرمز کنارش سفارش دادم. تو که شغلت اینه نباید عقلت برسه اقلا فشنگو بذاری کنارش تو پاکت که دو روز دردسر شستنش نیفته گردن من؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.

اینو تو ویکی‌پدیا پیدا کردم. درست حس کرده بودم که لولو چیزی نفهمیده. خود بویی هم احتمالا نمی‌دونسته چرا این کارو کرده.

He later remarked that he felt it was unfair to give it to Lulu in 1973 because it dealt with the “devils and angels” within himself (she later confessed she “had no idea what it meant”).

درباره کاور نیروانا هم از قول یه منتقد و بعد از قول بویی نوشته:

– Cobain’s haunting vocals overtook and descended the Bowie lyric into an arena of darkness and hallucination that seemed to be Bowie’s original intent.

– It was a good straight forward rendition and sounded somehow very honest.

برم منتقد موسیقی بشم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:06 نوشت.

دیشب تا صبح اینو تو مغزم می‌خوندن.

People cry and people moan
Look for a dry place to call their home
Try to find some place to rest their bones
While the angels and the devils try to make them their own

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 ژوئن 2021

اومد لیوان منو زد کنار، زیر لیوانی رو برداشت که باهاش بازی کنه. گفتم این مال من بود، باید اجازه می‌گرفتی. گفت: «آها، می‌شه اینو دیگه لازم نداشته باشی؟»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

هر روز بیشتر از «حافظه» تعجب می‌کنم. اتفاقی یه سری عکس پیدا کردم از یه برنامه گروهی کلکچال. از روی ترکیب جمعیت می‌تونم زمانشو حدس بزنم. عجیبه مال یه دورانیه که فکر می‌کردم هیچ عکسی ازش موجود نباشه. از اون عجیب‌تر این‌که اصلا این برنامه رو یادم نبود. خیلی که زور بزنم یکی دوتا برخورد یادم میاد که احتمالا همون روز اتفاق افتاده ولی از کلیت روز چیز خاصی یادم نبود و نیست. یا باید آلزایمرو جدی بگیرم، یا ناخودآگاهم یه بلایی سر حافظه‌ام اورده و نفهمیدم. عکسا مال دوران ماقبل دوربین دیجیتاله و با کیفیت افتضاح اسکن شدن. حتی نمی‌دونم دوربین مال کی بوده که ببینم کیفیت بهتری ازشون پیدا می‌شه یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:09 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 ژوئن 2021

حدود یک سوم آخر The man who sold the world که کلام نداره، حس ملانکولی خاصی داره. تنها کاوری که دیدم که این حس رو مثل آهنگ اصلی منتقل کرده مال نیروانا بوده. بقیه کم و بیش خرابش کردن. اون سر طیف هم احتمالا Lulu باشه که اصلا انگار هیچی از آهنگ نفهمیده. عجیب این‌که خود بویی توی این کاور نقش داشته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:21 نوشت.

جواب بعضی از سوالا رو قرار نیست هیچ‌وقت پیدا کنیم. مدام پرسیدنشون هم فرقی تو اصل موضوع ایجاد نمی‌کنه. در مورد اغلبشون حتی اگه به فرض محال به جوابشون برسی بازم هیچی عوض نمی‌شه. ولی بازم وقت و انرژیه که می‌ریزیم پاشون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:15 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 ژوئن 2021

از خونه کار کردن یه مزایایی هم داره. مثلا امروز یه جلسه یک‌ساعته بود که فقط باید گوش می‌کردم. تو اون یه ساعت تونستم لباسا رو از روی بند جمع کنم، گرفتگی چاه حموم رو باز کنم، نون سبوس‌دار خونگی بپزم، دو تا بلوز اتو کنم، آخرشم یه چایی برای خودم بریزم و دوباره بشینم پشت میز. خلاصه این که هنرش نیز بگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.

هر تصمیمی که آدم تو زندگی می‌گیره و هر انتخابش،‌ فضای انتخاب‌های بعدیشو به کل عوض می‌کنه. این‌جوری نیست که ده سال بعد برگردی بگی می‌تونستم اون موقع جای A و B رو عوض کنم و همه چیز امروز همین‌طوری بود که هست به جز جای اون دو تا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 ژوئن 2021

این همه قسم و آیه و تکرار که no I don’t have a gun، آخرم شات‌گان گذاشت زیر چونه خودش و ماشه رو کشید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:54 نوشت.

لابلای ریشم موی سفید ظاهر شده و داره بیشتر هم می‌شه. یادمه یه روزی خونه مادربزرگم بودیم و بابام ریش گذاشته بود. مادربزرگم اومد یه دستی به ریشش کشید، سفیداشو بررسی کرد و زد زیر گریه. باید یادم باشه وقتی رفتم ایران ریشامو کوتاه کنم.
پ.ن. بابا اون موقع چهل، چهل و یک سالش بود. چقدر بزرگ به نظر میومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:00 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 ژوئن 2021

ازدواج فامیلی خودش به اندازه کافی پیچیده هست. این که آدم از دخترعموی حامله‌اش جدا بشه و چند وقت بعد با یه دخترعموی دیگه‌اش ازدواج کنه دیگه واقعا ورای سطح درک منه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

وقتی آدم تو مسافرت می‌ره هتل، درواقع کاربرد اصلی اون هتل براش جای خوابه. ولی من تاحالا هتلی ندیدم که بشه توش راحت خوابید. ترکیب تشک و لحاف و بالش هیچ‌کدوم هیچ نکته‌ای در راستای خواب راحت نداره. حالا یه هتلی هم تو فلورانس رفتیم که یه ساختمون چهارصد ساله بود و تو لیست جاذبه‌هاش نوشته بود طبقه دوم روح داره. تا صبح با چشم باز خیره شده بودم به سقف.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:32 نوشت.

هی می‌گن مسواک وسیله شخصیه. ولی مسواک یه وسیله «ترجیحاً فردی»ه، اگه لازم بشه می‌شه با کسی تقسیمش کرد، به آدمش بستگی داره و شرایط. ولی شخصی نیست. چشمتو ببند، چندتا مسواک ببر تو دهنت ببین می‌تونی تشخیص بدی کدومش مال خودته؟ بالش اما شخصیه. فرم سر و گردن و اخلاق خواب و بوی آدمو می‌گیره. سرتو بذار روش دوتا غلت بزن سریع می‌فهمی مال خودت هست یا نیست. یه دلیل این‌که از بالشای پفی نرم خوشم نمیاد همینه که هیچ وقت شخصی نمی‌شن، همون جور بی‌هویت می‌مونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:31 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 ژوئن 2021

موسیقی:
Barbara Pravi – Voilà
نمی‌فهمم چی می‌گه ولی حس خوبی بهم می‌ده. فکر کنم همین کافیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:39 نوشت.

من با همه بچگیم می‌فهمیدم علاقه‌ای که این دوتا به هم دارن و ابراز می‌کنن با چیزی که از سایر اطرافیان می‌دیدم فرق داره. چند سال بعد که بچه هم داشتن، بیماری روانی پسره عود کرد و از هم جدا شدن. بازم شنیدم که گفته بود فلانی مرد بی‌نقصی بود اما هرقدر سعی می‌کرد نمی‌تونست شوهر خوبی باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

پیرمرده تو میوه‌فروشی چسبیده بود به گیلاسا، مشت مشت می‌ریخت تو کیسه. حوصله‌ام سر رفت، زیر لبی گفتم لامصب یه چیزی هم برای ما بذار. برگشت یه نگاهی کرد رفت کنار. اینم از شانس ما و عواقب زندگی تو شهری که پر ایرانی باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:39 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 ژوئن 2021

تو این کلاب‌هاوس چی‌کار می‌کنین؟ واقعا یه ساعت می‌شینین حرفای یکی که نمی‌دونین کیه گوش می‌کنین که شاید یه چیز به درد بخوری بگه؟ دو هفته‌اس اکانت باز کردم، سر جمع پنج دقیقه هم نتونستم تحملش کنم. یا من بلد نیستم بگردم، یا پیشنهادای خودش بیخوده، یا کل ایده این شبکه چیز چرندیه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.

تو ورودی قسمتمون تو شرکت یه عکس دسته‌جمعی هست. یه روز آفتابیه که همه رفتیم بیرون ساختمون، کنار رودخونه. مجوز فروش اولین محصول 5G شرکت تو آمریکا با کمک روش اندازه‌گیری اختراعی تیم ما صادر شده بود. بستنی و شراب گازدار بدون الکل خوردیم و عکس گرفتیم. هیچ نتیجه مادی‌ای برام نداشت، اما یکی از معدود روزاییه که احساس کردم شغلم معنی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 6 ژوئن 2021

اسم دوست‌دختر سابق و فعلیش یکیه. نمی‌دونم به فراوانی اون اسم مربوط می‌شه یا یه حکایت دیگه‌ای پشتش خوابیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.

غذای همه رو به جز مال من آورد. گفت مال تو آماده بود اما بشقابش خراب شد حالا دارن دوباره می‌چینن. موقع غذا خوردن همش داشتم فکر می‌کردم این گوشتا پنج دقیقه پیش افتاده بودن روی زمین، دوباره گذاشتن تو بشقاب جلوی من. از این رستورانا بود که توقع انعام هم دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 ژوئن 2021

حالا نه که خیلی خنده‌رو و خوش‌اخلاقم، وقتی می‌رم بیرون یادم می‌ره عینک آفتابی با خودم بردارم، آفتاب قطب شمال هم که یا نیست یا مستقیم تو چشم آدمه. نتیجه این ‌که روزای آفتابی اخم می‌کنم تو خیابون راه می‌رم. یه جوری که هرکی ببینه فکر کنه با یه من عسل هم نمی‌شه منو خورد، در حالی که فقط دارم سعی می‌کنم از چشمام محافظت کنم. اونم تو این سنی که باید مواظب چین و چروک پیشونیم باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 ژوئن 2021

امروز از اون روزاس که هر کاری می‌خوام بکنم به خودم می‌گم «که چی بشه؟» بعد می‌شینم سر جام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:30 نوشت.

There were times in my life
When I was goin’ insane
Tryin’ to walk through
The pain
When I lost my grip
And I hit the floor
I thought I could leave
But couldn’t get out the door
It’s amazing
With the blink of an eye, you finally see the light
It’s amazing
When the moment arrives that you know you’ll be alright

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.

روی هر آدمی که دست بذاری برای خودش یه قصه‌اس. حالا ممکنه از یه قصه‌ای بیشتر خبر داشته باشی، از یکی دیگه فقط در حد یه خط. همیشه سعی کردم این یه خط یه خط‌ها رو ببینم و جمع کنم. برنامه‌ام این بود که یه سری داستان کوتاه باهاشون بنویسم، اما اون پروژه احتمالا هیچ‌وقت محقق نمی‌شه. سعی می‌کنم بعضیاشو به مرور اینجا بنویسم. حالا شاید یه روزی به داستان کوتاه هم رسید. طبیعتا این تمام قصه‌‌شون نیست، از دید من ناظر بیرونی نوشته شده و محدود می‌شه به آدمایی که اینجا رو نمی‌خونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 ژوئن 2021

از هندونه‌فروش محبوبم یه هندونه گرفتم، برای اولین بار ظرف سه سال سفید و بی‌مزه از آب در اومد. احساس می‌کنم به اعتمادم خیانت شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.

آخه مرد حسابی این چه کاریه با این آهنگ کردی؟ آدم این‌قدر زن‌ذلیل؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:51 نوشت.

شرکت بغل ساختمونای دانشگاه و یه سری دبیرستانه. دیروز سر راه یه دختر پسر هفده هجده ساله دیدم که دست همدیگه رو گرفته بودن و داشتن راه می‌رفتن. یه جوری گرفته بودن که مچ یکیشون به زودی در می‌رفت. یکیشون هم جلوتر راه می‌رفت و عملا اون یکی رو دنبال خودش می‌کشید. مصلح اجتماعی که من باشم، وسوسه شده بودم برم جلو و بهشون تذکر بدم و اشتباهشون رو اصلاح کنم. ولی مگه خودم دفعه اول دوم چه جوری بودم؟ به نظر خودم که حتما بی‌نقص بودم، اما نظر من حداکثر پنجاه درصد ماجراست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:40 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 ژوئن 2021

حکمت روز

تا یه سایز کم کردین نرین بدو بدو شلوار کوچیک بخرین. یه پاندمی و چندماه خونه موندن کافیه که شلوارای جدید تنگ بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.

عادت واقعا چیز عجیبیه. هنوزم که هنوزه موقع روشن کردن ماشین ناخودآگاه پای چپم می‌ره که کلاج بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 ژوئن 2021

آقای همسایه با کت و شلوار و دسته گل اومد خونه. پنج دقیقه بعد تنها و دست خالی با شلوار جین و تی‌شرت رفت بیرون. هیچ سناریویی به ذهنم نمی‌رسه که با این شرایط منطبق باشه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

وسط میدون دروازه شاه تو مرکز شهر، یه مجسمه ۱۲ متری کارل نهم هست که نشسته رو اسب. اولش جالبه، اما بعد از یه مدت از بس از کنارش رد می‌شی برات تکراری می‌شه و دیگه اصلا نمی‌بینیش. حالا از وقتی یه عکس دیدم که چهارده پونزده سال پیش یه دانشجوی بیست و سه چهار ساله ایرانی ازش رفته بالا و روی اسب نشسته بغل دست کارل، کرمش افتاده به جونم که کاش منم رفته بودم اون بالا. اما خب اون موقعی که صحبتش شد و عکسشو دیدیم، چهار تا پیرمرد چهل ساله ایرانی با شکم برآمده بودیم که داشتیم کنار پایه مجسمه بستنی می‌خوردیم و هرچی بررسی کردیم نفهمیدیم چطوری می‌شه بدون شکستگی گردن ازش رفت بالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

یهو خیلی از این کانسپت «سهم من از خودم» خوشم اومد. قبلا هزار بار شنیده بودمش اما نمی‌دونم چطور تا حالا توجهم بهش جلب نشده بود. اون جایی که تمام مسئولیت‌های اجتماعی، اقتصادی، خانوادگی،… کنار رفته باشن چی از آدم می‌مونه؟ مشغولیت ذهنیش چیه؟ چه کارایی ازش سر می‌زنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:58 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 می 2021

کلا پنج دقیقه تو مسجدش نشستم. بعد کم کم دیدم از گوشه و کنار سالن آشناها با چشم و ابرو به همدیگه اشاره می‌کنن و می‌رن بیرون. یه ساعت بعدیشو روبروی مسجد کنار خیابون دور هم جمع شده بودیم، خاطره می‌گفتیم و گپ می‌زدیم. در واقع تنها روش قابل قبول برگزاری مراسم باید همین باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

مثلا این یکی از اون سوراخ خرگوشاس که یه پستی گذاشتم و از یه وبلاگی نقل قول با مضمون معشوق و مرگ نوشتم. نویسنده اون وبلاگ دو سال بعد از اون پست، یه روزی اوایل فروردین قرار بوده با دوست دخترش بره شمال. بهش زنگ می‌زنه که تو راهم، سر راه سیگار می‌گیرم و میام دنبالت. دفعه بعد که تلفن دختره زنگ می‌خوره، پسره از بالای یه پله اضطراری تو اکباتان افتاده بوده پایین و یه نفر از تو جمعیت با آخرین شماره موبایلش تماس گرفته که خبر این اتفاق رو بده. تو فاصله این دو تا تلفن چی گذشته؟ نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 می 2021

ولی خب بعضی از آقایون شعرا هم کار آدمو راحت کردن. لازم نیست حتی یه کلمه رو تغییر بدی که معنی شعر عوض بشه و جک ساخته بشه. فقط کافیه عین همون متن رو از کانتکست بکشی بیرون و یهو با یه معنی دیگه مواجه بشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.

کله سحر بیدارم کرده که بابا بیا بهت ورزش یاد بدم. یه سری حرکات محیرالعقول می‌کنه که منم باید عینا تکرار کنم وگرنه تذکر می‌گیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:51 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 می 2021

آدامسه رو اون‌قدر جویدم که خاصیت لاستیکیشو از دست داد و شد مثل گچ. حالا خوبه خراب شد، وگرنه شب باهاش می‌خوابیدم لابد می‌پرید تو گلوم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:42 نوشت.

این فرندز جدیدم که در سطوح مختلف دلتنگی به بار آورد.

It’s about that time in your life when your friends are your family.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:02 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 می 2021

خدا بوفه کباب کوبیده رو از ما نگیره. حالا بعد از ظهر جمعه —همون‌طور که باید— به چرت می‌گذره. چقدر بهشون گفتم جمعه وقت جلسه نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.

یکی دو ماه پیش با مدیرم درباره یه کلاسی صحبت کردم. خیلی استقبال کرد، گفت به نظرم برای بقیه گروه هم بفرست چون موضوعیه که لازم داریم و زیاد بلد نیستیم. بعد خودمو انداخت جلو که بین کلاسای آنلاین بگردم دنبال گزینه مناسب و با بقیه گروه هماهنگ کنم و جلسه هفتگی بچینم که بعد از دیدن ویدیوها بشینیم با هم بحث کنیم و الی آخر. حالا شدیم ۱۸ نفر که قراره بریم سر کلاس، هفته دیگه هم اولین جلسه بحثه که خودم برنامه گذاشتم. این نامردا همشون درساشونو خوندن به جز خودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

وقتی هدف جا کردن فیل تو فولکس باشه، جوابی پیدا نمی‌شه که مضحک نباشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 می 2021

تو یه مهمونی از دوستای زمان دانشجویی مامان و بابا بودیم و یکی از دوستاشون هم بود که من همیشه اسمشو شنیده بودم اما بار اول بود که می‌دیدمش. سال‌ها تارک دنیا و مشغول مراقبه و تزکیه شده بود و شایعات می‌گفتن که با غیب ارتباط داره. دوست مربوطه شده بود کانون صحبت و بحث کشیده بود به جاهای بی‌سروته. منم که طبق معمول در بهترین حالت به این حرفا مشکوکم نشسته بودم و گوش می‌کردم و تو دلم مسخره می‌کردم. یه جایی هم پیش خودم به مسخره گفتم حالا خوبه بتونه فکرمو بخونه و آبروم بره. یه کم بعدش یکی که منو بهتر می‌شناخت، بهم اشاره کرد و پرسید اینو چی‌کار کنیم که این حرفا رو باور نمی‌کنه؟ طرف گفت: «اون پسر خودش می‌دونه که من فکرشو می‌خونم». و خب باید قبول کرد که اگه بلوف بود، خیلی بلوف به جایی بود.
پ.ن. صحبتش درباره من به اینجا ختم نشد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 می 2021

بعد از پنج وعده غذای گیاهی دیگه طاقت نیاوردم، یه همبرگر و بیکن گرفتم که در لحظه می‌تونستی رسوب چربیشو تو رگ‌های قلبت حس کنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.

اون قدر خودمو می‌شناسم که بدونم نمی‌تونم ساکت بمونم، فقط باید جای مناسب حرافی رو پیدا کنم. یه ماه پیش شروع کردم و برنامه‌ام این بود که یه ماه مرتب و روزانه اینجا بنویسم. می‌خواستم ببینم اصلا این‌قدر حرف برام مونده که ارزش داشته باشه کرکره‌ها رو بکشم بالا یا نه. به دینامیک غیرتعاملی غیراجتماعی وبلاگ هم دیگه عادت نداشتم و نمی‌دونستم اصلا توش دووم میارم یا نه. حالا سعی می‌کنم چیزایی که تو این مدت فهمیدم اینجا بنویسم.
این سالای اخیر بخش اصلی حضور آنلاینم تو توییتر و ویکی‌پدیا بوده. اما دوقطبی جامعه بیرونی به یه حدی رسیده که دیگه حتی از ویرایش مقاله‌های ریاضی ویکی‌پدیا هم اکراه دارم. توییتر فارسی هم که شده یه لجنزاری که توش کسی نباید از خودش حرفی داشته باشه. باید به یکی از دو طرف بچسبی و واو به واو حرفاشو تکرار کنی وگرنه از یکیشون فحش می‌خوری و دومی هم رغبت نمی‌کنه حرفی در تاییدت بزنه. فالوئرای توییترم همین الآن بعد از چند ماه نزولی بیشتر از هر عددیه که این وبلاگ بهش رسیده. می‌تونست بیشتر هم باشه اگه از موج اون توییت “فیو استار” کذایی استفاده می‌کردم. اما واقعا انگیزه و رغبتش نبود. ناخودآگاه حس «من نیم درخور این مهمانی» داشتم و دارم.
اینجا خوش می‌گذره و با روحیهٔ من بیشتر سازگاره. هم عمومیه، هم زیر نورافکن نیستم. اما از طرف دیگه خیلی هم ازم انرژی می‌گیره. در طول روز حواسم به حرفایی که تو ذهنمه و مناسب اینجا نوشتنه هست. گاهی باید نوشته‌های قدیمیشو بخونم که هم ببینم نظرم چه فرقی کرده و هم مثل باقی پیرمردا (زیاد) حرف تکراری نزنم. هم دائم فکرم مشغوله که چی بنویسم و چطور بنویسم، هم یه سابقه نزدیک به بیست ساله اینجا هست که گاهی احساس می‌کنم شخصیت و زندگی مستقل از من پیدا کرده. خوندن هر پست قدیمی می‌تونه سوراخ خرگوشی باشه که تهش پیدا نیست و تازه این فقط چیزاییه که منتشر شده. با وجود این سابقه، کلی هم فیلتر ذهنی محتوایی و لحنی باید اعمال کنم که برای خودش زمان می‌گیره.
حالا با همه این حرفا ادامه می‌دم یا نه؟ فعلا ادامه می‌دم، اما تعهد پست روزانه رو از خودم برمی‌دارم که مستهلک نشم. هرچند که الآن جوری وابسته شدم که تا یه مدت خودبخود همین‌طور روزانه ادامه پیدا می‌کنه. اما اگه فردا ناغافل سر راه رفتم زیر ماشین، نیاین بگین پس پست روزانه چی شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:38 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 می 2021

بعله جروم جان. از اولم حق با شما بود. این lousy little ego همش می‌خواد همه جا خودشو بندازه وسط.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.

هفته پیش خودش و خانمش دوتایی واکسن زدن. امروز گفت هر دوتا بچه‌اش تستشون مثبت شده. حالا خودشونم باید برن قرنطینه و منتظر بشینن. تو ایمیلش نوشته Feel like I stumble on the finishing stretch of a marathon.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:50 نوشت.

یه زمانی Estranged گوش می‌کردم، می‌خوند Old at heart but I’m only twenty eight بعد من تو دلم می‌گفتم اووو لامصب ۲۸‌سالشه فکر می‌کنه کمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 می 2021

“Just because I’m choosy about what I want – in this case, enlightenment, or peace, instead of money or prestige or fame or any of those things – doesn’t mean I’m not as egotistical and self-seeking as everybody else.” ― J.D. Salinger, Franny and Zooey

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.

پایین صفحه آخر تز لیسانس نوشتیم:

«هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم»

اصلا یادم نمیاد چی تو سرمون مي‌گذشته که اینو اونجا نوشتیم. دو نفر آدم “عاقل” نشستیم بغل دست هم، یکی پیشنهاد داده اینم بنویسیم، اون یکی هم گفته به به، از این بهتر نمی‌شه. از یه طرف آینده‌نگری و پختگی موج می‌زنه. واقعا هم بعد از صد سال بخش اجتماعی اون دوران برای آدم می‌مونه و بخش درسیش دود می‌شه می‌ره هوا. اما از طرف دیگه واقعا جای نوشتنش اونجا بود؟ هشتاد صفحه داستان نوشتیم که تهش بگیم اینا همه چرت بود و خودمونم پشیمونیم و خاک‌ بر سر شما اساتید گرانمایه که اینا رو می‌خونین (اگه اصلا تا اینجاش رسیدین)؟ که ما با همه فرق داریم و یگانهٔ دورانیم و این چیزا برامون از آب بینی بز کم‌ارزش‌تره و حالا اگه اجازه بدین بریم تو صندلچمن بشینیم و یک دست جام چای و یک دست زلف رامتین نارگیلی؟
پ.ن. جواب سوال آخر: “داریم، هستیم، هست”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:14 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 می 2021

امروز دقیقا ده سال از روزی که اومدیم اینجا گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.

یه روزی هم بود که هرچی داشتم باخته بودم. شبش لیترالی نشستم سر میز قمار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم
دستم بود
تقصیر آستینم بود

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 می 2021

آدمایی که از حضورشون لذت می‌برم زیاد نیستن. اما دوست دارم همونا دائم دور و برم باشن. اونا به کار خودشون برسن و من به کار خودم، اما همین که نزدیک باشن حالم خوبه. تقدیر رو ببین که افتادم این گوشهٔ دنیا و پاندمی دنیا رو برداشته و دلتنگی من رو.
پ.ن. چی می‌شد مثلا یه خونه بزرگ داشتیم، با فضای عمومی و فضاهای خصوصی برای هر نفر؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.

کی این چرت رو گفته که خواستن توانستن است؟ خواستن، شرط کافی برای توانستن نیست. تامام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 می 2021

تو جلسه عمومی شرکت گفتن داریم سوناهای طبقه سوم رو بازسازی می‌کنیم ولی فعلا به سونای طبقه دهم کاری نداریم. ظاهرا کار تو ساختمون شرکت مال ما بوده، بقیه مشغول فسق و فجور بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:25 نوشت.

اون اسپکتروم آنالایزر هنوز چیزی ازش در نیومده. عوضش دیروز دیدیم یه basestation فایو جی توی ساختمون روشن کردن برای تست. چون کسی بالای سرش نبود افتادیم به جونش و کلا تنظیمش به هم خورد. حالا هم می‌ترسم پول اینم از حقوقم کم کنن، هم ممکنه مغرم پخته باشه از بس جلوش نشستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:02 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 می 2021

حکمت باستانی

اگر رو کاشتیم، در نیومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.

این وراث سالینجر واقعا بی‌عرضه و بی‌خاصیتن. اصلا ما هیچی، برای خودشون می‌گم. حالیشون نیست رو معدن پول نشستن، طرف ۴۵ سال نوشته و منتشر نکرده. الآن ده ساله مرده اینا هی می‌گن حالا چاپ می‌کنیم نوشته‌هاشو، اما دریغ از دو خط که چاپ کرده باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.

دیروز با رئیسم جلسه ماهانه دو نفری داشتیم. از برنامه تابستون پرسید، گفتم به خاطر تعطیلی مهدکودک مجبورم مرخصی بگیرم بشینم خونه، با این وضعیت هم که مسافرت نمی‌شه رفت. بعد حرف رسید به این که دو ساله ایران نرفتم، گفت به نظرم باید بعد از واکسنت چند هفته هم تو پاییز مرخصی بگیری حتما بری. یادم اون زمانی افتادم که تو ایران باید برای سالی دو روز مرخصی کلی منت یه مدیر بی‌خاصیتو می‌کشیدم. حالا نکته اینه که هدف آخر هر دوشون کار کشیدن از منه. اما فرقش اینه که دومی نظرش به برده‌داریه، اولی می‌فهمه که بین بهره‌وری و ساعت کار، بهره‌وری هم می‌تونه تو خروجی اثر داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 می 2021

حتی دوتا آهنگ انتخاب کرده بودم، بعد دیدم هر دو رو قبلا گذاشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:43 نوشت.

برخورد عموم مردم با کتاب آشپزی و مذهب یه مدله. به یه دلیلی که شاید دقیقا قابل توصیف هم نباشه، یه کتاب انتخاب می‌کنن و به نظرشون اون بهترینه. اما کمتر کسی هست که به تمام دستوراتشون عمل کنه. مجموعه دستورا رو نگاه می‌کنن، اونایی که دوست دارن اجرا می‌کنن و اونایی که دوست ندارن می‌ذارن کنار. بازم هر جا می‌رسن برای کتاب منتخبشون تبلیغ می‌کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:42 نوشت.

پریشب که یهو تب و لرز و سرفه اومد سراغم، فکر کردم این دیگه کروناس. بعد تو اون وضعیت گیجی و بدخوابی داشتم تا صبح تو ذهنم به پیغامای خداحافظیم فکر می‌کردم. صبحش که دیگه تب نداشتم، دیدم اگه حس نوشتنش بود می‌شد سه تا کتاب فهیمه رحیمی ازشون درآورد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 می 2021

قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

طرف (پسر) رو بیست سال پیش می‌شناختی و یه طیفی از احساسات مختلف هم نسبت بهش داشتی. یه جایی تو عبور زمان این سال‌ها گمش کردی و برات سوال بوده که اگه بازم ببینیش چه عکس‌العملی نشون می‌دی. توی اینستاگرام پیداش می‌کنی و می‌بینی اصلا اگه تو خیابون ببینیش نمی‌شناسیش. احتمالا اونم تو رو نمی‌شناسه و از کنار هم رد می‌شین. یه جوری که انگار همه چیزایی که تو ذهنت بوده مال یه زندگی دیگه بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:57 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 می 2021

هشت سال منتظر شدیم تا خانوم منتل جلد سوم داستان کرامول رو بنویسه. حالا که اومده، بزرگ‌ترین مانع خوندنش خودشه. ۹۰۰ صفحه آخه لامصب؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

یه سرگرمی قدیمیم دستکاری شعر‌ آهنگای معروفه. تعریف از خود نباشه، خیلی هم خوب از آب در میان. فقط حیف که معمولا قابل ثبت و انتشار نیستن و بعد از یه مدت خودم یادم می‌ره چی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:29 نوشت.

دفتر خاطرات ریدل یکی از بهترین اختراعات رولینگه. هم دفتر خاطراته، هم وسیله ارتباط دوطرفه‌اس، هم یه بخشی از روح نویسنده توش مونده. بودنش زنده نگهش می‌داره و نابود شدنش باعث میرا شدنش می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 می 2021

“We tend to forget that Icarus was also warned not to fly too low, because seawater would ruin the lift in his wings. Flying too low is even more dangerous than flying too high, because it feels deceptively safe.”

Seth Godin – The Icarus Deception

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:20 نوشت.

من دیگه تو سنی‌ام که باید هفتاد میلیون دلار پول تو حسابم باشه. سر مبلغ دقیقش حساس نیستم، با شصت و هشت تا هم می‌تونم کنار بیام. هماهنگی‌های لازم هم انجام شده، به محض واریز مبلغ استعفا می‌دم. اما از اونجایی که همیشه یه جای کار باید بلنگه، خبری از پولا نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:19 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 می 2021

تو دوران دکترا، حل تمرین الکترومغناطیس بچه‌های لیسانس بودم*.سال آخر که بودم، یکی از شاگردا اومد تو دپارتمان خودمون دانشجوی دکترا شد. منم که جوگیر، الکی به خودم گرفته بودم که ببین منم بالاخره روی علاقه این بچه به این موضوع و نفس کسب علم یه تاثیری داشتم و چقدر من مفیدم و این حرفا. حالا چند وقت پیش شنیدم پسرهٔ بی‌خاصیت رفته انصراف داده. باقیات صالحاتم دود شد رفت هوا.
* خوانندهٔ با درایت این سطور اینجا می‌پرسه: «الکترومغناطیس؟ تو همونی نبودی که دو بار گرفتی، متوسط نمره‌ات ۱۰ نشد؟». نویسندهٔ با ذکاوت این سطور هم جواب می‌ده: «بعله. از عجایب روزگار این که خودم بودم. کتاب هم اتفاقا همون چنگ خودمون بود. یه چندتا فصل هم بیشتر از اونی که ما می‌خوندیم تو سیلابس داشتن.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

سخن بزرگان

این دامبول و دیمبول بابا ول کن ما نیست
تو خون و رگه باباکرم از ما جدا نیست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:51 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 می 2021

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

مگه می‌شه این فصل برسه و آدم دلش برای کوچه پس‌کوچه‌های تهران و درختای توت سفید تنگ نشه؟ تنها میوه‌ای که اینجا هنوز هیچی نزدیک بهش پیدا نکردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 می 2021

چه فیلم عجیبی بود Nomadland. هر آدمی یه قصه‌اس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:31 نوشت.

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل‌های کی‌ان‌تی
کودکی بیست ساله بودم*
با شادمانی پر می‌گشودم

* در بعضی نسخ «کودکی گوساله بودم» هم آمده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:40 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 می 2021

باید یه آپشن به آدم می‌دادن که وقتی به یه سنی رسید بتونه انتخاب کنه کدوم دوران زندگیشو بیشتر از همه دوست داشته، بعد دیگه تو همون دوران بمونه.
پ.ن. بدیش اینه که ممکنه آدمایی که به خاطر حضورشون یه دورانی رو انتخاب کردی، خودشون تو یه دوران دیگه باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:10 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 می 2021

چرا نمی‌تونم تصمیم بگیرم چه آهنگی بذارم اینجا؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

یه عدس‌پلو درست کردم، یادم رفته یه قطره روغن توش بریزم. نه تنها هیچ خطری برای چربی خون نداره، بلکه می‌ره می‌گرده هرچی کلسترول داری می‌کشه به خودش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:18 نوشت.

تا جایی که می‌فهمم، گند زدم به فید وبلاگ و الآن فقط خواننده‌های واقعی که به صفحه سر می‌زنن می‌تونن بخوننش. هیچ ایده‌ای هم ندارم که چطوری باید درستش کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:10 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 می 2021

قرار بود پادگان ما تعطیل بشه و نصفه دوم آموزشی ما به اسباب‌کشی وسایل اون پادگان به پادگان جدید گذشته بود. روز آخر قرار بود بریم برگه معرفی به یگان بگیریم و خداحافظ. تازه وقتی رسیدیم پادگان و کامیون‌های خالی آماده بار زدن رو دیدیم معلوم شد پاتک خوردیم. دیگه واقعا چیز مفید قابل انتقالی نمونده بود. نصف روز فرستادنمون یه جایی که آهن قراضه پوسیده و زنگ‌زده تلنبار کرده بودن که «به درد بخوراش» رو جدا کنیم و سر تا پامون پر گل و کثافت بشه. بالاخره تموم شد و گفتن ده دقیقه استراحت کنین تا بریم سراغ تحویل برگه معرفی. دویست نفر حمال خسته و داغون گوشه حیاط ولو شده بودیم که یه سرهنگ فلان فلان‌شده‌ای که تا اون موقع ندیده بودیمش از راه رسید، چهار نفرمون رو جدا کرد گفت بیاین یه کار کوچیک دیگه مونده. سوار ماشینمون کرد و برد پادگان جدید. یه تابلوی دویست کیلویی سر در پادگان روی کامیون بود، گفت شما چهار تا اینو بیارین پایین، بذارین اون گوشه. خستگی ذهنی و جسمی به حدی بود که یهو قاطی کردم. شروع کردم به داد و بیداد سر سرهنگه. گفتم نمی‌تونم، خودت بیا سرشو بگیر ببین زورت می‌رسه اینو تکون بدی یا نه. اول جا خورد، بعد با عصبانیت شروع کرد به تهدید. هرچی گفت، گفتم نمی‌تونم، هرکاری می‌خوای بکن. اسم چهار نفرمونو از روی سینه‌هامون خوند، رفت یه گوشه و چند دقیقه تلفنی صحبت کرد. آخر برگشت و گفت اشکال نداره اگه نمی‌تونین، سوار شین برگردیم. برگشتیم و برگه رو تحویل گرفتیم و هیچ تنبیهی هم در کار نبود. بعد از این ماجرا دیگه فکر می‌کردم سربازی این‌جوریه که هر وقت یه کار غیرمنطقی از آدم بخوان، باید مقاومت کرد و خودشون کوتاه میان. شانس اوردم سرهنگی که بعدا زیر دستش بودم آدم فهمیده‌ای بود و هیچ‌وقت لازم نشد از این درسی که گرفته بودم استفاده کنم. بعد از سربازی فهمیدم یکی از اون سه نفر دیگه‌ای که اون روز قرار بود سر تابلو رو بگیرن، پسر یکی از روحانیون صاحب‌منصب بوده و قاعدتا همین نجاتم داده بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.

واقعا این‌که آدم کلی دستورالعمل بده که روی سنگ قبرش چی بنویسن و تو مراسم چیکار کنن بی‌معنیه. مهم این بود که نمیرم، که نشد. دیگه بعدش هر کار خواستین بکنین. آدم اگه اهل برنامه‌ریزی باشه باید برای کارای قبل مردنش برنامه بریزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 می 2021

سر و وضع مناسبی نداشت. وسط یه خیابون شلوغ توریستی و تجاری تو مرکز شهر لیسبون، یه سکو پیدا کرده بود و نشسته بود. بدون توجه به جمعیت دور و بر، کفششو در آورده بود، پارچه کهنه دور پاشو باز کرده بود و داشت با دقت زخمشو بررسی می‌کرد. تمرکز و دقتش و بی‌توجهیش به اطراف، یه حالت خلوت شخصی عجیبی بهش داده بود که باعث شده بعد از این همه سال هنوز یادش بیفتم. نزدیک‌ترین تصویری بود به لیسیدن زخم که تا الآن دیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 می 2021

بالاخره هوا داره کم کم گرم می‌شه. منقل روی بالکن رو دوباره راه انداختیم و تو خیالم برای مهمونایی که این تابستون نداریم جوجه کباب و کوبیده درست می‌کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 می 2021

حالا من یه دخترخاله پسرخاله‌ای می‌شناسم که تو هشت نه سالگی می‌گفتن ما بزرگ بشیم با هم عروسی می‌کنیم. پسره چند وقت پیش با پارتنر مردش ازدواج کرد، دختره هم اخیرا بچه دومش به دنیا اومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:25 نوشت.

پونزده سال پیش فوقش ده درصد اتفاقات این سال‌ها و موقعیت و شرایط فعلی رو می‌تونستم پیش‌بینی کنم. یعنی زندگی تا این حد قابل پیش‌بینیه. پس چرا الآن تصورم از پونزده سال دیگه، عین همین الآنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 می 2021

آخه یعنی چی که بعضی حرفا رو باید خورد؟ حرف مگه به این راحتی از گلو پایین می‌ره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

به گفته منابع آگاه این وبلاگ، علیرضا عصار می‌خواسته زمان یاهو مسنجر یه آگهی تبلیغاتی براشون درست کنه، بگه: «با دختران شهرمان من هر شبی یاهو زنم». بعد خورده به ماجرای تحریما و نتونستن پولشو بهش بدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 می 2021

این stomach fluی خبیث بی‌شخصیت، عدل وسط ارائه گزارش کذایی خفتم کرد :)))

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.

وقتی نوشته‌های قدیمی خودمو می‌خونم، کلی چیز خجالت‌آور توش می‌بینم. نژادپرستی، جنگ‌طلبی، دفاع از اعدام، هوموفوبیا،… (از پشت صحنه اشاره می‌کنن که سکسیزم هم هست). دقیقا چی شد که از اونجا به اینجا رسیدم؟ نمی‌دونم. چند وقت دیگه کجام؟ نمی‌دونم. با این نوشته‌های قدیم چه کنم؟ بسوزونمشون یا سه‌قفله کنم بذارم تو گاوصندوق یا کاری به کارشون نداشته باشم؟ اینم نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

لابد چهار سال دیگه دلمون برای یه چیزایی از کار از خونه تنگ می‌شه. اما قاعدتا روزایی که بچه مریض هم خونه باشه نباید یکیش باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:11 نوشت.

This is the strangest life I’ve ever known.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 می 2021

پنج صفحه گزارش نوشتم و چهار تا اسلاید براش درست کردم. نوبل منو بدین که می‌خوام برم بخوابم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.

«بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند»
حتی فرق صنعت و تجارت رو نمی‌دونسته. همون بهتر که مرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 می 2021

بعضی آهنگا هیچ‌وقت تو کاور چیزی از آب در نیومدن و نخواهند اومد. یکیش Diamonds and Rust. دلیلش به نظر من اینه که خیلی زیادی شخصیه. پارادوکسش اینه که همه خیال می‌کنن که تجربه و احساس مشابهی داشتن، اما در عین حال کسی نمی‌تونه حس منحصر بفرد جون بایز موقع نوشتن شعر و ساختن آهنگ رو مشابه‌سازی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.

من که جیک و جیک می‌کنم برات
بذارم برم توییتر؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 2 می 2021

قلقلک فکری امروز. اینجا خسرو تا لحظه آخر سعی کرده از شیرین محافظت کنه، اما هم‌زمان در عمل حق خداحافظی رو ازش گرفته. شیرین کدومشو ترجیح می‌داده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 می 2021

صدای دریل همسایه‌ها تو دیوار بتنی واقعا روح‌خراشه. یه روز همسایه پایینی قبلی اومد اعتراض به صدای دویدن بچه، گفت اگه بازم صدای دویدن بیاد منم دریل برمی‌دارم از پایین سقفو دریل می‌کنم. خیلی تشویقش کردم که حتما همین کارو بکنه. حساب کردم که جلوی بازی بچه رو که نمی‌شه گرفت، وقتی سقف خونه‌اش سوراخ سوراخ بشه خودش می‌فهمه دفعه بعدی قبل از تهدید از مغزش استفاده کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 آوریل 2021

آدمیزاد باید فرق فانتزی و واقعیت رو بفهمه وگرنه کلاهش پس معرکه‌اس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

یه سال رو یه پروژه‌ای کار کردم، هفته دیگه باید گزارششو تحویل بدیم. قشنگ دو هفته‌اس که به هر دری می‌زنم و با هر کاری خودمو مشغول می‌کنم که ازش فرار کنم. چرا این‌قدر از گزارش نوشتن بدم میاد؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:27 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 آوریل 2021

یکی به یکی دیگه نامه زده، از عشق بهش ابراز پشیمونی کرده و «بین ما هرچی بوده تموم شده». کپی این نامه تو آرشیو من چی‌کار می‌کنه؟ کدومشون برای من فرستاده؟ چه خبر بوده تو اون دانشگاه؟ :))))

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

ساعت هفت صبح کوبیدم رفتم اون سر شهر دم انبار طرف که دو تا میز تحویل بگیرم. قبض به اسم مریم بود و پشت در نوشته بود اگه قبض به اسم خودتون نیست باید وکالت داشته باشین. کلی به خودم فحش دادم که نگفتم بیارن دم خونه تحویل بدن و داشتم فکر می‌کردم حالا دوباره کی فرصت بشه که دوتایی بیایم تحویل بگیریم. بعد یارو اومد و حتی اسممو نپرسید و میزا رو تحویل داد. یه بار دیگه خساست از ماجرا سربلند بیرون اومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:58 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 آوریل 2021

قدیما که اینترنت دایال‌آپ بود و مثل الآن دائمی نبود، یه فایل ورد روی دسکتاپ داشتم که از صبح هرچی به ذهنم می‌رسید توش می‌نوشتم تا شب که وصل بشم به اینترنت. آخر شب اکثرش پست می‌شد، ولی تک و توک هم بودن که به هر دلیل تصمیم می‌گرفتم پست نکنم. اونا رو تو همون فایل زیرشون خط می‌کشیدم و می‌رفتن تو بایگانی. یه روزایی هم احتمالا مرز دفتر خاطرات و پست زیرخط‌دار تا جایی محو شده که جای همدیگه رو گرفتن. اقلا این چیزیه که یادم مونده. حالا سوال میلیون دلاری اینه که اون فایل کجاست؟ جواب دوزاریش اینه که یه فایل نیست. به یه دلیلی که نمی‌دونم، ده تا فایله که با پسوند 2 و temp و new و امثالهم سیو شدن. یه روز باید بذارمشون کنار هم و مشترکات و تفاوت‌هاشون رو پیدا کنم و اقلا یه فایل تر و تمیز درست کنم. فعلا باید بره تو لیست پروژه‌های آینده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 آوریل 2021

دیروز هم تو آزمایشگاه چیزی عایدم نشد. به جاش با همکارم رفتیم دنبال طراحی یه چیزی که عموم آدمایی که می‌دونن چی می‌گن معتقدن قابل ساخت نیست. اونجام دو تا وایت‌بورد سیاه کردیم و طبیعتاً به جای خاصی نرسیدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

نیروهای برتر را برای Nightwish متقدم شکرگزاریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 آوریل 2021

هنوز ده دقیقه نشده پست قبلی رو فرستادم. یه چیزی ته مغزمو قلقلک می‌ده که پس کو لایک و ریپلای؟ اثر توییتر عمیق‌تر از اونه که آدم فکرشو می‌کنه.
حس می‌کنم بیست سال پیش، نوشتن مدل «من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند» بود. اما الآن دغدغه خواننده و نظرش مهم‌تر شده و ناخواسته خودسانسوری هم همراهش میاد. حالا نمی‌دونم این تغییر وضعیت از همه‌گیری شبکه‌های اجتماعی میاد، یا از گذر زمان و محافظه‌کاری خودم. الزاما چیز بدی نیست، اما اون چیزی نیست که اینجا بهش عادت داشتم. شاید برای همینه که ناخودآگاه به این وضعیت تعطیل دچار شده.
اینم خودش پارادوکسیه. هم‌زمان دوست دارم با نوشتن لایک جمع کنم و نظر خواننده مهم نباشه که ذهنمو ول کنم و هرچی اومد بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

نشستم تو آزمایشگاه. فقط منم و صدای تهویه. فکرم همه جا هست به جز spectrum analyzer روبروم که از وقتی خریدیمش یه خروجی به درد بخور ازش درنیومده و امیدوارم تصمیم نگیرن پولشو از حقوقمون کم کنن. خب تو این موقعیت چه کاری بهتر از وبلاگ‌نویسی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

Is there anybody out there?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:07 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 ژوئن 2020

فلش بی فلش

درسته که فلش با خفت و خواری درحال بازنشستگیه. اما شما به عنوان خواننده این وبلاگ لازم نیست کوچک‌ترین ناراحتی به دلتون راه بدین. با تلاش شبانه‌روزی مهندسین بخش فنی، موسیقی وبلاگ تماما از فلش به تکنولوژی جدید منتقل شده و باید بدون مشکل روی تمامی مرورگرهای رایج (دسکتاپ) کار کنه. کافیه روی اون دگمه پلی این بغل کلیک کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 ژوئن 2020

اون روزی که چهل سال پیش، حوسین آقا برای پسر بزرگش رفت خواستگاری دختر منصور خانم، کی فکرشو می‌کرد که یه روزی با دو هفته فاصله دو تا قبر کنار هم نصیبشون می‌شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 آوریل 2016

مکاشفه

زندگی آدمیزاد به تف بنده و من از مردن می‌ترسم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 آوریل 2016

PSK

دو روز قبل از کنفرانس، پرزنتیشن رو براش فرستاده بودم که اگه پیشنهادی داره بگه. جواب داد که “همین خیلی خوبه. موفق باشی. خودم هم میام سر ارائه”. روز بعدش یه ایمیل دیگه فرستاد که بگه کامنت‌هاش برای یه مقاله‌ای آماده شده، اما دست‌نویس و درهم برهمه. تمیزش می‌کنه و برام می‌فرسته. روز اول کنفرانس بعد از نهار باهم از پله‌ها رفتیم بالا و داشت درباره انتخاب ممتحن برای دفاع من صحبت می‌کرد. دم در اتاقی که chairman جلسه‌اش بود، گفت حالا بعد از جلسه بیشتر صحبت می‌کنیم و رفت تو و من رفتم اتاق دیوار به دیوار که دامادش ارائه داشت. بیست دقیقه بعد که از اون اتاق اومدم بیرون، اجازه نمی‌دادن کسی بره توی اتاق بغلی و دکتر بالای سرش بود. وسط صحبت گفته بود شکمش درد می‌کنه و از حال رفته بود و اورژانس خبر کرده بودن. به هوش آمد و برای معاینه بردنش بیمارستان. بعدش کاملا هشیار بود و گفتن احتمالا به خاطر ارتفاع بالا فشارش افتاده. ما هم برگشتیم سر جلسه‌های کنفرانس. دو ساعت بعد از بیمارستان خبر دادن دلیل دردش پارگی آئورت بوده و باید سریع عمل بشه و با هلیکوپتر می‌برنش زوریخ. قبل از عمل به زنش تلفن کرده و گفته اگه من بلایی سرم اومد بگین کارمو ادامه بدن. عمل ده ساعت طول کشیده و وسط عمل چند دقیقه‌ای قلبش از کار افتاده و دوباره احیا شده. بعد از عمل دیگه به هوش نیومد، ده روزی تو کما بود و تموم. نه سر ارائه من اومد، نه کامنت‌های مقاله رو پاک‌نویس کرد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 آوریل 2016

An apple a day…

یکی می‌شناختم که هر روز راس ساعت ۱۱ صبح یه سیب قرمز از کیفش برمی‌داشت و می‌خورد. اما اینم باعث دور موندن دکترها نشد. یه هفته است که بی‌هوش توی ICU افتاده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 سپتامبر 2015

دار و ندار

روزی که از ایران اومدیم، دونفری سه تا چمدون بزرگ و دوتا کوله پشتی و یه کارتن کتاب همراهمون بود که تمام چیزی بود که می‌شد با هواپیما برد. مابقی لوازممون تو انباری تهران بسته‌بندی شده و امن منتظر بودن که یه روزی یا بیاریمشون این‌جا یا برگردیم و همون‌جا استفاده کنیم، که هنوز هم تو همون وضعیت هستن. یادمه وقتی از فرودگاه اومدیم بیرون و دیدم تمام لوازمی که برای زندگی جدید داریم توی صندوق عقب یه تاکسی جا می‌شه، حس عجیبی داشتم.
امروز یه گزارش از لوازم همراه پناهجوهای سوری دیدم که از دریا رسیده بودن به یونان که باعث شد از حس اون روزم خجالت بکشم: یه نفر با یه جفت جوراب، مسواک و یه مموری استیک عکسای خانوادگی؛ یه خانواده با یه کیسه دارو و یه بسته پوشک بچه؛ یه بچه با یه قالب صابون، یه کیسه دارو و یه کیسه مارشمالو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 فوریه 2015

رادیو

از صبح که بیدار شدم به قول یکی از دوستان، “رادیو درون”ام تنظیم شده روی این. حتی تعجب کردم که بعد از این همه سال هنوز یادمه.
“در من غم بیهودگی‌ها می‌زند موج
در تو غروری از توان من فزون‌تر
در من نیازی می‌کشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می‌گشاید هر زمان پر”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 فوریه 2015

That wasn’t flying, that was falling with style

یه زمانی خیلی خواب پرواز می‌دیدم. درواقع خواب می‌دیدم که توی هوا شناورم یا دارم شنا می‌کنم. کنترل همه چیز دستم بود و خیلی هم لذت‌بخش بود. مدت‌هاست دیگه پرواز نمی‌کنم. خواب می‌بینم که می‌پرم بالا و دوباره برمی‌گردم زمین. هر پرش بلندتر از قبلی می‌شه تا جایی که از بس از زمین فاصله می‌گیرم، دیگه از پایین رفتن وحشت می‌کنم. اون‌قدر خواب نمی‌مونم که ببینم بالاخره سالم می‌رسم به زمین یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:38 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 ژوئن 2014

رئیس دپارتمان که کلا سالی ۳ بار تو راهرو می‌بینمش و با یه سلام از کنار همدیگه رد می‌شیم، بدون هیچ توضیحی برای هفته دیگه درخواست جلسه داده. ازش پرسیدم موضوع جلسه چیه، جواب داده: “موضوع جلسه جوریه که از قبل نمی‌تونم بهت بگم، اگر بگم دیگه دلیلی نداره با هم جلسه داشته باشیم. اما نگران نباش”. دارم از فضولی می‌ترکم، توجیهی به جز دوربین مخفی هم به ذهنم نمی‌رسه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:36 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 31 می 2014

چند ماه روی یه ایده‌ای کار کرده بودم و دست آخر به نظرم نتیجه اصلا جالب نبود و می‌خواستم کلا بذارم‌اش کنار. اما به اصرار استاد راهنما نشستم نوشتم‌اش و برای یه ژورنالی فرستادم. از همون موقع هم تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم هر دفعه که به مقاله کذایی نگاه کردم پیش خودم گفتم وقتی برگشت که اصلاحات موردنظر غریبه‌ها روش اعمال بشه، خودم هم باید کلی تمیزکاری کنم که قابل‌ تحمل‌تر از اینی که هست بشه. دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم یه ایمیل از سردبیر مربوطه دارم با تیتر Decision. تو خواب و بیداری بازش کردم که ببینم چی از جونم می‌خواد، می‌بینم نوشته “It is a pleasure to accept your manuscript in its current form for publication”. حالا از اون موقع دارم فکر می‌کنم که بالاخره من نفمیدم چی نوشتم، یا اینا نفمیدن من چی نوشتم و خواستن از سرشون باز کنن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 می 2014

خیام – پاسکال

نه به اون تفاهمی که سر مثلث داشتن، نه به این اختلاف عمیق که یکی از دفع خطر احتمالی حرف می‌زنه و اون یکی می‌گه: این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 آوریل 2014

دوستان از اتاق فرمان درخواست کردن که سه آلبوم برتر تاریخ که قطعه پرت توش نباشه نام ببریم.

1- Dire Straits – Brothers in Arms
2- Chris Rea – Auberge
3- Bob Dylan – Desire

از هموطنان هم اگه خواسته باشین، ۱۲۷ – خال پانک توصیه می‌شه. گوارای وجود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:08 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 مارس 2014

روش تحقیق

فکر کنم چهارم دبستان بودم. ضرب و تقسیم بلد بودم و کشیدن نیمساز زاویه با پرگار و خط کش. یه جایی هم یه چیزایی درباره تثلیث زاویه خونده بودم. نمی‌دونم از کجا به این نتیجه رسیدم که اگر به نصف کردن زاویه ادامه بدیم و هر نصف رو دوباره نصف کنیم، بالاخره یه جایی تعداد زاویه‌های کوچیک مضرب ۳ می‌شه و تثلیث با موفقیت انجام شده. تا چند هفته کارم این بود که یکی یکی توان‌های ۲ رو حساب کنم و ببینم مضرب ۳ هست یا نه. آخرش هم حوصله‌ام سر رفت و بیخیال شدم، اما تا مدت‌ها هنوز فکر می‌کردم بالاخره این تکنیک جواب می‌ده.
گاهی شک می‌افته به جونم که نکنه برای پروژه فعلی هم مشغول همون مدل تحقیق شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:44 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 فوریه 2014

بعله! اصلا یکی از معجزات بانو این بود که با دقت خارق‌العاده‌ای مرگ خودشون رو پیش‌بینی کرده بودن. فرموده‌اند: “مرگ من روزی فرا خواهد رسید”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 فوریه 2014

پدرسوخته‌ها

می‌گن یکی از شکنجه‌های مخوف ساواک این بوده که نصفه شب می‌رفته با سرنگ یه لیتر مایعات می‌زده تو مثانه مردم که مجبور بشن تو خواب و بیداری فاصله تخت و دستشویی رو طی کنن.
پ.ن. لامپ دستشویی هم هزاروات بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 ژانویه 2014

در و تخته

داشتم می‌گفتم. آخرین روزای مهرورزی بود و ما داشتیم با یه پرواز ایران‌ ایر می‌رفتیم تهران. تو هواپیما فقط روزنامه ایران می‌دادن به مردم و احتمالا تنها دلیلش هم پایین اوردن تعداد برگشتی‌های روزنامه بود. من چون دوست داشتم نشون بدم با این‌که خیلی‌ وقته تو ایران زندگی نمی‌کنم، همه مسائل داخلی رو تعقیب می‌کنم، تمام روزنامه رو کلمه به کلمه خوندم. دوست داشتم ببینم ویترین دولتی که به سازمان برنامه و بودجه اعتقاد نداره، چی می‌گه. می‌شه گفت یه تعدادی از سخت‌ترین ساعت‌های مطالعه عمرم رو گذروندم. در واقع اگر به یه صندلی کوچیک تو یه قوطی آهنی محدود نبودم و گزینه دیگه‌ای بود همون اول کار روزنامه رو دور انداخته بودم.
برای این‌که دقیق‌تر بفهمین منظورم چیه چندتا مثال می‌زنم. چندتایی هم عکس یواشکی با دوربین موبایل توی نور کابین گرفتم که زیاد خوب نشده اما بعضی رو پست می‌کنم. راستش یه خاطره محوی داشتم که یه نفر می‌گفت عکس‌برداری تو کابین هواپیما مجاز نیست و یک بار با عکس‌العمل گمنامان سرباز مواجه شده بود، من هم برای همین یواشکی عکس می‌گرفتم:

* یکی از موارد جالب برای من، آگهی فروش کتاب منتخب صفحه حوادث سال ۹۱ بود. تا قبلش نمی‌دونستم اخبار قتل و دزدی و تجاوز تاریخ گذشته هم ارزش خریدن داره.

IMG_20130825_140933_903

* و اما بشنوید از خبر حیرت‌انگیز کشف سنگ انسان‌نما در مازندران.

IMG_20130825_140933_913

* فکر ‌می‌کردین زبان لاتین فقط تو واتیکان کاربرد داره؟ اشتباه نکنین، تو فدراسیون اسکواش غرب آسیا هم استفاده می‌شه.

IMG_20130825_140933_880

* اینم دو نفر که به طور همزمان تو دو صفحه مختلف عنوان پیرترین رو کسب کردن.

IMG_20130825_140934_71 IMG_20130825_140934_64

* حالت چهارم ماده در قطر کشف شد.

IMG_20130825_140933_922

* یه مورد تقریبا نصف صفحه از خدمات مرتضوی توی تامین اجتماعی تقدیر شده بود که احتمالا از اون مواردی بوده که بعدا معلوم شد خودش بابتش پول داده. اینم بگم که همه اینا چند هفته بعد از صدور حکم انفصال مرتضوی از خدمات دولتی بود.

* وسط یه مطلبی اشاره شده بود که ایفل، بلندترین برج دنیاست.

* این تیتر و مقاله طولانی مربوطه، یکی از رواعصاب‌ترین مغالطه‌های آماری بود که تو عمرم دیده بودم.

IMG_20130825_140934_49

* البته استفاده از لفظ خاطره‌انگیز برای بهرام شفیع چندان هم غلط نیست.

IMG_20130825_140934_57

* آخرین مورد هم یه مقاله طولانی بود که پیوند خوبی بین آقای گودرزی و شقایق خانم برقرار کرده بود، که حالا بماند. اما چیزی که برای من خیلی جالب بود چندتا جمله کپی شده از ویکی‌پدیا بود که از قضا اون جمله‌ها کار خودم بود!

دست آخر تصور من از تحریریه روزنامه یه چیزی شبیه تحریریه بخش فارسی صدای آمریکا بود. یعنی یه سری آدم رو نشوندن تو اتاق و گفتن هرچی خواستین بگین. نه دبیری بالای سرشون بوده و نه نظارتی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:50 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 دسامبر 2013

اینَ نقطه عطف

نیم ساعت پیش یهو به این شهود رسیدم که تولد سی و یک سالگی که زیاد هم دور نیست حتی از تولد سی سالگی هم دل‌گیرتره و احتمال ادامه داشتن سال به سال این روند صعودی پشتم رو لرزوند.
به هر حال عصر جمعه خوبی براتون آرزومندم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 دسامبر 2013

گر مرد رهی…

این مومنون و مومناتی که جفت پا می‌رن روی توالت فرنگی، اصلا فدای سرشون که همه جا رو به گند می‌کشن، یه وقت زبونم لال پاشون سر نخوره سرشون بشکنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 نوامبر 2013

بحران بزرگ کفش

از همون اولش هم از خرید کفش فراری بودم حتی اون موقع هم که هنوز بحران کفش به بیخ گوشم نرسیده بود. باید ساعت‌ها و بلکه روزها مغازه‌های تهران رو بالا و پایین می‌کردم، به همه کفش‌ها چپ چپ نگاه می‌کردم و حتی حاضر به امتحان کردنشون نمی‌شدم تا یکهو چشمم به یه چیزی بخوره که ازش خوشم بیاد، سریع سایزش رو چک کنم و پولش رو بدم و از اون عذاب فرار کنم. خوبیش این بود که زیاد راه نمی‌رفتم. از آسانسور به ماشین، از ماشین به میز درس یا کار و عصر هم مسیر برعکس. کفش نه پاره می‌شد و نه سابیده. فقط اونقدر می‌پوشیدمش که از ریخت می‌افتاد و تبدیل به یه استوانه بی‌هویت می‌شد، تا بالاخره به فکر خرید جفت بعدی می‌افتادم. این وسط اگر گاهی دایی‌ای کسی هم برام کفش سوغاتی می‌اورد که دیگه نورعلی‌نور بود.
اما اینجا اصلا ماجرا یه جور دیگه است. کفش اونقدر پام نیست که از شکل بیفته. تو دانشگاه کاملا با فرهنگ سوئدی اخت شدم. یه جفت دمپایی شیک تو دفتر دارم که تا می‌رسم می‌پوشم. اما به جاش اونقدر تو خیابون راه می‌رم که کف کفش سوراخ می‌شه، اونم درحالی‌که رویه‌اش هنوز مثل روز اوله. خرید کفش هم صدبرابر از تهران سخت‌تر شده. از نظر تنوع که قربونشون برم کلا سه تا کفش‌فروشی زنجیره‌ای هست که توی تمام مراکز خریدهستن. مدل‌های هر سه هم از روی دست همدیگه کپی شده. کافیه توی اولین کفش‌فروشی بغل‌دستت چیزی به چشمت نیاد که مطمئن باشی تو کل سوئد چیزی پیدا نمی‌کنی‌. این‌جوریه که صدای پای بحران بزرگ کفش شنیده می‌شه.
بچه‌تر که بودم یه داستانی خوندم که دختره عاشق شاه پریون شده بود و برای رسیدن به معشوق باید هفت جفت کفش آهنی می‌خرید و اون قدر راه می‌رفت که کف همه سوراخ بشه. الآن می‌بینم که زیاد هم کار شاقّی نکرده بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 سپتامبر 2013

رموز خانه‌داری: چوب شور شوید

مواد لازم:
چوب شور معمولی: یک بسته.
شوید خشک: یک گونی.
طرز تهیه:
۱ – بسته چوب شور را باز می‌کنیم.
۲ – بسته را در همان کمدی که شوید خشک‌ها را نگه می‌داریم، قرار می‌دهیم.
۳ – بیشتر از یک سال وجود چوب شور را فراموش می‌کنیم.
۴ – چوب شور شوید شما آماده است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 آگوست 2013

بازیافت

می‌شه با قطعیت گفت که منبع فیبر توی کورن‌فلکس‌های سرشار از فیبر چیزی نیست به جز روزنامه باطله خمیر شده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 آگوست 2013

پرستش به مستی‌ست در کیش …

آخرین روزهای مهرورزی بود که می‌رفتیم تهران. هشت سال گذشته بود و ما هنوز نفهمیده بودیم این مهرورزی کار خوبیه یا بد. خیلی سال پیش یه تیکه از محوطه دانشکده برق حالت باغ داشت. نصفش برای ساختمان مسجد جدید دانشکده رفته بود زیر بنّایی ولی مابقی‌اش عملا استفاده‌ای نداشت تا یکی از روسای دانشکده تصمیم گرفت توش محوطه سازی کنه و میز و صندلی و چتر بچینه. این تصمیم حکیمانه هم طبیعتا مورد استقبال دانشجویان درسخون و کوشا واقع شد که بیست و چهار ساعت توی «صندلچمن» مشغول صرف چای و شکلات رامتین و اختلاط بودن. یا طبق توصیف دقیق‌تر دکتر ا.، یلّلی تلّلی می‌کردن. این وسط بسیج دانشجویی که نگران پیشرفت تحصیلی ما بود تو بیانیه‌هایی که علیه فضای یلّلی تلّلی صادر می‌کرد، براش از لفظ «حریم مهرورزی» استفاده می‌کرد. نمی‌دونم تو تخیلات بیمار بیانیه‌نویس مشغول چه کاری بودیم و مهرورزی دقیقا توصیف چی بود و نمی‌خوام هم بدونم. احتمالا شبیه همون کارایی بود که تو تخیل‌اش با حوری‌های دست‌مزد بیانیه‌نویسی‌اش انجام می‌داد. اینا گذشت تا زمان انتخابات رسید و کاندیدای مورد حمایت بسیج دانشجویی انتخاب شد. می‌دونیم که کاندیدای مربوطه همون روز اول یکی از اصول دولت‌اش رو «مهرورزی با بندگان خدا» اعلام کرد. اتفاقا ما همون حوالی فارغ‌التحصیل شدیم و نفهمیدیم چه کلمه‌ای برای توصیف اعمال قبیحه صندلچمن جایگزین شد. هرچی بود، یه سال بعدش اثری از صندلچمن به اون شکل قبلی نمونده بود. ما هم همون‌طور که گفتم توی تمام این مدت نفهمیدیم بالاخره مهرورزی کار خوبیه یا بد.
کلا از موضوع اصلی منحرف شدیم. درواقع می‌خواستم درباره روزنامه «ایران‌»ی که توی هواپیما خوندم بگم. ولی حرفم طولانی شد. حالا اگه قسمت شد توی پست بعدی تعریف می‌کنم. شما عجالتا از پای تلویزیون تکون نخورین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 آگوست 2013

مجسمه جنبه

تو سالن ترانزیت منتظر هواپیما بودیم که یهو دیدیم دو نفر از آقایون خدمه هواپیمای ایران‌ایری که نسبتاً تازه نشسته بود، توی مغازه ویکتوریازسیکرت موبایلشون رو دراوردن مشغول فیلمبرداری از خودشون و در و دیوار مغازه‌اند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 جولای 2013

پدر، پسر، روح الفضول

کلا به خاطر فضولی ذاتی‌ام که دوست دارم تو هرسوراخی سرک بکشم زیاد پیش اومده که توی وقت ناجور و موقعیت ناجور گرفتار شده باشم. اما ماجرا بعضی وقتا زیادی جدی می‌شه. مثلا همین نمونه‌ای که دو هفته پیش اتفاق افتاد.
از یکی دو ماه پیش برنامه یه مسافرت فشرده به ایتالیا ریخته بودیم و تو این فشردگی قرار بود یک روز و چند ساعت هم فلورانس باشیم. چیزی که نمی‌دونستیم این بود که از قضا همون روز توی تقویم مذهبی مسیحی، روز بزرگداشت یحیی تعمید دهنده است که باز از قضا قدیس حامی فلورانس محسوب می‌شه. ما هم اول صبح با یونیفورم کامل توریستی (شلوارک و تی‌شرت بامشادی و نقشه شهر و عینک آفتابی و دوربین) بی‌خبر از همه‌جا رسیده بودیم میدون کلیسای جامع شهر و داشتیم درودیوار رو تماشا می‌کردیم که یهو دیدیم صدای موزیک و طبل میاد و یه سری آدم با لباس رسمی و یه سری دیگه با لباسای عجیب رنگ وارنگ دارن می‌رن توی تعمیدخانه (Baptistry). پشت سرشون یه سری خانوم که تور مشکی انداخته بودن روی سرشون رفتن داخل و بعد صدای دعا و موسیقی بلند شد. همه چیز هم کلا تحت کنترل مامورای امنیتی با سیم هدفون فرفری بود که همه چیز بادقت زیر نظرشون بود و دائم با همدیگه مدل «یاسر یاسر مقداد» صحبت می‌کردن. تا بیایم پرس‌و‌جو کنیم و بفهمیم چه خبره، دوباره در باز شد و همون جمعیت راه افتادن طرف کلیسای جامع که درش با یه فاصله سی-چهل متری روبروی در تعمیدخانه بود. ما هم باز از قضا همین وسط بودیم و چند قدم رفتیم کنار که زیر دست و پا نمونیم. تو همین شلوغی نمی‌دونم چرا به نظرم رسید که حالا که سر راه افتادیم بهترین فرصته که با جمعیت بریم توی کلیسا. شنیده بودیم که روزای معمولی صف توریست‌ها برای ورود به کلیسا طولانی و خسته‌کننده است و دنیا رو چه دیدی شاید بخوان یه پول ورودی هم از توریستا بگیرن. چی بهتر از این، نه صف، نه کنترل، نه بلیت. سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم تو. همین جوری با موج جمعیت داشتیم می‌رفتیم و تازه می‌خواستم دوربین رو آماده کنم و یه کم عکس بگیرم که یهو دیدم جمعیت کتاب دعا گرفتن دستشون و رو به محراب شروع کردن به آواز خوندن. از دو طرف راه بسته بود و از پشت سر هنوز آدم می‌آمد. نه راه پس، نه راه پیش، نه لباس مناسب، نه مسلط به ایتالیایی، نه حتی آشنا به دعایی که داشتن می‌خوندن. رسما هیچی از مستربین تو کلیسا کم نداشتیم. تازه تو این مرحله بود که دوزاری‌ام افتاد که عجب کاری کردیم.
چیزی که خودم رو براش آماده کرده بودم ولی اتفاق نیفتاد این بود که بیان به جرم توهین به مقدسات دستگیرمون کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 جولای 2013

قیرینه گرزن

تمام شب یه خواب تخیلی، عرفانی، ماورایی خیلی پیچیده دیدم. حتی وقتی که بیدار شدم و تا آشپزخونه رفتم و آب خوردم، بعد از برگشت دنباله‌اش رو دیدم. چیز زیادی ازش یادم نمونده به جز این که توی فضاهای عجیب و نا‌آشنا دنبال یه چیزی می‌گشتم که نمی‌دونم چی بود و با یه سری نیروهای اهریمنی می‌جنگیدم. اینم یادمه که خبیث‌ترین‌شون که رئیس بقیه بود، کسی نبود به جز رضا کیانیان. وقتی شناختمش که روی سینه‌اش نشسته بودم و با تمام قوا پشت سر هم سرش رو می‌کوبیدم به دیوار و انگار نه انگار که اتفاقی براش افتاده باشه تو صورتم نگاه می‌کرد و پوزخند می‌زد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:55 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 جولای 2013

الکثافة من الشیطان

دیدین بعضی مراسم فرعی درجه چندم مذهبی هست که یه زمانی هدف داشتن، ولی بعد از چندین سال دیگه کسی نمی‌دونه هدفشون چی بوده و روش درست انجامشون  چی بوده؟ فقط یه پوسته ازشون مونده که همه تقلید می‌کنن. از هرکس هم که بپرسی می‌گه به دلیلش کاری نداشته باش،فقط انجام بده. ارتش هم پر از اینجور آیین‌هاست.
مثلا تو ارتش یه اعتقاد خاصی به آنکادر کردن تخت دارن. آنکادر کردن شامل مناسک عجیبیه که باید با دوتا ملافه، دو تا پتو و بالش شخصی‌ات انجام بدی که تختت به شکل شکیلی دربیاد. اگه مثل خونهٔ خودت فقط لحاف رو صاف کنی اصلا قبول نیست، حتما باید یکی از رو دوتا از زیر همه چیز بسته‌بندی بشه. بعد از همه این برنامه‌ها نوبت می‌رسه به عملیات غشو. روز اول بهت می‌گن باید بری از حسن‌آباد برس بخری و تعجب می‌کنی که آدم کچل برس می‌خواد برای چی. بعدا می‌فهمی که برس برای پتو بوده که باید بعد از آنکادر غشو بشه. یعنی خواب پرزهای پتو با یه طرح خاصی تزئین بشه که همه بفهمن ارتش خونه خاله نیست. بعد از دو سه هفته هم پرزهای پتو که با هردور غشو کنده می‌شن تمام محیط رو پر می‌کنن. از درز آسفالت میدون صبحگاه تا اعماق ریه سرباز بدبخت. و تازه سرباز خوب یعنی اونی که تا آخر آموزشی چیزی از پرزهای پتو باقی نگذاشته باشه و خودش سل گرفته باشه. اگر هم ازشون بپرسی خب برای چی باید مرتکب این حماقت بشیم، می‌گن «تو ارتش کسی سوال نمی‌پرسه، اینجا همه چیز به‌فرموده(۱) است» و بعدش هم باید صدتا بشین‌پاشو بزنی.
روی همه این ماجراها، یادمه یه روز صبح یهو روز نظافت اعلام کردن. نظافت هم طبیعتا مثل بقیه ماجراهای ارتش هنوز طبق روش‌های ماقبل لویی پاستور انجام می‌شه. یعنی باید کل گروهان تخت و تشک آنکادر شده رو بذارن روی کولشون و از سه طبقه پله ببرن پایین که زیر آفتاب ضدعفونی بشه. یه لحظه هم به مغز طرف خطور نمی‌کنه که آفتاب وسط آذر اگه زور داشت ما سر صبحگاه سگ‌لرز نمی‌زدیم، چه برسه که خاصیت میکروب‌زدایی داشته باشه. اون چیزی که این وسط واقعا ضدعفونی شد، تخت‌هایی بود که سرپاگرد پله‌ها چپه می‌شد و ملافه‌هاش با دقت زیر پوتین سربازان وطن لگدکوب.
(۱) اینجا هم طبق معمول چون قراره همه چیز مال ماقبل تاریخ باشه، می‌نویسن «بفرموده». هرچی بپرسی کی بفرموده، چی بفرموده؟ هر چی بگی اصلا تو فارسی همچین ماضی‌ای نداریم، حرفت خریدار نداره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 ژوئن 2013

توربو پاسکال

اونایی که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارن اگه حرفشون درست دربیاد می‌تونن به اونایی که اعتقاد ندارن فخر بفروشن. ولی اونایی که اعتقاد ندارن حتی اگه درست هم گفته باشن، فرصت پز دادن ندارن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 ژوئن 2013

تافته جدابافته

توریست‌ها هم عین ایرانی‌ها، هرکدوم خیال می‌کنه با بقیه فرق داره. هر شهری که باشن نقشه می‌گیرن دستشون، دوربین دی‌اس‌ال‌آر که کاربردش براشون فرقی با دوربین یکبار مصرف “ببین و بگیر” نداره، می‌اندازن روی شونه‌اشون و دنبال یه رستوران دنج می‌گردن توی یه محله‌ای که توریست نداشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 ژوئن 2013

زمین سفت

بعضی از این ایتالیایی‌ها هستن که زور می‌زنن تو صف از آدم جلو بزنن، حالیشون نیست ما خودمون اصلا تو صف بزرگ شدیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:05 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 می 2013

دغدغه ذهنی

یعنی اگه توی ماست میوه‌ای آب بریزیم، دوغ میوه‌ای نصیبمون می‌شه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 می 2013

لولهنگ

گلفروشای گوگولی خارجی اگه می‌‌دونستن این کله سیاها، آب‌پاش‌های شیک و جمع و جور رو برای چه منظوری می‌خرن حتما تاحالا در مغازه رو بسته بودن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 آوریل 2013

جهان شاعر

گاهی وقتا تصویر ذهنی آقایون شعرا آدم رو می‌ترسونه. فکرشو بکن: شب بوده، بیابان بوده، زمستان بوده. یه بنده خدایی رو که هراسان و افسرده و بی‌جان بوده گرفته در آغوشش و ضمن بوسه گرم، می‌برده‌اش با خود سوی منزل. این وسط جداً رابطه شاعر و خفاش شب بر نگارنده معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 آوریل 2013

دایناسور مقیم توییتر

شما یادتون نمیاد. یه زمانی بود که اگه می‌خواستی وصل بشی به اینترنت، باید یک ساعت شماره می‌گرفتی و به صدای خش‌خش مودم گوش می‌دادی. قبلش باید مطمئن می‌شدی که کسی پای تلفن مشغول صحبت نیست. همه این برنامه‌ها هم که پیاده می‌شد،دست آخر با سرعت نردیک به لاک‌پشت از مواهب اینترنت استفاده می‌کردی. یه چیزی هم بود اون وقتا که بهش می‌گفتن وبلاگ. پدرپدرجد همین فیسبوک و توییتر خودمون بود. مردم اون وقتا تو وبلاگ خودشونو لوس می‌کردن.
این زمانی که می‌گم، من اونقدر زود از می‌رسیدم دانشگاه که برای بالا زدن کرکره دانشکده به دکتر ابریشمیان کمک می‌کردم. از صبح که از خونه می‌زدم بیرون تا عصر هر سوژه‌ای که به ذهنم می‌رسید باید تا شب نگه می‌داشتم و همونجور ذهنی با جمله‌بندی بازی می‌کردم و صیقل‌اش می‌دادم تا شب که برسم خونه. تازه اون موقع هم اول آفلاین همه چیز رو تایپ می‌کردم و نهایتاً با همون مصائب اینترنت که وصفش رفت آنلاین می‌شدم و یهو سه چهارتا مطلب پست می‌کردم. خیلی هم عالی.
اما امروز چی. دقیقاً بیست و چهار ساعته آنلاینم. یعنی از خونه و دانشگاه و اتوبوس و مرکز خرید گرفته تا حتی توی مستراح هرلحظه که اراده کنم،به اینترنت وصلم. و سرعت اینترنت هم نزدیک دوهزار برابر اون وقتاست. روی‌گوشی هم اَپ وردپرس هست که می‌تونه مطالب رو درجا منتشر کنه، هم اَپ‌هایی که هر ایده‌ای از متن ساده تا صوتی و تصویری رو برای آدم نگه داره که یادش نره. بازم دقیقاً از صبح که بیدار می‌شم تا شب وقتم به خوندن توییتر و فیسبوک می‌گذره. حتی ایده‌ای هم داشته باشم اونقدر تتبلی می‌کنم که یا از دهن بیفته یا یادم بره. نتیجتاً این وبلاگ ماه به ماه هم آپدیت نمی‌شه.
نمی‌دونم دوره وبلاگ گذشته و من خیلی دایناسورم که هنوز بهش چسبیدم، یا اینکه باید از تکنولوژی جدید استفاده کنم که همون رسانه‌ای که بهش عادت دارم همچنان نفس بکشه؟

پ.ن. این پست از ایده تا ویرایش و ارسال تماماً با کمک گوشی موبایل پردازش شده. حتی برای اینکه ادعای پاراگراف سوم غلط نباشه، تو هر کدوم از مکان‌های قید شده حداقل یه جمله نوشتم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 مارس 2013

عطری که تو داری

مرحوم ویگن تو آهنگ شادوماد، به عنوان یکی از امتیازات برجسته عروس خانوم می‌فرمایند «تو جهازش بربریه». همین نشون می‌ده که اون زمانا چقدر بربری گرون‌قیمت بوده. مقایسه کنین با پیرارسال که یارانه آرد حذف شد و قیمت بربری از صد تومن رسید به چهارصد تومن. چقدر غر زدیم اون موقع، حالا اگه سال چهل و دو بودیم معلوم نبود چیکار می‌کردیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 مارس 2013

Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring

گروهِ نوازنده‌هایِ دوره‌گردِ سرخ‌پوستیِ شهر دوباره برگشتن به خیابونا و این بعنی از نظر سوئدی‌ها تابستون داره شروع می‌شه. حتی اگه هنوز کانال یخ زده باشه و درجه هوا زیر صفر باشه و هشت متربرثانیه باد بیاد و هفته دیگه منتظر برف باشیم.
انگار یه رسالتی احساس می‌کنن که حتما همه چهارفصل رو برگزار کنن. کاری ندارن که هوا چه جوریه. بی‌ادبیه اگه کسی به روشون بیاره که اوج گرمای تابستون اینجا فرقی با اوایل اردیبهشت تهران نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 مارس 2013

حافظا

دوستان اشاره کردن که درست نیست پامو بکنم تو کفش خواجه شیراز. وگرنه امروز می‌خواستم درباره صنایع ادبی و احیانا بی‌ادبی «حالتی رفت که محراب به فریاد آمد» صحبت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 مارس 2013

ایهام

می‌فرمایند که: معاشران گره از زلف یار باز کنید – شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید.
این وسط مشخص نمی‌کنند که مرجع ضمیر شب بوده، زلف یار بوده یا خود یار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 فوریه 2013

ویکس

حالا خوبه روی قوطی ویکس نوشته خوردنی نیست‌ها. نمی‌دونم چه اصراریه که بزننش توی آدامش خب.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 فوریه 2013

گم شده در ترجمه؟

اگه شما اسم خودتون رو گذاشتین مترجم و توی متن‌ از «تمرین کننده‌ فالون گونگ» استفاده می‌کنین یا مثلا به اون جنگ بین آلمانیا و متفقین می‌گین «ال‌آلامین» بهتره برین دنبال یه شغل آبرومند.
این تازه توی شرق و مهرنامه است، بقیه که اصلا انتظاری ازشون نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 فوریه 2013

سرمایه‌داری لجام‌گسیخته (وسط سوسیالیسم سوئدی)

قبلاً وقتی می‌رفتیم سینما، قشنگ می‌نشستیم فیلم رو تماشا می‌کردیم. چیزی هم نمی‌خوردیم. حتی تو یه سری از سینماها اصلا خوراکی توی سالن ممنوع بود و ما هم راحت بودیم. حالا این نامردا به هر کلکی که شده به بهونه کارت عضویت و تخفیف و یکی بخر دوتا ببر آدم رو وسوسه می‌کنن که حتما با قوطی سه کیلویی پف فیل و یه لیتر کوکاکولا بره توی سالن. همه اینا تا وقتی که فیلم از دوساعت طولانی‌تر نباشه هیچ اشکالی نداره. ولی امان از وقتی که فیلم طولانی باشه و اون یه لیتر نوشابه کار خودشو بکنه. همچین خون جلوی چشم آدم رو می‌گیره که مجبور می‌شه از اون جا که جانگو از پا آویزون بود تا جایی که کارگردان با کمربند دینامیت بخار شد رو از دست بده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:43 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 فوریه 2013

کم‌کاری

هر دوهفته یک بار یه جلسه داریم که آدمایی که از گروهای مختلف تو پروژه کار می‌کنن به ترتیب کار خودشون رو ارائه می‌کنن و درباره‌اش بحث می‌شه. توی تقویم برای این جلسه یک ساعت لحاظ شده ولی همیشه اونقدر روی هر اسلاید بحث می‌شه که کار به یک ساعت و نیم و وقت ناهار می‌کشه. حالا امروز که نوبت من بود، خواستم زرنگی کنم تعداد اسلایدها رو کم کردم که ماجرا سر همون یک ساعت تموم بشه، نامردا یه دونه سوال هم نپرسیدن. سر نیم ساعت جلسه تموم شده بود و همه داشتن چپ چپ نگاهم می‌کردن که چرا کم حرف زدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:57 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 ژانویه 2013

یه روزی بود که هرچی پول داشتیم جمع کردیم و یه جا دادیم بابت رهن خونه. جوری که سرجمع دویست هزار تومن هم ته حسابامون نمونده بود. تازه یکیمون هم سه چهار ماه بود که بیکار بود و توی اون اوضاع چشم‌اندازی از کار هم وجود نداشت. یه دل و جراتی بود که الآن دیگه ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 ژانویه 2013

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

شیش پنج تا، سی تا

چهارده ساله که بودم فکر می‌کردم این موقع دو سه سالی هست که نقشه‌هام عملی شده و تمام دنیا رو گرفتم. یعنی رسما با تانک رفتم و همه‌اشو گرفتم. اون وقتا هنوز صدسالی تا سی سالگی مونده بود.
چند سال که گذشت به زمین نزدیک‌تر شدم. یعنی دیگه حوصله کشورگشایی نداشتم. ولی همچنان فکر می‌کردم وقتی به سی سالگی رسیدم تمام کارهای مهمم رو انجام دادم و دیگه به ثبات رسیدم و تمام.
بعد از بیست سالگی دیگه اصلا به سی فکر هم نکردم، تا الآن که یهو دیدم اتفاق افتاده و هیچ اثری که روی دنیا نذاشتم، برای خودم هم کار مهمی که نکردم، به ثبات خاصی هم نرسیدم. فکرشم نمی‌کردم که قراره هنوز دانشجو باشم و همون روز تولد بعد از یه پرواز ۶ ساعته بلافاصله برم دانشگاه و مشغول صحیح کردن امتحان ۱۳۰ نفر نوزده بیست ساله‌ای بشم که فکر می‌کنن قراره وقتی سی سالشون شد دنیا کن فیکون بشه.
پ.ن. همچین منت گذاشته بابت رنج بردنش در این سال سی، انگار که چیزی بیشتر از یه چشم به هم زدن بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 دسامبر 2012

هنوز خیلی کار دارم. ولی همین که وقتی تقویم رو باز می‌کنم تا سه هفته هیچ جلسه یا کلاس سرکاری دیگه‌ای توش پیدا نمی‌شه، دلمو خوش می‌کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 نوامبر 2012

دانشمند

دانشجو رفته شکایت کرده گفته این برای ضرب از علامت ضربدر استفاده می‌کنه، ما با ضرب خارجی بردار اشتباه می‌کنیم.
د آخه اگه دست من بود که آدمی که فرق بردار و اسکالر رو نمی‌فهمه اصلا نباید سر کلاس میومد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 نوامبر 2012

همه چیزشون برعکسه‌ها. اون دانشجوهایی که می‌خوان سر کلاس بخوابن یا با موبایلشون بازی کنن، میان ردیف اول می‌شینن، اون عقبیا با دقت گوش می‌کنن و سوال می‌پرسن. فایده این جلوییا فقط تضعیف روحیه است. من بیچاره هم که دستم بسته است، نمی‌تونم با کتک از کلاس بیرونشون کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 اکتبر 2012

به نظرم این مربی یوگای دیروزی چیزی حالیش نبود. هرکاری که گفت من کلا نتونستم پیاده کنم، یه کلمه نگفت پاشو گمشو از کلاس من برو بیرون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 اکتبر 2012

د آخه لامصب، شام نوبل که نیست. یه کارسوق (workshop) ساده بوده. لازم نیست حتما هرچی خرچنگ و حلزون گیرت اومد خام خام بذاری جلوی ملت که. حالم به هم خورد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 اکتبر 2012

زیر بته؟

الکی که نیست، دوستای چندین ساله رو گذاشتیم و اومدیم. یا مثلا بعضی دوستای چندین ساله پیشدستی کردن و مارو گذاشتن رفتن. اومدیم یه مملکتی که خودشون می‌گن دوستی‌ها تو مهدکودک شکل می‌گیره و تا سن بالا ادامه پیدا می‌کنه. تو این فاصله سن خودم هم رفته بالا و طبیعتا رابطه درست کردن سخت‌تر شده. بد نبود اگه دوست رو درخت درمیومد‌ها.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:22 نوشت.

خواب دیدم یه وبلاگ مخفی داشتم که خیلی هم حرفای روشنفکری و خفنی توش زده بودم. بعد انگار مدت‌ها سراغش نرفته بودم و گوگل می‌خواست پاکش کنه. منم هرچی زور می‌زدم پسوردم یادم نمیومد که بتونیم از نوشته‌ها کپی بگیرم.
به نظر هرچی به نوامبر جهنمی نزدیک‌تر می‌شیم قروقاطی تر می‌شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 12 اکتبر 2012

ای مارک زوکربرگ، آواره گردی

شما یادتون نمیاد، اون زمانا قبل از همه این ماجراها، ما یه سری دوست داشتیم که فامیلشون واقعا آزادی یا ایرانی بود. حتی تو یه مورد نادر، فامیل یکی از دوستان سبز بود. سبز خالی. اینا قبل از این بود که یهو همه چیز شلوغ پلوغ بشه و فامیل نصف جمعیت فیسبوک تبدیل بشه به این جور چیزا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

شاخ، شاخت، شناخت

وقتی یه آدم رواعصاب برنده چند میلیون یورو بودجه می‌شه، باید هم انتظار داشت که ساعت دو صبح ایمیل بفرسته و توش مشخصا بنویسه: اختیار این بودجه دست خودمه و اگه لازم بدونم با گروهم می‌ریم یه دپارتمان دیگه یا حتی یه دانشگاه دیگه! من هم که از شانس خوبم، عضو گروه ایشون محسوب می‌شم.
خلاصه که ظاهرا اتحادیه اروپا بعضیا رو نشناخته و بهشون شاخ داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 اکتبر 2012

از آنِ خَر

هرچی پس‌انداز داشتیم گذاشتیم تو ایران که بریم سر فرصت یه فکری براش بکنیم. قبول هم کرده بودیم که به هرحال ریال افت می‌کنه. ولی دیگه فکرشو نمی‌کردیم که اینقدر سریع کرون ۱۸۰ تومنی، برسه به ۴۸۰ تومن! یعنی پشگل می‌خریدیم و انبار می‌کردیم، با همه ضایعات و هزینه انبارداری و این چیزا، بازم اینجوری نمی‌خورد تو سرش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 سپتامبر 2012

شوک حرارتی

چند روزی رفته بودیم سرزمین‌های جنوبی. هوای گرم و آفتاب و دریا و این حرفا. روز برگشت وقتی اونجا سوار هواپیما می‌شدیم دمای هوا ۲۸ درجه بود و وقتی اینجا پیاده شدیم ۸ درجه بیشتر نبود. درواقع اول مهر حتی از دهنمون بخار هم می‌زد بیرون. آخرش ترک می خوریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 سپتامبر 2012

از قول رومن گاری تو خداحافظ گری کوپر گفتن که هرقدر عقاید کسی احمقانه‌تر باشد، باید کمتر با او مخالفت کرد.
راست و دروغش پای خودشون، ولی به نظر من این حرف خیلی احمقانه است و شدیدا هم باید باهاش مخالفت کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:14 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 سپتامبر 2012

تماشای فیلم ایتالیایی وودی آلن تو سینمای سوئدی اونقدرا هم کار عاقلانه‌ای نبود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 سپتامبر 2012

سیستم آموزشی اینا برای من زیاد قابل درک نیست. یه کتابی که تو ایران خوراک دو تا درس سه واحدی بود، اینجا ظرف ۷ هفته به زور تدریس می‌شه. بعد تا یه سال مدام از دانشجوها امتحان می‌گیرن تا بالاخره همه قبول بشن. من هنوز باید برای درسی که آذر پارسال تموم شده، ورقه امتحان مجدد صحیح کنم. خاک بر سرا پیشرفت خاصی هم نشون نمی‌دن. می‌بینی طرف سه صفحه کاغذ سیاه کرده تا برای یه جایی که توی خود صورت مساله به عنوان زمین تعریف شده، پتانسیل پیدا کنه.
پ.ن. بدترین نوع دانشجو اونیه که خودش می‌دونه که جواب سوال رو بلد نیست، ولی بازم چهار صفحه الکی سیاه می‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 سپتامبر 2012

دزد اهل حال

پست فطرت نمی‌دونم از کجا مشخصات کارت منو پیدا کرده، ظرف چهار روز اندازه دوماه حقوق من به جای خودم خرج کرده. نزدیک یه ماهشو داده فقط تخت و تشک خریده. با بقیه‌اش پول هتل و شهربازی و ادکلن داده. طفلی یه سری خرج دیگه هم داشته که هرچی زور می‌زنم نمی‌فهمم چیه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 سپتامبر 2012

آقای کوهن مثل یه بابابزرگ مهربون، آخر کنسرت از حضار خواهش کرد با احتیاط رانندگی کنن و مواظب باشن سرما نخورن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 آگوست 2012

یه پرس مشروطه بزنیم با پیاز و دوغ

رفتار این بروبچه‌های سلطنت‌طلب تو فضای مجازی یه جوریه که اصلا فرهیختگی ازش می‌باره.
مثلا یکی یه عکس از تهران گذاشته و زیرش نوشته پایتخت ایران. بعد یکی از همین دوستامون میاد زیرش کامنت می‌ذاره: «چون سلطنت از بین رفته و دیگه تخت وجود نداره، پس تهران هم پایتخت نیست و فقط مرکز اداری محسوب می‌شه». چشم! به فرهنگستان می‌گیم لحاظ کنه.
یا یکی دیگه هست که هرجا انتقادی هست، فوری پیداش می‌شه و از سلطنت دفاع می‌کنه و حتما هم یه مثال از بریتانیا میاره که ثابت کنه اصلا بهتر از مدل مشروطه وجود نداره. بدیش اینه که به نفر دوم تو نوبت سلطنت همون بریتانیا می‌گه: «ویلیامز».

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 آگوست 2012

کبیرنا

به گزارش خبرنگار اعزامی ما به انگلیس، دولت اکوادور تعدادی خبره در آچارکشی و روغن کاری جهت گرفتن لقی دهن جولین آسانژ به آن کشور اعزام کرده.
انتهای خبر

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:55 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 آگوست 2012

دوماد! دوماد دوماد دوماد!
شوهر عروس با تو حرفا داره
هزارتا حرف واسه فردا داره

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 آگوست 2012

یه دونه از این دستگاه‌های شوک الکتریکی قلب اوردن انداختن گوشه راهرو. اگه زودتر جمعش نکنن شاید نتونم با وسوسه امتحان کردنش روی مردم، مقابله کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 آگوست 2012

خارگیل

اهم مشاهدات سنگاپور (که عمیقا امیدوارم دیگه هیچ‌وقت باهاش مواجه نشم) میوه‌ای بود دوست نداشتنی به اسم دوریان (به دستور فرهنگستان: خارگیل). تقریبا مطمئنم اولین نفری که امتحانش کرده و به بقیه هم پیشنهاد کرده از نظر بهره هوشی در حد کرم خاکی بوده. فکر کن طرف یه میوهٔ گردِ بزرگِ خاردارِ سبز و قهوه‌ای دیده، لابد با هزار بدبختی پوست محکم رو پاره کرده که ببینه توش چیه. بعد با یکی از گندترین بوهای تاریخ مواجه شده که ترکیبی از بوی جوراب و مستراح و غذای گندیده و سطل آشغال یه هفته موندهٔ آشپزخونه بوده. به جای اینکه فرار کنه، یه تیکه از اون محتوای زرد لزجی که از توصیفش معذورم رو برداشته و چون تا اینجا به اشمئزاز کافی نرسیده بوده شروع به خوردنش کرده. مزه‌اش که دیگه تمام خاطرات بد آدم رو میاره جلوی چشماش. نصیب هیچ بنی بشری نشه.
واقعا برای من قابل هضم نیست که چطور میوه‌ای که به جز شنوایی، مابقی حواس پنجگانه رو مشمئز می‌کنه، به اشکال مختلف: میوه خام، آب‌میوه، بستنی، کیک، اسموتی، میلک شیک و … خورده می‌شه و همه هم از این وضعیت راضی به نظر میان. اگه دست من بود خیلی وقت پیش نسل درختش منقرض شده بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 آگوست 2012

دولت‌ شهر

در مورد سنگاپور احساس خوبی نداشتم. شاید اگه از ایران مستقیم می‌رفتم و یک هفته اونجا می‌موندم یا یک هفته همینجا که هستم بودم، نهایتا هردو شبیه هم به نظر می‌رسیدن. هردو خارج بودن، شیک و جالب و مرفه. ولی الآن به نظرم مصنوعی بود و شرایط کار شبیه برده‌داری. زیادی پررو شدم، می‌دونم.
پ.ن. از خوبی‌ها نباید غافل شد. اونجا قدبلند محسوب می‌شدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 جولای 2012

ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ شده. ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈر ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﻨﯽ ﺑﺰ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻩ. ﻭﻟﯽ ﺳﻮﭘﺮﻭﺍﯾﺰﺭ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﯿﻨﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﯿﻨﺎ ﻗﻠﻤﻔﺮﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﺑﻠﯿﺶ ﺑﺸﻪ. ﺣﺎﻻ ﻫﯽ ﻧﻤﻭﺩﺍﺭﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺟﻠﻮﻡ ﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﯿﺮﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﻪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺧﺮ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﺎﭘﺶ ﮐﻨﻪ.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 ژوئن 2012

خواب دیدم سلطنت سوئد بهم پیشنهاد شده و دارم مذاکره می کنم ببینم قبول کنم یا نه. توی خواب که اوضاع اقتصادی چنگی به دل نمی زد. همه چراغ های کاخ خاموش بود که برق کمتر مصرف بشه. یه جاهایی از درودیوار کاخ هم اجاره داده بودن که روش بیلبورد نصب شده بود. تو بیداری باید حواسم باشه یه وقت کلاه سرم نره.

[13 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:52 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 ژوئن 2012

موجِ نسیمِ اصلاحاتِ انقلابی

اگه با گودر می خونین که هیچی، اگر هنوز از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنین هم که چه عرض کنم. ولی اگه با فایرفاکس یا کروم به صفحه اصلی سر می زنین حتما تاحالا متوجه شدین که همگام با روح زمانه یه تغییرات جزئی داشته اینجا. البته تغییرات اصلی بیشتر زیربنایی بود و چندان به چشم نمیاد. مثل اینکه بالاخره تو سال 2012 از CSS استفاده کردم و یه تعداد زیادی از استایل های وسط متن رو برداشتم. یا به جای هفده تا table تو در تو که ترتیبش از دست خودم هم دررفته بود، تو ورژن جدید فقط سه تا جدول هست. الآن دیگه با وردپرس هم سازگارتر شده. خلاصه از نون زن و بچه و ساعت کاری زدم که سر و سامون بدم بهش. ولی سوال اصلی اینه که اصلا ارزشش رو داشت؟ یا اونقدر استفاده از “خوراک خوان” زیاد شده که دیگه قیافه اهمیتی نداره؟

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 ژوئن 2012

منم اوشکول کشورگشا

حالا الآن به هرحال امکانات زیاد شده و زندگی راحت شده. گاهی جدا فکر می کنم که اونایی که هزار سال پیش اولین بار اینجا ساکن شدن و برای خودشون تو این آب و هوا کشور درست کردن، واقعا چی فکر می کردن؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 ژوئن 2012

خندق بشقاب

همه مشکل از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتیم ماشین ظرفشویی بگیریم. اگه قبلا از صبح تا شب چهارتا بشقاب کثیف می شد که اونم ظرف دو دقیقه می شستیم، الآن باید اونقدر ظرف کثیف تلنبار کنیم که ماشین پر بشه، تا به یه جایی می رسه که دیگه هیچ ظرفی نداریم که توش غذا بخوریم. اگر هم عجله داشته باشی و وقت نداشته باشی که منتظر کار ماشین بشی، مجبوری یه خروار ظرف بشوری تا واریس بگیری. خلاصه این چیزا رو کسی به ما نگفت، اقلا من می گم بلکه یه نفر از گمراهی دربیاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 ژوئن 2012

57,42’N

آدمای معتدلی نیستن. همش یا افراط یا تفریط. اون از زمستون که کلا چهار ماه همه چیز خاکستری بود. اینم از تابستون که از ساعت چهار هوا روشن می شه و تا دوازده شب هم روشن می مونه. این وسط پنجره های خونه جدید ما نزدیک دوماه هیچ پرده ای نداشت که جلوی نور رو بگیره. نه می تونستیم درست بخوابیم، نه می شد توی تلویزیون چیزی به جز عکس پنجره دید. از اون طرف اصلا مفهومی مثل نصاب پرده براشون تعریف نشده. پرده لوله ای گرفتیم و با چه بدبختی با همون یه ذره سواد کارگاه از زمان راهنمایی، ارّه کردم و پیچ کردم. آخرم یکیش کوتاه شده، یکیش بلند. برعکس تبلیغات مربوطه هم کلا اثر خاصی روی نور محیط نداره.
یادمه یه سریالی بود به اسم “شمال 60” که اون موقع به نظر جالب میومد. الآن که فقط نزدیک مدار شصت درجه شدیم و خوشبختانه شمالش نیستیم، تازه دارم آروم آروم می فهمم که چه دردسرایی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:34 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 22 می 2012

زنده ام

دلم می خواد غر بزنم. رسما بازی اش گرفته. بهترین هوای ده ماه گذشته درست تو هفته ای اومده که من یه امتحان دارم و یه پرزنتیشن درباره کل کاری که ظرف یه سال گذشته انجام دادم، نتیجه می شه اینکه کلا نمی تونم از اتاق بیرون برم. این سوئدی های آفتاب ندیده هم که هرجا نیمکت یا چمن گیر اوردن ولو شدن دارن بستنی قیفی می خورن.
پ.ن. اگه با گودر می خونین که هیچی، اگرنه حتما تاحالا متوجه شدین که موسیقی عوض شده. عجالتا اینو بشنوین اگه حال دارین.

Chris Rea
And you my love

راستی! فایل های موزیک های قدیمی وبلاگ رو تو هارد پیدا کردم. به زودی همه اشون یه جا آپلود می شن که اگه احیانا کسی حوصله داشت و دوست داشت یه سری بهشون بزنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:43 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 می 2012

چقدرم بدصدا

حضرت آقا یا سرکار خانوم محترمی که توی سر بنده نشستی، دهنت سرویس! از دیشب موقع خواب تا الآن یکسره داری “راک انتحاری” و “پیر خرابات” می خونی تو مخ من، هنوزم ادامه داره. ولم کن بذار به کارم برسم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:33 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 6 می 2012

یگانه راه نجات!

پیشرفت تکنولوژی خیلی سریع داره به همه جا سرک می کشه. آقا پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی هم که تا چند وقت پیش با اسپری روی دیوار برای خودش تبلیغ می کرد، الآن ایمیل اسپم می فرسته.
پ.ن. کلا دلم براش می سوزه. این جور آدما باید بستری بشن و تحت درمان باشن، نه اینکه راست راست تو خیابون راه برن و جفنگیات سرهم کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

سیبیل بابات

اخلاق دوچرخه سواری این سوئدی ها رو درک نمی کنم. دیگه دوره جنگاورهایی که روی اسب به دنیا می اومدن و روی اسب زندگی می کردن گذشته. انگار اینا روی دوچرخه به دنیا میان. درواقع از همون موقعی که بچه هنوز نمی تونه راه بره، پدر و مادرش یه صندلی برای نشستن بچه روی ترک دوچرخه می بندن و تمام مدت دنبال خودشون می کشن. جلوی هر ساختمون، توی هر کوچه و خیابون و میدون، حتی اگه جای پارک ماشین نباشه، میله برای بستن دوچرخه هست. توی میدون های اصلی حتی پمپ باد برای لاستیک دوچرخه هم پیدا می شه. با همه اینا انتظار نداشتم که توی مغازه لوازم خانگی، روی تلویزیون یه دوچرخه هم هدیه بدن. تو ایران حداقل دی وی دی پلیر می دادن که با تلویزیون یه تناسبی هم داشت. اینجا طرف یه دقیقه فکر نمی کنه که من چه جوری جلوی تلویزیون دوچرخه سواری کنم. به هرحال فعلا که دوچرخه مربوطه داره توی کارتن گوشه انباری خاک می خوره تا من حوصله کنم و چرخاشو ببندم روش.
پ.ن. داروغه ناتینگهام باید از اینا درس بگیره. هنوز ده روز نشده که تلویزیون اومده توی خونه، نامه فرستادن که باید برای تماشای چهارتا کانال دولتی مالیات بدی. حالا مگه حالیشون می شه که من اصلا زبون این چهارتا کانال رو نمی فهمم که بخوام نگاه کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 آوریل 2012

شیوخ عظام

دوست دارم بدونم بابای این “شیخ زاید” موقع انتخاب اسم برای پسر نازنینش، به چی فکر می کرده.
پ.ن. امیدوارم نگرانی ام درباره برادر احتمالی اش به اسم “شیخ غایط” بی دلیل باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 آوریل 2012

1- ایگنوبل پزشکی سال 2009 به بابایی رسیده که پنجاه سال آزگار قولنج انگشتای دست چپ خودش رو شکسته ولی به دست راست کاری نداشته. هدف این بوده که ببینه این کار تاثیری تو التهاب مفاصل داره یا نه.
2- اون زمانا که ما فینقیل تر بودیم، معلمای دینی اعتقاد داشتن خودارضایی باعث کم شدن سوی چشم و کوری می شه.
3- یه آدم عاقل پیدا بشه، دوتا برادر دوقلوی همسان بدون مشکل بینایی گیر میاره و می ره برای سرمایه گذاری بلند مدت بیست، سی ساله با هدف کسب ایگنوبل.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:54 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 آوریل 2012

کل ماجرا دیگه به نظر من معنی خودشو از دست داده. مگه یکی مثل شانون کلا تو عمرش چندتا مقاله نوشته؟ مقایسه اش کن با الآن که سالی چهارتا مقاله پرت و پلا می نویسن و معیار شده فقط تعداد مقاله ها. که مثلا تو یه کنفرانس عظیم جمع بشن و با تکبر مزخرفاتشون رو به خورد بقیه بدن. که بعضیاش همین الآن هم ارزش خاصی نداره چه برسه به چند سال بعد. خودم هم یکی از همینا. چه فرقی داره. که جایزه ها و افتخارات الکی رو بین خودشون تقسیم کنن و ذوق زده بشن. که بیشتر باد کنن.
هیچ کس هم هیچ جایزه ای کنار نذاشته برای اون پیرمرد ساده چاق قدکوتاه کوزوویی که دو ساعت کنار پوستر عجیب و ابتدایی اش معطل بود و هیچ کس حتی یه سوال هم درباره کارش نپرسید. همون که احتمالا ذوق و شوق اش برای شرکت تو کنفرانس از همه آدمای دیگه بیشتر بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:06 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 آوریل 2012

عید استثنایی

تاحالا نشده بود که سیزده روز اول بهار این همه فعالیت داشته باشم. یعنی اصولا تا وقتی درس می خوندیم که کلا تعطیل بود و وقتی هم سر کار می رفتیم تو این چند روز همه چیز تق و لق بود. حتی زمان سربازی هم شب بیست و نه اسفند نگهبانی داشتم و یک ساعت قبل تحویل سال رفتم خونه و تا بعد از سیزده طرف پادگان آفتابی نشدم.
امسال ولی تلافی همه این سالا دراومد. تا روز چهارم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و عید شده، صبح تا شب سرکار بودم. بعد شیش روز تو پراگ درگیر کنفرانس بودم. بعد از برگشتن ظرف یه روز تند تند لوازم باقی مونده رو بسته بندی کردیم و دوازده فروردین و سیزده به در هم به اسباب کشی و خرید تیر و تخته گذشت.
در مجموع خیلی موقعیت عجیبی بود. با اینکه هوا خیلی هم بهاری نبود، ولی ساعت بدنم اصلا نمی تونست باور کنه که این موقع سال خبری از تعطیلی نیست. اونم فعلا چاره ای نداره و باید عادت کنه به این وضعیت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 مارس 2012

چهارمین آپارتمان ظرف ده ماه، از فردا کلید می خوره. دارم کم کم به اسباب کشی وابسته می شم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 مارس 2012

یه خونه ویلایی بود. خونه ویلایی متروکه ای بود با یه حیاط بزرگ جلوش که حیاط از بی رسیدگی خشک و گر شده بود. پاییز بود و درختای ردیف ته حیاط لخت بودن و آسمون گرفته و کم نور بود و همه جا خاکستری. حتی کلاغ هم روی درختا نشسته بود و صدای شومشون گاه گاهی همه جا رو پر می کرد. تو این فضای ماتم زده من بودم و حیاط خالی و سقف شیروونی پر از خزه خونه ویلایی، تنها. نمی دونم چرا از اونجا سردرآورده بودم و اصلا کجا بود.
اون ته حیاط وایستاده بودم بالای یه قبر قدیمی با یه سنگ رنگ و رو رفته و ترک خورده که با خط تحریری روش نوشته بودن: “آرامگاه شاعری که اسم نداشت” و من تو این فکر بودم که آدمی که اسم نداشته چه هویتی داشته. چه طور فهمیدن شاعره؟ دیوان داره؟ به چه اسمی؟ از کجا فهمیدن دیوان مال کی بوده؟ از کجا فهمیدن جنازه ای که اونجاس همون شاعریه که اسم نداره؟
تو همین فکرا بودم که سنگ دوم رو دیدم. یه سنگ معمولی کوچیک با خط تایپی. انگار که با پول شهرداری ساخته شده باشه که طرف بی سنگ نمونه. یا یه قبر بی سنگ روی دست شهر نمونده باشه. نوشته بود: “تنها شاهد تدفین شاعر” و من نمی دونستم آدمی که هویتش به یه آدم بی هویت دیگه وابسته است چه قدر می تونه بیچاره باشه و لایق ترحم. یعنی داشتم فکر می کردم که اندازه اش چه قدره.

– رونوشت بی دخل و تصرف از یادداشت 23 بهمن 86 که به نوبه خودش روایت مغشوش یه خواب مشوش بهار 83 بوده.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 مارس 2012

غلط کردی

کی آمد نوبهار؟
کجا طی شد هجر یار؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 مارس 2012

اون قدیما

– کجا رفتی؟ بیا شیرتو بخور!
= نه مامان جون بستنیش خوشمزه تره!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:34 نوشت.

Just what the truth is
I can’t say anymore…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 مارس 2012

کثافت ترین بخش ماجرا اون وقتیه که داری با تلفن از ایران خبر می گیری و طرفت سرحال نیست و بعد از اینکه یه دور هم تورو سکته می ده، می شنوی که یه عزیزی دیگه زنده نیست و تو چند هزار کیلومتر ناقابل فاصله داری. حالا اونجا بودی هم کاری از دستت ساخته نبود، ولی این فاصله لعنتی همه چیزو سخت تر می کنه. یه دلهره عجیبی می اندازه تو دل آدم که قابل وصف نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 مارس 2012

میون چندتا دلبر

اون قدیما (حدود سال هشتاد مثلا) کلا یه بلاگر بود، هرکسی هم که می خواست یه چیزی بنویسه، تکلیفش معلوم بود که باید بره اونجا یه وبلاگ درست کنه و هرچی می خواد بگه. الآن خیلی بغرنج شده ماجرا. شده وبلاگ، فیسبوک، توییتر و بقیه شرکا. خود من وقتی یه چیزی تو ذهنم هست گیج می شم که اینو الآن کجا باید بنویسم که مناسب تر باشه، بعد اونقدر گیج می زنم که کلا یادم می ره چی می خواستم بنویسم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 فوریه 2012

با نظم و ترتیب

این شاعر “صد دانه یاقوت” هم حالش خوب نبوده ها. فکر می کرده برای اینکه انار، انار بشه باید حتما یه نفر بشینه اون دونه ها رو بغل همدیگه بچینه و مثلا پازل هزار تیکه درست کنه. یعنی درواقع فکر می کرده اون دونه ها اول با اون شکل چند وجهی درست می شن، بعد هرکدوم می ره سر جای یکتای خودش. یعنی کلا نفهمیده بوده که هر دونه انار چون تو اون موقعیت بوده، اون شکل یکتا رو پیدا کرده.
پ.ن. یکتایی مساله هم اثبات نشده تازه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 فوریه 2012

خرفهم

وقتی استاده چهل و پنج دقیقه تمام درباره محاسبه یه انتگرال پیش پا افتاده صحبت کرد، تازه فهمیدم چرا دانشجوهای ترم پیش از من ایراد گرفته بودن که کم توضیح می دم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

دیگه نیست که منو “نیچ مرد روزگار” صدا کنه. حیف.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 ژانویه 2012

بس ناجوانمردانه

سرمای هوا داره به مراحل جالبی می رسه. گلاب به روتون، تا حالا از دماغم آلاسکا در نیومده بود!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 ژانویه 2012

خطر مرگ

کشتن منو با این سوسول بازیاشون. چند روز پیش صدای دریل میومد از یه جایی تو راهرو. بعد احتمالا طرف با مته رفته بود تو سیم کشی ساختمون، چون یهو صدای آژیر حریق بلند شد. حالا معلوم بود که هیچ خبری نیست، ولی تمام ملت بدو بدو ساختمون رو تخلیه کردن و رفتن یه جایی صد متر دورتر که فضای باز بود و ظاهرا از قبل به همه ابلاغ شده هروقت صدای آژیر شنیدن برن اونجا. حالا ما رفته بودیم بیرون و مشغول خوش و بش بودیم که ماشین آتش نشانی هم سر رسید و چهار نفر با لباس فضایی و تجهیزات پیاده شدن و دویدن طرف ساختمون. از اینجا قسمت اکشن ماجرا شروع شد. چهار نفری رفتن سراغ تابلوی آژیر که دم در ساختمون بود، یه دگمه ای رو فشار دادن که آژیر قطع شد. بعد خیلی پیروزمندانه سوار ماشینشون شدن و رفتن!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.

Research!

پس اینترنت به چه دردی می خوره وقتی اثبات قضیه ای که من باید به عنوان تکلیف تحویل بدم، توش پیدا نمی شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 ژانویه 2012

سن و سال

وبلاگ ده ساله یا ترشی هفت ساله؟ مساله این است.
مثلا اگه یه ترشی هفت ساله اومده بود تو دنیای وبلاگ و اینجا سن تو مبنای هفت حساب می شد، الآن ده ساله بود. یا یه همچین چیزی.
ما هم ده ساله شدیم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 ژانویه 2012

عجایب شرکتی دیدم در این دشت…

یه شرکتی بود که یه زمانی من توش کار می کردم. به اسم “ه” از این شرکت یاد می کنیم. یه روز عصر منشی شرکت بهم زنگ زد و گفت آقای مهندس “م” گفتن شما دیگه نیاین سر کار. یعنی حتی سی سال سابقه و تجربه مدیریتی آقای مهندس “م” باعث نشده بود که از قبل به من خبر بده که از یه تاریخی به بعد دیگه کار منو لازم نداره. یا مثلا صحبت هایی که درباره رابطه خاص مدیر و کارمندا و خانواده بزرگ شرکت می زد باعث نشده بود که اقلا خودش مستقیم بهم خبر بده و یه بنده خدای دیگه رو واسطه نکنه. به هرحال منم گفتم چشم و از فرداش نرفتم.
پنج ماه بعد از این ماجراها یکی از همکلاسی های قدیمی که تو یه شرکت اپراتور کار می کرد بهم زنگ زد و از من درباره شرکت “ه” پرسید. وقتی شنید که من دیگه اونجا کار نمی کنم، گفت: “پس چرا الآن که می خوان از ما پروژه بگیرن، اسم و رزومه تورو بین آدمای درگیر این پروژه برای ما فرستادن؟!”
برام مهم نیست که می خواستن سر کارفرما کلاه بذارن یا هرچی، اون بین خودشونه. مساله این بود که بعد از چندماه که با اون وضعیت عذر منو خواسته بودن، هنوز از رزومه و کپی مدرک تحصیلی من که ازم گرفته بودن استفاده می کردن. یادم رفت بگم که آقای مهندس “م” به نطق های طولانی درباره برتری مهندس واقعی نسبت به تمام افراد جامعه در تمام شئون زندگی، یا نطق های طولانی تر در فضیلت اخلاق کاری و مهندسی معروف بود.
اگه بخوام از تعابیر کامبیز یگانگی استفاده کنم، به نظر میاد بعد از این همه سال هنوز با ماجراهای شرکت “ه” کامل نشدم. یعنی هنوز یه گوشه ذهنم سنگینی می کنه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 ژانویه 2012

زرنگی

یه پرواز مستقیم ایران ایر هست بین تهران و اینجا، که ما حتی روی بلیطش از تخفیف دانشجویی هم می تونیم استفاده کنیم. تنها اشکالش اینه که هفته ای یه بار دوشنبه ها انجام می شه. نشستیم کلی حساب و کتاب کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دوشنبه صبح باید حتما سر کار و زندگی باشیم. پس رفتیم از ترکیش ایرلاینز بلیط گرون تر خریدیم که چند ساعتی هم تو ترانزیت معطل بشیم و در عوض یکشنبه برگردیم. حالا قیافه ما رو مجسم کنین وقتی که پروازمون به خاطر نقص فنی کنسل شد و پرواز بعدی زمانی تو فرودگاه گوتنبرگ نشست که هواپیمای ایران ایر نشسته بود و توی صف کنترل گذرنامه بعد از مسافرای اون پرواز بودیم.
یه مثل ترکی هست که می گه: “زرنگی زیاد، آدمو جوونمرگ می کنه”.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 31 دسامبر 2011

ترین ها

حالا هی من می خوام خونسردی خودمو حفظ کنم، هی اینا نمی ذارن. واقعا از این بانک سپه آشغال تر و از کارمنداش گاوتر تو هیچ بانکی ندیدم.
پ.ن. بی انصافیه اگه از بانک تجارت که تو این رقابت شونه به شونه جلو میاد اسم نبرم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 دسامبر 2011

نفرین دوزخ از تو چه سازد؟

بهاره و امید و هما و امیر هم با فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت از ایران رفتن تا فردایی که من برم تهران، توی شهر خودم از اینجا غریبه تر باشم. تف.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:50 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 دسامبر 2011

آخیش

اون وقتا که خیلی جوون بودیم، یه دور با دکتر ک الکترومغناطیس گرفتم که بعد از یه ماجراهای مسخره ای احساس کرد بهش بی احترامی کردم و بعدش تو صورتم خندید و گفت شما افتادی. حالا خیلی هم بلد نبودم، ولی اقلا اونقدر بود که پاس بشه. گذشت و ترم بعدش با دکتر گ گرفتم که همزمان شد با شاعری و عاشقی که دیگه کلا درس نخوندم. این دفعه به زور درسم پاس شد و به خیر گذشت، ولی همیشه یه جور حس عدم اعتماد به نفس نسبت به اون درس مونده بود تو ذهنم. این جوری بود که روزی که اینجا بهم گفتن از دو هفته بعدش قراره حل تمرین الکترومغناطیس بیفته گردنم خیلی نگران شدم. بدجوری می ترسیدم که یهو یکی سر کلاس یه سوالی بپرسه و مثل خر تو گل گیر کنم.
امروز که ترم تموم شد وقتی نگاه می کنم و می بینم با اینکه حجم کار پدرم رو دراورده، کلا موفقیت آمیز بوده و هم خودم خیلی چیزا رو بهتر فهمیدم و هم از پس مشکلات دانشجوها براومدم خوشحالم. تجربه عجیبی بود.
پ.ن. این کتاب به جز فصل آخرش تو ایران دوتا درس سه واحدی بود که کلا نه ماه مشغولت می کرد. تازه همون فصل آخرش هم یه مقدار وسیع تر خودش یه درس سه واحدی دیگه بود. این لامصبا اینجا کل کتاب رو تو کمتر از دوماه می خونن. من درکشون نمی کنم.
پ.ن.2 اون قدیما نمی فهمیدیم، ولی ترجمه جبه دار مارالانی و قوامی از “الکترومغناطیس میدان و موج” چنگ، یکی از مزخرف ترین چیزاییه که می شه دید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 اکتبر 2011

خب معمای سر بریده تا یه جایی حل شد. عکس مربوط می شه به کلنل محمد تقی خان پسیان. شعری هم که دور عکس نوشتن، کار عارف قزوینی بوده که برای سنگ قبر مرحوم ساخته شده:
“این سر که نشان سرپرستی‌ست
امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیدهٔ عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست”
فقط هنوز نمی دونم ماجرا چه ربطی به عمه خانوم داشته و اصل عکس چه جوری سر از اینجا دراورده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:40 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 اکتبر 2011

با این اسماشون

جمعه پیش، به دعوت رئیس گروه شام رفته بودیم یه رستوران یونانی به اسم میکونوس! از غذای یونانی خوشم اومد. کمیت و کیفیتش خیلی شبیه خودمون بود. درواقع انگار اونا هم اونقدر می خورن تا بترکن. ولی اسمش منو یاد یه خاطراتی می انداخت که نمی ذاشت با خیال راحت غذا بخورم. به نظر شانس آوردم که زنده برگشتم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 اکتبر 2011

قضیه

اضافه کردن مرجع به مقاله ای که از اول بدون مرجع نوشته شده سخت تر از اینه که بخوای از اول یه مقاله جدید بنویسی.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 اکتبر 2011

ننه سرما

به افتخار اولین بخار سالانه که موقع تنفس از دهان مبارک ملوکانه ساطع شد یه کف مرتب بزنین.
پ.ن. تازه اول پاییزه، وسط زمستونش به خیر بگذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 اکتبر 2011

Sympathy just doesn’t mean that much to me

خب دیگه آهنگ مارکوپولو کافیه. به ریشه های classic hard rock خودمون برمی گردیم با:
Sympathy
Uriah Heep

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 اکتبر 2011

عجبا!

نمی دونم سوپروایزرم حالش خوبه یا نه. زل می زنم تو چشمش می گم این حرفی که داری می زنی غلطه. با خنده می گه خوبه که مستقل فکر می کنی. یا مثلا می گم به فلان نتیجه ای که انتظار داشتیم نرسیدم و فرض اول ماجرا نقض شده. یه کم سرشو می خارونه، بعد می گه چه بهتر اینجوری خیلی حوزه بهتری داریم که کار کنیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 اکتبر 2011

خرس گنده

هرچی بیشتر می ریم طرف سرما و تاریکی، خواص خرسی من بیشتر می زنه بالا. حالا نه که قبلا خیلی فرز و هشیار بودم، الآن رسما دلم نمی خواد از زیر پتو بیام بیرون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 سپتامبر 2011

مثل دیوانه ها قطار و اتوبوس عوض کردیم و چهل دقیقه از مرکز شهر دور شدیم که بریم یه جایی بغل ریل راه آهن، زولبیا بامیه، عرق بیدمشک ترگل، مربای آلبالو و به یک و یک، مربای بهارنارنج بدر، خیارشور یک و یک، شوید خشک و لیمو عمانی بخریم. فقط فکر کنم یه ماه دیگه که هوا تاریک بشه دیگه جرات نکنیم بریم. تو تمام این مدت این همه عرب و سیاه پوست و سوئدی خلاف یه جا ندیده بودم. نمی دونم حالا می مردن همین مغازه رو تو شهر باز می کردن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 سپتامبر 2011

Tears in heaven

چند ماه آخر تو تهران، از بس زندگی فشرده شده بود دیگه فرصت گوش کردن موزیک محدود شده بود به زمانی که توی ماشین بودم. ضبط ماشین هم که یکی از شاهکارای ایران خودرو بود. هر سی دی که دلش می خواست، هرفایلی که دلش می خواست، از هرجای فایل تاهرجاش که دلش می خواست پخش می کرد. با همه اینا این روزا وقتی دارم موزیک گوش می کنم، یهو می رسم به یه آهنگی و می بینم که پررنگ ترین خاطره ای که ازش دارم مربوط می شه به همون روزا تو ماشین توی ترافیک. جالبه که دلم برای همون ضبط درب و داغون و همون ترافیکی که روزی دوساعت توش معطل بودم تنگ می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 سپتامبر 2011

زبون

تو اولین جلسه کلاس سوئدی خنگ مطلق بودم. یه صداهایی در می اورد که من حتی نمی تونستم فرقشون رو تشخیص بدم، بعد انتظار داشت تکرار هم بکنیم.
پ.ن. اینقدر که فهمیدم ملت بی تربیتی هم هستن. به 6 می گن sex و به خوب می گن bra!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:08 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 سپتامبر 2011

دنیا و مافیها

اونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم بدبختی خودش یادش می ره.
اونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم خوشبختی خودش یادش می ره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:39 نوشت.

حالا برعکس

زندگیمون شده markup، صبح LaTeX، شب HTML.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 15 سپتامبر 2011

شعر بی خواننده

مانیفست عاشق ترین مرد دنیا رو تو “آبی، خاکستری، سیاه” حمید مصدق می خونی.
و جالبه که اونجا هم خودش می گه: “باورم نیست که خواننده شعرم باشی”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:18 نوشت.

اینجوری

می گن عمو حسن از حموم دراومده و نشسته روی مبل. بعد گفته: “اِ چرا من اینجوری می شم؟” تا خانومش بیاد بپرسه چه جوری، دیگه عمرشو داده بوده به شما. حالا من هروقت یه حسی تو تنم پیدا می شه که قبلا ندیدمش یا اسمی براش ندارم، یهو می ترسم نکنه این همون جوری باشه که منظور عمو حسن بوده و پیش درآمد مردن باشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 سپتامبر 2011

حفاظت شده: چرا بعضی ها آدم نمی شن

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 سپتامبر 2011

آدم چپ دست

این دست چپ دیگه برای من دست چپ نمی شه. وقتی دراز می کشم فرقی نداره چه جوری بذارمش، به دو دقیقه نمی کشه که خواب می ره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

فحش خواهرمادر

آخه باقالی! تو که نمی تونی تنبون خودتو سفت بچسبی چیکار داری به امنیت؟ یعنی واقعا گندشو دراوردن ها. حقشونه که ورشکست بشن، منحل بشن به خاک سیاه بشینن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 سپتامبر 2011

شکاف فرهنگی

یکی از چیزایی که هنوز هم بهش عادت نکردم، طول زمان نهار خوردن اینجاست. ما همیشه عادت داریم سریع غذا بخوریم و وسطش وقت تلف نکنیم، ولی اینجا همش دوست دارن گروهی نهار بخورن و کلی حرف بزنن وسطش و خلاصه اختلاط کنن. اوایل همیشه غذای من کلی زودتر از بقیه تموم می شد و مجبور بودم یه ساعت نگاهشون کنم و حوصله ام سر می رفت. حالا هم که می خوام تنظیمش کنم یهو می بینم غذای همه تموم شده و مال من هنوز به نصفه نرسیده و همه منتظرن تا زودتر تموم کنم و برن سر کارشون. خلاصه آخرم یاد نمی گیرم مثل اینا بشم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.

درخت؟!

شهری که توش علی سربندی نباشه، یکی دیگه از جذابیت هاشو از دست می ده. حتی وقتی خودم اونجا نیستم دلم می گیره که خبر رفتنشون رو می شنوم.
مگه دوست روی درخت درمیاد؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 سپتامبر 2011

افتتاحیه

فتوبلاگ ملوکانه با مدیریت جدید راه اندازی شد. هنوز همه چیز اونجوری که دوست دارم نیست، ولی خیلی هم درب و داغون نیست که نشه به کسی نشونش داد. سعی می کنم زود به زود آپدیت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:15 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 31 آگوست 2011

Random bit sequences

داشتیم با یه دوست قدیمی درباره این صحبت می کردیم که تصمیمات آدم تو زندگی هرقدر هم ریز، چه تاثیرات غیرقابل پیش بینی ای تو مسیر بعدی زندگی می ذاره.
تو همون لحظه من داشتم فکر می کردم اصولا همین که بعد از پنج سال دوباره من و اون دوست قدیمی رسیدیم به هم و مشغول صحبت هستیم، چقدر برام غیرقابل پیش بینی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 آگوست 2011

باز آمد بوی ماه مدرسه

در راستای فرهنگ کار بدون وقفه ای که اینا دارن، کیک آف میتینگشون منو کشته. تا جایی که یادمه کیک آف یه جلسه خفنی بود که همه کارمند و مدیر و کارفرما و پیمانکار می نشستن دور هم و نقشه می کشیدن که چه جوری همدیگه رو نابود کنن. حالا اینجا هفته پیش به مناسبت شروع سال تحصیلی همه مستخدمین* دپارتمان سوار قایق شدیم و تو این سرما سه ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به یه جزیره ای که یه قلعه قدیمی توش بود. اونجا یه سری با طبل و شمشیر و لباسای قدیمی اومدن دم قایق استقبالمون و تا خود قلعه طبل زدن و جلوی ما راه رفتن. اونجا هم یه سری با تفنگ سرپر تیراندازی کردیم و بعد تو قلعه زیر نور شمع سر دوتا میز دراز موازی، شام قرون وسطایی خوردیم. حالا این وسط رئیس دپارتمان هم احساس دامبلدور** بهش دست داده بود و یه پنچ دقیقه ای رفت سر تالار و سخنرانی کرد که کسی هم گوش نکرد. یعنی تو کل جلسه تنها چیزی که راجبش صحبت نشد کار بود!
* Employee
** آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

blues…

حالا خودمون کم still got the blues بودیم، این تهران من حراج هم قوز بالا قوز شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 آگوست 2011

امان از …

حالا هی من می گفتم نتیجه شبیه سازی اینه، اونم هی می گفت مدلت اشتباهه چون تو عمل اندازه گرفتن و نتیجه این نبوده. آخر رفتیم یه ساعت تو آزمایشگاه دوباره اندازه گیری کردیم و حرف من درست دراومد. معلوم شد دوتا دانشجوی لیسانس، استاد رو پیچوندن جواب غلط بهش تحویل دادن و رفتن. بنده خدا وقتی فهمید خیلی به هم ریخت. از اون طرف من خیلی ذوق کردم که سخت افزار پروژه لیسانسم پیش خودمه و تو دانشگاه نیست. وگرنه اگه یه روزی دکتر کلانتری می فهمید چه بلایی سرش اوردیم، خیلی بد می شد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 آگوست 2011

آخرالزمون

به خوابم هم نمی دیدم یه روزی برسه که وسط مرداد یه هفته از آفتاب خبری نباشه و یه ریز بارون بیاد و با کاپشن برم سر کار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 آگوست 2011

چه درسی می خونم من…

اینجا یه مقدار بیشتر از قبل فرصت کتاب خوندن و فیلم دیدن داریم. مخصوصا توی خونه قبلی که تلویزیون هم نداشتیم و کلا وقتمون دست خودمون بود.
* چهار فصل سریال The Tudors تموم شد و ارزش دیدنش رو داشت. با وجود این که به هرحال برای بالا بردن جذابیت داستان یه چیزایی عوض شده بود، تا حد خیلی خوبی به اصل وقایع وفادار مونده بود. کلا بازی ها و دیالوگ ها و کارگردانی خوب بود و بیننده رو به تعقیب داستان ترغیب می کرد. توصیه می شود.
* چهار فصل The IT Crowd هم تموم شد. شاید به اندازه سیتکام های آمریکایی خنده دار به نظر نیاد، ولی با بخش های عالی هم کم نداره. اگه از دیوونه بازی های گیک ها خوشتون میاد و دنبال تنوع هستین، توصیه می شود.
* “The Decline and Fall of Practically Everybody” رو بالاخره خوندم. ترجمه نجف دریابندری از این کتاب که همون طور که خودش گفته چندان هم به اصل کتاب وفادار نیست، به اسم “چنین کنند بزرگان” چاپ شده که حتما خوندین. من به اندازه کتاب فارسی عاشقش نشدم، هرچند که احتمالا اگه به انگلیسی هم به اندازه فارسی تسلط داشتم اوضاع بهتر بود. ترجمه دریابندری از کتاب بی نظیره. بعضی از شوخی ها حذف شدن و بعضی شوخی ها از طرف مترجم اضافه شدن ولی جنس متن و لحنش، کاملا به متن اصلی وفادار مونده. تعداد زیادی از فصل های کتاب، توی چاپ فارسی وجود ندارن که البته با توجه به محتوای اون فصل ها و محدودیت های چاپ تو ایران قابل درکه. ولی یه چیزی که برام خیلی عجیبه فصل مربوط به “جیووانی ساوونارولا” می شه که تو چاپ های جدیدتر فارسی (اگه اشتباه نکنم از 1381 به بعد) اضافه شده ولی توی متن اصلی وجود نداره. خیلی گشتم، ولی نفهمیدم از کجا اومده و چه جوری به ترجمه فارسی اضافه شده.
* “پنج گنج” هوشنگ گلشیری رو دوباره خوندم. دفعه قبل پیش دانشگاهی بودم و در حالی که کتاب ممنوعه بود و با روزنامه جلد شده بود، از کتابخونه شخصی گلشیری به دستم رسیده بود. سر کلاس های کنکور، زیر میز می خوندم و چیز زیادی از کتاب نصیبم نشد. این دفعه از کتابخونه شهری که زبون مردمش فارسی نیست ولی به کتاب اجازه چاپ داده، خیلی هم قانونی امانت گرفته بودم. سر فرصت می خوندم و سنم بالاتر بود. طبیعتا خیلی هم بیشتر خوشم اومد ازش. فضا، شخصیت، روایت، همه عالی بود. اگه دسترسی داشتین حتما توصیه می شود.
* “نون نوشتن” یادداشت های محمود دولت آبادی رو خوندم. با وجود این که کلا دولت آبادی طولانی تر از حوصله من می نویسه و حتی توی این یادداشت های شخصی هم کاملا مشهود بود، بی پردگی نوشته ها و نزدیک بودنش به خود نویسنده به دلم نشست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 آگوست 2011

ضایع

یعنی چیزی بدتر از این نیست که طلبکار بری پیش سوپروایزر محترم و بگی این سه صفحه جدولی که بهت داده یه سری از اطلاعات لازم رو نداره. اونم از دستت بگیره و ورق بزنه بگه ببین تو صفحه چهارم همه چیز کامل هست. در حالی که تو اصلا تاحالا ندیده بودی که صفحه چهارمی هم وجود داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:33 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 آگوست 2011

دردسر

دارم سعی می کنم هاست و دومین رو منتقل کنم به یه سرویس دهنده دیگه. خودم هم هیچ تصوری ندارم که چه اتفاقی می افته. ولی احتمال اینکه یه مدت اینجا از کار بیفته هست. نگین نگفتی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 8 آگوست 2011

سهم ما شاید که آینده….

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:48 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 جولای 2011

مساله

حاج آقا لطفا بفرمایید حکم مصافحه با دست مرطوب با این اجنبی های طهارت نگیر، چیه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.

دکتر حکاک

دفعه آخری که تو اتاق دکتر حکاک بودم فکرش رو هم نمی کردم که کلا آخرین بار باشه. اولین باری که دیدمش پنج دقیقه به کلاس مخابرات ماهواره ای مونده بود و داشت توی بوفه دانشگاه با عجله ساندویچ ژامبون می خورد که بعد بیاد سر کلاس ما. آخرین بار هم سه چهار ماه پیش برای گرفتن توصیه نامه رفته بودم دفترش که یخچال کوچیک گوشه اتاق بیشتر از همه چی توجهم رو جلب کرد. پیرمرد نازنین همیشه خندونی بود با لهجه منحصر بفرد که خبر فوتش قطعا یکی از خبرهای ناخوشایند این روزها بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 جولای 2011

ملت قهرمان پرور

و ما ملتی هستیم که یه قهرمان ملی داریم که با پسر خودش جنگیده و با کلک شکستش داده. بعدش هم ناراحتیش از این بوده که پسر خودش رو کشته. از این ناراحت نبوده که برخلاف رسم پهلوانی و آیین مردی و زور و این حرفا، طرف رو با کلک شکست داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:30 نوشت.

راحت

من می گم: دیوونه خونه اس!
مریم می گه: اینجوری نگو، مردمش راحتن.
من می گم: خب آدم یا تو دیوونه خونه راحته، یا تو مستراح.
بعد مریم یه چیزایی می گه که من نمی فهمم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 جولای 2011

اسکروج

من همیشه کنجکاو بودم که ببینم پولم کجا می ره. همین یه عکس از گردش مالی هفته اخیر کافی بود که بفهمم درواقع خرج عطینا می شه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:09 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 جولای 2011

تنظیم!

یادش بخیر قدیما. تو دفتر همراه که بودیم که صندلیم چرخ هم نداشت حتی. تو پارس ایراتل یه صندلی داشتم که حتما باید به پشتیش تکیه می دادم و اگه یه میلیمتر مرکز ثقلم جابجا می شد، خودم و صندلی با هم چپه می شدیم. تو هواوی ونک که اصلا کسی صندلی نداشت، هرکی صبح زودتر می رسید هر صندلی دلش می خواست برمی داشت. تو دفتر میرداماد هم میزا رو عین کارگاه خیاطی چسبونده بودن به هم و زپرتی ترین صندلی موجود تو بازار رو گذاشته بودن برامون. بازم با همه این حرفا از صبح تا شب کارمون رو می کردیم و صدامون در نمیومد. حالا اینجا یه میز L بزرگ دارم که ارتفاعش هم با دوتا دگمه تنظیم می شه، یه صندلی هست که فقط آب حوض نمی کشه. دسته هاش فقط چهار درجه آزادی داره، پشت گردنی و بند و بساطش هم هست. مانیتور هم زاویه و ارتفاعش قابل تنظیمه. با این همه پارامتر نمی دونم چرا دو هفته است که هر جوری تنظیمش می کنم گردن درد می گیرم! حق انتخاب هم چیز بیخودیه به نظر.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 جولای 2011

دیورژانس

روزی نیست که به جمعی که احتمالا دیگه هیچ وقت با هم یه جا جمع نمی شن فکر نکنم. وقتی مهدی تو کانادا باشه و نیما تو نروژ، حمید تو سنگاپور و پوریا تو دبی، من تو سوئد و علی تا چند وقت دیگه نیوزیلند، امید هم بعد از سربازی بره یه ایالتی که حتی اسمشو یاد نمی گیرم و فقط نیما تو ایران بمونه، دیگه اصولا چه جوری قراره این جمع با هم یه جا جمع بشن؟
کلا از چیز زیادی مطمئن نیستم، ولی مطئنم که هیچ وقت، هیچ وقت از اونایی که باعث شدن یه نسل اینجوری سرگردون و پراکنده باشن نمی گذرم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 جولای 2011

Coldplay, Iron Maiden, Metallica Respectively

هیچ وقت فکرشو نمی کردم یه روزی برسه که تو کمتر از یه هفته، سه تاشون بیخ گوشم کنسرت داشته باشن و من هیچ کدوم رو نتونم برم!!!
پ.ن. Megadeth و Slayer و Anthrax دیگه بماند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 ژوئن 2011

زرشک!

یه بازارچه ای هست اینجا که غرفه هاش مواد غذایی می فروشن. رفتیم اونجا، بعد از این که کلی فکر کردیم که حالا زرشک به انگلیسی چی می شه، از خانوم سوئدی صاحب غرفه سراغ زرشک گرفتیم. برگشت با یه لهجه ای مثل این سخنگوی وزارت خارجه آمریکا گفت: “شما ایرانی هستید؟ من متاسفانه زرشک ندارم.” بعد آدرس یه غرفه ای رو داد که زرشک داشت. اون متاسفانه گفتنش منو کشته.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:27 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 ژوئن 2011

Samuel Butler

“Genius might be described as a supreme capacity for getting its possessors into trouble of all kinds.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 ژوئن 2011

خونه ات کجاست؟ تو باغچه!

از این معلمایی که جلسه اول درسی میان و به بچه ها می گن به ترتیب بلند بشن خودشون رو معرفی کنن و شغل پدر و مادرشون رو بگن بدم میاد. آخه گوساله به تو چه مربوطه که ننه بابای شاگردت چیکار می کنن؟ شاید مثلا باباش آبدارچیه و اون دوست نداره جلوی دوستاش بگه. چمیدونم شاید اصلا باباش مرده و دوست نداره یکی مثل تو روز اول سال یادش بندازه این ماجرا رو. به تو چه؟ مثلا دوست داری باباش خشکشویی داشته باشه که از فردا کت و شلوارتو برات مجانی بشوره؟ یا مثلا قصاب باشه برات گوشت درجه یک بزاره کنار؟ بعد می خوای اونایی که والدینشون شغل مهمی ندارن دیگه تحویل نگیری؟ امیدوارم بالاخره یکیشون باباش خونه عفاف داشته باشه، بیاد تورو استخدام کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 ژوئن 2011

سوال هفته

به نظرتون اگه این متجاوزین اخیر اصفهان از این طرفا رد بشن، با دیدن اینایی که دارن با بیکینی وسط پارک آفتاب می گیرن چه عکس العملی نشون می دن؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 ژوئن 2011

سومین تجربه ها

* اگه بخوام تو یه کلمه توصیفشون کنم، چیزی نیست جز “شیرازی”. روزای بین تعطیل رسما تعطیلن، حتی اسم هم دارن. به محض اینکه یه ذره آفتاب می شه می ریزن تو خیابون و هرجا یه تیکه چمن گیرمیارن، حتی اگه وسط بلوار باشه زیر آفتاب ولو می شن. شنبه و یکشنبه غذاشون رو می برن لب رودخونه یا وسط میدون های شهر یه گوشه می شینن و می خورن. روزی دوبار ساعت ده صبح و سه بعد از ظهر تمام دپارتمان جمع می شن توی آشپزخونه و مشغول چایی و قهوه و گپ زدن می شن. جمعه ها که کیک و شیرینی هم هست و حتما یه ساعتی می شینن و نمی شه سوزن انداخت. استفاده از مرخصی ها تقریبا اجباریه و حتی آخر ماه به ازای هرروز مرخصی که استفاده کرده باشی 150 کرون به حقوقت اضافه می شه.
* رفتیم برگرکینگ غذا سفارش دادیم و یکی از ساندویچ ها یه کم (پنج شیش دقیقه) دیر آماده شد. چسبیده بود که بیاین بستنی مجانی به جاش ببرین. ما هم که می گفتیم نمی خوایم با تعجب نگاهمون می کرد! بعد رفتیم مثل بقیه اشون لب رودخونه روی چمنا نشستیم و مشغول خوردن شدیم. تو همین احوال یه مرغ دریایی اومده بود دو سه متر جلوتر از ما رو چمنا راه می رفت و اصلا به ما نگاه هم نمی کرد و یه ژستی گرفته بود که مثلا سر به کار خودمه. منم یهو حس حیوون دوستیم (که همه می دونن خیلی قویه) گل کرد و براش دو سه تا سیب زمینی سرخ کرده انداختم. اونا رو خورد و این دفعه زل زد به ما. چند تا دیگه هم انداختم که یهو دیدیم دو سه تا دیگه دارن تو هوا دور سرمون می چرخن و یهو یکیشون با همون مانوری که از توی آب ماهی می گیرن اومد پایین و یکی از سیب زمینی ها رو قاپ زد و رفت. یه مرغابی هم از توی رودخونه دراومد و داشت میومد تو حلقمون. آخرش مجبور شدیم فرار کنیم بریم یه جای دیگه بقیه غذا رو بخوریم. تا من باشم دیگه برای این احمقا دلسوزی کنم، اونم تو تابستون که غذا فراوونه.
* این سوپروایزر من انگار حالش خوب نیست. یه چیزایی از من می خواد که نه توی گوگل چیزی درباره اش پیدا می شه و نه حتی اسمش تو ویکیپدیا اومده. دلش خوشه ها.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 ژوئن 2011

دومین تجربه ها

* پربازدیدکننده ترین مرکز خرید اروپا (که درواقع چیز خیلی خاصی هم نیست) فقط نزدیک یکی از ورودی هاش دستشویی داره و اونم اول ورودیش دو نفر آدم شیک پوش نشستن و تا پنج کرون ازت نگیرن نمی ذارن بری تو. آخه آدم چقدر می تونه پولدوست باشه؟ حالا خوبه یکی وسط راهرو کارشو بکنه مجبور بشن هزار کرون خرجش کنن تا پاک بشه؟
* خورشید از چهار صبح طلوع می کنه و تا ده شب پایین نمی ره. اقلا تا یه ساعت بعدش هم هنوز هوا روش می مونه. اصولا دیوانه کننده است، تمام ساعت بدن آدم می ریزه به هم. فقط مرد می خوام که تو این اوضاع روزه بگیره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 می 2011

اولین تجربه ها

این سوئدی ها ملت عجیب و غریب و کلا جابجایی هستن. اینا رو وقتی فهمیدم که صبحانه ام تبدیل شد به نون تست شیرین، کره شور و مربای ترش! و البته همه می دونن که تقصیر من نیست و مثلا من به هیچ وجه موقع خرید اشتباه نکردم. می گم اشتباه نکردم چون اصولا نمی تونم نوشته های روی جعبه ها رو بخونم و کاملا غریزی خرید می کنم! مثلا فعلا یه ماست تو یخچال هست که شدیدا مزه وانیل می ده و هر شب من و مریم یه ساعت فقط نگاهش می کنیم ولی نمی تونیم خودمون رو راضی کنیم که بخوریمش یا حتی بریزیمش دور. یا مثلا می ری تو آشپزخونه دپارتمان و می بینی یه کیک گنده گذاشتن روی پیشخون و یه پلاکارد هم چسبوندن کنارش که کلی منت سرت بذارن که دانشگاه براتون کیک خریده و بخورین و کیف کنین. بعد که با بشقاب می ری سروقت کیک که برای خودت برداری یهو می بینی روی کیک پره از میگوی ریز خام! تازه باتجربه ترها می گن تو لایه های وسطش هم ماهی پیدا می شه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:55 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 می 2011

چهل سال پیش در چنین روزی…

پارسال همین وقتا داشتم تو خیابونای شیراز می چرخیدم و سعی می کردم شهر رو بهتر بشناسم، چون برای کاری که تو اون ده روز باید تو شیراز انجام می دادم لازم بود. اون موقع فکرشم نمی کردم که یک سال بعدش باید تو خیابونای یه شهر غریب دیگه بچرخم و سعی کنم بهتر بشناسمش. این بار چون برای زندگی پنج سال آینده ام لازمه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 می 2011

End of an era

آپارتمان شماره 513 طبقه پنجم برج c. خداحافظ. شما اولین خونه ما بودین. ما روزهای خوبی زیر سقف شما گذروندیم. ما احتمالا دلمان برای شما تنگ خواهد شد. ما برای شما آرزوی روزهای خوب و موفقیت روز افزون داریم. خداحافظ.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 آوریل 2011

It’s a matter of who or whom

آمدند، کندند و بردند
دیش های روی بام را می گویم

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

همش خواب می بینم که ریاضی2 برداشتم و یه ترم سر کلاس نرفتم. که آخر ترم تازه یادم افتاده که اصلا همچین درسی داشتم. نمی دونم این دیگه چه خوابیه تو این سن و سال.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 آوریل 2011

افتاد تو قندون

اقلا شیش سال بود دکتر بهم گفته بود باید بکشیش، ولی من که اصولا از دندونپزشکی فراری ام از ترس دردسرش زیر بار نمی رفتم. اونقدر موند و موند تا به درد افتاد، تا زد دو تا دندون دیگه رو هم نابود کرد. حالا هم که کشیدمش و گذاشتمش تو جیبم، هم دارم دردش رو می کشم، هم باید ده دفعه برم روی اون یونیت شکنجه بشینم تا دو تا دندون کناریش درست بشن. نمی دونم خب چه کاریه، مثل آدم کارتو همون اول انجام بده دیگه. حالا تو این گیرودار دکتر خودم هم باید بره گردنش رو عمل کنه و سه ماه استراحت کنه که من مجبور بشم برم پیش یه دکتر دیگه.
پ.ن. یکی از حسرت های به شدت محدود من توی زندگی همین دندوناست. کاش می شد یه بار دیگه اینا بریزه و از زیرش دندون جدید در بیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:28 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 آوریل 2011

اسطوره و اینا

حالا من اصولا با شخصیت علی دایی حال نمی کنم. ولی از این بلایی که دیشب سر استیل آذین اورد خیلی خوشم اومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 آوریل 2011

ارتقا

حالا یکی توضیح بده ببینیم چه جوریه که قذافی سی ساله که سرهنگ مونده و تیمسار نشده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 آوریل 2011

موسیقی

آپدیتیدیمش
Malagueña Salerosa
Chingon

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 آوریل 2011

تلخه اون لحظه ای که به این نتیجه می رسی که اگه همینجوری پیش بره تو مملکت خودت آینده ای نداری. که باید مثل حلزون زندگیتو بذاری روی کولت و راه بیفتی بری جایی که مردمش نه زبونت رو می فهمن و نه دغدغه هات رو. نامه های پذیرش که یکی یکی می رسن، برعکس همه که فکر می کنن باید خوشحال باشی، دلت می گیره. سردرگم تر می شی. اصلا مگه می شه نزدیک سی سال زندگی رو تو دوتا چمدون چپوند و این ور اون ور کشید؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 آوریل 2011

Strange days have found us…

باز خواب گروهی رو دیدم که از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی همکلاسی بودیم و با هم بزرگ شدیم. معمولا وقتی خواب کل گروه رو می بینم، مشغول یه جور بازی دسته جمعی هستیم، شادیم و بیخیال. کلا تو فضایی می گذره که شاید امن ترین فضای خواب ها من باشه. حیف که تو واقعیت دیگه هیچ وقت نمی شه اون گروه یه جا جمع بشن. گروهی که قبل از 24 سالگی دونفرشون مرده بودن و الآن قبل از سی سالگی تو تمام دنیا پخش شدن. یهودی های سرگردان.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 مارس 2011

کدوم نادر، کدوم سیمین؟

بعد از کلی دست از پا درازتر برگشتن و علاف شدن، بالاخره بلیت “جدایی نادر از سیمین” گیرمون اومد و دیدیمش. اونقدری هم که درباره اش سروصدا کردن خوب نبود. از نظر تکنیک فیلم خیلی خوب بود، ولی از نظر خط داستانی و منطق داستانی، بی ربط و بی منطق بود. کلا من توصیه ام اینه که اگه می خواین مچ گیری های شرلوک هولمزی تو فیلمتون بچپونین، اقلا اندازه دکتر واتسون منطق داشته باشین.
اخطار! اگه فیلم رو ندیدین، شاید دلتون نخواد از اینجا به بعد رو بخونین، چون می خوام درباره داستان فیلم صحبت کنم.
1- اصولا ترمه تو تمام صحنه ای که سیمین داشت سر پول حمل پیانو با کارگرها صحبت می کرد، دنبال سیمین بود و تو تمام صحنه ای هم که نادر با راضیه دعوا می کنه حاضر بود، ولی یه کلمه حرف نزد.
2- حجت از کفاشی اخراج شده بود و طلبش رو نگرفته بود. صاحب کفاشی رو به دادگاه کشیده بود و باز هم چیزی نگرفته بود. چندبار هم به تاکید گفت که چیزی برای از دست دادن نداره. ولی اواخر فیلم وقتی که سیمین می ره سراغش، تو کارگاه کفاشی نشسته و به نظر میاد با صاحب کفاشی رابطه خوبی داره.
3- اصولا یه ساعت قبل از ماجرای دعوای نادر و راضیه، راضیه از مطب دکتر زنان برگشته و طبیعتا دکتر بهش گفته که بچه اش زنده بوده یا مرده. اینکه یهو آخر فیلم و یعد از همه این ماجراها بیاد بگه من شک دارم، خنده داره.
4- اواسط فیلم نادر سراغ دکتر راضیه رو می گیره و ترمه از این نکته استفاده می کنه و به این نتیجه می رسه که نادر صحبت های خانم قهرایی و راضیه رو شنیده. در حالی که خیلی قبل از این، تو اولین جلسه دادگاه، خود حجت و راضیه موضوع اون مکالمه رو جلوی نادر مطرح می کنن و لزومی نداره که نادر قبل از اون خود مکالمه رو شنیده باشه.
5- طلاق؟ اونم بعد از اینکه تکلیف همه شک و تردیدها معلوم شد؟

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 مارس 2011

سال نکو

سالی که نکوست از بهارش پیداست. بهار امسال هم که با ما سر ناسازگاری داره. مقدار زیادیش به خارش بینی و عطسه گذشته تا الآن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 مارس 2011

خارج 2

آب لوله کشی شهر، آشامیدنیه. و نکته جالب اینه که دیگه احتیاجی به یخچال هم نیست، همون آبی که از شیر میاد به اندازه آب یخچال تو تهران خنکه.
همه مردم تو خیابون انگلیسی بلدن و خوب هم بلدن. در واقع برای حرف زدن شاید تا پنجاه سال هم مجبور نشی زبونشون رو یاد بگیری. ولی وقتی پای خوندن میاد وسط بیچاره می شی. محض رضای خدا یه تابلو، یه مغازه، یه رستوران، یه محصول پیدا نمی کنی که روی یه کلمه انگلیسی نوشته باشه.
تو بزرگترین مرکز خریدشون (در واقع می گن بزرگ ترین مرکز خرید اسکاندیناوی) برای دستشویی رفتن باید نزدیک هشتصد تومن پول بدی. شیطونه می گه آدم همون وسط کارش رو بکنه که مجبور بشن برای تمیز کردنش هشت هزار تومن خرج کنن.
رفته بودیم با دوستان بدمینتون بازی کنیم، تو رختکن یه سری از اهالی اینجا داشتن لخت مادرزاد می چرخیدن و یه جوری به ما نگاه می کردن انگار ما عادی نیستیم. تهاجم فرهنگی که می گن همینه دیگه.
تو این سرما که من هزار تا لباس رو هم پوشیدم به زور راه می رم، همیشه آدمایی پیدا می شن که با یه لباس نازک تو خیابون در حال دویدن هستند. خیلی حال دارن به خدا.
حالا تو این اوضاع و احوال یه لنگه دستکشم هم گم شده!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 مارس 2011

خارج!

سومین بیست و چهار ساعت حضورمون تو گوتنبرگ یا گوته بورگ یا به قول خودشون یوتوبوری هم داره تموم می شه. داریم سعی می کنیم هرچی بهتر شهر و مردمش رو بشناسیم. ولی برای منی که با یه ذهنیت دیگه بار اومدم و به یه سیستم دیگه عادت کردم، خیلی چیزا قابل درک نیست. اونقدر همه چیز بر مبنای اعتماد درست شده که اگه پنج نفر تصمیم بگیرن از این اعتماد سواستفاده کنن، کل سیستم از هم می پاشه. در واقع با توجه به اینکه جمعیت دوستان ایرانی اینجا کم نیست، عجیبه که تاحالا نپاشیده.
برای منی که از یه شهر هشت میلیونی اومدم، دومین شهر بزرگ کشوری که کلا نه میلیون جمعیت داره در حد یه روستای بزرگ به نظر میاد و تو اولین برخورد کلا خورد تو ذوقم. ولی از یه طرف وقتی آرامش مردمش رو می بینی و وقتی هیچ وقت عجله نداشتنشون رو می بینی و با حال و روز خودت تو تهران مقایسه می کنی، می بینی اونقدرا هم بد نیست. مخصوصا اگه اینترنت 100mbps هم دم دستت باشه و قوانین کشور به بهشت دانلود تبدیلش کرده باشه.
تو تهران همیشه می تونی جهتت رو از روی کوه های بلند شمال شهر تشخیص بدی، ولی اینجا خیلی راحت می تونی گم بشی. شهر پر از تپه است و هیچ کدوم از خیابونا مستقیم نیست…
حالا به مرور بیشتر می نویسم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 6 مارس 2011

حواس پرت حق به جانب

دارم هی کارت تلفن رو می زنم تو سوراخ کارت سوخت بعد هم با یارو کارگر پمپ بنزین دعوا می کنم که چرا دستگاهت خرابه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 مارس 2011

Revenge is a dish best served cold

حالا مدام در تقبیح خشونت حرف بزن و از چرخه تولید نفرت بگو. حالا هی بزرگترا بگن هیچ وقت مرگ کسی رو نخواه. بازم بعضی وقتا آنچنان پر از نفرت می شم که احساس می کنم فقط آتیش زدن جنازه طرف که چپه از درخت آویزون شده دلم رو خنک می کنه. پیش میاد دیگه.
پ.ن. به مهدی گفتم چاره اش جز تیزی هاتوری هانزو نیست، ولی می ترسم دیگه از اونم کاری برنیاد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 مارس 2011

بارالاها اگر در فردای قیامت مرا به دوزخ فرستی، سرّی آشکار کنم که دوزخ از من به هزار ساله راه بگریزد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.

ارزش های نوین

جالبه که بعضی از دولت ها فکر می کنن علت سقوط هیتلر یا صدام این بوده که فقط یه دونه گوبلز یا سعید الصحاف داشتن. بعد می رن سراغ استخدام ده ها و صدها نفر خالی بند. و دروغگویی به عنوان یه ارزش تثبیت می شه. برای نمونه هم فعلا می تونین این قذافی شاهکار رو تماشا کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 فوریه 2011

پیشرفت علم!

آقا ما بچه بودیم، یه آتاری داشتیم، این آتاری یه دسته داشت. کلا چهارتا جهت بود و یه دگمه قرمز، خیلی خوش دست و راحت بود. نمی فهمم این بچه های این دوره زمونه چه جوری با جوی استیک پلی استیشن کار می کنن. من که هروقت می گیرم دستم قاطی می کنم از این همه دگمه که هست. یه d-pad داره، دوتا دسته آنالوگ داره، هشت تا دگمه معمولی داره، دوتا ماشه آنالوگ داره، سه تا دگمه دیجیتال داره. من نمی فهمم آخه این همه به چه دردی می خوره. هروقت هم میام بازی کنم نمی دونم باید زل بزنم به جوی استیک که ببینم چی رو دارم فشار می دم، یا صفحه رو نگاه کنم که ببینم چه غلطی دارم می کنم، بعد از پنج دقیقه هم از بس می بازم که بیخیال بازی می شم و یه چند تا فحش هم حواله اش می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 فوریه 2011

منم همین طور

بعضی وقت ها طرف مقابل اونقدر پست و وقیحه که حتی حرف رکیک هم کم میاری براش.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 فوریه 2011

تارانتولا

Inglourious Basterds با وجود همه نقدهای مثبتش، به نظر من نسبت به بقیه فیلم های تارانتینو لوس و بی معنیه. اکثر مولفه های همیشگی رو داره، ولی داستان اون کشش مورد انتظار رو نداره. شاید یه دلیلش حجم زیاد زیرنویس ها باشه که باعث می شه فرصت زیادی برای هضم دیالوگ های معمولا فوق العاده نداشته باشی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.

جاها و آدمها

پریروز با دکتر ابریشمیان کار داشتم و بعد از سه سال رفتم دانشکده برق. خیلی تغییر کرده بود، ولی هنوز روح کلیش همون بود. همون نیمکتا، همون درختای قدیمی، همون ساختمونای 1307. با همه این حرفا هیچ کدوم بدون آدمای آشنا قابل تحمل نبود. فکر اینکه بری روی نیمکتای سه قلوی وسط چمنا، روبروی آزمایشگاه ماشین بشینی ولی دراکل نباشن بی معنیه. نتونستم زیاد توی حیاطی که پنج سال برام مثل یه حریم امن دور از بقیه دنیا بود بمونم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 فوریه 2011

مُرده

منم دقیقا واسه همین از مُرده می ترسم. می ترسم یهو از جاش بلند بشه، گلوی من بیچاره رو بگیره و فشار بده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 فوریه 2011

متضاد

یعنی در برابر “استقبال گسترده” از “استقبال فشرده” استفاده می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:08 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 فوریه 2011

ساز و آواز

خب بالاخره بعد از هزار سال دوباره اینجا موسیقی دار شد. دیدم بد نیست اگه از گری مور که پریروز جان به جان آفرین تسلیم کرد انتخاب کنم.
The Loner
Gary Moore

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 23:49 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 فوریه 2011

بیا بریم غار، کدوم غار؟

نمی فهمم چطور شده که اون خرسی که تو غار زندگی می کنه عقلش به خواب زمستونی رسیده، بعد این اشرف مخلوقات عقلش نرسیده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:54 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 ژانویه 2011

Workaholism!

بابای من تو چهل سالگی رسید به جایی که کارش تمام وقتش رو گرفت و دیگه اوقات فراغت برای خودش و ما کم معنی شد. من تو سی سالگی صبح کله سحر از خونه می زنم بیرون و شب کوفته بر می گردم. چرا دنیا روز به روز تندتر می چرخه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

مبارک=میمون؟

حالا خود مصریا هم نمی دونن چی داره می شه ها! بعد تو تمام دنیا هر کی داره ماجرا رو به نفع خودش تفسیر می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 ژانویه 2011

ثبت است بر جریده عالم دوام ما؟!

اون موقعی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن خودم هم فکرش رو نمی کردم که نه سال بتونم دووم بیارم. جالبه که اصلا اون موقع فکر می کردم نه سال بعدش هزار سال دیگه باشه. برای خودم هم نه سال نوشتن با همه افت و خیزش عجیبه. در واقع برای منی که بیمارگونه علاقه ام به موضوعات مختلف کم و زیاد می شه، احتمالا طولانی ترین مدتی بوده که به یه موضوع چسبیدم. به افتخارش.
پ.ن. اون سال های اول از بس نوشتم که حتی هنوز هم متوسط بیشتر از یه پست در روز دارم!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 ژانویه 2011

سرفرازان

ورزشکاران! دلاوران! نام آوران!
قاطی باقالیا، شنگول باشید.
دلتون خوشه بابا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 ژانویه 2011

چی در برابر چی؟

یعنی اینایی که با اومانیسم مشکل دارن، به انیمالیسم معتقدن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 ژانویه 2011

وردپرس، بلاگر، پیوندتان مبارک!

بالاخره بعد از نزدیک چهار ماه تونستم یه دستی به سر و گوش قیافه اینجا بکشم. البته اگر از گودر خبیث استفاده نمی کنین تا حالا خودتون نتیجه رو دیدین. اشکال کار این بود که قالب قبلی رو سال هشتاد و یک ظرف سه روز (سه روز آزاد قبل از امتحان پایان ترم الکترونیک که آخر هم افتادم) درست کرده بودم. اون موقع کلا اینترنت از HTML تشکیل شده بود و هنوز CSS هم جا نیفتاده بود چه برسه به php و این جنگولک بازی ها. حتی خیلی از تگ های رایج فعلی هم استفاده نمی شد. من هم کلا از اون موقع به بعد هیچ سعی نکرده بودم ملزومات جدید رو یاد بگیرم و آخرین تلاشم مربوط به دوران سربازی بود که یه کتاب PHP in 24 hours گرفتم دستم و ظرف ده ماه از ساعت هفتم جلوتر نرفتم. از اون طرف ساختار قالب های وردپرس تو نگاه اول خیلی پیچیده به نظر میاد. نتیجتا این که چیزی که فعلا می بینین یه فرانکنشتاین وحشتناکه که از ترکیب موجودات مختلف درست شده. زیاد باهاش کشتی نگیرین که یهو ممکنه بترکه. من ایشالا تو برنامه پنج ساله آینده می ذارم که اوضاع بهتر بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 ژانویه 2011

Strange days have found us…

تعداد آدمایی که دیدن و مصاحبت باهاشون برام لذت بخشه روز به روز داره کمتر می شه. لذت که هیچ، سرگرمی که هیچ، بعضیا دیگه فقط تبدیل شدن به رفع تکلیف و عذاب.
حتی این روزا انزوای خودخواسته سالینجر کمتر عجیب به نظرم میاد.

[14 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:26 نوشت.

کف بین ناشی

آخرم معلوم نکرد کف دستم یه زن و دوتا بچه دیده یا دوتا زن و یه بچه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 دسامبر 2010

زبون

ورمی دارن کدخدای الاغ تپه رو می یارن تو تلویزیون، ازش می پرسن نکیر و منکر به چه زبونی با آدم صحبت می کنن. یارو هم نه می ذاره و نه برمی داره می گه تو بهشت همه عربی صحبت می کنن و تو جهنم همه عجم! انگار که مثلا زبون رسمی باشه و هرکدوم برای خودش سرود ملی و پرچم هم داشته باشه.
حالا اگه واقعا اینجوریه که می گن، خواهشا بنده رو بفرستین جهنم. اقلا به زبون آدمیزاد با آدم صحبت می کنن، نه اینکه تا خرخره از جوب شیرکاکائو خورده باشی و بعد مجبور باشی از ته حلقت حرف بزنی که خدای نکرده یهو بالا هم بیاری. یا مثلا یه حوری نخراشیده با یه صدای کلفت بچسبه بهت و هی از ته ریه بهت بگه احبک یا حبیبی! اقلا تو جهنم با حافظ و سعدی و نجف دریابندری می شینیم گل می گیم و گل می شنفیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 دسامبر 2010

دس دسی صداش می یاد

صدای پای بیماری آبا و اجدادی رو می شنوم. شبایی که هیچ جوری نمی تونم پسش بزنم و روزایی که فقط خسته ام.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 دسامبر 2010

چک چک

دقت کردین که نویسنده های چک کلا تو یه فضای عجیب و تک به سر می برن؟ دلایل احتمالی ماجرا هم می تونه تجربه بزرگ شدن تو زمان جنگ، نظام حکومتی قدرتمدار، اقتصاد سوسیالیستی، تجزیه کشور و …. باشه.
دقت کردین که ممکنه ما نسل ما هم تا دو سه دهه دیگه تو فضای عجیب مشابهی به سر ببریم؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:42 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 دسامبر 2010

چه کنم چی کار کنم…

این چینیا یه سیستم Monitoring و Maintenance شبکه ساختن که وقتی بیست خط command بهش می دی قاطی می کنه. حالا من یه تغییر کوچولو می خوام تو شبکه بدم که بیست و سه هزار خط command شده و نمی دونم چه جوری اعمالش کنم. انگار استعفا بدم برم بهتره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 دسامبر 2010

بعدنا اگه دستم به جایی رسید، یادم بندازین امروز که دستم به هیچ جا نمی رسه دوست داشتم اگه یه روز دستم به جایی رسید، مدرسه بسازم. خودم که لابد تا اون موقع یادم رفته.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 دسامبر 2010

Promises

I will meet you in the next life
I promise you…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 دسامبر 2010

Sherlock

اپیزود اول از Sherlock رو دیدم و به نظرم خوب اومد.قبلش نمی دونستم وقوع داستان تو دوره معاصر چه اثری ممکنه روش گذاشته باشه و مردد بودم که ببینمش یا نه. ولی تو طول فیلم زیاد احساس نمی کردم که دارم چیز عجیبی می بینم و کاملا با فضای آشنای شرلوک هولمزی مواجه بودم. خوش ساخت بود و موسیقی هم کاملا به فضا سازی کمک می کرد. الآن کاملا مشتاقم که دوتا اپیزود دیگه رو هم ببینم. اگه احیانا اهل داستان های شرلوک هولمز هستین، این مجموعه جدید رو از دست ندین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

تبلیغات

ستاد برگزاری نماز جمعه تهران پیامک تبلیغاتی می فرسته که شامل ساعت شروع و اسامی سخنران پیش از خطبه و خطیب می شه. فکر نمی کنم نمازجمعه اونقدر خلوت شده باشه که احتیاج به اینجور تبلیغات داشته باشه. نمی دونم چی بگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

دنیای برعکس

ببین کار آدم باید به کجا رسیده باشه که صبح علی سربندی بیدارش کنه و بعد هم یه ساعت در باب فواید سحرخیزی موعظه کنه. کار دنیا برعکس شده.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 نوامبر 2010

لستم و اسفندیال

رستم و سهراب یه روایت پری صابری شدیدا رو اعصابم بود. حرکات موزون نامربوط و ناموزون و بی معنی بودن. انیمیشن های پس زمینه به طرز بچه گانه ای مسخره بودن. ققنوس صدای دزدگیر ماشین از خودش بیرون می داد و مثل کفتر مست پرواز می کرد. یه مشت LED رنگ و وارنگ بسته بودن به راکت بدمینتون و دست هرکدوم از بازیگرا یکی داده بودن که اصلا معلوم نبود نقشش چیه تو داستان. روی تاج گشتاسب fleur-de-lis کشیده بودن و رستم قهرمان ملی شلوار آدیداس چسبون یال و کوپال نما پوشیده بود با چکمه قرمز. نهایتا این که اگه نبود جذابیت ذاتی داستان (که به جای خودش پری خانوم صابری درب و داغونش کرده بود) و استواری کاخ بلند منظوم فردوسی، هیچ تضمینی نبود که تا آخرش تو سالن بمونم.
پ.ن. حالا از همه بدتر این بود که ردیف دوم نشسته بودیم و تو حلق بازیگرا بودیم و حتی نمی تونستیم انگشت تو دماغمون بکنیم چه برسه به چرت زدن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 نوامبر 2010

پبلبانان

پدران ما از قدیم گفتن: “یا مکن با پاکستانیان دوستی، یا بنا کن معده ای در خورد غذاهاشون”. تازه منت می ذاشت سرمون که چهل درصد اون چیزی که معمولا هست فلفل ریخته تو غذا. بنده خدا چهار جور هم غذا درست کرده بود و مجبور بودیم از همه اش امتجان کنیم. من که کلا فکر نمی کنم این معده دیگه برام معده بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

اصالت

یارو تو هر صحبتی به یه بهونه ای به همه می فهمونه از نسل شازده قراضه های قاجاری بوده. فامیلش هم هست قره گوزلو. بعد از اون طرف اصرار داره که ترک نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 اکتبر 2010

وقتی داری از همه زندگیت گله می کنی و تو خیابون راه می ری و بعد یهو یه غریبه ای که معلوم نیست از کجا ظاهر شده بلند اعلام می کنه که دوست داره جای تو باشه و رد می شه می ره، دیگه نمی دونی چه عکس العملی باید نشون بدی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

Mary And Max خیلی جذاب و خوش تکنیک بود و خیلی خوب شروع شد (بماند که نمی دونم چه جوری تموم شد). ولی اون چیزی که الآن می خوام ازش تعریف کنم ترکیب این فیلم با مبل های خونه امید و بهاره بود که باعث شد یکی از عمیق ترین خواب های این چند ماهه رو داشته باشم. حالا باید یه دفعه دیگه هم امتحان کنم که ببینم بازم همین نتیجه رو داره یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 اکتبر 2010

نه واقعا از رئیس جمهور کشور دوست و برادر خیلی خوشم اومد. راست راست زل زده تو دوربین می گه: “دولت ایران گاهی یَک گونی، گاهی دو گونی، گاهی هم بیشتر پول به ما می ده، ما هم می ریم خرج عطینا می کنیم، حالی به حولی”. لامصب نمی کنه یه ذره حجب و حیا به خرج بده اقلا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 اکتبر 2010

تغییرات

اوضاع صفحه جستجوی اینجا بهتر شد. تعداد پست های صفحه اول هم معقول تر شد. ولی هنوز نتونستم یه کاری کنم که همه پست های آرشیوی یه ماه توی یه صفحه دیده بشن. یواش یواش درست می شه نگران نباشین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 اکتبر 2010

بی ادب

می گه چرا با پیمانکارا اینقدر polite صحبت می کنی. نمردیم و برای polite بودن هم مواخذه شدیم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 اکتبر 2010

ده بار به این ابله گفتم نباید اینجوری همه طرح فرکانسی یه کلاستر رو عوض کنی، گوش نکرد. حالا خودش گذاشته رفته پاکستان و من موندم و این گندی که بالا اورده. نصف سخت افزار شبکه رو عوض کرده و حالا هرچی زور می زنم هیچ جوری نمی شه جمعش کرد.
پ.ن. برمی گردیم به همون بحث قدیمی که اگه همه دنیا یه ماه هرچی من می گم گوش کنن و انجام بدن، همه مشکلات حل می شه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 اکتبر 2010

امان از این زواید دست و پاگیر فرهنگی. ببین این چینی ها چقدر راحت همین جور که پشت میز نشستن انگشتشون رو تا مچ می کنن تو دماغشون و آب هم از آب تکون نمی خوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 اکتبر 2010

گاهی با خودم فکر می کنم منی که بچگی تو هیچ کار گروهی موفق نبودم و اصلا از کار گروهی فراری بودم، منی که اسباب بازی مورد علاقه ام لگو بوده که هرچی دلم خواست بسازم، برای چی الآن افتادم تو یه کار روتین و تکراری که هیچ خلاقیتی توش وجود نداره و برای چی شدم مسئول عملکرد یه تیم پنج نفره.
بریم جلوتر. گاهی با خودم فکر می کنم منی که از بچگی می نشستم و ساعت ها به هر فرآیندی زل می زدم که الگوی تکرارش رو پیدا کنم، منی که از کد نویسی شاید بیشتر از هرکار دیگه ای لذت می برم، منی که از همون اول تو ریاضی گسسته حرفه ای بودم و تو حسابان افتضاح، برای چی این همه سال خودم رو درگیر معادله ها و انتگرال های مخابرات میدان کردم.
گاهی فکر می کنم یه جایی اشتباه پیچیدم و طبق عادت که اصلا دوست ندارم به اشتباه اعتراف کنم، سرم رو انداختم پایین و دارم به راه ادامه می دم…

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 سپتامبر 2010

ده سال

تو دهمین سالگرد هفتاد و نهی شدن با دوتا و نصفی از هفتاد و نهی های باقی مونده یه دیدار پنج شیش ساعته داشتیم. نکته قابل توجه این بود که هنوز همون جمع متکثر دیوونه موندیم. جمعی که هنوزم بودن بینشون شدیدا برام لذت بخشه.

Oh my friend we’re older but no wiser
for in our hearts the dreams are still the same

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 سپتامبر 2010

این یارویی که تو قبض برق می نویسه مبلغ واقعی 30 هزارتومن، مبلغ پرداختی توسط شما 3 هزارتومن، خیلی آدم نفهمیه. همچین منت می ذاره سر آدم انگار داره از پول باباش خیرات می ده. انگار نه انگار که از پول نفت ملی داره برای ملت خرج می کنه. قبول دارم که این روش خرج کردنش چندان عاقلانه نیست، ولی به هرحال نباید منتی هم سر آدم باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 سپتامبر 2010

از مزایای کار کردن تو یه شرکت بین المللی (!) چینی، یکی هم اینه که همون یه ذره انگلیسی که بلد بودی یادت می ره. اخیرا متوجه شدم دیگه فعل هام زمان ندارن و همه حال صرف می شن!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:34 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 سپتامبر 2010

تو اون دورانی که خیلی حالم بد بود (27 فروردین 83 تا چند ماه بعدش) یه مدت یه دختر خانومی پیدا شده بود که هرشب کلی با من چت می کرد (یادم نیست اصلا منو از کجا پیدا کرده بود، کلا خاطراتم از اون دوران خیلی کمه، انگار یه مه غلیط همه جا رو گرفته باشه). کلا تا جایی که یادمه زیاد جدی نمی گرفتمش و همش پیش خودم می گفتم این دیگه چه علافیه که اینقدر با یه آدم رو اعصابی مثل من چت می کنه. گذشت و گذشت تا یه شب که من داشتم خیلی از زمین و زمان غرغر می کردم پیشنهاد داد که همدیگه رو ببینیم. البته این پیشنهاد هم بلافاصله مطابق انتظار رد شد. بعد کم کم دیگه صحبت نکردیم و کلا رابطه قطع شد. بیشتر از چهار سال بعدش خیلی اتفاقی فهمیدم که با فاصله زمانی کمی از اون دوران، خودکشی کرده.
از اون به بعد این موضوع شده یکی از حیرت های بزرگ زندگیم. اصولا ممکن بود اوضاع جور دیگه ای پیش بره و شرایط جور دیگه ای باشه؟ نقش من تو همه این اتفاقات چقدر بوده؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 سپتامبر 2010

این اولین پستیه که اینور هست و اونور نیست. احساس خیانت به یه دوست نه ساله دارم.

[16 نظر] اينو آیدین در ساعت 0:21 نوشت.

البته دیدن این پست اینجا یه ذره بی معنیه، ولی از اون بی معنی تر به نظرم این بود که یه چیزی تو آدرس قدیم باشه و تو آدرس جدید نباشه:
بعد از نزدیک نه سال وبلاگ نویسی، به مناسبت 18 شهریور که سالگرد ولادت باسعادت شناسنامه ایم باشه، و بعد از نزدیک یه ماه کشتی گرفتن با بلاگر و هالواسکن و وردپرس بالاخره تونستم بیشتر از سه هزار تا پست و نزدیک چهار هزار تا کامنت رو ظاهرا بی کم و کاست منتقل کنم (اگه چیزی دیدین که درست منتقل نشده بود خبر بدین لطفا) و آدرس جدید رو هوا می کنم (on-air). البته هنوز خیلی کار داره. مهم ترینش هم پوشاندن قالب فعلی به تن وردپرس هست. برای کامل جا افتادن زمان لازم دارم، یه کم صبر کنین. ولی به هر حال از این به بعد به آدرس جدید سر بزنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 آگوست 2010

چهارتا دیریکله تو این هوای داغ ده ساعت رانندگی کردیم و سهمیه بنزین دو هفته رو تو دو روز سوزوندیم و یه مشت لپ تاپ و روتر وایرلس با خودمون کشیدیم بردیم، پنج ساعت خوابیدیم، پونزده ساعت تو شمال counter strike بازی کردیم و برگشتیم. بهش می گن التزام عملی به دیریکلگی در همه جوانب.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 آگوست 2010

مهدی هم رفت. مگه همش چند تا دیریکله تو دنیا بود که یکی دیگه هم بذاره بره. یه نفر به من بگه این نسل چرا باید اینقدر پخش و پلا باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:39 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 آگوست 2010

هنوزم تعطیل نکردم وبلاگ رو.. الکی به دلتون صابون نزنین چون که “ثبت است بر جریده عالم دوام ما”. فقط حوصله ام از مسخره بازی سرویس های مجانی داره سر می ره و دارم زور می زنم که ماجرا رو منتقل کنم روی سرور خودم. بدبختی اینجاست که حجم پست ها و کامنت ها خیلی بالا رفته و ایمپورت کننده های اتوماتیک دارن سوتی های عجیب غریب می دن. از اون طرف هم js-kit با اینکه 12 دلار پول گرفته (زحمتش با سیما بوده) کامنت ها رو گروگان گرفته و با یه فرمت قابل استفاده بهم تحویل نمی ده. اینجوریه که یه تعداد زیادی از کامنت ها و پست ها رو دارم دونه دونه به روش دستی منتقل می کنم. هرچی هم می گذره دردسرای بیشتر می خورم. به هر حال یه کم طاقت دوری ام رو داشته باشین که سخت دارم روش کار می کنم. ایشالا تموم می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 آگوست 2010

یه دسته از افراد معتقد به دجال و خرش هستن که به نظرشون خیلی مسخره میاد اگه با این همه پیشرفت علم و تکنولوژی تو عصر آخرالزمان، دجال واقعا سوار خر بشه. برای همین می گن اون خره نماد ماهواره است و این حرفا. به هرحال اگه اون افراد آدمای به روزی باشن می فهمن که تو این دوره زمونه مصداق خر دجال همانا ویکیپدیا است و بس.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:58 نوشت.

اون از گوگل که آهنگ وبلاگ رو تعطیل کرد اینم از کمیته نمی دونم چی چی که کامنت دونی رو پالایش کرده. خلاصه یک وبلاگ بی یال و دم و اشکمی از آب دراومده که حوصله ام رو داره سر می بره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:57 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 جولای 2010

اصولا تو محیط کار آدم کودن کم ندیدم. ولی تا حالا نشده بود که تو چارت سازمانی بالاتر از من باشه و نزدیک به ده برابر من هم حقوق بگیره ولی مجبور باشم حتی یه نمودار ستونی ساده رو شصت دفعه براش توضیح بدم ولی آخرشم یه جوری نگاه کنه که تابلو باشه نفهمیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 جولای 2010

عیب نداره. اگه شما همایون خودتون رو دارین که پسر اسطوره است و این حرفا، منم Jakob Dylan خودم رو پیدا کردم. این به اون در.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 ژوئن 2010

دوست دارم قبل از این که کچل بشم، موهام جو گندمی بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:26 نوشت.

از جمع پونزده نفره دیشب، پنج نفر دیگه هم آماده رفتن بودن. نمی دونم باعث و بانی پراکندگی یه نسل چه تاوانی می خواد بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:22 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 ژوئن 2010

واقعا نمی دونم تو کله اون بابایی که نشوندن پشت فرمون فیلتپر چی می گذره. مثلا allcdcovers.com چی داشته که باید بسته بشه نمی دونم.
پ.ن. سایت دوست و برادرش که به صورت تخصصی فقط کاورهای پورن داره، هنوز آزاده!
پ.پ.ن. حالا ابله واسه چی این وسط کامنت دونی منو بستی؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 ژوئن 2010

آخه نمی دونم چه اصراریه که یکی که زبونش می گیره حتما گزارشگر تلویزیون بشه. حالا هزار تا پست دیگه هست که می تونه تو اونا آدم موفقی باشه. داشت درباره تلاش های یه روحانی صد سال پیش تو حوزه برعلیه استعمار می گفت. ده دفعه به جای مبارزه با استعمار گفت مبارزه با استعمال!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:02 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 ژوئن 2010

حالا چرا John the baptist می شه یحیی تعمید دهنده ولی John the apostle می شه یوحنا حواری!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 می 2010

1- تو ورودی باغ عفیف آباد یه لوله توپ هست که هیچ تابلو و توضیحی هم نداره و زیر آفتاب و بارون داره نابود می شه. خیلی اتفاقی یه حکاکی محو روش دیدم که توضیح داده بود که هدیه “امپراتور کافر ممالک روسیه نیغولای نخستین” به عباس میرزا به مناسبت صلح ترکمان چای بوده!
2- پیرو صحبتای قبلی درباره قبرستون قدیمی شیراز، توضیح این نکته هم ضروریه که دانشمند برجسته ناصر پورپیرار (پیرو راستین روش آقای دینبلی در تحقیق) اعتقاد داره کلا حافظ و سعدی و از اون بالاتر ایران وجود نداشته و کل این فضا زمین بایر و خالی از سکنه بوده و سیصد چهارصد سال پیش یهودیا یه سری رو اوردن اینجا و یه داستان های تاریخی هم سر هم کردن که همه باور کنن ما دو هزار و پونصد سال تاریخ داریم. فقط گفتم که اگه احیانا از وجود همچین اختر تابناکی بی خبر بودین باخبر بشین.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

ماراتن شیراز بالاخره تموم شد و الآن تو فرودگاه منتظر برگشتم. خدا می دونه تو تهران چه رژیمی باید بگیرم که اثر هزار وعده متوالی فست فود محتوی گوشت قرمز و پپسی محو بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

مثلا فرض کنین با یکی دعوا دارین و خیلی هم پدرکشتگی دارین. بعد یهو وسط دعوا با یه لحن حماسی و صدای کلفت برگردین بهش بگین: “عقرب جراره ای، دیو شکمباره ای”. به نظر من که طرف حق داره دلش رو بگیره و از خنده همون وسط ولو بشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:31 نوشت.

این ابلهایی که برای شرق مطلب ترجمه می کنن دیگه دارن می رن رو اعصابم. طرف فکر می کنه یه نقاش هلندی داریم به اسم “وان خوخ” یا اون یکی هنوز خبر نداره که “A Study in Scarlet” سالیان ساله که تو ایران به اسم “اتود در قرمز لاکی” شناخته می شه و لازم نیست بهش بگن “تحقیق درباره اسکارلت” که اتفاقا تو کل رمان موجود یا شیئی به اسم اسکارلت هم اصولا وجود نداره. این آدما رو باید با لگد بفرستن کلاس اکابر نه این که خزعبلاتشون رو تو روزنامه چاپ کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 می 2010

اون ماه اول ترم اول دانشجویی، سر کلاس فیزیک یک، بهنود از ته کلاس صدا می زد “مهندس!” و بعدش ما ده نفری برمی گشتیم طرفش و جواب می دادیم “جون مهندس!!!”. بهنود سال سوم جلوی خونه دختر مورد علاقه اش نفت ریخت رو خودش و کبریت زد و تمام. من هم الآن با یه سری پبمانکار طرف هستم که حتما پشت سرم کلی دری وری بارم می کنن و جلوی خودم “مهندس” از دهنشون نمی افته. استفاده از این کلمه برای احترام یا نشون دادن شان بالا حالم رو بد می کنه.
پ.ن. هیچ وقت تو هندسه شاگرد زرنگی نبودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:19 نوشت.

1- با سلطان حوادث هوایی که نوپولف 154 باشه اومدم شیراز. جالبه برای این که مسافرا نترسن و سر و صدا نکنن، حتی اسم کامل هواپیما گفته نمی شه. می گن: “به هواپیمای TU154 خوش آمدید”. حالا نمی دونم با چی قراره برگردم.
2- جایی که حافظیه ساخته شده یه قبرستون خیلی قدیمیه و همه هم اینو می دونن. اون چیزی که من نمی دونم اینه که چرا اینقدر زوج های جوان اونجا بودن که گوشه ایوون یا لب پله های این آرامگاه و اون آرامگاه نشسته بودن و از قرار حرفای عاشقانه می زدن.
3- یعنی اون چینی که شبکه شیراز رو طراحی کرده قد یه چینی معمولی هم شعور نداشته. ورداشته بغل خوابگاه دانشگاه شیراز نوک کوه، یه دکل سی متری زده و سرش سایت هوا کرده. دو تا سکتورش که دارن به کوه پوشش می دن، اون سکتور سوم هم به تنهایی به کل شهر اورشوت می ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:18 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 می 2010

“Ridicule is the only weapon which can be used against unintelligible propositions. Ideas must be distinct before reason can act upon them. And no man ever had a distinct idea of the trinity. It is the mere Abracadabra of the mountebanks calling themselves the priests of Jesus.”

Thomas Jefferson

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.

1- امان از دست این پیمانکارای شیرازی، تا ولشون می کنی می خوان کارو بپیچونن. “مهندس ای دکلو خیلی بلنده، نریم بالا”، “مهندس ای خیابونو یی طرفه اس”، “ماشینو داغ کرده، تعطیلش کنیم” پدرم در اومد از دست اینا.
2- یه مغازه دیدم که نوشته بود: “کالباس کل عباس، سلطان سوسیس و کالباس ایران”!
3- خوابم میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 می 2010

نمی دونم تو هوای شیراز چی هست که اینجوری آدم رو می گیره. من که شخصا همش دلم می خواد بخوابم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 می 2010

یه چندتا نکته دیگه درباره اهواز:
1- اینجا اولین جاییه که دیدم ظهر جمعه همه رستوران هاش تعطیل بودن.
2- خیلی از رستوران های اینجا دیدم که تو لیست غذاهاشون، گنجشک و سار هم داشتن. البته من امتحان نکردم به دو دلیل. یکی اینکه می ترسم گوشت جالبی نداشته باشن، دوم اینکه گنجشک حتی یه لقمه چپ هم نیست و طبق تخمین من باید اقلا پونزده پرس بخورم تا سیر بشم.
3- تا حالا کسی سعی نکرده بود بهم اسلحه بفروشه. البته من چون حدس می زنم تو فرودگاه ازم بگیرن نخریدم. ولی حداقلش اینه که آدم می دونه اگه یه وقت لازم شد از کجا باید بخره.
4- جلوی چشممون یه سمند پیچید جلوی یه پراید و مسافراش پیاده شدن و مسافر پراید رو از ماشین کشیدن پایین و با خودشون بردن!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 می 2010

برعکس بعضیا که تو دهات های اروپا گیر افتادن، چند روزه که تو مرکز پولسازترین استان میهن مشغول بهینه سازی شبکه ام. برای منی که تا حالا سر و کارم به این اطراف نیفتاده بود واقعا تجربه عجیبیه. تا حالا هیچ شهری ندیده بودم که کنار خیابونش علنا بنزین بشکه ای فروخته بشه و نظامی پیاده اش با مسلسل تو خیابون بگرده. هیچ شهر پولداری ندیدم که در و دیوارش اینقدر درب و داغون باشه. از بس داستان تیراندازی و جنگ  و جدال هم شنیدم تو این روزا که دیگه وقتی هوا تاریک می شه با ترس و لرز می رم تو خیابون. فکرشو بکن می خوایم بریم سر سایت که آنتنش رو تنظیم کنیم، بعد پیمانکار می گه مهندس دفعه آخر که رفتیم سر این سایت، صاحبخونه با اسلحه اومده سروقتمون، تو رو خدا اینو بیخیالش بشو!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.

اونی که می گه: “کتیبه هزار ساله مسجد وکیل دزدیده شد” اصلا تا حالا از خودش پرسیده که اون وکیل الرعایا این مسجد وکیل رو چندهزار سال پیش ساخته؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 می 2010

یعنی من واقعا از این زبون پیراسته و فاخر این روشنفکر پیشتاز لذت می برم. بیچاره ما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

بالاخره فهمیدم شفیعی جم شخصیت غلمراد رو از کجا اورده بود. اینا ورداشتن یه بابایی از چین اوردن که مثلا دکتر مملکتشونه، کلی هم سابقه کار R&D داره ولی حرف زدن و خندیدن و خوردن و گیراییش کاملا همونیه که غلمراد بود. فقط نمی دونم کی به این دکترا داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 آوریل 2010

To see him obviously framed
Couldn’t help but make me feel ashamed to live in a land
Where justice is a game

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 آوریل 2010

این فیلمبردار عروسی ما خیلی آدم بدبختیه. دلم براش می سوزه که می خواد هرجور شده با من اسکار بگیره!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 آوریل 2010

یعنی دزدی هم که به من می زنه باید یه تخته اش کم باشه حتما. یارو راکت و کفش رو ول کرده، یه پک 24 تایی اسپرایت از صندوق عقب ماشین برداشته! حالا باز جای شکرش باقیه که به جای اون مثلث خطر، زاپاس و جعبه آچار رو برده!
پ.ن. آقایون نتیجه سیاست های عدالت محور و تورم کاهتون رو تحویل بگیرین لطفا.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:41 نوشت.

خواب دیدم صدر اسلام بود و من مسلمون خیلی معتقد و محکمی بودم. مامور شده بودم که برم سراغ آزتک ها و تا همه اشون اسلام نیاوردن برنگردم. حالا اصلا نمی دونستم آزتک چی هست و کجا باید پیداش کنم. فکرشو بکن!
پ.ن. اگه احیانا رمان یا فیلم پرفروشی از ایده من ساخته شد، حق مالکیت معنوی فراموش نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 آوریل 2010

جوون تر که بودیم، زمان دانشجویی و این حرفا، خیلی دوست داشتم یه ماشین x داشته باشم. فکر می کردم مثلا دیگه با اون راه می افتم تو خیابون و دیگه حسابی کیف می کنم و بلانسبت هر غلطی دلم بخواد می کنم. الآن که یه ماه می شه که x مربوطه رو تحویل گرفتیم کل استفاده اش شده این که صبح باهاش بریم سر کار و عصر برگردیم خونه. حالا یا واقعیات آدم همیشه از خواسته هاش عقب تره، یا اون موقع هم فقط خیال می کردم اون ماشین خیلی کاربرد داره!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.

یکی از الطاف خدا که آدمیزاد قدرشو نمی دونه اینه که به پرنده ها لینت مزاج بخشیده. اینا که نمی فهمن کجا کارشون رو می کنن، شانس اوردیم اقلا یه چیز جامد به اون گندگی از اون ارتفاع نمی خوره تو ملاجمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 آوریل 2010

یکی از تکیه کلام های عزیز دل اوبلیکس، چیزیه که نثار ملل مختلف می کنه. وقتی به رومی ها می رسه می گه these romans are crazy، به مصری ها که می رسه می گه these egyptians are crazy و الی آخر. این حرف ها هم زمانی گفته می شه که داره با انگشت اشاره به شقیقه خودش می زنه. این روزا خیلی جاش رو خالی می کنم که راه بره و بگه these chinese are crazy!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 مارس 2010

از دوستان عزیر خواهش می کنم تو عروسیا، خودشون برای بچه اشون غذا بکشن و بدن دستش، وگرنه یه بچه جقله که تو بشقابش به ارتفاع سه متر خورش فسنجون ریخته و بشقاب رو کج گرفته و چشماش با دیدن میز شام از حدقه زده بیرون، می خوره به من و آستین کت نو رو نابود می کنه.
پ.ن. اگه مطمئن بودم باباش حواسش نیست، همچین گوشش رو می پیچوندم که غذا خوردن یادش بره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:41 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 مارس 2010

امروز صبح داشتن با کامیون تمام سطل آشغال های پلاستیکی رو از تو خیابونا جمع می کردن. دیدن یه کامیون بزرگ با بار سطل آشغال کثیف و کارکرده از اون صحنه های آخرالزمانی محسوب می شه. ولی خب نگران بودن که مبادا مردم سطل های خدوم رو آتیش بزنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 مارس 2010

ضمنا من نمی دونم یه خانواده دو نفره، چهارتا لپ تاپ به چه دردش می خوره؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.

حالا که کامنتا درست شد، گوگل زد موزیک رو به هم ریخت. ماجرایی داریما. آخرش باید برم برای خودم هاست بگیرم انگار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 مارس 2010

ویروس نادون بی شخصیت! از دماغ من بیا بیرون!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 مارس 2010

این همسایه ما دیشب مهمونی گرفته بود و تا خیلی بعد از نصفه شب با صدای موزیک بلند و جیغ و داد داشتن حرکات موزون انجام می دادن و نمی ذاشتن ما بخوابیم. حالا من می دونستم این زن و شوهر دیوونه هستن، ولی نمی دونم شب وسط هفته این همه مهمون بی خواب دیوونه تر از خودشون از کجا اوردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 7 مارس 2010

از سربازی بیشتر براتون می گم. هرچند که قاتل رمان بزرگم شد، ولی برای خودش کلی موضوع نوشتنی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 مارس 2010

حالا این چینی بدبخت هی به success می گه sussex من هم هی تو دلم می خندم. تمومی هم نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 26 فوریه 2010

از معدود چیزایی که از دوران سربازی مونده، دوتا پتوی آبی آرم دار هست که هنوز رد غشو کشیدن های متوالی روش مونده. دو تا پتوی یه نفره مربعی که معمولا برای عرض آدم زیاد میاد و برای طولش کم. نه اونقدر گرم می کنه که سرباز یه شب مثل آدم بخوابه و نه اونقدر سرده که طرف رو بکشه و به آمار خودی ضرر بزنه. معدود شبایی که به هر دلیل یکی از اینا رو می اندازم روی خودم ناخودآگاه قبل از خواب مدل آنکادر کردن تخت رو با خودم دوره می کنم که مبادا تا صبح یادم بره، یاد شب های سردی می افتم که تو آسایشگاهی که از لای شیشه های شکسته اش سوز به استخون آدم می زد، یواشکی از یه گوشه تخت می رفتم زیر پتو و تا صبح تکون نمی خوردم که مبادا آنکادرش خیلی به هم بخوره صبح فرصت نکنم مرتبش کنم. (البته کلا روی اون تخت زیاد تکون نمی خوردم چون طبقه دوم بودم و هر تکونی کافی بود که چهار ستونش به نوسان دربیاد و آرش از اون پایین صداش در بیاد از ترس که مبادا من و تخت یهو رو سرش خراب بشیم). تو محیط سربازی کلا دغدغه های آدم عوض می شه. از یه طرف کل نگرانی های سنگین بیرون از دوشت برداشته می شه و دیگه لازم نیست برای هر قدمت برنامه داشته باشی، از یه طرف اونقدر باید برای چیزای پیش پا افتاده نگران باشی که نگو. ولی تمام اون دوره آموزشی یه طرف، شب های عجیب و غریبش یه طرف. تو طول روز می شد یه جوری آدم سر خودشو گرم کنه و به هر بدبختی هست به خودش بد نگذرونه، ولی شب هاش هیچ صفتی به جز دلگیر نداشتن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:35 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 فوریه 2010

کارمون شده این که مثل طبیبی حاذق سرگرم معاینه شبکه باشیم و تمام علائم حیاتی اش رو بررسی کنیم و عینا مثل همون طبیب حاذق دواهای بی اثر تجویز کنیم و سر وقت مریض رو بکشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 فوریه 2010

آدم وقتی سنش کمتره بعضی چیزا رو درست نمی فهمه. اون سه چهار ثانیه ای که ماشین سارا داشت روی پل خروجی رسالت شرق به صیاد شمال دور خودش می چرخید تا بالاخره بخوره به گاردریل و سر جاش بمونه، کل ماجرا برای ما چند ثانیه هیجان بود و یه تصادف معمولی. حالیمون نبود که بیست متر با زمین زیر پل فاصله داریم و اگه اون گاردریل کار نمی کرد یا تو زمان چرخیدن یه ماشین دیگه بهمون زده بود الآن اقلا نصفمون مرده بودیم.
پ.ن. حالا فکرشو بکن تو فاصله ای که ما داشتیم ماشین رو جمع و جور می کردیم، این شازده ورداشته کیف منو برده خونه تحویل داده. گفته خودش تصادف کرده، اینم کیفش! موبایل هم که نبود اون موقع ها، بیچاره ها کلی نگران شده بودن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 فوریه 2010

از قول مارلون براندو گفتن که “ترجیح می دم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا توی کلیسا باشم و به موتورم فکر کنم”. یادمه از قول شریعتی هم یه همچین چیزی درباره مسجد و کفش شنیده بودم. حالا می گین کدومشون از اون یکی تقلید کرده؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.

این عالی بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:54 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 فوریه 2010

سال تحصیلی عجیب و ناراحت کننده ای بود. با آقای ساعتی و آقای ایوبی شروع شد و حالا هم که آقای فریپور بزرگ. ولی تقارن عجیبی بود. امسال که قراره آخرین سال سمپاد باشه، همه معلمای قدیمی دارن می رن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.

دیروز یه چیز عجیب دیدم. “دانستنیها” شماره یک دوره جدید. با همون لوگو و همون قیافه، ولی تحت امتیاز گروه مجلات همشهری! تو ذهن منی که از دوم دبستان شروع کردم به دانستنیها خوندن و تا روزی که با تیم جامعه و توس قاطی شد و توقیف شد مرتب خوندمش، یه جایگاه عجیبی داره. ولی این جایگاه با همون سبک و تیم فرانه بهزادی تعریف شده. هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم که به اسم همشهری بگیرمش بلکه ببینم چی نوشته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 فوریه 2010

یه سری عکس دیدم که هنوز باورشون نکردم. نخواستم و نتونستم باورشون کنم. یعنی واقعا تو این مملکت قیمت آدم بالغ رسیده به یه موز و دوتا پرتقال؟ یا قیمت پسربچه نابالغی که حاضره یه دسته بیل هم از خودش آویزون کنه، شده یه بستنی قیفی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:44 نوشت.

عجالتا بالاخره کامنت دونی اینجا با کمک سیما راه افتاده. پس بخورید و بیاشامید و حتی کامنت بذارید، ولی اسراف نکنید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:34 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 فوریه 2010

من نمی دونم ایرانیا چه اصراری دارن که وقتی تلویزیون واید باشه حتما تصویر 4:3 رو کشیده و کج و معوج ببینن. بابا به خدا کفران نعمت نیست. اگه اصل فیلمت واید بود، روی کل صفحه ببینش. اگر نبود هیچ اشکالی نداره که دو تا نوار سیاه دو طرفش باشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

تمام تنم درد می کنه. من موندم وقتی دو جلسه ورزش کافیه که بفهمی چقدر چیز مضریه، چطور کسی تا حالا نفهمیده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 فوریه 2010

خیالتون راحت. اینجا تعطیل نشده. چون به نظرم نوشتن یه طرفه معنی زیادی نداره، فعلا تمام وقت و انرژیمو گذاشتم روی نجات دادن کامنتام قبل از اینکه haloscan دزد همه اشون رو بالا بکشه. تا جایی که بتونم زور می زنم که پول به این دزدای سر گردنه ندم. یه نقشه سه مرحله ای هم کشیدم که تا اینجا مرحله اولش موفقیت آمیز بوده. محض روشن شدن ماجرا هم بگم که دوازده روز وقت دارم وگرنه کل کامنتای وبلاگ که بیشتر از سه هزارتا می شه، به سرنوشت کامنتای فتوبلاگ دچار می شن. یعنی haloscan اصلا حاشا می کنه که از اول کامنتی هم در کار بوده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:20 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 ژانویه 2010

حالا سالینجر رو کجا بردی؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:41 نوشت.

حالا من دیروز برای اولین بار رفتم تو زمین اسکواش. اولش طبق معمول عادت جوگیری و بی جنبگی، می خواستم برم مسابقه جایزه بزرگ شرکت کنم. ولی امروز که تمام تنم درد می کنه بدم نمیاد چهارگوشه زمین رو ببوسم و کفشامو آویزون کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 ژانویه 2010

حالا من رضایت دادم که پول کامنت دونی رو بدم، یه هفته است که دارم زور می زنم ولی نمی تونم از paypal رو راه بندازم. یه جوونمردی که اکانت paypal اکتیو داشته باشه هست که کار منو راه بندازه و من بعدا از کارت خودم پول رو براش واریز کنم؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:13 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 ژانویه 2010

این وبلاگ ظاهرا تا اطلاع ثانوی کامنت دونی نداره. چون haloscan پولی شده. منم با این که ویزا کارت هست و توش پول هم هست نه دلم میاد پول بدم، نه حال دارم دنبال یه کامنت دونی دیگه بگردم و خودم رو اسیر دردسرهای انتقال بکنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

من اصولا از اتفاقات اخیری که تو شرکت همراه افتاده خوشحال نیستم. نمی خوام هم از این آدما باشم که مدام می گن دیدین گفتم دیدین گفتم. فقط یه نکته مدیریتی هست که می خوام بگم. وقتی یه مجموعه مدیریت این جوری طولانی مدت به نارضایتی کارمندا بی توجهی می کنه، وقتی کارمندا دائما (درست یا غلط) با این احساس روبرو باشن که کسی قدرشون رو نمی دونه، وقتی حتی محترمانه ترین اعتراض ها به وضع موجود (حتی از طرف قدیمی ترین ها و کارآمد ترین ها) با جواب “سیاست شرکت همینه و به هر حال اگه کسی نمی خواد، به سلامت” روبرو می شه، اتفاقاتی از این دست اجتناب ناپذیرمی شن و جای گله هم اصولا نباید بمونه.
پ.ن. شنیدم که این وسط یه سری ترکش هم حواله من شده. ترجیح می دادم مستقیم به خودم گفته بشه، چون براش جواب داشتم. ولی به هرحال فدای سرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

از هرکی درباره ریشه ماستمالی بپرسی فوری داستان رضاشاه و بازدید سرزده و رنگ سفید و این چیزا رو تحویلت می ده. حالا می تونین به “سرگذشت حاجی بابای اصفهانی” نوشته زمان قاجار مراجعه کنین و ببینین که چندین بار از اصطلاح ماستمالی استفاده کرده. خود دانید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 ژانویه 2010

بعضی آدما رو درک نمی کنم. رئیس سابق زنگ زده برای خواهرزاده خانومش تو شرکتی که من دو هفته است مشغول شدم دنبال کار می گرده. حالا فکر کرده مثلا من یهو شدم مدیرعامل اونجا. بعد یه رزومه فارسی فرستاده که من بدم به این چینی که زبون خودشم نمی فهمه. می گم این باید انگلیسی باشه، بعد از یه هفته یه فایل HTML به عنوان رزومه فرستاده برای من که معلومه از یه سایتی تو مایه های irantalent برداشته. حالا من نمی دونم اون طرفی که دنبال کار می گرده خودش عقلش نمی رسه که رزومه باید قیافه درست و حسابی داشته باشه یا براش مهم نیست که قیافه اش چه جوریه. به رئیس می گم این با این شکل قابل ارائه نیست، می گه مهندس بیزحمت شب که رفتی خونه، خودت همین اطلاعات رو بریز تو یه فرمت خوشگل و PDF درست کن!
نمی دونم واقعا یا تقصیر منه که به آدما زیاد رو می دم، یا بعضیا جنبه احترامی که بهشون می ذاری رو ندارن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.

تو واحد ما دوتا مستراح هست یکی فرنگی و یکی ایرانی. حالا نمی دونم چه حکایتیه که همکارای ایرانی، فرنگی رو ترجیح می دن و همکارای چینی، ایرانی رو!
پ.ن. تا حالا دقت نکرده بودم که چه کلمه جالبیه این مستراح. به نظرتون با کدوم هم ریشه است، “راحت” یا “رایحه”؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 ژانویه 2010

دیدین گوسفندی که سرش رو بریدن اون لحظه های آخر که داره جون می ده چه جفتکی می اندازه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

خارجیا که به پمپ بنزین می گن gas station، به پمپ گاز چی می گن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 18 دسامبر 2009

اولش زیاد حس خوبی نداشتم از مطرح کردن ماجرا، ولی وقتی دیدم هیچ مقاومتی از طرف مدیریت نیست به نظر اومد خودشون دنبال بهونه می گردن که یه جوری از دست من خلاص بشن.
حالا نمی دونم بیست و پنج درصد حقوق بیشتر ارزشش رو داشت که از احمقانه ترین شغل دنیا بیام بیرون و برم سر یه کاری که اون قبلی رو به رتبه دوم احمقانه ترین شغل تنزل می ده یا نه؟ از یه شرکتی اومدم بیرون که کلا ده نفر آدم توش بودن که پنج نفرشون مدیر بودن، رفتم یه جایی که هزار تا پرسنل داره، تا حالا یه دونه مدیر هم ندیدم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 دسامبر 2009

“حالا انشاا… بعد از بنده کسانی خواهند آمد، عمل خواهند کرد و نتیجه عملشان را خواهید دید.”
معرکه است این جمله خاتمی. باید با طلا بنویسنش. چقدر این مرد فهمیده است.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 نوامبر 2009

سوالی که هست اینه که “چوب شور” مخصوص چوب خاصیه یا همه چوب ها رو می شوره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 نوامبر 2009

وای که من کشته مرده پروژه هایی هستم که آدم خودش هم نمی دونه چیه و تا شیش ماه بعد از قرارداد باید زور بزنه تا بفهمه چی رو قبول کرده.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:24 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 نوامبر 2009


آقای ساعتی، دبیر زبانی که واقعا بینظیر بود دیروز فوت کرده. فقط دیدن کامنتا کافیه که هر کسی هم که باهاش آشنا نبوده بفهمه این مرد چقدر نازنین و محبوب بوده. خدا بیامرزدش. هرچند که همچین آدمی حتما آمرزیده می شه. چقدر خوشبخته آدمی که نه ثروتمنده و نه قدرتمند ولی همچین اثری روی محیط اطرافش می ذاره.
Keep on trying, keep on trying till you get your wish
Sometimes it’s the shortest rope that get’s the biggest fish

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 نوامبر 2009

این امپراطور نورتون اول یکی از آدماییه که واقعا از آشناییشون لذت می برم. حتی باعث می شه به خودم امیدوار بشم.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 نوامبر 2009

دفعه بعدی که دیدی یه فن کوئلی به جای باد گرم داره باد سرد می زنه و بعد که درشو باز کردی دیدی روش گنده با ماژیک نوشتن “شیر برگشت خراب است” پیش خودت فکر نکن که شاید اون نوشته قدیمی بوده و بعدش یکی شیر رو درست کرده. چون باز کردن شیر همان و پاشیدن آب داغ به در و دیوار همان. لامصب تا ساعت یک بعد از نصفه شب اسیرمون کرد تا درست شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 نوامبر 2009

یارو تیمسار مملکته. برگشته تو تلویزیون می گه یکی از نمونه هایی که ثابت می کنه سفارت آمریکا جاسوسخانه بوده اینه که همین حادثه طبس هم از اونجا هدایت می شد، برای همین هم باید تسخیر و تعطیل می شد. آخه اقلا یه ذره تاریخ بخون که بفهمی طبس بعد از تسخیر بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 اکتبر 2009

بعضیا هم دیگه واقعا عقلشون پاره سنگ برمی داره. یارو سطل آشغال ساخته، روش نوشته: Beauty comes from within!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:56 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 اکتبر 2009

دیگه آدم چیکار باید بکنه؟ 17 درصد هم که از حقوق درخواستی اولیه (که خودش به هیچ وجه رقم نامربوطی نبوده) میای پایین، بازم همه چیز موکول به اما و اگر می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 اکتبر 2009

بعضی چیزا واقعا تکونم می ده. یکیش همین “یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه”. یا مثلا “غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است”. نمی دونم هیچ وقت تو زندگیم به یه همچین جایی می رسم یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:49 نوشت.

این فشار لعنتی جای اینکه کم بشه مدام داره شدیدتر می شه. هرقدر هم آدم راحت با قضایا برخورد کنه بالاخره یه جایی کم میاره دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 15 اکتبر 2009

عجب کابوسی بود دیشب. تک تک المان ها رو اعصاب بود. دوران مدرسه بود و کلاس عربی بود و معلم معمم بود و من مشق ننوشته بودم و کتاب عربی همراهم نبود و امتحان هم قرار بود بگیره و من خبر نداشتم. پووووووووووووف.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:54 نوشت.

مزه نون خامه ای های نیم کیلویی چهارراه استانبول یادم رفته بود که خدا رو شکر تجدید پیمان شد. ولی یه چیزی که ناراحتم کرد این بود که شدیدا از دوران اوج خودم فاصله گرفتم و وسطاش احساس کردم برام زیاده! پیر شدیم رفت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 اکتبر 2009

“و این زبان پارسی از قدیم بازدانستند: از روزگار آدم تا روزگار اسماعیل پیغامبر، همه پیغامبران و ملوکان زمین به پارسی سخن گفتندی. و اول کس که سخن گفت به زبان تازی اسماعیل پیغامبر بود. و پیغامبر ما از عرب بیرون آمد و این «قران» به زبان عرب بر او فرستادند.”
ترجمه تفسیر طبری – محمد بن جریر طبری
ترجمه جمعی از علمای ماوراءالنهر – ویرایش جعفر مدرس صادقی

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

یکی از هزار پروژه ای که برای خودم تعریف کردم که هیچ وقت فرصتش نبوده، حاشیه نویسی “روش سریع تراختنبرگ در حساب” بوده. حالا که فرصتش هست هرچی می گردم نمی دونم اصل کتاب رو چی کار کردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 اکتبر 2009

همیشه از عوض کردن سلمونی فراری بودم. فکرکنم یکی از دلایلش این باشه که کلا سلمونی برام یه موقعیت اجتماعی خیلی پیچیده حساب می شه که دوست ندارم مدام تغییر کنه. دلیل دیگه اش هم اینه که خیلی دوست ندارم یه نفر که بهش عادت ندارم با تیغ دور و بر گوش و گردنم بگرده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:39 نوشت.

اگه به تبلیغات رسمی که می گن موقع عطسه کلی خرت و پرت از آدم شوت می شه بیرون اعتماد ندارین، یه دفعه موقعی که طاقباز دراز کشیدین عطسه کنین تا بفهمین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.

نمی دونم تو این مدرسه ها چی یاد می دن. پسر همسایه که کلاس اول دبستانه، از اول مهر تا الآن بعداز ظهرا که از مدرسه میاد یه سره صداهای داد و بیداد کونگ فویی در میاره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.

حالا مثلا نمایش غیر علنی کراوات و پاپیون یعنی چی؟ یعنی به عنوان لباس زیر ازشون استفاده کنی؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.

یعنی فکر نمی کنم اثرات منفی سربازی روی زندگیم به این زودی ها تموم شدنی باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 اکتبر 2009

این ممنوعیت نمایش علنی کراوات و پاپیون خیلی باحاله. یه روزی برسه که فقط پالون مجاز باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 اکتبر 2009

– You know? I have a huge inferiority complex.
= Well, At least you have something huge!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 سپتامبر 2009

هاه! اولین پست 😀

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 سپتامبر 2009

خیلی سخته که آدم The Lost Symbol رو روی دسکتاپش داشته باشه ولی از ترس اینکه نتونه ولش کنه جرات نکنه بره طرفش.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.

تا حالا اینجوری با کله به طرف صفر مطلق مالی نرفته بودم. آخرین باری که یادم میاد تعداد ارقام موجودی حسابم اینقدر کم بوده، همینم کلی پول بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:15 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 سپتامبر 2009

خیلی بده اگه تو بیست و هفت سالگی دقیقا ریچارد براتیگان چهل و هفت ساله “یک زن بدبخت” رو درک می کنم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

شرط در آمد کار است نه دانستن کار
تاس اگر راست نشیند همه کس نراد است

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 سپتامبر 2009

تا ساعت چهار صبح صداشون رو گذاشتن رو سرشون و با بلندگوهای ده هزار واتی کل محل رو با صدای بلند و گریه اشون پر کردن. یکی نیست به اینا بگه شاید یه بدبختی مریض باشه، فکر خودتون رو بکنین که درست همون لحظه ای که خدا داره سرنوشت سال آینده اتون رو تعیین می کنه یه حق الناس به این بزرگی یقه اتون رو می گیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.

اونی که می گفت نرخ بیکاری کم شده، منظورش نرخ بیکاری عمه اش بود؟
پ.ن. همیشه می گفتم دوست دارم کلا کار نداشته باشم بشینم خونه و واسه خودم لم بدم. الآن می بینم که هفته ای یه روز از خونه بیرون رفتن ضرری هم نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 سپتامبر 2009

راستی کی نویسنده مورد علاقه ام از سالینجر جا افتاده و دانای کل، به براتیگان آشفته تبدیل شد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 سپتامبر 2009

ببینم کسی می دونه این GRE دقیقا چه زبونیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:15 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 آگوست 2009

احساس رضایتم از تموم شدن سربازی با مال Bride بعد از کشتن بیل برابری می کنه. پس موزیک هم باید متناسب انتخاب بشه.
Goodnight Moon
Shivaree

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 آگوست 2009

بابام جان برای خودتون می گم. این که تو یه بخش خبری دوتا خبر بخونین که تو یکیش خبرنگاران بدون مرز به اسرائیل گیر داده باشه و تو اون یکی عفو بین الملل به آمریکا، صورت خوشی نداره. به نظر من این سازمان های استکباری که دائما علیه ما دروغ پردازی می کنن الآن هم حتما یه برنامه ای پشت پرده دارن که به آمریکا و اسرائیل گیر دادن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:51 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 آگوست 2009

مع الظلم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

و اما قشر ستوانسوم. ترحم انگیز ترین قشری که تو نظام دیده می شه. طرفی که بعد از یه عمر درجه داری بالاخره افسر شده و برای تلافی تمام رنج های عمرش راحت پدر همه رو در میاره و احساس جذبه اش واقعا دیدنیه. باید ببینی چطور وقتی بهشون می گی جناب سروان قند تو دلشون آب می شه، حالا ممکنه تا قبل از بازنشستگی حتا نزدیک سروانی هم نرسه. خلاصه هیچ وقت درکشون نکردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 آگوست 2009

ماشین رو بستن به این وانت آبیا و بردن! به خاطر اینکه تو یه ایستگاه متروکه تاکسی پارک کرده بودم که دیگه خطش وجود نداره و خط کشی روی زمینش پاک شده و تابلوی درب و داغونش رفته پشت درخت و دیده نمی شه. چون یه یارو که قبل از من یه ساعت اونجا پارک کرده بود رفت و من جمعا ده دقیقه هم اونجا نبودم! خیلی زور داره والا. هرچی این روزای آخر تو ارتش کارم تند پیش رفت، تلافیش داره سر قضیه ماشین سرم در میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

از آدمایی که خیلی احساس زرنگی می کنن خیلی بدم میاد. وقتی تو مترو همه دارن به نوبت خودشون رو می چپونن رو پله برقی و یکی میاد و می خواد از اون پهلوها بدون نوبت بزنه تو صف، وقتی پاش گیر می کنه به یه چیزی و با کله می ره تو زمین اصلا ناراحت که نمی شم هیچی، قند هم تو دلم آب می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 آگوست 2009

یه کارگر ساندویچی تو صف بانک جلوی من بود. صحبت که شد گفت ماهی چهارصد و هشتاد هزار تومن حقوق می گیره به علاوه بیمه. می خواستم بگم آره دقیقا از حقوق و مزایای پارسال من فوق لیسانس بیشتر می گیری!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.

این کلاهی که تو عکس می بینین تو گرم ترین روزای تابستون، اساسی ترین نقش رو تو دم کشیدن کله من ایفا کرد. فعلا که دارم باهاش با رأفت آیدینی برخورد می کنم، بلکه به خودش بیاد و اعتراف کنه از کدوم دشمن من پول گرفته.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 آگوست 2009

بالاخره گرفتمش. فقط دلم می سوزه که کلا شیش ماه و دو روزش بیشتر نمونده بود!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 آگوست 2009

من اصلا این انقلاب مخملی رو نمی فهمم. چرا باید این یکی بد باشه و مدلای دیگه اش (توری و ساتن و …) خوب باشن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:59 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 جولای 2009

مثلا در مورد خربزه. خیلی دوست دارم که به جای چنگال با دست بخورمش. فقط نمی دونم چرا همیشه اولش شیرینه و گاز آخرش شور!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:10 نوشت.

اینا هم عقلشون کمه ها. آخه گیر دادن به یه سری آدم بدبخت شستشوی مغزی شده که تو اشرف گیر کردن چه فایده داره؟ تا وقتی اون خودپرست روانی مسعود رجوی و اون فاحشه مریم رجوی هستن که مساله حل شدنی نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:09 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 جولای 2009

شخصا معتقدم سیروس مقدم و داریوش فرهنگ به درد لای جرز یا ته حلق کوسه ها می خورن. جز جیگر بگیرن از بس که سریال مزخرف کشدار آبگوشتی درست کردن و به خورد ملت بیچاره دادن. ماشالا کل فیلماشون تشکیل شده از کلکسیون آدمای بدبخت فلک زده که آدم به جای ترحم دلش می خواد همه اشون رو خفه کنه. بعدشم این داریوش فرهنگ انگار حتما باید نقش یکی از این نکبتی ها رو خودش بازی کنه وگرنه می میره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 جولای 2009

اصولا نمی فهمم شرکتی که از صدقه سر انحصار و حمایت دولت می تونه محصولات بنجل و غیر استانداردش رو تقریبا دوبرابر قیمت معمول جهانی و هزینه تموم شده بفروشه، چرا باید ورشکست بشه؟ یعنی به جای این مدیریت نابغه اش اگه یه گونی هویج هم گذاشته بودن الآن داشت سود خالص درو می کرد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:05 نوشت.

داشتم فکر می کردم دیدم تو یه دوران یک سال و چند ماهه بیشترین آهنگایی که گوش کردم Low man’s lyric و Always و Beauty and the beast بوده. یعنی در واقع روزی نبوده که هر کدوم رو چند بار گوش نکرده باشم. معنیش اینه که با توجه به متن این آهنگا از نظر اعتماد به نفس چسبیده بودم به کف. خودم الآن نمی دونم چطوری زنده موندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 جولای 2009

دوم راهنمایی که بودیم برامون یه درس گذاشتن به اسم “واژگان سیاسی” که معلم جوونش یه زنگ در هفته میومد سر کلاس و درباره مسائل مختلف از ساختار سازمان ملل و شورای امنیت گرفته تا اقتصاد بازار آزاد و آدام اسمیت و باقی قضایا صحبت می کرد. همین یه ذره چیزی که امروز از اوضاع و احوال کلی سیاست سرم می شه و از همه مهم تر عادت هر روز روزنامه خریدن و خوندن (اون موقع با شاهکار کرباسچی یعنی آفتابگردون شروع شد) رو از اون کلاس و بهزاد محمدی دارم. هرکجا هست (فعلا ظاهرا آفریقای جنوبی) خدایا به سلامت دارش و به مدارج عالی دیپلماتیک برسونش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.

دمای تهران رسیده به درجه ایستک. موقع میوه های استوایی حسابی جاتو خالی می کنم سهیل. بپا تو بلاد کفر گولت نزنن و الکلیشو بهت ندن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 جولای 2009

ببینم. این فرهاد جعفری همون کره خری نبود که به رضا امیرخانی می گفت تو چون دولت ازت حمایت می کنه کتابت پرفروش شده ولی من روی پای خودم وایسادم و منت کسی رو نمی کشم و نون بازوی خودمو می خورم؟ مرتیکه عقده ای دروغگوی نون به نرخ روز خور!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:47 نوشت.

لعنت به این لباسای زوری مسخره. کارم به جایی رسیده که وقتی دارم پیرهن می پوشم ناخودآگاه دست می برم که برگه سینه اش رو ببندم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:44 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 جولای 2009

به نظر من که باید هاکوپیان به عنوان بزرگ ترین اسپم بفرست دنیا انتخاب بشه. پنج هزارسال پیش هم که یه تنبون ازش خریده باشی تا آخر عمرت کارت تولد و سالگرد ازدواج و شب عید و اعیاد اسلامی و سالی 4 تا کاتالوگ فصل و 10 تا فروش فوق العاده و 18 تا کوپن تخفیف و کوفت و زهرمار برات می فرسته. هیچ جوری هم نمی شه بلاکش کرد لامصبو.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 ژوئن 2009

حالا که کلا کمتر از هشت ماه از سربازی من مونده، می گن اگه هزار تا مرحله اداری و کاغذبازی رو رد کنم بهم 15 ماه کسر خدمت می دن. فقط یه قلم از این مراحل هم که توی نیروی زمینی باشه اقلا یه ماه و نیم طول می کشه. خلاصه اگه کسی هست که داوطلب باشه و بتونه کمک کنه که این کارا زودتر تموم بشه شدیدا استقبال می کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 ژوئن 2009

و اما در مورد مایکل جکسون. اصولا هیچ وقت بین چهره های مورد علاقه ام نبوده، ولی تو این دو روزه می بینم که تو ذهنم یه جایگاهی داشته که هنوز زنده نبودنش برام تعریف شده نیست. انگار که یه چیز حتمی و دائمی باشه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

این روزا برای این مردم خیلی نگرانم. نه که قرار باشه همه یهو بمیرن، ولی اوضاع سلامت روانی جامعه اصلا جالب نیست. درباره آینده هم چیز زیادی نمی دونم و نمی تونم حدس بزنم. نتیجه انتخابات که عوض بشو نیست. ولی تو این مدت تابوهایی شکسته شده که به نظر نمیاد برگشت پذیر باشه. یه شکاف هایی تو جامعه درست شده که جوش خوردنی نیست. نمی دونم آخرش چی می شه.
پ.ن. یادمه یه روز با نیما تو ماشین من بودیم که درباره یه اتفاق مهم ازش پرسیدم که فکر می کنی تو زندگیمون ببینیمش یا نه. جوابش تقریبا منفی بود و خودم هم امیدی نداشتم. ولی الآن احساس می کنم که بالاخره یه روز می بینمش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 ژوئن 2009

یه زمزمه های ناجوری درباره خودم شنیدم که الآن از دست مدیریت شرکت سابق شدیدا عصبانی ام. فعلا همین.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 ژوئن 2009

تا حالا جامعه ایران رو اینقدر دوقطبی و اینقدر عصبانی ندیده بودم. به نظر میاد اوضاع داره از کنترل خارج می شه و یه احساس بدی دارم تو مایه های جنگ داخلی. خدا کنه اشتباه کنم و یکی از طرفین ماجرا بیشتر از اون چیزی که به نظر میاد روی ماجرا کنترل داشته باشه. خدا کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 ژوئن 2009

شاید قشنگ ترین تیکه ای که تو این مدت شنیدم این “ادب مرد به ز دولت اوست” باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 ژوئن 2009

مهندس جان چیز کردی ما رو با این چیز گفتنت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 ژوئن 2009

یه نفر نیست بیاد حساب کتاب کنه ببینه این ماهی هفتاد هزار تومن به پنجاه میلیون ایرانی بالای هجده سال، می شه 42 هزار میلیارد تومن در سال یا به عبارتی با قیمت فعلی بیشتر از یک میلیون و هفتصد هزار بشکه نفت در روز؟
تو این اقتصاددان های برجسته که تو این تیم مثلا حرفه ای جمع شدن، یکی به ذهنش نرسیده که یه مقایسه بکنه؟ ببینه این پول اگه خرج چهارتا کار زیربنایی، چهار تا کارخونه، چهارتا زیرساخت شبکه برق و مخابرات، چهارتا پروژه آب رسانی، چهار تا دانشگاه درست و درمون بشه نتیجه اش بیشتر به درد همین مردم می خوره یا ماهی هفتاد هزار تومن نقد که بدن به هرکدومشون؟ که طرف همه اش رو بده خرج دود و دم و عرق بکنه، یا بره سر خیابون خانوم بلند بکنه یا خیلی دیگه هنر کنه با کل پولش مواد غذایی بخره. آخه چه سرمایه گذاری مهمی می شه با هفتاد هزار تومن کرد؟ بعد کسی تا حالا بررسی نکرده ببینه اثر تورمی کدوم کار بیشتره؟ هرچند که بررسی زیادی هم نمی خواد.
از دو حال خارج نیست، یا اون تیم حرفه ای و برجسته قد بز هم نمی فهمه که باید درشو تخته کرد. یا می فهمه و خودش رو زده به نفهمی که دیگه عذر بدتر از گناهه.
خلاصه که پوپولیست های جهان متحد شوید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:29 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 6:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 می 2009

ما چقدر ساده بودیم که تو شعار عبور از خاتمی جهت مورد نظر آقایون رو تشخیص نمی دادیم. کی فکر می کرد منظورشون رسیدن به کروبی باشه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 می 2009

سوالی که برای آگاهان پیش میاد اینه که جومونگ تو کره جنوبی شلنگ تخته می انداخته یا کره شمالی؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 می 2009

اون تحریمیایی که اعتقاد دارن با رای ندادن مشروعیت سیستم رو زیر سوال می برن و به هدفشون می رسن، هم از قدرت تحلیل شرایط و نتیجه گیری بی بهره هستن هم از قدرت مشاهده بی نتیجه بودن کاراشون. می خوام بگم به نظر من هیچ فرق اساسی با اون مگسی که نیم ساعت متوالی خودش رو به شیشه پنجره می کوبه به امید این که ازش رد بشه و نمی فهمه که این قضیه امکان پذیر نیست، ندارن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 می 2009

انتخابات این سری هم واقعا دردسر شده. هنوز واقعا نمی دونم به چیکار می خوام بکنم.
اولا بگم که رای ندادن اصلا گزینه محسوب نمی شه برام. چون بی معنی ترین و بی نتیجه ترین کاریه که می شه کرد.
دوما قطعا می دونم که به کدوم دو نفر رای نمی دم.
مساله اصلی اینه که بین دو نفر باقی مونده به کی باید رای داد. هرچی می خونم و می گردم و مصاحبه گوش می دم بدتر بلاتکلیف می مونم. واقعیت اینه که یه مقدار نسبت به موسوی بایاس مثبت دارم که حتی اصلا نمی دونم از کجا ایجاد شده. ولی گذشت زمان داره به طرف کروبی متمایلم می کنه. هرچند که هنوز کفه هیچ کدوم اون قدر سنگین نشده که تصمیم قطعی بگیرم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

دقیقا ده روز پیش با بچه ها رفته بودیم گردش که پیشنهاد شمال آخر این هفته مطرح شد. منم که هم سربازی داشتم و هم شرکت می رفتم به نظرم اصلا راه نداشت که بتونم دو تا مرخصی بنویسم و برنامه زندگی رو به هم بریزم که برم شمال. حالا که برنامه بقیه رو عملا کنسل کردم، شرکت که تموم شد از سربازی هم دو روز آخر هفته رو تشویقی گرفتم! اصلا این سیستم تقدیر و قسمت و این حرفا رو درک نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 می 2009

احتمالا ناخودآگاه یکی از دلایلی که همیشه از شلوار پارچه ای فرار می کنم اینه که خشتک خیلی آسیب پذیری داره. حالا فرض کنین با یونیفرم و کلاه و آرم و علایم و ستاره های کذایی و بند و بساط دارین سوار تاکسی می شین که یهو می بینن یه صدای آشنایی اومده و اتفاق ناخوشایندی به طول 20 سانتیمتر افتاده! خلاصه مجبور شدم تا خونه کیفم رو پشتم بگیرم و راه برم. ماجراهای ما با این سربازی تمومی نداره که.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 می 2009

خب بالاخره آثار اوضاع خراب اقتصادی به ما هم رسید و مشمول تعدیل نیرو شدیم و الآن تقریبا جای اردنگی شرکت رو در بعضی نواحی تحتانی حس می کنم. فعلا که می خوام یکی دو هفته ای بیفتم دنبال کارای سربازی که بلکه یه چیزایی نصیبم بشه. ولی بعدش باید دنبال کار بگردم. فقط دوستان شرکت راهنمایی کنن که درباره مسئولیت های درخشانم ظرف این مدت، تو رزومه چی بنویسم؟
پ.ن. نمی دونم چرا از بیکار شدن اونم تو این شرایط زیاد ناراحت نیستم. نکنه افسردگی گرفته باشم؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 می 2009

این قزوینیا هم که همه کارشون برعکسه. قاتل زنجیره ای زن های قزوینی هم که قرار بود راننده تاکسی سبیل کلفتی چیزی باشه، زن از آب در اومد!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

چرا اینقدر روی مساله همجنس گرایی بحث می شه؟ اگه واقعا مساله ژنتیکی باشه، کافیه یه مقدار زیادی صبر کنیم تا انتخاب طبیعی خودبخود قضیه رو منتفی کنه. حتی به نظر من عجیبه که تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 می 2009

بابام جان شما که این قدر حرفای قشنگ قشنگ بلدی، چهارسال پیش که هنوز لر عصبانی هفت تیر کش نشده بود، کجا بودی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:53 نوشت.

تمام خوشحالی طبیعی پس گرفتن دو ماه از زندگیم یه طرف، این که تعطیلات عید سال دیگه گرفتار نیستم یه طرف. دو تا عید خیلی بود. یه هفت هشت ماه دیگه هم کم کنن دیگه چیزی نمی خوام.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 می 2009

حالا گیرم موجودی که تا چند سال پیش هرجا صدای ای ایران می شنید قاطی می کرد و با چماق حمله ور می شد، به هر دلیل تغییر (هر چند سطحی) کرده و آخر فیلمش ای ایران پخش می کنه. به این کاری ندارم. ولی باید شدیدا خرابکاری کرد به تماشاگر و سینمایی که پرفروش ترین فیلمش اخراجی های 2 باشه. کاش فقط موضوع فیلم و شخصیت هاش تکراری بودن، نصف دیالوگ ها هم عینا از فیلم قبلی کپی شده بود. از ارتقای مجید سوزوکی به رسول کاوازاکی که یهو فیلم جدید در نمیاد. هواپیماربایی بچگانه و شخصیت سرسری هواپیماربا واقعا بی معنی بود و از همه مزخرف تر رویای فوتبالی حاج آقای زمان جنگ بود، وسط فیلم جنگی و با آهنگ فوتبال برتر دهه هشتاد. این شازده شنیده که شخصیت ها نباید کاملا سیاه یا سفید باشن، ولی به عقلش نرسیده که معنیش خاکستری بودنه. به جاش یه سری شخصیت متناوب داره که مدام بین سیاه و سفید جابجا می شن. ضمنا اصلا اون تماشاچی که آخر فیلم بلند می شه و دست می زنه رو درک نمی کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 آوریل 2009

ممد قوچانی خدا لعنتت کنه که آدم رو از مطالعه می اندازی. اون از شرق که بعد از بستنش دیگه نتونستم هیچ روزنامه ای بخونم، اینم از شهروند امروز.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:15 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 آوریل 2009

یارو از بچگی آرزو داشته دکتر بشه بعد دنیا چرخیده و چرخیده تا ایشون دژبان شدن. اینجوری می شه که موقع بازرسی بدنی یهو می بینی تو همون ده ثانیه، تست پروستات و واریکوسل و سرطان سینه رایگان هم انجام شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:04 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 آوریل 2009

که تلف کرد و که اندوخته بود؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

داشت یه خواننده زیرزمینی 22 ساله رو نشون می داد که اومده روی زمین و تو دبی کنسرت داشته و BBC باهاش مصاحبه می کنه.
یادمه من تو بهار 22 سالگی تازه بزرگترین و غیرمنتظره ترین شکست عشقی تمام دوران رو پشت سر گذاشته بودم و فقط برام مهم این بود که مشروط نشم. جوونای این دوره زمونه چقدر تند می رن.
از اون طرف بعد از فقط چند سال، تجربه من از 22 سالگی بهم می گه که آدم تو اون سن بچه ای بیش نیست. احساسم بهم می گه موج شهرت تو اون سن احتمالا باعث می شه شخصیت آدم از جاهای خوبی سردرنیاره. جوونای این دوره زمونه خیلی تند می رن.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 آوریل 2009

متخصصین وردپرس جواب بدن: چرا هر کاری می کنم نمی تونم از بلاگر، ایمپورت کنم؟ فقط یه پست ایمپورت می شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.

میرحسین جان گفته اگه خاتمی می موند شاید من انصراف می دادم. یه نفر به این دانشمند برجسته بگه خاتمی اول اومده بود و مونده بود که شما سرتون رو انداختین پایین و اومدین تو!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:47 نوشت.

به این نتیجه رسیدم که آدم بی جنبه ای هستم. چون دیروز اول صبح که برای اولین بار یه خروار ستاره روی شونه ام چسبونده بودم یه جوری تو خیابون راه می رفتم انگار برای خودم کسی شدم!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 آوریل 2009

این ملت آخر یاد نمی گیرن وقتی یه جایی می خوان بران توالت عمومی، دم در تو صف منتظر بمونن و هر کابینی که خالی شد به ترتیب برن تو. عوضش اصرار دارن که برن پشت در هر کابین یه صف درست کنن. هر وقت با این جور آدما روبرو می شم، از ته دل آرزو می کنم پشت در کسی مونده باشن که تا تمام هشت متر روده کوچیک و یه متر روده بزرگش از تمیزی برق نیفته از اون تو نیاد بیرون.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 مارس 2009

به نظر من اگه بازی دیروز به اعدام علی دایی منجر بشه، خیلی هم نتیجه خوب و به جایی کسب کردیم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 مارس 2009

خواب دیدم رفتم نواده های ترک شیرازی رو پیدا کردم و سمرقند و بخارا رو به ثمن بخس ازشون خریدم. بعدم اسمشون رو عوض کرده بودم و دو تا اسم اختصاری تو مایه های BRT و LNB روشون گذاشته بودم.
فکر کنم دارم کم کم از دست می رم.
پ. ن. نتیجه ای که از این خواب می گیریم اینه که آن ترک شیرازی قطعا به دست آورده دل ایشان را!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:16 نوشت.

شدیدا به آدمایی که شخصا تونستن مکعب روبیک رو حل کنن، حسودی می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 مارس 2009

می گم خدایا این دنیا که مارو فرستادی سربازی، اقلا یه کاری کن اون دنیا نریم جهنم.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 فوریه 2009

حالا خوبه مادر موشه عاقل بوده، زنی باهوش و کامل بوده بعد ورداشته خرگوش به اون گندگی رو دعوت کرده تو سوراخ موش. اگه سفیه بود، مردی خنگ و ناقص بود یهو می دیدی اسب آبی می برد تو خونه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 فوریه 2009

نمی دونم چرا بعضی از این اساتید عقیدتی، بهشت رو مثل یه خونه عفاف خیلی بزرگ می بینن. عوضش من سر کلاس کلی فکر کردم و دوتا حد بالا از نظر تئوری برای زمان قیامت تعیین کردم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 فوریه 2009

یعنی کیهان که خاتمی رو از سرنوشت بینظیر بوتو می ترسونه، از سرنوشت مشرف نترسیده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 فوریه 2009

گلاب به روتون یه کلاس عقیدتی می ریم تو خدمت که طرف نهایت بحثی که ازش برمیاد بحث درباره روم به دیوار انواع خیس شدن لباس زیر و نجس بودن یا پاک بودنشه. حالا این وظیفه های فوق لیسانس نامرد میان باهاش بحث جهان های موازی راه می اندازن. خب معلومه که طرف هنگ می کنه دیگه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 فوریه 2009

امروز تازه فهمیدم آفریدون روز انتخاب واحد چی می کشید از دست ما. خیلی آدم خوبی بوده که کتکمون نمی زده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

خیلی وقته، فعالیت شرکت های هرمی ممنوع شده، ولی ارتش که بزرگترین مجموعه هرمی باشه که من می شناسم هنوز داره کارشو می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.

تا حرف بیکاری می شه فوری همه می گن این افغانی ها اومدن ایران، ما بیکار موندیم. آخه شما آویزونای تنبل مفت خور کی حاضرین کاری که اون افغانی بدبخت می کنه بکنین؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 ژانویه 2009

یادمه یه دفعه تو یه سریال تلویزیونی یارو برای فیلم سوپر از اصطلاح “فیلم خفن” استفاده کرد. تا مدت ها بعدش بابای من فکر می کرد خفن یه کلمه خیلی بی ناموسیه. چه پدری از من دراومد تا این سوتفاهم رو برطرف کنم بماند. اینو به عنوان یه نمونه از تاثیر مخرب تلویزیون رو افکار عمومی داشته باشین.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 ژانویه 2009

این اتحادیه اروپا هم دلش خوشه ها. حالا می خواین سیاست ورزی کنین من حرفی ندارم. ولی آخه بیرون اوردن اسم مجاهدین خلق از لیست تروریستا، به جز اینکه به نفع آدمای کثافت متعفن واقعا تروریستی مثل مسعود رجوی و مریم رجوی فاحشه باشه، چه سود دیگه ای داره؟ آدمی که به خاطر هدف سیاسی با تانک بیاد تو کشور خودش و هموطن خودش رو بکشه، به جز تروریست چی می تونه باشه؟ نمی دونم اینا با مغزای کپک زده اشون واقعا فکر می کنن بین مردم ایران طرفداری هم دارن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:14 نوشت.

امروز مراقب امتحان یه سری دانشجویی بودم که آخرین امتحان ترمشون رو می دادن. یه لحظه اون حس آشنای “دادن آخرین امتحان و خلاص شدن” زنده شد. فکر نمی کردم دیگه هیچ وقت حسش کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 ژانویه 2009

تا چند سال پیش تولد برام پر از حس ذوق زدگی بود. نمی دونم از کی شروع کرد به خراب شدن. امسال خوشحال که نبودم هیچی، یکی هم تو کله ام بود که مدام بهم یادآوری می کرد که بعد از 26 سال هنوز هیچی نشدم. یا یه هیچی بزرگ شدم. همه فکرا و تصوراتی که از آینده داشتم تو این چند سال با واقعیت صیقل خورده. فقط سوهانش زیادی درشت بوده، چیزی ازشون نمونده. چرا زندگی تایم اوت نداره؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:39 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 ژانویه 2009

حالا یارو زده 23 روز خواهر و مادرشون رو به هم پیوند داده ها، باز می گن طرف شکست خورده و ما پیروز شدیم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.

منطقیش اینه که قیمت کباب بختیاری، میانگین کباب برگ و جوجه کباب بدون استخون باشه. حالا چرا همه جا گرون تر از هر کدوم از اون دو تا فروخته می شه، ما نمی دونیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 ژانویه 2009

ای لعنت به این سربازی. سه ماهه که سر کار نرفتم و تنها درآمدم شده چندرغاز سود سپرده که اصلا دلم نمیاد بهش دست بزنم. حقوق خودشون هم که سه ماهه واریز نشده، اگرم بشه تازه به پاس خروارها ستاره که روی دوشم دارم، ماهی 48 هزار تومن می دن که کرایه رفت و آمدم تا پادگان هم نمی شه. یعنی هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که موقع کتاب یا فیلم خریدن مجبور بشم یه ساعت فکر کنم و سبک سنگین کنم و آخر نصف انتخابام رو حذف کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 ژانویه 2009

اوووه چقدر زیاد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 دسامبر 2008

بعد از سه روز حضور تو یگان مربوطه، به این نتیجه رسیدم که باید توانایی های پیچوندن خودم رو تقویت کنم. چون با وجود پیچوندن بیشتر از 25 درصد زمان، می بینم که هنوز هم جای بیشتر از اینا هست.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

تو این مدت تنها هنرم این بوده که یه کم کتاب خوندم.
“بیوتن” به نظرم فوق العاده بود. قبول دارم که یه مقدار بایاس شده بود، ولی مگه قراره همیشه همه داستان ها بی طرف باشن؟ بماند که بایاس اون قدر نبود که با یه متن بنیادگرایانه طرف باشی یا حتی احساس کنی نویسنده روی بعضی مسایل تعصب کورکورانه داره. بازی رضا امیرخانی با کلمه ها و مفاهیم، به سه زبون فارسی و عربی و انگلیسی بی نظیر بود. انگار که کلمات مثل خمیر تو دستش بودن. کلا روی حساب خاطره بدی که از “ارمیا” داشتم با شک و تردید کتاب رو شروع کردم، ولی در نهایت نظرم کاملا عوض شده بود.
“ها کردن” هم کلا خوب بود. مدل روایت پیمان هوشمندزاده رو دوست داشتم. ضمنا درست جایی که احساس می کنی کتاب داره برات تکراری و خسته کننده می شه، دوباره اوج می گیره.
“پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد” هم یکی از کتاب های خوب براتیگان بود به نظرم. ترجمه حسین نوش آذر هم بی تاثیر نبود.
در مجموع هر سه تا کتاب توصیه می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 دسامبر 2008

اخیرا چند جا دیدم که روی در و دیوار شعار “جاوید شاه” نوشتن. این که یکی به هر دلیلی بخواد با یه نظام سیاسی مخالف باشه قابل درک هست، ولی جاوید دادن برای شاه مرده رو نمی فهمم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

سن که بالا می ره قاعدتا باید تجربه و ماجراهای تعریفی زندگی آدما بیشتر بشه. پس چه جوریه که به نظر میاد پیرمردا نهایتا پنج تا خاطره از زندگی دارن و به تناسب موقعیت یکی از اینا رو تعریف می کنن و هر کدومش رو اقلا پونزده بار تعریف می کنن؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 دسامبر 2008

یکی از چیزایی که تحمل آموزشی رو آسون می کرد، روحیه جمعی گروهان بود که انگار هیچ چیز سیستم نظامی رو به رسمیت نمی شناختن. از ورزش صبحگاهی گرفته که موقع دویدن به جای “ای لشگر صاحب زمان”، “یار دبستانی” می خوندیم تا نشستنمون که تا روز آخر هم کسی نتونست مجبورمون کنه نظامی بشینیم و تا به فرموده دستور “بشین” صادر می شد، همه راحت ولو می شدن کف زمین.
***
یکی دیگه از این موارد خدا رو شکر تیم چهار نفره یه دست و هم عقیده ای بود که از روز اول تشکیل دادیم و تا روز آخر حسابی هوای همدیگه رو داشتیم. واقعا آدم قدر دوست خوب رو تو این شرایط می دونه.
***
همیشه فکر می کردم تا جایی که می شه مقید به بهداشت نیستم و لب مرز مریضی زندگی می کنم. تو آموزشی فهمیدم ده برابر این هم می شه غیربهداشتی زندگی کرد و زنده موند.
***
صبح اولین روزمون تو پادگان جدید، سگک کمربندم کنده شد و افتاد تو چاه مستراح. نتیجتا وقتی امیر فرماندهی پادگان داشت برامون سخنرانی می کرد بلکه گروهان مارو بترسونه و به راه راست هدایت کنه، بین عجایب المخلوقات و غرایب الموجوداتی که تو عمرش نمونه اش رو تو پادگانش ندیده بود، یه نفر هم بود که موقع فرمان خبردار دو دستی شلوارش رو گرفته بود که نیفته!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.

فرهاد بیچاره. دلم برات می سوزه. “کودکانه”ات شده موسیقی متن نماآهنگ سی سالگی انقلاب. هشتاد درصد این سی سال که زنده بودی چقدر گذاشتن صدات در بیاد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 دسامبر 2008

آموزشی بالاخره تموم شد. هشت نه روز آخر واقعا پدرمون دراومد. بخش بزرگش به باربری گذشت. درواقع انگار از نهاجا به نحاجا که نیروی حمالی ارتش باشه منتقل شده بودیم. ولی بدتر از فشار فیزیکی این بود که خیلی ماهرانه با اعصابمون بازی می کردن، شایعه و بلاتکلیفی غوغا می کرد. به هرحال هرجور بود گذشت ولی فکر کنم اعصابم چند درجه تقویت شده باشه.
***
تو سربازی ارزش های آدم عوض می شه. اگه تا دیروز می خواستی بهترین باشی، اینجا فقط می خوای بدترین نباشی. یا دقیق تر بگم عضو پنج درصد ضعیف نباشی. یعنی خیلی راحت از خیر تشویق می گذری و فقط به تنبیه نشدن قناعت می کنی.
***
محیط آموزشی تمام لایه های شخصیت آدما رو کنار می زنه و اون اساسی ترین و واقعی ترین خصوصیاتشون رو نشون می ده. تو محیطی که اکثریت به طرز وحشتناکی خودخواه و فرصت طلب می شن، گاهی حالم از این لایه مسئولیت شناس و به فکر بقیه بودن خودم به هم می خورد.
***
در نهایت دوره عجیبی بود. تجربه ای بود که مطمئنم دیگه هیچ جا تکرار نمی شه. با این که خیلی سخت گذشت، ولی نمی تونم بگم از تجربه اش پشیمونم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 نوامبر 2008

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:37 نوشت.

مزخرف ترین و طولانی ترین هفته عمرم رو گذروندم. اهم وقایع این بوده که شنبه شب یه فقره “شورش در پادگان” تو گزارش افسر نگهبان رفت به حساب گروهان ما و بعدش سخت گیری و تنبیه اصولا شروع شد. دوشنبه قرار بود صبحگاه مشترک داشته باشیم که به خاطرش یه دور سر تا ته پادگان رو تمیز کردیم و تو وقت استراحت بینش تمرین رژه کردیم. سه شنبه صبح هم قرار بود بازرس بیاد که یه دور دیگه کل آسایشگاه ها رو ریختیم به هم تمیز کردیم. خلاصه هر شب دیر خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم و تمام مدت خرحمالی کردیم. این وسط مسئولیت ها هم عوض شد و من افتادم تو تیم سپوری و خلاصه هر روز یه ساعت هم باید برگای محوطه رو جارو کنیم و سطلا رو خالی کنیم. جدیدترین متد ضدعفونی تخت ها هم معلوم شد و سه شنبه هرچی تخت و رختخواب بوده کشیدیم تو حیاط که یه ساعت آفتاب بخوره و ضدعفونی بشه! حالا این وسط آمار مصدومای گروهان ما (که همینجوری هم بهش می گن گروهان پیرپاتالای چپرچلاق!) تند و تند رفت بالا. یه شکستگی کشکک، یه پارگی تاندون، یه پارگی ابرو، یه تشدید بیماری قلبی، یه نفر که تخت بالاییش شکست و تخت بالا و آدم خوابیده روش افتادن رو نفر پایینی، یه نفر هم که این وسط معلوم نیست واسه چی ادرار و اسپرمش قاطی شده دکتر بیمارستان بعد از کلی تفکر براش فلوکستین تجویز کرده. مرخصی دوشنبه شب متاهل ها هم لغو شد. چهارشنبه ظهر هم سر کلاس بودیم که یهو همه رو جمع کردن و گفتن پنج دقیقه وقت دارین که همه بساط خودتون رو بسته بندی کنین که منتقل بشین یه پادگان دیگه. خلاصه “هتل هوایی” یه شبه تعطیل شد و همه منتقل شدن به “جهنم سبز” که صد درجه منظم تر و سفت و سخت تره. از اون موقع تا دیروز بعد از ظهر هم کل جای جدید رو تمیز کردیم و ده تا کامیون میز و صندلی و تخت و کمد، با یه تریلی لباس و پتو خالی کردیم. دیگه بعد از ظهر که داشتن دفترچه های مرخصی رو می دادن همه بچه ها از نظر روحی و جسمی چسبیده بودن به کف. واقعا عقلشون کمه، یعنی همین بچه های گروهان مارو اگه ببرن سر کار خودشون، می تونن تو شیش ماه یه موشک درست و حسابی برای ارتش بسازن، عوضش داریم صبح تا شب رسما حمالی می کنیم.
واقعا هر روز این هفته اندازه یه ماه طول کشید. امیدوارم فقط این آموزشی زودتر تموم بشه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 نوامبر 2008

سه درد آمو به جانم هر سه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.

نگاه خیره و احمقانه مردم تو کوچه و خیابون و مترو به این لباس مقدس آشخوری رو درک نمی کنم. فقط باید یه بار با این لباس بری تو خیابون که بفهمی چه جور نگاهی رو می گم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.

یارو اقلا بیست و پنج سال داره تو این مملکت زندگی می کنه و حتی اگه زبان مادریش فارسی نباشه، زبان رسمی فارسی بوده و قاعدتا تاحالا باید یاد گرفته باشه. با همه این حرفا هر روز صبح که می خواد سرود بخونه داد می زنه: “ای دشمن از تو سنگ خاره ای من آهنم” یا شاید: “ای دشمن است و سنگ خاره ای من آهنم”، خودش که نمی فهمه اصلا جمله اش معنی نداره، یه احمق دیگه ای هم پیدا نمی شه که این سوال براش پیش بیاد!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 نوامبر 2008

من موندم چه جور دشمن فرضی احمقی می خواد نصفه شب به مستراح حمله کنه و اگه حمله کنه مثلا می خواد چه جوری کاسه توالت رو بکنه و ببره که هر شب باید سه نفر بیچاره بی خواب بشن و به نوبت دم در سرویس نگهبانی بدن!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 نوامبر 2008

بالاخره بعد از یه سال گشتن تو تهران مکعب روبیک پیدا کردم. خیلی کیفیت به درد نخوری داره، ولی غنیمته.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.

یه مینی بوس هم تو پادگان هست که صبح به صبح یه سری رو از صف می کشن بیرون که هلش بدن تا روشن بشه. حالا خدا رو شکر تا حالا به من نیفتاده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

عروسک فروشی سر پالیزی هم انگار به مناسبت انتخاب اوباما کل ویترین رو با عروسک بچه زنگی پر کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:31 نوشت.

مایکل کرایتون بیچاره هم که مرد. من دایناسور می خوام 🙁

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:28 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 نوامبر 2008

حالا پنج روز نبودم ها! خوب دنیا رو ریختین به هم. وزیر کله پا می کنین، سیاه رئیس جمهور می کنین، دیگه چی بلدین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

خیلی وقت بود که تو محیطی که توش اینقدر از کلمه کاف استفاده بشه زندگی نکرده بودم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:53 نوشت.

تا اینجا به شخصه سهم خودم در مبارزه با اسرائیل رو از طریق لگد کوب کردن هر روزه پرچمش موقع رژه ادا کردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 اکتبر 2008

از دیروز ظهر مرخصی بودم و فردا صبح دوباره دارم می رم. علی الحساب یه نکته درباره اونا و یه نکته درباره من:
* به نظرم میاد به طرز وحشتناکی دیگه هدفی ندارن از سرباز گرفتن و آموزش دادن. دیگه یه جورایی پوچ شدن. نهایت قضیه اینه که آخر آموزشی ما باید تبدیل بشیم به یه سری ماشین رژه و در طول قضیه هم یه سری کارای بی معنی ولی آئینی انجام بدیم، مثلا واکس زدن هر شب پوتین یا آنکادر کردن تخت و کمد و برس کشیدن روی پتوی تخت!
* تو این مدت بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدم که اصلا آدمی نیستم که بتونم تو قالب برنامه زندگی کنم. باید هروقت دلم خواست بیدار بشم، غذا بخورم، لباس عوض کنم، کار کنم، بخوابم. یه شغلی پیشنهاد بدین که بتونم اینجوری زندگی کنم. خودم فعلا به نوشتن (برنامه، داستان) فکر می کنم.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:09 نوشت.

کسی می دونه اون ساختمون زشت بزرگ بدقواره که دارن تو حیاط علامه حلی می سازن چیه؟ دیشب موقع رد شدن دیدمش، اصلا دوستش نداشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 اکتبر 2008

یه روزی می گفتن سربازی آدم رو مرد می کنه. باید امروز صبح می بودین و می دیدین اونایی که با مامان باباشون اومده بودن که مرد بشن!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

دیروز خیلی سرحال نبودم، ولی دیدن اتفاقی دو تا از همکلاسی های دبیرستان تو خیابون به فاصله یه ساعت از همدیگه، همیشه کلی انرژی به آدم می ده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

عجالتا نمی خوام با روزشماری شروع کنم، چون وسطش کم میارم. ولی به هرحال از امروز صبح تایمرش راه افتاده و 18 ماه دیگه هم تموم می شه. یعنی مثلا اگه قرار باشه زایمان کنم، 18 روز از شکم دوم کم میارم. چه زود!
روز اول که کلا رضایت بخش بود. کلا یه ساعت هم طول نکشید و مودبانه هم برخورد کردن. بعدش هم گفتن برین چهار روز دیگه بیاین. این چهار روز هم با سخاوتمندی از جیبشون می ره. به من چه.
خیلی این در و اون در زده بودم که نرم، ولی نشد که نشد. اگه می خواستم بشینم و حسرت بخورم مثلا باید گیر می دادم که چرا پنج سال پیش بهترین راه چاره رو سپردم دست چاقوی جراحی که دیگه نتونم ازش استفاده کنم. یا چرا یه ذره بیشتر زور نزدم که معدل فوقم نیم نمره بیشتر بشه که شاگرد اول بشم. فقط نیم نمره از هر درس کافی بود. ولی من آدمش نیستم که بشینم و حسرت بخورم. رفتن و وثیقه گذاشتن هم فقط مساله رو چند سال می انداخت عقب. اینجوری می دونم بعد از این 18 ماه زندگیم مال خودمه. اگه خواستم بمونم مثل آدم می مونم و اگه خواستم برم مثل آدم می رم.
فقط امیدوارم دولتمردای دیوونه که نصف بیشتر کشورای دنیا رو گرفتن دستشون الکی جنگ راه نندازن که حوصله این یه رقم رو ندارم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 اکتبر 2008

itexima.blogspot.com به بالاترین پیشنهاد واگذار می شه. بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 اکتبر 2008

در راستای این که دارم بیکار می شم و طبیعتا وضع درآمدی مشکل دار می شه، باید راه های جدیدی پیدا کنم. علی الخصوص حالا که به قول تلویزیون، نظام سرمایه داری و لیبرال دموکراسی هم شکست خوردن و تا دو ماه دیگه از بین می رن.
حالا عجالتا یه استراتژی جدید همین الآن به ذهنم رسید که باهاش می شه تو هر شرط بندی برنده شد. علاقمندان با من تماس بگیرن که شماره حسابمو بهشون بدم که پنجاه هزار تومن واریز کنن که روش رو بهشون بگم که بعدش بتونن مادام العمر از راه شرط بندی پول در بیارن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 اکتبر 2008

I throw myself into the sea
Release the wave let it wash all over me
To face the fear I once believed
The tears of the dragon for you and for me…

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

دیروز سینما بودیم و “سه زن” منیژه حکمت رو دیدیم. ترجیح می دم یه فیلم کمتر روشنفکری ببینم که داستانش از یه جایی شروع بشه و یه جایی هم تموم بشه، نه این که تمام مدت دنبال نمادهای احمقانه وسط یه داستان بی سر و ته به معنی کلمه بگردم.
آقا من رسما اعلام می کنم نمی خوام حتی احساس روشنفکری به مدل فعلی بومی ایران بکنم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پ. ن. فقط از جدیدترین کار گروه زیرزمینی فیلم خیلی خوشم اومد. اگه کسی داره برام بفرسته لطفا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:26 نوشت.

اگه شبانه روز سی ساعت بود به همه کارم می رسیدم. قول می دم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

رئیس جلوی بقیه به من می گه ستون فقرات شرکت، ولی وقتی کسی نیست همچنان می بینم که یه دیپلمه هست که یک و نیم برابر من حقوق می گیره چون دوست یه رئیس دیگه بوده. همون بهتر که برم سربازی و یه مدت شرکت دیسک کمر بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

وقتی سه ماه این در و اون در می زنی و به هرکی دستت می رسه رو می اندازی که اختیارتو بگیری دست خودت، بعد یهو می بینی که همه چیز موکول شده به همون دقیقه آخر و هنوز هیچی دستت نیست چیکار باید بکنی؟ فحش دادن به در و دیوار و الکی فکر و خیال کردن که چاره چیزی نیست. اقلا خیالم راحته که هر کاری از دستم برمیومده کردم و هرچی بشه دیگه خودم رو سرزنش نمی کنم. هنوزم که چیزی نشده.
این جور شبا برای پروژه بزرگم انرژی دارم. فقط می ترسم آخرش داستان تلخی از آب در بیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 اکتبر 2008

آخه آدم اینقدر خام؟ جایی که می شه با فوق دیپلم وزیر شد، الکی نوزده سال درس خوندم که یه کارمند معمولی باشم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:30 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 اکتبر 2008

تعداد اناثی که تو کوچه و خیابون می بینم که N95 گرفتن دستشون روز به روز داره بیشتر می شه. بدیش اینه که هرچی نگاه می کنم هیچ نکته زنونه ای تو این پاره آجر نوکیا نمی بینم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 سپتامبر 2008

اساسی ترین مساله ای که این روزا ذهنم رو مشغول می کنه، خطرناک ترین مساله ایه که می شه تو این شرایط ازش حرف زد. عجالتا خفه می شویم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 سپتامبر 2008

حالم داره به هم می خوره. نزدیک دو ساعت مافیای عقب موندگی فرهنگی داشت بمبارانم می کرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:40 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 سپتامبر 2008

یه Audio Converter خوب بهم معرفی کنین. هرچی فرمت های بیشتری ساپورت کنه بهتره. تنظیم بیت ریت هم دوست دارم داشته باشه. از پلاگین های Winamp دیگه خسته شدم. هر دقیقه یه ادایی سرم در میارن.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 سپتامبر 2008

ولی هیچ وقت ستون نویس روزانه نمی شم. چون نمی تونم هدف ستون رو حفظ کنم. تو فاز مانیا که باشم طنز می نویسم، تو فاز افسردگی غر می زنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 سپتامبر 2008

“در رویای بابل” هم زیادی خوب بود. حالت مطلوب من اینه که تارانتینو ازش اقتباس سینمایی بسازه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.

طراح صحنه و گریم سریال حضرت یوسف واقعا شاهکار کردن. هرجا که خواستن رو در و دیوار هیروگلیف بنویسن نهایت زورشون یه سری نقاشی بی سر و شکل میخ و کفچه مار و ساعت شنی از آب در اومده. هر چی هنرپیشه کچل و طاس و کم پشت هم بوده کردن کاهن معبد آمون. خود یوسف هم که واقعا زیبایی مدهوش کننده ای داره. ورداشتن یه پسر بچه رو به زور برداشتن ابرو و خط چشم و سایه و کرم پودر و ماتیک تبدیل کردن به پیغمبر خدا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 سپتامبر 2008

معلوم نیست کی گزارشگرای فوتبال رو مجبور کرده حتما لفظ قلم حرف بزنن. برگشته می گه: ” استقبال از X به مزاج Y خوش نیومده.”
خوبیش اینه که سه بعدی شدن. تا دیروز فقط چپ و راست و پس و پیش رو تشخیص نمی دادن، حالا مزاج و مذاق (پایین و بالا) هم بهش اضافه شده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:43 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 سپتامبر 2008

برای آدمای غیر مذهبی خیلی طبیعیه که از جدایی دین و سیاست دفاع کنن. این دفعه که نشستی تو جمع دوستات و همگی به این نتیجه رسیدین که اون جدایی باید برقرار باشه، حواست به این مساله هم باشه که اصولا طرفدارای پیوستگی دین و سیاست تو دسته آدمای مذهبی پیدا می شن و نه بین دوستای تو. اگه نذر کردی که عمرتو صرف تبلیغ این مساله بکنی، یادت باشه تو کدوم جمع باید کار کنی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 سپتامبر 2008

خب علی الحساب سربازی دو ماه عقب افتاده. هرچند که اصلا دلم نمی خواست و ترجیح می دادم که زودتر کلکش کنده بشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 آگوست 2008


بیتا هم رفت. دلم برای نسلی که هر کدومش یه طرف دنیا افتاده می سوزه. دلم برای مملکتی که بهترین های نسل جدیدش هرکدوم یه گوشه دنیا افتاده هم می سوزه.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:50 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 آگوست 2008

به نظر شما خبرنگار گاو احمق کدوم تلویزیونی ازش برمیاد که بره وسط میدون تیان آن من وایسته و یه همچین مزخرفی تحویل خلق بده: “این میدان بسیار برای چینی ها اهمیت داره. از جمله دلایل اهمیتش می شه به سابقه تاریخی، مساحت زیاد و همچنین عکس بسیار بزرگ مائو که اون طرف نصب شده، اشاره کرد.”

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

یارو چهار تا Grammy برده، بازم وقتی می خوان معرفیش کنن می گن شوهر قدیم جولیا رابرتز.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:38 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 آگوست 2008

به همه ایرانیای ساده لوحی که فکر می کنن آمریکا می خواد بیاد نجاتشون بده و منتظر روز نجات نشستن توصیه می کنم اینو ببینن.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:43 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 آگوست 2008

راستی اگه شایعه مردن 7 نفر تو بیمارستان شهدای تجریش به علت قطع برق رو شنیدین، خیالتون رو راحت کنم که منابع دست اول ماجرا رو تکذیب کردن.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:03 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 آگوست 2008

They say it’s mostly vanity
That writes the plays we act
They tell me that’s what everybody knows
There’s no such thing as sanity
And that’s the sanest fact
That’s the way the story goes.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:54 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 آگوست 2008

خب فکر کنم بعد از قضایای پست قبلی، باید یه مقدار موضعم رو روشن تر کنم:
1- من با مجازات اعدام موافقم. فعلا با مصادیق کار ندارم، ولی به نظرم هیچ دلیل منطقی وجود نداره که بعضی از آدما که وجودشون برای جامعه و افراد جامعه ضرر داره، اعدام نشن. حبس موقت (در برابر حبس ابد) و دوباره برگشتنشون تو جامعه معنی نداره. حبس ابدشون فقط خرج خورد و خوراک و جای خواب حضرات رو می ذاره رو دست بقیه افراد جامعه که دارن مالیات می دن. تبعید هم که بیشتر از منتقل کردن جای مشکل نیست.
2- تناسب جرم و مجازات یعنی چی؟ اگه قراره نسبت این تناسب، یک باشه من باهاش مخالفم. مجازات اصولا دو جنبه داره: یکی تنبیه، یکی پیشگیری. از جنبه پیشگیری معتقدم که مجازات باید خیلی شدیدتر از جرم باشه که کسی جرات نکنه طرف جرم بره. ضمنا عملی نیست که جرم و مجازات حتما از یه جنس باشن. اگه یارو به دختر مردم تجاوز کرده، من برم بهش تجاوز کنم کدوم مشکل حل می شه؟ اومدیم طرف مریض بود و خوشش هم اومد.
3- مصادیق استحقاق اعدام؟ قتل عمد، تجاوز به عنف، سرقت مسلحانه، توزیع مواد مخدر، اسیدپاشی، گروگان گیری. فقط اینا نیست، ولی اینا یه سری حداقل محسوب می شن.
4- منکر نقش تربیت و آموزش یا رفاه اجتماعی تو جلوگیری از وقوع جرم نیستم. ولی فعلا که وضعیت اینجوریه، باید یه سری راه حل کوتاه مدت داشته باشیم و یه سری بلند مدت. اون مسائل جزو راه حل های بلند مدته. ولی تو کوتاه مدت که نمی شه مجازات مجرم رو تعطیل کرد.
5- اونقدر هرکاری این نظام کرده گفتیم غیر عادلانه بوده که دیگه خودمون هم نمی تونیم باور کنیم یه کار عادلانه انجام بشه. نمی تونیم هر اعدامی رو فورا به نقض گسترده حقوق بشر و آزادی بیان و اعدام زندانیان سیاسی ربط ندیم. اون مشکلات رو باید به جای خودش حل کنیم، حرفی نیست. ولی این قدر سیاه و سفید دیدن دنیا هیچ وقت باعث هیچ اتفاق مفیدی نمی شه. فقط وقتی خاکستری دیدیش می تونی امیدوار باشی و یه حرکتی به سمت یه درجه سفیدتر شدنش داشته باشی.

[19 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:04 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 جولای 2008

این قضیه اعدام های امروز هم باز سر و صدا راه انداخته. به هر حال من با این مساله موافقم. اصلا هم ربطی به نظام مجری حکم و این حرفا نداره. اونایی هم که اعدام شدن اصولا نباید اعتراضی به قضیه داشته باشن. چون از همون اول هم می دونستن کاری که دارن می کنن چه مجازاتی داره. خودشون ریسک رو قبول کردن، قمار هم طبیعتا برد و باخت داره.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 جولای 2008

حالا من نمی دونم اگه اون ناخدای یونانی خنگ، به جای غرب جزیره به شرق جزیره کوبیده بود، مردم هر روز صبح می رفتن طلوع جزیره از پشت کشتی یونانی رو تماشا کنن یا نه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 جولای 2008

یادم رفت بگم “غربزدگی” بالاخره تموم شد. با وجود لحن عصبی و نتیجه گیری های عجولانه، هنوز هم به نظرم ارزش خوندن داشت. مشکلات رو با تقریب خوبی درست تشخیص داده بود، حالا گیرم که از اسمی که روش گذاشته خوشمون نیاد. این که یه نفر بیشتر از چهل سال پیش با این دقت تعداد زیادی از اشکالات اخلاق جامعه رو شناخته و بازگو کرده باشه و حتی درباره آینده هم چند تا پیش بینی تقریبا درست داده باشه، کم نیست. ولی این که هنوز هم بعد از این همه سال همه اون اشکالات وجود داشته باشن و بدتر هم شده باشن خیلی ناراحت کننده است.
***
مطب دندون پزشکی جاییه که یهو تمام نقشه های بلند مدتم برای زندگی (که حداقل پنجاه سال دیگه عمر لازم داره) یهو می ریزه به هم. اگه جایی کم بیارم، همین دندوناس.
***
خود بزرگ بینی افراطی سیاست مدارها ترسناکه. دفعه آخر دیدیم که پنجمین ارتش بزرگ جهان و تمدن بزرگ از کجا سر درآورد. خدا آخر و عاقبت اقتصاد اول دنیا رو به خیر کنه.
***
هفته پیش با مریم چند روزی رفته بودیم کیش. کیش که همیشه داره رشد می کنه (حالا گیرم با سرعت مورچه نسبت به دوبی) ولی ماشالا ثابت دیگه داره کولاک می کنه. جالبه که ساکنین کیش (علی الخصوص راننده ها) شایعات زیادی هم درباره اش می گن. مثلا اینکه داره با دکتر (مورتون؟) مظاهری تو کیش بیمارستان می سازه یا اینکه نخل های خیابون های جزیره رو دونه ای فلان هزار تومن از فلان شهر خریده و اورده اینجا و با آب شیرین آبیاری می کنه. کم مونده مثلا یه همچین چیزی بشنوی: “ثابت می خواد کشتی یونانی رو از گل بیاره بیرون، یه نوار شیشکی هم ضبط کنه و با کشتی بفرسته برای یونانیا!”
از شوخی گذشته اگه بشه کار پیدا کرد بدم نمیاد یه مدت تو یه همچین محیطی زندگی کنم. آروم و خلوت، ولی مدرن.
***
قطع برق هم این روزا مدام بدتر می شه. دیروز سه دفعه برق خونه ما قطع شد. این که تو زمان صلح، پایتخت یه مملکتی روزی بیشتر از سه ساعت قطعی برق داشته باشه، واقعا نوبره. تعداد خواهر و مادرهایی که باید به هم پیوند داد روز به روز بیشتر می شه. از همه این حرفا گذشته، وقتی سر شب برق بره و برای مردم کاری جز آن کار دیگر نمونه، باید نگران موج بعدی افزایش جمعیت هم باشیم.
***
نوبت اعزامم افتاده به کمتر از یک ماه دیگه. غیر تسلیم و رضا کو چاره ای. فقط امیدوارم یه جای درست و حسابی بیفتم، که البته ظاهرا همچین جایی وجود خارجی نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:49 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 جولای 2008

هر سال دوازده تیر که می رسه دیدن فیلم جنازه های روی آب، یکی از شفاف ترین خاطراتم از دوران جنگ رو برام یادآوری می کنه. حالا بماند که کل بچگی نسل ما تو جنگ گذشته. زمان اسباب کشی دو تا دفتر نقاشی دوران دبستانم رو پیدا کردم. نکته جالب توی اون نقاشی ها این بود که هرجا هواپیما کشیده بودم (که اتفاقا یکی از سوژه های مورد علاقه­ام بود) حتما پایینش یه دریا و یه ناو هم بود.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 جولای 2008

از علاقه زیاد مردم باستان به تقسیم زمان به واحدهایی با مبنای دوازده (ماه، ساعت، دقیقه، ثانیه) دو تا نتیجه می شه گرفت. یا قدیما همه شیش انگشتی بودن و بعدا در اثر تکامل آدم شدن، یا موجودات فضایی شیش انگشتی سیستم تقسیم بندی زمان رو به آدم یاد دادن.
پ. ن. جای اریک فون دنیکن عزیز خالی.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 ژوئن 2008

بسی رنج بردم در این سال سی*
شکم گنده کردم بدین فارسی
* با 15 درصد خطا

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 ژوئن 2008

وقتی به این همه خلاقیت نیاکانمون موقع انتخاب اسم روزای هفته فکر می کنم، سرشار از غرور می شم. “جمعه” رو که از عربا کش رفتن. باز جای شکرش باقیه که عقلشون به “شنبه” رسید.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 ژوئن 2008

بدترین اتفاقی که صبح یه روز تعطیل می تونه پیش بیاد اینه که تو نبرد بین دو نیروی خیر و شر جاذبه تختخواب و فشار مثانه، شر پیروز بشه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:30 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 ژوئن 2008

این که می گن “آدم ابوالبشر”، منظورشون اینه که آدم خیلی بشر ابولی بوده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:33 نوشت.

طبق برداشت جدید خودم از اصل لانه کبوتری، اگه یه نفر سه تا بچه داشته باشه حتما بین بچه هاش هم پسر پیدا می شه و هم دختر!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:23 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 ژوئن 2008

ناطق سپس در تفسیر “ان شانئک هو الابتر” افزود:
“من که بچه بودم جمعیت انگلیس شصت میلیون نفر بود، جمعیت آمریکا دویست و سی میلیون. الآن هم هنوز همون قدر مونده. ولی جمعیت ایران که سیزده میلیون بود رسیده به هفتاد میلیون. ببینید، این ها واقعیت داره. دشمنان ما واقعا ابتر هستند.”
آقای عزیز بذار اول روشن کنم که ایران با هیچ تفسیری جزو ممالک پیشرفته یا توسعه یافته نیست، ولی انگلیس و آمریکا اینجوری نیستن. حالا می خوای باور کنی یکی از دلایل مهم این مساله اینه که اونا تونستن جمعیت خودشون رو کنترل کنن ولی ما نتونستیم؟ چون با این مدیریت لاک پشتی و آموزش ناپذیر باید ده سال جون بکنیم تا یه روشی پیدا کنیم که شکم جمعیت فعلی رو سیر کنیم و همه رو سر کار نگه داریم، ولی تا ده سال دیگه جمعیت یهو می شه دو برابر. حالا خوش به حالتون که زیاد شدین. لابد می تونین با لشکر گرسنه ها دنیا رو فتح کنین. می دونی اونا از پنجاه سال پیش هم که تو بچه بودی “کاندوم” رو تو هیچ قسمتی از اجتماعشون سانسور و فیلتر نکرده بودن، چه برسه به الآن؟ چون مثل شما نیستن که حتی از اسم این یه تیکه پلاستیک هم بترسن و فکر کنن در دسترس بودنش باعث آسیب اجتماعی می شه! حالا اگه یه موجودی همچین نظری داشت که تمام فکر و ذکرش به زیر شکمش محدود نبود شاید می شد ازش قبول کرد.
پ.ن. نه چندان بی ربط: علت رسمی مرگ مظفر بقایی، سفلیس اعلام شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 ژوئن 2008

راستی حمید می گم این تیمتون که حتی بین 16 تا تیم هم نبود. نمی خوای عوضش کنی؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:52 نوشت.

امروز صبح بالاخره ماشین تورینگ رو دیدم. یکی از این ماشینای امداد تو بزرگراه بود که روی درش نوشته بود: “Turing Automobile”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:51 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 ژوئن 2008

مجری برنامه به کارشناس محترم برنامه: قربان به نظر شما چرا کرواسی این قدر خشن بازی می کنه؟
کارشناس حمالی محترم برنامه: خب شما نگاه کنین این کشور در پنجاه سال گذشته همواره درگیر جنگ داخلی بوده و چندین پاره شده. الآن شما ببینین کرواسی، بوسنی، هرزگوین، صربستان، کوزوو، مونته نگرو و واقعا مشخصه که تاریخ سرنوشت عجیبی برای ملت کرواسی رقم زده. کرواسی واقعا کشور عجیبیه، مثلا ده سال پیش نسل طلایی فوتبال این کشور بود و الآن که به این بازی نگاه می کنیم می بینیم که شاید بلاژویچ بهترین گزینه برای مربی گری تیم ملی کشورمون بوده. البته این تیم خیلی به بازی گروهی اعتقاد داره و خیلی با نظم بازی می کنن که این برمی گرده به همون نظام کمونیستی و اقتصاد اشتراکی که اشاره کردم!
واقعا معلوم نیست این شتر گاو پلنگ های روانی رو از کجا پیدا می کنن و به اسم کارشناس به خورد ملت می دن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:25 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 ژوئن 2008

نادرخان بعد از سال ها بیماری فوت کرد. حس خوبی ندارم از این حرف، ولی احساس می کنم خیلی عذاب کشید و الآن راحت شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 ژوئن 2008

روزی هشت ساعت که می خوابم. حداقل هشت ساعت سر کارم. حدود یک ساعت و نیم هم تو ترافیک. خورد و خوراک و تلفن و مهمونی رو که بذاری کنار، چیز زیاد نمی مونه. اون باقیمونده هم تماما به فیلم دیدن و کتاب خوندن می گذره. این جوری می شه که فرصت وبلاگ نوشتن جور نمی شه.
***
چند روز پیش Reservoir Dogs دیدم. کم کم داره ارادتم به این بشر دیوونه تارانتینو زیاد می شه.
***
صد سال تنهایی رو یه بار دیگه خوندم و یه بار دیگه هم جادوش گیجم کرد. این خانواده ای که “اولین آن ها را به درخت بستند و آخرینشان طعمه مورچگان شد” رو دوست دارم.
***
بالاخره دارم غرب زدگی رو می خونم. فعلا نظری ندارم غیر از این که تو این کتاب جلال بیشتر هر چیز دیگه ای که ازش خوندم عصبانیه. تا اینجا خوب پیش اومده ولی می ترسم آخرش خرابش کنه.
***
شهروند امروز هم که ماشالا خودش پروژه ایه. 140 صفحه مجله چاپ می کنن بدون آگهی. تا خوندنش با بدبختی تموم می شه، دوباره یک شنبه شده و شماره بعدی اومده.
***
دو سه شب پیش خواب دیدم رفتیم فستیوال فارغ التحصیلای علامه حلی. یه فستیوال چند روزه ای بود بالای یه کوهی (شاید مثلا المپ). بعد یکی از ورزشای قهرمانی که اونجا مشغولش بودیم یه جور مبارزه دو نفره بود. هر نفر یه سنگ بسته بود یه سر طناب و سر دیگه رو گرفته بود دستش. بعد با این سنگا می زدیم تو سر و کله همدیگه و کلی ذوق می کردیم و روحیه قهرمانی خودمون رو پرورش می دادیم!

[15 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 می 2008

چند ماه پیش اون اولی که افشین قطبی تازه اومده بود تهران، یه روز صبح داشتم با تاکسی می رفتم سر کار و رادیو روشن بود و اخبار کله سحرگاهی رادیو پیام داشت پخش می شد. یه مصاحبه با قطبی پخش کرد که با فارسی خنده دارش گفت: من اومدم ایران که امسال پرسپولیس بشه اول لیگ.
راننده برگشت به من گفت: “مرتیکه …خل رو ببین. بلد نیست حرف بزنه، نمی دونه تو فوتبال ایران چه خبره، الکی ادعا می کنه. وسط فصل هم بیرونش می کنن.”
همینجوری یهو یادم افتاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 می 2008

شششیییییییییره پرسپولیس
البته به قول فردوسی پور، این چیزی از ارزش های استقلال که با تلاش فراوان رتبه 13 رو به خودش اختصاص داد کم نمی کنه!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:09 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 می 2008

یارو عقب وانت طالبی می فروشه، یه مقوا هم زده به وانتش که روش نوشته: “ملون آفریقایی”!
بعد من می گم این ملت غرب زده شدن، شما گوش نکنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:27 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 می 2008

مسابقه: اون موقعی که یه هارد 120 مگابایتی داشتم و هزار تا برنامه و بازی به درد بخور و دو تا سیستم عامل توش جا شده بود و یه مقدار از هارد خالی هم مونده بود، اگه یکی بهم می گفت یه روزی می رسه که می بینم 45 گیگابایت MP3 فقط روی هاردم دارم، چی بهش می گفتم؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:31 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 می 2008

وهاب ادنایی! یاد اون روزی می افتم که تو سلف تربیت مدرس نشسته بودیم و دکتر بودجه اولش رو داده بود مجلس و تو شدیدا اعتقاد داشتی که باعث کاهش تورم می شه و به ما می گفتی هیچی از اقتصاد سر در نمیاریم و یه جوری نگاهمون می کردی انگار خریم. یادت باشه یه روز بیای پیشم اعتراف کنی که هیچی از اقتصاد سرت نمی شه و نظر سیاسی خودت رو به اسم نظریه اقتصادی به ملت می چپونی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:09 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 می 2008

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید
احمد ابریشمچی به عنوان نماینده جدید خداوند روی زمین انتخاب شده. اینم از تازه ترین دستور صادره:

خارج از این ساعت در نمازخونه رو قفل می کنن!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 آوریل 2008

“به حرف گربه سیاه بارون نمیاد”
بعد از بیست سال، دیشب به این نتیجه رسیدم که از معنی این مثل مطمئن نیستم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.

یکی از مسائلی که ما نمی دونیم و علمای فن باید جواب بدن اینه که به رادیو معارف چه ربطی داره که کارشناس بیاره و راجب شب ادراری کودکان صحبت کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 آوریل 2008

Posting from IKIA using wifi on P1i. God i love technology.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 22 آوریل 2008

پیش هرکی هرچی بگی، فوری می گه: “مملکت که صاحاب نداره!”
آخه پس تو چه غلطی می کنی؟! من که می دونم کنار خیابون یه پنج تومنی بی صاحاب هم ببینی فوری صاحابش می شی. حالا به قول خودت یه مملکت بی صاحاب افتاده جلوت، چرا صاحاب نمی شی؟ سخته؟ مسئولیت نداشتن و غر زدن راحت تره؟
از دست این ملت راحت طلب تن پرور از زیر کار در رو.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:52 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 آوریل 2008

کی فکرشو می کرد یه روز تو تهران روی بیلبوردها عکس جورج کلونی رو ببینه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:42 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 18 آوریل 2008

بچه که بودم یه کتاب قصه ای داشتم که موضوعش درست حسابی یادم نیست. ولی از این داستانا بود که یه سری حیوون شخصیت های اصلی بودن و یه روباهی بود که سرشون کلاه می ذاشت آخرش حیوونا دست به یکی کردن و پدر ظالم رو دراوردن. نکته این بود که صفحه آخر کتاب بزرگ نوشته بود: “نصر من ا… و فتح قریب”. خلاصه منی که الآن اینجا نشستم، داستان یادم نیست، ولی اون یه خط آخر کتاب یادمه. ما تو همچین فضایی بزرگ شدیم. زمان جنگ و انقلابی که هنوز ده ساله هم نبود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 آوریل 2008

حالا من نمی دونم کی به این مرتیکه انکرالاصوات محسن نامجو گفته خوب می خونه که اینجوری صداشو می ذاره رو سرش و عربده می کشه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

فردا امتحان مرحله دوم دکترا دارم. دیروز بالاخره به این نتیجه رسیدم که امتحان بدم. حالا امروز مرخصی گرفتم که درس بخونم و مدارک مربوطه رو جمع کنم و فردا برم سر امتحان. زمان بندیم عالیه، نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 آوریل 2008

برای بهبود آرشیو خود شدیدا نیازمند The Thomas Crown Affair (1968) و Ocean’s Eleven (1960) می باشیم. اگه کسی داره دریغ نکنه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:13 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 آوریل 2008

وضعیت شرکت خنده دار شده. همه اونایی که سرشون به تنشون می ارزه دارن می رن جاهای بهتر. کم کم احساس تنهایی می کنم. اگه این سربازی لعنتی دستمو نبسته بود الآن احتمالا منم داشتم می رفتم یه جای جدید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 آوریل 2008

خیلی وقته که نمی تونم بلاگر رو ببینم. نمی دونم پارس آنلاین با بلاگر مشکل داره یا بلاگر با پارس آنلاین، ولی حسابی کلافه ام می کنه.
***
تو انتخابات هم بالاخره رای دادم و نتیجه اش هم که معلوم شد. در واقع من که باور نمی کنم نتیجه واقعی این باشه، حالا می خواد بداخلاقی شده باشه یا مهندسی رای. ولی همچنان رای می دم تا اقلا زحمت مهندسی قضیه و گناه بداخلاقیش گردن مهندس مربوطه باشه.
***
قبل از عید یه پلیس دیدم که رو لباسش نوشته بود پلیس پیشگیری. احتمالا چون ازدیاد ارتش اسلام از واجباته، هرکی پیشگیری کنه می گیرنش.
***
هفت سال هرجا صحبت شد گفتم من سربازی برو نیستم، تا رسید به اینجا که بالاخره دو سه روز قبل از تعطیلات اون دفترچه کذایی رو پست کردم. نمی دونم چرا بعد از پستش یاد Full Metal Jacket افتاده بودم.
***
یه چند روزی رفته بودیم شمال هیچ خبر مهمی نبود. از صبح تا شب دخترا و پسرای محترم با ماشینای خیلی میلیونی دور شهرک می چرخیدن و برای همدیگه عشوه میومدن. شب به شب هم یه فراری قرمز میومد و فقط دو مرتبه دور شهرک می چرخید و دوباره می رفت تو پارکینگ. ولی بعد از حضورش محسوس بود که برای بقیه دل و دماغ دور زدن نمونده.
***
بی ربط ترین چیز تاریخی که تاحالا دیده بودم، تپه سیلک بود. واقعا هیچی نبود به جز تپه! از همینا که همه جا ریخته، فقط نمی دونم چرا اینقدر اسم در کرده.
***
اصلا از سرعت پیشرفت داستان بزرگم راضی نیستم. یادتون باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:41 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 مارس 2008

انتخابات؟
یه روزی به خودم قول دادم که دیگه تو هیچ انتخاباتی رای ندم. نتیجه اش این شد که معتمدی و بقیه رفتن تو شورای شهر و نماینده های دوره هفتم رفتن تو مجلس و رئیس فعلی شد شهردار. خب وضعیت رو دوست نداشتم و بعد از اون دوباره هرچی انتخابات بود با کله رفتم و رای دادم و به هرکی رسیدم سعی کردم راضیش کنم که رای بده. ولی این دفعه واقعا غوزفیش شدم. هیچ نمی دونم چیکار کنم. از یه طرف رای ندادن رو دوست ندارم چون اصلا راه حلی نیست که نتیجه خاصی داشته باشه. از یه طرف هم فکر نمی کنم آدمایی که تایید صلاحیت شدن واقعا بود و نبودشون فرقی به حال کسی داشته باشه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:30 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 مارس 2008

آقای کروبی توروخدا وقتی دوربین تلویزیون می بینین اینقدر ذوق زده نشین که هرچی از دهنتون در میاد بگین. پخش شدن صحبت آدم تو اخبار بیست و سی اونقدری که فکر می کنین هم نشونه محبوبیت نیست. گاهی فکر می کنم دارین شبیه صفت شیخ ساده لوح می شین.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

چه معنی داره که VH1 ورداره Greatest frontmen انتخاب کنه و میک جگر از جیم موریسون و فردی مرکوری بالاتر باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 فوریه 2008

آخه تحریف تا کجا؟
* تو “یک مشت پر عقاب” یارو داشت حکایت تعریف می کرد. گفت: “گرگه می بینه روباهه داره فرار می کنه، می پرسه چی شده؟ روباهه می گه هر حیوونی که سه تا دم داره می گیرن می کشن…”!!!
حالا یکی نیست از نویسنده بپرسه چرا سه تا؟ مگه نرم حیوونا اینه که دو تا دم داشته باشن؟!

* پسر کاشانی با شهروند امروز مصاحبه کرده و گفته مصدق آدم انگلیسا بوده!
خواهر زاده هاش بهش می گن ناپلئون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:14 نوشت.

شاهکار میمون بی مغز در توصیف دقیق وضعیت فدراسیون فوتبال و مربی تیم ملی و حتی باقی قضایا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:59 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 فوریه 2008

این گزارش ارزش خوندن داره. تو وضعیت فعلی این جور گزارشای بی طرف و واقع بین خیلی به درد می خورن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 فوریه 2008

Jerry Lee Lewis
Great Balls of Fire

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:39 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 فوریه 2008

بعضی چیزا هست که اختراعشون باعث می شه مخترع مربوطه هفت نسل قبل و هفت نسل بعد خودش رو با دعای خیر بقیه بیمه کنه. پروتکل bittorrent قطعا یکی از این چیزاست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:28 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 فوریه 2008

بلد نبودن چیزی که همه آدمای دیگه بلدن و همیشه فکر می کنی ساده ترین کار دنیاس و کافیه اراده کنی تا انجامش بدی، خیلی حرفه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.

این پسربچه هایی که ور می دارن با اسپری عکس آلت غیر مبارکشون رو روی دیوار می کشن اصلا قابل درک نیستن. مخصوصا که عمرا هیچ کدوم به جز قضای حاجت استفاده دیگه ای ازش کرده باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 ژانویه 2008

اینک من
مردی تنبل
در آستانه خیلی سالگی

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

این دو روز تعطیلی خیلی بیشتر از اون که فکر می کردم خوب بود. هر روز صبح تا شب سر کار رفتن زیاد به اخلاق من نمی خوره. یا شاید حداقل هنوز بهش عادت ندارم. دوست داشتم تو یه منطقه غیر شهری شمال شصت درجه زندگی می کردم که یهو چند هفته رابطه ام با دنیا قطع بشه و یه فکری به حال این همه کتاب نخونده و فیلم ندیده که رو دستم مونده بکنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 دسامبر 2007

نکته ای که امروز فهمیدم این بود که هر کی به هر نحوی یه بار به ک. محامدپور عزیز برخورده، از دستش شاکیه.
پ. ن. تو فارسی کلی فحش داریم که با ک شروع می شه.
پ. ن. 2. مثلا کره خر، کثافت، کودن. فکرتون جای بد نره.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

صبح داشتم از دانشگاه می رفتم سر کار و از درست نشدن کارای دانشگاه ناراحت بودم. ولی اون راننده تاکسی میانسال محترم با ادبی که تو ماشینش “Knocking on heaven’s door” و “Always” گوش می کرد، کلی حالم رو خوب کرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.

قبلا هم گفتم که اصولا به مردم کم حسودی می کنم و به چیزای بیخود حسودی می کنم. یکی از موارد حسودی دیشب بود که دیدم برای پسر همسایه از “فندر میوزیکال اینسترومنتز کورپوریشن” نامه اومده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 دسامبر 2007

Ash Reshteh Massacre
من نمی دونم چرا بین این همه قابلمه غذا و بین این همه اتاق، باید قابلمه آش سر از اتاق من در بیاره و اصلا چرا باید چپه بشه. حالا چپه شد به جهنم، چرا این آش باید راهشو کج کنه و صاف بره تو اون پوشه ای که تاییدیه مقاله و تاییدیه هیات داوران و تاییدیه رتبه رو گذاشته بودم!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 دسامبر 2007

ساز و آواز عوض شد. وقتی Buddy Holly گوش می کنی، یه ذره معنی The day music died رو می فهمی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 نوامبر 2007

من نمی دونم چرا MCI احمق این GCهای مرده شور رو تعطیل نمی کنه. دیگه خسته شدم از دست این پروژه نکبت.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 نوامبر 2007

نوشتن هر بخش این داستان اندازه کندن یه کوه سخته و اندازه یه جراحی کوچیک درد داره. حتی نمی دونم نبش قبر مرده های چند هزار سال پیش چه فایده ای داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 نوامبر 2007

همه آدما اولش با آرزوهای خیلی بزرگ شروع می کنن و آخرش فقط چند نفر انگشت شمار به اونا می رسن و تموم می کنن.
چاره؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.

آمبولانس 2
ما ملت دوست داریم راننده آمبولانس باشیم. چون هر وقت حوصله امون سر بره فوری آژیرشو روشن می کنیم و همه وظیفه دارن از سر راهمون برن کنار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 نوامبر 2007

ما ملت عاشق آمبولانسیم. چون می تونیم تو خیابون بهش راه ندیم و دست فرمون عالی خودمون رو بهش نشون بدیم. تازه اگه به فرض محال از ما راه گرفت می تونیم بریم پشت سرش و تا می خوره گاز بدیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 نوامبر 2007

حالا که دانشگاه تموم شده و فقط کار مونده، زندگی به طرز غیرمنتظره ای فشرده تر شده. نمی دونم چرا واقعا به هیچ کار شخصی ای نمی رسم. منم اصلا آدمی نیستم که حوصله زندگی به این فشردگی رو داشته باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:33 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 اکتبر 2007

البته من هنوزم نمی تونم درک کنم چطوری یه نفر می تونه یه آلبوم بده که یازده تا دیسک باشه. دارم Blue Guitars گوش می کنم. زیادی خوبه. توصیه می شود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.

خاطره های ریز و درشت اونقدر با دبی بالا از جلوی چشمم رد می شن که شک می کنم واقعا همه اینا رو تجربه کردم یا نه.
“می خوام بیست ساله باشم
می خوام سی ساله باشم
می خوام وقتی بهاره، گل امساله باشم”
امید زندی، یادته اون شبی که از درکه تا میدون توحید رفتیم؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:08 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 اکتبر 2007

وقتی از این فیلمای مزخرف بی سر و ته و موضوع و کارگردان فلسطینی درست می کنین، اقلا موزیک متن goldfinger جیمزباند صهیونیست غاصب رو کپی پیست نکنین رو پس زمینه اش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 اکتبر 2007

پیر شدی آیدین. کجاست اونی که می تونست وسط دی دو ساعت با شلوارک و تی شرت و دمپایی تو حیاط پر برف بمونه و سردش نشه؟ حالا دیگه اول مهر با شلوار و پیرهن و کفش طاقت نداری تا سر کوچه بری و برگردی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

اون استادی که به مراجع پایان نامه گیر می ده نمی دونه که من پدرم در میاد تا بتونم همه رو مرتب کنم و این وسط شماره ها قاطی پاتی نشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 اکتبر 2007

اون موقعی که برای کنسرسیوم کار می کردم یه پلن داشتن که قرار بود تا آخر اسفند پارسال کل BSS آماده بشه و Type Approval هم گرفته باشه. امروز خیلی اتفاقی گزارش عملکرد شهریور کنسرسیوم رسید دستم. هنوز اقلا حدود 30 درصد از کار مونده. خب اگه نمی تونین کار کنین اقلا پلن الکی از خودتون در نیارین. می میرین؟
پ.ن. خوبه که راهشو بلدن. یه گزارش چرت و پرت دادن که هرکی ببینه باید گزارش رو بکوبه تو سرشون. بعد آخرش یه ساعت برای دولت پاچه خواری کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:49 نوشت.

دفاع کردیم رفت پی کارش. حالا خوبه هیچی الکترولیت نداشتم و یه ساعت حرف زدم. اگه داشتم ببینین چه بلایی سر حضار بیچاره می اومد.
حالا مونده اصلاح پایان نامه و تحویل و تسویه حساب. یادش به خیر موقع لیسانس هرچی احمدیان گفت گوش نکردیم و همون جوری که دوست داشتیم پایان نامه رو صحافی کردیم و تحویل دادیم. این دفعه ازم تعهد کتبی گرفتن که اون چیزایی که گفتن رو اعمال کنم. دیوونه ها.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 سپتامبر 2007

چرا یهو اینجوری شدم؟ می ترسم تا فردا موقع دفاع هیچی الکترولیت تو تنم نمونده باشه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:57 نوشت.

نکته: در شرف ثبت رکورد دو تا دفاع تو ماه رمضان به اسم خودم هستم.
اینجوری معلوم می شه کی برای شیرینی میاد، کی برای دفاع!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 سپتامبر 2007

صحیح است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 سپتامبر 2007

دارم “صید قزل آلا در آمریکا” می خونم. اگه به فصل هاش به صورت مجزا نگاه کنی، کتاب خوبیه. ولی اعتراف می کنم که تا الآن چیزی از ارتباط بین فصل های مختلف نفهمیدم.
شاید اگه انگلیسیش دم دستم بود، بهتر بود. ولی هرچی می گردم torrent مربوطه رو پیدا نمی کنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

نمی دونم چرا تو پاورپوینت درست کردن گیر کردم. خوبه دفعه اولم نیست. هر چی می نویسم به نظرم احمقانه میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 سپتامبر 2007

حالا که من با هزار بدبختی همه چیز رو سر وقت آماده کردم، استاد عزیز برای خوندن پایان نامه وقت (حال؟) ندارن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:20 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 سپتامبر 2007

گزارش سه ماهه حاضر شد. مقاله هم قبول شد. فقط نمی دونم تو این دو روز می تونم پایان نامه رو تموم کنم یا نه.
پ.ن. از این خنده ام می گیره که نصفه اول پروژه رو برای هر کنفرانسی که فرستادم reject شد، ولی اولین ژورنالی که نصفه دوم رو دید راحت قبولش کرد!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 سپتامبر 2007

“The Man Who Sold the World” is a song by David Bowie. It is the title track of his third album, released in the U.S. in November 1970 and in the UK in April 1971. It was later re-popularised and introduced to a new generation by Nirvana’s cover on their MTV Unplugged in New York album. In the wake of this cover, Bowie bemoaned the fact that when he performed the number himself he would encounter “kids that come up afterwards and say, ‘It’s cool you’re doing a Nirvana song.’ And I think, ‘Fuck you, you little tosser!'”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

دارم با تمام قوا صبح و ظهر و شب پایان نامه می نویسم که تا شنبه تموم بشه. بعد یهو می بینم جواب مقاله ام رو دادن و کلی اصلاح انداختن گردنم که تا دو روز دیگه انجام بدم. به خودم می گم چشمم کور، اینم تموم می کنم. بعد دوباره یهو معلوم می شه که تا فردا باید گزارش سه ماهه هم تحویل بدم. اینجور وقتاس که می گن: “زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید”.
پ. ن. خدا چهارمی رو به خیر بگذرونه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 4:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 سپتامبر 2007

And I swear that I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:40 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 2 سپتامبر 2007

ورداشته کتاب ترجمه کرده، اسمشو گذاشته: “هری پاتر و غارهای مرگبار”. از اون خنده دارتر این که اصلا کتاب اصلی رو ترجمه نکرده و اون چرت و پرتی که از شیش ما قبل تو اینترنت پخش شده بود مورد ترجمه واقع شده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:53 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 آگوست 2007

من کاملا از مدیریت اینا ناامید شدم. یکی از بچه های کنترل پروژه داره می ره، ورداشتن به جاش به نفر اوردن که نقشه کشی خونده! تنها امتیاز یارو اینه که باباش قبلا همکار اینا بوده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:47 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 آگوست 2007

یه فکر خیلی خوب ولی خیلی شیطانی به ذهنم رسیده. هوس کردم اگه بشه برای BTS ویروس بنویسم. می ذارمش جزو برنامه های آتی.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 آگوست 2007

یکی دیگه هم بنویسم، می شه سیزده تا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

خوابم میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

یارو تو مراسم بزرگداشت خودش مرد. تلویزیون هم عین احمقا کل قضیه رو پخش کرد. از همه حرفا گذشته، به نظرم جالبه که لحظه مردن آدم ضبط بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.

We’ll float around
And hang out on clouds
Then we’ll come down
And I’ll have a hangover
Have a hangover
Have a hangover

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

از آدمایی که همش می خوان از برنامه زندگیت سر در بیارن هم خوشم نمیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

از آدمایی که هرچی بهشون می گی، می گن حق با شماست، خوشم نمیاد. فرصت این که دهن به دهنشون بذاری و دلت خنک بشه رو ازت سلب می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

اگه قدیما رضایت شغلی نداشتم، اقلا مثل الآن کراهت شغلی هم نداشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

تکلیف آخرین امیدم باید همین روزا معلوم بشه. اونم یه جور دیگه رفته رو اعصابم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.

Oh my friend we’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

بدبختی اینجاس که ظرف سه روز دو نفر بهم گفتن داری ناشکری می کنی. ظاهرا از بیرون اوضاع جور دیگه ای دیده می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

این یه ماه و علی الخصوص این دو هفته، مطمئنا جزو روزهای خوشحال کننده زندگیم نیستن. از الآن می دونم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

نتایج نگران کننده یک تحقیق حاکی از آن است که در چهار سال گذشته خنگ شده ایم.
این معمای معروف که به اینشتین بسته شده و مثلا دو درصد باهوش تر رو از بقیه جدا می کنه، معضلی شده. یادمه سال 82 تونستم نیم ساعته حل اش کنم. امروز که دوباره رسید دستم، هرچی زور زدم حل نشد. از اون بدتر این که هیچ راه حلی هم به ذهنم نمی رسید و الکی دست و پا می زدم.
چمی دونم والا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 آگوست 2007

اعتراف می کنم یه چیزی که اصلا فکرشو نکرده بودم این بود که توقعات خانواده از آدم، تبدیل بشه به توقعات دو تا خانواده از آدم. یا حتی سه تا.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:08 نوشت.

آقای مورفی عزیز! به دست و پات می افتم، غلامیتو می کنم، توروخدا بگو این قانونت دست از سرم برداره. جون هرکی دوست داری بذار من این پایان نامه لعنتی رو تموم کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 آگوست 2007

پروژه کلا داره به جاهای خیلی خوبی می رسه. فرمانده کل انبار امروز می گفت موجودی BTS به صفر رسیده. ولی فرمانده کل تیم طراحی اعتقاد داره حداقل دویست تا BTS تو انبار داریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 آگوست 2007

حاجی که نماز خوندن رو تو برجش اجباری کرده، کجاس که ببینه ساعت شیش و نیم بعد از ظهر کارمنداش با صدای بلند لورا برانیگان گوش می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 آگوست 2007

این دوست عزیزمون شب خیز که تو اسکلی کسی رو دستش بلند نمی شه، یه برنامه هفتگی راه انداخته به اسم: “شب جمعه یادت نره”.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.

عروسی تو یه باغ بیرون از شهر بود. وسطای شب آقای خواننده گفت حالا نوبت عروس و داماده که بیان تانگو برقصن. حالا هرچی ما میدون رو خالی کردیم و هرچی آقاهه از پای بلندگو صداشون کرد، هیچ اثری از عروس و داماد نبود که نبود. حالا من نمی خوام قضاوت کنم که کجا بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:14 نوشت.

یه نفر به من بگه تو مغز اون کارگر صنایع دستی که یه مجسمه چینی از یه مرد زنجیر به گردن زانو زده و یه زن شلاق به دست لاتکس پوش درست کرده، چی می گذره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 جولای 2007

سردار محترم که می فرمایید از فردا با مدل های لباس و موی غربی برخورد می کنین، لطفا از فردا پیراهن و شلوار و کفشتون رو در بیارین و با قبا و دشداشه و گیوه برین سر چهارراه. عرض خود می برید و حتی زحمت ما نمی دارید.
پ.ن. مادر حالشون خوبه ایشالا؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

ژنرال قلعه نویی، حالا که گند موردنظرت رو پیاده کردی، بی زحمت گورت رو گم کن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 جولای 2007

در راستای این که مردم نشستن که یه خبری بشه و یه بازی جلف وبلاگی راه بندازن و در راستای دعوت دارابی تمام، من هم یه سری از عکسای چند ماهگی رو پست کردم. باشد تا بدانید که ما از همان کودکی اهل خوردن و لمیدن و خوابیدن بودیم و نه بیش.






حالا من هنوز فکرامو نکردم که عکسای بچگی کی می تونه دیدنی باشه. وقتی این مساله حل شد، افراد مذکور رو دعوت می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:01 نوشت.

دلم می خواد یه دونه از اینا بنویسم. از کلیه افرادی که فکر می کنن می تونن در این زمینه همکاری کنن، استقبال می شه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:30 نوشت.

احتمالا فهمیدین که موزیک عوض شده.
Sway
Dean Martin

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:29 نوشت.

Babel کلا فیلم خوش ساختی بود به نظرم، ولی بعضی لحظه ها حس می کردم با یه فیلم نامه نویس و کارگردان سادیسمی طرف شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:28 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 جولای 2007

وقتی به گذشته برمی گردم، می بینم بعضی از کارایی که کردم هیچ اسمی جز احمقانه نمی تونه داشته باشه. این حس رو دوست ندارم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:41 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 جولای 2007

حکمت روز: “ما مي گفتيم سه برابر ظرفيتي که در کشور وجود دارد مي توانيم کار کنيم، عده اي مي گفتند مگر مي شود؟ ولي ديديم که شد و اقداماتي در اين راستا صورت گرفت. اکنون نيز مي گوييم نسبت به گذشته مي توانيم 5 برابر کار کنيم؛ يعني دو برابر زمان کنونی.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:59 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 جولای 2007

Every whisper
Of every waking hour
I’m choosing my confessions

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

امروز تو شرکت به مناسبت روز زن به خانوما کادو دادن، هرچی ما اعتصاب کردیم و درباره تاریخ دقیق روز شوهر پرس و جو کردیم اصلا خاطر مبارک هیچ رئیسی مکدر نشد که نشد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

شنیده شده که بعضیا دارن یواشکی یه کارایی می کنن. من اسم نمی برم، خودش دستشو بگیره بالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 ژوئن 2007

بر پدر و مادر کسی لعنت که در بلاگر را تخته کند.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.

یه احساسی دارم مبنی بر اینکه کم خوابی ام داره روز به روز تشدید می شه.
پ.ن. اینم در راستای احساس فوق

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 ژوئن 2007

کسی می دونه آهنگ اول تبلیغ آسیاتک تو تلویزیون چیه؟ مطمئنم قبلا صد بار شنیدمش.
راهنمایی: احیانا مال Scorpions نیست؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:17 نوشت.

فاتیل موقشنگ کجایی که دیروز بدجوری یادت افتاده بودم. سر جمع هشتصد تومن پول تو جیبم بود، بعد مجبور شدم کرایه یکی از همکارا رو هم حساب کنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:16 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 ژوئن 2007

هنوز یه ساعت از زلزله نگذشته که SMS جوک درباره اش درست می شه. همه تحلیل هایی که می گن معنی این حرکت اینه که مردم تحت فشارن به کنار، اینجور وقتاست که آدم می فهمه یه ملتی با این روحیه و قریحه چه طوری این همه سال زنده مونده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:09 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 ژوئن 2007

فلسطینی های احمق! اون قدر بزنین تو سر و کله همدیگه تا نسلتون وربیفته. آدمی که این قدر عقل نداره که نباید با خودش بجنگه به درد لای جرز می خوره.
پ.ن. عربای مادر به خطا، برین یاد بگیرین. اسمش “خلیج فارس”ه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 می 2007

درسته که قهرمانی خیلی کیف داره. ولی اصلا همین که از استقلال بالاتر باشی، یه حال مخصوصی داره که نگو.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.

من حاضرم یه پولی هم بدم که از شر این پروژه خلاص بشم، اون مرکز تحقیقات خل و چل رو بگو که می خواد یه پولی بده و حقوق مادی و معنوی پروژه رو بگیره. شرط می بندم حقوق مادی که سهله، یه قرون حقوق معنوی هم توش پیدا نکنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

حالا اون معمار احمق عقلش نرسیده که تو ساختمون اداری نباید مبال فرنگی بکاره. من از آقایون همکار عزیز تقاضا می کنم اگه هدف گیری اشون خوب نیست، اون در پلاستیکی رو بلند کنن یا اقلا کوررنگ نباشن که اون لکه ها رو ببینن و روش آب بگیرن. مرده شور برده ها.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 می 2007

همه دیوونه شدن به خدا. تا دیروز که بدون روزنامه داشتیم می مردیم، حالا یهو شرق و هم میهن به فاصله یه روز راه افتادن و قوچانی هم پاشده رفته تو هم میهن. حالا موندم کدومشو بخونم. فعلا هردو رو خریدم. ولی ماشالا هرکدوم 32 صفحه است، کی می رسه بخونه که بفهمه کدومش بهتره. یه مساله خنده دار اینه که صفحه بندی شرق رو خیلی بیشتر دوست دارم، حالا یا واقعا بهتره یا بهش عادت کردم. اصلا نمی دونم این قوچانی می مرد تو همون شرق بمونه؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:22 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 می 2007

یه خط عمر هشتاد نود ساله کف دستم دیده شده. البته از شیوه زندگی من خیلی کمتر از این برآورد می شه کرد، ولی فعلا دعا:
خدایا تو این شصت هفتاد سال باقی مونده، من رو به سه چیز نیازمند نکن:
1- پروزاک
2- لیتیوم
3- انسولین

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:32 نوشت.

حالا اینترنت وصل شد، پول تلفن رو ندادن نصف خط ها قطع شدن. من نمی دونم این شرکت چه جوری سرپا مونده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 می 2007

خب اینترنت از دیروز بعد از ظهر دوباره راه افتاد. ولی بدبختی اینه که این دفعه هنوز نتونستم TOR و نتیجتا uTorrent رو راه بندازم. اینترنت بدون این دوتا هم که به درد لای جرز می خوره.
دنبال یه پروکسی سرور درست حسابی می گردم، نمی دونم چرا TOR نمی تونه با parent proxy کار کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:07 نوشت.

پریشبا تو خواب یه بابایی رو کشتم، خیلی هم سنگدلانه کشتمش. ولی تقصیر خودش بود، خیلی کار بدی داشت می کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 می 2007

این مدیریت پارس ایراتل انگار جدا از دوران مزوزوئیک یهو پرت شده وسط عصر ارتباطات. از دیروز صبح کلا دسترسی به اینترنت رو برای کلیه کارکنان تعطیل کردن. حالا ببینیم این وضعیت چقدر ادامه پیدا می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 می 2007

درسی که می شه از سرنوشت من گرفت اینه که آدم بهتره قبل از نوشتن یه تئوری تو مقاله اش، یه دور اون تئوری رو در عمل تست کنه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 آوریل 2007

این آدمایی که می رن مایع ظرفشویی می سازن و بعد تو تبلیغش می گن خیلی برای پوست دست خوبه، عقلشون قطعا پاره سنگ برمی داره. فکر کنم تنها کسی که بدون دستکش ظرف می شوره من باشم که پوست کرگدن دارم. حال می خواد مایعش با پوست دستم مهربان باشه، می خواد نباشه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 آوریل 2007

دارم یه کتاب درباره مظفرالدین شاه می خونم. رسما سیدجمال الدین اسدآبادی رو افغانی معرفی کرده و علاوه بر ناصرالدین شاه، قتل میرزای شیرازی رو هم انداخته گردن میرزا رضای کرمانی. ضمنا گفته که اون دو نفر از طرف سلطان عثمانی همچین ماموریتی داشتن و قرار بوده حکومت ایران از طرف جناب سلطان به سید جمال سپرده بشه.
علاوه بر این که با هرچیزی که تاحالا بهمون یاد دادن فرق داره، من نمی دونم اصلا چه جوری اجازه چاپ گرفته.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 آوریل 2007

نمی فهمم چرا نظریات ارسطو که تو هر موضوعی یه خزعبلی از خودش صادر کرده، بیشتر از پونزده قرن نظریات غالب دنیا بوده. درحالی که نظریات عارفانه ما که برای خودمون قطبی هستیم، اونقدرا هم طرفدار نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

بازگشت گودزیلا
خیلی جالبه که بیشتر از دو هفته است که هیچی اینجا ننوشتم و هنوز دست و پام درد نگرفته. این روزا سرم خیلی شلوغه. اوضاع شرکت هنوز کار داره تا مرتب بشه و هر شب حسابی دیر می رسم خونه. پروژه که خیلی وقت بود غنی سازیش تعلیق شده بود و تازه یه هفته است که دارم به زور یه تکونی بهش می دم. بدبختی اینجاس که انگار مرض روده کوتاهی گرفتم. من که یه زمانی می تونستم از سوسک روی دیوار پنجاه صفحه گزارش تولید کنم، هرچی زور می زنم نمی تونم چهار صفحه گزارش از وقایع اخیر پروژه بنویسم که بهم جرات بده که بعد از دو ماه جلوی استادم سبز بشم. درحالی که تازه رسیدم به یه جایی که تاحالا کسی انجام نداده و اتفاقا نتایج خوبی هم گرفتم. حدود 15 تا فیلم هم گرفتم که هنوز نرسیدم حتی یه دونه اش رو ببینم. خلاصه اینجوریا. سعی می کنم بیشتر بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 آوریل 2007

حالا من نمی دونم چرا این همه به آدم شک دارن. چهل تا امضا ازم گرفتن یکی از یکی خوشگل تر. آخراش دیگه حوصله ام سر رفته بود، هرکدوم از امضاها برای خودش یه شکل شد.
به هرحال این مرحله هم گذشت. از دیروز بعد از ظهر من و مریم شرعا و قانونا یکی شدیم. من که خیلی خوشحالم. بقیه صحبتا هم خصوصیه، تو وبلاگ دنبالش نگردین!
ضمنا در راستای خود تحویل گیری مفرط، آهنگ جدید گذاشتم. حالشو ببرین.

[17 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 2 آوریل 2007

یه سیمور دیگه هم خودش رو کشت. خلاص. خوش به حال موزماهی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

حیف که قراره بچه مودبی بشم، وگرنه یه دل سیر از ماجراهای آزمایش اعتیاد و کلاس آموزشی براتون تعریف می کردم. خدا قسمت کنه، هرکی بره تا چند روز سوژه خنده اش تامین شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

سیزده به در خوبی بود. تجربه باحال هم این که تاحالا تو مبال آینه کاری شده تشریف نبرده بودیم که بردیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 مارس 2007

به همین راحتی. یه راننده پست فطرت حرومزاده می زنه به علی ن. و فرار می کنه. به همین راحتی.
من از بیهوده مردن بدجوری می ترسم.
نمی دونم چرا بچه های دوره ما همه تصادف می کنن.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 مارس 2007

حالا برای منی که هرسال از 25 اسفند تا 15 فروردین رو تعطیل رسمی حساب می کردم، خیلی زور داره که 4 فروردین که واقعا تعطیله راه بیفتم هلک هلک برم سر کار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 مارس 2007

به نشانه اعتراض به فیلم تفرقه افکنانه 300 و برای تقویت دوستی ایران و یونان، سال نوی ایرانی داریم با آهنگ یونانی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

نوبهار است، در آن کوش که اسکل باشی!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 مارس 2007

رئیس رادیو جوان داشت با ذوق و شوق تعریف می کرد که تا حالا از 130 کشور به سایت رادیو کانکت شدن، که البته منظورش ویزیتورها بود. بعد گفت البته 30 نفر هم از سرزمین های اشغالی به ما کانکت شدن که داریم بررسی می کنیم ببینیم همین جوری معمولی کانکت شدن یا حمله خرابکارانه بوده!
آدمی که با تئوری توطئه بزرگ شده باشه و به یه جایی رسیده باشه، هرچی زور بزنی که این چرت و پرتا از مغزش بیاد بیرون، فایده نداره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:15 نوشت.

حالا نه که بچه تو برنامه ده ساله زندگی ما که بسیار شخصیت شخیصی می باشیم هیچ نقشی نداره، بحران فلسفی گرفتیم که دختر باشه دوست تر داریم یا پسر.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:14 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 مارس 2007

مهر امضای رئیس مونده دست من. کسی کاری باهاش نداره؟!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

دکتور سرتاپایمان را برانداز کرد و مکشوف گردانید که از دار دنیا تنها سه مرگمان است. نخست بلایی که به جراحی سه سال پیش انجامید، دویم افتادگی دریچه ای که از قلب به معلوم نیست کدام سوراخی باز می شود و سیم علائم پرکاری تیروئید. بیت:
چو پر کار کردنش این باشد که بینی
کارکمش شکمی سازد که کفشت را نبینی
خلاصه آن که ویزیت دادیم که معاف شویم، نشدیم و مریض گشتیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 مارس 2007

یه اتفاقایی داره می افته که من سر در نمیارم. بیخود و بی جهت شرق و هم میهن رفع توقیف شدن. لابد باید منتظر جامعه و صبح امروز هم باشیم.
فقط توروخدا این شرق رو دوباره چاپ کنین، مردم از بس صبح به صبح از جلوی دکه روزنامه فروشی رد شدم و روزنامه های پرت و پلای روی پیشخون رو نگاه کردم و هیچ روزنامه ای نگرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

موزیخ را عوضیدیم.
Johnny Cash
I walk the line

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 مارس 2007

تعریف:
انسان: موجودی که دارای دو ویژگی زیر است
1- هرگز از هیچ نظر و در هیچ جنبه ای از زندگی، به حالت ماندگار نمی رسد.
2- در هر لحظه تصور و ادعا می کند به حالت ماندگار رسیده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

تا حالا نشده بود یه صحنه از یه کتاب این قدر برام آشنا باشه و یادم نباشه تو خواب تجربه اش کردم یا تو بیداری. دژاووی کتابی ندیده بودیم. بچه تر که بودم خیلی دژاوو داشتم، الآن خیلی وقته که همچین تجربه ای نداشتم. حتی یادم نیست آخرین دفعه کی بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

مغازه های کتاب دست دوم فروشی رو دوست دارم. حس این که اون همه کتاب اون جا هست که بعضیاش سالهاست که چاپ نشده و تو هیچ مغازه دیگه ای پیدا نمی شه، بدجوری آدم رو قلقلک می ده. ولی بعد یهو چشمم می افته به اون تابلوی “کتابخانه شخصی شما را خریداریم” و احساس می کنم با یه لاشخور طرفم. نه کمتر، نه بیشتر.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 مارس 2007

دارم “نیروی اهریمنی اش” می خونم (His Dark Materials). ایده اش رو دوست دارم. شاید چون خودم یه زمانی شورشی بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

تقریبا مطمئنم که اگه این قرارداد لغو نشه، تا شب عید نفری یه تیک عصبی درست حسابی پیدا می کنیم. من که همین الآن هر شب یه خواب مربوط به SMR می بینم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:08 نوشت.

همینه دیگه! این علی کیت جای این که دل به کار بده، می ره تو اداره انگشتشو می کنه تو دماغ بغل دستیش. اون وقت من بدبخت باید آخرین قطره پول نقد جیبمو بدم بابت کارت پارک و تو خیابونا دربه در دنبال یه خودپرداز بگردم که درست کار کنه. با این “شتاب” درست کردنتون!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 فوریه 2007

بدجوری هوس کوکتل پنیر مکس پالیزی رو کردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

دیدین گفتم SMR می افته گردنم؟ حالا اون کم بود، site folder هم گذاشتن روش. اون وقت این “باریش گونتورکون” ابله باید بشینه طبقه نهم و طراحی پرت و پلا بکنه و پول مفت بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 فوریه 2007

من می دونم آخر این پیشرفت شغلی دهن مبارکم رو سرویس می کنه. همین فردا که من شرکت نیستم، جلسه تقسیم وظایف گذاشتن و متاسفانه تقریبا واضحه که من بیچاره آخرش باید مسئولیت SMRها رو گردن بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 فوریه 2007

پووووووف
آدمایی که من صفت نازنین و دوست داشتنی رو درباره اشون به کار می برم اونقدر محدودن که شاید به تعداد انگشتای دست نرسن. دکتر شفیعیها یکی از اونا بود. روحش شاد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 فوریه 2007

و اما عنتر بلورین مزخرف ترین برنامه کودک دهه شصت تعلق می گیرد به…
اون برنامه هه که اسمش یادم نیست. یه سری بچه محل بودن تو یه محله ظاهرا فقیر نشین. تو یه خرابه ای جمع می شدن و هر دفعه یه سریشون یه موضوعی رو برای دوستاشون نمایش می دادن. اونقدر از این برنامه بدم میومد که الآن تقریبا هیچ خاطره دیگه ای ازش ندارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 فوریه 2007

یکی از مشکلات دنیا همینه که فقط باریتعالی از عهده کن فیکون برمیاد و مثلا نمی شه من برم جلوی آینه و به شکمم بگم آب شو، اونم آب بشه.
در این زمینه بخوانید: غزیه کن فیکون- وغ وغ ساهاب- صادق هدایت

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

تا حالا شده بود که برم سر کلاس و ببینم کسی نیست و استاد هم نباشه و کلاس تعطیل بشه، ولی انصافا نشده بود برم سر کار و ببینم هیچ کس تو دفتر نیست و رئیس هم نباشه و بعد معلوم بشه اون روز پروژه باید اجبارا بخوابه چون رئیس با طرف قراردادش لج کرده. حالا تا عصر هم به قول خودشون داشتن negotiate می کردن. حالا از فردا یا همه چی به روال عادی برمی گرده، یا کلا قرارداد لغو می شه و ما و رئیس می ریم کنار خیابون چادر می زنیم. از دوحال که خارج نیست!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 فوریه 2007

این همه خودمو کشتم و مقاله خوندم و برنامه نوشتم که ایده های یه بابایی که قبلا کلی تو این زمینه کار کرده و مقاله داره رو پیاده کنم. آخرش می بینم نتایج روش ایشون حداقل 10dB از نتایج اولیه خودم بدتره.
مقاله در می کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

رئیسا آدمای باهوشی هستن. مثلا وقتی یه کار مزخرف کسل کننده صرفا اداری می اندازن گردنت اونقدر روی اهمیت کار تاکید می کنن که یهو به خودت میای و می بینی کلی با جدیت و حواس جمع مشغول شدی!
این ساختمون پارس ایراتل هم جای جالبیه، فقط تو طبقه خودمون ظرف دو روز سه تا خواجه نصیری دیدم. بگی نگی آمار ترسناکیه. معمارش هم قد بز نمی فهمیده که برای ایرانیا نباید تو جای عمومی از توالت فرنگی استفاده کرد چون واقعا چندش آور می شه.
پ.ن. عوض رئیسا، matlab خیلی احمقه. گفته باشم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 فوریه 2007

تلویزیون یه برنامه ظاهرا تاریخی گذاشته بود، از اینا که یه گوینده روی فیلمای قدیمی حرف می زنه و موضوع برنامه هم طبیعتا انقلاب بود. دو تا نکته افتضاح داشت. یکی این که نویسنده متن اصرار داشت که اسم بابای اردشیر زاهدی، ابولفضل بوده. دوم این که نمی دونم تو بک گراند تیتراژ آخر برنامه، عکس معبد ابوسمبل چی کار می کرد!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 فوریه 2007

نمی فهمم چرا الگوریتم ژنتیک به یه جایی می رسه که ژن ها خیلی به هم شبیه می شن و بهترین fitness خیلی نزدیک متوسط می شه، ولی تو هیچ موجود زنده ای به همچین نقطه ای نزدیک نمی شیم. مخصوصا در مورد آدما که همه از دو تا دونه آدم تولید شدن. ثابت موندن تعداد جمعیت تنها فرقیه که من می بینم. یعنی اینقدر موثره؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.

چند شب پیش خواب دیدم که دور تا دور سالن خونه ام قفسه چیدم و همه قفسه ها پر از کتاب بود. تو خواب خیلی ذوق زده بودم و یه جورایی احساس غرور داشتم. ولی از وقتی بیدار شدم همه اش یاد قضیه کلکسیونرها توی فرانی و زوئی می افتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:24 نوشت.

نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم وقتی دستم بره تو جیب خودم، خیلی راحت تر خرج می کنم. این جور که معلومه خیلی احمقانه فکر می کردم، چون الآن از قدیما هم اسکروج تر شدم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.

BitDefender دانلود کردم به چه خوشگلی. فقط خنده ام می گیره وقتی BitDefender و ZoneAlarm به پر و پای هم می پیچین و از هم ایراد می گیرن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.

تا دیروز این شرکت هیچی که نداشت، دلم خوش بود که اونقدر نزدیک خونه اس که پیاده میام و می رم، حالا امروز یهو رئیس به این نتیجه رسیدن که بنده باید از شنبه برم تو ساختمون پارس ایراتل بیل بزنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 فوریه 2007

بالاخره فهمیدم اون مشکل فارسی ننوشتن ویندوز به چی مربوط می شه. به محض این که Internet explorer 7 رو نصب می کنی، language bar شروع می کنه به ادا درآوردن. خیلی مسخره اس والا. فقط حیف که دیر فهمیدم که چه خبره، در واقع فارسی نداشتن اونقدر بهم فشار آورد که دیگه بیخیال همه چیز شدم و هفته پیش بالاخره رفتم سراغ امکانات DELL recovery partition و Norton Ghost! خدا خیرش بده آقای دارابی رو که هاردش رو یه شب داد به من که همه چیزم رو بکاپ بگیرم. ضمنا خدا رو شکر دل و نورتون عقلشون رسیده بود و فقط پارتیشن ویندوز رو فرمت می کردن. مشکل جدید اینه که یه آنتی ویروس خوب می خوام. سی دی نورتون فعلا گم شده و NOD32 قیافه ای نداره که بتونه منو قانع کنه که کارش خوبه. پیشنهاد بدین، با دلیل و سی دی!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 ژانویه 2007

فکر کنم دو سه روزی هست که چیزی ننوشتم. تو این مدت کلی اتفاق افتاده ولی نمی دونم چرا اصولا یاد وبلاگ نوشتن نمی افتم. مثلا این که پنج روز پیش، پنجمین تولد وبلاگم بوده و من برای اولین بار اصلا یادم نبوده. این وضعیت یه جوریه به نظرم ولی نمی دونم چه جوری. آخرین امتحان فوق لیسانس هم تموم شد و فعلا حداقل تا دو سال دیگه هیچ امتحانی تو برنامه زندگیم نیست (آزمایش اعتیاد، اونم جلوی چشم ناظر بی طرف امتحان محسوب می شه؟!) امتحان نداشتن هم خودش یه حس عجیبیه. نمی دونم می تونم باهاش کنار بیام یا نه. شایدم اصلا حسش نکنم. دیگه جونم براتون بگه که بعد از مدت ها بیگاری، رئیس بالاخره یادش افتاد و بهم حقوق داد. هرچند که فکر کنم رومی ها به اسپارتاکوس بیشتر از این حقوق می دادن. البته این جور که بوش میاد فعلا پروژه داره کنسل می شه و معلوم نیست ماه دیگه هم حقوق بدن یا نه. خلاصه زندگی فعلا داره اینجوریا می گذره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:46 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 ژانویه 2007

سردرگمی دیوونه ام می کنه. الآن هم اساسا سردرگم موندم. بخش بزرگش هم به خاطر یه قانون مسخره اس که بهش می گن خدمت وظیفه اجباری. یه حمالی هم پیدا نمی شه که بفهمه چقدر همچین چیزی احمقانه اس، چه برسه به اینکه بخوان درستش کنن.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 ژانویه 2007

این همکار جدیدمون که من یه شباهتایی بین ایشون و داستین هافمن تو Rainman می بینم، خیلی باحاله. دیروز رئیس یه کاری ازش می خواست، یک ساعت براش توضیح داد و ایشون همینجوری زل زده بود به رئیس. بعد رئیس دید اوضاع اینجوریه، پرسید فهمیدی منظورم چیه؟ ایشون گفتن بله. بعد که رئیس رفت، همکار محترم برگشته به من می گه: “حالا این منظورش چی بود؟!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 ژانویه 2007

آگهی
به یک هارد دیسک اکسترنال یو اس بی حداقل بیست گیگا بایتی برای چند ساعت به طور موقت نیازمندیم. متاسفانه Openoffice از پس نیاز بر نمیاد. کم کم دارم مجبور می شم که برم سراغ پارتیشن ریکاوری، ولی نمی دونم دقیقا چه بلایی سر هارد میاره. ترجیح می دم هرچی که لازم دارم رو موقتا یه جایی حفظ کنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 ژانویه 2007

امشب بازم یه تجربه تلنگر زننده داشتم. نمی دونم والا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:49 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 7 ژانویه 2007

همون طور که استحضار دارید، یه آهنگ جدید نصب کردیم:
Rod Stewart
Have I told you lately that I love you
به قول رئیس: “ایفاد می گردد”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:46 نوشت.

قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران – اصل بیست و پنجم
بازرسی و نرساندن نامه ها، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی افشای مخابرات تلگرافی و تلکس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون.

پاکتی که ubuntu توش بود، یه مهر گنده داره که نوشته: “اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مرکز و شرق تهران، امور نظارت و ارزشیابی، دفتر بازبینی اداره پست”. برداشت من از این مهر اینه که یه اداره عریض و طویل درست شده که هر نامه ای که خوشش میاد رو بررسی می کنه، “مگر به حکم قانون”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:45 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 ژانویه 2007

این UBUNTU Shipit واقعا عالیه. سه هفته نشد که سی دی رسید دم خونه. حالا اگه می خواستم داونلودش کنم با این سرعتا یه عمر طول می کشید.
ولی انگار خود سی دی یه ایرادی داره که موقع نصب، سر هشتاد درصد که می رسه به Configuring system locales کلا سیستم هنگ می کنه.
بدبختی داریما. گفتم اقلا تا بفهمم ویندوز چه مرگشه، کارامو با Openoffice راه بندازم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.

می دونی؟ گاهی به آدمایی که چیزای بدیهی رو نمی دونن و خنده دارترین سوالای دنیا رو می پرسن حسودیم می شه. یکی از ضعف های بزرگ من تو زندگی اینه که چیزایی که نمی دونم رو به زحمت می پرسم، یا اصلا بروز می دم که نمی دونم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 ژانویه 2007

البته فعلا وبلاگ هایی که هاست مجزا ندارن مجبور نیستن خودشون رو ساماندهی کنن، ولی اگر اجباری بشه هم من ساماندهی بشو نیستم. همه می دونن که من از بچگی با هرگونه نظم و ساماندهی (به منظور راحت کردن کار) مشکل دارم، چه برسه به این مدل ساماندهی که اسم جدید سانسور و تفتیش باشه.
من این حق رو دارم که وبلاگ داشته باشم و هیچ کس حق نداره از من بخواد که ثبتش کنم. والسلام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

یه هفته است که تو word نمی تونم فارسی بنویسم و تو بقیه برنامه ها با این که می تونم فارسی بنویسم، ولی alt+shift و ctrl+shift رفتارای غیرعادی دارن. به طرز خنده داری ویندوز تو safe mode هیچ مشکلی نداره ولی تو حالت عادی اینجوری می شه. منم هرچی می گردم نمی تونم اون مزخرفی که اجرا شدنش باعث همچین دردسری می شه رو پیدا کنم و دیگه دارم دیوونه می شم. کسی تجربه ای نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 ژانویه 2007

صدام طفلکی رو زود اعدام کردن. اگه دست من بود محال بود اعدامش کنم. می انداختمش زندان، صبح به صبح می رفتم با چماق می کوبیدم تو سرش. ظهرا می رفتم با آجر می کوبیدم تو کمرش. شبا هم می رفتم با لگد می زدم به فلان جاش. این وسط اگه وقت داشتم برنامه های مفرح دیگه ای هم براش پیاده می کردم که حوصله اش سر نره. به هر حال همین هم غنیمته. امیدوارم تک تک دیکتاتورهای دنیا و دور و بریاشون رو به نوبت آویزون از طناب ببینم.
پ.ن. نمی دونم چرا من از هر جا که می خوام فیلم جون کندن رفیقمون رو داونلود کنم، فیلتر شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 دسامبر 2006

دو سه روزه که تو شرکت به طور محض بیکار نشستیم. چند تا بازی جدید تحت google earth اختراع کردیم. مثلا هر نفر یه فرودگاه بزرگ دنیا رو انتخاب می کنه و بعد شروع می کنیم به شمردن هواپیماهایی که تو اون فرودگاه پارک شده و مال هرکی بیشتر بود برنده می شه. یا از تهران راه می افتیم و از دو تا جاده مختلف تا شمال می ریم که ببینیم کی زودتر می رسه. بیکار تو شرکت نشستن از بیکار تو خونه نشستن هم بدتره. آدم دیوونه می شه. بدیش اینه که نمی تونم تو سر و صدای اونجا درس بخونم وگرنه کلی جلو می افتادم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:35 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 دسامبر 2006

حالا من اصولا آدمی نیستم که اعتقادات درست و حسابی داشته باشم. ولی وقتی که می خوام سوار ماشین بشم و یه جانماز ترمه کاملا نو و دست نخورده می بینم که مرتب جمع شده و معلوم نیست چه جوری رفته رو سقف ماشین، از اون وقتایی حساب می شه که یهو یه تلنگر می خورم. نمی دونم والا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 دسامبر 2006

خب انگار این بازی شب یلدا، همون شتره است که دم هر خونه ای می خوابه. اون کسی هم که دم وبلاگ من براش پنبه دونه ریخته و لالایی خونده، سمن از دار و دسته خوب و بد در هم بوده.
1- یه پتو بافتنی دارم که مال زمان شیرخوارگی و ماقبل بوده. الآن تقریبا (تحقیقا) پوسیده و نخ نما شده، ولی شبا موقع خواب باید گلوله اش کنم و بگیرم بغلم. الآن هم واقعا موندم حیرون که بعداها چیکارش کنم بالاخره.
2- بیشتر از پنج ساله که یه دونه کلید تو دسته کلیدم هست که به هیچ قفلی که می شناسم نمی خوره و هر بار که جاکلیدی رو عوض کردم، منتقلش کردم به جاکلیدی جدید. در واقع کلید انجمن علمی دوره قبل از خودمون بود که از رضا صباغیان گرفتم و کمتر از یه هفته کار کرد. بعدش قاسمی (نمی دونم چیکاره بود. ظاهرا مسئول تاسیسات و این چیزای دانشکده بود، ولی خودش خیال می کرد صاحب دانشکده است) مغزی اون قفل رو تحویل گرفت و یه مغزی جدید برای در انجمن گذاشت. کلید جدید رو سال بعد به جواد دادم و هیچ وقت نفهمیدم مغزی قدیمی بعدا روی کدوم در نصب شد. ولی اصولا دلم نمیاد که کلیدشو بندازم دور.
3- احتمالا فقط حافظ شیرازی مونده که نمی دونه که من از کنار مریم بودن و بودن مریم تو زندگیم چقدر خوشحالم. ولی چیزی که کمتر کسی می دونه اینه که در آینده نه چندان دور، قراره ما دو تا پای اون برگه هه رو امضا کنیم.
4- یه دفعه زمانی که اول راهنمایی بودیم، تو کلاس فوق برنامه ریاضی با آخسرو، به کمک اصل لانه کبوتری ثابت کردیم تو یه شهر فرضی، یه مو هست که بین سر دو نفر مشترکه! یادش بخیر، تو دوسال اول راهنمایی من و آخسرو تقریبا فوق برنامه های مشترکی داشتیم. از داستان نویسی و ریاضی گرفته تا کارگاه نگارش و کلاس خطابه. این کلاس خطابه یکی از اثراتش این بود که چهارسال پیش که سر قضیه آقاجری دانشگاه تق و لق بود، بچه های انجمن یه صندلی گذاشته بودن تو صحن طبقه همکف دانشکده و به نوبت می رفتن بالای صندلی و برای بقیه نطق می کردن. یهو نمی دونم چی شد که به خودم اومدم و تو فشار جمعیت رفتم بالای صندلی. نطقم سر جمع یه جمله بود. وقتی داشتم پایین می اومدم احساس کردم کل جمعیت داره چپ چپ نگاهم می کنه. داشتم از آخسرو می گفتم، هر دو نفر عضو تیم ببو هم بودیم که بعدا دیدیم اسمش یه جوریه، عوضش کردیم و گذاشتیم تیم نسیم (این تیم ببو هم یکی از اختراعات مشترک من و کوسه بود که پرت ترین بچه های هر کلاس از نظر فوتبال رو دور هم جمع کرده بودیم و می خواستیم ازشون فوتبالیست بسازیم. بعدا تبدیل شدیم به باشگاه علمی فرهنگی نسیم و کُشتی و فعالیت درسی هم به کارامون اضافه شد!)
5- دوران دبستان می خواستم فضانورد بشم، بعد تو سال های اول راهنمایی تصمیم گرفتم ادیب گرانمایه بشم، بعد به نظرم اومد اگه برم سراغ نرم افزار خوب می شه. (یه دفعه تو دبیرستان تصمیم گرفتم سیستم عامل بنویسم، ولی از اون جایی که حوصله نداشتم با کسی مشورت کنم، داشتم به طرز ابلهانه ای یه سری از دستورات داس رو تو پاسکال دوباره می ساختم و خیال می کردم واقعا دارم به طرف سیستم عامل ساختن می رم (البته این مرض همچنان ادامه داره، مثلا یه دفعه زمان لیسانس با علی کیت و امید رفتیم مرکز تحقیقات و سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم بخش سیار و گفتیم ما می خوایم موبایل بسازیم، حالا شما حاضرین از ما حمایت کنین یا نه؟!)) بعدش تصمیم گرفتم برقی بشم، بعد از برقی شدن می خواستم الکترونیکی بشم، ولی یهو رفتم سراغ مخابرات. هرچند هنوز فکر می کنم تو نرم افزار یا الکترونیک دیجیتال موفق تر بودم.
6- تو 9 سال گذشته جمعا دو بار گریه کردم و الآن دو ساله که گریه نکردم!
قرار بود پنج مورد بشه، ولی یه موردش خیلی دراز و پرت و پلا شد که مجبور شدم تقسیمش کنم به دو مورد 4 و پنج.
حالا چون شیش مورد گفتم، پس شیش نفر رو می اندازم تو هچل!
علی، حمید، مهدی، پیمان، نیما، پوریا.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:52 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 دسامبر 2006

رئیس باحالی داریم والا. موقع کار که می شه، از جلسه کنسرسیوم و تنظیم مقررات و تست BTS type approval و آپدیت کردن دیتابیس گرفته تا تایپ و ادیت و دیکشنری زنده بودن و نامه رسونی رو می اندازه گردن من. ولی موقع پول گرفتن که می شه اصلا یادش می ره منم هستم. خدا شانس بده. (البته به ایشون)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 دسامبر 2006

واقعا هنوز رغبتی به رای دادن ندارم. ولی کافیه ببینم اون معتمدی عوضی بوگندو دوباره کاندیدا شده و تو اسم ائتلافشون هم از لفظ “رایحه خوش” استفاده شده، تا بزنه به سرم که حتی برای کم کردن شر این زنک هم که شده رای بدم. به هر حال فکر نمی کنم دست رو دست گذاشتن آدما، اقدام مناسبی باشه برای رسیدن به اهدافشون. چون در واقع اصلا اقدام حساب نمی شه. نتیجه این که من رای می دم و توصیه می کنم که بقیه هم رای بدن.
پ.ن. کیهان تیتر زده بود: “حضور گسترده مردم در انتخابات، ضامن پیروزی اصول گرایان”. امتحانش مجانیه.
پ.ن.2. پیزوری!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

دیروز این آقای همکار جدیدمون که از بس ناز داره دیگه صدای خانوما هم دراومده، داشت از پیانو زدن یه بابایی تعریف می کرد، گفت: “خیلی خوب پیانو می زنه، اصلا عین ارگ!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:30 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 دسامبر 2006

صاحب نظران تشخیص دادن که این زندگی رو حداکثر حدود چهار ماه دیگه می تونم ادامه بدم. حالا شاید باید بررسی کنم ببینم این مدت رو به چه کاری بگذرونم، ولی واقعیتش اینه که ترجیح می دم همین روال طبیعی رو ادامه بدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

“I’m the luckiest man in the world. and when I die, I wanna come back as me.”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 دسامبر 2006

ترانزیستور لعنتی، پایدار شو دیگه. خوابم میاد. فردا هم هزارتا کار دارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 دسامبر 2006

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:12 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 دسامبر 2006

راستی دیروز بالاخره بعد از حدود بیست روز که صبحا نفسم بخار می کرد و من ذوق می کردم، اولین برف امسال تهران شروع شد و من دیگه از شدت ذوق زدگی ترکیدم. ضمنا برف اول امسال رو به طرز ویژه ای دوست داشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

و خدا برنامه نویسی ماژولار را آفرید. فقط بدیش اینه که هی می گی: “حالا اینم تست کنم، بعدا مرتبش می کنم”، بعد یهو به خودت میای و می بینی سیصد خط برنامه آزمایشی داری که هیچکس حال نداره ماژولارش کنه و احتمالا همون می شه نسخه نهایی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

اینم یه سروده زیبا در وصف عمو فیلتری:

حماقت از چشم کورت می ریزه
پشگل از اون لب دهنت می ریزه
خونه خرابم می کنه وقتی که
بوی عرقت توی هوا می پیچه

چقد مخ تو بیجاست (1)
ننه ات قشنگ و ژیلاست (2)
خودت می مونی مثل
شکوفه های بیمار (3)

(1) بیجا: بیخود، الکی، انگار که اصلا نیست
(2) صنعت تلمیح. اشاره به ضرب المثل ویلا با ژیلا
(3) بیمار مبتلا به تهوع که از خود شکوفه ساطع می کند

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 دسامبر 2006

جناب عمو فیلتری (محرمعلی خان سابق)
مرگ عاجل شما و طرز فکرتان را از خداوند متعال خواستارم.
پ.ن. کسی پروکسی سراغ نداره؟ از صبح مردم از بس تو گوگل گشتم و به هیچ جا نرسیدم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

قشنگ مهربونم، درد و بلات به جونم
خدا کنه همیشه کنار تو بمونم

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 0:21 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 نوامبر 2006

اصولا یکی از اشتباهاتی که دو تا رئیس می تونن مرتکب بشن اینه که تو یه پروژه مشترک، هرکدوم یه خواجه نصیری رو مسئول پروژه بکنن. چون احتمال این که اون دوتا خواجه نصیری وقتی به هم می رسن مشغول گپ زدن بشن، بیشتر از اونه که به کارشون برسن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:01 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 نوامبر 2006

I don’t want no other love
Baby it’s just you I’m thinking of

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

شانس به این می گن. یه ماهه که محض رضای خدا دست به پروژه ام نزدم و واسه همین طرف استادم هم آفتابی نشدم. حالا امروز سوار تاکسی شدم و می بینم استاد عزیز بغل دستم نشسته!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 نوامبر 2006

Take my hand
And we’ll make it I swear

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.

مسابقات تیراندازی با کمان برگزار کردن، بزرگداشت یاد و خاطره علامه جعفری. ربطش هم اصلا مهم نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 نوامبر 2006

جناب آقای دانشجو
بدینوسیله از زحمات فراوان شما در زمینه جداسازی دختر و پسر تشکر کرده و موفقیت جنابعالی در زمینه تعالی دانشجویان تحصیلات تکمیلی به سطح کودکان دبستانی را به شما و همفکران (فکر؟) تبریک می گوییم.
اگه زحمتی نیست یه پرس و جو بکنین تا بفهمین دانشگاه تحت مدیریت شما از نظر آکادمیک مزخرف ترین چیزیه که می شه اسمش رو دانشگاه گذاشت و شما در بند نقش ایوانید.
پ.ن. ببخشید که اسم کوچیکتون رو نمی دونم. چون همیشه شما رو با برادرتون قاطی می کنم. نمی دونم اول شما رئیس شدین، بعد برادرتون استاندار یا اول ایشون، بعدا شما. شایدم اصلا اول یکی دیگه رئیس کل شد و بعد شما عتیقه های دوران کرتاسه رو به نون و نوا رسوند.
پ.ن.2. امیدوارم این حق رو داشته باشم که از شما بدم بیاد، چون به هر حال در این مورد کاری از من ساخته نیست.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

هموطنان عزیز اصرار عجیبی دارن که هر چیز عالی ای که دیدن، حتما بهش گند بزنن. صبح تو تاکسی یه آهنگ دامبول دیمبول وحشتناک در مذمت بی وفایی گذاشته بود و تو پس زمینه آهنگ هم یه هموطن دیگه بود که با یه لهجه افتضاح، Low man’s lyric متالیکا رو می خوند. خیلی مزخرف بود. حیف شعر و آهنگ به این قشنگی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.

مسخره ها از برنامه عقب موندن، مارو به بهانه جلسه هماهنگی کشوندن اونجا و فوری بردن سروقت BTS که تست ها رو شروع کنیم. با یه آزمایشی هم شروع کردیم که نوشته: “All TRXs must be transmitting full power at all time slots”، آزمایشگاه مایکروویو رفتین؟ نتیجه اش یه سردرد اونجوری بود، ولی شدیدتر. پنج و نیم تا هفت و نیم بعد از ظهر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 نوامبر 2006

امروز هیچ کدوم از روسا شرکت نبودن. خیلی خوش گذشت. من که از صبح به درسام رسیدم. یکی از بچه ها هم شیرینی داد بهمون. بقیه هم هرکدوم مشغول کار خودشون بودن. فقط بدیش این بود که نفهمیدیم چی شد که از ظهر سرور از کار افتاد و دیگه اینترنت نداشتیم. بیست تا مهندس مملکت هم به طرز ابلهانه ای نتونستن درستش کنن! دیگه آخر وقت اون قدر از بیکاری حوصله امون سر رفته بود که یکی از بچه ها نشست برای منشی ها درباره مدولاسیون های دیجیتال و آنالوگ سمینار داد!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.

از یه هفته قبل اعلام می کنن که دوشنبه ساعت پنج تو عباس آباد جلسه داریم. دوشنبه ساعت یک می گن که جلسه افتاده قلهک. ساعت چهار جلسه کلا کنسل می شه و موکول می شه به سه شنبه ساعت پنج. سه شنبه از ساعت پنج معطل آقایون نشستم تا ساعت ده دقیقه به شیش بالاخره سر و کله اشون پیدا شده و تا ساعت هشت شب علاف بودیم.
این سیستم زیاد با گروه خون من سازگار نیست. نمی دونم والا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 نوامبر 2006

اگه چشمات بگن آره، هیچ کدوم کاری نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 نوامبر 2006

دیروز تو کوه ظرف دو ساعت اونقدر خلاف دیدیم که تو شهر حتی ظرف دو ماه هم نمی دیدیم. از ارائه توضیح معذورم.
پ.ن. قابل توجه علی کیت!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 نوامبر 2006

مرده شور اون انگلیسی نوشتنت رو ببرن!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 نوامبر 2006

پریشب حدود ساعت هشت شب، تو همت زیر پل شریعتی از ماشین مدیرعامل پیاده شدم. یه کیف دستم بود که توش فقط کاغذ پیدا می شد و جمعا زیر دوهزار تومن پول همراهم بود. ترافیک اتوبان هم نسبتا سنگین بود و کلی ماشین اونجا بود. با همه این حرفا همش نگران بودم که مبادا به هوای دزدی بریزن سرم. بعد یادم افتاد که پنج سال پیش (مرداد 80) که از تبریز برگشته بودیم، ساعت سه و نیم نصف شب با دوتا ساک و دوربین و پول نقد و بند و بساط، زیر پل فجر از اتوبوس پیاده شدم و وقتی تو خیابون پرنده پر نمی زد از کنار پارک ترسناک طالقانی تا خونه پیاده رفتم. خلاصه این که ریسک پذیریم حسابی کم شده. تو این پنج سال خیلی محکم تر از قدیم به زندگی چسبیدم و نمی دونم این خوبه یا بد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

یه مشت عکس پیدا کردیم که اصولا به درد موزه می خورن. فکرشو بکنین یه عکسی باشه که پشتش نوشته: “کالیفرنیا 1939” و تازه تو اون مجموعه، از عکس های جدید حساب بشه. اینم یه عکس از یکی از اقوام عهد دقیانوسمون که کله اش رو بریدن و گذاشتن تو سینی. دورش هم شعر نوشته که “این عاقبت وطن پرستی ست” و این حرفا. فقط مشکل این بود که هیچ کس از بزرگترای فامیل نمی تونست دقیقا بگه یارو چیکاره بوده. فقط می دونستن که از عمه خانوم شنیدن که رضاخان سر طرف رو بریده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 نوامبر 2006

ظاهرا از فاز بیکاری و بی عاری دارم می رم تو فاز باکاری و بی عاری. فقط موندم منی که یه زمانی هرروز کله سحر با دکتر ابریشمیان کرکره دانشگاه رو بالا می کشیدم، چرا الآن نمی تونم چهار روز در هفته ساعت هفت و نیم بیدار بشم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

اینا خیلی احمقن به خدا. period رو فیلتر کردن، ولی menstruation رو نه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 اکتبر 2006

اینو خیلی دوست دارم

I have an ancient Indian crucifix around my neck
My chest is hard and brown
Lying on stained, wretched sheets with a bleeding virgin
We could plan a murder
Or start a religion.

اینم همین طور

Did you have a good world when you died?
Enough to base a movie on?

کلا An American Prayer رو از دست ندین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 اکتبر 2006

ظاهرا بیخود دعا کردم که عید بیفته سه شنبه. هرچی فکر کردم دیدم حوصله ندارم این همه مساله مهندسی دایره حل کنم. به جاش یه برنامه بیست خطی نوشتم که هرچی تو مساله ها می خوان حساب می کنه و نمودارهای مربوطه رو هم می کشه. استاد هم فکر می کنه که نشستم همه اینا رو دونه دونه وارد ماشین حساب کردم و جواب گرفتم!
پ.ن. راست می گن که تنبلی باعث پیشرفت آدم می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 اکتبر 2006

مغازه هه نوشته بود: “انواع مایو دو تیکه و بی کینه موجود است”. هرچی فکر می کنم نمی فهمم این مایوی کینه ای دیگه چه جور حکایتی می تونه باشه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.

والا من یه تعطیلی دو ساعته هم برام کافی بود. چهار روز تعطیلی یه ذره زیاده به نظرم. مخصوصا که دیگه هیچ بهانه ای ندارم.
ضمنا دوستانی که خودشون رو برای اداره جمعیت 120 میلیونی آماده می کنن، توجه داشته باشن که اون موقع دیگه نمی شه از این تعطیلات عظمی راه انداخت. چون 120 میلیون نفر حتما غذا لازم دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 اکتبر 2006

خدا رو شکر که این هلال بالاخره دیده شد. کلی تکلیف داشتم که باید فردا تحویل می دادم، ولی یه هفته است که به امید عید نشستم و حال ندارم مساله حل کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 اکتبر 2006

من اصولا آدم دندون درد ندیده ای نیستم. آدم کم طاقتی هم نیستم. ولی این بلایی که هفته پیش سرم اومده بود، واقعا پدرم رو دراورد. کل دندونای طرف چپ دهنم درد می کرد و بیشتر وقتا دردش به گوش چپ و پشت سرم هم می رسید. حتی وقتی دراز می کشیدم، پای چپم پرش داشت! آخرش معلوم شد بابای دندونای طرف چپ، عصبش تحت فشار بوده و این بلا سرم اومده. خدا رو شکر بالاخره آقای دکتر زد عصب نابکار رو ناکار کرد و من رو از این بیچارگی نجات داد.
البته یه قرص هم نوشته که باید هر چهار ساعت، دوتا دونه اش رو بخورم. اول پرسید می خوای آمپولشو بنویسم، که دید من دارم عین طفلا معصوم نگاهش می کنم و برداشت قرص نوشت. حالا فهمیدم چه غلطی کردم. دیشب تا صبح کارم شده بود قرص خوردن، آب خوردن، دستشویی رفتن! الآنم وقتی راه می رم همش احساس می کنم از تو معده ام صدای شلپ شولوپ آب میاد. می ترسم اگه یه ذره کج بشم همه آبا از حلقم بزنه بیرون!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 اکتبر 2006

دندونم درد می کنه. اعصابم خورده. به پروپای من نپیچین.
نمی دونم چرا مشکل یه دندون باید باعث بشه که ده تا دندون دیگه مدام تیر بکشن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

“روزگار” به نظر روزنامه بدی نمیاد. حداقل فعلا اون جوری بوده که دلم بخواد فردا هم بخرمش. درسته که به پای شرق نمی رسه، ولی از اعتماد ملی خیلی بهتره.
پ.ن. دلم برای روزنامه خوندن تنگ شده بود. یه ماه بود هیچی نخونده بودم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

وقتی استاد خودت بعد از ارائه سمینار ازت ایراد می گیره، جا داره بهش بگی: “مرتیکه بی خاصیت! هم بکش، دو روز زودتر اون گزارش لعنتی رو یه دور بخون، که بعدا مضحکه خاص و عام نشی!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.

حضور محترم جناب آقای علی دایی
1- احتراما با توجه به این که شما اخیرا یک خرید موفق داشتین، می خواستم بدونم این روزا قیمت داور چنده؟
2- از شما نفرت انگیز تر هم پیدا می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 اکتبر 2006

جناب محترم چرک که در سمت چپ صورت من جا دارید، من فردا صبح اول وقت حداکثر بیست دقیقه باید حرف بزنم. توروخدا تا اون موقع بنده رو از حرف زدن ساقط نفرمایید.
والسلام علیکم و رحمه ا… و برکاته
آیدین کبیر
بیست و چهارم مهرماه هشتاد و پنج خورشیدی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 اکتبر 2006

آدمای متعفن. پونصد تومن پول به فقیر دادین و هر سال ماه رمضون تشریف میارین تو تلویزیون راجب امر خیرتون داد سخن سر می دین؟! بابت هر قرونش باید دلتون بلرزه که مبادا به خاطر ارضای خودخواهی خودتون این کارو کرده باشین.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

اون آدمی که قانون گذاشته که گزارش سمنیار رو باید ده روز قبل از ارائه تحویل بدیم، یکی از اوتاد احمقای زمین بوده. پدرم دراومده و طبق معمول که همه کارا می مونه برای دقیقه آخر، این آخر هفته یه چیزی سر هم کردم و تحویل دادم. حالا تازه باید بشینم ببینم چی نوشتم که براش پاورپوینت آماده کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 اکتبر 2006

رفته بودیم پشت کتابخونه مرکزی برای روزه خوری. تا مستقر شدیم یهو یه نگهبان بیسیم به دست رسید و گفت تو محوطه چیزی نخورین. گفتیم اینجا که خلوته، کسی نیست. گفت بذارین یه جای خوب بهتون بگم. برین بین زمین تنیس و سالن تربیت بدنی، اونجا هیچ کس رد نمی شه!
تا حالا این جوریشو ندیده بودم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 اکتبر 2006

مثلا وودوارد و لاوسون یه روش خوب برای سنتز آرایه پیدا کردن که قراره یه بخش از سمینار هفته دیگه من باشه. ولی یهو می بینی که این روش همچین بگی نگی یه جاییش می لنگه. این که نشد زندگی. چند وقته احساس می کنم دیگه نمی تونم از روی شونه غول ها دنیا رو ببینم. اخیرا غول ها گاهی دچار اشتباه اساسی می شن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:51 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 اکتبر 2006

یک سال و یک روز پیش در چنین روزی، بالاخره تو شرایط هول هولکی و ماستمالکی، تونستیم دفاع کنیم و بعد از بیست روز که همزمان دانشجوی دوتا دانشگاه بودیم، اقلا از دست یکیشون حلاص شدیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:46 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 اکتبر 2006

می گن تو مکاتیب ملکیادس نوشته اگه پیمان و نوشین با هم عروسی کنن، بچه اشون با دم خوک به دنیا میاد. از ما گفتن بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.

من نمی دونم چرا اسم این طراحی مدارات الکترونیکی فرکانس بالا رو نذاشتن مهندسی دایره! اسمیت چارت کم دایره داشت، دایره های بار و منبع و VSWR و گین هم اضافه شد. تازه استاد فرمودن اینا رو خوب یاد بگیرین که هنوز کلی دایره دیگه هم مونده!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:30 نوشت.

پیر شدی پوریا. کجاست اون وظیفه ای که همه دخترای تهرون رو می شناخت؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

زندی دست از سر این رفلکتور بردار، برو سراغ لنز. باور کن تا وقتی پلیس با دیش مشکل داره، نون تو همینه که من می گم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 اکتبر 2006

When no-one else can understand me
When everything I do is wrong
You give me hope and consolation
You give me strength to carry on

And you’re always there to lend a hand
In everything I do
That’s the wonder
The wonder of you

And when you smile the world is brighter
You touch my hand and I’m a king
Your kiss to me is worth a fortune
Your love for me is everything

I’ll guess I’ll never know the reason why
You love me like you do
That’s the wonder
The wonder of you

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:50 نوشت.

یادم رفته بود تلویزیون ایران توی طولانی مدت (حدود نه ساعت) چقدر اعصاب خورد کن می شه. مخصوصا وقتی که تمام مدت پای کامپیوتر باشی و برای یه ذره تغییر آب و هوا بخوای تلویزیون نگاه کنی. البته این فراموشی به لطف برادرانی که از سر کوچه جستجوی خونه به خونه، دنبال آنتن ها ماهواره رو شروع کردن، برطرف شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 اکتبر 2006

این زندگی در عمق جهنم هم حال خودش رو داره ها!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:33 نوشت.

پروژه بالاخره تصویب شد. یه سری سیستمی نشسته بودن سوال چرت و پرت می پرسیدن و جواب چرت و پرت می گرفتن. نمی دونم چرا هرکی تو هرکاری که بهش هیچ ربطی نداره دخالت می کنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:43 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 سپتامبر 2006

خب تقریبا پروژه دار شدم. یه ذره خیالم راحت شد. “بهینه سازی thinned array با استفاده از الگوریتم ژنتیک و جستجوی الگو با در نظر گرفتن element factor” یا یه همچین چیزی. حالا دیگه می تونم به بقیه کارام برسم.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 سپتامبر 2006

هنوز موضوع پروژه ندارم. همه رفتن ها و اومدن ها، گشتن ها و خوندن ها، هیچ فایده ای نداشته تا حالا. این بلاتکلیفی ناراحتم می کنه.
***
دارم جلال آل احمد رو اساسا کشف می کنم. وقتی اون نثر و اون روحیه با اون وضع و اون پیشینه جمع می شه، چیزی در میاد که واقعا کم نظیره. این کشف خوشحالم می کنه.
***
موضوع که نداری، پروپوزال نداری. پروپوزال که نداری، چیزی برات تصویب نمی شه و وقتی چیزی تصویب نشد، کسی ثبت نامت نمی کنه. ساده است. نه؟ دومینو. تمومی هم نداره. می شه تا ابد دنباله اش رو گرفت و رفت.
***
از زندگی شخصی ام راضی ام. تجربه ها و عقل همون چیزی رو می گن که حس ها و دل می گن. تو این شلوغ پلوغی چیزی که خیلی وقته من رو به بقیه زندگی چسبونده همینه. وقتی فکر می کنم می بینم که من قدم اول رو برداشتم و بقیه اش با یه ذره تلاش تا اینجا درست شده. جالبه.
***
دومینوی زندگی با دومینوی اسباب بازی فرق داره. فرقش اینه که بعد از این که شروع به افتادن و جلو رفتن کرد، می تونی مهره اول رو بلند کنی و بذاری سر جاش تا بقیه مهره ها هم با همون ترتیب قبلی دنبالش بلند بشن و بشینن سر جای خودشون. حالا گیرم با یه ذره نظارت اضافه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 سپتامبر 2006

من نمی دونم چرا این فیلمنامه نویس های تلویزیون اعتقادی به پیشگیری ندارن. اون از نسرین، اینم از آذر. واقعا که!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 سپتامبر 2006

مهم نیست بقیه چی می گن. اینو برای تو می نویسم

It’s impossible to tell the sun to leave the sky,
It’s just impossible.
It’s impossible to ask a baby not to cry,
It’s just impossible.
Can I hold you closer to me
And not feel you going through me,
But the second that I never think of you?
Oh, how impossible.

Can the ocean keep from rushing to the shore?
It’s just impossible.
If I had you could I ever ask for more?
It’s just impossible.
And tomorrow, should you ask me for the world
Somehow I’d get it,
I would sell my very soul And not regret it
For to live without your love
Is just impossible.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:08 نوشت.

شدم عین نی نی کوچولویی که یه چیزی دست کسی دیده و دلش خواسته، ولی بهش ندادن. چمی دونم والا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:06 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 سپتامبر 2006

من اصولا آدمی نیستم که از کارای مردم چیزی به دل بگیرم، ولی این اصلا معنیش این نیست که اگه بشنوم کسی پشت سرم حرف نامربوط زده، برام مهم نباشه. دیگه تکرار نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 سپتامبر 2006

امروز محمد چ. همکلاسی عزیز سابق و رئیس اسبق بسیج دانشجویی رو با خانومشون (ایضا همکلاسی محترم سابق) سر چهارراه جهان کودک در حالی دیدم که این دو اسوه اخلاق و تربیت داشتن از چراغ قرمز رد می شدن و اصلا هم براشون مهم نبود. حیف که حوصله نداشتم وگرنه جا داشت بهشون راه ندم، یه چیزی هم بارشون کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 سپتامبر 2006

بعد از این همه سال که ایستاده ادرار کردن کار حیوانات بود، دیروز تو یه جای بین راهی نزدیک قم یه سری urinal واقعی دیدم. البته مردم ظاهرا خیلی راحت نبودن باهاش، ولی به هرحال یکی از اختراعات مفید آدمیزاده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

یعنی واقعا انتظار داشتین سریال مزخرف، جور دیگه ای غیر از مزخرف تموم بشه؟
پ.ن. خوشم میاد که یه مشت ابله، سه ماه یه ملت رو سرکار گذاشتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

دو سه روزی اصفهان بودم. بین پایتخت های قدیم، پایتخت زندیه و صفویه رو از همه بیشتر دوست دارم البته دلیل شخصی دارم که شیراز رو بیشتر از همه دوست داشته باشم! عوضش از محدوده پایتختی جد بزرگوارمون هم که اصلا خوشم نمیاد. بین همه شهرها جرجیس رو انتخاب کرده! خلاصه رفتیم اصفهان. دفعه اولی بود که خودم توی شهر پشت فرمون بودم که روز اول اصلا تجربه جالبی نبود، چون دینامبک شهر کلا با دینامیک تهران فرق داشت و تکلیف آدم معلوم نبود. تو جاده هم فقط به خاطر 15 کیلومتر سرعت اضافه جریمه شدم که خودش تجربه جدیدی بود! کلی عکس گرفتم که دوست دارم یواش یواش تو فتوبلاگ پست کنم. یه پیتزایی ارمنی عالی هم پیدا کردم که اگه بعدا قسمت شد دوباره یه سر بهش بزنم. عالی قاپو نه توالت داشت نه حموم نه آشپزخونه. شاه مملکت که وضعش این بوده، ببین بقیه چقدر بدبخت بودن. البته به جای همه ملزومات، دم ورودیش یه سیستم آکوستیک فوق العاده داره که من هنوز فکر می کنم سرکاریه. منارجنبون همچنان مشغول جنبیدن بود و بقیه آثار تاریخی هم تا جایی که من فرصت کردم سر بزنم، سر جاشون بودن. جای هیچ گونه نگرانی نیست. ولی این باغ پرندگان خیلی جای بیخود مزخرفی بود. چهارتا مرغ و خروس انداختن تو قفس و این همه تبلیغ می کنن. توبان قم هم دیشب تصادف خرکی شده بود و اقلا پنجاه شصت تا ماشین داغون شده بودن که ترافیکش نصیب ما شد. فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد که بگم. بعدا اگه یادم اومد می گم.
اینم عکس آیدین کبیر کنار چهلستون در حال بررسی آثار تاریخی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

من می گم امشب یهو بهروز با اون دوای ایدز که دانشمندای ایرانی کشف کردن خوب می شه و دوباره با نسرین عروسی می کنه. بعد هم مهندس گاگولیان پور میاد وسط و درباره حق مسلم یه نطق حسابی تحویل خلق می ده. بعد مردم می ریزن دم خونه کارگردان و نویسنده و حلق آویزشون می کنن!
به نظرم این سناریو از همه بهتره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 سپتامبر 2006

آهنگ رو عوض کردم. اینو برای اونایی انتخاب کردم که از قبلی شاکی بودن. آهنگیه که می گن Joan Baez برای Bob Dylan خونده.
Diamonds and Rust

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.

گردنم درد می کنه. زندگی پای کامپیوتر آدم رو می کشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:01 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 سپتامبر 2006

شرق توقیف شد. خیالم راحت شد. آرشیوش هر روز داشت بزرگتر می شد. نمی دونستم کجا بذارمش. تازه کلی هم صرفه جویی می کنم از این به بعد!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 سپتامبر 2006

برنامه رو ده بار نوشتم و چک کردم ولی نتیجه اش با اون چیزی که بالانیس می گه فرق داره. اگه قراره یه نفرمون اشتباه کرده باشه، ترجیح می دم اون یه نفر بالانیس باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:23 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 سپتامبر 2006

بیشتر از سه سال پیش، بعد از دو سه ساعت صحبت با یکی از همکلاسی ها، به این نتیجه رسیدم که آقایی که بخواد کنار ایشون زندگی کنه، می تونه راحت خوشبخت بشه. اطلاعات امروزم نشون می ده که اشتباه نکردم. باریکلا به ذکاوت من، خوش به حال آقاهه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

شماها که می دونستین چرا هیچی به من نگفتین؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 سپتامبر 2006

دو سه شبه خواب همکلاسی های راهنمایی رو می بینم، تو خود مدرسه. دیشب با هم قرار گذاشتیم یواشکی چوب بخریم، ببریم مدرسه چوگان بازی کنیم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

می گن نویسنده نرگس یه دفعه اشتباها به جای م مودب پور و فهیمه رحیمی، اشتباها فاوست خونده. البته هیچی ازش نفهمیده ولی از ایده فروختن روح به شیطان خوشش اومده. واسه همین یه دیالوگ برای مجید گذاشته که بگه من روحم رو به شوکت فروختم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 سپتامبر 2006

من یه بار دیگه اون پستت رو خوندم، ولی هنوز اون چیزی که تو می گی رو برداشت نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

کیبرد بیچاره. می تونست تو مسابقات جهانی کثیف ترین کیبرد اول بشه. از گرد و خاک و مو گرفته تا خون و سس کچاپ توش پیدا می شد. دیروز لیوان چایی چپه شد توش. اول ذوق کردم که یه عنصری که تاحالا نداشت بهش اضافه شده، ولی بعد معلوم شد که نصف کلیدها از کار افتادن. برای درست کردنش مجبور شدم بازش کنم و نتیجتا کلی تمیز شد. حیف. الآن برقش چشم رو می زنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 سپتامبر 2006

به سلامتی مهندس گاگولیان پور وارد مباحث حق مسلم هم شد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:58 نوشت.

اونقدر نزدیک که نتونی بفهمی اون ضربان مال کیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.

از دفعه بعد وقتی می رم تئاتر، با خودم تبر می برم که اگه یه درخت عرعر اومد جلوم نشست، بتونم نصفش کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:54 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 31 آگوست 2006

یکی از دوستان(؟) هم بدون خبر و خداحافظی سرش رو انداخته پایین و رفته کانادا. نمی دونم چرا نسبت به آدمایی که براشون ارزش قائلم ولی اونا برای من ارزشی قائل نیستن، احساس خوبی ندارم. همچنین نسبت به آدمایی که فقط وقتی یادت می افتن که می خوان به یه سری دیگه ثابت کنن که تعداد دوستاشون از انگشتای دست بیشتره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

نسرین هشت ماهه حامله وسط بیایون یه بچه یه ساله زائیده که النگو هم دستشه!
فقط با عقل کارگردان بیشعورش جور در میاد. مردک همه مردم رو مثل خودش فرض کرده. بری زیر گل ایشالا.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 آگوست 2006

پیمانکار فتوکپی دانشگاه رو عوض کردن. پیمانکار جدید هم یه سری پرسنل جدید از تو جوب پیدا کرده که تا حالا یه بار هم از این کارا نکرده بودن تو عمرشون. فعلا تو هفته اول معلوم شده که از پس کپی دورو، سوراخ کردن کاغذ و پرینت گرفتن بر نمیان. خدا بقیه اش رو به خیر کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:46 نوشت.

– سرم می خاره. به نظرت باید برم حموم؟
= نه. دو هفته صبر کنی ناخونات بلند می شن، می تونی قشنگ سرت رو بخارونی!
پ.ن. خارخارک 😉

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 آگوست 2006

معلوم نیست وزارت نیرو داره چیکار می کنه. یه هفته است که صبح و شب برق ما قطع می شه. بی زحمت اگه جسارت نیست یه نفر گزارش خاموشی ها رو به هیئت دولت نشون بده. بلکه امسال موقع تصمیم گیری برای تغییر ساعت، یه نگاهی بهش بندازن. البته وزیر نیرو امروز گفته مصرف برق کشور کم شده، یه نفر هم پیدا بشه برای ایشون توضیح بده که وقتی برق قطع باشه، طبیعتا کسی نمی تونه مصرف کنه.
پ.ن. این نیروگاه غرقابی که اولین نمونه اش تو دنیا امروز تو ایران افتتاح شده چیه؟ این همه تبلیغ می کنن، یه توضیح کوچولو نمی دن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

آخسرو داشت می رفت. به اون چهار نفر و نصفی از بچه ها که ایران مونده بودن زنگ زد و این جوری شد که تو پارک ملت جمع شدیم و خیلی ها رو بعد از شیش سال دوباره دیدم. زیاد دیدم آدمایی که بعد از یه سال دوری دیگه هیچ حرفی برای همدیگه ندارن. ولی کم دیدم بیست نفر آدمی که بعد از شیش سال که همدیگه رو ندیدن، هنوز مثل روز اول (سال 72) راحت با هم حرف داشته باشن. تازه من فقط بیست نفر رو دیدم، می تونم با اطمینان بگم اگه بقیه دویست نفر هم پریشب اون جا بودن، بازم وضع همین بود. چقدر سرنوشت های مختلف. پوف. نمی دونم الآن دو روزه که همش دلم برای اون روزا تنگ شده. چی می شد تو همون دبیرستان لعنتی می موندیم؟
پ.ن. بعد از سیزده سال دوستی، دیگه نمی دونم هیچ وقت می تونم دوباره آخسرو رو ببینم یا نه. این سال ها زیاد ندیده بودمش، ولی همیشه خیالم راحت بود که یه گوشه همین شهر لعنتی می تونم پیداش کنم. ظاهرا بقیه می دونستن، ولی به من نگفته بود که داره می ره. وقتی شنیدم یهو جا خوردم. دوست داشتم هیچ وقت موقع خداحافظی نرسه، ولی نمی دونم چرا دنیا به دوست داشتن ما نمی چرخه.
پ.ن.2. بیخیال. تو این دو سال صد و پنجاه نفرشون رفتن جایی که احتمالا دیگه هیچ وقت دستت بهشون نمی رسه. حالا آخسرو رو ده نفر حساب کن. آخرش چی؟
پ.ن.3. “سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آئین داری ای چرخ”
یادته؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 آگوست 2006

امیدوارم نویسنده و کارگردان نرگس جز جیگر بگیرن برن ور دل پوپک گلدره. این چه مزخرفیه که هر شب به خورد ملت می دین آخه؟
یه مشت حمال با یه سری بازی احمقانه دور هم جمع شدن و یه داستان احمقانه تر رو بازی می کنن. من که شخصا هرشب فقط برای خندیدن به شرکت مهندس ابله نژاد و مهندس گاگولیان پور نگاه می کنم و از بقیه اش حرص می خورم. ضمنا از بابای شقایق هم خوشم میاد، لامصب اقلا چهار پشت مو و شیش پیلی جواده!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

خدایا چرا ozzy رو نمی کشی؟ چرا طرفداراش باید به جای آدمی که می شناختن با پیرمرد چروکیده گوژپشت مفلوکی روبرو بشن که به زور راه می ره و وقتی موج دریا آتیش کنار ساحلش رو خاموش می کنه و می خواد بگه: “you f**king a**hole ocean”، به جاش یه سری کلمه جویده جویده نامفهوم تحویل می ده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 آگوست 2006

I never knew I had a dream
Till that dream was you
When I look into your eyes
Sky is a different blue.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:39 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 آگوست 2006

حزب ا… گفته به هر خانواده جنگ زده دوازده هزار دلار می ده.
بدون شرح.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:57 نوشت.

شعبون بی مخ دیروز مرده. حالا یکی از این کانالای لس آنجلسی همچین براش مرثیه می خوند که هرکی نمی دونست خیال می کرد واقعا چه شخصیت فرهیخته ای دار فانی رو وداع گفته. یه فیلمی هم نشون داد که جناب بی مخ یه جایی نشسته بودن و یه سری از این فسیل های مزوزوئیک سلطنت طلب با لباس های رسمی به ترتیب میومدن پیشش و می بوسیدنش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:52 نوشت.

از مگس احمق تر هم پیدا می شه؟ از اول شب که رفتم بخوابم خودش رو می کوبید به شیشه که بره بیرون و هی صدای وزوزش در میومد. صبح که بیدار شدم بازم داشت خودش رو می کوبید به شیشه. منم تنبل، صدای وزوزش رو اعصاب بود ولی حال نداشتم دستم رو دراز کنم بکوبم تو سرش. صبح که نگاهش می کردم، به نظرم اومد از بس خورده به شیشه یه مقدار پهن شده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:50 نوشت.

خواب دیدم فارغ التحصیل های علامه حلی رو تکفیر کرده بودن و ما آواره کوه و بیابون شده بودیم. تو کوه به ستون یک دنبال هم می رفتیم و کلی هم خوشحال بودیم که پیش همدیگه هستیم. تو خواب دلم می خواست اون وضعیت مثل مهاجرت مورمون ها به سالت لیک سیتی باشه، ولی بیشتر شبیه سرگردانی یهود بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:47 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 آگوست 2006

آخه برانکو رو بیرون کردین که این الاغ رو به جاش بیارین؟ یارو ژنرال مرده شورخونه هم نیست.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

همینه دیگه! نه پایان خدمت داری، نه آدم کشتی. خب معلومه که به هیچ جا نمی رسی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 آگوست 2006

خسته شدم از بس به این و اون رو انداختم و گفتن حالا یه رزومه بفرست ببینیم چی می شه و هیچی نشد. پایان خدمت ندارم، آدم که نکشتم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:58 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 آگوست 2006

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندنش به جفا
چون مرد به عزت ببرندش سر دست

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:17 نوشت.

مودم سوسول احمق. دو روز باهاش کلنجار رفتم، آخر فهمیدم حضرتشون خوشش نمیاد که تلفن آشپزخونه تو پریز باشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:16 نوشت.

امان از دست رئیس جمهور محبوبمون. فرمودن: “کاهش نرخ تورم امسال در چهل سال گذشته بی سابقه بوده”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 آگوست 2006

“جنگل واژگون” تموم شد. خوب بود. ولی نه به اندازه بقیه کارای سالینجر. ریزبینی روانشناسانه و جامعه شناسانه درمورد شخصیت و رفتار کاراکترها و سبک روایت به همون خوبی بقیه کارا بود، ولی غیرمنتظره بودن همیشگی رو نداشت. درواقع با تقریب خوبی می شد حدس زد که بعد از این قراره چه اتفاقی تو داستان بیفته.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 آگوست 2006

“اتود در قرمز لاکی” تموم شد. بخش اول دقیقا همون چیزی بود که شرلوک هولمز باید باشه و بخش دوم با وجود جذابیت، چیزی بود که اصلا آدم از شرلوک هولمز انتظار نداره.
شاید به قول خودش: “مثل اینه که بخوای یه داستان عاشقانه رو تو قضیه پنجم اقلیدس بگنجونی”.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

پریشب تو عروسی، یارو رفت با اون بره روی میز عکس گرفت. نقطه سر خط.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 آگوست 2006

یه روز پنج سال پیش، امین گفت: “آخ جون دردسر”، یه ربع بعدش ما مونده بودیم و یه ماشین درب و داغون و کم مونده بود که خودمون هم یه کتک حسابی بخوریم!
امشب داریم می ریم عروسی امین.
یه حکایت دیگه که شاید مربوط باشه و شاید نباشه: من از چهار ماه پیش گفتم با شلوار جین و تی شرت می خوام برم عروسی، نشون به اون نشون که رفتیم کت و شلوار دوختیم و یه پیراهن قراره بپوشم که آستیناش با دکمه سردست بسته می شه!
پ.ن. اقلا عروسی خودم با شلوار جین و تی شرت می رم.
پ.ن. 2. این حرف رو ثبت در تاریخ کنین که پس فردا بکوبین تو سرم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.

تو ترافیک افتاده بودم پشت ماشین دکتر قاضی. تا یه جایی گیر می کرد، ترمز دستی می کشید و وقتی می خواست دوباره راه بیفته یادش می رفت دستی رو بخوابونه!
معلوم نیست کی به این ابله دکترا داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.

فرض کنین که یه بچه چهارساله کوچولو هستین که یه چیزی دلتون می خواد و خیلی می خواد بهتون نمی دن، چه رفتاری از خودتون بروز می دین؟
حالا فرض کنین یه مهندس ارشد بیست و چهار ساله هستین و بازم خیلی دلتون یه چیزی می خواد و بهتون نمی دن. این دفعه عکس العملتون چیه؟
نباید دو تا رفتار مورد اشاره، یه فرقی با هم داشته باشن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 آگوست 2006

Let’s swim to the moon
Uh-huh
Let’s climb thru the tide
Penetrate the evenin’ that the city sleeps to hide

Let’s swim out tonight, love
It’s our turn to try
Parked beside the ocean
On our moonlight drive

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

دلم می خواد نق بزنم. دلم یه موزیک هاردراک/ هوی متال حسابی می خواد. همه خوابیدن. صدا بی صدا.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 آگوست 2006

حالا که دیگه قهرمانی ایتالیا قدیمی شده، آهنگ هم عوض می شه.

Bob Dylan
Masters of War

Come you masters of war
You that build the big guns
You that build the death planes
You that build all the bombs
You that hide behind walls
You that hide behind desks
I just don’t want you to know
I can see through your masks

You that never done nothing
But build to destroy
You play with my world
Like it’s your little toy
You put a gun in my hand
And you hide from my eyes
And you turn and run farther
When the fast bullets fly

Like Judas of old
You lie and deceive
A world war can be won
You want me to believe
But I see through your eyes
And I see through your brain
Like I see through the water
That runs down my drain

You fasten all the triggers
For the others to fire
Then you set back and watch
When the death count gets higher
You’ll hide in your mansion
As young people’s blood
Flows out of their bodies
And is buried in the mud

You’ve thrown the worst fear
That can ever be hurled
Fear to bring children
Into the world
For threatening my baby
Unborn and unnamed
You ain’t worth the blood
That runs in your veins

How much do I know
To talk out of turn
You might say that I’m young
You might say I’m unlearned
But there’s one thing I know
Though I’m younger than you
Even Jesus would never
Forgive what you do

Let me ask you one question
Is your money that good
Will it buy you forgiveness
Do you think that it could
I think you will find
When your death takes its toll
All the money you made
Will never buy back your soul

And I hope that you die
And your death’ll come soon
I will follow your casket
In the pale afternoon
And I’ll watch while you’re lowered
Down to your deathbed
And I’ll stand over your grave
‘Til I’m sure that you’re dead

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 جولای 2006

از کلیه احمق های گرامی که تقی به توقی خورده و تو این مملکت کاره ای شدن تقاضا می شود یا برن استخر خصوصی، یا اگه می رن استخر عمومی با خودشون بادیگارد نیارن تو آب که عرض خود می برند و زحمت ما می دارند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:49 نوشت.

آقاجون تو جنگ حلوا خیرات نمی کنن. طرفین محترم که خودشون رو به موش مردگی می زنن و از روی آمار تلفاتشون می خوان بگن که خیلی مظلوم مظلوم واقع شدن، اگه واقعا دلشون می سوزه باید جنگ رو تموم کنن وگرنه برن به درک. شیش میلیارد تا آدم هست تو این دنیا، حالا بیست سی میلیون کمتر.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 جولای 2006

آخر نفهمیدیم این RHCP یعنی Right Hand Circularly Polarized یا Red Hot Chilli Pepers!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

صبح تو فرودگاه دختره یه ساعت تو بغل پسره گریه کرد. بعد که دیگه پسره رفت تو، دختره فوری یه آینه از کیفش دراورد و مشغول چک کردن آرایشش شد!

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 جولای 2006


ما یه دونه از اینا داشتیم که به دوهزار قطعه مساوی تقسیم شده بود. نوزده روز کامل وقت گرفت و همین پنج دقیقه پیش دوباره مرتب شد. توصیه من به جوانان این است که به این یه قلم پازل نزدیک نشن، چون وافعا سخت بود.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:44 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 جولای 2006

یه ماجرایی می خوام تعریف کنم که هنوزم وقتی یادش می افتم حسرتش رو می خورم. هرچند که هیچ تاثیری تو زندگیم نداشته.
زمان دبستان هر کاغذ پاره ای که دستم می رسید، کافی بود توش چهارتا کلمه نوشته باشه که یه ساعت مشغول خوندنش بشم. اصلا مهم نبود چی نوشته، مهم این بود که یه چیزی نوشته. یه دفعه فکر کنم یه داستانی تو یه مجله ای خوندم که توضیح داده بود یه بابایی به اسم گاوس، از چه روشی مجموع اعداد 1 تا 100 رو حساب کرده. اصلا نمی دونم چقدر داستانش واقعی بود، ولی کلا جالب بود. روش هم در واقع همون فرمول مجموع جملات تصاعد حسابی بود. از این ماجرا یه سالی گذشت و امتحان ورودی سمپاد قبول شدم و رفتم برای مصاحبه. اون جا ازم پرسید مجموع 1 تا 10 رو زود حساب کن و بگو چقدر می شه. منم شروع کردم دونه دونه جمع کردن و دیدم که آقاهه داره یه جوری نگاه می کنه. بعد از این که مصاحبه تموم شد و اومدم بیرون، تازه یاد اون داستانی افتادم که خونده بودم. از اون موقع تا حالا که سیزده سال گذشته، هنوز دارم غصه می خورم!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:58 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 جولای 2006

I can’t live
If living is without you

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

موقع بررسی لایحه بودجه امسال، تو سلف نشسته بودیم و یه ابلهی که خودش رو کارشناس همه چیز از موسیقی گرفته تا اقتصاد می دونه، در حالی که حتی از مخابرات (که داره خیر سرش فوق لیسانسش رو می گیره) هم زیاد سر در نمیاره، می خواست به زور به ما ثابت کنه که این بودجه باعث کاهش تورم می شه. امروز باید وضعیت قیمت ها رو همچین بکوبی تو فرق سرش که دیگه نتونه از جاش بلند بشه.
مشکل این مملکت دقیقا اینه که هرکسی تو هر کاری که هیچ ربطی بهش نداره دخالت می کنه.
این بود نسخه آیدین کبیر برای رفع مشکلات کلان!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

کسی از کابلو خبری نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 جولای 2006

تاحالا کسی تونسته پسورد فایل های rar رو با حمله ای به جز brute force پیدا کنه؟ اگه جواب نه باشه من اصلا تعجب نمی کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 جولای 2006

Ain’t no sunshine when she’s gone
It’s not warm when she’s away

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:46 نوشت.

با اجازه فرورتیش رضوانیه و ستون بومرنگ:
“بهتر است خودتان برای کودکتان قصه تعریف کنید. این جوری اگر بچه در طول روز کار بدی انجام داده، می توانید آن را در قصه مطرح کنید تا از چیزی که می شنود عبرت بگیرد:
«یکی بود… یکی نبود… یک پسربچه زشت و احمقی بود که یک روز ظهر وقتی مامانش خواب بود، رفت و موهای خواهر کوچکش را کشید و خواهرش هم دوساعت تمام ونگ زد و اعصاب مامان را داغون کرد. وقتی شب شد یک فرشته به اتاق پسر پررو آمد، او را تا می خورد کتک زد و از سقف اتاق آویزان کرد تا برای سایر پسرهای بی ادب و دیوانه، درس عبرت باشد…»”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 جولای 2006

اینم از آهنگ جدید. من اصولا ایتالیایی نیستم، ولی وقتی این آهنگ تو استادیوم برلین پخش می شه، چرا اینجا نشه؟!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 جولای 2006

یارو چپ رفت، گفتین بازیکن مسلمان تیم ملی فرانسه. راست اومد، گفتین بازیکن مسلمان تیم ملی فرانسه. وقتی شاخ زد چرا ساکت شدین پس؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 جولای 2006

بنده خراب کاری کردم به قبر رضاشاه کبیر و هفت پشتش که ایرانی ها رو با مفهوم نظام وظیفه اجباری آشنا کرد. نقطه سر خط.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

“کرم های خاکی در روابط جنسی خود موجوداتی بی قید و بند هستند.”
روزنامه شرق. 17 تیر 1385. صفحه 28 (دانش)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 جولای 2006

و اما به عنوان صحنه ای که به اندازه جیغ بی صدای مایکل کورلئونه روی پله های سالن اپرا داغون باشه، می شه از رقص پلاگیا با یه مرد دیگه جلوی چشم آنتونیو نام برد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.

فکر کنم منم عین تیم ملی ایران شدم که نمی تونه تمام بازی انرژی داشته باشه. امتحان اول عالی، امتحان دوم خوب، ولی امتحان سوم اصلا چنگی به دل نمی زد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

من دوست داشتم آلمان و پرتغال برسن به فینال. به همین مناسبت بازی شنبه از نظر من فینال حساب می شه و بقیه جام جهانی دیگه برام مهم نیست!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 جولای 2006

عصر داشت یه سری اشرار رو نشون می داد که دور شهر می چرخونن که عبرت ناظرین باشه. ورداشته بودن از گردن هر کدوم یه آفتابه پلاستیکی آویزون کرده بودن. خیلی صحنه خنده داری بود.
یه یارو دیگه هم بود که مسئول جهاد کشاورزی یه منطقه ای بود، داشت صحبت می کرد، گفت بودجه تفاکو نمی کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

حالا من امروز منتظر یه ایمیل مهم نشستم. هر نیم ساعت یه بار آنلاین می شم و می بینم که یه نامه جدید اومده. بعد که می رم سراغ میل باکس معلوم می شه که بغل دستی عزیز دوران دبیرستان افتاده رو دور اسپم فرستادن برای تبلیغ کلاسای انرژی درمانی بی سروته اش. نمی دونم چه جوری این حرفا رو باور می کنه و به خورد مردم می ده. ضمنا نمی دونم بالاخره لیسانس الکترونیکش رو گرفت یا نه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 جولای 2006

حمید گریه نکن. باختن گریه نداره!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 ژوئن 2006

الآن باز حمید صداش در میاد. ولی من بعد از این همه سال طرفداری آلمان، دوست دارم امروز آرژانتین برنده بشه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 ژوئن 2006

می گن عمو حسن از حموم در اومده و نشسته رو مبل، بعد خانومش رو صدا کرده و گفته چرا اینجوری می شم؟ تا خانومش بخواد بپرسه چه جوری، مرده بوده. هیچ وقت کسی نفهمید منظورش از اینجوری، چه جوری بوده. ولی فکر کنم این مساله بیشتر از همه، برای من سوال باشه. ضمنا حالا هروقت یه جوری می شم که توصیفی براش ندارم، می ترسم بمیرم یهو!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:20 نوشت.

کار دنیا برعکس شده. ترسناک ترین مساله این ترم، امتحان دکتر گلابی نژاده که چهار پنج روز هم بیشتر بهش نمونده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:17 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 ژوئن 2006

بازی به این می گن. فوتبال اگه خشن نباشه که به درد دخترا می خوره. فقط حیف که کارت زرد و قرمز باعث افت هیجان بازی می شه. ضمنا تا اطلاع ثانوی پرتغالته!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:40 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 ژوئن 2006

یه روز (حدود سه سال پیش) یه دزدی (هیوا یوسفی) تو این وبلاگ کامنت گذاشت و شماره تلفن داد و نوشت که با من تماس بگیر. من بهش زنگ زدم و گفت وبلاگت رو خوندم و از نوشتنت خوشم اومده و کلی تعریف کرد و بعد گفت بیا برای روزنامه جام جم مطلب بنویس. منم محترمانه رد کردم چون اولا از روزنامه مربوطه خوشم نمی اومد و دوما چنین کارکردی برای خودم متصور نبودم. طرف هم کلی سعی کرد خرم کنه ولی به هر حال نتونست از پس من بر بیاد.
کمتر از یه هفته بعد از این ماجرا، مرتیکه پست فطرت دو تا از پست های اینجا رو بدون کوچک ترین دستکاری و بدون اجازه و بدون اشاره به نویسنده، تو روزنامه مزخرف چاپ کرد.
نمی دونم الآن چرا یادش افتادم، ولی دوباره داغ دلم تازه شد.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 ژوئن 2006

افشین پیروانی گفت: “همون طوری که اول صحبت هام خدمتتون فرمودم…”!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.

سه سال پیش به مرکز تحقیقات مخابرات یه پروژه کارآموزی تحویل دادم که موقع تعریفش، آقاهه رک گفت: “این کار رو قراره ما انجام بدیم، حالا شما انجام می دین دیگه!”. امروز یکی از آدمای اون بخش رو دیدم، می گفت دو سه دفعه صحبت پروژه تو شده و بچه ها ازش تعریف می کنن. یه سال بعد از اون قضیه خودم تو چیزی که تحویل داده بودم یه ایراد پیدا کردم که عملا مشکلی ایجاد نمی کرد، ولی بهتر بود که نباشه.
1- ظاهرا اون همه آدم که اون جا پول می گیرن و کار می کنن، نفهمیدن که کار من غلط هم داشته.
2- هنوز فکر می کنم اون تکنیکی که تو برنامه کذایی استفاده کردم، سریع ترین و کوتاه ترین راه ممکن بوده. فکر کنم هنوز نفهمیدن تو سورس برنامه چی به چیه و همینجوری ازش استفاده می کنن.
3- یه مقدار از شنیدن حرفش ذوق کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 ژوئن 2006

نمی دونم از دست آدمایی که کلی تابلو می کشن و بعدش نمایشگاه هم می ذارن، ولی به خودشون زحمت نمی دن که برای تابلوها اسم انتخاب کنن، باید بخندم یا حرص بخورم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 ژوئن 2006

آخه مبحث از فریت احمقانه تر هم پیدا می شه؟ این پوزار هم مثلا خواسته مثال عملی ملموس بزنه که موضوع برای جا بیفته، نوشته:

The double image seen through a calcite crystal is an example of birefringence.

حالا یه نفر به من بگه این کلسیت اصلا چی هست!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:05 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 ژوئن 2006

مثلا فرض کنین که یه معلم قرآن عوضی، کلاس سوم دبستان از گوش های من به عنوان دستگیره استفاده کرده و با گرفتن اونا من رو از زمین بلند کرده.
خب حالا دیگه فرض نکنین. این ماجرا واقعیت داره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:54 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 ژوئن 2006

متاسفانه تجربه نشون داده ناخونک زدن به کمپوتی که هنوز داره روی اجاق می جوشه، باعث سوختن دهن آدم می شه. ولی نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم در برابر این وسوسه مقاومت کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 ژوئن 2006

And tomorrow, should you ask me for the world
Somehow I’d get it, I would sell my very soul
And not regret it for to live without your love
Is just impossible

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 ژوئن 2006

امیدوارم تک تک اون فاطی کماندوهایی که پریروز افتادن به جون مردم، یه ماموریت خارج بهشون بدن که شوهرشون اجازه رفتن بهشون نده، بعد شوهره بره چهارتا زن بگیره، بعد کتکشون بزنه و دیگه اجازه نده از خونه برن بیرون و سر کار برن، بعدشم بره سرخود طلاقشون بده و بچه ها رو ازشون بگیره، بعد باباشون بمیره و نصف سهم برادراشون بهشون ارث برسه، بعدشم یه مرد معتاد بی سروپا بگیره با چاقو تیکه تیکه اشون کنه و خانواده اشون مجبور بشه برای اعدام طرف، دیه بده!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:11 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 ژوئن 2006

جناب کره خر به خاطر قدم زدن تو زمین، مصدوم شدن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 ژوئن 2006

یه نفر به من بگه این کره خر اردبیلی چند بار توپ بهش خورد؟
اصلا توپ بخوره تو اون فرق سرش! چند بار اسمش رو شنیدین؟ البته به جز اون وقتایی که فردوسی پور اسمشون رو ذکر می کرد و محترمانه می گفت که ایشون رو باید با اردنگی بندازن بیرون!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 ژوئن 2006

تا نگرانی نباشه، امیدواری معنی نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 7:22 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 ژوئن 2006

365*24*60*60*2

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 ژوئن 2006

استاد محترم برای یکی از مساله های تکلیف، یه راهنمایی فرمودن که کار رو ساده کنه. حالا من بدون توجه به راهنمایی، یه کار دیگه کردم که حتی ساده تر بود. حالا می ترسم ببینه به راهنمایی داهیانه اش توجه نکردم، عصبانی بشه یهو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:43 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 ژوئن 2006

می گه: “صاحب فلان کارخونه معروف، اصلا آدم شریفی نیست. به همین دلیل هم زنش سرطان گرفته”
ما که هرچی فکر کردیم ربطش رو نفهمیدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:14 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 31 می 2006

تهران رو دوست دارم. مگه چند تا شهر تو دنیا هست که تو اون شهر یه موتوری با سرعت بره تو شیکم یه عابر پیاده و وقتی پیاده خودش رو کنار کشید، موتوری برگرده بگه: “حالا چرا ترسیدی؟”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

آقای آراسته رو دیدم. سالم و سرحال. مثل همیشه. خوشحال شدم که حالش خوبه. جالب بود که بعد از این همه سال هنوز منو می شناخت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 می 2006

من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

یارو عضو حزب ا… لبنان بود. اوردنش تهران و سر کلاس نشوندن بغل دست آدمایی که کلی زحمت کشیده بودن و کنکور داده بودن. طرف هم نامردی نکرد و تا جایی که تونست واحد افتاد و از این جور قضایا. حتی پروژه لیسانسش هم بقیه براش انجام دادن. حالا تو همین تهران استخدام شده و حقوق حسابی می گیره و باقی قضایا. طبیعیه که اسمش عدالت باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 28 می 2006

1. من ترکم.
2. همون اندازه که جک رشتی و قزوینی و لری و اصفهانی بلدم، جک ترکی هم بلدم و تعریف می کنم. ولی وقتی که احساس کنم کسی داره از حد شوخی خارج می شه و کارش به توهین رسیده، باهاش برخورد می کنم.
3. کاریکاتور کذایی رو دیدم و احساس توهین نکردم. فراموش نکنیم که “نمنه؟!” از وضعیت یه واژه صرفا ترکی خارج شده و الآن تقریبا تبدیل به یه اصطلاح رایج فارسی شده.
4. مانا نیستانی رو به خاطر کارهاش تحسین می کنم (کتاب های “آقای کا” رو دیدین؟). با سابقه ای هم که ازش دیدم، فکر نمی کنم آدمی باشه که اهل توهین علنی به دیگران باشه.
5. دولت مرکزی نگاه درستی به مساله اقوام نداره. این قبول. ولی دلیل نمی شه که یه کاریکاتور (حتی به فرض وجود توهین عمدی) باعث اعتراض به دولت و دامن زدن به درخواست های جدایی طلبانه بشه.
6. کی می تونه ادعا کنه که تمام مسئولین، صرفا از یک نژاد هستن؟
7. با عرض معذرت فکر نمی کنم هیچ کس تو کل ایران پیدا بشه که عرضه اداره کردن مستقل یه شهر رو داشته باشه، چه برسه به یک یا چند استان، اونم تحت عنوان ایالت خودمختار یا کشور مستقل.
8. ترک یا فارس یا بلوچ یا لر یا کرد یا ترکمن بودن، مانع ایرانی بودن نیست.
9. بخواهیم یا نخواهیم، یه ایران بیشتر نداریم و فقط همین یه ایران رو داریم.
10. یه برداشت اشتباه از یه کاریکاتور، باعث به هم ریختن اوضاع چند استان و زندانی شدن دو تا آدم بی غرض و بیکار شدن چندین نفر آدم کاملا بی ربط (کارکنان روزنامه ایران) شده.
11. اینم یادآوری کنم که توی چند ماه اخیر به هیچ وجه از مشی روزنامه ایران خوشم نیومده.
12. احساس می کنم که این وسط یه عده دارن از آب گل آلود ماهی می گیرن. و مساله اینجاست که این عده فقط توی یک طرف ماجرا نیستن.

.: نتیجه گیری ندارد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 می 2006

گوینده رادیو اعتقاد داشت که نیمه نهایی جام جهانی 1934، بین دو تیم آلمان غربی و جمهوری چک برگزار شده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 می 2006

دلم مهمونی می خواد. یه جوونمردی پیدا بشه مهمونی بگیره دیگه.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

فکر کنم “پنج داستان” جلال آل احمد، اولین سری داستان های جدی باشه که تو زندگیم خوندم. اول راهنمایی، هنوز ده ساله بودم. هفته پیش بعد از نزدیک سیزده سال دوباره داشتم همون کتاب رو می خوندم. تجربه جالبی بود. تو این فاصله تجربه و سلیقه ام خیلی فرق کرده. موقع خوندنش یه چیزایی تو داستان می دیدم که مطمئنا سیزده سال پیش ندیده بودم. ضمنا نمی دونم که اگه سیزده سال بعد دوباره کتاب رو بخونم، چه حسی پیدا می کنم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 می 2006

اجازه بدین به یه خاطره قدیمی از تحقیقاتم اشاره کنم.
اول راهنمایی بودیم و قرار بود با چند نفر از دوستان، یه دستگاه جوجه کشی بسازیم. همون اوایل کار، یه شونه تخم مرغ دادن دستمون و گفتن این تخم مرغ ها رو بندازین تو آب و ظرف رو بذارین رو آتیش و یه جدول از دما و مدت زمان حرارت دیدن هر کدوم از تخم مرغ ها درست کنین و وضعیت تخم مرغ مربوطه رو یادداشت کنین.
ما هم یه نیم ساعتی با دوستان مشغول تحقیق شدیم، تا این که به این نتیجه رسیدیم که تحقیق خیلی کار کسل کننده و پردردسری محسوب می شه. حالا اگه گفتین چیکار کردیم؟
مسابقه پرتاب تخم مرغ از پنجره راه انداختیم که خیلی هیجانش بیشتر بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:56 نوشت.

حالا من ده سال یه دفعه یه چیزی گم می کنم، اون یه دفعه هم باید یهو کارت دانشجوئیم باشه که پدرم در بیاد تا بتونم المثنی بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:43 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 می 2006

آدمی رو فرض کنین که هر چیز کوچیکی برای خوشحال شدنش کافی باشه. بعد یهو این آدم یه دلیل خیلی بزرگ خوشحال بودن پیدا می کنه. چقدر خوش به حالش می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.

اون ابلهی رو که تو کتاب جغرافی جلوی آب و هوای تهران می نوشت: معتدل، به من نشون بدین. می خوام ازش بپرسم کجای دنیا به تابستونی که از اول اردیبهشت شروع می شه و تا آخر آبان طول می کشه، می گن معتدل!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 می 2006

همیشه وقتی تو این فیلمای آبگوشتی یه شخصیت معتمد محل هم داشتن، من از اون آقای معتمد حالم به هم می خورد. حالا تازه دلیلش رو فهمیدم. یارو معتمد محل بوده، یکی از اهالی محل هم بوده که همیشه مسافرت کاری داشته و وقتایی که ایشون نبودن آقای معتمد مشغول تعرض به همسر آقاهه بوده. البته خوشبختانه آقای معتمد قراره به زودی اعدام بشن.
به امید روزی که نسل هرچی معتمد تو دنیا هست وربیفته.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 می 2006

استاد آنتن امروز یه چتر با خودش اورده بود سر کلاس و می گفت می خوام با این آنتن رفلکتور پارابولوئید رو براتون سیموله کنم!
مناجات: خدایا چرا به این موجی ها عمر نوح دادی، ولی عقل ندادی؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 می 2006

Woman please let me explain
I never meant to cause you sorrow or pain
So let me tell you again and again and again
I love you, yeah, yeah
Now and forever
I love you, yeah, yeah
Now and forever
I love you, yeah, yeah
Now and forever
I love you, yeah, yeah

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

بسل دیوونه. از صبح تا حالا دارم با این تابع مسخره بسل سر و کله می زنم و به هیچ کار دیگه ای نرسیدم. بدبختی اینجاس که حالا که اینا تموم شده، تازه باید برم سراغ بسل کروی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

این گربه ها علاوه بر بی چشم و رویی، خیلی هم بی حیا تشریف دارن. چنان صدای ضجه ای راه انداخته که نگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 می 2006

وقتی هر بچه ای رو استاد می کنن، بایدم انتظار داشته باشی که قهر کنه و سر کلاس نیاد. به جهنم. ما که رفتیم بالای درخت توت روبروی کتابخونه مرکزی و مشغول خدمت رسانی به شکم مبارک شدیم.
پ.ن. تقریبا هیچ ربطی به هیچی نداره. قبلا هم یه بار عین همین جمله رو نوشتم، ولی پیداش نکردم. به جای لینک، دوباره تکرار می کنم: “پوریا! من موندم تو چه جوری می فهمی من کی می خوام بخوابم که درست همون موقع زنگ می زنی.”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

این شهرداری تهران هم که ماشالا به درد لای جرز می خوره. یه دونه توالت عمومی هم که تو ونک بود که تنها اثر مفید شهرداری بود، تعطیل شده. به گزارش خبرگزاری آیدین پرس (با پرس به معنی واحد غذا برای یک نفر اشتباه نشود (این اشتباه به دلیل تناظر آیدین و غذا، بسیار شایع است)) اخیرا تعداد زیادی از مردم شریف کشور، در حوالی میدان ونک با مردمک های تنگ شده و قدم های سریع مشاهده شده اند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 می 2006

من نوعی به عنوان یه نر بالغ، بعد از هر بار اصلاح صورت، حداکثر هشت ساعت می تونم پوست صورتم رو مثل روز اول نگه دارم. این اصلا منصفانه نیست. مخصوصا تو موقعیت هایی که آدم نرمی پوستش رو لازم داره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 می 2006

تا حالا حس کردی داری تو کشور دزدا زندگی می کنی؟
یارو تو پارکینگش جا نداره، ولی دم در چیزی بهت نمی گه. هشتصد تومن می گیره که از این در بری تو و مجبور بشی بعد از یه دور چرخیدن از اون یکی در بیای بیرون.
یا مثلا اداره آب و فاضلاب قبض آب می فرسته دم خونه و زیرش می نویسه: “مشترک گرامی فعلا با تعرفه سال 84 حساب کردیم، هروقت تعرفه جدید ابلاغ شد، بقیه اش رو ازتون می گیریم.” آخه بی شرف یه دفعه بیا از سی سال پیش تاحالا هرچی مصرف کردیم با تعرفه جدید حساب کن و بگیر. وقتی تعرفه عوض نشده یعنی قیمتش همینه دیگه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:38 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 می 2006

سنگی بر گوری – جلال آل احمد
یادم نمیاد دفعه آخری که یه کتاب رو یه دفعه تا آخرش خونده بودم، کی بوده. یه جور اعترافات شخصیه. خیلی خواستم یه تیکه اش رو انتخاب کنم که بنویسم. ولی نمی تونم یه قسمت خاص رو جدا کنم. شاید شروع کتاب، انتخاب خوبی باشه:
“ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همینجا ختم می شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت چیزی هست. بسیاز خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است. عین کمیت ما. چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند؛ و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است. و یاد گفته آن زن می افتی – دختر خاله مادرم – که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:
– تو شهر، بچه های فسقلی توی خانه ها نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید…
و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق می کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! و آن وقت بچه های همسایه توی خاک و خل می لولند و مهمترین بازی هاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا یک کاپوت ترکیده.
یا صبح است با نم نم بارانی و تو داری هوا می خوری. درد سکر آور ساقه های جوان را به هدایت قیچی باغبانی لمس می کنی که اگر این شاخه را بزنم… یا نزنم… که ناگهان سوز و بریز بچه همسایه از پشت دیوار بلند می شود و بعد درق… صدایی. و بله. باز پدره رفت سر کار و دو قران روزانه بچه را نداد. و خدا عالم است مادر کی فرصت کند و بیاید به نوازش بچه. و آنوقت شاخه که فراموش می شود هیچ – اصلا قیچی باغبانی که تا هم الآن هادی احساس کشاله رفتن ساقه ها بود، به پاره آجری بدل می شود در دستت که نمی دانی که را می خواستی با آن بزنی.
یا توی کوچه، دخترک دو سه ساله ای، آویخته به دست مادرش و پا به پای او، به زحمت می رود و بی اعتنا به تو و همه دنیا هی می گوید، مامان، خسته مه… و مادر که چشمش به جعبه آینه مغازه ها است یک مرتبه متوجه نگاه تو می شود. بچه اش را بغل می زند، همچون محافطت بره ای در مقابل گرگی، و تند می کند. و باز تو می مانی و زنت با همان سوال. بغض بیخ خرت را گرفته و حتم داری که زنت هم حالی بهتر از تو ندارد. و همین باعث می شود که از رفتن به هرجا که قصد داشته اید منصرف بشوید، یا فلان دلخوری را بهانه کنید و باز حرف و سخن. و باز دعوا. و باز کلافگی. و آخر یک روز باید تکلیف این قضیه را روشن کرد.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 آوریل 2006

She’s got eyes of the bluest skies
As if they thought of rain
I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain
Her hair reminds me of a warm safe place
Where as a child I’d hide
And pray for the thunder
And the rain
To quietly pass me by

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

مدیر برنامه شونصد سال پیش guns داشت تعریف می کرد که اسلش و اکسل اونقدر شدید مشغول باده گساری و تدخین بودن که من بهشون گفتم “شما الآن معروف ترین گروه راک دنیا هستین، یه جوری رفتار کنین که قبل از مردن اقلا چهار سال دیگه بتونین کار کنین”.
لذا من دو روزه که دارم همش شاهکارهای سرسام آور اون بنده خداها رو گوش می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 آوریل 2006

Have I told you lately that I love you
Have I told you there’s no one else above you
Fill my heart with gladness
Take away all my sadness
Ease my troubles that’s what you do

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

دیوونه ها! آخه اول یه دور مساله ها رو بخونین، بعد با استاد چونه بزنین که نمره اش رو زیاد کنه. ضمنا وقتی استاد از خدا خواسته حرفتون رو قبول می کنه، باید بفهمین یه جای کار می لنگه.
پ.ن. دارم تمرین استادی می کنم. این مساله ها رو یه جوری حل کردم که تو نگاه اول همه فکر می کنن یه شاهکاریه که تاحالا عقل جن هم بهش نرسیده. ولی وقتی دقت می کنی می بینی راه حل سر تا پا غلطه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 آوریل 2006

آخه تو چه جور مخابراتی هستی که تا اسم واریانس می شنوی، رنگت می پره؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 آوریل 2006

من اصولا از شعرهای شاملو خوشم نمیاد (البته اگه دست من باشه، بهشون نمی گم شعر) ولی اخیرا یه جلد قصه های کتاب کوچه رسیده دستم که وقت خوندنش رو ندارم و فقط گاهی یه تیکه ازش می خونم. این کتابش انصافا عالیه. پر از اون عناصری که من توی قصه دوست دارم. اونم از نوع ایرانی، قابل لمس.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 آوریل 2006

حالا تو این هیر و ویر دندون عقل دیگه چه مصیبتی بود که نازل شد، من نمی دونم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.


اینم نتیجه ساعت های سر و کله زدن من و امید با جدید ترین نرم افزار طراحی مدارهای تطبیق! این نمودار مربوط به یک مدار تطبیق چبی شف چهار طبقه می باشد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 آوریل 2006

حالا ما که بخیل نیستیم. این استقلالی ها هم بالاخره بعد از این همه سال قهرمان شدن.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:52 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 آوریل 2006

مثلا یه چیزی که انگار تو تمام دنیا منحصر به تهران می شه، پدیده ای به اسم “گدای نرخ دار”ه!
“پونصد تومن بده که تا تجریش برسم.”
“زنم تو بیمارستان مونده، هزار تومن بده که کارم راه بیفته.”
“کیفم رو تو سرویس جا گذاشتم، هشتصد تومن بدی تا آزادی برسم خوبه.”
“سربازم، دو هراز و پونصد تومن می خوام که تا شهر خودمون برم” (این یکی یه هفته متوالی، تو کوچه خونه قدیممون، جلوی من رو به این بهانه می گرفت!)
بدیش اینه که تو کافی شاپ نشسته باشی و یکی که تا پنج دقیقه پیش سر میز بغلی نشسته بوده، بیاد و یکی از همین حرفا رو تحویلت بده و منتظر باشه بهش پول بدی! نمی دونم والا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 آوریل 2006

می رُم گل می ستونُم
سر زلفش وا می ایستونُم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 آوریل 2006

موسیقی جدید:
George Jones
I’m a one woman man

I’d climb the highest mountain
If it reached a bigger sky
To prove that I love you
I’d jump off and fly
I’d even swim the ocean
From shore to shore
To prove that I love you
Just a little bit more

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.

خب وقتی آقای “حسنی فرنگی شده” می زنه تو خط سیاست، طبیعیه که آقای نویسنده داستان های سکسی پلیسی سی سال پیش (پرویز قاضی سعید) هم خودش رو سیاست مدار حساب کنه. این دلقکا، خر تر از اون هستن که بتونن مردم رو خر تصور کنن. ولی دلم برای آدمایی که با دقت صحبتای این دیوونه ها رو گوش می کنن، می سوزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 آوریل 2006

پسر همسایه رو تو چهار سالگی ختنه کردن. حالا بیچاره دو روزه که داره مدام گریه می کنه. به هرحال یه جای کار حتما می لنگه، وگرنه دلیلی نداره که بچه طفلکی این همه اذیت بشه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 آوریل 2006

من به این نتیجه رسیدم که بعیده بتونم از موضوع سمینارم (RFID Antennas) یه پروژه قابل انجام به دردبخور در بیارم. یه هفته فرصت دارین که یا یه پروژه خوب مربوط پیشنهاد بدین، یا این که کلا یه موضوع دیگه به من بگین. چون اصلا ایده ای ندارم، ضمنا هیچ دوست ندارم که کارم بیشتر از دوسال تو این دانشگاه طول بکشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

آگهی اینجوری دیگه ندیده بودیم تاحالا:
“یک کانتینر پوشاک مردانه مارک دار، وارداتی با قیمت عالی به فروش می رسد”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 آوریل 2006

دارم دیوونه می شم؟ یه لحظه فکر کردم یه طرح خوب برای یه الگوریتم تصحیح خطا دارم. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم هم سیستم غیرعلّی بود، هم یه ذره با مفاهیم تئوری اطلاعات جور در نمی اومد. اما اگه بتونم این دوتا اشکال جزئی رو برطرف کنم، مخابرات دیجیتال متحول می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 آوریل 2006

اون سه نفر در بیست روز، رسید به چهار نفر در بیست و دو روز. فکر کنم یه خبرایی شده که من نمی دونم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 آوریل 2006

هنوزم معتقدم که مستحق اون برخورد نبودم. دیگه هم کاری به کارش ندارم. این خط، اینم نشون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

فرض کنین یه زمانی ما دویست نفر همکلاسی بودیم که الآن شاید به زحمت پنجاه نفرمون ایران مونده باشن و از بقیه دیگه اثری نباشه. بعد یهو ظرف بیست روز گذشته، سه نفرشون رو خیلی اتفاقی تو خیابون می بینم.

We had some good times
But they’re gone
The winter’s comin’ on
Summer’s almost gone

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 آوریل 2006

یه نفر به من بگه هیئت دولت وقتی داشته راجب تغییر ساعت تصمیم می گرفته، به چی فکر می کرده. من چه جوری باید بگم که شاعت شیش صبح دم خونه ما محاله تاکسی پیدا بشه که من بتونم ساعت هفت برم سر کلاس؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

از آدمایی که الکی خوشحالن، خنده ام می گیره. اینم خودش یه جور خوشحالی الکیه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:50 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 مارس 2006

من مطمئنم که اگه مسابقات جهانی طراحی توالت برگزار بشه، مقام اول مزخرف ترین طراحی به توالت ایرانی می رسه. فرهنگ و تمدن و سابقه تاریخی و این حرفا به درد لای جرز می خوره، من زانوهام رو دوست دارم.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 مارس 2006

اینم از موسیقی جدید.
M
Belleville Rendez-vous
مال یه کارتونی بوده به اسم Tripplettes de Belleville یا یه چیزی تو همین مایه ها. البته کارتونش رو من تا نصفه دیدم و بعدش کلاس داشتم و صاحب کارتون رفت و دیگه نتونستم بقیه اش رو ببینم، ولی اونم چیز خیلی قشنگی بود.
ضمنا یه هفته ای هم تهران نیستم. خوش باشین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:59 نوشت.

یادمه وقتی خیلی بچه بودم و نمی دونم از کجا شنیده بودم که تو سال سگ به دنیا اومدم، برای خودم یه قصه خیالی ساخته بودم که چون اولین سگ، تو همون سال به دنیا اومده بوده، اسمش رو گذاشته بودن سال سگ. البته از این چینی ها هیچی بعید نیست، ولی هنوزم وقتی فکر می کنم، دلیل بهتری برای این نام گذاری پیدا نمی کنم.
پ.ن. امسال هم سال سگ حساب می شه. یعنی سن من داره مضرب دوازده می شه. تا جایی که یادمه از دوازده سال بزرگتر و از سی و شش سال کوچکترم، خودتون حساب کنین ببینین چقدر می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

یه آرزوی همگانی دارم براتون. امیدوارم تو سال جدید یاد بگیرین که در مورد آدم ها با عجله قضاوت نکنین، تا همه چیز رو ندونستین قضاوت نکنین و تا نتونستین خودتون رو در شرایط طرف مورد قضاوت قرار بدین، بازم قضاوت نکنین.
قضاوت کردن در مورد آدما بدجوری سنگین و مسئولیت آوره، امیدوارم در این مورد مسئولیت پذیر هم باشین و طاقت مسئولیتش رو هم داشته باشین.
حسن ختامش هم یه جمله از کورتز تو فیلم Apocalypse now:

You have a right to kill me. You have a right to do that…But you have no right to judge me.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

روزی که من به دنیا اومدم، سن بابا دقیقا اندازه امروز من بوده! یعنی من اگه بخوام عقب نمونم، تا آخر امشب باید یه بچه آماده داشته باشم که بعید به نظر می رسه. مگر این که از میوز و میتوز و این جور چیزا استفاده کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 مارس 2006

پشت پنجره من، فرم ساختمون یه cavity گنده درست کرده که وقتی باد میاد، مد غالب تحریک شونده اش یه صدایی داره مثل صدای موتور پیکان مدل پنجاه و چهار که یه نفر سیم گازش رو تا ته کشیده باشه. خدا نصیب هیچ کس نکنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 مارس 2006

نگران و بی خبر…

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 مارس 2006

یه هفته اس که تو هر وبلاگ پرشین بلاگ که می خوام کامنت بذارم، می گه: “کد درون تصویر اشتباه وارد شده”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.

هروقت از کنار پست 63/20 کیلو ولت نزدیک خونه رد می شم، یه صدای وزوز باحالی می شنوم. اصلا صدای برق باعث می شه حال آدم خوب بشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

این سیستم کامپیوتری کتابخونه مرکزی ایشالا یه کم قربون خودش می ره. این دفعه تاریخ برگشت کتاب رو زده دوازده فروردین، می گم این که تعطیل رسمیه، طرف می گه چهاردهم بیار، بابت یکی دو روز جریمه نمی گیریم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 مارس 2006

گفته باشم! هر کسی که تا الآن و از این به بعد، علی کیت براش گل می بره، خیالش راحت باشه که اون گل حتما یه ماجرایی داشته.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

تو زندان مردن برای میلوسویچ کمترین مجازاتی بود که می شد تصور کرد. راستش از مردنش خوشحال شدم، ولی براش کم بود. نمی دونم چرا حتی بیشتر از صدام از این مرتیکه بدم میومد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 مارس 2006

فکر کنم بین مسیرهای تاکسی تهران، ماشینای ونک- پل گیشا به طور متوسط تحصیلکرده ترین مسافرا و بیشعورترین راننده ها رو دارن!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

بازیکنا دارن وسط زمین با مشت و لگد همدیگه رو می کشن. بعد این خیابانی ابله برگشته می گه: “خب خدا رو شکر بازی آروم و جوانمردانه ای از طرف بازیکنان دو تیم انجام می شه!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 مارس 2006

می گن لاما وقتی سوار آسانسور می شه، دوتا کار ازش سر می زنه. یا سیگار می کشه یا وقتی که کلی پیاز خورده، یه بادگلوی جانانه می زنه.
می گن علاوه بر لاما این همسایه ما هم که همشهری پاتیل ایناس، از این کارا می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 مارس 2006

یه کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفتم که تاریخ تحویلش رو نوشتن 30 اسفند 84. اگه دیگه پس ندادم تقصیر خودشونه، چون هرچی تو تقویم گشتم، همچین تاریخی پیدا نکردم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

هر شتری یه وجب مغازه خریده و یه کامپیوتر و یه دستگاه کپی گذاشته توش و اسم خودشو گذاشته دفتر فنی. دیسکت رو دادم به یارو می گم یه داکیومنت توش هست، پرینت بگیر. یه ساعت زور زده، بعد می گه این جا داکیومنت نیست، فقط یه فایل word هست! گفتم خب همون رو پرینت بگیر. بعد معلوم شد که یارو فونت نازنین نداره و تمام بساط بنده رو ریخته به هم. بعد که بهش به جاش B nazanin گذاشت که همه شماره صفحه ها رو به هم زد، وقتی هم اعتراض کردم، بهش برخورد و گفت: “یعنی شما می گی ما بعد از این همه سال، نازنین رو نمی شناسیم؟!”. آخرشم خودش رو کشت و نتونست پرینت بگیره چون پرینترش یه مرگی داشت و کار نمی کرد. بعدم من بدهکار آقا شدم که فایلم ایراد داشته! خیلی خودم رو کنترل کردم که موقع بیرون اومدن لیچار بارش نکنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 مارس 2006

دو تا موضوع داشتم که بنویسم، ولی اون دندونم که الآن توی سطل آشغال مطب دکتر افتاده، درد می کنه و من حوصله تایپ کردن ندارم. همین. خدافظ!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 مارس 2006

اینم رومانتیک ترین صحنه عالم.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

یادمه یارو سرنگ دوای بیهوشی رو به من تزریق کرد، بعد دکترم گفت خب الآن کم کم خوابت می بره. بعد من حسابی حواسم رو جمع کردم که ببینم چه جوری می شه که آدم بیهوش می شه. ولی بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد تا وقتی که داشتن صدام می کردن که ببینن به هوش میام یا نه. عجبا!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

اگه این انتشارات نص رو نداشتیم چی کار می کردیم؟ ورداشته ویرایش سوم مایکرویو پوزار (2005) رو بهتر از خود Wiley چاپ کرده و هفت هزار تومن می فروشه. کجای دنیا این قدر خوش می گذره؟
پ.ن. فقط نمی دونم چرا پشت جلدش ده بار نوشته desing!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 فوریه 2006

Wise men say only fools rush in
But I can’t help falling in love with you
Shall I stay
Would it be a sin
If I can’t help falling in love with you

Like a river flows surely to the sea
Darling so it goes
Some things are meant to be
Take my hand, take my whole life too
For I can’t help falling in love with you

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 فوریه 2006

تا حالا هرچیزی که خواستم، تمام تلاشم رو کردم و بهش رسیدم. این خواسته های اخیرم یه مقدار بزرگ و سخت به حساب میان. عوضش بهشون رسیدن برام از همه چیز لذت بخش تره. باید بیشتر زحمت بکشم، ولی می دونم که غیرممکن نیست.
بعدا نگین نگفتی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

بعضی از این دکترا یه تابلویی می زنن بالای در مطب که آدم رو گیج می کنه. مثلا چطور می شه که یه دکتر هم متخصص زایمان باشه و هم نازایی؟!
راستی امروز تو انقلاب تابلوی بزرگ یه مرکز دولتی رو دیدم که نوشته بود: “وازکتومی بدون جراحی. رایگان” فکر کنم تعداد سربازای ارتش اسلام کم کم داره برای دولت مشکل ساز می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 فوریه 2006

I find it very, very easy to be true
I find myself alone when each day is through
Yes, I’ll admit I’m a fool for you
Because you’re mine,
I walk the line

As sure as night is dark and day is light
I keep you on my mind both day and night
And happiness I’ve known proves that it’s right
Because you’re mine,
I walk the line

You’ve got a way to keep me on your side
You give me cause for love that I can’t hide
For you I know I’d even try to turn the tide
Because you’re mine,
I walk the line

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.

باید یه جریمه ای برای خودم تعیین کنم که هروقت عصبانی می شم، اعمال کنم. ولی نمی دونم چی. مثلا فعلا می تونم هزار بار بنویسم: “من نباید با هر کسی که دیروز گاو و گوسفنداشو فروخته و امروز شهرنشین شده، دهن به دهن بشم.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.

بعد از اتفاقاتی که دیروز تو دفتر استاد راهنمای بنده افتاد، رسما مقام شوت الحکمایی رو از اردبیلی پور پس می گیرم و به این استاد عزیز تقدیم می کنم.
پ.ن. معدل ترم پیش از تک تک معدل های دوره لیسانس بیشتر شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 فوریه 2006

این اسمیت دیوونه ورداشته چارتا دایره خرتوخر کشیده، بعد گفته: “هرکی بگه چه جوری از اینا برای تطبیق امپدانس استفاده می کنیم، بهش جایزه می دم”. این جوری شده که بقیه دیوونه های موجی هرکدوم یه فصل از کتابشون رو گذاشتن کنار برای تطبیق امپدانس با اسمیت چارت. هر کدوم هم یه چیزی گفته که ربطی به حرفای بقیه نداره.
پ.ن. نمی دونم چرا این موجی ها اینقدر عمرشون دراز می شه. امیدوارم یه قاعده عمومی باشه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 فوریه 2006

یه نفر می خوام که این Developer guide هزار و چهارصد صفحه ای TI-89 (در واقع راهنمای پروسسورMC68000 به اضافه چند هزار سیستم روتین آماده) رو بخونه و به من یاد بده. خودم متاسفانه اصلا وقتش رو ندارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 فوریه 2006

یارو کارمند امور مالی تو اتاقش یه کتابخونه داره که از پنج تا کتاب تشکیل شده. چهارتا کتاب مربوط به امور مالی و یه کتاب خیلی گنده (گنده تر از بالانیس) که روش نوشته: “تاریخ جامع بندر انزلی، جلد اول”.
پ.ن. امروز تو دانشگاه یه کتاب گنده دست یه بابایی بود که اسمش بود: “Handbook of Polyethylene” یه مقدار اون حس “برقی ها مهم ترین و پرمحتواترین علم دنیا رو بلدن” تو ذهنم زنده شد.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

دیروز صبح از دانشگاه زنگ زدن که از نظام وظیفه نامه اومده که آیدین خان از کشور خارج شده و برنگشته! حالا زودتر باید تکلیفشو معلوم کنیم (بفرستیمش جلوی جوخه؟) بدو بدو رفتم دانشگاه، یارو ابله کاغذاشو دوباره نگاه کرد و گفت اشتباه شده، احتمالا تشابه اسمی بوده. برو، فعلا به تو کاری نداریم! حالا یه تشویق دسته جمعی به سیستم بدهکاریم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 فوریه 2006

یارو ورداشته مقاله نوشته راجب خواص جادویی اسمیت چارت. فکر کنم باهاش فال قهوه و تاروت هم می شه گرفت!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

دوستان توروخدا جنگ راه نندازین. بیاین به جای دعوا مهرورزی کنین. من بیچاره باید سال دیگه برم سربازی. بدبخت می شم اون وقت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 فوریه 2006

از فردا باید دوباره بریم سر کلاس. اصلا حوصله ندارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.

اگه تا حالا متوجه نشدین، چند روزی می شه که آهنگ اینجا رو عوض کردم.
Bonjovi
Thank you for loving me
فتوبلاگ هم دوباره داره آپدیت می شه. تا ببینیم چی می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.

یهو یادم افتاد که روزنامه های سال 78 تا 82 آرشیو خودم که این همه برای جمع کردنشون خون دل خوردم، مونده تو انجمن اسلامی خواجه نصیر. معلوم نیست اصلا سالم مونده باشن یا نه. بعد کلی رفتم تو فکر که چیزی که سالی یه بار هم سراغش نمی رم، به چه دردی می خوره. یادمه توی فرانی و زویی یه چیزی در مذمت کلکسیونرها نوشته بود. باید دوباره بخونمش.
پ.ن. به طرز بیمارگونه ای اول کتاب هام اسم خودم و تاریخ تملک کتاب رو می نویسم. الآن فهمیدم که در مورد “تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: یک پیشگفتار” این کار رو نکردم. یه لحظه شک کردم که مال خودمه یا نه. ولی وقتی اثر نوشابه یکی از دوستان رو روی کتاب پیدا کردم، خیالم راحت شد. حالا نمی دونم چرا یادم رفته امضاش کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:04 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 فوریه 2006

دقت کردین که آدم داره خود به خود نفس می کشه، ولی تا می خواد بهش فکر کنه از وضعیت غیر ارادی خارج می شه و ارادی می شه؟ بعدش هرکاری می کنی که حواست پرت بشه و دوباره غیر ارادی بشه، نمی تونی. بعدش دوباره یه وقتی که حواست بهش نیست، طبیعی می شه. جل الخالق!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

فکر کنم پازل دوهزار تیکه ای (و بیشتر) سرکاری ترین چیزی باشه که بشر تا حالا اختراع کرده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 فوریه 2006

چرا دندون پزشک ها انتظار دارن وقتی دستشون رو تا مچ توی حلق آدم فرو کردن، آدم بتونه باهاشون حرف بزنه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

امروز توی ونک نزدیک بود جلوی چشم من جناب مهندس زمانیان (معروف به دمب نوبری، شیلنگ و کلماتی از این دست) بره زیر موتور!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 فوریه 2006

یه ضرب المثل اسکاتلندی هست که می گه:
وقتی یه کاری رو خودت می تونی تنهایی انجام بدی و عملا هم انجام می دی، دلیلی نداره یه نفر دیگه رو در منافعش شریک کنی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 فوریه 2006

1- صیامی معلم حسابان دبیرستان من بود.
2- صیامی یه پژو داشت که خیلی دوستش داشت.
3- کسی ندیده بود که صیامی پیاده از مدرسه بره بیرون.
***
امروز صبح روی پل عابر پیاده، صیامی رو دیدم که با اون سبیل سفید همیشگی و قد و قواره کوتاه، مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بود و یه کیف بغلی چرمی زده بود زیر بغلش و با قدمای تند همیشگی از روبرو می اومد. زل زده بودم بهش و نمی دونستم چی بگم. اونم زل زده بود و داشت منو نگاه می کرد. آخرش از کنار هم رد شدیم و تمام. نه! برگشتم و دور شدنش رو نگاه کردم، اونم یه لحظه پشت سرش رو نگاه کرد و تند تند دور شد.
***
4- رقم آخر پلاک ماشین صیامی، پنج بود. چهارشنبه ها باید پیاده روی کنه.
5- با همه این حرفا دوستش داشتم.
6- یعنی واقعا قیافه من براش آشنا بود؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

حالا این نوزاد آدمیزاد وقتی تازه به دنیا اومده چرا این قدر می خوابه؟ خیلی زحمت کشیده، خسته شده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 ژانویه 2006

این صفحه علم روزنامه شرق واقعا تو ترجمه آبروریزی می کنه.
اون از دفعه پیش که توی یه مقاله یه صفحه ای چهل بار به جای الگوریتم، نوشته بود لگاریتم، اینم از الان که نوشته به جای سیم مسی از فیبر نوری استفاده کردن چون توی سیم سروصدای الکترومغناطیسی ایجاد می شه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

یادش به خیر سوم راهنمایی یه معلم آمادگی دفاعی داشتیم که خیال می کرد می خواد ما رو برای صادر کردن به یه جنگی آماده کنه (اون وقتا جنگ بوسنی مد شده بود). بعد این آقاهه یه روز گفت می خوام ببرمتون دبیرستان سپاه، تو مراسم صبحگاه رژه برین و اونجا براتون کلاس بذاریم. حالا دبیرستان سپاه کجا بود؟ وسط سفارت آمریکا (لانه جاسوسی). اول یه رژه رفتیم که از شدت هماهنگی واقعا تک بود. فقط مشکلش این بود که دست بعضی از بچه ها با پای بقیه بچه ها هماهنگ بود. بعد رفتیم بازدید از لانه جاسوسی. یه ساختمون باحالی بود که جلوی در زیر زمینش یه دیوار کلفت بزرگ بود که می گفتن جلوی ورود موشک هدایت شونده رو می گیره. تمام درهای زیرزمین هم مدل در گاوصندوق بود که چون بلد نبودن مثل آدم در رو باز کنن، از لولا کنده بودن و گذاشته بودنش کنار! بعد رفتیم طبقه بالا که یه اتاق داشت به اسم اتاق شیشه ای. دیوار و سقف و کف این اتاق دوتا جداره شیشه ای (در واقع طلق شفاف) تودرتوی مکعبی بود و آقای فرمانده دبیرستان (لابد مدیر) که نقش راهنمای تور رو ایفا می کرد، تعریف می کرد که از این اتاق برای جلسه های مهم استفاده می شده و هوای بین دو تا جداره رو خالی می کردن که صدا اصلا بیرون نره. بعد اضافه کرد: “البته الآن دیگه آب بندی نیست، من چند وقت پیش دیدم که بچه ها از تیکه های دیواره هاش به عنوان خط کش استفاده می کنن.” بعدش هرهر زد زیر خنده. می گفت می خوان اینجا رو از ما بگیرن، برای همین گفتن زیاد توش خرج نکنیم. اونقدر خرج نکرده بودن که بیشتر لامپا سوخته بود و همه جا تاریک بود. بعد رفتیم تو حیاط، یه ساختمونی رو نشون داد که یه radome بزرگ روش بود و گفت از اونجا قبلا با آمریکا صحبت می کردن، ولی الآن دیگه هیچیش کار نمی کنه و ما تبدیلش کردیم به انبار لوازم ورزشی! خلاصه یه وضعیت خنده داری بود و هیچی مثل آدم نمونده بود تو اون ساختمون. بعد قرار شد نیم ساعت منتخب مدرسه ما با منتخب مدرسه اونا فوتبال دوستانه بازی کنن که یادم نیست نتیجه اش چی شد. بعد گفتن حالا سرهنگ فلانی می خواد براتون کلاس حفاظت اطلاعات بذاره. ما رو بردن پشت درختا و یه جایی که کسی نبینه و با موضوع درس هماهنگ باشه نشستیم رو زمین و درس شروع شد. یادمه جناب سرهنگ داشت می گفت که یکی از نکات مهم اینه که هیچ وقت فک و فامیلتون رو به محل کارتون نبرین. بعد یهو دو تا بچه از پشت درختا در اومدن و چسبیدن به جناب سرهنگ و شروع کردن شرح بازی های روزانه خودشون رو برای باباشون تعریف کردن! تقریبا دیگه اتفاق مهمی یادم نمیاد که افتاده باشه و بعد برگشتیم مدرسه خودمون.
این بود خاطره امروز. هیچ نتیجه گیری خاصی هم نداریم. فقط کلا تجربه جالبی بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

من خیلی شاکی ام. این همه درس خوندم که آخرش هیچ فرقی نداشته باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 ژانویه 2006

حالا هی من بگم که این قدر با امتحان به این جوونا فشار نیارین، قاطی می کنن. هی هیچ کس گوش نکنه. نیم ساعت پیش از بس تحقیق کردم نزدیک بود یه رساله درباره روابط زوایای شیر حمام با دو درجه آزادی و دما و شدت آب بنویسم، فقط نمی دونم چرا یهو شیر خراب شد! الآنم چیز زیادی از نتایج تحقیقات یادم نمونده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

احکامش رو درست نمی دونم ولی می دونم که حکم سقط جنین برای جنینی که روح بهش دمیده شده باشه با جنینی که بهش دمیده نشده باشه فرق داره. سوالی که برای من پیش اومده اینه که جناب قاضی از کجا می فهمه که دمیده شده بوده یا نه. مثلا نگاه می کنن ببینن جنین چقدر باد کرده؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:53 نوشت.

تا الآن من فقط فهمیدم که موجبر خیلی چیز پیچیده ای محسوب می شه! پیشرفت قابل تحسینی دارم. نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 ژانویه 2006

I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky’s a different blue.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

چرا این حجم ناشناخته ها تموم نمی شه؟ چرا روده های بالانیس اینقدر دراز بودن؟ مرتیکه با اون قیافه اش (که شکل طغرل خودمونه) اگه کتاب نمی نوشت می مرد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:04 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 ژانویه 2006

احساس خود ابوعلی سینا بینی دارم. چون هرچی بیشتر الکترومغناطیس می خونم، حجم ناشناخته های ماجرا بیشتر می شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 ژانویه 2006

سوال اول: امروز سالگرد کدام اتفاق مهم تاریخی است که مسیر تاریخ را برای همیشه تغییر داد؟
1- تبدیل محمد خان قاجار به آغا محمد خان قاجار.
2- کشف آمریکا به دست سرخپوستان.
3- مشاهده رومئو، ژولیت را برای نخستین بار و یک دل نه صد دل در دام عشق وی اسیر گشتن.
4- دور انداختن اولین نمونه کپک پنی سیلین توسط خدمتکار خونه رابرت کخ (یا شایدم ویلیام هاروی).

سوال دوم: چه جور آدمی می تونه چهار سال متوالی پرت و پلا سرهم کنه؟
1- آدم بیکار.
2- آدم ابله.
3- آدم وراج.
4- شتر.

سوال سوم: شما برای چی این وبلاگ رو می خونین؟
1- می خوام ببینم آخرش چی می شه.
2- کارت اینترنت و پول تلفنم زیادی کرده.
3- تو رودربایستی با نویسنده گیر کردم.
4- می خوام ببینم آخرش چی می شه.

بسه دیگه. فقط خواستم خبر بدم که تا امروز چهار سال شد که دارم وبلاگ می نویسم. هنوزم نفهمیدم می نویسم که چی بشه. ولی هرچی هست به نظر خودم از ننوشتنش بهتره. فقط نمی دونم چرا اصولا وسط امتحانا همچین کاری رو شروع کردم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.

یکی از دوستان دبیرستان انرژی درمانی می کنه! کلاس آموزشی هم برگزار می کنه. کلی هم براش تبلیغ می کنه. حالا از بچه های اون مدرسه که انتظار زیادی نیست، ولی چرا هرکی با من دوست می شه یه تخته کم داره؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 ژانویه 2006

این بالانیس هم یه تخته کم داره. ورداشته تو کتاب الکترومغناطیس نوشته متداول ترین پتانسیل های برداری، این دوتا هستن که من می گم. بعد به عنوان شاهد نوشته که مرجع 1 هم برای حل مساله های آنتن از این دوتا استفاده کرده. بعد می ری نگاه می کنی می بینی مرجع 1 کتاب آنتن خودشه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.

خواب دیدم یکی از دوستان داشت درباره همسرش می گفت فلانی بلد نیست لباس بپوشه. باید لباسش رو براش انتخاب کنی و توی پوشیدنش هم کمکش کنی!
نصیحت: دوستان سعی کنید که دعواها رو از محیط گرم خانواده خارج نکنین و این جور چیزا. اصلا چرا دعوا؟ مهرورزی کنین.
پیشنهاد: حالا بیاین سر این موضوع بحث کنیم که مهرورزی در انظار عمومی کار بدتری حساب می شه یا دعوا در انظار عمومی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

یه آقای میانسال تروتمیز و مرتب بود که یه کت خوش دوخت پوشیده بود و یه پژو 405 نو داشت. بعد از این که آخر مسیر دو تا مسافرش رو پیاده کرد، داشت به اسکناس دویست تومنی پاره ای که مجموعا از اون دو نفر گیرش اومده بود نگاه می کرد. اون نگاه رو تو هیچ داستان و فیلمی نمی شه بازسازی کرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 ژانویه 2006

تو این شهر خیالم راحته که دلم برای هیچی تنگ نمی شه. صبح یه پراید وسط ولیعصر نگه داشته بود و یه اتوبوس هم می خواست از کنارش رد بشه که گیر کرده بود و کلا خیابون بند اومده بود. یه جرثقیل پلیش هم کنار خیابون بود که افسره حال نداشت از توش پیاده بشه و فقط عربده می کشید که پراید راه بیفت، پراید راه بیفت. پرایده هم نمی دونم چش بود که اصلا محل نمی ذاشت. خلاصه اتوبوس بالاخره با بدبختی از اون کنار رد شد و داشت می رفت که یهو پلیسه داد زد که: “اتوبوس! پراید رو نگه دار!” اتوبوسه هم نامردی نکرد و پیچید جلوی پراید و زد رو ترمز. حیف که امتحان داشتم، وگرنه می موندم ببینم آخرش چی می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 ژانویه 2006

قانون آیدین در سیالات: وقتی سرما خوردی، اگر روی پهلوی راست بخوابی، سوراخ راست دماغت بسته می شه و سوراخ چپ باز می شه. این مطلب به طور مشابه در مورد پهلوی چپ هم صادق است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:19 نوشت.

تازشم! دل همتون بسوزه. من یه بالی دارم به چه خوشگلی. تازه! اصلا هیچ کس نمی دونه بالی چی چی هست. من که از بالی خودم هیچی به شما نمی دم!
راهنمایی: بالی یه موجود چاق و نرم و خوشگله که مال خود خود خودمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:16 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 ژانویه 2006

امروز آقای راننده تاکسی با اظهارنظر قاطع خودش، تکلیف طرح زوج و فرد رو روشن کرد. ایشون معتقد بودن که: “این کارا واسه فاطی تنبون نمی شه!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 ژانویه 2006

در راستای کیف سامسونت یادم افتاد یه پوریا بود که کیفش دزدگیر داشت و پهلوی شاهین، پشت سر من و سروش می نشست. یکی از فعالیت های لذت بخش زندگی این بود که سر کلاس صیامی یا ازبن، یواشکی در کیف این بنده خدا رو باز می کردیم و صدای آژیرش رو راه می انداختیم. بعد معلما حسابی دعواش می کردن. آی می خندیدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.


این file-swap چیز جالبیه. یه فایل براش آپلود می کنین، عوضش یه فایل رندوم بهتون می ده که دانلود کنین! من دیشب یه عکس علی کیت و فاتیل دادم، به جاش اینو گرفتم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 ژانویه 2006

یادش بخیر. یه زمانی اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان، یهو مد شده بود که بچه ها کیف سامسونت بگیرن دستشون. منم یه دونه داشتم که کلی ماجرا داشتیم باهاش. طفلکی اولش خوب بود، ولی آخرش به یه روز خنده داری افتاده بود که خدا می دونه. رمزش خراب شده بود و روی هرچی تنظیم می کردی، به صورت اتفاقی روی یه چیز دیگه می رفت. به خاطر همین مجبور شدم دوتا تکنیک پیدا کردن رمز کیف سامسونت یاد بگیرم و همدست دزدا بشم. قفل طرف چپش هم خراب شده بود و باز نمی شد، دل روده اش رو ریختم به هم و یه کاری کردم که با قاشق باز می شد. یه دفعه هم دیگه هیچ جوری باز نشد و مجبور شدم لولای کیف رو باز کنم و از پشت برم سراغ قفل ها. دیگه جونم براتون بگه که ظرف قرمه سبزی هم توش چپه شده بود و تا روز آخر بوی خوش می داد. هروقت هم که یوسفی (مدیر ابله دبیرستان) سر صف شروع به سخنرانی نیم ساعته می کرد و اجازه داشتیم که بشینیم، روی کیف می نشستم که باعث شد کم کم چند تا ترک روی بدنه کیف ظاهر بشه. با همه اینا اون چیزی که باعث شد دیگه دست از سرش بردارم، کنده شدن دسته کیف بود. البته یه چند روزی هم کیف رو مثل کلاسور می زدم زیر بغلم و می رفتم مدرسه، تا این که بالاخره از دستم خلاص شد.
نمی دونم چی شد که یادش افتادم، ولی چیز احمقانه ای بود. کوله پشتی رو ترجیح می دم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.

آخه الاغ! اون بچه کره خرت باید حتما جلوی بایرن مونیخ بازی کنه؟ محض نمونه یه دونه پاس درست هم نداد.
پ.ن. حمید! تو هنوزم از این مرتیکه دفاع می کنی؟

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 ژانویه 2006

یا مکن با دهن لقان دوستی
یا مواظب باش براشون sms اشتباهی نفرستی!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.

اوه! فکرشو بکن! یارو تا چند ماه پیش همکلاسی ما بود. حالا شنیدم که آدم کشته بوده. البته آدم رو کشته و همه می دونن که کشته و خودش افتخار هم می کنه و ازش تقدیر هم می شه بابت این کارش. ماجرا هم بر می گرده به قبل از دوران دانشگاه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 ژانویه 2006

اینو ببین!

Starting with the 2004 model year, a Smart Key option is available to the Toyota Prius and some Lexus models. The key fob uses an active RFID circuit which allow the car to acknowledge the key’s presence within 3 feet of the sensor. The driver can open the doors and start the car while the key remains in a purse or pocket.

من تقریبا دارم خر می شم که پروژه و سمینارم رو راجب همین RFID ها بردارم. از این کاربردشون هم خیلی خوشم اومد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

یاد دکتر شوت الحکما (م. ا.) افتادم که روز دفاع کلی ایراد ساختاری از پایان نامه گرفت و ما هم حرفاشو تایید کردیم، ولی تو دلمون می دونستیم که داره چرند می گه. بعدش هم هیچ کدوم از ایرادها رو اصلاح نکردیم و پایان نامه رو همون طوری تحویل پژوهش دادیم. حالا اگه یه روزی دکتر بره سراغ پایان نامه و ببینه چقدر محلش گذاشتیم، فکر کنم حسابی حالش گرفته بشه.
پ.ن. حتی از تصورش هم کلی ذوق می کنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 ژانویه 2006

آقا من به این نتیجه رسیدم که تی رکس خیلی موجود آسیب پذیری بوده. کافیه وقتی دهنش رو باز کرده که آدم رو بخوره، دستت رو بندازی به دوتا فکش و فشار بیاری تا دهنش جر بخوره!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 ژانویه 2006

چرا این کانال این دنیا به اون دنیا فقط simplex کار می کنه؟ این همه تکنولوژی پیشرفت کرده، هنوز یه duplex معمولی هم نشده. full duplex پیشکش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

این مخابراتیا یه جوری می گن جنگ، که انگار فقط همین یه دونه جنگ تو تاریخ بوده. جدی جدی من یادم نمیاد که دیده باشم یکیشون راجب جنگ جهانی دوم صحبت کنه و اسمی طولانی تر از “جنگ” استفاده کنه. خدا رو شکر همه موضوعات هم یا اصلا از زمان جنگ شروع شدن و یا اون موقع پیشرفت کردن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

تا حالا شده احساس کنی تو رو به یه پاترول چهاردر سرمه ای فروختن؟
منم تاحالا همچین حسی نداشتم. درواقع ماشینش یه چیز دیگه بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 31 دسامبر 2005

دیگه پشت دستم رو داغ می کنم که جزوه به کسی ندم. بعد از دو ماه که بالاخره تکلیف جزوه بیچاره معلوم شده و تونستم پس بگیرمش، می بینم که توش کلی خط و ستاره و دایره ظاهر شده. بابا خب تو جزوه مردم چیزی ننویسین! خیلی سخته؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:53 نوشت.

کسی اینجا Amiga داشته؟ PP hammer بازی کرده؟ دو روز دل و روده گوگل رو ریختم به هم تا بالاخره پیداش کردم. الآنم کلی یاد قدیما افتادم. یه ذره سرم خلوت بشه، سر فرصت کلی از بازی های قدیمی رو پیدا می کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:52 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 دسامبر 2005

وقتی دو روز پدرت در میاد تا بتونی wordpress رو روی کامپیوتر خودت راه بندازی و آخرش معلوم می شه که تقصیر فایروال مسخره zonealarm بوده، دلت می خواد همه احمقای عالم رو ببندی به جاوید و بندازی تو دریا.
پ.ن. از این xampp خیلی خوشم اومده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 دسامبر 2005

حالا من موندم که وقتی این پسره از خانوم لیندا شماره خواسته، چطور شده که خانوم لیندا اولین شماره ای که تونسته بسازه، شماره من بوده! کچلم کرد از بس sms فرستاد و زنگ زد تا بهم ثابت کنه که درواقع اسمم لیندا بوده و خودم خبر نداشتم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

Nothing’s gonna change my love for you
You ought to know by now how much I love you
One thing you can be sure of
I’ll never ask for more than your love
Nothing’s gonna change my love for you
You ought to know by now how much I love you

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 دسامبر 2005

مرتیکه مغز خر خورده. نیکیتای بیچاره رو ول کرد رفت با یه سیبیل کلفت دیگه عروسی کرد. یه مساله مهم اینه که اینا از این به بعد به اسم آقا و خانوم جان شناخته می شن یا آقا و خانوم فرنیش. حال آدم رو به هم می زنن کثافتا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

و اما حلول ماه مبارک دی رو به همه تبریک می گیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:50 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 دسامبر 2005

The first operational communications sattelite was the moon, used as a passive reflector by U.S.Navy in the late 1950s for low-data-rate communications between Washington, D.C., and Hawaii.

مربوط می شد به مقدمه فصل یک کتاب مخابرات ماهواره ای پریچارد. ضمن این که ایده خیلی جالبی به نظر می رسه، به نظر خیلی هم ابلهانه میاد. نمی دونم والا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 دسامبر 2005

من بدجوری احساس غبن می کنم. چرا این توالته با بیست و پنج تومن هم ده دقیقه به آدم وقت می ده، با ده تومن هم ده دقیقه؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

یه مهر زدن روی پیشونی­امون که فارغ التحصیل فلان دبیرستان معتبر مفتخر(1) پایتخت شدیم(2). بعد ما رو با لگد انداختن قاطی همون آدمایی که هفت سال دور از اونا زندگی کرده بودیم. این جوری شد که دیگه هیچ کدوم نمی تونیم توی دنیای واقعی زندگی کنیم، همیشه بین اون چیزی که توی ذهنمون هست و اون چیزی که می بینیم کلی فاصله هست و ما دنیای ذهنی خودمون رو ترجیح می دیم.
دوست داشتی مثل بقیه آدما بودی؟
(1) دبیرستان معتبر مفتخری که وسط هرکدوم از کلاساش یه ستون داشت به این بزرگی.
(2) آدمای ممهوری که وزیر آموزش و پروش اعتقاد داره متدین نیستن و باید صادر بشن.

[29 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 دسامبر 2005

“نیمه تاریک ماه” داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری رو دارم دوباره می خونم. دلم نیومد ازش اسم نبرم. اگه گیرتون اومد و اهلش هستین حتما بخونین، چیز کم نظیریه. این وسط “مثل همیشه” به نظرم یکی از بهترین داستان های کتابه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

خیلی وقت بود که موسیقی ثابت مونده بود. دیگه نیست. حالشو ببرین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.

متاسفانه بعضی از استادها یه جوری هستن که آدم چاره ای نداره جز این که ازشون بدش بیاد.
متاسفانه تر، این استادا توی هر دانشگاهی که باشی، پیدا می شن.
استاد عزیز! از خودت و روش درس دادن و درس مربوطه ات بدم میاد. هیچ نکته مثبتی هم نداری. تمام.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 دسامبر 2005

حالا اصلا این مدال های اتمی اینشتین چی هست که اینقدر سر و صدا راه انداختن بابتش؟
یادمه راهنمایی بودیم که یه شب گوینده اخبار با هیجان اعلام کرد که یه نابغه ایرانی کشف کرده که اصلا عدد اول تو دنیا وجود نداره!
چند سال بعدش یه پسر هفده ساله ای رو پیداغ کردن تو یکی از دهاتای مملکت که ادعا می کرد چندتا فوق لیسانس و دکترا از دانشگاهای خارجی داره و کلی تبلیغ کردن که ما ایرانی ها ال و بل و جیمبلیم. چند وقت بعد گندش دراومد که طرف دیپلم هم نداره!
پارسال یکی پیدا شده بود که کشف کرده بود عدد پی 3.15 بوده و همه تا حالا اشتباه می کردن.
دو ماه بعدش یکی دیگه پیدا شد و گفت کشف عدد پی کار من بوده و تازه 3.15 مال دایره است و اگه بخوایم برای بیضی حساب کنیم، پی از 3.2 هم بیشتر می شه. ضمنا مجموع زوایای داخلی مثلث هم 180 درجه نیست.
حالا هم که یکی دیگه پیدا شده و معمای مدال های اتمی اینشتین رو حل کرده و به خبرنگار صداوسیما می گه که کلی تحقیقات اینترنتی داشتم و بعد نشونش می دن که صفحه اصلی یاهو رو باز کرده و بعد از کلی ژست گرفتن جلوی دوربین، ماوس رو تکون می ده و روی لینک images کلیک می کنه!
خدایا توبه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 دسامبر 2005

تازه دارم می فهمم که دسته مسواک به چه دردی می خوره. البته شروع این کشف و شهود از سه چهار روز پیش بود که وقتی داشتم با شدت مسواک می زدم، یهو مسواکم ترق صدا داد و از وسط نصف شد. مسواک زدن با این وضعیت خیلی سخته و حسابی آدم رو از کت و کول می اندازه، ولی چه کنم که حال ندارم برم یه مسواک نو بخرم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.

موجی های دیوونه! یارو presentation های کلاس رو می داد به بچه ها. حالا ورداشته فصل آخر رو pdf کرده و روش password گذاشته. حالا چی باشه خوبه؟ maxwell2005! اینا خیلی بیشتر از یه تخته کم دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 دسامبر 2005

آقا من با این تئوری فرستادن اسرائیل به آلمان خیلی حال کردم. توصیه می کنم که وسط مغولستان، ایران بسازن و وسط ایران، هند! البته هنوز تصمیم نگرفتم که کجا رو بفرستم هند و مغولستان خودش کجا بره، ولی عیب نداره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

بعد از عمری حرف زدن از ترجیح دنده معمولی به اتوماتیک، امروز که شونزدهم آذر باشه و شونزدهم بودنش برام خیلی با ارزشه، تصمیم گرفتم که حتما هروقت ماشین خریدم، دنده اتوماتیکش رو بخرم. دلیلشم فقط خودم می دونم و یه نفر دیگه ای که تو این تصمیم نقش داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

آقای ملون مرد. فکر کنم دوستش داشتم. هنوز مسابقه هفته رو یه مسابقه افسانه ای می دونم و مسابقه هفته هم بدون نوذری معنی نداره. به نظرم نوذری یه قسمتی از نوستالژی سال های بچگی آدمای نسل من حساب می شه. خدافظ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

دیروز وسط میدون ونک داشتم همه جا رو تیره و تار می دیدم تا اینکه رفتم سراغ توالت عمومی جدیدی که اون کنار ساختن. راستش خیلی برام جالب بود. یه بیست و پنج تومنی انداختم و ده دقیقه بهم زمان داد. اولا که خیلی کنجکاو شده بودم که ببینم وقتی ده دقیقه تموم بشه چه جوری می خوان آدم رو از اون تو بندازن بیرون، ولی حوصله نداشتم صبر کنم. کلا اتاقک کوچیکی بود، یه سوراخ هم یه کنارش بود که نوشته بود دستتون رو بگیرین جلوش تا در باز بشه. معلوم نیست اگه یه نفر بخواد اون وسط بندری برقصه و یهو دست و پاش بره جلوی سوراخه، چه آبروریزی راه می افته. از جمله سایر مزایاش، شیلنگ فنری و شیر دستشویی و دست خشک کن مجهز به چشم الکترونیکی بود. هرچند که چشمای شیرش خیلی نزدیک بین بود و چشمای دست خشک کن کلا چیزی نمی دیدن. البته اصلا بعید می دونم دوسال دیگه همین قدر هم سالم بمونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

تو روز روشن هواپیما رفته خودشو کوبونده به ساختمون مسکونی. خیلی مسخره اس. شایدم C130 می خواسته ثابت کنه که چیزی از بوئینگ کم نداره. می دونستین هواپیماها هم دل دارن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

یادمه یه روش مزخرفی توی شیمی داشتیم که بهش می گفتن آفبا. سال اول فروغمند اعتقاد داشت که این آفبا به یه زبونی معنیش می شد ساختن. سال دوم روحانی مدام می گفت آقای آفبا این روش رو کشف کرده. آخرشم نفهمیدیم چی بود. هرچند که هرچی فکر می کنم می بینم که هیچ اهمیتی هم برام نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که هیچی از پلانک و بولتزمان کم ندارم. از همین امروز هم ثابت آیدین رو از خودم ساختم. مقدارش هم 73 است. از این به بعد هر عددی رو که خواستین، می تونین برحسب ثابت آیدین بنویسین. کلی هم کلاس داره تازه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

کشف کردن که چرت زدن روزانه، حتی اگه دوساعت هم طول بکشه، هیچ تاثیر بدی روی خواب شبانه نداره و کارایی آدم رو بهتر می کنه! من می دونم، این دانشمندای تنبل تن پرور، آخرش نژاد بشر رو به گند می کشن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

ورداشتن کاغذ چسبوندن به دیوار و سالگرد تولد ماکسول رو تبریک گفتن!
من که می دونم، این موجی ها همه یه تخته کم دارن. خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

به جرات می گم بهنام فخرجهانی یکی از شیطون ترین، حاضرجواب ترین، پر جنب و جوش ترین آدمایی بوده که تو زندگیم دیدم. جلسه اول کلاس ساعتی، همه خودشون رو معرفی می کردن. وقتی نوبت بهنام شد، بعد از این که ساعتی راجب نسبتش با اون دوتا فخرجهانی دیگه سوال کرد، بهش گفت: “good name and good family name”
“ای بابا! آقای فخرجهانی! نشد که!” شده بود تکیه کلام قادر. جلسه ای بیست بار تکرار می کرد. روزی که گفتن باید هرچی روی میزاتون نوشتین پاک کنین، چون کار میز بهنام از این حرفا گذشته بود، میز رو برد توی حیاط و با قلم مو رنگش کرد. اون میز تا چهار سال بعد مثل گاوپیشونی سفید بود. دفعه آخری که دیدمش سخنرانی روز دانشجوی خاتمی، سال 79 بود. توی سالن به اون شلوغی از سر و کول ما بالا رفت و آخرش یه میله ای بالای دیوار پیدا کرد و تا آخر سخنرانی ازش آویزون موند.
دیگه ازش خبر نداشتم تا این که یه sms رسید دستم: “بهنام تو ژاپن تصادف کرده. کشته شده.”
دوست صمیمی یا نزدیکم نبود، ولی دلم براش تنگ می شه. از دسته آدمایی بود که وجودشون برای دنیا لازمه.

Indian, Indian what did you die for?
Indian says, nothing at all.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

من برگشتم و معنا و مفهوم آن این است که با یه مصیبتی که حالا بماند، تلفن دار شدیم و دوباره می خوام شروع کنم به وراجی. تو این مدت یه چیزایی نوشتم که الآن می خوام به ترتیب به خوردتون بدم. فعلا با اجازه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 نوامبر 2005

چي بنويسم؟ چي بنويسم اينجا از سکوت در بياد؟ چي بنويسم شبيه وب لاگ خودم نشه؟ از هواي تهران بنويسم که ديگه اکسيژن نداره؟ از سوالهاي امتحان که حل نميشن؟ از هفته جهاني فرآيند يا هفته جهانی DSP ؟!
اصلا مي دوني چيه تا صاحبخونه تلفن دار بشه من فتو بلاگش رو به روز مي کنم، ديروز براي خواننده هاش گل گذاشتم اونجا، روزهاي آينده هم براشون يه فکري مي کنم تا خودش برگرده. 😉
Maryamfd

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 اکتبر 2005

قضیه از این قراره که توی قرن بیست و یکم و توی پایتخت مملکت عزیزمون که توی همه چیز ادعای خودکفاییش می شه، ما یه خونه خریدیم که تلفن نداره و مخابرات نمی دونه که کی می تونه به ما تلفن بده. مسخره! دقیقا نمی دونه. گاهی فکر می کنم انتظار داره ما بدونیم!
خلاصه اگه کمتر می نویسم دلیلش اینه که کلا سالی یه بار می تونم آنلاین بشه. اگه ببینم داره طولانی می شه، احتمالا یه فکری به حال وایرلس می کنم. ولی فعلا وضعیت اینجوریه دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:05 نوشت.

یادش به خیر. بیست نفر بودن که وقتی ترم اولشون تموم شد، یه IEEE chapter راه انداختن و گفتن ما می خایم ماهواره بسازیم. وقتی حکاک روزی یه ساعت و نیم فرمول می نویسه و یه چیزایی که عقل جن هم بهشون نمی رسه لحاظ می کنه، خیلی به اون روزا و فکر و خیال هامون می خندم.
پ.ن. هنوز هم معتقدم که Aerospace موفق ترین گروه هفتاد و نهی ها بود. حداقلش این بود که اولین و آخرین گروهی بودیم که تونستیم کار گروهی بکنیم.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

اینم از اولین تجربه حراست مرکزی. این موجودات به طرز وحشتناکی نفرت انگیزن. بوی گند و ریش کثیف و پیرهن چرک روی شلوار به کنار. قسمت حال به هم زنش اونجاییه که باید کفشاتو در بیاری و روی موکتای کثافتشون راه بری و توی اتاقایی که بوی جوراب (و توی ماه رمضون بوی گند دهن) پرشون کرده، یه ساعت منتظر بشی تا هوس کنن کارت رو راه بندازن. ای لعنت به همه اتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 اکتبر 2005

یارو رئیس دانشکده برق دانشگاه بغداد بوده، حالا میاد سر کلاس و با لهجه عربی، انگلیسی می نویسه و فارسی توضیح می ده! امروز یه ساعت معادله نوشت و به قول خودش اشتقاق کرد. بعد که به نتیجه آخر رسید، یه کم نگاهش کرد و گفت این دیگه از کجا اومد؟!
***
یارو تو خیابون همه دخترا رو نگاه می کنه و توضیح می ده که هرکدوم چه معایب و مزایایی داشتن. اون وقت خیال می کنه شنیدن صدای خواننده زن، حرومه!
***
دانشگاهی که فقط فنی نباشه و همه رشته ها رو داشته باشه، یه مقدار خرتوخر می شه. در این حد که داری تو محوطه اش راه می ری که معصومه ابتکار از جلوت رد می شه. بعد می ری طرف انتشارات و می بینی هاشم آقاجری اونجاس. بعد می ری دانشکده فنی و منتظر آسانسور می شی، وقتی در باز می شه می بینی جعفر توفیقی ازش اومد بیرون!
پ.ن. بعد می ری کتابخونه مرکزی و معلوم می شه که اسمت گم شده و باید یه روز دیگه ات رو حروم کنی و به خاطر حماقت مسئولینش دوباره بری سر جلسه آشنایی با کتابخونه!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 اکتبر 2005

مثلا یه همچین چیزی اول پایان نامه بنویسیم:
“با تشکر از:
علی سربندی که شامپو بدن گلرنگ گرفت و دوتا شکل کشید!
نیما فاتحی که گرفت خوابید و شام به ما نداد ولی به ما یاد داد که protel چه جوری باز می شه!
مهدی آرزومند که می دونست تقریبا 6 تا از پایه های jtag به جایی وصل شدن!
نیما دارابی که محض رضای خدا هیچ کاری له یا علیه این پروژه نکرد!
حسین محاسنی که دو تا جامپر از روی پروژه اش کش رفتیم!
مهسا مقامی که بالاخره بعد از ما دفاع می کنه و همین به ما روحیه می ده!
مهندس ملک محمد که امکان حضور در جلسه دفاعیه رو نداشتن!”
پ.ن. خواهشا به دوستان برنخوره. شوخی بود.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

یادمه دبستانی بودم که با دوچرخه زدم به یه پاترول! بعد افتاده بودم کف خیابون و داشتم درودیوار رو تماشا می کردم. خانوم راننده پاترول هم پیاده شده بود و داشت صدمات وارده به ماشینش رو بررسی می کرد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.

مردم خیلی بد شدن. یه ساعت ماشین رو یه جایی پارک کردم، وقتی برگشتم می بینم روی شیشه عقب ماشین صور قبیحه کشیدن. اون قدر قبیحه بود که اصلا روم نمی شه بگم چی بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 اکتبر 2005

قضیه از این قراره که شنبه، ساعت 2 بعد از ظهر، قراره که بالاخره خواجه نصیر از شر ما خلاص بشه. شاید هم برعکس. می ریم توی اتاق سمینار و سه تا استاد به ما حمله می کنن و ما باید از خودمون دفاع کنیم.
موضوع پروژه پیاده سازی الگوریتم DES روی FPGA بود، که البته نتیجه اش چندان موفقیت آمیز نبوده. اگه کسی دوست داشته باشه، می تونه بیاد. خوشحال می شیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 اکتبر 2005

من می دونم، دون ویتو نمرده. عصرا با کت و شلوار می شینه کنار پل عابر ظفر، بساطشو پهن می کنه و شونه و گل سر می فروشه. دمش گرم. خوب بقیه خانواده ها رو گذاشته سر کار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

خواجه نصیرم که می خواد دست از سر ما برداره، اون طرفیا خودشون یه برنامه ای جور می کنن که عقب بیفته! امیدوارم بتونم از زیرش در برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 اکتبر 2005

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

کره خر آی سی ساخته! ورداشته همه Vcc و GND ها رو از تو وصل کرده به هم. اون وقت ما دو روزه که داریم روی برد دنبال اتصال کوتاه می گردیم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 اکتبر 2005

می دونم که دلم برای خواجه نصیر تنگ می شه. ولی الآن اون قدر اذیتم می کنه که دلم می خواد هرجوری شده زودتر ازش خلاص بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:03 نوشت.

یارو یه کاغذ چسبونده به در کلاس که: “الکترونیک نوریII، در طبقه دوم کلاس 220 برگزار می شود. لطفا پس از مشاهده، اطلاعیه را بردارید.”
ما هم بعد از مشاهده، اطلاعیه را برداشتیم. بماند که هیچ ربطی هم به ما نداشت!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 اکتبر 2005

استاد مخابرات ماهواره ای، بدجوری لهجه عربی داشت. آدم یاد کابلو می افتاد. فقط این یکی یه ذره از کابلو لطیف تر بود (فقط یه ذره). تا وسطای کلاس فکر می کردم داره راجب عنتر صحبت می کنه، بعدا معلوم شد که منظورش آنتن بوده!
بعدم من نمی دونم این دانشگاه مسخره چرا اینقدر بچه داره! حالا بچه کارمندا به کنار، این جوری که بوش میاد نصفشون بچه دانشجوهای خوابگاهی هستن. خوبه همه دانشجوهای تحصیلات تکمیلی هستن و مثلا عقلشون باید یه ذره بیشتر برسه. آخه اینا فکر نمی کنن که آدم موقع دانشجویی، فقط بچه رو کم داره؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 سپتامبر 2005

شورای حکام گفته اگه ایران اورانیوم رو غنی کنه، پرونده اش رو می فرستیم شورای امنیت. ایران هم پاشو کرده توی یه کفش و می گه اگه تهدیدتون رو پس نگیرین، اورانیوم غنی می کنم که حالتونو بگیرم! معلوم نیست این وسط کی داره اون یکی رو تهدید می کنه.
یادم میاد بچه بودم و نشسته بودم وسط اتاق و داشتم با آب رنگ نقاشی می کردم. بابا مدام اومد و رفت و تاکید کرد که مواظب باش اون لیوان رنگ چپه نشه. من که احساس می کردم این وسط از حق مسلم خودم محروم شدم، یه نگاهی به بابا انداختم و زدم عمدا لیوان رو چپه کردم روی فرش.
حالا امیدوارم ایران به اندازه من پررو نباشه. چون این جور کارا عواقب بدی داره. حداقلش اینه که یه مدت توی حموم زندانی اش می کنن!
قسمت خنده دارتر ماجرا این بود که اصلا در حموم ما قفل نمی شد، ولی من همون جا مونده بودم. نشسته بودم و منتظر بودم که بیان ازم دعوت کنن تا برم بیرون!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 سپتامبر 2005

این علی کیت با این که بچه بامرامیه، دستش کجه. برد نازنینمون رو توی این کیسه بادکنکی ها بهش تحویل دادیم، بدون اونا پس داد. فکر کنم نشستن توی شرکت و با بروبچ همه اش رو ترکوندن!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

امروز پلیسای سر چهارراه یه پارچه آویزون کرده بودن گردنشون که روش نوشته بود: “پلیس مهر”. فکر می کردم هرجایی می شه مهرورزی کرد به جز وسط چهارراه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

آخه مرتیکه رفته نه طبقه دانشکده ساخته، فقط توی طبقه چهارمش می شه رفت دستشویی! اینم شد زندگی؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 سپتامبر 2005

Music
The wonder of you
Elvis Presley

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 سپتامبر 2005

این که آدم تو زندگیش اهل ریسک باشه، دلیل نمی شه که وقتی کلسترولش از حد مجاز رد شده، پنج وعده متوالی غذای سرخ شده بخوره. می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 سپتامبر 2005

امروز سر حالم. صبح زود بیدار شدم و رفتم تو هوای تازه پارک، پیاده روی کردم. یه کار مهمی بالاخره تموم شد و خیالم نسبتا ازش راحت شد. بعد از مدت ها به یه بچه کوچولو لبخند زدم و جوابم رو با لبخند داد. دلایل دیگه هم دارم که نمی گم. هویجوری.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

زندگی شاید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری.
زندگی باید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 سپتامبر 2005

از دانشگاه جدید اصلا خوشم نیومد. حتی چند تا برخورد دیدم و شنیدم که ازش بدم هم اومد. به قول امید: “خدایا! تو این دنیا که این بلا رو سرمون اوردی، اقلا اون دنیا مارو نفرست جهنم”.
دانشگاه سابق هم معلوم نیست آخرش دست از سرمون برمی داره یا نه.
باز رسیدم به اون حرفایی که نباید جلوی غریبه ها بگم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

حالا عکس موری رو زدن تو تالار افتخارات دبیرستان و عکس منو نزدن، به جهنم. ولی آخه چرا موری بره استنفورد و من برم تو اون خراب شده ای که بابای موری هم استادشه زندگیمو تلف کنم؟ اگه اینجور مواقع هم آدم نتونه از f-word استفاده کنه، پس کجا می تونه؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.

آدمی که چهار شبانه روز پای Protel بشینه، آخر عاقبتش همین می شه دیگه. دیشب خواب دیدم که یه مدار ساختیم که آب که سربالا می ره، قورباغه ابوعطا بخونه. مشکلمون هم موقع طراحی این بود که هیچ کدوم تا اون موقع ابوعطا ندیده بودیم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 سپتامبر 2005

از مغازه های عکاسی خوشم نمیاد. دیدن عکس اون همه آدم روی درودیوار که با لبخندهای مصنوعی مسخره اشون بهت زل زدن، کار نفرت انگیزیه.
***
یه مشت آدم روانی رفتن دکترا گرفتن و دور هم جمع شدن و دانشکده باز کردن! اون قدر این روزا چیزای خنده دار(درواقع حرص آور) از برخورد استادا با دانشجوها شنیدم که دارم اشباع می شم.
***
یارو هرشب میومد توی تلویزیون و می گفت: “اگر به مشکلات خود بخندید، همیشه موضوعی برای خندیدن خواهید داشت”. افتاد مرد!
***
طراحی و ساخت سیستم انتقال داده باند پایه، مجهز به بلوک رمزنگار و رمزگشا روی FPGA! هاه!
***
یارو ورداشته بود دوتا ایتالیایی رو با خودش اورده بود رستوران. معلوم نبود برای چه کاری داشت خرشون می کرد. یه جا بهشون گفت: “If you will tell me no, I must go to die!” یکی از اون دوتا دلقک هم موقع رفتن با یه لهجه خنده دار به اون خانومه که پشت صندوق بود، گفت: “خداحافظ”
***
این بند هم مثلا همون چیزاییه که نباید جلوی غریبه ها گفته بشه! البته اون حرفا خیلی بیشتر از یک بند، جا می گیرن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

این خودکفایی وطن هم عجب چیزیه! ما به خاطرش حاضر شدیم حتی KVL رو نقض کنیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 سپتامبر 2005

Woman, I know you understand the little child inside a man
Please remember, my life is in your hands,
and woman,hold me close to your heart
However distant don’t keep us apart
After all it is written in the stars.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

اون قدر امروز اردبیلی پور و ابریشمیان از ما دوتا تعریف کردن که من دیگه داشتم شک می کردم که لابد یه خبری شده و خودم نمی دونم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

آقا! بنده از صمیم قلب و با تمام وجود خراب کاری کردم به سر تا پای دانشکده فنی ای که خیر سرش روی پشت بوم دیش داره، ولی نمی شه که اینترنتش دو روز متولی سالم باشه و الآن من باید زیر پل سیدخندان آواره کافی نت باشم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 سپتامبر 2005

این پارکبان ها هم موجودات جالبی هستن. به یارو می گم حالا این اخطاری که چسبوندی پشت شیشه رو چی کار باید بکنم که شماره ماشین رو نفرستی برای راهنمایی رانندگی؟ می گه: “هیچی بابا! بده به من بندازمش دور. شب باید یه ساعت گزارش بنویسم، حالا یه دونه کمتر می شه!”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 آگوست 2005

من که دیگه سعی می کنم تا آخر عمرم هرجوری شده از زیر بار اسباب کشی های احتمالی فرار کنم.
کمرم شکست، هنوز کلی دیگه اش مونده. تاحالا کامیون سواری نکرده بودم (تو قسمت بار سوار شده بودم، ولی توی کابین نه!) که امروز قسمت شد. یه پسره هم توی خونه جدید بود که کلی قیافه اش برام آشنا بود. بعد که صحبت کردیم معلوم شد که با هم یه دبستان می رفتیم. بعد که کلی از دبستان حرف زدیم، به این نتیجه رسیدم که یادآوری قیافه یه نفر از دوران دبستان خیلی سخت تر از این حرفاس. بعد که بیشتر تحقیق کردیم معلوم شد که توی پنج سال اخیر هر روز همدیگه رو توی دانشگاه دیدیم!!!
پ.ن. این جوری که بوش میاد، امشب آخرین شبی می شه که توی اتاق نازنینم می خوابم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

هفتاد و نهی های دیوونه. دلم براتون تنگ می شه. برای شمایی که فقط یه چراغ رومیزی براتون کافیه که به همه ثابت کنین که هفتاد و نهی هستین. دیشب که بیست نفری دور میز نشسته بودین (و تازه نصف دار و دسته نبودن) داشتم نگاهتون می کردم و می دیدم که دیگه راه ها داره از هم جدا می شه.
یه قراری بذاریم اقلا هر دو ماه یه بار دور هم جمع بشیم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

دیدی آخرش موجی شدم؟!
موجی شدن یکی از اهداف سه سال پیش بود. الآن دیگه خیلی هم بهش پایبند نبودم.
پ.ن. فکر کنم اولین باری بود که دعاهام مستجاب شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 28 آگوست 2005

سابقه از این خنده دارتر؟
ترم اول بین بیست نفر اول دانشکده علوم. ترم دوم معمولی. ترم سوم مشروط. ترم چهارم فرار از مشروطی به زور پاچه خواری. ترم پنجم و ششم و هفتم معمولی. ترم هشتم دوباره نزدیک مشروطی. ترم نهم و دهم بالاترین نمره های کلاس ها!
یه همچین آدم متغیری لابد یه جای کارش می لنگه دیگه.
پ.ن. باز نمره یه درس دیجیتال دیگه اومد و باز من حسرت می خورم که احتمالا قراره موجی بشم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

خوب شد دانشگاه یه تعطیلات سه هفته ای داشت که اون خانومه که رئیس آموزش شده، بره دماغش رو عمل کنه و این جوری نصف مشکلات آموزشی دانشگاه حل بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 آگوست 2005

اصولا بدجوری از این خبر حرص می خورم (خبر اصلی صفحه اول). وقتی دیگه بچه های دبیرستانی هم می دونن که حرکت پرتابی چه جوریه و می تونن حساب کنن که باید با چه سرعت و چه زاویه ای از زمین جدا بشی که مسافت مورد نظرت رو روی هوا طی کنی، این گوسفند می خواسته با موتور از روی بیست و دوتا اتوبوس بپره و همین جوری اتوبوس ها رو چیده کنار همدیگه و یه سطح شیب دار درست کرده و بهش الهام شده که می تونه بپره. یه سری از خودش گوسفندتر هم شدن مسئول فدراسیون و ایمنی و برنامه ریزی و کوفت و زهرمار. بقیه گله هم جمع شدن به عنوان تماشاچی و تشویقش کردن. بعدم آقا پریده و فقط اندازه چهارده تا از اتوبوس ها روی هوا بوده. یعنی به عبارتی بیشتر از سی و شش درصد خطا! معلومه خب! منم یه همچین حماقتی بکنم، می افتم می میرم. خونم هم گردن خود الاغمه.
فکر کنم یکی از شاهای قاجار دستور داده بود که “همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید”. خدا رو شکر از این نظر هیچ مشکلی نداریم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 آگوست 2005

برنامه رو دو بار به دو روش مختلف نوشتم.
اولی خیلی دقیق کار می کنه ولی روی هیچ کدوم از FPGA هایی که توی بازار پیدا می شن، جا نمی شه.
دومی روی یه تراشه معمولی جا می شه و حتی با نرخ بیت بالاتری کار می کنه، ولی به جای DES یه سیستم رمز دیگه از آب دراومده که نمی دونم چیه.
حالا کدومش رو بندازیم به استاد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

این یه کلاه تازه اس
مال کدوم مغازه اس؟
قرمز و سبز و آبی
به به عجب کلاهی!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

نمی دونم از بین خواننده های اینجا کسی هست که خودش یا از نزدیکانش کسی به شغل شریف(!) دلالی مسکن اشتغال داشته باشه یا نه. به هر حال تو این چند ماهی که با این صنف برخورد داشتم به دوتا خصوصیت برخوردم که تقریبا همگی دارن و به حد کمال هم دارن.
1- به طرز وحشتناکی کودن و زبون نفهم هستن.
2- خیلی بیشتر از اونی که تصور بشه، بی شرف تشریف دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:20 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 آگوست 2005

آدمایی که سعی می کنن وجود خدا رو با برهان نظم اثبات کنن، چه جوابی برای اصل آنتروپی دارن؟ همونی که می گه جهان به سمت بی نظمی پیش می ره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

سرم درد می کنه، لذا دلم میخواد نق بزنم.
خرج خودکفایی ایران رو من باید از جیبم بدم؟ زحمتش رو من باید بکشم؟ من باید از چشم و کمرم مایه بذارم؟ که یه استاد راهنمایی که از اول هیچی از پروژه ما نفهمیده و هرچی بهش گفتیم الکی کله اش رو تکون داده، با دوتا ارزیاب که قطعا از استاد راهنما هم کمتر فهمیدن، بخوان از کارمون ایراد بگیرن و سر نمره دادن گدابازی در بیارن؟ که توی فرم تصویب پروژه یادآوری کنن که کلیه حقوق مالی و علمی ناشی از نتایج این پروژه متعلق به دانشگاه می باشد؟
مسخره ها!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

شریفی نیا توی سالاد فصل می گفت: “همه مردای جذاب، چاق هستن”. شاید منم خیلی با این نظر مخالف نباشم. ولی مساله اصلی اینه که کسی نظر من و شریفی نیا رو نپرسیده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 آگوست 2005

حالا منو باش که چه حالی داشتم. طی کاوش های باستان شناسی اخیر به یه مشت پلی کپی دیگه رسیدم که بالاش لوگوی همون تیمارستان رو کشیدن، ولی زیرش نوشتن مرکز آموزشی فرزانگان تهران! انگار وقتی دخترعموم می خواسته تغییر رشته بده، هرچی ریاضی داشته اورده برای من.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 آگوست 2005

یه خروار کاغذ و پلی کپی و برگه امتحانی ریختم دور. جالب بود برای دور انداختن هرکدوم که بالاش لوگوی اون تیمارستان دوست داشتنی رو کشیده بودن و زیرش نوشته بودن “دبیرستان علامه حلی تهران” کلی غصه می خوردم.
سوالای امتحانای همه دیوونه ها رو پیدا کردم. اون امید معظم دلقک که نصف نمره امتحان زیست شناسیش، ترجمه یه صفحه از یه کتاب انگلیسی بود که هیچ کس چیزی ازش نمی فهمید. بهرنگی که سر کلاس می گفت صدای باباتونو در نیارین. اونقدر وقتی پشتش به کلاس بود، نور لیزر انداختیم رو سرش که سرطان مغز گرفت. روحانی هروقت می خواست به ما بفهمونه که عددی نیستیم می گفت: “حواستون باشه من کم کسی نیستم، من البرز درس می دم”. نمی فهمید که بدتر تحریک می شیم. عطایی که به کوسه می گفت “تو با این قد و قواره ات منو گذاشتی سر کار”. ورقه ای که روش نوشتم: “نام درس: عربی، نام دبیر: کابلو”. قلی نژاد که وقتی درسش به استان قزوین رسید برامون جک تعریف کرد. احمدی جوجه حزب اللهی کثافت که می گفت: “وطن موهوم است”. ازبن که چپه می نشست روی صندلی و با اون مدل خنده دار خودش حرف می زد. امینیان که وقتی ازش سوالی می پرسیدن که جلوتر از کلاس بود، می گفت: “نشاشیدی شب درازه”. محمدی که صداش کردن ته کلاس و یه کاغذ دادن دستش و گفتن وقتی رفتی دم تخته بخون و توش نوشته بودن که زیپ شلوارش باز شده. صیامی که سوالای امتحانش لو رفته بود و همه مدرسه جوابا رو بلد بودن، ولی آخرش اونقدر خنده دار نمره داد که معلوم شد اصلا ورقه ها رو صحیح نکرده. و اما مهیار، مهیار یه خاصیتی داشت که روم نمی شه بگم. خودی ها می دونن و غریبه ها لازم نیست بدونن.
چقدر خاطره. یادش بخیر.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 آگوست 2005

آگاهان معتقدند دو رویکرد برای رفع مشکل پایان نامه ای که فرمول هاش شماره نداره، وجود داره.
1- شماره زدن برای فرمول ها.
2- حذف فرمول ها.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 آگوست 2005

His feet don’t touch the ground
he can hardly wait to see her tonight
Now every new song on the radio reminds him of her
He says hello to strangers and he’s singing in the shower
The sign in his eyes says this guy’s got a problem so nice so nice
She don’t know what she’s doing to him
Every day’s like Christmas it sure ain’t a dream
When a man’s in love when a man’s in love
he’ll fight like a tiger fly like a dove when a man’s in love

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

اسباب کشی هم کار سخت و مزخرفیه. یه چیزایی هم توش پیدا می شه که برای آدم خاطره اس. کوسه نزدیک ترین دوست دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان من بود که از سال سوم دبیرستان بدون خبر رفت مدرسه فرهنگ (به مدیریت حداد عادل). این شعر رو من توی کاغذام پیدا کردم که با خط خود کوسه بود. زمان نوشتنشش حدود سال هفتاد و هفت باید باشه.
“به ایران

اکنون دوباره پهنه ات را
خالی فریادی و تهی سکوتی
سرشار کرده است

و ستیغ کوه هایت را
پوشینه ای جز برف نیست
و گرگهای تو بر قله هایت
– خون مرده و یخ زده –
از پا فتاده اند

و آسمانت را
– دروغین ابرهای تو خالی –
از حقیقت پاک کرده اند

و تناسخ پلنگانت
کلاغ گونه های سیاه اند

ای کاش
سبزه هایت را
– به زردی گراییده –
دوباره زنده می دیدی
ای کاش
حرف ها را
– بی حرکتی –
نمی شنیدی
– از عاشقانت –
ای کاش دره هایت را
تنها مامن زندگانت
و تنها، مامن زندگان
نمی یافتی

و ای کاش برف خون آلود
تنها سرخی تو نبود.

شاید من
بی غیرت تر عاشقانم
و عشق تو را حراج می کنم
و من به آن ها که پشت کتاب های تاریخ
خوابشان برده است
می خندم

و برای تو
می گریم.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:58 نوشت.

باده دردآلودمان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:56 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 آگوست 2005

نمایش جذاب و تماشایی “ببر کم عقل” با هنرمندی آقای الاغ!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 آگوست 2005

بعضی آدما (بالای نود و نه درصدشون) یه جوری ساخته شدن که حتما باید کارای مسخره بی معنی ازشون سر بزنه و ضمنا خیال کنن روی زمین از خودشون باحال تر کسی پیدا نمی شه.
ورداشتن عکس بچگی عروس و داماد رو با یه حالت خیلی رمانتیک کنار هم مونتاژ کردن و روی کارت دعوت عروسی چاپ کردن.
یادم باشه اگه قرار شد عکسمو روی کارت چاپ کنن، به دوربین زبون درازی کنم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:47 نوشت.

یه نکته ای! این چیزی که ما برای پروژه امون داریم می سازیم، توی لیست کالاهای تحریمی حساب می شه. یعنی هر کی این تکنولوژی رو به ایران بده، آمریکا جریمه اش می کنه و پدرشو در میاره.
نتیجه: ما داریم به خودکفایی ایران در زمینه مربوطه کمک می کنیم.
سوال: آمریکا پدرمون رو درمیاره؟
پ.ن. حالا همین امروز که دارم برنامه می نویسم، باید انگشت اشاره دست چپم همچین زخم می شد که تا به کیبورد می خوره دادم دربیاد؟!
پ.ن.2 دیروز روز جهانی چپ دست ها بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 12 آگوست 2005

یه نگاهی به ویکی پدیا بندازین تا بفهمین الآن کجا، بیشتر از وبلاگ ها به محتوای فارسی احتیاج داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:47 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 آگوست 2005

این گزارشگر والیبال ایران و برزیل خیلی شاهکار بود. گفت: “حالا به قول برزیلی ها، توپ به دستش match می شه”!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 آگوست 2005

یعنی جیم موریسون فکرشو می کرد که یه روزی صداش از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش بشه؟ میک جگر چی؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:12 نوشت.

موسیقی فعلا عوض شده. امیدوارم به این زودیا فیلتر نشه.
مال سریال Against the wind بوده که تلویزیون خودمون هم نشون می داد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:10 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 آگوست 2005

اون وقتا که بسیج دانشجویی با محوطه صندلی چمن دانشکده مشکل داشت، اسمشو گذاشته بود “حریم مهرورزی”. کجان که ببینن یکی از اصول دولت رئیس جمهور بسیجیمون، شده “مهرورزی با بندگان خدا”؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

If I were a minstrel I’d sing you six love songs
To tell the whole world of the love that we share
If I were a merchant I’d bring you six diamonds
With six blood red roses for my love to wear

If I were a nobleman I’d bring you six carriages
And six snow white horses to take you anywhere
If I were the emperor I’d build you six palaces
With six hundred servants for comforting fare

But I am a simple man, a poor common farmer engineer
So take my six ribbons to tie back your hair

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:01 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 آگوست 2005

مرگ بر فیلترینگ. سپنتای لعنتی بعد از geocities، ورداشته sharemation رو هم بسته. می خواستم بعد از مدت ها موسیقی رو عوض کنم. کسی یه هاست مجانی درست حسابی سراغ نداره؟ آخرش آدمو مجبور می کنن که دست تو جیبش بکنه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.

اصولا از مردن آدما خوشحال نمی شم. الآنم بیشتر از همه دارم به بچه پنج روزه ای فکر می کنم که دیروز باباشو وسط خیابون کشتن. هرقدر هم که یه نفر آدم بدی باشه، فکر نمی کنم این راه خوب کردنش باشه. خشونت، خشونت میاره و حماقت، حماقت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

منم عاشق انتظار کشیدن
صدای پاتو از کوچه شنیدن
تنها تو رو دیدن

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 31 جولای 2005

دو روزه که پلک چپم مدام در حال پریدنه. یادمه که یه تعبیر خرافی داشت، ولی یادم نیست تعبیرش چی بود. پرش پلک جلوی مانیتوری که خودش گاهی پرش داره چیز چندان جالبی نیست.
پ.ن. فکر کنم برقی ها حتی بیشتر از کامپیوتری ها وقتشون پای کامپیوتر می گذره.
پ.ن.2 رایانه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

پدرم دراومد تا بالاخره فهمیدم مشکلش چیه. کی فکرشو می کرد yahoo messenger با flash player مشکل داشته باشه و به همین دلیل اجرا نشه؟
یه چیز جدید هم یاد گرفتم که کلی باحال بود. توی run، بنویسین eventvwr.msc و اجرا کنین. چیزای جالبی توش پیدا می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:23 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 جولای 2005

آخه حتی اون کره الاغ کدخدا هم که یورتمه می رفت تو کوچه ها، موقع شبیه سازی پروژه اش با fatal error مواجه نمی شد که مجبور بشه صد و شصت مگابایت سرویس پک داونلود کنه. من بدبخت برای چی باید این بلا سرم بیاد؟!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:53 نوشت.

مثلا فرض کنین که یه شب همه خواب شما رو ببینن. حالا بشینین حساب کنین که دیدن شما توی خواب برای کی کابوس حساب می شه، برای کی خواب خوب؟ نتیجه اش رو لازم نیست به کسی بگین، برای خودتون نگه دارین. شاید برای خودتون جالب باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 جولای 2005

Whenever I dance with the girl I love
My head goes round and round
When she’s close to me
I can’t stay on the ground

Whenever I dance with the girl I love
I never have a care
All night I’m so light
I walk right on the air

I never hear the music play
I never see the crowd
Only you and me
Dancing on a cloud

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

دوشنبه اینا اومدن و ما رفتیم فرودگاه استقبالشون. این فرودگاه امام هم که کلی دور بود و پدرمون دراومد تا برسیم اونجا. عوضش رفتیم از توالتاش استفاده بهینه کردیم و بعد توی راه برگشت توی اتوبوس با آب بازی پدر استادا رو دراوردیم. توی فرودگاه هم یه ساعتی داد و بیداد کردیم و شعر خوندیم و شعار دادیم و موج مکزیکی اومدیم! جلوی دوربین تلویزیون هم تا تونستیم شکلک دراوردیم. حیف که وقت نداشتم اخبار نگاه کنم ببینم مارو نشون داد یا نه. هواپیما از قطر اومده بود و یه مشت عرب توش بودن که ما به اونا نگاه می کردیم و می خندیدیم، اونا به ما نگاه می کردن و مات و مبهوت فرار می کردن! کاپ این بنده خداها هم یه چیز شیشه ای بود که همون وسط فرودگاه افتاد زمین و شکست. دیگه حالگیری از این بدتر نمی شد.
پ.ن. رواعصاب ترین استادی که تاحالا دیدم این دلیرروی فرد بوده. مرتیکه حالا خوبه قد گاو هم نمی فهمه، نمی دونم چرا این همه ادعاش می شه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 جولای 2005

دوستان توجه داشته باشن که اگه می خوان ISI رو ترجمه کنن، به جای “تداخل درون سمبلی” از “تداخل بین سمبلی” استفاده کنن. ضمنا فکر کنم مسخره ترین چیزی که می شه به جای “steep band-pass filter” گذاشت، “فیلتر میان گذر با مشخصه بسیار شاق” باشه. “Ultra “Wide Band هم “باند مافوق پهن” نیست و فوقش “باند فوق پهن” باشه. هرجایی هم که RF دیدین منظورش این نبوده که حتما انتشار داریم. “complex envelope” هم “بسته مخلوط” نیست و “پوش مختلط” درسته. اینو دیگه من نباید بعد از ده ترم بهتون بگم. realization هم همیشه “فهم” نیست، گاهی وقتا “تحقق” می شه. experimental هم “پیشرفته” نیست. “Band spreading” هم “باند گسترش” نیست، حتما که نباید ترتیب کلمات توی فارسی و انگلیسی یکی باشه. “High resolution ranging” هم یهویی تبدیل نمی شه به “وضوح بالا”. “Diversity reception” هم اگه نفهمیدین چیه، نباید یهو از کتاب حذف بشه، باید بذارین از یکی دیگه بپرسین. “referred to as DS-CDMA” هم نمی شه “به DS-CDMA برمی گردد”.
هزارتا چیز دیگه هم بود که حوصله ندارم بگم.
آیدین هم الآن عصبانیه. چون فکر می کنه چشم و کمرش رو از سر راه نیاورده که روزی یازده ساعت بشینه پای کامپیوتر.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 جولای 2005

توی اخبار روزنامه یه چیزای خوبی پیدا می شه که اصلا راست کار وبلاگ نوشتنه. اونم این وبلاگ مستطاب. حالا امروز اینارو داشته باشین، فردا اگه وقت کردم بیشتر می نویسم.
***
یارو رفته خواستگاری و جواب منفی شنیده. بعد به دختره تجاوز کرده و اسید پاشیده. وقتی هم دستگیرش کردن، گفته: “می خواست به من خیانت کنه، تحمل نداشتم!”
***
شهرداری تهران اعلام کرده که زوج های جوان می تونن با ارائه عقدنامه، خنچه عقد و لباس عروس رایگان تحویل بگیرن. حالا من موندم آدمی که عقد کرده و عقدنامه داره، دیگه خنچه عقد رو می خواد چی کار. لابد می خواد بذاره برای سیسمونی بچه اش!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

خواندن یا نخواندن. مساله این است.
این رولینگ لعنتی که ورداشته هشتصد صفحه کتاب نوشته، فکر نکرده زبونش لال، چشم من پای مانیتور کور می شه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 جولای 2005

I was born from the sound of the strings
For someone to give everything
To be a song just for your feeling
Close your eyes and I’ll try to get in
To waken your heart like the spring
‘Cause I was born to touch your feelings.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 جولای 2005

نمی دونم چرا هرکی به تور من می خوره باید یه تخته اش کم باشه. اول که سوار شدم یه ماشین دیگه داشت پشت سرش بوق می زد، اینم زیرلب یه فحش آلمانی داد و راه افتاد. بعد دیگه شروع کرد به حرف زدن: “حالا بوق می زنی که چی؟ بوق نیست که. انگار شیپور گاندولفه. دیدین دیگه. ارباب حلقه ها رو می گم. چقدر خالی بندیه. یارو رو از چدن درست می کنن بعد یهو گوشت و خون پیدا می کنه. چقدرم ترسناک می شه. بابا تو دیگه کی هستی؟ عین دراکولا! آخه اینقدر خالی بندی می کنن که چی؟” بعد شروع کرد به خوندن سوره توحید. بعد وسطاش یهو دستش رو بلند کرد و یه صدایی ترسناکی دراورد. بعد یهو شروع کرد به خوندن یه شعری در وصف لیلی جان. بعد یه خانومی کرایه کم داد و پیاده شد. آقای راننده دوباره شروع کرد و گفت: “اینم که کم داد. امروز همه کم پول می دن. همه کمر به قتل من بستن. بابا تو دیگه کی هستی؟” تا این موقع رسیده بودیم به میدون کتابی ترافیک اول جلفا. یهو ترمز کرد و زد دنده عقب، دنده هم موقع جا رفتن یه صدایی داد. “بیا! دنده هم شاکی شده. آخه ما تو این ترافیک بمونیم، اون طرفیا برن؟ خیلی ستمه. ببین دنده هم از ستمکاره خوشش نمیاد. ستمکاری بود.” بعد زد زیر آواز و “ستمکاری کار توئه” خوند. هر چهار تا جمله ای هم که می گفت، وسطش یه “بابا تو دیگه کی هستی؟” اضافه می کرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.

مسابقات بولینگ قهرمانی کشور در سطح افتضاح برگزار شد. کلا هم بیست نفر تماشاچی داشت که هشت نفرش ما بودیم. ما هم نیم ساعت بیشتر نتونستیم تحملش کنیم.
ولی از مسابقات چرندتر، شارلاتان بود. فیلم فارسی فوقش نیم ساعت می تونه آدم رو سرگرم کنه، بعدش دیگه واقعا عذاب آور می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 جولای 2005

مثلا هزارسال دیگه باستان شناسا ضمن کاوش هاشون در حوالی سیدخندان امروزی، به آثاری از یه سلسله پادشاهی برمی خورن که تاحالا هیچ اطلاعی ازش نداشتن.
سلسله توکفیان!
شاهان توکف (که به نام کینگ آو کف هم شناخته می شدن) ویژگی های منحصر به فردی داشتن. مثلا این که در هر لحظه بیشتر از یک نفرشون می تونسته سلطنت کنه. البته متاسفانه این سلسله به دلیل بی کفایتی علی کیت و جنگ های داخلی منقرض شده.

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:18 نوشت.

یه آقایی امروز جلوی ساختمون بنیاد مستضعفان وایستاده بود کنار خیابون و یه مقوای بزرگ قدی گرفته بود دستش و روش نوشته بود: “جانبازم. بیچاره ام. به دادم برسید.”
همین!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 جولای 2005

این جام حذفی ایران هم واقعا شاهکاریه. همین جوری رفتن توی بازار قلمزنا و از اولین حجره دم دست ترین چیزی که دوتا دسته داشته خریدن و اومدن بیرون. هیچ طراحی خاصی نداره که نشون بده مثلا جام حذفی مملکته. هرکی دیگه هم می تونه بره یه همچین چیزی بخره و به عنوان مدرک قهرمانی بذاره تو ویترینش.
گزارشگر مسابقه هم که شاهکار بود. بازی ابومسلم و صباباطری رو به فینال پرتغال و یونان تشبیه کرد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

پریشب سرکار خانوم اوپرا بدون آرایش اومده بود جلوی دوربین. واقعا منظره وحشتناکی بود. هیچ وقت فکر نمی کردم آرایش بتونه اینقدر قیافه آدم رو تغییر بده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 جولای 2005

خیال می کنم اگه اون صحنه ای که وسط november rain اسلش داره جلوی یه کلیسا وسط بیابون گیتار می زنه با صدای فردی مرکوری که داره می خونه goodbye everybody, I’ve got to go ترکیب بشه، چیز جالبی از آب در بیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

ماهی ها به خودشون مربوطه که عاشق می شن یا نه. درست مثل آدما. یا حتی من.
اون کافه کنار دریا هم واقعا معرکه بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 جولای 2005

می دونم که هستی
می دونی که یه چیزایی اختیارش دست من نیست
کمکم کن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 جولای 2005

قرار شده به خاطر داشتن خصوصیات یه مرد سنتی، از سری بعدی توی کارتون Flintstones یه نقشی هم به من بدن که بازی کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 جولای 2005

آخه IEEE الاغ! ورداشتی برای همه چیز استاندارد تعریف کردی و می گی هرکی غیر از این استاندارد کار کنه، قبول نیست. بعد آدم می خواد ببینه اون استاندارد مزخرفت چیه، می گی هرکی پول نده و عضو نشه بهش استاندارد رو نشون نمی دیم. می گیم خب بیا این پولت، مارو عضو کن. پول رو می خوری و بعدش می گی ایرانیا نمی تونن عضو بشن! بدبختی داریما.
کسی پسورد IEEE نداره؟!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:58 نوشت.

وقتی آدم یه مقاله پیدا می کنه که خوندنش یهو ذهنش رو نسبت به موضوع روشن می کنه، خیلی کیف می کنه. یادم باشه چندتا از این مقاله های روشنگر بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 جولای 2005

آخه من از اشتباهات خودم هم درس نمی گیرم، حالا درس گرفتن از اشتباهات دیگران پیشکش!
دفعه آخر پدرم برای یه آرایه دوبعدی تو VHDL دراومد و آخرم مجبور شدم یه کلک دیگه بزنم. حالا امروز از صبح دارم زور می زنم که آرایه سه بعدی درست کنم. دیگه بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید دنبال یه راه دیگه باشم. می ترسم اگه کل قضیه رو توی یه لیست بذارم و دینامیک آدرس بدم، دیگه سنتز شدنی نباشه.
کسی چیزی می دونه؟ مشکل سر پیاده کردن S-box های DES پیش اومده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 جولای 2005

خوشحالم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

دوست دارم بفهمم آدمی که اسم بچه اش رو می ذاره Yngwie چی تو کله اش می گذره. شاید رفتم یه همچین اسمی رو بچه ام گذاشتم که بفهمم.
پ.ن. متاسفانه یا خوشبختانه اختیار و مسئولیت انتخاب اسم بچه فقط متوجه من نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

دخترعمو پسرعموهای هفتاد هشتاد ساله، یه سری سند پیدا کردن و الآن بعد از این همه سال فهمیدن که پدربزرگشون صدسال پیش چند صد هکتار زمین و یه راسته طولانی مغازه نزدیک حرم توی مشهد رو وقف کرده. من که سردرنمیارم ولی انگار می شه بعد از نود و نه سال مال وقفی رو پس گرفت. اینام افتادن دنبال نقد کردن حقشون. اولا که سازمان اوقاف گفته بگین اونی که از همه بزرگ تره بیاد. اونی هم که از همه بزرگ تره اتفاقا از همه مذهبی تر دراومده و گفته شماها غلط کردین می خواین وقف رو پس بگیرین. حالا همه دوره اش کردن که یه جوری ازش رضایت بگیرن. بعدم هنوز هیچی نشده دارن دعوا می کنن که فلان تیکه زمین رو چهارصد میلیون بفروشیم یا چهارصد و پنجاه. سر تقسیم اموال و سهمشون هم هیچ توافقی با هم ندارن. آدمیزاد چشمش که به پول می افته خیلی باحال می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

حالا هرچقدرم بگم، کی باور می کنه که دیروز توی تاکسی پرنس فیلیپ نشسته بود بغل دست من و تمام مدت هم انگشتش تو دماغش بود؟ فارسی رو هم خیلی خوب صحبت می کرد.
توضیح: پرنس فیلیپ یعنی همسر ملکه الیزابت دوم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 جولای 2005

تموم شد. آخرین امتحان لیسانس بود، مگر این که یکیشون هوس کنه منو بندازه. جوری امتحان ندادم که از این هوسا بکنن. دلم واسه این دوران تنگ می شه.
پ.ن. از ما که گذشت، ولی اساتید محترم از ترم دیگه یه جوری سوال ندن که برای امتحان دو مساله ایشون توی دوساعت و نیم، دوازده صفحه کاغذ سیاه کنی و آخرش وقت کم بیاد و سوال دومت ناقص بمونه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 جولای 2005

کارشناس محترم برنامه فرمودن: “الآن دیگه همه متفق القول هستند که هدف آمریکایی ها رسیدن به اون اهدافیه که دارن”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

دیشب اقلا چهل بار آقاهه گفت: “نفسم تویی تو، من هوا رو نمی خوام”!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 ژوئن 2005

حالا این دانشگاهای آمریکایی که مشنگ هستن، اخبار پزشکی ما هم از اونا بدتر. می گه نشستن کلی تحقیق کردن و بودجه حروم کردن تا به این نتیجه رسیدن که “استفاده از نی برای خوردن نوشیدنی های شیرین، مخصوصا وقتی که نی در قسمت های انتهایی دهان (بخونین ته حلق) قرار داشته باشد، به جلوگیری از پوسیدگی دندان کمک می کند”
یعنی واقعا تحقیق می خواست؟ خب از من می پرسیدن بهشون می گفتم دیگه. تازه من با نصف اون بودجه هم کارم راه می افتاد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.

اومدم به هوای قدیما Uriah heep گوش کنم. به نظرم خیلی خشن میومد، گوش کردنش سخت شده بود. انگار روحیاتم لطیف شده! چه شود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 ژوئن 2005

نصفه شب خسته و کوفته می رسی خونه. فوری آنلاین می شی و می بینی یه نامه داری، بعد از خوندنش قطع می کنی و یه ربعی یه چیزی تایپ می کنی. بعد که دوباره آنلاین می شی می بینی که یه نامه دیگه رسیده. خب خستگیت در می ره دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:30 نوشت.

این بلاگر هم که هردقیقه یه جنگولک بازی جدید از خودش درمیاره که به خیال خودش بهتر کنه قضیه رو. این وسط یکی مثل من که تمپلیتش رو آخرین بار بیشتر از سه سال پیش طراحی کرده، هرروز میاد می بینه که چشم و ابروی وبلاگش کج و کوله شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.

خیلی حرص می خورم از دست زنای چادری که وقتی می شینن تو تاکسی، انگار که بادشون کرده باشی یهو پهن می شن و نصف صندلی عقب پیکان رو اشغال می کنن. اقلا ده سانت هم که باید فاصله رعایت کنی و بهشون نچسبی، پس کیفشون رو می ذارن بغل دستشون. کسی هم جرات نداره بهشون اعتراض کنه چون بعدش باید به جرم نظر داشتن به خانوم محاکمه بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 ژوئن 2005

اینجا یه مقدار سوت و کور شده. این روزا یه حرف اصلی دارم که ترجیح می دم اینجا نگم. سیاسی هم نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.

ده روز…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 ژوئن 2005

Take the MIT Weblog Survey

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 ژوئن 2005

هفته پیش این موقع داشتم تو تجریش با طرفدارای هاشمی بحث می کردم. فکرشو نمی کردم که این هفته می خوام بهش رای بدم!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.

یارو ورداشته از این سر تا اون سر ورقه، بلوک دیاگرام یه گیرنده رو کشیده. بعد بیست خط سوال نوشته و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سیستم رو خواسته که محاسبه کنیم. نکته جالبش این بود که تمام چیزایی که می خواست مربوط به طرف فرستنده بود و بلوک دیاگرامش به درد خودش می خورد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

Ain’t no sunshine when she’s gone
It’s not warm when she’s away.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 ژوئن 2005

حالا من سالی یه بار بیشتر گذرم به میدون ولیعصر نمی افته ها، هر دفعه که تو میدون باشم حتما پ رو می بینم. توجیهش اینه که پلی تکنیک درس می خونه و همون بغله، ولی من نمی فهمم چرا دانشجوی پلی تکنیک باید همیشه توی میدون ولو باشه. باز جای شکرش باقیه که امروز دختر باهاش نبود و جواب سلام منو داد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 ژوئن 2005

ببینین توروخدا این زیمر تو کتاب طیف گسترده اش چی نوشته:

The QPSK spread spectrum modems discussed above are the principal types of QPSK modems either currently in use or widely discussed in literature.

مثلا فرض کنین یه سالن گنده داریم و از این سر تا اون سر مخابراتیای خل و چل نشستن. مثلا شانموگام و کارلسون و کاور و خود زیمر و این جور آدما. مجری برنامه هم شانون کبیره.
بعد مجری برنامه شب شعر و ادب رو شروع می کنه:
– از آقای کراوس دعوت می کنم که به پشت تریبون بیان.
دو نفر از وسط جمعیت بلند می شن و به طرف تریبون حرکت می کنن.
– عذر می خوام، خواستم redundancy رو حذف کنم که اشتباها بیت های اطلاعات هم حذف شد. دوتا آقای کراوس داریم، نفر اول قطعه شعری به نام “آنتن را گِل نکنیم” دارن و نفر دوم قطعه “گیرنده سوپرهتروداین من، چرا تنهام گذاشتی” رو قراره دکلمه کنن.
سخنرانی شانون با تشویق حضار روبرو می شه و کراوس های آنتن و مدارمخابراتی به ترتیب آثارشون رو می خونن. دوباره شانون پیداش می شه:
– حالا نوبت آقای اردبیلی پوره که برای امشب قطعه ای با نام “طیف گسترده عجب چیزیه” آماده کردن.
اردبیلی پور پشت تریبون قرار می گیره و شروع می کنه:
= “یک – دوره تناوب سیستم IS-95 شیش ماه است
دو – دانشگاه ساوثرن کالیفرنیا خیلی خفن است
سه – برو به یک”
تماشاچی ها شروع به هو کردن می کنند و اردبیلی پور می ره می شینه سرجاش. قضیه شب شعر مسخره اشون هم همینجوری ادامه پیدا می کنه. آدمای رواعصاب!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:17 نوشت.

از قدیم الایام دوست داشتم یه روز خودم یه tetris بنویسم. یکی دیگه از چیزایی که همیشه مشغولم کرده مساله تابع random بوده و دنبال روش های جدیدی بودم که خیلی اتفاقی تر از وضع فعلی باشه. همیشه هم می خواستم توی tetris خودم، از رندوم های خودم استفاده کنم. ولی از دیروز دارم به یه tetris تطبیقی فکر می کنم که با توجه به شرایط بازی، بدترین بلوک ممکن رو به عنوان بلوک بعدی انتخاب کنه.
دوست دارم ببینم اولا بازی به کجا می کشه و ثانیا یه بازیکن حرفه ای چقدر به مشکل بر می خوره.
خودم اصلا وقتشو ندارم، کسی حوصله داره این ایده رو پیاده کنه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 ژوئن 2005

حقتونه. شمایی که عین بچه ها نشستین توی خونه و به خیال خودتون مشروعیت نظام رو زیر سوال بردین، حقتونه که یکی رئیس جمهور بشه که دهنتون رو سرویس کنه.
می تونم بپرسم که الآن دقیقا به چی رسیدین با این کارتون؟ هیچ کدومتون جوابی برای این سوال دارین؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.

استاد می ره بالای سکو و روش شما رو برای کلاس توضیح می ده (البته تا اینجا کلی توی دلتون از خودتون کیف می کنین) و بعد یه دلیل نامفهوم که تاحالا درس نداده میاره و می گه: “این روش غلطه، مبادا ازش استفاده کنین!!! ضمنا پنج دقیقه بیشتر از وقت امتحان نمونده!”
خدا رحم کرد که از قسمتای مهم امتحان نبود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 ژوئن 2005

راستی! رای دادن فراموش نشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:54 نوشت.

من نمی دونم این ایرانیان قدیم که یا آبگوشت می خوردن یا چلوکباب، چه جوری می تونستن بعد از ناهار بیدار بمونن و کار کنن. همینه که بهره وری اینقدر پایین بوده و پیشرفت نکردیم دیگه. فکر کنم برای پیشرفت باید غذاهای سنتی رو ممنوع کنیم.
پ.ن. خودم با این تئوریم یاد اونایی افتادم که اعتقاد دارن برای پیشرفت باید از رسم الخط لاتین استفاده کنیم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:50 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 ژوئن 2005

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

یه جزیره ای بود که بومیاش هر ماه با بدبختی ده دست لباس محلی خودشون رو (با برگ و پوست حیوانات و اینجور چیزا) درست می کردن و می ذاشتن تو یه قایق کوچیک و ولش می کردن توی آب. مثلا هدیه می فرستادن برا خداشون. چند روز بعد هم قایق دوباره می رسید به جزیره و یه تی شرت سفید توش بود. فکر می کردن از از طرف خداشون اومده و مقدسه. تا این که خداشون مرد و دیگه کسی نبود که لباسای محلی رو به توریستا بفروشه و با یک هزارم پولش یه تی شرت سفید بخره و برای بومیا بفرسته. بعدش دیگه نمی دونم چی شد.
آدمی که خداش مرده باشه خیلی بیچاره می شه. امان از دست نیچه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:46 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 ژوئن 2005

نمی دونم چرا وقتی به اون پیرمرده که توی ساندویچی زیر پل پشت دخل می شینه می گم حاج آقا، چپ چپ نگاهم می کنه. ولی وقتی مردم بهش می گن موسیو خیلی با روی باز باهاشون برخورد می کنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 ژوئن 2005

بدینوسیله اعلام می کنم که هیچ ترسی از وقایع احتمالی روز چهارم تیر ندارم. یه سری دلیل هم دارم، ولی مهم ترینش اینه که اصلا علی کیت مال این حرفا نیست!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 ژوئن 2005

دلم از اون دلای قدیمیه، از اون دلاس…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

دوستان می دونن که من معمولا خوابای عجق وجق زیاد می بینم. فقط تاحالا خواب انتخاباتی ندیده بودم که اونم به سلامتی دیشب دیدم. یه نقاشی دیواری خیلی بزرگ بود که حمایت صنف تولیدکنندگان سوسیس و کالباس از قالیباف رو اعلام کرده بود. شهرام کاشانی هم نشسته بود زیر پل و سیگار می فروخت و تبلیغ هاشمی می کرد!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:06 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 ژوئن 2005

باید برای درس آمار مدرسه پروژه تحویل بده. ورداشته یه موضوع انتخاب کرده و یه فرم نظر سنجی هم با یه مشت سوال طرح کرده. قسمت جالب ماجرا اینه که خودش داره همه فرم ها رو پر می کنه و تازه بعدش قراره نمودار و توزیع و این چیزا هم رسم کنه و نتایج رو تحلیل کنه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 ژوئن 2005

I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky’s a different blue.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 ژوئن 2005

می خوام!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.

Let’s reach the top together
One night will never do
An exploding shot of pleasure
Is what I’ve got for you
Why don’t you close your eyes
And let your feeling grow
I make you feel the taste of life
Until your love will flow
Let us find together
The beat we’re loooking for.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.

You know that it would be untrue
You know that I would be a liar
If I was to say to you
Girl, we couldn’t get much higher
Come on baby, light my fire
Come on baby, light my fire
Try to set the night on fire.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:52 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 ژوئن 2005

دل (به کسر د) تنگ (به فتح ت) است.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 ژوئن 2005

واقعا من به عنوان یه آدمی که حداقل پنجاه متر زبون داره، اعتراف می کنم که امروز جلوی این بهرام شفیع حسابی روم کم شد. مرتیکه یک ساعت و نیم متوالی پرت و پلا بافت.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 ژوئن 2005

نگرانم. هیچ حدسی هم نمی تونم بزنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

هرگونه پروژه مهندسی پذیرفته می شود!
فقط کاری نداریم که صاحب کار چی ازمون می خواد، یه نگاهی می کنیم ببینیم المان چی داریم، بعد همونا رو سر هم می کنیم و یه چیزی ازش در میاد. ضمنا هیچ وسیله ای هم نداریم که امتحان کنیم ببینیم جواب می ده یا نه، مسئولیت پذیر هم نیستیم. به هیچ وجه! هرجا هم که دلمون بخواد روی فیبر چسب نواری می زنیم، نصف پایه های IC رو هم می ذاریم هوا بخورن که یه وقت از کمبود اکسیژن نمیره! فقط زود تحویل بگیرین چون تجربه نشون داده که گاهی وقتا اگر پروژه دیگری سفارش داده شود، از قطعات پروژه شما استفاده می کنیم که کارمون راه بیفته. (قانون بقای قطعه).
توجه: بقیه اسرار کارمون رو نمی گیم چون ممکنه چشم بخوریم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 ژوئن 2005

یه چیزایی اینجا بود. دیگه نیست!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 می 2005

شبی که کم می خوابی و صبحش (نیم ساعت) دیرتر از اونی که باید بیدار می شی و عین دیوونه ها دور خودت می چرخی و به زمین و زمان فحش می دی، کافیه که توی ماشین Toacatta & fogue اجرای Vanessa Mae رو از رادیو بشنوی که یه لبخند گنده بیاد روی صورتت. دنیا اونقدرا هم که تو نگاه اول به نظر میاد مزخرف نیست.
این روزا خیلی یاد دخترخاله کوچیکه ام می افتم که پنج سال پیش وقتی چهار پنج ماهه بود، توی شمال دو سه روز وقت داشتم که تبدیلش کنم به سوژه یه سری آزمایشات شناخت شناسی. اون موقع به این نتیجه رسیده بودم که هرچیزی که براش جدید باشه (مهم نبود چی) خیلی راحت باعث خندیدنش می شه. یعنی تازگی موضوع بود که باعث جذابیتش می شد. بعدش هم خیلی راحت موضوع رو فراموش می کرد.
این روزا سعی نمی کنم زیاد از اتفاقات دوروبرم سردربیارم. بیشتر به چشم یه چیز جدید نگاهشون می کنم و لبخند می زنم و رد می شم. این جوری راحت تر می گذره.
حیف که گهگاه وسطاش یه چیزی پیدا می شه که زیادی عصبانیم می کنه. عصبانیت من با پرخاش فوری خودش رو نشون می ده. نباید عصبانی بشم. نباید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

I am not a wise man neither am I a fool
But what I am the way the good Lord made me
Though I need you more than you may ever understand
I can’t wear a face that will betray me

Oh, If you’re gonna love me, love the life I lead
Need the things I need, don’t try to change me
If you’re gonna take me, take me for what I am
I can’t be another man, I can’t be free.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

اون پیرمرد و پیرزنه که موقع غرق شدن تایتانیک، توی اتاقشون پهلوی هم دراز کشیده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.

ما گفتیم موضوعش GPS باشه چطوره؟ گفت زیادی مخابراتی می شه. مام رفتیم نیم ساعت راجب یه چیز کاملا سیالاتی حرف زدیم. به ما چه؟ خودش خواست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 می 2005

یه خبر واقعا آموزنده هم تو شرق امروز بود. نوشته که بزرگترین جاعل بین المللی رو ردیابی کردن و بعد از فرارش، از خونه اش یک دستگاه پرینتر، یک دستگاه اسکنر و یک نوت بوک مجهز به وب کم کشف کردن! واقعا آدم مجهزی بوده، بیخودی نیست که بزرگترین جاعل بین المللی شده بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.

آدم تعطیل!
یادم بود که صبح قبل از رفتن کیفم رو باز کردم و چیزای اضافه رو از توش درآوردم. ظهر دیدم که همه جزوه های دیروز و حتی روزنامه دیروز هنوز توی کیفم مونده! تا عصر نگران بودم که نکنه چیز مهمی رو بیرون گذاشته باشم و حواسم نبوده.
کلی جون کندیم و یه presentation نصفه و نیمه برای سمینار فردا درست کردیم. بعد چون تو دانشگاه هیچ وسیله ای دم دستم نبود، فایل فسقلی رو برای خودم mail کردم که تو خونه بازش کنم. الآن هرچی می گردم توی میل باکسم پیداش نمی کنم، معلوم نیست برای کی فرستادمش.
دارم سعی می کنم که آفیس نصب کنم، بعد کلی دنبال اون شماره بیست و پنج رقمی لعنتی می گردم و پیدا نمی کنم. یه سری هم توی اینترنت سرچ می کنم و شماره های غلط پیدا می کنم و به دوستان هم زنگ می زنم و چیزی گیر نمیارم. بعد از روی ناامیدی یه نگاه دیگه می کنم و می بینم یه فایل serial.txt توی خود cd جلوی چشمم بوده و ندیدم.
فکر نمی کنم امیدی به بهبودم باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 می 2005

فکر کنم اگه همین جوری پیش بره یه روزی (که خیلی دور نباشه) برسه که نتونم روی پاهام بایستم و راه برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

سیانت ما عین دیاست ماست.
آیدین کبیر
پ.ن. سال ها طول خواهد کشید تا کسی بفهمه چی گفتم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 می 2005

وقتی می ری پیش استاد مربوطه که موضوع سمینارت رو مشخص کنی و با شنیدن موضوع یه نگاهی بهت می کنه و می پرسه: “داکیومنت پیدا کردی؟ چیزی خوندی؟” همون موقع باید بفهمی که یه جای کار می لنگه، نه این که الکی سرتو تکون بدی و بگی آره! نتیجه اش می شه همین که پس فردا باید نیم ساعت راجب روش های کشت هویج حرف بزنی.
حالا هواپیما نفهمه چقدر راه رفته، چی می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:46 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 می 2005

گیر داده بود که اسم اصلی فردی مرکوری، فریدون میرکریمی بوده. حالا ما رعایت سن و سالش رو می کردیم هیچی بهش نمی گفتیم، اونم هی قصه اش رو بیشتر شاخ و برگ می داد. همچین مطمئن بود که آدم خیال می کرد شناسنامه فریدون رو خودش صادر کرده. واقعا آدم یه وقتایی می مونه که چی بگه به اینا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.

سر سه تا درس مختلف، سه تا تعریف مختلف از GF(2) دیدیم و سه تا notation مختلف برای LFSR. حالا اگه سه تا استاد مختلف بودن مشکلی نبود، مساله اینه که اونایی که سه جور حرف می زنن، دونفر بیشتر نیستن. بعد می گن چرا جوونا می زنه به سرشون.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 می 2005

به نیت چهل و سه بار غروبی که شازده کوچولو تماشا کرده بود، رفتم پشت پنجره و هفده تا رعد و برق دیدم. بدون این که لازم باشه جای صندلی رو عوض کنم. می گفت وقتی آدم دلش گرفته باشه دوست داره همش غروب خورشید رو تماشا کنه. توضیح نداده بود که تو چه شرایطی آدم دوست داره رعدوبرق نگاه کنه.
پ.ن. آدمای ابله! مگه نمی دونین این دلتافانکشن های آسمونی برای کامپیوترتون ضرر داره؟ قطع کنین برین بخوابین دیگه. می خوام وبلاگ بنویسم، خسته شدم از بس شماره گرفتم و اشغال بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

این دیگه خیلی شاهکاره. یکی از دوستان ازم یه دستورکار خواسته بود که براش ببرم. منم قشنگ خریدنش رو یادم بود. وقتی نیم ساعت تمام اتاق رو گشتم و پیداش نکردم دیگه داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که اصلا ندارمش و تمام خاطراتم از خریدنش توهم بوده. کلی ذوق کرده بودم که دیگه رسما خل شدم.
پ.ن. البته آخرش پیدا شد! نترسین، من به این زودیا بستری بشو نیستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

هفده سال در راه کسب علم و دانش تلاش کردیم که آخرش کل افتخاراتمون رو با پاکتش بدیم دست یه آقایی که پروسسور مغزش از دوتا ترانزیستور تشکیل شده که یکیش سوخته و یکیش تغذیه نداره، بعد آقاهه پاکت رو بذاره روی ترازو و بگه چهل و سه گرم بیشتر نبود، بعد پونصد و بیست تومن برای پست کردنش بگیره و بیست تومن برای بیمه کردنش. دویست ریال.
هفده سال…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 می 2005

لعنتی! من اینجا دارم از خستگی تلف می شم و چشمامو به زور باز نگه داشتم. مرتیکه هم فردا نتایج simulation اش رو از من می خواد. با فرکانس پنج پشه در ثانیه قتل نفس انجام می دم. هزار تا کار دیگه هم دارم و فکر این که فردا باید چهار ساعت تو اون آزمایشگاه قفس مرغ زیردست گامبوخان و آقای غیث غیث باشم تنم رو می لرزونه. دارم نتایج مزخرف رو تایپ می کنم و یه مشت قصه بی سر و ته هم به عنوان تحلیل نتایج تحویلش می دم و طبق عادت چیزی رو save نمی کنم. یهو این کامپیوتر جون سرخود ریست می شه. آخه من چی بگم؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 می 2005

Are you the one?

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

بله! به سلامتی کاشف به عمل اومده که آقای استفن هاوکینگ هم پای محترمشون رو در کفش ما فرو کرده اند و تاریخ تولدشون با ما یکسان است! به ایشون تبریک می گیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 می 2005

خل و چل شدیم رفت. دیشب تو ماشین که بودیم، بارون میومد و رعد و برق هم بود. با هر برقی خیال می کردم تو پارک ژوراسیکم و هر لحظه ممکنه پای تی رکس بیاد روی سقف ماشین و همه رو له کنه.
ضمنا به مبارکی و میمنت فکر کنم شب کوری هم گرفتم چون نیم ساعت رانندگی کردم، نزدیک بود به جای اکباتان از جاده فیروزکوه سردربیاریم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 می 2005

من کلا سالی یه بار حسادت می کنم، اون یه بار هم شخص مورد حسد واقع شده باید غیرمنتظره ترین گزینه موجود باشه. مثلا کی باور می کنه که دیروز (پریروز؟) به تندروترین هفتاد و نهی عضو بسیج حسودیم شد؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 می 2005

شهامتم کو؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

اینم از آهنگ جدید. اسمشو نمی گم. خودتون برین پیداش کنین.
گوش نکن، فقط بذار پخش بشه و توش غرق شو.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 می 2005

وای از رگ های باد کرده گردن. و غیظ های کظم نشده. و مردمان عفو ناشدنی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 می 2005

حیرتا. عجبا. جوونورایی پیدا می شن ها!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 می 2005

اون ابلهی که این فرم بررسی صلاحیت عمومی داوطلبان رو ساخته، باید ببندی به جاوید، بندازی تو دریا. آخه مرتیکه! من “چهار نفر معرف مورداعتماد غیرخویشاوند قابل دسترس از محل تحصیل یا کار که نسبت به شما شناخت کافی داشته باشند (حتی المقدور فرهنگی بوده و در یک استان سکونت داشته باشند)” از کجا دربیارم؟!
پ.ن. من که کم نمیارم، ورداشتم اسم دراکل رو به جای معرف نوشتم.
پ.ن.2 باید زیرش بنویسم همه شرایط رو دارن، به جز مورد اعتماد بودن!
پ.ن.3 جالبیش اینه که به هرکی می گی، خودش می دونه تو چه مساله ای مورد اعتماد نیست. از اون جالب تر این که انگار بین این آدما هیچ ترکیب دونفره ای پیدا نمی شه که بتونن توی اون مورد خاص به هم اعتماد کنن!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.

ماشالا چقدر امسال گرایش رمز دانشجو می گیره. همه هم بورسیه نهادهای نظامی می شن. رمز برای من وسوسه انگیزه، ولی اون بورسیه فراریم می کنه. ترجیح می دم برای خودم کار کنم تا اینکه به یه جای نظامی وابسته بشم. من بودم که پنج سال پیش می گفتم اگه امسال قبول نشم، سال دیگه می رم دانشکده افسری؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.

گیر دادن به دایی بیچاره که باید زن بگیری. آخرم مجبورش کردن با یه دخترخانومی قرار ملاقات بذاره، بلکه همدیگه رو بپسندن و دیگه خیال همه راحت بشه (البته خیال ها فوقش چند ماه راحت می شه، بعدش یه موضوع دیگه (مثلا بچه) پیدا می کنن که بهش گیر بدن). حالا این دایی ما هم که مصداق “دایی حلال زاده به خواهرزاده اش می ره” است، توی این چند روزی که از قرار گذشته کارش شده مسخره کردن جوانب قرار کذایی. منم که حساس، همش دارم می خندم ولی انگار بزرگترا چندان از اوضاع راضی نیستن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 می 2005

جفتگیری اش رو درخته می کنه، عطسه اش به ما می رسه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.

دیدین از این دختر پسرا که تو تاکسی می شینن بغل همدیگه و کله هاشون رو می چسبونن به هم و پسره در گوش دختره از آینده روشن حرف می زنه و دختره یه لبخند گنده میاد روی صورتش و چشماش خیره می شه به دوردستا؟
یعنی از اینا خوش خیال تر هم تو دنیا پیدا می شه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.

جواب سوال دیروز رو هم که یا کسی بلد نبود یا بلد بود و حال نداشت جواب بده. به هرحال وجه اشتراکشون پروسسور MC68000 موتورولا بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.

هر جلسه ده بیست تا قضیه می گه و به هرکدوم هم که می رسه می گه این اولین و مهم ترین قضیه است. یکی نیست به من بگه درسی رو که حذف کردی، برای چی هر پنج شنبه کله سحر بلند می شی می ری سر کلاس، که بعد بیای از استاد بد بگی؟!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 می 2005

یه Amiga 500 تو کمد هست با اون عظمت و گرافیک و کیفیت صدا، یه TI-89 هم روی میز هست که توی جیب جا می شه و تقریبا تمام نیازهای ریاضی آدم رو برآورده می کنه. حالا اگه گفتین این دوتا چه وجه اشتراکی با هم دارن؟
پ.ن. پوریا می دونه. اگه جواب بده قبول نیست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 می 2005

اصولا سالی یه بار بیشتر سرما نمی خورم، هر بار هم دوازده ماه بیشتر طول نمی کشه. تو سال هشتاد و چهار هم یادم نمیاد که سرماخوردگیم خوب شده باشه. دیشب موقع خواب دماغم کاملا گرفته بود، خواب می دیدم که خطوط مشترک دیتا و آدرس بدنم بند اومده. همش غصه می خوردم که کاش اقلا آدرسا رو لچ کرده بودم!
دیفالت ما هم انگار اینه که حتما باید دلقک بازی در بیاریم، اگه چهار روز مودب بشینم همه دوستان می گن بداخلاق شدی!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.

یه سوالی برام پیش اومده: بابالنگ دراز اول پایه جودی ابوت شد، بعد خرج تحصیلش رو داد یا اول خرجش رو داد، بعد پایه اش شد؟!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 می 2005

یه یارویی رو دیدیم تو سیدخندان که عقلش پریده بود. اونقدرحرفای باحال می زد که من داشتم روده بر می شدم. ادعا می کرد که از خورشید اومده و موسی و فرعون رو توی ماه دیده. نصفشون هم مرد بوده، نصفشون زن. یه حرفای دیگه ای هم می زد که نمی تونم بگم.
فکر کنم آخر عاقبت منم یه همچین چیزی باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 می 2005

می گم به نظر من شما همه آنرمال هستین و فقط منم که معقول و سالمم. می گه پس باید بری دکتر!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 می 2005

رفته بودیم مهمونی، ضبط خراب شده بود و هرکی داشت برای خودش یه شعر می خوند، بعد یهو دیدم یکی از ترانه های زیبایی که سرودم و تو وبلاگ نوشتم رو دارن می خونن. یه ذره حق التالیف هم به آدم نمی دن که یه درآمدی داشته باشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.

این جوونای این دوره زمونه هم که ماشالا در نوع خودشون کم نظیرن. همچین به خودش عطر و ادکلن می زد انگار که داره یه کلنی پشه رو سمپاشی می کنه. بقیه قضایا هم که جای خود داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.

فقط می تونم قول بدم که تمام سعی ام رو بکنم، نه بیشتر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 می 2005

اعصابم خورد بود، یه چیزی پرت کردم روی کی بورد، بعد یهو یه منویی باز شد که تاحالا ندیده بودم. همه ترکیب های دوتایی رو هم امتحان کردم و پیداش نکردم. حوصله ترکیب های سه تایی رو دیگه ندارم!
عجبا! این نیم وجبی هم دیگه سربه سر ما می ذاره. حالا خوبه کل هیکلش چارتا دونه IC بیشتر نیست.
ضمنا یاد یه مثل قدیمی هم افتادم که یه مقدار بی تربیتی بود!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 می 2005

امروز هم گذشت.اون چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم سرم اومد. عوضش خوشبختانه اون چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق نیفتاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

Cut me free, Bleed with me, Oh no
One by one, We will fall, down down

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.

یکی دو روزی که تغییر فاز اتفاق می افته بدترین روزاست. مخصوصا وقتی از مانیا بری به افسردگی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 می 2005

بله! دقیقا! همون طوری که دوستمون اشاره کردن، “عشق های خنده دار” در واقع اسم یک کتاب میلان کوندرا است. البته با اجازه اتون با اینکه مترجم و ناشر بیچاره قسمتهای مهم داستان رو با سه نقطه پرکرده بودن، اون زمانی که هشت سال پیش برای دفعه اول می خوندمش بیشتر خیال می کردم با یه داستان سکسی طرف شدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

Blame me, it’s me
Coward, a good-for-nothing scapegoat
Dumb kid, living a dream
Romantic only on paper.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:34 نوشت.

اگه یه روز اون دوتا (که می گن خیلی بداخلاقن) بیان بالای سرم و بپرسن تو اون دنیا چه غلطی می کردی، حداقل برای بیست و سه سال اولش هیچ جوابی ندارم که بدم. احتمالا با لگد می افتن به جونم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:33 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 2 می 2005

Feeling low, gotta go,
See a show in town.
Hear the jokes, have a smoke,
And a laugh at the clown…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.

یه آهنگی تو تاکسی شنیدم که یارو می گفت نمی دونم چی چی رو ازم گرفتی خوب من، چی چی بهم گفتی خوب من، اگه یه روز از عمرم مونده باشه قسم می خورم اشکتو دربیارم خوب من!
کلی به جوونای این دوره زمونه و عشقای خنده دارشون خندیدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.

شیش نفر آدم می شناسم که نوزده فروردین پارسال، به فاصله حداکثر دومتر از هم نشسته بودن و همه هم خوشحال و خندون بودن و فکر و خیال های جالبی داشتن. الآن می دونم که دیگه هیچ کدومشون فکر و خیالش مثل اون روزا نیست. هیچ کدوم هم اون موقع فکر نمی کرد که یه سال بعد توی شرایط فعلی باشه. حتی فکر نمی کنم هیچ کدومشون اون روزی که می گم رو یادشون باشه.
فقط می خوام بگم که زندگی خیلی غیرقابل پیش بینی تر از این حرفاس. حالا هی بشینین برای خودتون برنامه بریزین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 می 2005

یه کبابی معروفی تو خیابون گاندی بود به اسم ناپولی. چهار پنج سالم بود که صاحبش رو کشتن و کبابی تعطیل شد. از وسط صحبتای بزرگترا شنیده بودم که نصفه شب دزد رفته خونه اشون و سر خودش و زنش رو بریده و گذاشته روی سینه اشون. تا مدت ها از این می ترسیدم که یه همچین بلایی هم سر من بیاد. دیشب که ساعت یازده دیدم شیشه خونه روبرویی رو شکستن و نرده اش رو کندن و رفتن تو و ده دقیقه بعدش که یکی رو دیدم که بالای دیوار کنار همون پنجره وایستاده بود، یاد ترس بچگیام افتادم. بعدش که فضولیم به ترسم غلبه کرد و دوباره سرک کشیدم، معلوم شد که طرف پلیس بوده، ولی پلیسا معمولا بعد از فرار آقایون دزد می رسن.
اینم عکس محل جنایت!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 آوریل 2005

When no-one else can understand me
When everything I do is wrong
You give me hope and consolation
You give me strength to carry on.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 آوریل 2005

یارویی که 8086 رو طراحی کرده دلش خوش بوده. خیال می کرده خدای پروسسورها رو ساخته. با اون ترکیب پایه ها و باس و آدرس دهی و چیپ های جانبی احمقانه اش.
فقط من نمی فهمم چرا intel بعد از این قضیه ورشکست نشده و الآن سی ساله که داره طراحی های مسخره اش رو گسترش می ده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:38 نوشت.

یه جایی تو معارف خوندیم که آدم مواقع احتیاج یاد خدا می افته. اگه بخوایم خدا رو اینجوری تعریف کنیم به نتایج زیر می رسیم:
هروقت گرسنه می شی اول می ری سراغ یخچال. پس رفریجراتوس عنوان خدای گرسنگان رو کسب می کنه. یا توالتیوس، می شه خدای آدمایی که هرلحظه ممکنه بترکن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:25 نوشت.

“مردم فکر می کنند عقل آدمی در سرش است و واقعا هیچ چیز این قدر دور از حقیقت نیست. عقل را باد با خود از دریای خزر می آورد.”
نیکولای گوگول – یادداشت های یک دیوانه

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

قدما می گن: “دنیا دار مکافاته”. چقدر به این حرف اعتقاد دارین؟ راستش من اصلا به مکافات معتقد نیستم، تو دنیا یا هر جای دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 آوریل 2005

زنگ زده بودم به یکی از دوستان. مامانش برداشت گفت خونه نیست، با فلانی رفته بیرون. می شناسیش؟ نزدیک بود بپرسم همونی که آدرس وبلاگش فلانه؟!
زندگی بدجوری مجازی شده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.

And you can’t believe what it does to me
To see you cryin’

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:34 نوشت.

I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 آوریل 2005

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار میسر نشود، یار کجاست؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

دارم تو دفترای خاطراتم دنبال یه جمله می گردم ولی پیداش نمی کنم. فکر کنم باید کم کم دیجیتالشون کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

همسایه ها رو آب بدیم
سلام گلدونا رو جواب بدیم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 آوریل 2005

این جور که بوش میاد، بازار از فال حافظ پاکتی اشباع شده. دیشب یه فال جدید دیدیم که هیچ ربطی به حافظ نداره. روی پاکتش نوشته: “فالنامه انبیا پیش بین”، متنش رو هم چون دفعه اولی بود که همچین چیزی می دیدم، عینا اینجا می نویسم:
” ای صاحب فال بدان و آگاه باش که فال حضرت سلیمان (ع) به فال تو آمده است این نیت که کرده ای بسیار خوبست کارت بالا گیرد و اگر نیت پیوند داری بکن مبارک است انشاا… اگر بنای شراکت داری آن هم خوب است و مدعا تو برآید و مهمات تو به خیر گردد و از غم و اندوه فارغ شوی و از پهلوی دوست به تو هدیه رسد و سفر کردن هم خوبست و چنان می نماید که از امروز تا هشت روز دیگر مطلبت برآید، در نماز کوتاهی مکن و خیرات بده و دعای چهار قل را با خود را نگه دار تا از شر دشمن و جمع بلاها محفوظ باشید.”
آخرش هم نوشته: “به پاس احترام به نام انبیا (ع) که در این فال آمده است خواهشمند است از زیر دست و پا انداختن یا در سطلهای زباله جدا خودداری فرمائید.”
خلاصه که تجربه جدیدی بود. کلا هم نوآوری طرف، قابل تحسینه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

اینم رکورد راه انداختن کولر. ششم اردیبهشت!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.

آخه یه آدم چقدر می تونه از خود راضی باشه. برگشته می گه از ترم دیگه “طراحی مدارات RF” ارائه می شه که اونایی که اون موقع هستن، سعی کنن حتما درس رو بردارن. چون واقعا ارزشمنده. البته این که می گم به این خاطر نیست که من درس می دما! به این دلیله که هیچ دانشگاه دیگه ای همچین درسی نداره.
بزمجه! تو آزمایشگاهت رو یه جوری اداره کن که همه از دستت فراری نباشن، این مسخره بازیا پیشکش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.

خیلی خوشمان اومد. قاضی پرونده لیلا مافی گفته اگه یه زن و مرد به جرم زنا دستگیر بشن و یکی از طرفین انکار کنه و یکی دیگه اقرار، و هیچ مدرک دیگه ای هم نداشته باشیم، هم انکار و هم اقرار پذیرفته می شه. یعنی یک نفر تبرئه می شه و اون یکی مجازات!
بعدم که ازش ایراد منطقی گرفتن، گفته این مسائل به من قاضی مربوط نیست، حقوقدان ها باید جواب بدن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:24 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 آوریل 2005

هاه! این درد مسخره به پای راستم هم رسید. پوریا اعتقاد داشت که می دونه چیه. اسمش یه چیزی بود تو مایه های سیاتل (یا سیامک، یا سیستماتیک) ولی باید قبول کرد که اطلاعات پوریا از پزشکی، به اندازه اطلاعات من از قدرته (یعنی بی نظر نیستم، ولی احتمال چرت بودن نظرم هم زیاده)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

یکی دیگه از خانزاده های نفرین شده مرد. این یکی از اون نسلی بود که اسم شناسنامه ایشون، “خان” داره. متاسفانه هیچ وقت ندیده بودمش، ولی شنیده ها نشون می ده که شاهکاری بوده در نوع خودش. فقط از اجاره املاکش تو ارومیه حداقل ماهی ده میلیون تومن درآمد داشته. می گن چند وقت پیش دیدنش که وضع دندوناش خیلی افتضاحه، ازش پرسیدن چرا نمی ری دکتر. گفته آخه خرجش زیاده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 آوریل 2005

یادش به خیر. دکتر یزدی هروقت می خواست از کتاب فارسی پیش دانشگاهی ایراد بگیره، می گفت: “ورداشته نوشته ناچشیده جرعه ای از جام او، عشقبازی می کنم با نام او. آخه من عشقبازی رو برای بچه ها چی معنی کنم؟!”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:10 نوشت.

دیدن پدر و مادرای بچه به بغل جلوی بیمارستان علی اصغر، که وقتی با بچه اشون صحبت می کنن لبخندشون گم نمی شه، آدمو به زندگی امیدوار می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 آوریل 2005

Whatever happens I’ll leave it all to chance
Another heartache another failed romance.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:09 نوشت.

یه بخشی از پروژه کارآموزیم این بود که یه جزوه بیست صفحه ای VHDL بنویسم، که نفر بعدی دیگه سراغ کتابا (که تو این زمینه واقعا پراکنده ان) نره و بتونه با خوندن اون جزوه، کار خودشو در حد مورد نیاز راه بندازه.
الآن که برای پروژه لیسانسم درگیر VHDL شدم، دارم جزوه رو می خونم و یکی در میون خودم رو دعا می کنم و به خودم فحش می دم. چون واقعا کار آدم رو راه می اندازه، ولی نثرش یه جوری از آب دراومده که بیشتر شبیه مریخی شده تا فارسی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.

می گفت: “از وقتی که سیستم caller ID راه افتاده، نسل مزاحم تلفنی ورافتاده. تنها ابلهی هم که زنگ می زنه و وقتی گوشی رو بر می داری قطع می کنه، دوست پسر خواهرمه!”
همی دودستی بر سر کوفتیم و همی خندیدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:58 نوشت.

IEEE Computer Society نامه فرستاده که آیدین جان، درد و بلات بخوره تو سرمون. بیا سی دلار ناقابل بده که عضوت کنیم!
حیف که نمی دونم زکی به انگلیسی چی می شه، وگرنه براشون توضیح می دادم که یادم نرفته که IEEE همون دزدیه که دفعه آخر با خیال راحت پول منو خورد، بعدم گفت ایران تحریم شده و هیچ سرویسی بهت نمی دیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:31 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 آوریل 2005

دیروز امتحان دکترا بود توی دانشکده. کلی به امتحان دهنده های عزیز خندیدیم. همه با کت و شلوار اومده بودن سر امتحان. لابد می خواستن بگن ما از اول تو کت و شلوار به دنیا اومدیم. من که می دونم که به خاطر عشق دانش نیست که دارن امتحان می دن. فقط می خوان فردا که رفتن خواستگاری، خانواده عروس کلی ذوق کنن. بعدشم با مدرک بالاتر، یه ذره حقوقشون بیشتر می شه.
باید ببری اون یارو رو که با پنج کلاس سواد، می ره عراق و اسیلوسکوپ دست دوم از مردم می خره و می اندازه عقب وانت و میاد ایران و ده برابر قیمت خرید، می فروشه بهشون نشون بدی. یه سریشون بیخیال درس خوندن می شن، یه سری هم افسردگی حاد می گیرن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:43 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 آوریل 2005

بیچاره پاپ های این دوره و زمونه. پونصد سال پیش کافی بود پاپ کسی رو تکفیر کنه تا طرف دیگه روی زمین امنیت جانی نداشته باشه. ولی الآن اگه پاپ کسی رو تکفیر کنه، یارو می ره برای خودش یه فرقه جدید راه می اندازه و دو برابر پاپ طرفدار جمع می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:45 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 آوریل 2005

به درستی که بدترین توالت عمومی، آنی است که نصف درش شیشه ای باشد. مشجر بودن شیشه، دردی رو دوا نمی کنه.
یادمه اون جایی که رفته بودیم کنکور بدیم، روی در توالتاش یه سوراخ به قطر تقریبا بیست سانت داشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

به همین راحتی. یه کشیش می تونه یه شبه پاپ بشه. بعد برای خودش یه اسم جدید دهن پرکن انتخاب می کنه، به این گندگی.
منم که اصولا از قدرت خیلی خوشم میاد. برم یه راهی پیدا کنم که چند سال دیگه یه پاپی، شاهی، چیزی بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 آوریل 2005

تن تن خوندین؟! قیافه من شکل راستاپوپولوس نشده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 آوریل 2005

کروبی با افخمی مصاحبه کرده و گفته اگه من رئیس جمهور بشم، ماهانه پنجاه هزار تومن به هر ایرانی بالای هجده سال می دم. آدم یاد تیم فوتبال فلامینگوی برزیل می افته که مربیش به خاطر پرحرفی اخراج شده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 آوریل 2005

با همه این حرفا و همه خستگی من، امروز هر طرف رو که نگاه می کردم، یه چیز قشنگ می دیدم. از کی باید تشکر کنم؟
خودم که می خوام از تو تشکر کنم. با این که امروز اصلا دیده نشدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

به چشمای آدما نگاه نکن. گمراه می شی. دستاشون رو نگاه کن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

اگر صدای کلاغ را قارقار بنامیم، ناگزیر صدای طوطی قیرقیر نامیده می شود. کافیه عصرا پنج دقیقه تو حیاط KNT باشی و گوش کنی تا بهت ثابت بشه.
فرضیه: کلاغ و طوطی و قورباغه از یه خانواده هستن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:41 نوشت.

فرق من با آدمیزاد اینه که چیزی رو مخفی نمی کنم. حتی وقتی می دونم که به ضررم تموم می شه. روباز بازی کردن، وقتی طبیعیه که همه روباز بازی کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:39 نوشت.

آدم کافیه پنج دقیقه آگهی های تلویزیون های ایرانی اون ور آب رو نگاه کنه تا متوجه بشه که مهم ترین دغدغه بشر امروزی، همانا مو است.
اول می گه بیاین Gillette gel بخرین که خیلی خوبه. بعد یه خانومه میاد و درباره مزایای BRAUN silk epil حرف می زنه. بعد تبلیغ MACH3 Turbo می کنه. بعد دوباره می گه آی خانوما بجنبین که هرکی Venus3 نداره همه آقایون ازش فرار می کنن…
و این ماجرا ادامه داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:38 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 آوریل 2005

I’ve got all my life to live
I’ve got all my love to give.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

اون روزا، یه بار یه آقایی تو خیابون جلوم رو گرفت. ازم خواست که لبخند بزنم. بعد دعوام کرد که چرا با قیافه اخمو تو خیابون راه می رم. بعد ازم پرسید ساعت چنده و رفت…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

معاون اول دومین مقام رسمی کشور (می شه سومین مقام رسمی کشور؟) می خواد فردا تکلیفاشو تحویل بگیره. ولی فکرم پراکنده تر از اونه که به خاطر جذبه اش هم که شده، بشینم و مساله حل کنم. به جاش دارم با php ور می رم. خوبیش اینه که اکثر زبونای امروزی، یه شباهتای زیادی با C دارن.
نیروهای برتر وجود دارن؟ به کمکشون احتیاج دارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

دایناسور عروس یالا
دامادو ببوس یالا

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:16 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 آوریل 2005

اون چیزی که باعث تفاوت رفتارای آدما می شه، تفاوت ورودی هاشون نیست، تفاوت تابع انتقال هاشونه. ورودی ها تقریبا برای همه یکسانه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

ماشالا این تکلیفا و پروژه های احمقانه، برای آدم فرصت کار علمی باقی نمی ذارن!
این دکتر هم که وضعش واقعا رقت انگیزه. یه کتاب انگلیسی که دست همه هست رو می خونه و میاد سر کلاس همونا رو روی تخته می نویسه. این نامردا هم که مدام ازش سوال می پرسن، اونم گیر می کنه و هیچ جوابی نداره که بده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 آوریل 2005

My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

همسایه ها یاری کنین تا من اردبیلی پور داری کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.

موسیقی بازم عوض شد. این دفعه خیلی طولانی شده بود. سعی می کنم زود به زود عوضش کنم. این یکی Nothing else matters معروف خودمونه که Apocalyptica اجراش کرده. فکر می کنم بعد از آداجیوی آلبینونی اجرای doors، داغون ترین چیزی باشه که شنیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 آوریل 2005

تهران برای پیاده روی های شبانه، شهر واقعا ترسناکیه. در ضمن از فقر توالت عمومی هم رنج می بره.
پ.ن. یادم رفته بود که آدما چقدر راحت می تونن از همدیگه دلگیر بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 آوریل 2005

The finest day
That I’ve ever had
Was when I learned
To cry on command

Love myself
Better than you
I know it’s wrong
So what should I do?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.

خب آخه اون استاد با همه نادونیش، حتما یه چیزی می دونه که برای تکلیفاش یه ماه و نیم مهلت می ده. معلومه که نمی تونی دو روزه تمومش کنی. آخرش اگه لیسانس هم بهمون ندن، حداقل چندتا مدرک “برنامه نویسی تحت word” و “ماست مالی تحت simulink” و “شیره مالی تحت MSpaint” بهمون می دن.
یه ضرب المثل چینی هم هست که می گه: “اگه تو pspice نمودارها اون جوری که باید بشه نشد، توی paint حتما می شه!”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 آوریل 2005

مادربزرگم گفت از صبح تا شب می شینیم و ساکت همدیگه رو نگاه می کنیم.
پدربزرگم گفت آخه همه دروغامون رو به همدیگه گفتیم.
دوباره هردو ساکت شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 آوریل 2005

به درستی که عملی از مناسک مسافرکش ها نمانده که با دست فرمان همایونی، اجرا نکرده باشیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

خیر سرمون بعد از عمری نشستیم romance movie دیدیم. اونم آخرش دختره افتاد مرد و اشکمون رو دراورد. اون وقت من می گم ژانر مورد علاقه من اکشنه، همه چپ چپ نگام می کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 آوریل 2005

از سر پیمان برفت، با سر پیمانه شد…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 آوریل 2005

آخه آزمایشگاهی که پروژه لیسانس فرید باشه و مسئولش بنی باشه و جزوه اش رو آقای “غیث غیث” نوشته باشه و اولین ترمی باشه که ارائه شده، معلومه که چی از آب در میاد. عجب غلطی کردیم برداشتیما!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:12 نوشت.

ببین توروخدا. هفته اول اسفند یه مشت تکلیف برامون تعیین کردن. تاریخ تحویلش هم بلافاصله بعد از تعطیلات نبوده و اولی رو باید فردا تحویل می دادیم. اون وقت من تازه الآن نشستم ببینم اصلا موضوع درس چیه، که بعدش برم سراغ پیک شادی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 آوریل 2005

خسته ام. جامعه انسانی چیز مسخره ایه. دوست دارم واسه خودم زندگی کنم.
تو غار برو نیستم، ولی بالای درخت که می تونم برم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

چند دقیقه پیش، تلفنی تهدیدم کردن که منو می دزدن. سه بار پشت سر هم زنگ زد. یه آقایی بود که لهجه داشت. نمی دونم کجایی، ولی ترکی و مشهدی و اصفهانی و یزدی و لری نبود. ادعا می کرد اسمش سیاح می باشد و از کرج زنگ می زنه. به من هم می گفت پسر جون! بدبختانه caller ID ندارم، شماره اش رو نمی دونم. ولی مخابرات باید بتونه شماره اش رو پیدا کنه.
اینا رو گفتم که اگه یه وقت واقعا منو دزدیدن، یه سرنخایی داشته باشین.
پ.ن. هرکی فکر می کنه دارم خالی می بندم، خیلی خره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

invis برو
invis بیا
که گربه شاخت نزنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 آوریل 2005

حالا چرا خونی بود؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 آوریل 2005

اینحوری که بوش میاد، جناب پاپ داره زرتشون قمصور می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

یه سوال: توی رفراندوم، جمهوری اسلامی برای تائید شدن به چند درصد آرای مردم احتیاج داشت؟
یه سوال دیگه: اگه رای نمی اورد، تکلیف چی بود؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:27 نوشت.

And when the time has come
I will look back and see
Peace on the shoreline
That could have been me.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:04 نوشت.

بابا ماشالا به این جماعت دوستان سحرخیز. همین امروز ساعت یازده، به دونفرشون زنگ زدم که هردو با تلفن من بیدار شدن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 31 مارس 2005

If I told you that I loved you
You’d maybe think there’s something wrong
I’m not a man of too many faces
The mask I wear is one

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

داشتیم با اون بردبورد (چقدر خنده دار می شه فارسیش!) مسخره آز مدارمخابراتی (که قرار بود گیرنده AM باشه و هیچ وقت نشد) تو دانشکده راه می رفتیم، که یکی از دوستان پرسید این چیه؟ من برگشتم الکی گفتم رادیو قرآن! دوستمون ماشالا هزارماشالا سوالی که براش پیش اومده بود، این بود: “کدوم سوره؟!”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.

یارب مباد آنکه گدا معتبر شود

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.

می گه دنبال یه دختری می گردم که خیلی باشعور باشه. چند دقیقه بعد گفت می خوام طرز فکرش مثل خودم باشه. نمی دونم چرا وقتی براش توضیح دادم که نمی شه یه آدم هم مثل اون فکر کنه و هم باشعور باشه، بهش برخورد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 مارس 2005

یه ایمیل قدیمی پیدا کردم که نویسنده، اولش نوشته: “آقا آیدین! با توجه به وبلاگتون مشخصه که شما استاد شوخی و خنداندن مردم هستید.” بعدش هم یه سری خواسته مطرح کرده که مثلا من باید اجابت می کردم.
بعد رفتم نوشته های حوالی اون تاریخ رو خوندم، آدم دلش کباب می شد. محض رضای خدا یه کلمه خنده دار هم توش پیدا نمی شد. کلی از دست نویسنده نامه خندیدم. واقعا که!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

– اما منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!
جمله چندان پرمعنایی نبود، اما دیگر جایی برای بگومگو نمی گذاشت.
از پیرامون دروازه صدای قهقهه ولگردان بلند شد، انگار جمله را شنیده بودند. اسب پس رفت، بارون روندو دهانه او را کشید و خود را درون شنل پیچید، گویی می خواست برود. اما برگشت، دستش را از لای شنل بیرون آورد و آسمان را نشان داد که ناگهان ابری سیاه آن را پوشانده بود، و فریاد زد:
– مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ما بشاشد!

ایتالو کالوینو – بارون درخت نشین

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 مارس 2005

هوش و ذکاوت بعضی از این کاسب ها واقعا آدم رو به حیرت می اندازه. یارو ورداشته دم مغازه اش تابلو زده: “حلیم بوقلمون با گوشت تازه بره”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 مارس 2005

Life is no fairy tale
One day we will know.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

آخه آدمی که با یه زمین خوردن معمولی، رنگش می پره و حال تهوع پیدا می کنه تا مرز بیهوشی می ره، به چه دردی می خوره؟ ها؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 مارس 2005

جاده چالوس. جاده دوست داشتنی نفرت انگیز. چهار ساعت رانندگی از اول جاده تا سد کرج. دوسال بود شمال نرفته بودم. جاده هیچ فرقی نکرده بود، به جز سنگ هایی که گله به گله وسط جاده بودن و یه مقداری آدم رو می ترسوندن.
***
محیط زیست مازندران بی نظیره. یه تابلو زده وسط جاده: “درخت، سنبل حیات است”. قلب به میم شنیده بودیم ولی قلب به نون نه.
***
کلارآبادی که من یادم میاد، با اونی که این سالا می بینم هردفعه بیشتر فرق داره. یه دهات با دوتا خیابون اصلی، تبدیل شده به یک کیلومتر مغازه بر جاده کناره که همه چیز می فروشن و جدیدترین ها رو می فروشن. حتی به پل عابر پیاده هم مجهز شده.
***
من اگه بفهمم تو مغز اون حصیربافی که به جای کلاه حصیری، گوریل بنفش پونزده متری می بافه و می ذاره کنار جاده چی می گذره، خیلی خوشحال می شم.
پ.ن. حالا شاید واقعا خیلی خوشحال نشم ولی به هرحال بدم نمیاد بدونم.
***
مدیریت محترم شهرک هم چیز غریبیست. ورداشته تمام پل های جلوی پارکینگ های مردم رو کنده و همه باید کنار خیابونای شهرکی که شبا تبدیل می شه به پیست اتومبیلرانی، پارک کنن. تو همین پنج شب فقط یه سپر و یه گلگیر از خانواده ما داغون شد. بقیه شهرک رو خبر ندارم.
***
بارون، بارون، بارون. بارون خالی بد نیست، ولی اونقدر سرد بود که باید می چسبیدی به شومینه. حالا تو این هیروویر بعد از شکست ژاپن دیدیم که موتورخونه خاموش شده و معلوم شد گازوئیل تموم شده. قسمت جالب قضیه اینجا بود که یه ساله که منطقه رو گازکشی کردن، ولی گاز تقریبا قطع بود. همه اونایی هم موتورخونه ها رو گازسوز کرده بودن، دوباره رفته بودن سراغ گازوئیل. هوا سرد، گازوئیل نایاب. تو بازار سیاه هر لیتر سی و پنج تومنی رو با چک و چونه صدوپنجاه تومن می فروشن. باز خدا رو شکر که بازارسیاه وجود داره.
***
خوبی شمال اینه که یه ایل دور هم جمع می شن و بالاخره خوش می گذره. به شرطی که نیلوفر آبله مرغون نگیره و مهراد و ارسلان مثل خوره به gameboy نچسبن و آیدین با یه تی شرت نره زیر بارون، پنچرگیری که بعدش دو روز بیفته تو رختخواب.
***
Fastfood! به چه بزرگی. من نمی دونم اگه بخوای بری شمال و پیتزا بخوری، پس میرزاقاسمی و کته کبابی و باقالی قاتق، با سیر ترشی فراوون رو کجا باید خورد.
***
لباس فروشی! پاتن جامه، پاتن تافته، البسکو… هزار تا دیگه که اسمشون یادم نمیاد. مثل قارچ سبز می شن. خیلی مردم باحالی هستیم، بلند می شیم تو این خرتوخری هلک هلک می ریم شمال، که صبح تا شب از این لباس فروشی به اون لباس فروشی بریم.
***
شمال دیگه اون شمال قدیمی نیست. دیگه وقتی بارون میاد تمام کف خونه پر از تشت هایی نمی شه که آبی که شرشر از سقف می ریزه رو جمع می کنن. کوره راه جنگلی پیچ در پیچی که یه زمانی با ترس و لرز و به شوق بازی های بچگونه تو دل جنگل می رفتیم توش، اونقدر پهن شده که اگه سرش زنجیر نکشن، ماشینا راحت ازش رد می شن. حتی تیرهای چراغ برق هم اینجا و اونجاش کاشته شدن. دیگه برای رسیدن به اولین قنادی یا بستنی قیفی یا حتی روزنامه فروشی، نباید تا متل قو بری. دیگه نباید برای یه دونه سرسره خشک و خالی تا خوشامیان بری، نمک آبرود به ترن هوایی مجهز شده. زمانایی که تهران رو بمبارون می کردن، یه ماه قبیله ای رفتیم شمال و موندگار شدیم. حتی بچه های بزرگتر اونجا مدرسه می رفتن. اون بچه های بزرگتر امسال با بچه های خودشون اومده بودن شمال.
***
حسن ختام مسافرت، تابلوی محیط زیست تهران بود: “محیط زیست قیمتیست”. اول یه لحظه فکر کردم فمینیسم و جنگل یه ربطی به هم داشتن و من نمی دونستم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 مارس 2005

اوه! اگر بدانی چه خردرخری است این سال هشتاد و چهار.
از هفته آخر اسفند می توانستی از آن سبزالو ها که می گویند نوبر بهار است، بخری. بلافاصله بعد از تحویل سال هم سی ام اسفند هشتاد و چهار از راه رسید. ظهر اول فروردین هم همه رستوران ها تعطیل بود. دست آخر هم جایی که باز بود می گفت باید از قبل رزرو می کرده بودی. همه چیز متحول گشته. حتی کردستان جنوب هم افتتاح شده. چند نفر هم در این دید و بازدیدها گفتند ماشالا آیدین خان چه بزرگ شدی. حال آن که من سال هاست که همین قدری موندم. عجب خردرخری است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 مارس 2005

بعد از این همه سال حتما این شب عیدی باید این جوری می شد که از فردا هرجا می ریم همه بهم بخندن؟ تمام صورتمو موقع اصلاح زخم و زیلی کردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:23 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 مارس 2005

امان از دست این ماهی قرمزای احمق. هوس کردم یه بسته پودر ژله بردارم و با یه لیوان آب جوش و یه لیوان آب سرد قاطی کنم و خوب هم بزنم. بعدش یه دونه از این ماهی قرمزا بندازم توش و بعد کاسه رو بذارم تو یخچال. علاوه بر این که یه دسر کاملا خلاقانه ایجاد می شه، می خوام ببینم تکلیف ماهیه چی می شه!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

دیشب خیلی شب خوبی داشتم. دست هر کسی که توش نقش داشت درد نکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 17 مارس 2005

Mama take this badge off from me
I can’t use it anymore.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.

بیجه رو اعدام کردن. بیشتر از این که جانی باشه، خودش یه قربانی بود. حداقل خوبیش این بود که بعد از این که کارش تموم می شد، بچه بیچاره رو می کشت و این جوری احتمال این که اون بچه هم یه روزی تبدیل بشه به یکی مثل خودش، از بین می رفت.
روزنامه هم که با کلی آب و تاب ماجرا رو تعریف کرده. نوشته موقع شلاق زدن مردم تشویق می کردن و خواستار محکم تر شدت ضربه ها بودن. نوشته بعد از هفتاد و یکمین ضربه، بالاخره از شدت درد نشسته روی زمین. به نظر من که مقاومتش جای تشویق داره. بعدش نوشته که بعد از بیست ثانیه آویزون بودن، جون داده و مردم همه دست زدن و درخواست کردن که با جرثقیل تکونش بدن که مردم ذوق کنن. خشونت این صحنه واقعا کم نظیره. احتمالا تا چند سال دیگه توی مراسم اعدام، مثل “فارنهایت 9/11” مردم Burn motherfucker, burn می خونن. البته روزنامه ها می نویسن که مردم شعار “بسوز لعنتی، بسوز” سر دادن.
پ.ن. بدم نمیاد که دفعه بعد که اعدام در ملا عام باشه، برم تماشا کنم. دیدن جون کندن یه آدم بالای جرثقیل می تونه تا آخر عمر روی ذهنم اثر بذاره. ولی واقعا نمی دونم چه جور تاثیری از آب در میاد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.

کامپیوتری که خود به خود reset می شه رو باید با چکش خورد کرد. آدمی که چیزی رو save نمی کنه رو باید با تبر تیکه تیکه کرد. از صبح تاحالا بیست و پنج صفحه چیز نوشته بودم، همش پرید!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:08 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 مارس 2005

تو فکر می کنی که نخواستم. خودم فکر می کنم که نتونستم. یکی یا هردوی ما اشتباه می کنیم.
شاید اون طور که باید نخواستم که نتونستم.
به هرحال از امروز سعی می کنم که بخوام و بعدشم سعی می کنم که بتونم.
پ.ن. دو سه تا مساله قلقلک دهنده موند که دوست دارم بپرسم. باشه برای بعد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

I used to bring you sunshine
Now all I ever do is bring you down

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 مارس 2005

فاین تذهبون؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:14 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 مارس 2005

تصمیم گرفتن، همیشه سخت ترین کار روی زمینه. البته تصمیمایی که فکر و دلیل لازم دارن، وگرنه که خودم روزی هزارتا تصمیم می گیرم یکی از یکی دیمی تر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

و اما دیروز. ظرف سماقی که خودم درشو باز کرده بودم، چپه شد تو غذای خودم. یه گوشی موبایل از دستم افتاد و دو متر پایین تر خورد زمین. یه MP3 player رو شکستم. روی یه بخاری نشستم و بعد احساس کردم کم کم دارم می سوزم…
همین دیگه! بازم بگم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

بار اضافه ای روی شونه های نحیفش نخواهم بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 مارس 2005

فکر نمی کنم تمام شکنجه های جسمی، به اندازه سه بار انکار پطرس اذیتش کرده باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

تو صبحانه به این مصاحبه لینک داده بودن. گفتم یه نگاهی بندازم. چرت و پرت که زیاد گفته پسرک. یادم افتاد چند تا شماره از “روایت” که ضمیمه فصلنامه سازمان بود رو هنوز دارم. گشتم و پیداشون کردم و بعد دنبال اون داستان کذایی “ارمیا” گشتم که تیکه تیکه چاپ می شد. نکته بسیار جالب این بود که داستان اصلا به اسم رضا امیرخانی نبوده و به اسم امیر حمزه زاده چاپ می شده. به هرحال چیز مزخرفی بود. اون موقع نمی خوندمش، الآن هم برام اهمیت نداره که چی نوشته. ولی دوست دارم بدونم بالاخره نویسنده اش کی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:19 نوشت.

زندگی بدون romance هم به درد لای جرز می خوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 مارس 2005

این دو روز به خاطر ضرورت کاری (حماقت موجود توی این ترکیب منو کشته) اونقدر پشت بوم دیدم که نگو. به جرات می گم خونه ای نبود که آنتن ماهواره نداشته باشه. واقعا به صدا و سیمای دولتی ایران، بابت موفقیت بی نظیرش در حروم کردن پول مملکت، تبریک می گم. حالا اصلا مسایل جامعه شناختی مربوطه به کنار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

یه جوری تو اخبار می گن: “آمریکا به طور یک جانبه تحریم ایران را تمدید کرد”، که انگار قرار بوده بیاد باهاشون مشورت کنه و دوجانبه تحریم ایران رو تمدید کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:40 نوشت.

Your ocean pulls me under
Your voice tears me asunder
Love me before the last petal falls.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:47 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 مارس 2005

دراز کشیده بودم که از دور دورا یه صدای عجیبی شبیه بوق شنیدم. یه لحظه فکر کردم صوراسرافیل که می گن، همینه.
***
اسرافیل حوصله اش سر نمی ره؟ این همه سال علاف شیپور به دست وایسته یه گوشه که یه زمانی که معلوم نیست کی می رسه، دوبار فوت کنه و بعد بازنشسته بشه.
***
حالا اومدیم و وقتش که رسید، شروع کرد به فوت کردن و هیچ صدایی از شیپورش در نیومد. نباید هر سازی رو یه بار امتحان کرد که ببینی صداش در میاد یا نه؟
***
خب می گیم صداش در میاد. قبول. تمرین چی؟ می خواد برامون تمرین نکرده بنوازه؟ تعداد شنونده هاش یه رکورد تاریخیه. از کجا معلوم که نفسش کم نیاد؟
***
عجب خرتوخری بشه تو صف حسابرسی، اون وقتی که دومین شیپور هم زده بشه. بیچاره مایی که باید تو صف ایرانیا باشیم. صف که چه عرض کنم. خدا کنه اقلا زیر دست و پا نمونیم.
***
من یکی که به کمتر از چهل تا حوری رضایت نمی دم. دستپختشون هم باید خوب باشه. گفته باشم.
***
حالا خودمونیم، من که جهنمی ام. گرما رو هم که هیچ جوری نمی تونم تحمل کنم. کاش اقلا بتونم به خاطر فامیلم گولشون بزنم و خیال کنن من سید بودم. فکر کنم زمهریر تحملش راحت تر باشه.
***
بعد از قطع شدن صدای بوق، کلی فکر کردم که زنده ام یا مرده. مرده گی رو تاحالا تجربه نکردم، پس نتونستم نتیجه گیری کنم. غلت زدم و خوابیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 مارس 2005

یاد کرکس هایی می افتم که تو ارتفاع زیاد، دور طعمه در حال مرگ می چرخن. فکرای جورواجور توی سرم همون جوری می چرخن. کرکس ها حرکاتشون رو با صدای Barber of seville که از دور میاد، هماهنگ کردن.
انتظار چی رو می کشم که کرکس ها رو منتظر نگه داشتم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

دانشجوهای ارشدی که سر کلاسام می بینم حالمو به هم می زنن. یه مشت آدم که فکرشون رو مهار زدن و افسارشو دادن دست یه استاد از خودشون نادون تر. خیلی هم به این وضعیتشون افتخار می کنن. حتی همدیگه رو مهندس صدا می کنن. هاه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 مارس 2005

حالا من نمی خوام نام ببرم، ولی یه سری از این دوستان هفتاد و نهی امروز رفتن یه همچین چیزی چسبوندن روی در جهاد:
” به علت فوت عمه کتی جهاد اینا، تا اطلاع ثانوی آدامس خود را به زنگ طبقه بالا بچسبانید”
البته این جهادیا آدمای بی جنبه ای هستن، ظرف کمتر از نیم ساعت کاغذ بیچاره رو کندن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 مارس 2005

Let this nakedness be my birth.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

امروز توی آزمایشگاه مدار مخابراتی، به طرز ماهرانه ای یه آشکارساز برق شهر ساختیم. ولی ملک اصلا خوشش نیومده بود. می گفت باید آخرش بعد از اون دتکتوره، یه پیام سینوسی یک کیلوهرتزی بگیرین، ولی مال ما پنجاه هرتز بیشتر نبود.
ساعت قبلش هم کلی از دست این دکتر تحصیل کرده انگلیس خندیدیم که به exponential می گفت expetansiel. آدم یاد حضرت دکتر مهنوش معتمدی آذری عضو شورای شهر تهران (ایضا تحصیل کرده انگلیس) می افته که به همسایگی می گه neverhood!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

ما که سر از کار این خانوما در نیاوردیم. خانومه رفته دادگاه تقاضای طلاق کرده، گفته من از شوهر زن ذلیل خوشم نمیاد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 مارس 2005

So much to live for, so much to die for
If only my heart had a home
Sing what you can’t say
Forget what you can’t play
Hasten to drown into beautiful eyes
Walk within my poetry, this dying music
– My loveletter to nobody.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:39 نوشت.

تعالیم، قسمت سوم:
نذار کسی برات برنامه ریزی کنه. برنامه زندگیت رو خودت بریز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 مارس 2005

علی سوئیت کما، قبل از تعطیل کردن وبلاگ:
سخت است در بستر آغوش او زمزمه های آهنگین و عاشقانه اش را بشنوی و در چشمانش نوشته ای را روخوانی کنی که خیره به تو میگوید:
” عزیزم در آغوش من نمیر که سنگینی لاشه سنگینت را نمیتوانم برتن خود تحمل کنم.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

چرا این جوری شدم؟ برای کارای پیش پا افتاده وقت ندارم و برای کارای مهم حوصله.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

برم یه کتاب بنویسم: “شور بیشعوری”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

قماربازی که آنچه بودش را بباخته، سرمایه قمار دیگر از کجا میاره؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 مارس 2005

ما همه کردیم کار خویش را
ای بزرگ آخر بجنبان ریش را

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 مارس 2005

“اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخص دیگری خیانت شده است، بدین معنا نیست که با آن شخص دیگر از در آشتی درآید… نخستین خیانت جبران ناپذیر است، و از طریق واکنش زنجیره ای خیانت های دیگری را برمی انگیزد که هرکدام از آن ها ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می کند.”
بار هستی – میلان کوندرا

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

یه مسافرتی مثل شمال پارسال لازم دارم. از اون شونزده نفر حتی یه نفر نبود که با من هم زبون باشه. نتیجه اش این شد که یه هفته کامل فکرم فقط مال خودم بود و تنها کاری هم که می کردم فکر کردن بود. بعدشم قرار بود فردای روزی که برگشتیم برم بیمارستان، که با توجه به جون‌عزیزی ذاتیم خیال می کردم آخرین روزهای فکر کردن رو دارم سپری می کنم! وقتی برمی گشتیم دیگه تکلیفم با خودم معلوم بود. الآنم لازم دارم که از بلاتکلیفی در بیام، ولی فرصت نمی شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

قسمت بعدی تعلیمات یه همچین چیزیه:
اگه کسی رو دوست داری، برو بهش بگو.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 مارس 2005

قراره برای راحت زندگی کردن نوع بشر، تعالیم خودم رو ارائه بدم.
یکی از مسائل مهم اینه که وقتی یه اشتباهی کردی، بعدش شهامت برگشتن و تصحیحش رو داشته باشی. نباید سرتو بندازی پایین و ازش رد بشی.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.

It is hard to hold on
When there’s no-one to lean on.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

انگار تو خلقت من یه اشتباهی شده. یا باید مرغ می شدم که سنگدون داشته باشم، یا باید گاو می شدم که بتونم نشخوار کنم. یا حالا که شبیه آدم شدم، باید یاد می گرفتم که غذا رو نجویده قورت ندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 فوریه 2005

Who dares to love forever
When love must die?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

ما نفهمیدیم چرا این سایتا همشون single and looking دارن، ولی married and looking ندارن؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.

پارسال این موقع، پارسال این موقع بود. امسال این موقع، الآنه. ولی هرچی فکر می کنم نمی فهمم سال دیگه این موقع، کِی می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:34 نوشت.

بعضی چیزا هست که زمان خودش چندان هم خوشایند نبوده. ولی الآن وقتی بهش فکر می کنی اصلا ناراحت نمی شی. حتی دلت براش تنگ شده. مثلا آخرین باری که توی دعوا اونقدر کتک خوردم که سر و صورتم خونی شد، هشت سال پیش بود. یادش بخیر. بچه های کلاس 106 جمع شده بودن دور کلاس و داشتن من و سیامک رو تماشا می کردن. جدا کردن دونفر که دارن با هم دعوا می کنن، یه رسم خیابونیه که خوشبختانه تو دبیرستان ما وجود نداشت. آخرش هم به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم و من رفتم تو دستشویی که خون ها رو بشورم. به همین راحتی.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 فوریه 2005

مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه
یه مرد بود، یه مرد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.

گفتیم از شر کنکور که خلاص بشیم، می ریم هرچی خلاف تو دنیا هست مرتکب می شیم و خلاصه یه دلی از عزا در میاریم. به همین مناسبت همینجوری که داشتیم پیاده تو شهر می چرخیدیم، از همه چراغای قرمز رد شدیم و روی چمنای هرجایی که تابلوی لطفا وارد باغچه نشوید داشت، قدم زدیم. بعد رفتیم موزه پول و یه ساعت مسخره بازی دراوردیم که احتمالا همین روزا تلویزیون فیلم دوربینای امنیتی موزه رو، به عنوان جدیدترین و بهترین فیلم سه کله پوک براتون پخش می کنه. بعدش چون خسته شده بودیم رفتیم کنار چهارراه لب جدول نشستیم و به مردم آدرس اشتباه دادیم! یه آدرس درست هم دادیم که برای خودمون ذخیره آخرت جور کرده باشیم. آخرشم رفتیم تو پارک نشستیم و پرت و پلا گفتیم، تا بالاخره حوصله امون سر رفت و رفتیم خونه. ماشالا کار خلافمون هم شکل آدمیزاد نیست.
پ.ن. بعد از سوالای الکترومغناطیس، یه سری سوال بود که هرچی نگاه کردم اصلا نفهمیدم چی می خواد. یه چیزایی بود راجب ماهیچه قلب و دل و روده و هیپوتالاموس و شوسکولاک فاهیختیا. منم که تنها چیزی که از دبیرستان یادم بود، ریبوزوم و پلاتی پوس بود که طبیعتا هرچی تو گزینه ها گشتم، همچین چیزی پیدا نکردم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 فوریه 2005

The element of uncertainty or chance looms large in engineering. Good luck is rare, varying degrees of bad luck are the norm.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 فوریه 2005

آدمی که این قدر راحت می میره، باید راحت زندگی کردن رو هم یاد بگیره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 18 فوریه 2005

مرگ همین بغل گوشمون منتظر نشسته. هیچ جوری نمی شه جلوش رو گرفت. هیچ جوری هم نمی شه ازش باخبر شد. چه فرقی می کنه؟ دو نفر دیگه هم رفتن. به همین راحتی…

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

می دونم که پشت اون لبخند و سکوت، یه حرفی رو قایم کرده بود. یک ساله که دارم بهش فکر می کنم و نمی فهمم که چی می خواست بگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:06 نوشت.

یه کتاب باید بنویسم به اسم “هزار و یک دلیل برای نفرت از الکترونیک”. بعد از شیمی، مزخرف ترین درس دنیاس.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 فوریه 2005

یا مثلا می تونین بنویسین: “خیال نکنید که آیدین اینجا آرمیده است. آن روح ناآرامی که ما می شناسیم، زیر زمین آرامش دیگران را هم گرفته”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

این کلاس طیف گسترده هم خیلی باحاله. یه روز ما می ریم، استاد نیست. یه روز ما نیستیم، استاد می ره. یه روز قیر نیست، یه روز قیف نیست.
وقتی هم که همه چی حاضر باشه، استاد وقتی داره اون بالای سکو راه می ره، مدام می خوره به در و دیوار. من می گم تا آخر ترم بالاخره از اون بالا می افته پایین. بیاین شرط ببندیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

من می خوام تابستون برم اورست. برنامه ریزی هم کردم. می رم پایین کوه. یه شرپا می گیرم. بعد شرپاهه منو می ذاره روی کولش و تا قله می بره. خیلی هم خوش می گذره تازه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 فوریه 2005

یا حتی می تونین روی اون سنگه بنویسین:
“این که خاک سیه اش بالین است
دلقک شهر شما آیدین است
گرچه جز تلخی ز ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیرین است”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

Those days I thougt my eyes
Had seen you standing near
Though blindness is confusing
It shows that you’re not here.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:02 نوشت.

…که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 فوریه 2005

اقلا یه شاخه رز زرد هم به آدم نمی دن که بره بگه امروز یه چیزی گرفتم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.

امروز بعد از مدت ها دختر دکتر قاضی رو دیدم با امیر. چهار ساله که این دوتا با هم می گردن و هنوز حوصله اشون از همدیگه سر نرفته. من که سر در نمیارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

اینجا باید یه چیزی بگم. اون چیزی که باید اینجا بگم رو هیچوقت نباید هیچ جا بگم. آخرش یا خفه می شم یا می ترکم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

Be my valentine…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:21 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 فوریه 2005

I have an ancient Indian crucifix around my neck
My chest is hard and brown
Lying on stained, wretched sheets with a bleeding virgin
We could plan a murder
Or start a religion.

Jim morisson 1943-71

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

بد نیست بدانید: اولین موتورسیکلت تاریخ، از آن یک افسر پلیس رومانیایی بوده. این افسر در تمام طول هفتاد سال خدمتش، بالای سر موتور خود نگهبانی داد و هرگز سوار آن نشد. تنها پس بعد از مرگ وی بود که کارخانجات به تدریج به سمت تولید این وسیله نقلیه متمایل شدند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:32 نوشت.

عجب هوای سردی شده. دیشب بعد از هفت هشت سال، اولین شبی بود که من با یه شلواری خوابیدم که پاچه اش به پایین زانوهام می رسید. البته بازم وسط شب از خیر گرم شدن گذشتم و ترجیح دادم که بتونم مثل آدم بخوابم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 فوریه 2005

من واقعا از اعتماد به نفس این استاندار گیلان خیلی خوشم اومد. چهار روزه که برق قطع شده. تصفیه خونه از کار افتاده و آب ندارن. فشار گاز هم پایین اومده. جاده های ورودی استان هم بسته شدن. مردم هم تو این هوا بدون آب و برق و گاز نشستن تو خونه و دارن از سرما تلف می شن. وضعیت مایحتاج غذاییشون هم تو این شرایط حتما به مشکل برخورده. بعد با این شرایط، جناب استاندار میاد تو اخبار می گه: “من خواهشم از مردم خوب و متدین و صبور استان اینه که سطح درخواست هاشون رو با امکانات هماهنگ کنن”!
آخه مگه اصلا امکاناتی هم برای مردم مونده؟! خوب و متدین و صبور بودن، باعث نمی شه که مردم بتونن بدون امکانات اولیه زندگی کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

دیروز قرار بود یه پسربچه دوساله رو سرگرم کنیم. ضمنا بهمون توصیه شده بود که حرفای زشت یادش ندیم. بعد از نیم ساعت، از هر چیزی که ناراحت می شد، فورا می گفت: “فحش خوار مادر”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

با ناراحتی می گه اه دارم مثل تو می شم! با مظلومیت همیشگی می پرسم مگه من چمه؟! می گه شیکمویی!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.

The program for this evening is not new
You’ve seen this entertainment through and through
You’ve seen your birth your life and death
you might recall all of the rest
Did you have a good world when you died?
Enough to base a movie on?

Jim Morisson 1943-71

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:33 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 فوریه 2005

این پرنس چارلز و اون خانومه هم ماجراشون جالبه ها. اولش سی و خورده ای سال پیش با هم آشنا شدن. بعد که چارلز رفته بوده سربازی، خانومه عروسی کرده. بعد با وجود این، بازم با هم رابطه داشتن! بعد ملکه دیده داره آبروریزی می شه، فوری دایانا رو بسته به چارلز. ولیعهد بیچاره هم که دلش جای دیگه ای گیر بوده، همچنان به رابطه اش با این خانومه (که انگار اینم دلش گیر بوده) ادامه داده. بعد دایانا گفته اگه قراره هوو داشته باشم، ترجیح می دم شوهر نداشته باشم. بعد خانومه هم از شوهرش طلاق گرفته و اومده پیش پرنس چارلز خودمون. یه ده سالی هم همینجوری محض تنوع با هم رابطه داشتن، تا اینکه از بس مردم پشت سرشون حرف در اورده بودن، بالاخره تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن. به این می گن عشق واقعی. سی سال باهمه مشکلات ساختن و همدیگه رو فراموش نکردن تا آخرش به هم رسیدن. فقط طفلکیا الآن که به هم رسیدن، دیگه نمی تونن جوونی کنن و باید همش مواظب عصا و عینک ته استکانی و دندون مصنوعیشون باشن.
بعدشم بین خودمون باشه، من فکر می کنم اگه مرد ماجرا هر کس دیگه ای به جز ولیعهد بریتانیای کبیر بود، نه خانوم پارکر و نه هیچ خانوم دیگه ای، این همه سال منتظرش نمی موند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

Gently they stir, gently rise
The dead are newborn awakening
With ravaged limbs and wet souls
Gently they sigh in rapt funeral amazement
Who called these dead to dance?
Was it the young woman learning to play the ghost song on her baby grand?
Was it the wilderness children?
Was it the ghost god himself, stuttering, cheering, chatting blindly?
“I called you up to anoint the earth
I called you to announce sadness falling like burned skin
I called you to wish you well
To glory in self like a new monster
And now I call you to pray”

Jim Morisson 1943-71

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:47 نوشت.

یا مثلا به این دوتا جمله توجه کنین، تا گوشه ای از این فرهنگ ملی که اینقدر بهش می نازیم رو بهتر شناخته باشین:
“می خوام زن بگیرم”
“می خوام نون بگیرم”
یا مثلا “شوهر” کلمه ای بوده که ساخته شده که برای هر زنی، یک مرد خاص رو از بقیه مردها متمایز کنه، ولی کلمه ای نداریم که یک زن خاص رو از بقیه زن ها متمایز کنه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:46 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 فوریه 2005

بیاین همه با هم به منظور مستتر در این قانون، توجه کنیم:
افراد ذکور بالای هجده سال که کارت پایان خدمت ندارند، حق خرید و فروش و ازدواج نخواهند داشت.
مشاهده می شه که قانون گذار با ظرافت و زیرکی خاصی، ازدواج را برای ذکور، در ردیف خرید و فروش کالا قرار داده.
حالا بیاین همه با هم قربون خودمون بریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:18 نوشت.

Hey, listen! Listen! Listen, man! listen, man!
I don’t know how many you people believe in astrology…
Yeah, that’s right…that’s right, baby, I…I am a
Sagittarius
The most philosophical of all the signs
But anyway, I don’t believe in it
I think it’s a bunch of bullshit, myself
But I tell you this, man, I tell you this
I don’t know what’s gonna happen, man, but I wanna have
my kicks before the whole shithouse goes up in flames
Alright!

Jim Morrison 1943-71

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:25 نوشت.

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:51 نوشت.

ساعت هفت صبح راه افتاده توی کوچه و داد و بیداد که :”برفیه” و “برف پارو می کنیم” و اینجور قضایا. به اینم رضایت نمی ده، حتما همه زنگ ها رو می زنه که مطمئن بشه که مردم متوجه حضورش شدن. به نظر پیش خودش گفته: “اول صبح یه دشتی کرده باشیم، بعد بریم راهپیمایی!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 فوریه 2005

اگه همینجوری پیش بره، کم کم غبغبم می رسه زیر زانوم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

Don’t yon know this tale
In which all I ever wanted
I’ll never have
For who could ever learn to love a beast?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.

یه مثلی هست که می گه: “فلانی باز خرش یاد جامائیکا کرده”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 فوریه 2005

درخت بیشعور زپرتی. بیست متر قدش بود، دوبرابر هیکل من هم قطرش. تا یه برف نشست روش، از ریشه دراومد افتاد کنار حیاط. یکی دیگه اشون هم سه سال پیش افتاده بود. مسخره ها!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 فوریه 2005

وقتی آیدین به شما می خندد نه از سر کین است، اقتضای طبیعتش این است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

عجب ترمی بشه. برنامه ترم یه همچین چیزیه:
LFSR، LFSR، دشمن، LFSR، دشمن، دشمن، دشمن، LFSR….

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

این صاب مرده یه مقدار مرتب شده دوباره. فعلا همینجوری قبول داشته باشین. ایشالا این دو هفته لعنتی که بگذره، خیلی کارای خوب می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 6 فوریه 2005

Mrs Doubt-fire رو برای n+1امین بار دیدم. اون تیکه ای که زنه داره ایرادای شوهرش رو تعریف می کنه، خیلی قابل لمسه. فکر کنم اگه یه روزی یکی پیدا بشه و زبونتون لال با من ازدواج کنه، چهار ماه بعدش عین همین دلایل رو برای طلاق داشته باشه!
آقاهه بنده خدا، اخلاق گندش عین خودمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:17 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 فوریه 2005

می گن تلگان وقتی قضیه معروفش رو ارائه کرده، گفته: “این استنباط من از قوانین نیوتن بود”. از دو حال خارج نیست. یا اصلا قوانین نیوتن رو ندیده بوده، یا قسمت استنباط مغزش مشکل داشته.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:15 نوشت.

نمی دونم چرا وقتی قیافه این کاندولیزا رایس رو می بینم، خیلی دلم برای شوهرش می سوزه. بهش میاد از اون بانوانی باشه که شوهرشون رو برای مصارف حمل و نقل می بندن به گاری.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 فوریه 2005

به نظر میاد جریان الکتریکی دوراندیش ترین پدیده روی زمین باشه. چون فقط از مسیری حرکت می کنه که برگشت داشته باشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:13 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 فوریه 2005

بابا مردم شاهکارن. از پریروز که دفاع آیدین اکبر بود و آگهی هاش رو چسبوندیم به در و دیوار، هر کی آگهی رو می بینه میاد به من تبریک می گه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

می ترسم. اگه قرار باشه حسابرسی در کار باشه، بدجوری باید حساب پس بدم. می گن حق الناس از همه اش مهم تره. منم ماشالا یه جوری زندگی کردم که به ازای هر آدمی که تو زندگیم دیدم، یه مورد حق الناس به حسابم نوشتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 فوریه 2005

خب این درست. من اصولا آدم اهل ریسک و کله خری هستم و مسئولیت کارام رو به عهده می گیرم. ولی وقتی که عواقب قضیه فقط منحصر به خودم نباشه، مثل هشت پا تو گل گیر می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

حتی شعار هفته هم عوض شد.
فصل پنج کتاب گرانقدر شانموگام رو که بیاری، تو مبحث scrambler، اگه اشتباه نکنم تو پاراگراف دوم پیداش می کنی. مسایل مخابراتی رو همیشه می شه به کل زندگی تعمیم داد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

موسیقی جدید شد.
Willie Nelson
On the road again

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 ژانویه 2005

بدجوری موندم سر دوراهی. کاش بتونم زودتر تصمیم بگیرم. بدبختی اینه که خیلی از پارامترا اصلا دست من نیست. دارم به اون سیستم اختیار چوب کبریتی ایمان میارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

به این نتیجه رسیدم که تو هر زمینه ای که بخوام، می تونم بهترین باشم. مشکل اینه که چون این امکان توی همه زمینه ها یکسان وجود داره، نمی تونم تصمیم بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

بزرگترین فضیلت آدمی، وقت شناسی است.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

تو فالم اومده بود که زندگیت از این رو به اون رو می شه. از اون رو به این رو شد!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 ژانویه 2005

The trash fire is warm
But nowhere safe from the storm
And I can’t bare to see
What I’ve let me be
So wicked and worn

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.

گفت بیا خودت نگاه کن. ته فنجونت یه کلبه بالای تپه می بینم. یعنی به اون چیزی که می خوای می رسی و خوشحال می شی. تو این همه سال، ندیدم شکل به این واضحی تو فنجون کسی افتاده باشه.
چند روزبعد، قبل ازاینکه تو کلبه بالای تپه از روی صندلی بپره پایین، باید از استحکام طنابی که انداخته بود دور گردنش مطمئن می شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 ژانویه 2005

تو همون برنامه ای که راجب رفتار ایران با اسرای عراقی بود، مسئولشون می گفت ما حتی برای ملاقات خصوصی اسیران با همسرانشون اتاق مخصوص آماده کرده بودیم! صرف نظر از اینکه یه جوری می گن اتاق مخصوص که انگار تجهیزات ویژه لازم بوده، خیلی آدم باید احمق باشه که فکر کنه که زن عراقی بیچاره از عراق بلند شده اومده تهران و با هزار بدبختی تونسته شوهرشو پیدا کنه که نیم ساعت با هم برن توی اتاق مخصوص و بعدش ما رو به خیر و شما رو به سلامت. اصولا به نظر میاد اسیر جنگی و خانواده اش خیلی نیازهای اساسی تری داشته باشن.
امان از دست آدمایی که فکر می کنن ازدواج فقط برای رفع همون یه دونه نیاز مسخره، اختراع شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

یه مقدار برنامه اسرای جنگی نگاه کردم. بعد یه مقدار به حقوق بشر فکر کردم. بعد دیدم حقوق زنان تاحالا تدوین نشده، گفتم بشینم و یکی از خودم صادر کنم!
البته چندان بی تجربه هم نیستم. یه بار وقتی چهارده سالم بود نشستم برای یه کشور فرضی، قانون اساسی نوشتم. حیف که الآن هیچ نسخه ای ازش موجود نیست. ولی اون موقع که موجود بود، به اعتقاد دوست و دشمن، در نوع خودش بسیار چیز بیخود و مزخرفی از آب دراومده بود!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 ژانویه 2005

من نمی دونم چه حکایتیه که هر استادی که با ما درس برمی داره، تنبل می شه. یارو تا ترم پیش سه روزه نمره می داد، الآن سه هفته اس امتحان دادیم و هیچ خبری از نمره نیست.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:14 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.

کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد. راستش هیچ وقت این کتاب مارکز رو نخوندم. ولی نمی دونم چرا خیال می کنم سرهنگ رو درک می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.

من شاعر نیستم. من نمی تونم احساسمو تو قالب حرفای قشنگ بیان کنم. من تو حرف زدن یومیه ام موندم. ولی این دلیل نمی شه که احساس نداشته باشم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 ژانویه 2005

I walk a lonely road
The only one that I have ever known
Don’t know where it goes
But it’s home to me and I walk alone

I walk this empty street
On the Boulevard of Broken Dreams
Where the city sleeps
And I’m the only one and I walk alone.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:13 نوشت.

نامه فرستاده بودن که آقا اشتراکت تموم شده، بدو بیا تمدیدش کن. منم تمدید نکردم. خودشون دلشون برام سوخته، بازم مجله فرستادن برام!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.

زندگی کوتاه تر از این حرفاس. زندگی کوتاهه و ما آدما به جای اینکه یه کاری کنیم که بقیه از این زندگی کوتاهشون لذت ببرن، مدام دنبال یه راهی هستیم که دل همدیگه رو بشکونیم. ما آدمای نفرین شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 ژانویه 2005

دلم گرفته است
دلم گرفته است
می روم می خوابم
میهمانی گنجشک ها ارزانی گنجشک ها

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

“چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش”
این طور که از شواهد و قراین برمیاد، منظور شاعر از سفر به درستی مشخص نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

بدین رو سنگ قبرم بنویسن: “هذا من فضل ربی”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 ژانویه 2005

I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

بعد از این همه سال خیالم راحته که یه دلقک واقعی ام. دارم به سرنوشت محتوم همه دلقکا (که افسردگی باشه) دچار می شم.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 ژانویه 2005

سه سال و دو سه روز پیش تو انجمن علمی نشسته بودیم. دبیر که سولو باشه، از من که یه کارمند جزء بودم پرسید که تا حالا وبلاگ دیدی؟ منم گفتم آره یکی دوماه پیش یه دونه(!) دیدم ولی به نظرم چیز جالبی نبود. گفت حالا اینایی که من می گم رو برو بخون، بعد نظرت رو بگو. بعد معلوم شد که خودش سه چهار روزه یکی از همین اسمشو نبر ها راه انداخته و داره تند تند توش مطلب می نویسه. خلاصه اینجوری شد که ما هم شروع کردیم به لاگیدن. امان از رفیق بد و ذغال خوب و اراده ضعیف. امروز شد سه سال. سه سال پرت و پلا گفتم و هنوز بیشتر حرفام مونده! ظاهرا هدف خاصی دنبال نمی کنم، مگر نوشتن هرچی که دوست دارم. البته اوایل خیلی بی پرواتر بودم، ولی الآن هر حرفی رو چندبار دوره می کنم که مبادا کسی ناراحت بشه. ولی بازم خوبه، دوستش دارم این یه وجب وبلاگ رو.
البته همه پست ها مال خودم نیست. حدود چهل تاش کار یه نفر دیگه اس که باید از اونم تشکر کرد. ولی به نظرم تلاش خودم هم خیلی قابل تقدیر بوده. (تواضعش کشته منو!!)

تهیه شده در واحد مرکزی تراوشات
زمستان هشتاد و سه
با تشکر از خانواده محترم رجبی!

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

That’s me in the corner
That’s me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don’t know if I can do it
Oh no I’ve said too much
I haven’t said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

سنت حسنه کنار زدن پرده اتاق با اولین برفی که توی حیاط می شینه، امسال هم ادامه داشت. ولی حیاط هیچ فرقی نکرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 ژانویه 2005

مثلا دلیل تکاملی اینکه توله آدم اینقدر دیر بالغ می شه، چیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:07 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 ژانویه 2005

هی به خودم می گم این حس ششم خیلی وقته کار نکرده، محلش نذار. بازم گوش نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:03 نوشت.

واقعا نظامی غوغا کرده اینجا:
“ملک در خواب خوش پهلو دریده
گشاده چشم و خود را کشته دیده
ز خونش خوابگه طوفان گرفته
دلش از تشنگی از جان گرفته
به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب
کنم بیدار و خواهم شربتی آب
دگر ره گفت با خاطر نهفته
که هست این مهربان شبها نخفته
چو بیند برمن این بیداد و خواری
نخسبد دیگر از فریاد و زاری
همان به کاین سخن ناگفته باشد
شوم من مرده و او خفته باشد
بتلخی جان چنان داد آن وفادار
که شیرین را نکرد از خواب بیدار”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

می پرسم حالت خوبه؟ یهو بغضش می ترکه و می گه نه اصلا خوب نیستم. می پرسم چی شده؟ عصبانی می شه و می گه به تو ربطی نداره. پاتو اندازه گلیمت دراز کن.
چی بگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:11 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 ژانویه 2005

When you’re talking to yourself
And nobody’s home
You can fool yourself
You came in this world alone…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.

ماشالا باز چند روزه که برق مدام قطع می شه. فکر کنم محاسبات پخش بارشون رو دادن دست یکی که همون سوتی های من سر امتحان رو داره تکرار می کنه. حالا همه اینا یه طرف، اگه بیفتم دوباره باید با اون بطحایی دیوونه بردارم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:27 نوشت.

– گشنه امه.
= بذار…
– اون بوسه مسیحایی رو نگه دار برای بعد. فعلا یه چیزی بیار بخوریم نمیریم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:38 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 ژانویه 2005

یه دونه از این وبلاگا دیدم که سرتا پاش شعر عاشقونه نوشته و زمینه صورتی داره با یه مشت عکس قلب و گل و گیاه و همیشه یه مشت قلب هم دور پوینتر ماوس می چرخن. خیلی به نظرم مسخره اومد. باز یاد “چنین کنند بزرگان” افتادم که نوشته: “اشخاصی که از همدیگر خوششان می آید خیال می کنند دیگران هم از آنها خوششان می آید و خیلی لوس و بی مزه می شوند.”
من می دونم. از فردا متهم می شم به اینکه از عاشقیت سردرنمیارم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

دختره پررو! رفته بود تو آزمایشگاه، داشت دعوا می کرد که چرا بابت غیبتاش ازش نمره کم کردن. می گفت یه آزمایشگاهی بوده که من اصلا نرفتم بعدشم هیجده شدم. حالا شما خیلی بی انصافی می کنین که به من نمره نمی دین!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

وقتی از اون چیزی که اطرافم می گذره سردرنمیارم، حسابی گیج می شم.
قد یه نخود عقل داشتیم، اونم پرید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

– سرور من! چه میل دارید؟
= میل داریم.
– الساعه برایتان مهیا می سازم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.

– کف پام می خاره.
= بذار ببوسمش، خوب شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.

– حالا کجا داری می ری؟
= جهنم!
– خداحافظ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:35 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 ژانویه 2005

– آرنجم درد می کنه.
= بذار ببوسمش، خوب شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

– قربان! یکی اینجا هست که…
= هست که هست!
– خداحافظ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:36 نوشت.

صدبار اگر توبه شکستی باز آ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 ژانویه 2005

پسرک هی رفت و اومد گفت من واحدام تموم شد، من دیگه خلاص شدم. اگه بفهمه آزمایشگاه فیزیک افتاده، احتمالا خودکشی می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

به من می گه: “بی آشیانه هنگام زندگی، بی گور وقت مرگ.”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 ژانویه 2005

آخه آدم چی بگه. این آقای بررسی سیستم قدرت دو جلسه کامل وقت گذاشته و معادله نوشته و نوشته و نوشته تا آخرش رسیده به ماتریس ادمیتانس. یه جوری هم برخورد کرده که انگار اصلا ماتریس بیچاره رو خودش کشف کرده. فکر کنم آخرم ازش سوال بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

– می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟
= حالا کی واسه تو گریه کرد؟ این پیازای صاب مرده اشک منو دراوردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:08 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 ژانویه 2005

این حمید مصدق بیچاره وضعش از حافظ هم خراب تره. شدیدا نامعصوم بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

– مث چی؟
= مث سگ.
– مث سگ؟
= پس چی؟
– نمی دونم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

وای وای وای. عجب سوتی ای داد خانومه تو “در شهر”. من یه ساعت دلمو گرفته بودم داشتم بهش می خندیدم. اگه کسی می خواست قضیه رو بدونه، به خودم بگه. اگه جنبه اش رو داشته باشه براش تعریف می کنم. معیار و ملاک تشخیص جنبه هم خودمم. تمام.
بعدم آقاهه داشت اخبار می گفت، گفت سرویس پست صوتی به زودی راه اندازی می شود. با راه اندازی ویس میل (vase mail)!!! دیگر نیازی به منشی تلفنی نخواهد بود.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:38 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 ژانویه 2005

“رمزنگاری برای گروه سنی الف” بالاخره آماده شد. فکر کنم استاد تا مقاله رو ببینه، با کمال میل منو بندازه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

باز چند شبه که دارم خواب ماشین و رانندگی می بینم، فکر کنم این دفعه دیگه بمیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 ژانویه 2005

پریروز که توی پارکینگ مونده بودم، یکی از فعالیتای مفیدی که انجام دادم این بود که صحت معادله: “375 دور = 1 کیلووات ساعت” که روی کنتور برق نوشته بود رو بررسی کردم. البته وسطش حوصله ام سررفت ولی فهمیدم که با تقریب خوبی درست نوشته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

خیلی جالبه که وقتی داری یه مقاله ای رو می خونی، بفهمی که استاد یه جلسه کامل فقط مقدمه همون مقاله رو بازخونی کرده و اون موقع خیال می کردی چه مطالب مهمی داری یاد می گیری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

کسی اینو یادش هست؟
“و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

Have you ever been at someplace
Recognizing everybody’s face
Until you realized that there was no one there you knew?

Have you ever buried your face in your hands
Cause no one around you understands
Or has the slightest idea what it is that makes you be?

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:00 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 ژانویه 2005

باز بعد از عمری نشستم پای تلویزیون. یه سریالی بود که سه تا جاهل داشت. اونقدر شخصیت این سه تا احمقانه بود که اعصاب آدم خورد می شد. بعد فکر کردم دیدم هیچ فیلم یا داستان دیگه ای یادم نمی یاد که این قشر رو درست و حسابی تعریف کرده باشه. من که از جامعه شناسی سر در نمی آرم، ولی به نظرم موضوع جالبی برای تحقیق باشن. الآن که تقریبا منقرض شدن، خیلی خوبه که مستند سازی بشن. بالاخره یه پدیده ای بوده که سالها تو جامعه ایران وجود داشته. کسی تحقیق خوبی تو این زمینه سراغ نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

خود استاد که سر امتحان نیومده بود. دانشجوی دکتراشو فرستاده بود، یه دانشجو دکترای دیگه هم بود که جلوی من نشسته بود داشت امتحان می داد. بعد اونی که جلوی من بود هیچی حالیش نبود، هی اون یکی رو صدا می کرد و سوالای پرت و پلا می پرسید. نکبتا هی به همدیگه می گفتن آقای دکتر. ای مرده شور اون ریخت بی جنبه اتون رو ببره.
یادمه تو دبیرستان یه دبیر ادبیات داشتیم که دانشجوی دکترا بود. اونم وقتی پلی کپی می داد، بالاش می نوشت دکتر احمدی. اونقدر در و دیوار مدرسه رو با عکس آمپول و “تزریقات دکتر احمدی” پر کردیم که بیچاره از رو رفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 ژانویه 2005

ولی این هلمن هم یه چیزیش می شده ها. فقط می خواسته هرجور شده DES رو بشکنه که بگه روم کم نشده. ورداشته سال 1980 یه سیستم طراحی کرده که 32 گیگا بایت حافظه لازم داشته. فکر کنم اون موقع کل حافظه ای که توی دنیا بوده رو اگه می ذاشتن کنار هم به یه گیگا نمی رسیده. تازه با همه این حرفا هشت سال و نیم باید دستگاهش کار می کرده تا بتونه سیستم رو بشکنه. خوب شد کسی حرفشو گوش نکرد و دستگاهشو نساخت. بعدم حالا مثلا می ساختن و هفت سال کار می کرد بعد یهو برق می رفت، خیلی حالگیری می شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:08 نوشت.

خانم جان بالاخره رفت قاطی افسانه ها، پیش سعدا… خان و شهریار خان و سالار خان.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.

خیر سرمون باید درس می خوندیم. رفتیم دم در به گدا پول بدیم، در بسته شد دو ساعت با یه شلوار کوتاه و یه تی شرت موندیم تو این سرما. تو هشت واحد آپارتمان یه نفر هم خونه نبود. شاعر می گه:
برو ای گدای مسکین در خونه یکی دیگه رو بزن
من دیگه صدسال سیاه بهت پول نمی دم
ولی عجب همسایه های باحالی داریم، روی همه ستونای پارکینگ با خط آدمای مختلف “I love you” نوشته بودن برای معشوقه های مختلف! سردم شده بود پادری یکی از همسایه ها رو انداختم روی پام، به این نتیجه رسیدم که دیگه از جو سرخپوسته که کمتر نیستم، اگه گشنه ام بشه می رم خفاش می خورم. هرچند که اون بنده خدام آخرش مرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 ژانویه 2005

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.

یادمه یه چیزی بود (نمی دونم مگس بود یا عنکبوت) که نرش بلافاصله بعد از جفت گیری می مرد و ماده هه می خوردش. جالبه که هنوز نسلش منقرض نشده. دارم فکر می کنم که اون موجود مفلوک می دونه قراره چه بلایی سرش بیاد یا نه.
پ.ن.1. می گن یه جور ماهی هم هست که این دفعه ماده توسط نر خورده می شه.
پ.ن.2. یه دفعه نزدیک بود به خاطر رفتار اون ماهیه، دوتا از دوستان طرفدار حقوق زنان بنده رو وسط حقانی از ماشین بندازن بیرون. درحالی که من هیچ وقت بابت رفتار اون عنکبوته چیزی بهشون نگفتم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 ژانویه 2005

خانم جان رو اوردن خونه. گفتن اقلا این لحظه های آخر تو خونه خودش باشه. بیچاره پیرزن. بیشتر از پنج برابر من عمر کرده. من نمی دونم چه جوری حوصله اش سر نرفته. سه ماه پیش که دیدمش معلوم بود رسیده آخرش. الآن مثلا باید ناراحت باشم، ولی نیستم. فقط همش دارم بهش فکر می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.

If you can’t find a partner use a wooden chair
Let’s rock, everybody, let’s rock.
Everybody in the whole cell block
was dancin’ to the Jailhouse Rock.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:00 نوشت.

نکنه یه وقت پی 3.15 باشه؟ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.

بعضی کارا هست که هیچ وقت نمی تونی آدما رو به انجام دادنشون مجبور کنی. بقیه کارا هم هیچ فرقی با بعضی کارا ندارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

اینترنت تموم شده بود. نشسته بودم داشتم دست و پامو می مالیدم بلکه دردش کمتر بشه. دیگه داشتم فکر می کردم که به کی رو بندازم، که یهو تلفن زنگ زد و دیدم یکی از دوستان برامusername و password به ارمغان اورده. تورو خدا رسوند. دستت درد نکنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 ژانویه 2005

انگار یه تخته کم داشتن، داره کم کم جایگاه شایسته خودش به عنوان یه ارزش رو پیدا می کنه.
دینبلی کم بود، این یکی پیدا شده می گه نه تنها عدد پی رو دقیق تر از دینبلی تا پونصد رقم اعشار حساب کردم و بازم 3.14 نشده و 3.15 شده، بلکه مجموع زوایای داخلی مثلث هم اصلا 180 درجه نیست. بعدم گفته “اگر مقدار صحیح پی را بپذیریم، همه محاسبات ما دقیق شده و از بسیاری از سانحه ها مانند برخورد هواپیماها و قطارها جلوگیری می شود.”
بازم جای شکرش باقیه که نمی خواد از تسونامی جلوگیری کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.

باز خوبه دادگستری فعلا به دانشگاهایی که خودشون دیش دارن، کاری نداره. اورکات تو دانشگاه باز بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.

هر مداری رو که من فقط شکلشو بلد بودم، شکلشو داده بود گفته بود تحلیل کنین. هرچی رو هم که هیچیشو بلد نبودم هم شکل خواسته بود و هم تحلیل!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 ژانویه 2005

فردا امتحان دارم، اون وقت الآن نشستم دنبال یه الگوریتمی می گردم که بتونم پری که از بالش دراومده رو برگردونم سر جاش!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

شوهر خاله جان فرمودن: “بجنب. تا عقل رس نشدی وقت داری زن بگیری”!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

اولین باری که صاحب چتر شدم اول دبستان بودم. یه چتر آبی خوشگل کوچولو بود. بیچاره حتی به خونه نرسید. همون اول یه جایی گمش کردم. بازم برام چتر خریدن، ولی من دیگه هیچ وقت چتر دستم نگرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

Mama oooo
I don’t wanna die
Sometimes wish I’d never been born at all.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:58 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 ژانویه 2005

اه. کثافتا. یه سری عکس یه جنین آدمیزاد رو دیدم که انداخته بودنش توی یه جوبی تو خیابون ولیعصر. رسما حالمو گرفت. هرچند که اگه به دنیا میومد هم احتمالا سرنوشت بدتری داشت.
تو این دنیا چه خبره؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:31 نوشت.

پارسال این موقع تو مطب دکتر بودم. ساعت چهار رفته بودم نشسته بودم تو نوبت. ساعت ده شب تازه نوبتم شده بود. همون دکتری بود که توی اتاق عمل هی به من می گفت آرمین! قبل از بیهوشی داشتم فکر می کردم که لازمه یادش بندازم که قراره چه عملی بکنه یا نه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.

دیدین گفتم این ارکات احمق رو فیلتر می کنن؟ خدا رو شکر. حداقل روزی نیم ساعت وقت آزاد داریم حالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

ببینم مگه من قیافه ام چه جوریه که همه فکر می کنن من اهلشم؟!
رفتم می گم آقا یه کارت فلان ISP بدین. می گه نداریم. بعد صداشو کم کرد، انگار که داره قاچاق می فروشه گفت بیا از این یکی ببر اصلا پروکسی نداره، هر سایتی بخوای می تونی بری!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:37 نوشت.

ایول پشتکار. مویز یه ایمیل فرستاده و نوشته دوماه دیگه می رم بخش اعصاب، اون وقت هرسوالی راجب آب نخاع داشته باشی جواب می دم.
مویز (اسم مستعار) بغل دستی دوم راهنماییم بود. اون زمانی که من پام تو گچ بود و باید پامو دراز می کردم و خودم و عصاهام پنج شیشم میز رو اشغال می کردیم، بیچاره تحملم می کرد و صداش در نمیومد. منم چون می دونستم حساسیت داره، هفته ای دو سه بار قصه اینکه به خاطر یه دکتر احمق مجبور شده بودن آب نخاعمو بکشن براش تعریف می کردم! ولی مویز همت کرد و رفت دنبال فهمیدن راز آب نخاع بنده!! مویز می تونه یکی از معدود دکترایی باشه که با خیال راحت برم پیشش و نگران مردن نباشم.
پ.ن. این بشر اولین و آخرین جونوری بود که من دیدم که از بالای یه دیوار سه متری یه ضرب می پرید پایین بدون اینکه به جز کف کفشاش نقطه دیگه ای از بدنش به زمین بخوره یا احساس درد بکنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:34 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 ژانویه 2005

من پرواز کرده ام
از بام های دنیا
تا دام های دنیا

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

Take me back to my boat on the river
I need to go down, I need to come down
Take me back to my boat on the river
And I won’t cry out any more.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.

اعتماد به نفس این آقاهه که اینو می خونه منو کشته:
“آخرش فدات می شم
اما نه حالاحالاها
عاشق نگات می شم
اما نه حالاحالاها”
حالاحالاها منتظر باش تا بهت اجازه فدا شدن بده D:

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 ژانویه 2005

Some dance to remember
Some dance to forget…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:08 نوشت.

آقاهه زنگ زده می گه با آقا سامان کار دارم. منم گفتم آقا اشتباه گرفتین. دوباره می گه سمیه خانوم چی؟ نیستن؟ این دفعه گفتم اشتباه گرفتین خانوم! اینجوری شد که دوزاریش افتاد و قطع کرد. واقعا که!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:07 نوشت.

این تسونامی چیه؟ مرض جدیده؟ نرخ مرگ و میرش از ایدز و سرطان هم بیشتره انگار. ظرف یه هفته این همه آدم کشته.
این که می گن صد و پنجاه هزار نفر بر اثر تسونامی مردن، مثل اینه که نجف دریابندری می گه امپراتریس الیزابت بر اثر شری برندی مرده! آدم بر اثر تسونامی فوقش می تونه با کله بخوره به دیوار و بر اثر شکستگی کله بمیره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 ژانویه 2005

Hypocrite
Wannabe friend
13th disciple who betrayed me for nothing…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 2 ژانویه 2005

من به سهم خودم از این آقایی که همه مقالات Crypto و Eurocrypt رو مجانی گذاشته توی سایتش تشکر می کنم. ولی امان از دست آدمایی که یه تخته اشون کمه. یارو عنوان مقاله اش شکستن FEAL بوده، ولی از خودش یه سیستم طراحی کرده و همون سیستم خودشو شکسته!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 ژانویه 2005

معلومه خب. عاشق چشم و ابروم که نیستن که از نیویورک برام نامه بفرستن. نگران پنجاه و هفت دلار حق عضویتشون شدن.
اگه امسالم بتونم مجانی عضو بشم خوبه، وگرنه منم پولمو از سر راه نیاوردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 دسامبر 2004

ارزون فروختی…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:39 نوشت.

بیا و خوبی کن. هی می گه ایشالا عروسیت. ایشالا عروسیت. آخه مگه من چه هیزم تری به تو فروختم؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:49 نوشت.

اون قدیما که شاگرد عزیز آقای ابوترابی بودم، یه روز اومد گوشه دفترم یه بیت نوشت و رفت. نوشته بود:
“شبانگه به سر قصد تاراج داشت
سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت…”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.

Talk to me softly
There’s something in your eyes
Don’t hang your head in sorrow
And please don’t cry…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:16 نوشت.

دروغ گو…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.

باز آخر ترم شد و ماستمالی شروع شد. سه تا گزارش کار نوشتم، هرکدوم یه صفحه!
ولی فقط دوست دارم یه عکس 360 درجه از دور و برم بگیرم. ماشالا اونقدر کاغذ و جزوه و کتاب ریخته که آدم سرگیجه می گیره. هر چی هم که مرتبشون می کنم، نیم ساعت بعد دوباره به هم می ریزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 دسامبر 2004

موسیقی جدید: سکوت. اثر خودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 دسامبر 2004

خبر جدید: اورکات به زودی کاملا در ایران فیلتر می شه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:28 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 دسامبر 2004

برنامه هه یه ساعت گشته و سیصد تا spyware پیدا کرده تو این یه وجب هارد. حالا بعد از اینکه کلی کف کردم که سیستمم به عجب محیط مناسبی برای رشد انگل ها تبدیل شده بوده، خواستم همه اشون رو پاک کنم که هرچی گشتم یه دگمه Select all نداشت که نداشت. مجبور شدم کنار تک تکشون تیک بزنم. فکر کنم چیزی به اسم user براشون تعریف نشده بوده. چه برسه به user friendliness.
پ.ن. پیداش کردم. ولی باید قبول کرد که خیلی جای احمقانه ای گذاشته بودنش.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.

دیروز یکی از همکلاسی های دبستان رو دیدم که خیلی وقته که از ایران رفته. می گفت یه لیسانس اقتصاد گرفتم. حالا دارم زبان آلمانی می خونم. این که تموم بشه می رم دوباره اقتصاد رو ادامه می دم! به قول پوریا معلوم نیست هرچی آدم تعطیله با من دوست می شه، یا هرکی با من دوست می شه تعطیل می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

من گشنه امه. من کوفت می خورم. من سیر می شم.
من خوابم میاد. من کپه امو می ذارم. من دیگه خوابم نمیاد.
من نیازهای دیگه ای هم دارم. من به طریق مشابه به نیازهام پاسخ مقتضی می دم. من دیگه نیازی ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 دسامبر 2004

-Enough?

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

بخش مقالات کتابخونه دانشگاه ایشالا یه مقدار قربون خودش می ره. رفتم برای FEAL (Fast data Encryption Algorithm) سرچ کردم، می بینم سی تا نتیجه داشته. کلی خوشحال شدم، بعد معلوم شد هرچی پیدا کرده راجب یه ترکیب آهن و آلومینیوم (FeAl) بوده! بعد خانومه می گه حالا اگه این چیزی که می خواین واقعا چیز به درد بخوریه، ما بریم یه سری مقاله درباره اش پیدا کنیم که کتابخونه غنی بشه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 دسامبر 2004

چهار روز جلوی مانیتور خودمو کور کردم، آخرش بازم رسیدم سر جای اولم. خنده داره ها.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

شرط در آمد کار است، نه دانستن کار
تاس اگر راست نشیند همه کس نرّاد است

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

یاد اون کشیشه افتادم که می گفت آخرین وسوسه مسیح رو یه بار تا نصفه خوندم و بعد سوزوندمش. دفعه بعدی کامل خوندم و به این نتیجه رسیدم که تبلیغ مسیحیت کرده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:30 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 دسامبر 2004

من و امید داریم روی یه روش کار می کنیم که ایشالا مثل توپ صدا می کنه. قضیه از این قراره که یه روش پیدا کردیم که فقط با یه تراشه DES و بدون نیاز به حافظه، می شه سیستم رو در کمتر از پنج دقیقه شکست. فعلا بیشتر از این توضیح نمی دم. منتظر مقاله باشین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:31 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 دسامبر 2004

تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

حالا خودمونیم. من نمی فهمم چرا وقتی که کل کار آدم با امپدانس و ادمیتانس راه می افته، دوستان قدرتی اینقدر علاقه دارن که از اندوکتانس و کنداکتانس و سوسپتانس و کاپاسیتانس و پرمیانس و مهتاب بالانس استفاده کنن؟!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 دسامبر 2004

فوری. اکازیون. بشتابید. بشتابید. شانس کمک به من رو از دست ندین.
پسورد IEEE لازم دارم. البته اگه مقاله حاضر و آماده داشته باشین که خیلی ممنون تر می شم. ولی همون کلمه عبور(!) هم کارمو راه می اندازه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

من نمی دونم آخه فنر توی ماوس چیکار می کنه. بعدم نمی دونم چرا یهو احساس کردم باید بعد از یک سال خدمت صادقانه، توی ماوس رو تمیز کنم. تا بازش کردم دوتا فنر از توش پرید بیرون که هرچی می گردم نمی فهمم از کجاش دراومده! حالا خوبه من از اون نسلی ام که با کیبورد هم می تونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

Oh I must have done some wrong
On a dark and distant day
For I know full and well tonight
This is how that I must pay.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.

دیگه توی وان حموم نمی خوام گریه کنم
پشمک و باقلوا رو من دوتا با هم بخورم

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 دسامبر 2004

آخه من نمی دونم شب به این درازی به چه دردی می خوره؟! عوضش امشب که بگذره فرخنده ترین ماه سال شروع می شه.
البته فال حافظ هم گرفتیم. ولی چون زیادی پرت و پلا گفته بود، نمی گم چی بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 دسامبر 2004

Some are born to sweet delight
Some are born to sweet delight
Some are born to the endless night…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:50 نوشت.

این گوگل هم الکی اسم درکرده. یه هفته اس دارم سرچ می کنم: “Papers on cryptography for Aref” ولی هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.

اون قدیما ایوبی برای هرکدوم از ما کارگاه نگارشی ها یه کتاب تعیین کرد و گفت یه مدت هیچی ننویسین، فقط اینایی که می گم رو بخونین. برای من دو جلد مجموعه داستانهای کوتاه چخوف رو انتخاب کرده بود. من چون اصولا از ایوبی خوشم نمی اومد، تصمیم گرفتم که از چخوف هم خوشم نیاد. تمام تلاشم رو کردم و موفق شدم که ظرف یه ماه بیشتر از پنج صفحه نخونم. الآن بعد از این همه سال می دونم که چخوف رو دوست دارم. هروقت هم که یه چیزی ازش می خونم یاد اون ماجراها می افتم. شاید اگه حرف ایوبی رو گوش کرده بودم بهتر بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 دسامبر 2004

با کلی تاخیر بلند شدم هلک و هلک رفتم استخر، گفتم یه جوری برسم که حاضر بزنم بعدشم زود جیم بشم. مرتیکه تنبل بی خاصیت برگشته می گه من حوصله ندارم، دارم می رم، تو اینجا بالای سر بچه ها باش، ایرادشون رو رفع کن! خلاصه اینکه من دیگه یه مربی بین المللی شنا شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

آدم یه خبرای مشعوف کننده ای می خونه. خانومه آشپزی بلد نبوده، توسط آقاشون کشته شده. حالا من هی به شما بگم برین آشپزی یاد بگیرین، هی شما گوش نکنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

سالار می گفت هومن گفته که احمدیان ممکنه مارو بفرسته پاکستان. هرچند که اصولا به احمدیان نمیاد که از این ولخرجی ها بکنه، کلی به این مساله خندیدیم که یه بار هم که می خوان ما رو صادر کنن، کشور وارد کننده پاکستان از آب دراومده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.

بالاخره این لیست وبلاگ نویس های مرتد و ناصبی رو دیدم. کلی از دوستان هم توی لیست بودن. به نظر میومد که طرف از یه وبلاگ شروع کرده و روی همه لینک ها کلیک کرده و لینکها رو دنبال کرده و برای خودش یه لیست جور کرده. هرچی نگاه کردم اسم من تو لیست نبود. یه مقدار افسردگی گرفتم. فکر می کردم معروف تر از این حرفا باشم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.

تا در میان شما هستم به من نیکی کنید و مانند پروانه به دور من بگردید، مبادا که فردا نباشم و پشیمان گردید. که پشیمانی در آن روز سودی ندارد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.

قدیما می گفتم بین عشق و خودخواهی یه مرز باریکی هست که آدم باید سعی کنه تو طرف اول بمونه. الآن می گم که اصلا چیزی به اسم عشق، فقط از خودخواهی سرچشمه می گیره و بس.
پ.ن. جوانان عاشق پیشه ای که احساس می کنن بهشون توهین شده، از فحش دادن دریغ نکنن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 دسامبر 2004

Come with me dance, my dear
Winter’s so cold this year
You are so warm
My wintertime love to be.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

بالاخره دم خونه ما هم برف اومد. باریدنش قشنگ ترین منظره روی زمینه. کلا زمستون رو دوست دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 دسامبر 2004

یارو (Pless) سال 1977 یه سیستم stream جمع و جور ساخته که کلیدش 180 بیت بوده و دوره تناوبش سی رقمی بوده و دلش خوش بوده که با چارتا دونه شیفت رجیستر عجب امنیتی درست کرده. کلی هم ازش مقاله دراورده و اسم در کرده. شیش ماه بعد یکی دیگه (Rubin) پیدا می شه که یه سوتی کوچولو از کارش می گیره و با کامپیوترای منگل اون موقع، ظرف بیست دقیقه سیستم رو می شکنه.
از این درس خوشم میاد. خودش خیلی جذابه، تاریخ علم قشنگی هم داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

دردناک ترین صحنه ای که یادم میاد که تو یه فیلم دیدم، اون جایی بوده که مایکل کورلئونه نشسته روی پله های سالن اپرا و جنازه دخترش افتاده اون بغل و دهنشو باز می کنه ولی نمی تونه داد بزنه. فقط دهنشو باز می کنه و زور می زنه و می لرزه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 دسامبر 2004

What we’ve got here is failure to communicate…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.

روزی چهارده ساعت می خوابم. فکر کنم سگ اصحاب کهف گازم گرفته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 دسامبر 2004

وقتی فکر می کنم می بینم که توی قدیمی ترین خاطراتی هم که دارم، خودآگاهیم همینقدر بوده که الآن هست. شایدم اسمش خودآگاهی نباشه. مثلا توی قدیمی ترین خاطره ام که مال تولد یک سالگیمه (راه می رفتم ولی به زور حرف می زدم)، دیدم نسبت به خودم همینی بود که الآن هست. نمی دونم چه جوری بگم. یادمه که رفتم توی آشپزخونه و بغل پای مامان وایستادم تا برام سرلاک درست کرد و بعد کاسه اش رو گرفتم و رفتم روی زمین بغل صندلی پدربزرگم نشستم و مشغول خوردن شدم. مثلا الآن که دارم تایپ می کنم می دونم که اونی که داره تایپ می کنه منم و به اراده خودم تایپ می کنم، اون موقع هم می دونستم که خودم دارم اون کارا رو می کنم و ارادی هم هست. آخرشم نتونستم اون چیزی رو که می خواستم، بگم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

حالا من هی بگم که این کلایسترون احمقی که اینجا گذاشتین برق داشت، دست منو سوزوند. هی دکتر اصرار می کنه که نه داغ بوده، خیال کردی برق داره! آخه کدوم گرمایی رو تاحالا دیدین که آدم رو بلرزونه؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:30 نوشت.

من چه جور جونوری هستم؟ فقط بلدم آدما رو ناراحت کنم. بعدش دیگه خودمو بکشم هم نمی تونم خوشحالشون کنم.
بعد می رن رای می دن که من بامزه ام. آخه این آقای بامزه نباید حداقل یه دفعه یه لبخند برای یه نفر درست کرده باشه؟ سرگرم کردن پیشکش. خندوندن پیشکش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 دسامبر 2004

امان از دست جوونای این دوره زمونه. وسط خیابون پسره داشت رانندگی می کرد، دختره کامل از رو صندلیش بلند شده بود و داشت باهاش روبوسی می کرد!
زمان ما کجا از این خبرا بود؟! اون وقتا آدم زنشو تا شب عروسی نمی دید.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

Young at heart and it gets so hard to wait
When no one I know can seem to help me now
Old at heart but I musn’t hesitate
If I’m to find my own way out.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.

از اونجایی که اصولا اگه من یه روز جلوی اساتید سوتی ندم می میرم، امروز رفتم تو آز مایکروویو، دیدم دوتا از بچه ها نشستن دارن برای خودشون موج بازی می کنن، بعد بلند گفتم: “پس خودش کو؟ حوصله اش رو ندارما!” بعد یهو دیدم قادری از پشت یکی از میزا اومده بیرون و داره منو نگاه می کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:27 نوشت.

تاثیر گذار ترین جمله ای که توی AI هست، اونجاییه که دکتره به دیوید می گه:
“You are not one of of a kind, you’re just the first of a kind”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

به نظر احمقانه میاد که یه نفر باتری بفروشه و روی جعبه اش توضیح بده که چیکار کنیم که عمر باتری طولانی تر بشه. اینجوری که درآمدش کم می شه. عوضش هرکاری گفته بود، برعکسش رو انجام دادم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:09 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 دسامبر 2004

When I find out all the reasons
Maybe I’ll find another way
Find another day
With all the changing seasons of my life
Maybe I’ll get it right next time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

هیچ. هیچ…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

لعنت به همه قدرتی هایی که سه تا قانون ساده ولتاژ و جریان و اهم رو اونقدر می پیچونن که دیگه نه خودشون می فهمن نه ما. همچنین لعنت به تمام ماشین حساب هایی که وسط امتحان یهو باتریشون تموم می شه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 دسامبر 2004

بابا مردم تعطیلن. یارو آگهی فروش رو دیده، زنگ زده می گه اگه نمی خواین بفروشین بیام براتون آیفون تصویری نصب کنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

حداقلش اینه که پتو بافتنی پای رفتن نداره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:40 نوشت.

I knew the storm was getting closer
And all my friends said I was high
But everything we’ve ever known’s here
I never wanted it to die.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 دسامبر 2004

بررسی سیستم های قدرت به شدت چرند می باشد. “معارف برق” بیشتر بهش میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

شیش ماه قبلش می گفت بهت ثابت می کنم که همیشه دوستت می مونم. شیش ماه بعدش حتی جواب سلامم رو نداد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

Oh my friend
We’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 دسامبر 2004

می گه: “اصلا مگه مهمه؟ بودنش مهم بود ولی نبودنش نه!”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:29 نوشت.

باز ما یه چیزی راجب خانوما گفتیم، فوری یه بلایی سرمون اومد. نامردیه والا.
یارو تو یه وجب کوچه با چه سرعتی می خواسته سبقت از راست بگیره، بعدم لیز خورد و زد به در ما. گواهینامه هم نداشت. ماشینش هم پلاک نداشت. بعد رفیقش که بغلش بود پیاده شد و گفت من راننده بودم، همینه که هست. این ماشینم چیزیش نشده فقط پولیش می خواد! بعد یه افسر ابله اومد و کشف کرد که ما مقصر بودیم! بعد از اینکه کلی بهش پیله کردم که آخه یه ماده آیین نامه بگو که من مقصر باشم، یه ساعت فکر کرد و گفت تغییر مسیر ناگهانی داشتی!
به خدا خیلی با این ملت وقیح حال می کنم. بعد به من می گن تو آدم عصبی نامتعادلی هستی.
هرچی هم به خودم می گم که من نباید با هرکی که دیروز گوسفنداشو فروخته و امروز شهرنشین شده، دهن به دهن بشم، بازم به خرجم نمی ره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:14 نوشت.

استاد فرمودن: “آدمای ایده آل گرا، همیشه ناموفق می مونن.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.

خب آخه یه کاری می کنین که آدم مجبور می شه یه چیزی بگه دیگه.
تو این بارون، تو مدرس شمال به جنوب همه ماشینا داشتن با احتیاط می رفتن به جز خانوما که خیال کرده بودن خیلی اتفاقی بوده که یه خط اتوبان کاملا براشون خالی مونده که حسابی گاز بدن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 دسامبر 2004

دوتا آنتن بوقی بستیم سر موجبر ها و از دوتا دستگاه دوطرف آزمایشگاه داریم برای همدیگه سیگنال می فرستیم. بعد مدام می گه: “حواستون باشه جلوی آنتن ها نباشین، تشعشع داره خطرناکه”. انگار ما خودمون تاحالا تشعشع ندیدیم. خیال کرده بود از موج می ترسیم. عوضش تا حواسش پرت می شد ما مشغول آزمایش می شدیم و خواص بازتاب و عبور قسمتهای مختلف بدنمون رو بررسی می کردیم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 دسامبر 2004

I wish I had an angel
For one moment of love
I wish I had your angel tonight

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

تکلیف آدمو معلوم نمی کنن. اول ترم گفت 19 آذر تعطیله، به جاش شنبه بعدش بیاین. هفته پیش گفت حالا که پنج شنبه دیگه تعطیل نیست، همون پنجشنبه بیاین و شنبه رو لغو می کنیم. بعد پاشده رفته نشسته تو دولت، تصویب کرده که پنج شنبه تعطیل باشه! حالا ما موندیم حیرون که بالاخره کلاس کی تشکیل می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

“انسان چیزی است که از آن فرار می باید کرد.”
چنین گفت آیدین

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

بعد از این همه سال که از ترجیح سیرت به صورت حرف زدم، الآن می بینم که انگار هنوز در بند صورتم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 دسامبر 2004

دلم برای خاتمی هم می سوزه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

دلتنگستان
“… پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خيانت می کند و دروغ می گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگی شود و اين بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهای سرد بهشت بيدار می شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 دسامبر 2004

از روزی که یه دونه از این پنج تومنی جدیدا (که اندازه یه قرونی قدیمیا شده) گرفتم، یه چیزایی یادم میاد که نگو.
اوایل مهر اون سالی که اول دبستان بودم. خوندن رو قبل از مدرسه بلد بودم. پنج تومن پول داشتم (اون وقتا ثروتی بود برای خودش). جلوی بوفه مدرسه که فروشنده اش همون بابای مدرسه بود (جالبه که قیافه اش هنوز یادمه) روی پنجه پاهام وایستاده بودم و داشتم لیست اقلام موجود و قیمت هاشون رو از روی دیوار می خوندم. می خواستم ببینم با این پنج تومن چی می تونم بخورم. اون وقتا هنوز مثل الآن نشده بودم که دخل و خرج برام مهم باشه، می خواستم همه پولم رو خرج کنم. ولی مشکلم این بود که قیمتها رو به ریال نوشته بود و من هیچ نظری نداشتم که ریال رو چه جوری باید به تومن تبدیل کرد. جالبه که حتی روی پنج تومنی رو نگاه نکرده بودم که ببینم نوشته پنجاه ریال. خلاصه یه چند دقیقه ای زل زدم به قیمت ها و نفهمیدم چی می تونم بخورم. آخرش سرمو انداختم پایین و راهمو کشیدم و رفتم و هیچی هم نخوردم. (آخی، بمیرم برای مظلومیت این بچه. یادم باشه وقتی خواستم فیلم اشک آور بسازم، این صحنه رو حتما توش بیارم). حالا که اینا رو گفتم یاد مزه ساندویچ های بوفه افتادم. با نون ساندویچی هایی که از وقتی نون فرانسوی اومده، دیگه پیدا نمی شن. با سوسیس هایی که انگار قسمت اعظمش آرد بود. همین. نه سس، نه خیارشور، نه گوجه.
عجب بچگی ای داشتیم ما. بچه های این دوره زمونه خیلی از لذت های مارو هیچ وقت درک نمی کنن.
خیلی از موضوع دور شدم.
انگار همین دیروز بود که تازه سکه ده تومنی اومده بود. چهارم دبستان بودیم. یادمه به خاطر همین ده تومنیا، با حمید دعوام شد و کار به کتک کاری کشید. چون نمی دونم چرا خیال می کردم وقتی سکه ده تومنی داشته باشیم، معنیش اینه که ارزش پول مملکت بالا رفته، ولی حمید می گفت ارزش پول پایین اومده. (نه توروخدا. الآن کدوم بچه چهارم دبستانی رو می شناسین که اصلا از اقتصاد سر در بیاره یا این چیزا براش مهم باشه؟!)
اول راهنمایی بودیم. ژولی یه دونه بیست و پنج تومنی اورده بود و تو راهروی طبقه دوم، جلوی دپارتمان معارف (این دپارتمان ها هم اختراع آقای ابوترابی بود. یادش بخیر) معرکه گرفته بود. سکه رو به هیچ کس نمی داد. فقط باید کف دستش نگاه می کردیم و ذوق می کردیم. ژولی همیشه می خندید. ولی وقتایی که واقعا خوشحال بود، قیافه اش دیدنی بود. اون روز هم از همون قیافه ها داشت. هنوز یادمه. (یه بار دیگه هم یادمه که برای افتتاح کانال سه، همینقدر ذوق زده شده بود. فکرشو بکنین. کانال سه! الآن چقدر خنده دار به نظر میاد که یه تلویزیونی فقط دوتا کانال داشته باشه. این دوتا کانال هم تنها برنامه بدرد بخورشون، دیدنیها باشه. یعنی یک ساعت در هفته. تازه تبلیغ پفک و ماکارونی هم توی تلویزیون نباشه. عوضش سه تا شخصیت کارتونی باشن که وسط برنامه ها، ده ثانیه پیداشون بشه و دلقک بازی دربیارن).
سوم راهنمایی بودیم. صد ببو سکه های بیست و پنج تومنی رو جمع می کرد و می فروخت به داداشش. دونه ای سی تومن!
خیلی وقت بود که سکه جدیدی نیومده بود که بتونیم چندسال بعدش یاد خاطره اومدنش بیفتیم و منگ بشیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.

می گه ببرم تا خونه اتون برسونمت. می گم نه راه خودتو برو، من سر راه پیاده می شم. می گه آخه گناه داری، مثل یه گنجیشک یخ می زنی. آنگاه اضافه کرد: “البته گنجیشک که نه، مثل کلاغ!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.

خیلی پیرتر از اونم که حوصله این لج بازی های بچه گونه رو داشته باشم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 دسامبر 2004

I’ve paid my dues
time after time
I’ve done my sentence
but committed no crime
And bad mistakes,
I’ve made a few
I’ve had my share of sand
Kicked in my face
but I’ve come through
And I need to go on and on and on and on…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

بالاخره استاد محترم تربیت بدنی، بعد از اینکه یه ماه مجبورم کرده بود روی آب سر بخورم و سرمو بکنم زیر آب که ترسم بریزه، رضایت داد که من شنا بلدم و گفت از هفته دیگه لازم نیست قاطی بقیه باشی، برو برای خودت شنا کن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 دسامبر 2004

منتظر نتیجه دور جدید مذاکرات نشستم. مساله ای که هست اینه که نتیجه هرچی باشه، برای من خوشحال کننده نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

من اگه دختر بودم، حتما ACM امسال رو تحریم می کردم. نوشته: “به بهترین تیم که حداقل دونفر آنان دختر باشند جایزه ویژه اهدا خواهد شد.”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

اگه قرار باشه یه بار دیگه زندگی کنم، هرکاری که تا حالا کردم بازم تکرار می کنم، به جز یکی. دیگه غلط می کنم رسم فنی بردارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.

هیچی نمی تونست اینقدر بهم انرژی بده. یه پسری که توی ایستگاه میدون حر سوار شده بود، توی توپخونه سر صحبت رو باز کرد و معلوم شد از بچه های مدرسه خودمون بوده. شیش دوره از ما کوچیک تر. یه ساعتی خاطره های من و زندگی روزمره اون پسره، روی هم منطبق شده بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

اون جمله آخر، بدجوری تو مغز آدم تکرار می شه: “نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصت دوباره ای بر روی زمین نداشتند.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

قانون شماره دو آیدین:
با مترو همیشه هرجوری که برنامه ریزی کنی، بازم دیر می رسی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 دسامبر 2004

“I don’t know what good it is to know so much and be smart as whips and all if it doesn’t make you happy.”
J.D. Salinger – Franny and Zooey

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:31 نوشت.

تو این خرتوخری و فشردگی برنامه ها، بالاخره کم میاری و تصمیم می گیری نیم ساعت دراز بکشی. بعد یهو موبایل شروع می کنه به وق وق و می بینی یه sms اومده. کلی جون می کنی تا بلند شی و ببینی چی بوده. بعد معلوم می شه که مخابرات برای همه پیغام فرستاده و از طرف روابط عمومی مجلس، دهم آذر رو تبریک گفته.
لعنت به همه اتون. وقتی شرکت مخابرات مملکت که مثلا باید نگران ترافیک شبکه باشه، متولی spam فرستادن باشه و به عنوان منبع درآمد بهش نگاه کنه، دیگه از بقیه چه انتظاری هست؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.

آدمای ابله! سی ساله که سیستم های کلید همگانی رسما ارائه شدن، ولی به اون صورتی که باید ازشون استفاده فراگیر نمی شه. چون اگه یه روزی برسه که یه مساله کلاس NP-complete حل بشه، کلید همگانی دیگه امنیت نداره. یعنی سی سال خودشون رو محروم کردن و از این به بعدم محروم می کنن، چون می ترسن یه روزی نا امن بشه. که اون یه روز هم ظاهرا به این زودیا نیست.
آخه من نمی دونم از کی تاحالا انسان آینده نگر شده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:25 نوشت.

زندگی آدما شبیه یه سیستم قدرته. یعنی با این که یه سری قوانین کلی هست که توصیفشون می کنه، بازم هرکدوم برای خودش کاملا منحصر بفرده. حالا اینکه چرا شب امتحان رمزنگاری، یاد سیستم قدرت افتادم برای خودم هم مشخص نیست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

They say it’s mostly vanity
That writes the plays we act
They tell me that’s what everybody knows
There’s no such thing as sanity
And that’s the sanest fact
That’s the way the story goes.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:16 نوشت.

اونقدر آرزوهای دور و درازم به مرور زمان صیقل خوردن که دیگه ایده آلیست نباشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:07 نوشت.

من که سر از کارش در نمیارم. بالاخره یکی پیدا شد که از من دمدمی مزاج تر باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.

هزار دفعه به خودم می گم دیگه سوار ماشین راننده هایی که تیک عصبی عجیب غریب دارن و تنشون بوی مولتی ویتامین می ده، نمی شم. بازم بعد از سوار شدن می فهمم که یارو این خواص رو داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 نوامبر 2004

من واقعا از این حماقتی که Norton Antivirus رو وادار می کنه که به Visual studio به چشم یه برنامه خرابکار نگاه کنه، لذت می برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 نوامبر 2004

اگه قرار بود الآن تصمیم نهایی خودمو بگیرم، حتما جوابم مثبت بود. ولی نمی دونم خوش بختانه یا بدبختانه، فعلا قرار نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

یه مشت آدم نفرین شده که دور هم جمع شده بودن. نفرین اثر کرده، هرکدوم یه گوشه افتاده و داره تحمل می کنه. هر کدوم هم باید خودش راه بیرون اومدن و خنثی کردن نفرین رو پیدا کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

چقدر اینا سخت می گیرن. من به عنوان مجمع الامراض، یه روزه دارم تو این سایت نیروی انتظامی می گردم ببینم می تونم معافیت پزشکی بگیرم یا نه، ولی هرکار می کنم فوقش معاف از رزم می شم.
ضمنا بشتابید! ضریب هوشی زیر 60 معاف دائم می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 نوامبر 2004

برو بابا شماها نمی فهمین Old song یعنی چی. هر آهنگی که یه ذره غمناک بود که بهش نمی گن Old dong.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

صد دفعه پشت دستمو داغ می کنم که با کسی که اصولش با من فرق داره، بحث نکنم. بازم یادم می ره. باید یه ساعت اعصابمو خورد کنم و وقت خودم و یکی دیگه رو بگیرم، که اون می گه “من وقتی می بینم یکی روسریش رفته عقب، تحریک می شم. پس باید خانوما کاملا خودشون رو بپوشونن.” هرچی هم بهش می گم که اگه تو تحریک می شی، مشکل خودته. برو خودتو درست کن. برو یه ذره خودتو کنترل کن. بازم حرف خودشو می زنه.
دارم فکر می کنم که رضاخان عجب کار بزرگی کرده (بزرگ بار مثبت یا منفی نداره) سر قضیه کشف حجاب. چه جوری یه تنه با این فرهنگ جنگیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

من نمی دونم چه اصراریه که بعضیا می خوان حتما ثابت کنن که یه تخته اشون کمه. این استاد گرانقدر یهو به این نتیجه رسیدن که عدد پی، 3.14 نیست و 3.15 است. ضمنا گفتن که این عدد برای دایره به دست اومده و اگه پی رو برای بیضی حساب کنیم، از 3.20 هم بیشتر می شه! شرق هم یه مقدار مسخره اش کرده، ولی فکر نمی کنم طرف به این راحتیا از رو بره.
یاد اون باری افتادم که چندسال پیش تو اخبار صداوسیما گفت یک دانشمند ایرانی کشف کرده که عدد اول وجود نداره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.

تو دوازده ساعت، پنج ساعت تو استخر بودم و هفت ساعت زیر بارون. احتمالا اگه همینجوری پیش بره می تونم نظریه تکامل رو نقض کنم. چون تا چند وقت دیگه تبدیل می شم به پری دریایی! بعدم به نظرم امروز توی آب استخر به جای کلر وایتکس ریخته بودن چون چشمام دارن می ترکن. منم که همین روزا می خوام جبهه اتحاد خودآزار های جهان رو تاسیس کنم، اولش دیدم آبش یه جوریه که چشم آدم رو می سوزونه، ولی از رو نرفتم و اونقدر تو آب موندم که دیگه آب چشمام راه افتاد. الآنم یه پنج ساعتی هست که همینجوری داره از چشمام اشک میاد.
شما شاهد باشین که من می خوام ورزش کنم، ولی این ورزش خودش اذیت می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 26 نوامبر 2004

درراستای اینکه اصولا خیلی خودآزارم، تو این هوا سرمو انداختم پایین و رفتم استخر روباز! این یکی دیگه ناجی غریقش با کفش و شلوار و کاپشن و کلاه بافتنی بود و دم در نشسته بود و فقط می پرسید که شنا بلدی یا نه! بعدم نمی دونم چه مرضی گرفتم که وقتی از آب بیرون میام، دیافراگم محترم یه چند دقیقه ای از کار می افته! آخر شب هم که به خاطر مراسم تصادف کنون و جنازه کشون، یه ساعت تو ترافیک گیر کردم. مردم دوتا خط بزرگراه رو بسته بودن و ماشینا رو پارک کرده بودن و رفته بودن جنازه ببینن. خیلی ملت باحالی هستیم که اینقدر عشق جنازه داریم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:08 نوشت.

دخترعموجان فرمودن: “پارانویا، از ارکان مردانگیه.”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:47 نوشت.

یه سری هم هستن مثلا که می گن من می خوام زندگیمو وقف پیدا کردن مجهولات معنوی بکنم و کلا از هوی و هوس دوری می کنم.
این جور آدما و ادعاشون هم می رن روی اعصابم. به نظر من این وقف کردن هم یه جور پیروی از هوی و هوس حساب می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:45 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 نوامبر 2004

یه سری آدما هستن که وقتی می بینم که خیلی احساس فهمیدگی می کنن، ناخودآگاه یه مشت الفاظ رکیک تو ذهنم میاد. گاهی وقتا هم هوس می کنم یه سری حرکات پانتومیمیک براشون اجرا کنم که همون معنی رو می ده. وقتی هم که می بینم یارو یه مشت طرفدار داره، دیگه دلم می خواد همشون رو ببندم به جاوید و بندازم تو دریا.
حرف سخت و نامفهوم زدن، شده معیار زیاد فهمیدن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.

امشب از اون شباییه که می خوام تا صبح بنویسم. البته صبح برای ما خوابالو ها یه معنی دیگه ای داره. اگه بگیم تا صبح، یعنی حداکثر تا ساعت دوازده که خوابمون می بره. اگرم بگیم صبح شده، یعنی ساعت حدود دوازده ظهره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

نقل است که خداخان شراب با خدم و حشم رفته بودن مهمونی. خدم و حشم شروع کردن به خفه کردن خودشون با مشروب. ولی هرچی اصرار می کردن، خدا می گفت من دوساله به این زهرماری لب نزدم. تا آخر شب هم یه اونقدر جنگولک بازی دراوردن که غریبه ها فکر می کردن اونی که از همه بیشتر خورده، خود خداشه. آخر شب هم فرمودن مستی باید تو مغزت باشه. بعدم کلاغه به خونه اش نرسید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:09 نوشت.

مقدار زیادی خوشم اومد از جاهد. یه اصطلاحی که یادم نیست، گفت. بعد گفت اگه گفتین این تکیه کلام کی بوده. بعد خودش گفت مال جلال آل احمد بوده. بعد یکی مزه پروند که آل احمد همیشه ترافیکه. جاهد پرسید چند نفر اصلا جلال رو می شناسن و کتاباشو خوندن. بعدم گفت برین از اینجور چیزا بخونین. اینا (اشاره کرد به تخته) که به درد نمی خوره. آنگاه اضافه کرد که من بدجوری عصبانی می شم وقتی می بینم شماها اینقدر بیسوادین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.

تو این میخونه ها خسته دردم
به دنبال دل خودم می گردم

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

یه روزی یه کتاب می نویسم: “چنین گذشت بر من”. ولی قبل از انتشارش همه اونایی که چنان گذراندند بر من، یا باید مرحوم شده باشن، یا کتبا با انتشارش موافقت کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

برین توی گوگل نگاه کنین، اون بمبی که قرار بود با کلیک کردن روی اون لینکا بترکه، ترکیده.
یکی از دوستان هم توضیح خواسته بودن که قضیه چیه. قضیه اینه که رتبه هر سایت توی جستجوی گوگل برحسب تعداد لینک هایی که به اون سایت خاص، از جاهای مختلف داده شده و تعداد مراجعه کننده به اون سایت از طریق اون لینک ها، بستگی داره. به این ترتیب یه سری آدم می تونن دست به یکی کنن و با دادن لینک دسته جمعی به یک صفحه خاص و کلیک کردن مداوم روی لینک، رتبه صفحه ای که می خوان رو حسابی بالا بکشن. ضمنا گوگل وقتی ببینه که مردم برای یه عبارت خاص جستجو می کنن و یه درصد زیادیشون به یکی از نتایج بیشتر از بقیه علاقه نشون می دن، اون نتیجه خاص رو توی رتبه بندی بالاتر می کشه. اصطلاحی هم که درباره این عمل به کار می برن، “بمباران گوگل” می باشد.
حالا برین روی لینکا کلیک کنین که دیگه انگشتام کف کرد از بس حرف زدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:42 نوشت.

همیشه یکی از دغدغه های ذهنی من این بوده که چرا توله خر یا کره سگ نداریم؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:21 نوشت.

بیدار شدن صبح زود زمستون، برای من الیم ترین عذاب ممکنه. طبیعی هم هست. بالاخره اگه خرسم، باید همه خصوصیاتشون رو داشته باشم دیگه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 نوامبر 2004

یه کار کوچولویی بکنین. روی هرکدوم از این لینکا، کلیک کنین. بعدم اگه خودتون وبلاگ یا سایتی دارین، این لینکا رو بذارین و دیگران رو تشویق کنین که روی اینا کلیک کنن و بازم به همین صفحه لینک بدن. قراره که رتبه این صفحه، توی جستجوی گوگل بالا بره. البته وقتی هم که بالا رفت، برین توی گوگل سرچ کنین و دوباره روی همین لینک کلیک کنین. باریکلا.
Arabian Gulf
خلیج عربی
الخلیج العربی

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

وقتی مثلا یه فیلم معمولی(1) می بینم و برای یکی یه مشکلی پیش میاد، سعی می کنم خودمو جای طرف بذارم و پیش خودم فکر کنم که چه جوری و به چی فکر می کنه و ممکنه به چی فکر کنه و ممکنه چه تصمیمی بگیره. مساله جالب وقتی پیش میاد که دارم فیلم AI می بینم و وقتی می خوام خودمو بذارم جای دیوید، به این فکر می کنم که برای این شرایطش چه الگوریتمی نوشتن و چندتا شرط رو داره بررسی می کنه و مثلا از کدوم الگوریتم sort کردن داره استفاده می کنه که مسایل رو درجه بندی کنه و بالاخره دقیقا چه تصمیمی می گیره.
(1)- منظور گوینده از معمولی، چندان مفهوم نیست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.

منو ببخش اگه انتظارات تورو براورده نمی کنم. به هر حال فعلا از من انتظار دلبستگی نداشته باش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 نوامبر 2004

توصیه من به جوانان اینه که تا جایی که می تونن معتاد نشن!
شرق امروز دوتا خبر داره راجب خطرهای جانی اعتیاد. یکی اینکه یه پسری به تحریک مادرش، برادر معتادش رو کشته. دومی اینکه یه خانومی به خاطر اعتیاد همسرش خودکشی کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

یه برگه سوال گذاشته جلومون، که نگاه کردنش سرگیجه میاره. چهارده تا سوال بود که برای هرکدومش باید یک چهاردهم جزوه رو به جای جواب می نوشتیم. نمی دونم چرا خودش و ما رو خسته می کنه. یه دفعه بگه هرچی تاحالا گفتم و نگفتم بنویسین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 نوامبر 2004

Now I can’t sing a love song like the way it’s meant to be.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:05 نوشت.

می گن خدا در و تخته رو خوب باهم جور می کنه، حالا حکایت هفتاد میلیون آدم دودره بازه که افتادن به هم. تو استخر، یارو ناجی محترم نشسته اون بالا، می گه: “هرکی شنا بلد نیست نیاد تو جای عمیق. من تازه دوش گرفتم، حال ندارم برم تو آب.”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 نوامبر 2004

And if you’re looking for a shoulder to cry on
Don’t turn your head my way
Because I’d rather have my music anyday!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

همه اونایی که من فاحشه حسابشون می کنم، الزاما جسمشون فاحشه نیست. خیلی ها هستن که ذهنشون فاحشه است. حتی الزاما مونث هم نیستن، مذکر هم بینشون پیدا می شه.
گفتم که بدونین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 نوامبر 2004

تا هوا یه ذره سرد می شه، فورا می گن هوا دونفره شده. من نمی دونم از کی تاحالا، واحد شمارش بخاری نفر شده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

جاهد داشت M-circle درس می داد. من و امیدم که اگه ته کلاس نشسته باشیم، حرف نزنیم می میریم (کلا حرف نزنیم می میریم ولی ته کلاس یه چیز دیگه اس)، چون معادله اش عین سطوح هم پتانسیل بود، من یه کلمه گفتم اینا که تو چنگ هست، امیدم گفت آره عین اسمیت چارت. بعد یه یارو که بغل دست ما بود اینو شنید و برای اینکه خودی نشون بده دستشو گرفت بالا و خیلی با اعتماد به نفس گفت استاد این دایره ها همون اسمیت چارت نیست که مخابراتیا دارن؟! خلاصه اینکه کلی خندیدیم و یه سوژه عالی برای خنده پیدا کردیم. یه نیم ساعت بعد هم داشت پهنای باند سیستم درس می داد که یکی پرسید برای چی -3dB رو می گیریم، جاهد هم که خودش تنش می خاره گفت این تعریف مال مخابراتیاس، بذار از اون آقایی که اون ته نشسته و اهل مخابراته بپرسیم. بعد از رفیقمون پرسید که شما بگو ببینم تو -3dB توان چی می شه؟ طرف هم انگار که یه کشف مهم کرده باشه، گفت ماکزیمم می شه!!!
خلاصه اینکه ما واقعا لذت می بریم که در جوار این نوابغ می شینیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

خواب دیدم یکی از اقوام دور با خانومش مشکل داشت و می خواست بره بهش خیانت کنه! ولی مونده بود بر سر دوراهی و می گفت با چه رویی برم به زنم بگم!! بعد دیگه ساعت زنگ زد و بیدار شدم. حالا باید بهش زنگ بزنم ببینم بالاخره چی شد!
جای یونگ و فروید دوتایی خیلی خالیه که بیان راجب من نظر بدن. البته خودم با توجه به مطالعات وسیعم (سه دفعه کتاب یونگ رو شروع کردم ولی هر دفعه بیشتر از صد صفحه نخوندم!) یه کشفایی کردم که اون دوتا برن بوق بزنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:33 نوشت.

به درستی که nightwish امتحانی است برای بندگان. مایه آرامشی برای برگزیدگان و سردردی ابدی برای سایرین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 نوامبر 2004

یادمه یه جایی تو جاده یه تابلو دیدم که نوشته بود “مرکز تحقیقات بز”! یادم نیست دقیقا کجا بود ولی فکر کنم بین قزوین و زنجان بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 نوامبر 2004

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

راستی! موسیقی جدید هم همچنان اثر THE doors می باشد.
Unhappy girl

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

اینجای سرم درد می کنه.
توضیح: اینجای سر اینجا می باشد. دلیلش هم این است که پسر نمی دونم کی کی، که داره صنایع می خونه، درسش هشت ترمه تموم می شه و یه مقدار زدنش تو سر من.
اصلا هیچ کس به فکر این روحیه لطیف و حساس من نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

من خودم دیدم که وقتی تو یه مهمونی، یه نفر درست سر شام می رسه، بهش می گن مادرزنت خیلی دوستت داره. حالا اگه یکی مثل من باشه که هم ظهر و هم شب وسط خیابون یهو دوستان از آسمون نازل بشن و برسوننش به مقصد، کی دوستش داره؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 نوامبر 2004

Skin the sun
Fall asleep
Wish away
The soul is cheap
Lesson learned
Wish me luck
Soothe the burn
Wake me up.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

اون وقتا که ما جوون بودیم وقتی یکی می خواست سیگاری بپیچه، می رفت خودشو هفت سوراخ قایم می کرد که کسی نبینه. امروز یه پسره رو دیدم که داشت وسط خیابون راست راست راه می رفت و سیگاریشو می پیچید. خوبه والا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

Hey! Pashe! Leave my ears alone.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 نوامبر 2004

دختر بچه هه فوقش سه سالش بود. تو رستوران راه می رفت و بلند بلند می گفت: “آله، آله، دوستت داله، هل لوز، هل شب، فکل یاله”!!!
ما بچه بودیم چه شعرایی می خوندیم، اینا چی می خونن. شکاف بین نسل ها یه همچین چیزیه دیگه. البته من یکی که شخصا با یه آدمی که دوسال از خودم کوچیک تره هم به زور ارتباط برقرار می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.

چگونه آق کوچول در دو حرکت کشته شد
آق کوچول صبح که از خواب بیدار شد می دونست که در دو حرکت کشته می شه.
آق کوچول یه بابای معمولی مدرسه بود، هیچ دلیلی هم نداشت که در دوحرکت کشته بشه.
آق کوچول در دوحرکت کشته شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

پول. اونقدر که بتونم هر غلطی دلم خواست بکنم. اونقدر که بتونم کثیف ترین زندگی روی زمین رو برای خودم راه بندازم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 نوامبر 2004

ماشالا همه دیگه حکیم شدن.
یکی از دوستان اعتقاد دارن که: “همه چیز برعکسه”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:32 نوشت.

عید فطر پارسال بود؟ عید فطر پارسال بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 12 نوامبر 2004

I ain’t saying you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.

حکیمی از دوستان فرمودن: “پسرجان زمین گرد می باشد. صاف نیست.”
اضافه کردیم: “آری، ولی باید از آن دور بود تا گردی اش را دید.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:57 نوشت.

باید استارت زد. ممکنه اولش موتور سرد باشه، ولی کار می کنه. باید استارت زد. از یه جا ساکن موندن خیلی بهتره. خداحافظ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.

به آفتاب لگدی دوباره خواهم زد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.

I ain’t gonna be just a face in the crowd
You’re gonna hear my voice when I shout it out loud.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 نوامبر 2004

می گه بدو برو حموم، دیر شده. می گم حال ندارم، باید برم اونجا یه ربع سرپا باشم. می گه چی بگم والا، فقط خدا به داد زنت برسه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:30 نوشت.

یکی از دوستان (که به روح بنده هم اعتقاد راسخ و عملی دارن) از خدا خواستار شدن که تیریپ های بنده، تا سه دوره بنده رو فر بدن. حالا دارم فکر می کنم ببینم دعای خیر کرده یا نفرین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:28 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 نوامبر 2004

Spend your days full of emptiness
Spend your years full of loneliness
Wasting love in a desperate caress.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 8 نوامبر 2004

کشف کردم که پژو 206 و موتورسیکلت هردو یه جور اثر روانی روی راننده دارن. چگونگی این اثرگذاری رو هنوز نمی دونم، ولی نتیجه اش اینه که راننده در هردو حالت نسبت به حفظ جون خودش بی تفاوت می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:39 نوشت.

انجمن دفاع ازحقوق پشه ها رفته ازم شکایت کرده. آخه دیروز به یکی که داشته خودشو می خارونده گفتم بره حموم و نقش پشه ها در خارش بدن اون بنده خدا رو نادیده گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.

وقتی چشمامو می بندم احساس می کنم تو آب غوطه ور شدم و دارم با حرکت آب تکون می خورم. گاهی وقتا سرم یه طرف می ره و پاهام یه طرف. یه دفعه کش میام، یه دفعه هم فشرده می شم. لابد منم عفونت گوش داخلی گرفتم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.

یه فیلمی دیدم از مراحل بیرون کشیدن زیردریایی کورسک از زیر آب. خیلی عالی بود. شاهکارش این بود که حتی از یه دونه موتور هم استفاده نشده بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.

خب این خاصیت منه که هیچ کس رو به زور دوست خودم نگه نمی دارم و هیچ کس رو به زور از خودم نمی رونم. حالا بعضیا ممکنه فکر کنن که ارزشی برای بود و نبود آدما قائل نیستم. بعضیا هم پیدا می شن که از این خاصیت سواستفاده می کنن. در مورد این دو دسته هم کاری از دستم بر نمیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:00 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 نوامبر 2004

“God damn it,” he said, “there are nice things in the world–and I mean nice things. We’re all such morons to get so sidetracked. Always, always, always referring every goddam thing that happens right back to our lousy little egos.”
J.D. Salinger – Franny and Zooey

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:43 نوشت.

اینک من
مردی گرسنه
در وسط ماه رمضان

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 نوامبر 2004

خداوندا! خودت منو از شر این مخلوق دوپای ناطقت محفوظ بدار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

می گه دیروز تو سربالایی قلبم گرفته بود و حسابی درد می کرد. ولی قرصمو نخوردم که روزه ام باطل نشه. طرز تفکری که روزه رو فقط تو گشنگی کشیدن می بینه، به قول دوپونت از اونم بالاتر، تفکری که رابطه با خدا رو فقط در قالب فرمول و آیین نامه می بینه، بدجوری حرصم می ده. بدبختی اینه که این طرز فکر باعث می شه که طرف هیچ جور حرف منطقی دیگه ای رو هم قبول نکنه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:01 نوشت.

خب مثل اینکه باید انتخاب دوباره جرج دبلیو سی رو به همه طرفداران جهالت و حماقت و خشونت در سرتاسر جهان تبریک گفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:58 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 نوامبر 2004

هفده تیر سال هشتاد و یک، ضمن اردوی آذربایجان تو ارومیه بودیم که یکی از دندونام خالی شد. امروز که دوازده آبان هشتاد و سه باشه، بالاخره بعد از یه سال که همینجوری روش باز بود و یک سال و چند ماه که روش پانسمان بود، پرش کردم! ولی جناب دکتر فرمودن برو دعا کن که مجبور نشی عصب کشی کنی. حالا منم دست ها رو به سمت آسمون برافراشتم و دارم دعا می کنم. باشد که مقبول افتد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

واقعا اگه همچین حرفی زده باشی، خیلی بی چشم و رویی. شایدم یادت رفته که همه اینا رو خودت خواستی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

بی زحمت اگه سیگنال مثبتی هست، تقویتش کن. الآن یا نیست، یا دامنه اش از حساسیت من کمتره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.

Now the world is gone
I’m just one…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 نوامبر 2004

تو آزمایشگاه مایکروویو نشسته بودم و داشتم با اون VSWRمتر های احمقانه اش، کار می کردم و عقربه اش تکون می خورد و هرکاریش می کردم ثابت نمی موند که بخونمش. بعد یهو دیدم دامنه نوسانش حسابی زیاد شد. داشتم مات و مبهوت دنبال دلیلش می گشتم که دیدم امید نشسته و دستشو زده زیر چونه اش و داره برای خودش با پیچ اون تضعیف کننده ای که وسط مسیر هست بازی می کنه و کلی هم ذوق کرده. یه بارم اگه مچشو نگرفته بودم نزدیک بود بزنه فرکانس لامپ رو عوض کنه!
واقعا که! مردم هم گروهی دارن، مام هم گروهی داریم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:12 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 31 اکتبر 2004

هیچ وقت نفهمیدم برای چی دختر عمه مامانم یه تابلو زده تو توالتش و روش نوشته: “آدم شدن چه آسان، انسان شدن چه مشکل”!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.

ما آخرش نفهمیدیم این بررسی سیستم های قدرت اصلا درباره چی هست. سیلابس رسمی هم انگار نداره. ترم پیش که بطحایی همش راجب پلاسما و حالت گذرا حرف می زد. این ترمم که این یارو داره الکترومغناطیس پیشرفته درس می ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

یادمه برادر بامشاد پهن فر زده بود به ماشین پارک شده و بعد می گفت این پیچید جلوی من!
البته من دوست نداشتم اولین باری که تو یه تصادفی مقصر بودم اینقدر احمقانه باشه، ولی خب همیشه اوضاع اون جوری که ما دوست داریم پیش نمی ره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 اکتبر 2004

Let’s spend the night together
I know you want it too
The magic of the moment
Is what I’ve got for you
The heartbeat of this night
Is made to lose control
And there is something in your eyes
That’s longing for some more
Let us find together
The beat we’re looking for

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

یعنی داری از دست من فرار می کنی؟ یا همه اینا اتفاقیه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

The trash fire is warm
But nowhere safe from the storm
And I can’t bare to see
What I’ve let me be
So wicked and worn…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 اکتبر 2004

برین یه کم برای خودتون و هرکی دیگه که می شناسین گریه کنین. آیه نازل نشده که حتما هرکی اینجا رو می خونه باید بخنده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:07 نوشت.

If you don’t catch me now
I can’t stop falling down
Just one more night and the devil’s got my soul…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:06 نوشت.

اون زنه که کلی آرایش کرده بود و کنار پیاده رو چمباتمه زده بود و از زور خماری نمی تونست چشمای پف کرده اش رو باز کنه.
اون بچه شیرخواری که تو بغل همون زنه بود…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:02 نوشت.

دارم فکر می کنم که کار درستی کردم یا نه. جالبه که هنوز یه همچین چیزی برام مهمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 اکتبر 2004

یه سیستم جدید علاوه بر سیستم گردش خون و دفاعی و عصبی و اینجور چیزا، تو بدن انسان کشف کردم. ولی هنوز نه زیرسیستم هاش معلوم شدن، نه وظایفش و نه طرز کارش. حالا وقتی معلوم شد، می گم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

فکر کنم اون بنده خدایی که سر کلاس ملک بغل دستم بود، دیگه امروز سر کلاس کنترل تا مرز خودکشی از خودش ناامید شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

داشتم دنبال یه کتاب قدیمی می گشتم. در هر کمدی رو که باز می کردم و هر طبقه ای رو که نگاه می کردم تا خرخره پر از کتاب بود. بعد به این نتیجه رسیدم که اگه هر خر دیگه ای جای من بود و این همه کتاب خونده بود، تاحالا واسه خودش یه چیزی شده بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 اکتبر 2004

فکر کنم خاله سوسکه آخرش آقا موشه رو حسابی بدبخت بیچاره کرد. آخه از همون اول نگاهش به زندگی مشترک، مبتنی بر کتک کاری بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

امروز سرکلاس ملک یه بنده خدایی نشسته بود بغل دست من. اول کلاس گفت من از وقتی اومدم سر این کلاس و بعضیا رو دیدم که چقدر تعطیلن، به خودم امیدوار شدم. بیچاره خودش از اون تعطیلای اساسی بود. مدام داشت سوالای پرت و پلا از من می پرسید و وقتی من جوابشو می دادم، خیال می کرد من تاحالا شیش دفعه مدار رو دوره کردم. بیچاره فکر کنم دیگه از خودش ناامید شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 اکتبر 2004

Don’t wait for the postman
If you’re looking for a letter from me
There won’t be anymore, there won’t be anymore
And don’t sit by your telephone
If you’re waiting on a call from me
There won’t be anymore, there won’t be anymore.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:07 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 اکتبر 2004

امروز دقیقا مصادفه با 2.75امین سالگرد وبلاگ نویسی (الکی فسفر نسوزونین، یعنی دوسال و نه ماه). مساله ای که هست اینه که هنوز نمی دونم برای چی وبلاگ می نویسم. حالا دلیلش هرچی می خواد باشه، به این نتیجه رسیدم که دیگه متن به تنهایی جوابگو نیست. از امروز فتوبلاگ من هم افتتاح می شه. هنوز خیلی کار داره تا مرتب بشه، ولی خودم فعلا ازش راضی ام. سیاست اینه که بیشتر از یه عکس در روز نباشه. به هرحال سر زدنش ضرر نداره (اگه تلف کردن وقت رو حساب نکنیم). فقط چون اونجا هنوز کامنت دونی نداره، بی زحمت فعلا اگه نظری دارین پایین همین پست بگین تا یه فکری هم به حال کامنتای اونجا بکنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:27 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 اکتبر 2004

چی به سرمون اومده؟ چی داره میاد؟ روزگار عجیبیه. باید نشست یه گوشه و طنز تلخش رو تماشا کرد. ولی وقتی خودتم بازیگرش باشی، دیگه همچین چیزی ممکن نیست.

Strange days have found us
Strange days have tracked us down
They’re going to destroy our casual joys
We shall go on playing or find a new town…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 اکتبر 2004

اون زن آلمانیه که تو سیدخندان کتاب فروشی باز کرده
اون پسره که وسط اتوبان افتاده بود و خونش رو آسفالت سرازیر بود
اون پسره که یکی رو دوست داره ولی هیچوقت بهش نمی گه که از دستش نده
آدما…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

از پریشب تاحالا اقلا ده تا مطلب نوشتم ولی هیچ کدوم رو پست نکردم چون تا می خوام اون دگمه نارنجیه رو فشار بدم، مثل خوره می افته به ذهنم که دلیل من برای منتشر کردن این حزفا چیه؟ حالا مطلبش الزاما خصوصی هم نیست.
وبلاگ چیست
ای یگانه ترین یار؟!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:44 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 اکتبر 2004

خیلی شب خوبی بود. یاد اون زمانی افتادم که میرطاهری و نکویی رئیس بودن و ما تو دانشکده هر غلطی که دلمون می خواست می کردیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

They say it’s mostly vanity
That writes the plays we act
They tell me that’s what everybody knows
There’s no such thing as sanity
And that’s the sanest fact
That’s the way the story goes…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

شماها آدما خیلی باحالین به خدا. تکلیفی رو که من خودم هنوز ننوشتم، یه نفر هست که بهش برخورده که چرا بهش ندادم از روش کُپ بزنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 اکتبر 2004

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:24 نوشت.

یه ده دقیقه پیش داشتم تو کوچه سعی می کردم در ساختمون رو باز کنم، نمی دونم چرا هرکاری می کردم کلید تو سوراخ نمی رفت (جارو به دمبش می بست!!) منم تو اینجور شرایط عصبی می شم و کار خراب تر می شه، خلاصه داشتم فکر می کردم که اگه تو این وضعیت اون آقا پلیسه که شبا که ما می خوابیم بیداره (صنعت تلمیحش منو کشته!) سر برسه، یه خط مستقیم روی زمین می کشه و به من می گه روی این خط راه برو. بعد منم الکی تلوتلو می خوردم که بازداشتم کنه. بعد دیگه ماجرا حسابی اکشن و جالب می شد. عین فیلما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:21 نوشت.

Strange days have found us
And through their strange hours
We linger alone
Bodies confused
Memories misused
As we run from the day
To a strange night of stone.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:20 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 اکتبر 2004

آره خب. اصلا من چشم ناپاک ترین آدم روی زمینم. این پیام از دید تئوری اطلاعات شانون شامل هیچ اطلاعاتی نیست. عوضش اینکه یه نفر بعد از این همه سال دوستی، تازه متوجه این مساله شده باشه، دارای اطلاعات بسیار زیادیه از مرتبه گیگا بایت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.

یادمه اون قدیما که جوون بودم بابام داشت نصیحتم می کرد، مضمونش این بود که با هیچکس تیریپ نذار مگر اینکه بخوای باهاش ازدواج کنی. آخه این که نشد. حالا گیرم که من بخوام باهاش ازدواج کنم، طرف مقابل هم باید بخواد با من ازدواج کنه یا نه؟
بماند که ما که آیدین کبیر باشیم، از همون ایام صغارت تا الآن هیچوقت فلسفه این نصیحت رو درک نکردیم.
پ.ن. اینکه آیا بهش عمل هم می کنیم یا نه دیگه به خودمون مربوطه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

این موسیقی جدید آخر موسیقی جات داغونه:
The severed garden
THE doors
آخر فیلم doors اینو پخش می کنه و دوربین روی قبرای پرلاشز می چرخه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

زور که نیست! عارف می گه سیستم ورنام تنها سیستم با امنیت کامله، ولی من از سیستم سزار امنیت کامل دراوردم. فردا پس فردا یا از خارجه برام دعوتنامه میاد، یا می برنم تیمارستان.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

وقتی قیافه آدمای فهمیده رو به خودت می گیری بدجوری حرص می دی آدمو. هنوز خیلی مونده تا بفهمی.
به هر حال یادت باشه فهمیدگی یه جور بیماری ذهنیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.

می گه هرکاری می کنم آب ریزش دماغم بند نمیاد. می گم عین پطرس فداکار، انگشتتو بکن تو دماغت و همونجا نگه دار. انگار چندان از پیشنهادم خوشش نیومد. نمی دونم چرا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:20 نوشت.

نه تنها معلوم نیست چه غلطی دارم می کنم، اینکه چه غلطی می خوام بکنم هم معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 اکتبر 2004

من می گم از این به بعد موقع آموزش رانندگی برای بعضی از خانوما توضیح بدن که فرمون بیشتر از ده درجه هم قابلیت چرخیدن داره! دختره یه ساعت جلو عقب کرد و با هر نیم کلاجش دومتر اومد عقب، که آخرش به من بگه: “آقا می شه بیاین اینو برای من پارک کنین؟!”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

شیش هشت تا بیست و هشت تا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 اکتبر 2004

به هرکسی که بتونه یه نقطه سالم تو تن من پیدا کنه، مژدگانی داده می شه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

یادمه اون وقتا یه تیکه هایی از دادگاه اختلاس صد و بیست و سه میلیاردتومنی بانک صادرات رو تو تلویزیون پخش می کردن. یه جاش رفیقدوست، خداداد رو نشون داد و به قاضی گفت: “برین از این آقا بپرسین که حالا آبروی مارو با این لباس اینجا وایستونده!” تا یه ماه با دوستان به این جمله حکیمانه می خندیدیم.
اینم برای اونایی که نمی دونن: فاضل خداداد اعدام شد. رفیقدوست قرار شد حبس ابد بشه. شده بود مسئول تعاونی زندان و انگار خیلی بهش خوش می گذشت، بعدم که عفو بهش خورد و آزاد شد. اگه تو زندان مونده بود تا الآن تازه می شد هشت سال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:25 نوشت.

آقای تنبل و بیخیال و هرچه پیش آید خوش آید با خانوم جدی و کوشا و طبق برنامه عروسی کرده بود. چی بگم والا. بدون شرح.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

درخت از روی پای خودش وایستادن خسته شده بود. با تمام وجود ممنون هیزم شکن بود. درختا هم استراحت لازم دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:18 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 اکتبر 2004

شغب!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:43 نوشت.

I did no right you did no wrong
Nothing left but wasted days
I regret you leaving
But I will never take you back

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:09 نوشت.

به این نتیجه رسیدم که خیلی اخمو شدم. راهی برای عوض کردنش هست؟ فکر نمی کنم یه لبخند کوچولو ضرری داشته باشه. البته فقط من نیستم که. می خواین همین الآن بین دور و بریا ده نفر اخمو اسم ببرم؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 اکتبر 2004

You come from a town where
People don’t bother saying hello
Unless somebody’s born or dies

And I come from a place where they
Drag your hopes through the mud
Because their own dreams are all dying

And when we walk down the street
The wind sings our name in rebel songs
The sounds of the night should make us anxious
But it’s much to late when the fear is gone

I will meet you in the next life, I promise you
Where we can be together, I promise you
I will wait till then in heaven, I promise you
I promise, I promise…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 اکتبر 2004

می گه تو اصلا هیچ بویی از بهداشت و نظافت نبردی. می گم اتفاقا بو بردم. ولی منفی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

این هشتادیای خرخون به شدت خر می باشند. به یارو می گم نمی تونی از هم ارزی استفاده کنی و به جای sin(x) بذاری x، چون زاویه ات از صفر تا سیصد و شصت درجه تغییر می کنه. می گه “خب آخه اینا درجه نیست، رادیانه! مقدارش کمه. فوقش می شه 6.28”!!! یه نیم ساعت بعدشم یه چیزایی راجب یه متغیر تصادفی گفت که من واقعا شرمنده شدم که با این دانشمند سر یه کلاس نشستم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

انصافا دارم به این نتیجه می رسم که یه اسم خاص خیلی اسم قشنگیه. همین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

کسی یه سرور مجانی درست و حسابی برای فتوبلاگ سراغ نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:21 نوشت.

می گه: “این آمپول بی حسی که می زنم جاش بده و درد می گیره.” واقعا هم درد داشت. ولی من چون اصولا آدم پررویی هستم و تحملم زیاده، صدام در نیومد. بعد برگشته می گه: “اگه می دونستم صدات در نمیاد، اصلا بدون بی حسی کار می کردم”!!!
من نمی دونم اینا چند واحد قساوت پاس می کنن که اینجوری می شن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 اکتبر 2004

می گه چرا انتگرالتو شکل زلف یار می کشی؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 اکتبر 2004

1- بنده معتقدم که گواهینامه هشتاد درصد از خانوما رو باید باطل کرد و دیگه هم اجازه رانندگی بهشون نداد.
2- باید دوهزار بار بنویسم: “من مصلح اجتماعی نیستم. من نباید به هرکسی که تو خیابون دست از پا خطا می کنه، آموزش شهرنشینی بدم.”
اگه این دوتا شرط عملی بشه، احتمال تصادفای احمقانه، مثل اونی که امروز سر من اومد، به صفر می رسه.
پ.ن. به خدا من طرفدار حقوق بانوان محترمه هستم، ولی نمی دونم چرا بین رانندگی های افراد دو جنس، اینهمه تفاوت هست.
پ.ن.2. نمی دونم چرا آدم وقتی تو خونه می گه تصادف کرده، یهو جو خشانت آمیز می شه!

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

خب بهم برخورده. انکار هم نمی کنم. اصلا چرا برنخوره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:48 نوشت.

شاخک هایم را تاب نیاوردند
خیال کردند گاوم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 اکتبر 2004

آخه منی که به طور اتفاقی پنج تا آرشیتکت تو فامیل درجه دومم هست و طبیعتا به همین دلیل اولین نرم افزاری که تو عمرم یاد گرفتم که باهاش کار کنم، Autocad بوده، چه گناهی کردم که باید آخر عمرم برم بشینم سر کلاس و زن فاتحی که حتی بلد نیست رزولوشن مانیتور رو عوض کنه، چه برسه به اتوکد، به خاطر این که شوهرش استاد بوده یهو بیاد و مدرس اتوکد بشه؟ تکنیکای عجیب غریبش و لقمه هایی که دورسرش می چرخونه بدجوری آدمو حرص می ده. از اون بدتر این که بقیه کلاس یه جوری با دهن باز نگاهش می کنن که انگار خود مخترع اتوکد داره بهشون درس می ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

سلامت را پاسخ نمی دهند
مبادا که بعدش پررو شوی و بخواهی حالشان را بپرسی…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 اکتبر 2004

خب شایدم خیالاتی شدم. یه چیزایی هست که با هم نمی خونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:44 نوشت.

اینو بخونین. بعد قضاوت کنین. قضیه خیلی کثیف تر و گویا تر از اونه که بخوام اظهار نظر اضافی بکنم.
این یکی (اولین خبر ستون خبر کوتاه) هم یه نکته ای داره که نمی تونم ازش بگذرم. آخرش یارو گفته: “اتهام آزار جنسی سارا را قبول داریم، اما بدون اجبار بود.” ما که نفهمیدیم اگه بدون اجبار بوده، چرا آزار بوده. راهی هم نیست که بفهمیم اصل حرفی که یارو زده همین بوده، یا تو تنظیم خبر اینجوری شده. به هر حال وقتی تو یه جامعه ای تنها لفظ مجاز برای رابطه جنسی، “آزار و اذیت” باشه، از اینجور تناقضا پیش میاد. اثر درازمدتش روی فرهنگ و دیدگاه مردم هم بعدا معلوم می شه، هرچند که از الآن غیر قابل پیش بینی نیست.
دست آخر این که آدم بعد از خوندن اخبار حوادث، دلش می خواد بره رو پشت بوم، داد بزنه: “آسوده بخوابید، شهر در امن و امان است!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:41 نوشت.

وقتی Swan رو می بینی، بیشتر از قبل مطمئن می شی که زیبایی ظاهری خیلی از یه ارزش واقعی فاصله داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:39 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 اکتبر 2004

انگار مخابراتی های مذکر کلا به دو دسته تقسیم می شن: دزد زباله، دزد ناموس.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:01 نوشت.

از چنگ یه غلط گرفتم، به این گندگی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.

آدما وقتی یه چیزی رو خیلی می خوان و دسترسی بهش ندارن، می رن ادعا می کنن که ازش بدمون میاد. حکایت دست گربه و بوی گوشته. تو هم جزو آدمایی، منم جزو آدمام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.

افتاده بودم تو تله. با پای خودم نرفته بودم و ضمنا خیال می کردم همونجائیه که باید باشم. بعد بیخودی دست و پا می زدم. موقع دست و پا زدن الکی حرف هم می زدم. الآن حداقل می دونم جمله ای که تیر خلاصمو زد چی بود. حالا شما فرض کنین باز توهم زده شدم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

با تقریب خوبی همتون عین همین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 اکتبر 2004

گفت بررسی ها نشان می دهد که از هر صد نوزاد، هشت درصد مبتلا به فلان مرض می شوند. احتمالا اگه ازش بپرسی می گه از هر هزار نوزاد، هشتاد درصد مبتلا می شن!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.

گذشت و گذشت و گذشت. زمین و ماه و خورشید چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن، تا من دوباره شدم همون آدم بده که همه یه جوری تحملم می کنن چون کار دیگه ای نمی تونن بکنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:49 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 اکتبر 2004

این جور وقتاس که آدم می فهمه هیچ کاری از دستش برنمیاد برای دوستاش. وگرنه تسلیت گفتن که کاری نداره.

Needed elsewhere
to remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows
Oh, Lord why
the angels fall first?

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:35 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 اکتبر 2004

آزمایشگاه مایکروویو هم جای جالبی بود. خود آزمایشگاه که مال عصر آهن به نظر میاد، ولی استادش حتما از عصر پارینه سنگی اومده. هزار بار هم تاکید کرد که مبادا یه وقت توی این ویوگاید ها رو نگاه کنین، ولی نگفت که اگه نگاه کنیم چی می شه. من که شدیدا وسوسه شدم که قبل از تموم شدن ترم یه بار نگاه کنم ببینم توش چیه. ولی واقعا یه چند دقیقه ای که از روشن کردن منبع ها گذشت، سردرد گرفتم. خلاصه اینکه خوشمان آمد. یه مساله دیگه ای که برام پیش اومده اینه که این قادری از اول لهجه داشته، یا تحت تاثیر تشعشعات لهجه پیدا کرده؟!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.

دیگه برام مهم نیست که بدونم کی قراره بمیرم. اون کار آخری که می خواستم قبل از مردن انجام بدم هم دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 اکتبر 2004

دم در دانشگاه پلیسه جلومو گرفته و مدارک ماشین خواسته. بعد یه ساعت صندوق عقب رو گشته. بعد پرسید تو داشبورد چیه؟ گفتم هیچی. می گه یعنی دیگه نگردم؟!!! آخر شبی دیگه هیچکس گیرش نیومده بود، می خواست یه جوری هزار تومن از من دربیاره. منم که از این پولا خرج نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

بابا دکتر مملکتی، استاد دانشگاهی، قبول. کی گفته باید راجب هرچی که بلد نیستی هم حتما نظر بدی؟ برگشته می گه توی plc دیتا رو با فرکانس 50Hz روی خط انتقال نیرو می فرستیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

می خوام مفهوم متوسط رو با یه مثال بهتون بگم: فرض کنین من دوتا مداد دارم با چهارتا گلابی. اونوقت نتیجه می گیریم که به طور متوسط سه تا گلابی دارم، سه تا مداد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

من با این ضرب المثل “کم بخور همیشه بخور” مشکل دارم. چرا نمی شه همیشه زیاد خورد؟!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:44 نوشت.

بدون اینکه عمد خاصی باشه، نصف مسیر یا کنار ماشین عارف بودم یا پشت سر ماشین اسکورت. آخرش دیدم یارو محافظه بدجوری چپ چپ نگاه می کنه، دیگه در رفتم. بعدم راننده اش مه شکن جلو روشن کرده بود که چشم همه رو تو بزرگراه کور می کنه و ظاهرا تو قوانین جدید راهنمایی رانندگی جریمه هم داره، ولی پلیسا اصولا حال ندارن بابتش به کسی گیر بدن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:39 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 اکتبر 2004

دیدین که اون مرتیکه مشنگ یه بهانه ای پیدا کرد و نیومد؟ حالا بازم برین ازش طرفداری کنین. تا وقتی احمقایی هستن که به گوساله ها اعتقاد دارن، به هیچ جا نمی رسیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 اکتبر 2004

هرچی فکر می کنم نمی فهمم این سنسوری که تو مانیتور من کار گذاشتن چه جوری کار می کنه. داره مثل آدم کارشو می کنه، بعد تا جلوش بادگلو می زنی تصویرش شروع می کنه به پریدن!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.

زن در درون و مرد در بيرون

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 سپتامبر 2004

فکر کنم این دکتره چترشو تو شیکم من جا گذاشته. گلاب به روتون، هرچی بیشتر آب می خورم، کمتر می رم دستشویی. بعدم وقتایی که خیلی فعالیت می کنم دسته چترش می ره تو پهلوم!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:42 نوشت.

آدما نصف عمرشون دنبال یه آدمی می گردن که در برابرش خودخواهیشون کنار بره و به دیگرخواهی برسن. بعد می رن طرف رو برای خودشون ثبت می کنن. بعد بقیه عمرشون به خودخواهیشون ادامه می دن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 سپتامبر 2004

امروز یکی از خانومای همکلاسی ازم پرسید که ده مهر می رم میدون شهیاد یا نه. وقتی بهش گفتم به نظر من اون راه پیمایی رو برای خل و چلا راه انداختن، خیلی بهش برخورد. واقعا که!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:10 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 سپتامبر 2004

من اصلا مهدی خودمون و اون یکی مهدی 76ایه رو که دیدم، برام مسجل شده بود که یزدیا از تعطیل ترین آدمای این خاک تعطیل پرورن. ولی این دکتر اهورا پیروز خالقی یزدی دیگه واقعا خارج از حد تصورم بود. خیلی حیفه که فقط سه روز دیگه می تونیم از وجودشون بهره ببریم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:00 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 سپتامبر 2004

Men of honor خیلی قشنگ بود. پر بود از اون غرور احمقانه ارتشی که من عاشقشم. گفته بودم که اگه کنکور قبول نمی شدم، می خواستم سال بعدش برم دانشکده افسری؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

ترم پیش گفتیم این بطحایی پرت و پلا زیاد می گه، رفتیم بررسی قدرت رو حذف کردیم. اینی که این ترم اومده هم انگار دست کمی از بطحایی نداره. خدا رحم کنه.
یه حرف جالبی زد، می گفت الآن بین وزارت نیرو و وزارت نفت دعواس. وزارت نیرو می گه من هرجا بخوام نیروگاه می سازم، وزارت نفت باید برام گاز بیاره. وزارت نفت می گه بیاین بغل پالایشگاه نیروگاه بسازین، از اونجا خط انتقال بزنین به هرجایی که می خواین. بعد این مساله واقعا یه مساله ملی حساب می شه. بررسی اقتصادی هم نشون داده که بهتره که نیروگاه بغل شهر باشه و گاز تا نیروگاه منتقل بشه. ولی آقای زنگنه وزیر نفت که اتفاقا خودش تا چند سال پیش وزیر نیرو بوده زیر بار نمی ره!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.

بدینوسیله از جناب مهندس ملک عاجزانه تقاضا می کنم که اطلاعات عمومی خودشون رو به رخ کسی نکشن، چون عموم مردم عقایدی برخلاف ایشون دارن و کسی درکشون نمی کنه.
مثلا ایشون اعتقاد دارن که یه سری موج مایکروویو داریم و یه سری میکروویو!
یا مثلا سونوگرافی یه دستگاهیه که صدای بدن رو می شنوه!!
یه چگالی طیف توان هم برای صدای خانوما کشیدن که معنیش این بود که صدای خانوما اصلا از طریق تلفن قابل انتقال نیست!!!
پ.ن. ما که شانس نداریم، یهو دیدی اومد اینا رو خوند. اونوقت تا آخر عمرم باید هرترم مدار مخابراتی بگیرم و آخر ترم بیفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:29 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 سپتامبر 2004

Lost vikings 2 بالاخره تموم شد. دقیقا یه ماه مثل خوره بازی کردم تا تونستم تمومش کنم. اینم به اندازه قسمت اولش عالی بود. دم طراحشون گرم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

پ.ن. وقتی که حتی گل کردن پنالتی هم از من ساخته نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

پنج دقیقه کنار میدون ونک منتظر بودم، بدجوری یاد کلیپ Welcome to the jungle افتاده بودم.
پ.ن. الکی به دلتون صابون نزنین. تو ونک منتظر بودن من، با تو ونک منتظر بودن شماها خیلی فرق داره!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:10 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 سپتامبر 2004

استامینوفن می گه: “دخترک یک پرتاب سه امتیازی است، وقتی کار من با یک پنالتی هم راه میافتد.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

یکی از دوستان می گفت آدمایی که open relationship دارن، خوش فکر از آب در میان. از اونجایی که کسی حق نداره بهتر از من فکر کنه، می خوام یه دونه از این open relationship ها برای خودم بخرم. کسی نمی دونه کجا می فروشن؟ اصلا چی هست؟
پ.ن. بعد از اون تجاهل العارفین بالا، اینم اضافه کنم که اصولا اگه این تئوری عمومیت داشته باشه، باید آمریکایی ها خوش فکر ترین آدمای روی زمین باشن. در حالی که می دونیم که عموم مردم اونا، از عموم مردم ما هم بی فکرترن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 سپتامبر 2004

من نمی دونم چرا این لوبیا پلو اینجوریه. مخصوصا وقتی که با سالاد شیرازی و نمک باشه، آدم دیگه نمی تونه جلوی خودشو بگیره. اونقدر می خوره که ضعف کنه و سرگیجه بگیره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.

داشتم با خودم فکر می کردم، بعد به این نتیجه رسیدم که وقتی که مردم، اگه بخوان کالبد شکافی کنن که دلیل مرگ رو پیدا کنن، هیچ بافتی تو بدنم پیدا نمی کنن. احتمالا یه تیکه چربی گنده می بینن که وسطاش یه عالمه بلور نمک و شکر درست شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.

سه چهار روزی می شه که تلفن رو قطع کردم. این جوری زندگی آروم تره. اگه کار واجبی بود ایمیل بفرستین. اگه خیلی فوری بود، موبایل هنوز روشنه. البته نمی دونم چقدر می تونم اینجوری دوام بیارم. یهو دیدی نیم ساعت دیگه وصلش کردم. ولی فعلا که اینجوری بیشتر خوش می گذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:28 نوشت.

حالا من هی بگم من حسابی خل و چل ام، هی تو بگو نه تو یه نابغه ای هستی که هنوز کشف نشده. یا شایدم دیالوگامون رو جابجا بگیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:47 نوشت.

نمی دونم چه اصراریه که وقتی با یه جمعی می ریم بیرون، من حتما باید یه گندی بزنم. رفتم نوشابه ها رو گرفتم و گذاشتم تو سینی و بردم سر میز. بعد شروع کردم تو اون یه وجب جا نوشابه هر کس رو از تو سینی گذاشتم جلوش. اولش داشت خوب پیش می رفت، تا اینکه دوتای آخر با سینیش چپه شد وسط میز!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:44 نوشت.

خواب دیدم گوشه حیاط دانشگاه رو زمین خوابیدم. مثل دوتا پرانتز تودرتو. اومد بالای سرم و بیدارم کرد. می خواست یه چیزی بگه. داشت حرفشو سبک سنگین می کرد و هر چندوقت با زبونش لبش رو خیس می کرد. زیادی طولش داد. پرانتز دوم رو هم بستم. تو رختخوابم یه غلت زدم و دوباره خوابیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 سپتامبر 2004

فکر کنم باید خدا رو شکر کنم که یه خواننده رپ از آب در نیومدم.
پ.ن. یهو یاد این افتادم:
“- یه نفر دیگه به آدمای اون دنیا اضافه شد. به شرطی که اصلا اون دنیایی وجود داشته باشه.
= خدابیامرزدش. به شرطی که اصلا خدایی وجود داشته باشه.”

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

آغاز سال نو
با شادی و سرور…
راستش بقیه اش یادم نیست، ولی یادش بخیر. خیلی وقته دیگه پخشش نمی کنن. چقدرم که اون وقتا ازش بدم میومد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:07 نوشت.

موسیقی جدید
Song: Sympathy
Artist: Rare bird

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 سپتامبر 2004

از دست این پلیس زیر پل حقانی خنده ام می گیره. هرروز جلوی منو می گیره معاینه می خواد، نشونش می دم و می رم. باز فرداش خودش جلومو می گیره می گه معاینه داری یا نه! فکر کنم حافظه اش حداکثر حدود نیم بایت باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

If I knew then what I know now
I wouldn’t let you hurt me like you do
If I knew then what I know now
I’d rather turn around and ran away from you.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 سپتامبر 2004

همه جا امن و امانه… ساعت دوازده نصف شبه…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

Oh tell my baby sister
Not to do what I have done…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

انگار بیچاره قلیونه تقصیری نداشت. هنوز یه نمه سرگیجه دارم.
ضمنا من مرده این نظر ارسطو ام که می گفته مغز نقش رادیاتور رو بازی می کنه که خون بره توش و خنک بشه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 سپتامبر 2004

لعنتی عجب قلیونی بود. هنوز که هنوزه سرم گیج می ره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم
افسوس برمن، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

اگه تا دیروز سابقه ام به خاطر کندن ترمز دستی و دنده ماشین، کم نظیر بود، دیگه به خاطر کندن آینه! بی نظیر شد. به امید روزی که نوبت فرمون ماشین برسه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 سپتامبر 2004

“سیزده گربه روی شیروانی” به حد افراط چرند بود. خرخره اونایی که گفتن خیلی باحاله رو باید جوید. سه تا بچه خوشگل جمع کرده جلوی دوربین، گفته: “سناریو مناریو کشکه، فقط عشوه خرکی بیاین برای تماشاچی!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 سپتامبر 2004

یا مثلا تاحالا گفته بودم که فردای روز زلزله بم، که برف هم میومد، بعد از امتحان میان ترم فیلتر، ما چهار تا دیریکله تو “در ب در” دوست عزیزمون آقای “ایکس لارج” رو دیدیم که با یکی از دخترای فراگستری نشسته بودن و پیتزا می خوردن؟ بیچاره از اون دور با ایما و اشاره مارو دعوت به سکوت می کرد. دو سه روز بعدشم تو سلف مارو گیر اورد و گفت: “محض اطلاعتون عرض کنم که خیال نکنین من برای اون دختره خرج کردم ها، اون منو دعوت کرده بود.”!!! آخ که چقدر بهش خندیدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

هی من می بینم این جبه دار مارالانی احمق تو این کتابه نوشته: “جزء انگاری”، اول فکر کردم منظورش یه جور تصور خاص دیفرانسیلی نسبت به مساله است، بعد از کلی تفکر معلوم شد که منظورش “Imaginary part” بوده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
احتمالا منظور لسان الغیب در این مصراع این است که طرف چشمان بسیار ترسناکی دارد. در حدی که یادآوری آنها باعث می شود که یک عدد آدم بالغ خود را خراب کند!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.

یه چیزایی تو دنیا هست که داشتنشون لیاقت می خواد. هر کسی هم اون لیاقت رو نداره. همین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 سپتامبر 2004

I found an island in your arms
A country in your eyes
Arms that chained us
Eyes that lied
Break on through to the other side
Break on through to the other side
Break on through to the other side

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

مامان شاکی شده. می گه چرا همیشه باید خونه پر از آداپتور باشه و هرجا که نگاه می کنی یه سیم رد شده باشه. درحالی که برای من خیلی طبیعی و حیاتی به نظر میاد. فکر کنم باوجود دوتا برقی تو خونه، بهش سخت می گذره. حالا هی من بگم که ترجیح می دم زنم برقی باشه، هی شما به racism متهمم کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:49 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 سپتامبر 2004

یا شاید اگه دنیا برام یه جک بزرگ نبود، عاقلانه تر تصمیم می گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.

بنده معتقدم که اگه از اول به جای مدار و الکترونیک و میدان و اینجور قضایا، لوله کشی به ما یاد داده بودن، الآن هم کلی درآمد داشتیم. هم برای عوض کردن یه شناور سیفون توالت فرنگی یه ساعت جون نمی کندیم که آخرش بازم چکه کنه. ضمنا تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که من چپ دست تو این دنیای راست گرد چی کار می کنم. یا شاید “این دنیای راست گرد، بیرون من چپ دست چی کار می کنه؟!”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 سپتامبر 2004

I guess I’m learning
I must be warmer now
I’ll soon be turning round the corner now.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

می گن که ابلیس از خدا مهلت گرفت، به اندازه تمام تاریخ. بعد قول داد که تو این مهلتی که داره، تمام تلاششو بکنه که نذاره تلاش خدا برای به راه راست کشوندن بنده هاش به ثمر برسه. اینکه کدومشون چقدر موفق می شه، باید بعد از این مهلت بررسی بشه. اون چیزی که از قدیم و ندیم روی من اثر گذاشته، این اراده و تصمیم ابلیس بوده. حالا منم می خوام قول بدم که تا وقتی زنده ام، اجازه ندم که این موضوع اذیتم کنه و تا جایی که بتونم نذارم که کس دیگه ای هم اذیت بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.

من پرواز کرده ام
از بام های دنیا
تا دام های دنیا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:07 نوشت.

آااای. درد می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 سپتامبر 2004

این زندگی خیلی چیزاش کمه. خیلی چیزا دلم می خواد. بالاخره سهممو می گیرم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:43 نوشت.

یعنی Bacchus تو خلوت خودشم، همون رفتاری رو داشته که جلوی پیروانش داشته؟ من که فکر نمی کنم. حتما وقتی تنها می شده hangover داشته. حتما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:38 نوشت.

می گه ببرم برسونمت که ندزدنت. می گم نترس، تاحالا هرکی بلندم کرده، دو دقیقه بعدش منو گذاشته سر راه و در رفته.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:35 نوشت.

دلت خوشه که نظم راه انداختی؟ عدل راه انداختی؟ پس چرا همه چیز اینقدر قاراشمیشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:21 نوشت.

دوستایی که تاریخ مصرف دارن. آدمایی که دوست دارن همه چیزشون نو باشه، حتی دوستاشون. باید دنیای جالبی بشه. نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.

Come
As you are
As you were
As I want you to be
As a friend
As a friend
As an old enemy
Take your time
Hurry up
The Choice is yours
Don’t be late
Take a rest
As a friend
As an old memoria
Memoria
Memoria
Memoria

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.

قانون بقای آرامش می گه آرامش به وجود نمیاد و از بین نمی ره. فقط از شخصی به شخص دیگه منتقل می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.

هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 سپتامبر 2004

شاید اگه فکر نمی کردم که مرکز جهانم، وضعم خیلی بهتر بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.

بدبختی داریما! ماشالا هرجوری برنامه رو می چینم، به دوازده واحد نمی رسه. احتمالا آخرش مجبور می شم شیش واحد از درسای ارشد بردارم! حالا کسی می دونه این “تئوری پیشرفته مخابرات” اصولا چه جور درسیه؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 سپتامبر 2004

می گم چطوره که چهارراه های زندگی رو بذاریم جلوی آینه، هشت راه بشن؟!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.

مرسی دختر مهربون. همیشه می دونستم می شه روت حساب کرد، ولی دیگه واقعا مرام کش کردی. خوش بحال من که همچین دوستایی دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 سپتامبر 2004

یا دست محبت به سرم بکش یا دست از سرم بردار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

من که می خواستم برم به جنگ دنیا. نمی دونستم اونی که پشت سرم وایستاده می خواد خنجرشو تو پشتم فرو کنه. تو مایه های اون حسی که ژولیوس سزار روز پونزدهم مارس داشت، وقتی دید بروتوس خنجرشو دراورده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:38 نوشت.

شاهین دلتنگستان نوشته: “شاید آن یکی که هر زنی را در یک کلمهء دو حرفی خلاصه می کند از من خوشبخت تر است، یا مثلا شاید آن یکی که فکر می کند هر چیزی که از آن پول در نیاید به درد لای جرز هم نمی خورد از من بیشتر می فهمد.”
این یکی هم قشنگه: “در پیاده رو رکاب می زنم، و به دنیایی که فکر می کند من دیوانه ام لبخند می زنم. ما با هم تفاهم داریم: من هم فکر می کنم بقیهء دنیا دیوانه است.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.

مثلا تاحالا بهت گفته بودم که اون شب پیام منو رسوند خونه؟ تو راه داشتیم “کی اشکاتو پاک می کنه” گوش می کردیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 سپتامبر 2004

قبل التحریر: اصولا من نمی دونم کی به آدمی که دکترش بهش گفته قبل یا بعد از عمل کلا سنگینی بلند نکنه، گفته که یه هفته تو اون کنفرانس فقید، هرچی بار سنگین گیرش میاد بلند کنه. حالا این به کنار. نمی دونم کی به اون آدم که سنگینی ها رو بلند کرده و الآن درد داره و بعد از یه هفته کاملا خسته شده، گفته که فردا صبحش کله سحر بیدار بشه و ده ساعت رانندگی کنه.
به هر حال ما جمعه پیش، راس کله سحر از خونه راه افتادیم و راس بوق سگ رسیدیم به ارومیه.
***
شنبه شب باید می رفتیم عروسی آرمین. بیچاره خاله که یهو دوازده تا مهمون براش رسیده بود. از صبح شنبه ساعت هشت، تو صف حموم بودیم. یه صف موازی هم برای دستشویی و توالت درست شده بود. تازه حدود ساعت یک بعد از ظهر نوبت من شد که برم حموم. تقریبا تمام روز تو هر اتاقی که سر می کشیدی می دیدی که همه یا دارن موهاشون رو درست می کنن یا دارن لباساشونو امتحان می کنن. خونه تبدیل شده بود به کارگاه آماده سازی. بالاخره هشت و نیم شب از خونه راه افتادیم طرف محل برگزاری مراسم. محل عروسی هم از اون نکات جالبه. اطراف ارومیه یه سری سردخونه هست که معمولا سیب یا انگور تو اونا انبار می شه. وقتی هم خالی باشه، بهترین محل برای عروسیه. جاش بیرون شهره. تهویه عالی داره. درودیوارش عایق حرارتی و تا حدودی صوتیه. خلاصه که ما حدود پنج ساعت تو سردخونه رقصیدیم و کلی هم کیف کردیم.خواننده هم یه بابایی بود معروف به مجید تارکان که حسابی مجلس رو گرم کرده بود. البته در این ضمن من به یه سری نتایجی درباره طرز لباس پوشیدن و تناسب اندام (!) دخترخانوما رسیدم، که نمی گم! ضمنا خدا رحم کرد که نوشیدنی الکلی نخورده بودم، چون همه دست به یکی کرده بودن که خواهر عروس رو ببندن به من که با درایت خاص و هوشیاری تمام از زیرش در رفتم، چون اصلا حوصله ندارم که با آرمین باجناق بشم و “اردل و بامشاد” تشکیل بدیم! یه مراسم جالب هم دیدیم به اسم کله قند! یه کله قند با یه قند شکن می گیرن دستشون و می زنن خوردش می کنن. بعد هرکی که زودتر سر کله قند رو بگیره، جایزه بهش می دن! یه جایی هم یارو خواننده به بابای آرمین گفت “حاج آقا” که نزدیک بود خون و خونریزی بشه و سریعا به یارو تذکر دادن که دیگه از این لفظ استفاده نکنه! ما ترکا واقعا موجودات جالبی می باشیم. ضمنا دخترعمو جان که تقریبا تمام شب با بنده رقصیدن و به این ترتیب من تمام فرصتهای ایشون رو هدر دادم! گفتن که شکل دامادا شدی و برو زودتر زن بگیر که بریم عروسی! واقعا ملت نشستن که منو بدبخت کنن که خودشون یه شب برقصن. به هرحال شب عروسی گذشت. فرداش رفتیم مهاباد. جای شما خالی. چیز جالبی بود. بسیار خوشم اومد. سر راه مهاباد هم از رشکان رد شدیم که مثلا یه دهی بوده که هنوز برای شونصد هکتار از زمیناش سند داریم، ولی از بعد از انقلاب روستایی ها زمینا رو بالا کشیدن و هیچ کاریشون نمی شه کرد. خلاصه یه مقدار خونه اربابی رو از پشت در نگاه کردیم و قدیمیا داشتن خاطراتشون رو تعریف می کردن که دیدیم باغبون سابق خونه، که الان تو اون خونه ساکن شده، اومده دم در و داره چپ چپ نگاهمون می کنه. انگار که ارث باباشو بالا کشیدیم! رو که نیست. واقعا عجب آدمایی پیدا می شن ها! خلاصه دررفتیم که روستایی ها نریزن سرمون. بعد از مهاباد برگشتیم ارومیه و عصر رفتیم دیدن خانوم جان، که مادربزرگ بابام باشه و بیشتر از صدسالشه و الآن دیگه رفته خانه سالمندان. چند ماهی هست که حواسش دیگه درست کار نمی کنه. اول که به من گفت این کیه! بعد که گفتن پسر پیمان، گفت پیمان که خودش بچه اس! یعد چند دقیقه بعد گفت پیمان دوتا بچه داشت، پس دخترش کو؟ بعد دوباره چند دقیقه بعد پرسید پیمان چند تا بچه داره؟! بعد منو نشون داد و از بقیه پرسید این آزاد درسش چطوره؟! تو این فاصله یه داستان هایی هم تعریف می کرد که تماما به زبان ترکی بود و من خیلی سردرنمی اوردم. ولی اونقدری که فهمیدم همش اسم آدمای مرده رو می اورد. بعد پرسید که فصل برداشت ده تموم شده یا نه و کارا خوب پیش رفته یا نه. بعد یه داستانی تعریف کرد که من بازم نفهمیدم چی بود ولی وسطش پربود از کپه اوغلی و کپه ین قزی! بعد شروع کرد درباره روشهای کنترل جمعیت صحبت کرد! خلاصه کلا قاطی پاطی بود. من به این نتیجه رسیدم که اصل حافظه اش از کار افتاده، ولی هنوز flagهاش کار می کنن. بعد شب رفتیم یه سر به خونه خانوم جان که الآن خالیه زدیم و کلی کیف کردیم. تمام درودیوارش عکسای سعدا… خان و نصرا… خان و یوسف خان و شهریار خان و اینجور آدمای سیبیل کلفت بود که نگاهشون از تو عکس آدمو می ترسوند. بزرگترا هم یه خاطراتی از اون خونه تعریف کردن که کلی خندیدیم. خلاصه روز دوم هم تموم شد. ضمن این روز به این نتیجه رسیدیم که این غرور و خودخواهی و خودرائی که به صورت ارثی در این خانواده معظم مکرم مفخم معزز وجود داره، با توان دوم سن افراد، نسبت مستقیم داره. تقریبا همش conflict پیش می اومد از بس که هرکی حرف خودشو می زد. روز سوم به بازار تاناکورا گذشت که آدمو یاد اوشین می اندازه و کلی باعث مسرت خاطر آدم می شه. اونقدر خندیدیم که نگو. یه بازاریه که کمکهای مردمی که از تمام دنیا برای عراقیا فرستاده می شه، اونجا فروخته می شه!!! ضمنا الآن پر از جنس دست دوم هم هست. ولی اگه واقعا حوصله داشته باشی کلی جنس خوب ارزون نو گیر میاری. خلاصه هرچی لباس گیرمون اومد محض تنوع پوشیدیم و مسخره کردیم. بعد یارو که تو عروسی ارگ می زد رو اونجا دیدیم و اونقدر با انگشت نشونش دادیم که بیچاره خودش خنده اش گرفته بود و از دست ما فرار می کرد. خلاصه که به طور خانوادگی تمام بازار رو دست انداختیم! بقیه روزا هم تقریبا به خرید گذشت. نکات مهم هم مثلا این بود که داشتیم با عروس صحبت می کردیم که معلوم شد از منم کوچیکتره! بعدم فرمودن من خیال می کردم تو پیش دانشگاهی بری! ضمنا قرار بود دوشنبه صبح تهران باشیم، ولی چند ساعت پیش رسیدیم. شبها هم که کلی آدم تو یه وجب جا بغل همدیگه می خوابیدیم و تا صبح بساط خنده و مسخره بازی به راه بود و نتیجتا بازم بیخوابی کشیدیم. وااای چقدر طولانی شد. کلی از حرفام مونده. بیخیال. یه سری عکس هم هست که ایشالا وقتی آماده شد نشون می دم.
***
جای همگی خالی. هرچند که اگه آدم غریبه ای بود ممکن بود اینقدر بهش خوش نگذره.
می خواستم استراحت فیزیکی داشته باشم، که نشد. عوضش تا جای ممکن استراحت ذهنی بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 سپتامبر 2004

بشینین گوش کنین ببینین خدایان چی می گن.
THE doors
Summer’s almost gone

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

اصولا فکرشو که می کنم می بینم که تو خوابگاه بودم، تو انبار بودم، پشت میز بودم، انتظامات بودم، اطلاعات بودم، امانات بودم، راننده بودم، دونده بودم، بارکش بودم، پذیرش بودم… بقیه اش هم یادم نمیاد. چقدر واقعا من زحمت کشیدما!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

خسته ام. خسته ام. خسته. باطری هام کاملا خالی شدن. چه فیزیکی چه روانی. فردا صبح زود دارم از این تهران کوفتی می رم. اگه حالش بود برمی گردم. اگه نبود می رم زیر تریلی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:03 نوشت.

تموم شد. همگی خسته نباشید. از این به بعد دیگه هرچی مونده خاطره اس. تجربه سختی هم بود. به هرحال فکر کنم دلم براش تنگ می شه. فکر کنم آخرین باری بود که دستجمعی یه فعالیتی داشتیم و همکاری کردیم. یه تشکر ویژه هم از دوستان کمیته روابط عمومی بکنم که یه جوری رفتار کردن که انگار کنفرانس رو خودشون تنهایی برگزار کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 سپتامبر 2004

دارم از خواب و خستگی می میرم (زودتر لطفا!). شب همگی به خیر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

خیلی وقت بود از ونک تا خونه پیاده نیومده بودم. اصلا یادم نبود دفعه قبلی کی بوده. فقط یادم بود حالم چندان خوب نبوده اون موقع. هرچند که با این وضع پاردرد تقریبا دیوانگی بود، ولی خوب بود. بعدم تو همین مسیر داشتم از بغل یه تلفن عمومی رد می شدم و یه خانومه داشت برای کسی که اونور خط بود توضیح می داد که هنوز نرسیده تهران و به همین دلیل نمی تونه شب بره پیشش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

روز دوم کنفرانس هم گذشت. کله سحر تازه از خواب بیدار شده بودم و تو دستشویی بودم که تلفن زنگ زده و احسان می گه هیچکس تو خوابگاه نیست، بدو برو اونجا! نیم ساعت بعد تو خوابگاه بودم و جمع و جور شد و وقتی خالی شد تحویلش دادم و برگشتم طرف دانشکده. تو خیابون که داشتم می رفتم حال نداشتم کارتمو از دور گردنم باز کنم، برای همین هرکی که تو خیابون منو می دید خیال می کرد مثلا اختلال حواس دارم و آدرسمو نوشتم و انداختم گردنم. خیلی جالب بود که هرکی از کنارم رد می شد، زل می زد به کارتم! بعدم که تو دانشکده مشغول توزیع کیف و سی دی شدیم و بار بردیم و اینجور چیزا. اتفاقات مهم هم یکی این بود که یکی از مهمونا می خواسته از یکی از خانومای ما شماره تلفنشو بگیره! و بعد هم با یکی دعوامون شد که کیف رو برده بود و استفاده کرده بود و حالا اومده بود و می گفت اینو عوض کنین، سیاهشو بدین. بعد یه نیم ساعتی رانندگی کردم که به طرز جالبی هیچی نمی دیدم و حواسم به هیچی نبود! بعد رفتیم سر سخنرانی این یارو جلالی که الآن بابای IT شده تو ایران و فهمیدیم که چرا طرف اینقدر عقلش کمه. آخه اونم دانشجوی دانشگاه خودمون بوده! کلانتری هم نشسته بود حرفاشو گوش می کرد و مدام خمیازه می کشید. همین. بعدشم جمع کردیم و برگشتیم و یه نیم ساعتی تو ماشین پرت و پلای محض گفتیم و خندیدیم. فقط این روزا که بچه ها حسابی خسته شدن، همه به طرز محسوسی حساس شدن. از هرچیزی ناراحت می شن. ضمنا امروز کلا خلوت تر بود و انگار همه رفته بودن تو شهر گردش. ایشالا فردا هم به خیر بگذره و خلاص شیم بریم پی کارمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 آگوست 2004

Ain’t it fun when you’re always on the run
Ain’t it fun when your friends despise what you’ve become
Ain’t it fun when you know that you’re gonna die young
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun
It’s such fun…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

نمی دونم روانی شدم و دارم فکرای چرت و پرت می کنم، یا اینکه بعد از چندین ماه دوباره حس ششم ام راه افتاده و واقعا یه چیزایی رو حس می کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

به من می گه تو آدم orientedای هستی! ماشالا خوبه همه می دونن که من بعد از آرم سمپاد، جهت دار ترین شئ روی زمینم!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.

روز اول کنفرانس هم گذشت. جالبش اون آقاهه بود که واسه خودش وسط حیاط بساط راه انداخته بود و “آمریکا، سردمدار انحطاط” می فروخت. بعد می گفتیم کی بهت گفته بیای اینجا؟ می گفت با نهاد هماهنگ کردم! از این باحال تر این بود که یارو که تو نهاد بود می گفت از نظر ما مشکلی نداره! قسمت افتضاحش هم این بود که عصر یکی دو ساعت برق قطع شد! در انتها از تمام دوستانی که تو شرایطی که کلی کار توی دانشکده روی زمین بود، به خودشون استراحت دادن و رفتن کنسرت تشکر می کنم. با تشکر از خانواده محترم رجبی!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

می گم مثلا چی می شه خدا یه سیستم جدید راه بندازه و هرکی نماز می خونه، همون موقع ack یا nackاش رو بگیره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 آگوست 2004

حالا یکی هم پیدا نشد این، به قول نیما، “روز نر” رو به ما تبریک بگه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.

خب فعلا یه خسته نباشید بابت روز افتتاحیه بگم. بعد از ساعتها این طرف و اون طرف رفتن (مثلا خود من که هیچ کاری هم نکردم، سیزده ساعت سرپا بودم) فکر کنم تنها چیزی که امروز کم نبود، “کمبود” بود. ولی خدا رو شکر هرجور بود تقریبا آبرومندانه گذشت. تا ببینیم بقیه اش چی می شه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 آگوست 2004

بعد از اینکه تا ساعت دوازده شب تو دانشکده بودیم به این نتیجه رسیدیم که این کاری که می کردیم، که خودش عبث ترین کار روی زمین بود، مفیدترین کاری بوده که تو این چهار سال انجام دادیم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:53 نوشت.

یه کارت دعوت عروسی اوردن که من هرچی بیشتر نگاهش می کنم بیشتر خنده ام می گیره. هرچی شعر و جمله ادبی قلمبه سلمبه بلد بودن الکی پشت سرهم ردیف کردن. یه عکس عروس و داماد هم توش چاپ کردن که با یه حالت خیلی شاعرانه و جالبی دارن همدیگه رو نگاه می کنن.
من که ایشالا بعد از صد و بیست سال هروقت بخوام از این کارتا سفارش بدم، با چهارتا جمله ساده سر و تهشو هم میارم. مثلا این خوبه به نظرم:
“سلام
ما قرار شده گوش شیطون کر، عروسی کنیم. حالا چون می دونم شما ترکیب باقالی پلو و ژله رو خیلی دوست دارین، دعوتتون می کنم که فلان تاریخ بیاین فلان جا و غذای مذکور را بخورید.
پ.ن. کادو فراموش نشه”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:53 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 آگوست 2004

I know when I’m down on my knees is when I’m closest to heaven.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 آگوست 2004

حالا ما که اصولا از تکواندو سر در نمی آریم، ولی فینال ساعی رو نگاه کردیم. هی به همدیگه لگد می زدن، بعد گزارشگره می گفت: حالا یه ضربه “عبدا… جیغیل” می زنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

می بینمشون. شبا تا چراغو خاموش می کنم می بینمشون که دارن تو خونه می چرخن. می رم تو رختخوابم دراز می کشم، ولی جرات نمی کنم چشمامو ببندم. می ترسم وقتی بستمشون، یکی از اونا بیاد بالای سرم و خفه ام کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

ماشالا این لوازم الکترونیکی جدید، هرچی می گذره، User unfriendly تر می شن. دقیقا چهار ساعت طول کشید تا تونستم یه دوربین رو با یه کابل usb وصل کنم به کامپیوتر.
فکر کنم باید نسخه جدید قانون آیدین رو ارائه کنم:
قانون آیدین در یادگیری طرز کار لوازم الکترونیکی v2.0: حجم manual ها همیشه ثابت است (به خاطر مسایل اقتصادی کارخانه سازنده و بالا رفتن سطح دانش عمومی) ولی زمان لازم برای یادگیری، ظرف دو سال، دوبرابر می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 آگوست 2004

Now that the war is through with me
I’m waking up I can not see
That there is not much left of me
Nothing is real but pain now…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

دیگه وبلاگمو دوست ندارم. همش خودسانسوریه. مدام یا می خوام یه چیزی رو نگم که کسی چیزی نفهمه، یا چیزی رو نگم که کسی ناراحت نشه. یا باید خیلی رک بشم، یا درشو تخته می کنم، یا اینکه همینجوری عین احمقا ادامه می دم و بیشتر زجر می کشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

ولی کی باور می کنه که من پشت ساختمون سلف، بغل اون سالن پینگ پنگ، یه کوره آدم سوزی زیرزمینی پیدا کردم؟ همتون خیال می کنین همون یه ذره عقلی که داشتم هم پریده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:00 نوشت.

سه تا از بهترین سالای عمرم رو یه جوری گذروندم که الآن تنها چیزایی که ازشون مونده، یه مشت خاطره است که چند وقت دیگه فراموش می شن. با یه معدل افتضاح.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

دیوانگی ام را تاب نیاوردند
الآن یه لباس سفید با آستینای بلند تنم کردن
فقط نمی دونم چرا آستیناشو گره زدن به هم!
یارو داره می گه: “از دل دیوونه نترس”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

Whatever happens I’ll leave it all to chance
Another heartache another failed romance

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.

قمار، فقط بردنش نیست که لذتبخشه. باختنش هم لذت خودشو داره، حتی وقتی می دونی که امید ریاضی ماجرا برای تو منفیه. باید یاد بگیری که از باختن لذت ببری.
یه یارو هم بود که: “نعره ای زد و گفت:”راست باز و پاک باز و امیر باش.””

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:45 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 آگوست 2004

music
Greensleeves
فکر کنم قبلا هم گفتم که به نظر من Greensleeves از آسمون اومده. ضمنا حدود ده تا اجرای مختلف با کلام و بی کلامشو دارم که یکی از یکی بهتره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:46 نوشت.

نشسته بودیم تو غذاخوری مخابرات، بعد خاکی صدیق و تشنه لب و فاتحی و زمانیان اومدن تو. بعد خاکی صدیق مثل بز نشست پشت میز. تشنه لب رفت براش غذا اورد. خیلی بدم اومد. مردک حالا دو روزه رئیس دانشگاه شده، خیال کرده چه خبره. باز اگه مثل آدم ریاست می کرد، یه چیزی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:51 نوشت.

یه چیزی بگم بخندین یا گریه کنین یا حرص بخورین یا هرکاری که خودتون دوست دارین.
رمضانعلی صادق زاده(استاد گرانقدر و باسواد و فهمیده)، شده رئیس کمیسیون ارتباطات مجلس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 آگوست 2004

لعنت به خودتون و این شبکه مسخره اتون. تو همینش موندن، بعد می گن تا آخر امسال شبکه رو به نسل 2.5 ارتقا می دیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.

دم در اون مرکز دندونپزشکی توی پالیزی نوشته: “ورود وسایل نقلیه و اسلحه به مرکز دندانپزشکی اکیدا ممنوع است”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.

در راستای اینکه همیشه مغز اقتصادی توپی داشتم، یه ایده جدید دارم با نشانه های کاملا ملی. شربت سکنجبین می ریزیم تو شیشه های کوچولو، یه دونه خرچسونه (این موجود اسم دیگه ای هم داره؟) هم می اندازیم تو شیشه، یه کیسه هم می بیندیم به شیشه و توش دارچین می ریزیم. قول می دم ظرف یه ماه فروش تکیلا برسه به صفر و همه بیان از این نوشیدنی من بخرن. اسمشم می ذاریم آتیلا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.

راستی! فیلم هفته پیش سینما یک خیلی خوب بود. انگار اسم اصلیش Cast away بوده. تاثیرگذار ترین شخصیت فیلم هم ویلسون بود. یه توپ والیبال!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

الآن تو آزمایشگاه کنترل صنعتی نشستم. اون پاتیل آژانس دهن لق، وقت چتش بود، یه شیشه آب رو من خالی کرد که دنبالش نرم و سرشو انداخت پایین و رفت! حالا نشستم زیر کولر تا خشک بشم. اگه مردم بدونین تقصیر مهدی بوده. یه مشت کنترلی ناقص العقل دیگه هم دارن اینجا می پلکن. ضمنا پرشین بلاگم فیلتر کردن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:33 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 آگوست 2004

Slowly I awake
Slowly I rise…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.

واقعا از خوندن این خبر لذت بردیم:
“بر اساس یک پژوهش جدید اعلام شد ماه تولد می تواند در ابتلا به سرطان مغز در آینده موثر باشد. این نتیجه پس از بررسی اطلاعات مربوط به بزرگسالانی که به این سرطان مبتلا شده بودند به دست آمد. بر اساس این گزارش پژوهشگران دریافتند افرادی که در ماه های ژانویه و فوریه به دنیا آمده اند در معرض بالاترین میزان خطر ابتلا به سرطان قرار داشته اند. در حالی که ابتلا به سرطان در بین اشخاصی که در ماه های ژوئن یا اگوست به دنیا آمده اند، پایین بوده است. همچنین این ارتباط در افراد چپ دست و کسانی که امکان استفاده از هردو دست خود را به یک اندازه داشته و در زمستان متولد شده اند بیشتر است.”
منبع: روزنامه شرق. 31 مرداد 83. صفحه 12 (جامعه)
خب همه می دونن که من باکمال افتخار، متولد دی هستم و ضمنا چپ دست هم هستم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 آگوست 2004

یادمه اون وقتا که بچه بودم یه تیله کوچولوی قرمز داشتم (راستی، اگه گفتین مشهدیا به تیله چی می گن؟) بعد یه دفعه گرفتمش دم دماغم و یه نفس عمیق کشیدم، بعد لعنتی رفت تو دماغم! بعد هول شدم، می خواستم با انگشت درش بیارم، هی بدتر می رفت بالا و گیر می کرد! آخرش با یه حالت سرگشتگی و حیرانی(!) دور خونه می دویدم و جیغ می زدم! اونم انگار جاش راحت بود، هیچ جوری در نمیومد! آخرش با توصیه های حکیمانه مامانم، تونستم درش بیارم، وگرنه هنوز فقط یه سوراخ دماغم کار می کرد!!! ضمنا تیله فوق الذکر هنوز در بین تیله های اینجانب موجود است، آخه ناسلامتی کلی خاطره داریم با هم!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:08 نوشت.

خیلی باحاله. عمه بابام دوسال پیش تو هشتاد سالگی، عمرشو داد به شما (البته اصولا چیزی از عمرش نمونده بود که بده به شما). حالا دوساله که تمام بزرگترای فامیل دارن با شوهر مرحومه، سروکله می زنن بلکه سرعقل بیاد. بیچاره تو نود سالگی عاشق یه خانوم پنجاه ساله شده! هنوزم هیچی نشده رفته نصف اموالشو به اسم خانومه کرده. اون خانومه هم که خیالش راحته که این بیچاره چندسال دیگه می افته می میره و بقیه اموالشم می رسه به اون. پیرمرد هم که اصلا گوشش بدهکار نیست، همش می گه شماها نمی فهمین عشق یعنی چی!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:43 نوشت.

Keep talking

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:39 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 آگوست 2004

قایم می شم
قایم می شی
قایم می شیم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:54 نوشت.

رفتم یه شارژر باطری قلمی خریدم. از اونجایی که چیزی ننوشته، احتمالا ساخت ایران باشه.
اینم عین دستورالعملی که روی جعبه اش نوشته:

Usage Methods:
– Switch on the electrical source, the corresponding indicator will on.
– Take out the battery when finish charging.
– Acconrding to anode and cathode, put the battery in correctly place, waiting for charging.
– Adopt excellent materials, big power, small temperature rising.

واقعا مگه خرج ترجمه کردن این چهارتا جمله چقدر می شه که نمی دن یه آدمی که بلده براشون ترجمه کنه؟ البته خب با این وضعیت، حتما به فتح بازارهای جهانی هم فکر می کنن.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.

یا جمجمه ام دیگه شیلد نیست، یا این نویزای جدید فرکانسشون حسابی رفته بالا. نمی دونم چرا همه چیزو برفکی می بینم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 آگوست 2004

در راستای صحبتای خانوم اخوان، این بنده خدا هم چندان غلط حرف نزده به نظرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

من یه ترانزیستور که می بینم، فشارم می افته پایین! حالا این لطیفی میاد ده تا ده تا ترانزیستور می کشه، می گه حلش کن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.

من نمی دونم این ملت چطور می خوان برن دنبال دموکراسی، وقتی که هنوز به مجلس می گن مَیلِِس!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:06 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 آگوست 2004

به نظر میاد کتاب مقدس مخابراتی ها، تنها کتاب مقدس در جهان باشه که به هیچ وجه نمی شه مثل قصه بخونیش و ازش رد بشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

مثلا بیاین بررسی کنیم ببینیم چرا حلقه ازدواج، باید روی انگشت چهار دست چپ باشه. من فکر می کنم باید یه ربطی به قبایل ماقبل تاریخ داشته باشه، ولی نمی دونم چه ربطی!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.

فکر کنم منطقی باشه که تو هر رابطه ای، هر ده قدمی که آدم برمی داره، طرف مقابلش اقلا یه قدم برداره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:26 نوشت.

این وزنه برداری بانوان بسیار چیز غریبی بود. با کلیه احترامی که برای کلیه خانوم ها قائلم، ترجیح می دم همسر آینده ام حداقل وزنه بردار نباشه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 آگوست 2004

بیچاره راننده هه! وقتی تو یه تاکسی، دوتا دیریکله و یه KDB نشسته باشن، نتیجه اش این می شه که سه تایی دستشونو از شیشه می برن بیرون و روی پشت اتوبوس جلویی، سایه بازی می کنن!! بدیهیه که این نمایش صامت نبود و کلی هم سروصدا داشت که فقط توی ماشین قابل شنیدن بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

فکر کنم یه مقداری هم موقعیت سنجم خراب شده باشه. مثلا یه آدم متشخص داره درباره یه موضوع خیلی جدی باهام صحبت می کنه، هرکاری می کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم که مزاح نفرمایم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

Not relieved by thougts of Shangri-La
Nor enlightened by lessons of Christ
I’ll never understand the meaning of the right
Ignorance lead me into the light.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.

Finally,
Your final resting day
Is without me
I weep
And think of brighter days
What about me?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.

Mama oooo
I don’t wanna die
Sometimes wish I’d never been born at all.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

A man gets tied up to the ground
He gives the world its saddest sound
Its saddest sound…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 آگوست 2004

In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:09 نوشت.

But if you wanna leave, take good care…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

All I want is someone I can’t resist
I know all I need to know
By the way I got kissed.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 آگوست 2004

حالا من هی بگم این آنتن بشقابی با اون لوب باریکش، که داره سیگنالشو از سی و شیش هزار کیلومتر دورتر می گیره، با اون آنتن یاگی که سیگنالش از کلکچال میاد فرق داره، هیچکس گوش نمی کنه. هی می گن حالا شما برو یه دست بهش بزن شاید درست شد. منم رفتم همچین دست زدم که کل تصویرش پرید. به من چه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

خیلی از دسته بندی های تاریخی باید عوض بشن. مثلا رومئو و ژولیت باید از گروه عشاق خارج بشن و برن تو گروه اسکل های جاودانه تاریخ! (البته به شرطی که جاشون تو بزرگترین خالی بندی های تاریخ نباشه).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:31 نوشت.

خانوم نیره اخوان، نماینده مجلس، پیشنهاد کردن که دخترا و پسرا توی دانشگاه از هم جدا بشن. به نظرشون این کار باعث می شه که مشکلات روانی دانشجوها کمتر بشه. بیزحمت یه نفر پیدا بشه و براشون توضیح بده که تمام مشکلاتی که هست به خاطر اینه که قبل از دانشگاه، هیجده سال امثال ایشون تمام تلاششون رو کردن که دخترا و پسرا همدیگه رو نبینن.
دعای روز: خدایا! خودت مارو از دست این دایناسورهایی که مغزشون تو عصریخبندان منجمد شده، نجات بده.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:01 نوشت.

این نظافتچی جدید ساختمون خیلی توپه. هنوز نیومده، همه یا آقای دکتر شدن، یا خانوم دکتر. فکر کنم چندوقت دیگه هم به هممون نشان شوالیه بده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:59 نوشت.

زندگی رسم خوشایندی است… زندگی حس غریبی است. شماها دلتون خوشه ها. زندگی غلطک عظیمی است که آدم را یواش یواش له می کند.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:58 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 آگوست 2004

هروقت یکی داره می ره، بقیه می رن بدرقه. چرا یکی پیدا نمی شه بره خوشرقه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

سید و رعنا، هرکدومشون خیال می کرد خودش اون یکی رو به چنگ اورده…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 آگوست 2004

Sympathy is what we need my friend
‘Cause there’s not enough love to go round…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

داشتم Cat Stevens گوش می کردم. بعد به فکر افتادم که یعنی واقعا این بشر یهو خل شده؟ یا یه چیزی دیده که من ندیدم؟ طبیعتا به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 آگوست 2004

واای چقدر از دست این نماینده کوهدشت خندیدم. گفته: “اخیرا اخباری به گوش می رسد که عده ای از عوامل اصلاح طلبان آمریکایی و مزدوران اجانب، به نام بسیج، نیروی انتظامی و نیروهای اصولگرا با برخورد نامناسب و خودسر با جوانان و تحدید آزادی برای تخریب چهره نظام، مصادره آرای مردم و تکرار سناریوی انتخابات سال 76، فضاسازی می کنند.”
اولا که آدم یا یه کاری نمی کنه، یا پاش وای میسته. دیگه آدم کار خودشو که نباید بندازه گردن بقیه. دوما بر همگان واضح و مبرهن است که ما جوانان از شدت آزادی داریم می ترکیم. سوما که اصولا فرقی هم نمی کنه، اصلاح طلب و محافظه کار، سروته یه کرباسن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:46 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 آگوست 2004

پاک عقلم پریده. تو اتاق پای کامپیوتر نشستم. یهو احساس می کنم که تشنه امه. بعد می رم تو آشپزخونه. گوشی تلفن رو برمی دارم. یه کم بوقشو گوش می کنم. بعدم برمی گردم تو اتاق و دوباره می شینم پای کامپیوتر!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

هاه! این دوهزارمین پست من تو این وبلاگه. به خودم تبریک می گم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:08 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 آگوست 2004

شرق امروز نوشته بود که یه باندی رو دستگیر کردن که با جعل مدرک، به خانوما کمک می کرده که از شوهراشون طلاق بگیرن. اولا که کار این باند بسیار احمقانه بوده و من با اینجور روش ها شدیدا مخالفم. دوما که وقتی یه طرف رابطه حق نداشته باشه طلاق بگیره، عاقبت قضیه به همینجا کشیده می شه. سوما که به نظر من اصلا باید حق طلاق از هر دو طرف گرفته بشه! چهارما که حالا که نظر من عملی نیست، فکر می کنم یه طرح بهتر ارائه می دم. منتظر باشین. ولی تا وقتی طرح من آماده بشه، فعلا هردوطرف حق طلاق داشته باشن، تا ببینیم بعدا چی می شه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:16 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 آگوست 2004

And please remember that I never lied
And please remember
how I felt inside now honey
You gotta make it your own way
But you’ll be alright now sugar.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

وقتی یه فرهنگی از بیخ مردسالار باشه نتیجه اش همین می شه دیگه. یارو تبلیغ می کنه که بهترین هدیه روز زن اینه که برای همسرانتون حساب پس انداز باز کنین، یا اونا رو بیمه کنین!
در راستای اینکه همیشه با فمینیست ها مشکل داشتم و اینکه خوددرگیری هم به میزان کافی دارم، از همین الآن اعلام می کنم که من به شدت فمینیست هستم. (ضمنا تو پرانتز عرض شود که خوش به حال همسر آینده ام!)

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

به گزارش خبرنگار اعزامی ما از پکن، در این دوره از بازیهای جام ملتهای آسیا، سیصد و چهل و دو هزار و پانصد و هشتاد و شش بار این پای علی دایی به اون پاش گفت زکی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.

پدران ما در زمان قدیم گفتن: “کبوتر با کبوتر، باز با غاز”. تحقیقات ما درباره اینکه مادران ما در اون زمان چی گفتن، نتیجه ای در پی نداشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 آگوست 2004

یادش بخیر، یه نوار تو کیف یکی از بچه ها بود و ما برداشته بودیم بهش نمی دادیم. بعدم چون می دونستم از ارتفاع می ترسه، از تیر چراغ برق بغل پیش دانشگاهی رفتم بالا و نوارشو گذاشتم تو بالاترین سوراخی که رو تیر بود. بیچار مجبور شد تا اون بالا بره دنبال نوار. اگه می افتاد پایین کلی می خندیدیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

فرض کن یارو تو خیابون موقع رانندگی با تلفن صحبت کنه و حسابی یواش بره، بعد که می خوای ازش سبقت بگیری، یهو چون داره حرف می زنه و حواسش به رانندگی نیست، بگیره روت. بعد که بوق براش می زنی، سرشو از شیشه دربیاره و هرچی فحش خوارمادر بلده بهت بده، بعدم گاز بده و بیاد بپیچه جلوت و پیاده بشه و بازم کلی فحش بهت بده. بعدم یه آجر از کنار خیابون برداره و بکوبه تو شیشه ماشینت! آدم اینا رو که می شنوه دیگه مطمئن می شه که این ملت عین حیوونای وحشی می مونن. می دونم الآن بازم بهم می خندی، ولی من اگه تو این مملکت بمونم آخرش یا یکی رو می کشم، یا خودم کشته می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

من صدای آن بزرگوار را در گوشم می شنوم که می گوید:
So take a chance with me
Let me romance with you

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 آگوست 2004

یادم رفت بگم که با اون همه قرص که خوردم، سه روزه که درست حسابی نخوابیدم و امروزم تمام مدت داشتم رانندگی می کردم. آخر شب دیگه خودم می فهمیدم که ماشینا رو نمی بینم، خیلی باحال بود!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

Do you know how pale and wanton thrillful
comes death on a stranger hour
unannounced, unplanned for?

like a scaring over-friendly guest you’ve
brought to bed

Death makes angels of us all
and gives us wings
where we had shoulders
smooth as raven’s claws.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:00 نوشت.

مامان اینا باز رفتن مشهد. منم نمی دونم چه حکایتیه که هروقت اینا نیستن، طرف دوسه روز دیگه هیچی ظرف تمیز تو خونه نمی مونه و آدم مجبور می شه تو قابلمه غذا بخوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:58 نوشت.

فکر کنم دارم رکورد جهانی رو می شکنم. چهارتا ایبوپروفن و سه تا استامینوفن کدئینه ظرف بیست و چهار ساعت، آمار قابل توجهیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 آگوست 2004

قدیما می گفتم گذشته آدما مهم نیست. مهم اینه که الآن چه جوری باشن. ولی الآن مطمئنم که گذشته مهمه. بدبختی اینه که تا می خوای از گذشته اشون سر دربیاری، بهت می گن فضول.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

حرفاش درست به نظر می رسیدن. حداقل منطقی بود. ولی کو گوش شنوا. هنوز نمی تونم قبولشون کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

نمی دونم امروز ماشین من نامرئی شده بود یا روز ملی نگاه نکردن به آینه بغل بود! وقتی تو یه مسیر ده دقیقه ای چهار نفر تورو نبینن و بگیرن روت، لابد یه خبری هست دیگه.
البته نود درصد مردم ایران معمولا عادت ندارن که تو آینه بغل نگاه کنن، ولی امروز اون ده درصد بقیه هم نگاه نمی کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

تازگی وسط حیاط دانشکده کنار یکی از درختا یه سنگ چسبوندن که روش نوشته: “این سرو در تاریخ فلان توسط گروه کوهنوردی کاشته شد.” سنگه باعث شده که من از جهالت بیرون بیام. قبلا فکر می کردم اسم اون درخته، کاج باشه. حالا فهمیدم که یه مدل کاج داریم که بهش می گن سرو.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 4:43 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 آگوست 2004

دندانپزشکان جهان متحد شوید.
دست به دست هم دهید به مهر
دهان من را کنید سرویس!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

هوس کردم برم تو کولر این همسایه هه که با ما لج کرده، گلاب بریزم!

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.

احتمالا من هیچ وقت، هیچ جا اعتراف نمی کنم که وقتی ده سالم بوده تو یه باند شرارت عضو بودم و همه کارایی رو که الآن باند الاغ های بالدار یا کفتر های چهارخونه بابتشون اعدام می شن، تو مقیاس خودمون انجام می دادیم. اسم هم نداشتیم. سردسته باند هم من نبودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:50 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 31 جولای 2004

از زیر تختم صدای بچه گربه میاد، روی سینه ام هم یه جوش دراومده قد طالبی، فردام قراره برم دکتر، زندگی هم یه جور فریب دوطبقه اس، به یه نتایجی هم درباره خدا رسیدم که اگه اشتباه باشه تا چند وقت دیگه صاعقه می خوره تو سرم، الآن هم لوله تفنگ رو گذاشته بودن پشت سرم که وبلاگ بنویسم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 جولای 2004

یه خانومه زنگ زده و با یه لحن خیلی لطیفی پیغام گذاشته: “الو آقای فیاض؟ فریبا هستم. برنامه امروزمون چی شد؟ باهام تماس بگیرین.” دلم برای هردوشون کلی سوخت که اشتباه افتاده بود و احتمالا به هم نرسیدن! بعدم هوس کردم خانومِ آقای فیاض رو پیدا کنم و پیغام رو بدم گوش کنه، اونوقت ماجرا حسابی اکشن می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 جولای 2004

خب به سلامتی آرمین هم همسر آینده اش رو بالاخره به فامیل نشون داد. این خاندان مکرم هم که نمی دونم چشون بود، ماشالا امشب همه هایپر بودن. اونقدر دیوونه بازی دراوردیم که نگو. همش نگران بودیم که بیچاره دختره دفعه اوله که داره مارو می بینه و ممکنه overdose کنه، ولی نمی تونستیم جلوی خودمونو بگیریم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:32 نوشت.

امروز یه فال حافظ گرفتم، از بس که تحویلم گرفته بود، تحویل دونم پاره شد! نوشته:
“وجودت برای دیگران برکت است و اقبالت چنان بلند است که هرجا بروی و هرجا که باشی تکیه گاه دیگران و منبع نور و الهام برای بقیه خواهی بود. در جوارت حال بیماران خوش می شود و سالخوردگان احساس جوانی می کنند.”!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

یعنی واقعا نه تنها این شیش تا دیریکله وقتی به هم بیفتن دیگه هیچ جوری نمی شه جمعشون کرد، بلکه هرکدوم به تنهایی هم می تونه منشا افتضاحات بزرگی باشه!
Not only… But also!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 جولای 2004

تاحالا شماره خودمو نگرفته بودم. الآن با یه خط تلفن tone شماره گرفتم و دیدم که هفت تا نت اول آهنگ yankee doodle رو می زنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

ولی امید زندی! ایشالا خدا عقلت بده، بلکه کمتر مزخرف ببافی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

بدینوسیله، اینجانب به عنوان یک Fat اعلام می کنم که از FET بدم میاد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 جولای 2004

امشب بازم The end گوش کنون داریم. کلا از doors غافل نشین که رستگاری هر سه عالم در گرو آن است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

این معتادایی که تو فیلما دارن ترک می کنن، خیلی باحال می شن. داد بیداد می کنن. ناله می کنن. خودشون می زنن به درودیوار. دوست دارم بدونم چه حسی دارن. اگه یه روزی معتاد بشم، تنها دلیلش همینه که ببینم موقع ترک کردن آدم چه جوری می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 جولای 2004

یاد یکی از دوستان افتادم که به بچه های دو سه تا شیرخوارگاه و مجتمع بچه های بی سرپرست تا جایی که می تونست کمک می کرد. بعد یکی از بچه ها که دبیرستانی بود، تکلیفاشو داده بود به این که براش حل کنه. اونم ماشالا خودش بلد نبود، به من گفت که حل کنم. منم بهش گفتم حل نمی کنم، چون این راه کمک کردن نیست. بعدش متهم شدم به بی احساسی و اینکه حاضر نیستم به کسی کمک کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

من موندم که وقاحت یا حماقت بالاخره حدی داره یا نه. با صد نفر مصاحبه کرد و همه گفتن که نیروگاه اتمی چون دودکش نداره، هیچ جور آلودگی و ضرری برای محیط زیست نداره. زباله های اتمی رو هم لابد خودشون قورت می دن و هیچ مشکلی پیش نمیاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

آقا من امروز با یارو گلفروش سر چهارراه دعوا کردم، چون برگشته می گه: “جون مادرت بخر”! اگه شمام مثل مامان من فکر می کنین من یه موجود عصبی غیراجتماعی ام که چون اون یارو طبقه اش از من پایین تر بوده باهاش اینجوری برخورد کردم، همینجا یه کامنت بذارین که تکلیفم معلوم بشه. اگرم همچین نظری ندارین، بازم بگین. می خوام اقلا ببینم تو اقلیتم یا اکثریت.
پ.ن. اگه کسی می خواد فکر کنه که من آدم بی رحمی ام که بدبختی آدما اصلا برام مهم نیست، فکر کنه. خیلی وقته که نظر آدما برام هیچ اهمیتی نداره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 جولای 2004

کلی لذت می برم که یکی فرض کنه من احمقم. یارو تو “معادله”، معادله موج دوبعدی رو حل کرد، دانشگاه ماساچوست بهش بورس تحصیلی داد! بقیه فیلم هم که طبیعتا چرت بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

پروژه که نداریم. کار و بارم که نداریم. درسم که نمی خونیم. فکر کردنم که مالیات نداره. نشستیم داریم فکر می کنیم که معیارمون برای همسر مناسب چیه! به نتایج جالبی هم رسیدم، ولی حالا نمی گم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین، قلب تو دریاست

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:31 نوشت.

به آیدین بگویید اگر می تواند برای هریک از تصمیماتی که تابحال گرفته، تنها یک دلیل بیاورد. و هرگز نخواهد توانست. و ما به همه چیز آگاهیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 جولای 2004

حالا نمی دونم چه حکایتیه که از وقتی من وقت شوهرم شده، تو فامیل هرکی که دختر داره بلند می شه چند روز میاد خونه ما!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

جمله ها. کلمه ها. بعضیاشون، بعضی ترکیباشون خیلی اذیتم می کنن. دردش وقتی بیشتر می شه که آدمای عزیز اون جمله ها رو گفته باشن. عزیزترین ها، ناراحت کننده ترین جمله ها رو می تونن بگن. شاید نباید اینقدر حساس باشم.
نمی دونم خودم تاحالا چندتا عزیز رو با حرفام ناراحت کردم و نفهمیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 جولای 2004

حالا که قراره آخر و عاقبتمون مثل اون آقاهه بشه، ببینین شاعر در ایام قدیم چی فرموده:
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه
اونقدر مستم بکن تا من ببینم باز
هرچه عاقل مثل خود دیوونه دیوونه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

دیوونگی هم عالمی داره ها. شماها نمی فهمین.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

رفته بودیم “حرفه ای ها”. نمایش که تموم شد، یه خانومه که جلوی ما نشسته بود و تمام مدت نذاشته بود هیچی ببینیم، برگشت به بغل دستیش گفت: “اینم مثل هری پاتر بود، وسطش خوابم گرفت”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

حدیث داریم که می گه اطلبوا العلم ولو بالزیر باد الکولر!
الآن یه جورایی گردنم خشک شده، کج مونده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 جولای 2004

اینجا تهران است. صدای وبلاگ آیدین کبیر.
شنوندگان عزیز، ترانه ای که هم اکنون می شنوید Lemon tree کاری از Fool’s garden می باشد و معنا و مفهوم آن این است که ترانه قبلی را دیگر نمی شنوید!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

داشتم به این مرض باحالی که یاد گرفتم فکر می کردم، یادم اومد که مدتها پیش تو شخصیت یه نفر، یه سری دوره چهار ماهه پیدا کرده بودم. لابد ربط داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

مغزم یه جوری شده. انگار که تمام دیتای عالم رو ریخته باشن توش، ولی حسابی به هم ریخته باشه. نه اول فریمش معلوم باشه، نه اول بیتش، نه کدینگ منبعش. فقط خودم موندم که عجب حافظه ای دارم. یه خاطراتی یهو یادم میاد که هیچ ربطی به هیچی نداره. یه حرفایی یادم میاد که نگو.
انگار که یه پازل ده میلیون تیکه ای رو انداخته باشن جلوم که درستش کنم، ولی حتی ندونم که آخر کار عکسش چی باید بشه. فقط دارم تیکه ها رو دونه دونه نگاه می کنم و هیچی نمی فهمم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 جولای 2004

Needed elsewhere
to remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

ایول مرض! فکر کنم دیگه این یکی رو دارم: manic-depressive disorder
فقط تا جایی که من از مطالعاتم فهمیدم، فاصله بین اپیزودهای مانیا و افسردگی، چند هفته تا چندماه می شه. در موارد نادر هم نوشته بود به چند روز می رسه. ولی در مورد من، از اونجایی که همیشه باید با بقیه فرق داشته باشم، زمانش در حد چند دقیقه یا حداکثر چند ساعته!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

به لطف سانسورچی تلویزیون، برانکو طی الارض هم می کنه. رفته بود کنار زمین داشت داد بیداد می کرد، بعد یهو دقیقا تو فریم بعد نشسته بود رو نیمکت و داشت سرشو می خاروند!
این عنایتی هم که باید به جای فوتبال بره تو تیم ملی زشت ترین مردان، اعزامش کنن به مسابقات جهانی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

یارو کنار خیابون دوطرفه شلوغ که دوتا ماشین هم به زور از کنار هم رد می شن، پارک کرده رفته. بعد که خیابون حسابی بند اومده، با نیش باز اومده و سوار ماشینش می شه. بهش می گم خیلی جای خوبی پارک کردی، نیم ساعته راه بند اومده. هرهر می خنده می گه مطلقا ممنوع نداشت! دلم می خواست پیاده شم حسابی یارو رو بزنم.
یادمه سیاوش به این نتیجه رسیده بود که برای جامعه خطرناکه. منم دارم کم کم درمورد خودم به همین نتیجه می رسم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.

می گفت وقتی داشتن دایی جان رو می شستن، روی سینه اش چندتا دایره کبود دیده. بعد نتیجه می گرفت که شوک الکتریکی هم بهش دادن. یادش رفته بود که وقتی دایی جان افتاده بود روی زمین و دکترا بالای سرش جمع شده بودن، من اونجا بودم. حتی مراسم تدفین هم کاملا یادمه، چون تو ردیف اول بودم. باز خوبه عقلشون رسیده بود و بچه شیش ساله رو تو غسالخونه نبردن.
بعدم می گن چرا ده ساله ما می ریم بهشت زهرا، تو با ما نمیای؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 جولای 2004

جناب دکتر فرمودن: واه واه. با این دندونا که هیچ کس بهت زن نمی ده.
عرض کردم: خب نده.
دوباره فرمودن: آره جون خودت.
دیگه بهشون نگفتم که ماشالا اونقدر عیب دارم که دندونام قاطیشون گم می شن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

یعنی اول کدومش به وجود اومده؟ خرابی گسترده دندونام، یا Dentistophobia؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:28 نوشت.

“هوش موهبتی است شیطانی.”
رضا قاسمی – همنوایی شبانه ارکستر چوبها

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.

احتمالا خودکشی تنها مدل آدم کشی باشه، که بعدش قاتل از پلیسا نمی ترسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:12 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 جولای 2004

خوبه. می گن جهنم و بهشت فعلا تعطیلن. هروقت قیامت بشه، باز می شن. فعلا همه باید تو برزخ بلاتکلیف بمونن. خنده داره.
خنده داره دیگه. چرا خنده دار نباشه؟ بزرگترین اختراع بشر برای جلوگیری از احساس پوچی، هنوز افتتاح نشده.
عجب صحنه باشکوهی می شه. قیچی کردن روبان قرمز جلوی در بهشت باید خیلی عالی باشه. من که اونجا نیستم. احتمالا همون موقع، دارم قیچی کردن روبان جهنم رو تماشا می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:07 نوشت.

فکر نمی کنم آدم کشتن، چندان کار سختی باشه یا عذاب وجدان خاصی دنبالش باشه. مساله اصلی وجود پلیسای لعنتیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.

یعنی “دنبالم نگرد” یه جورایی یکی از پراحساس ترین جمله های روی زمینه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:04 نوشت.

“I believe in brotherhood of all men, but I don’t believe in wasting brotherhood on anyone who doesn’t want to practice it with me. brotherhood is a two-way street.”
Malcolm X

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.

ولی فکرشو بکن، لیندبرگ، یه تنه سی و سه ساعت پرواز کرده. عجب آدمی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:21 نوشت.

بودجه اینترنت ماه دیگه رو درسته دادم کتاب قصه خریدم. یه جوونمردی پیدا بشه یه مساعدتی بکنه.
فکر کنم اگه همه امراض روحی و جسمی من خوب بشن، بازم این مرض کتاب خریدن از سرم نیفته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.

الآن نصف وجودم خوددرگیری داره. نصف دیگه هم نشسته تو جایگاه گزارشگرا و داره بازی رو گزارش می کنه و طرفین رو مسخره می کنه و هرهر می خنده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:56 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 جولای 2004

می گه امتحان IELTS دارم و نگرانم. می گم غصه نخور، بالاخره یه 10 می گیری دیگه. زده زیر خنده و می گه کل امتحانش 9 نمره داره!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:23 نوشت.

پسرعموی قلی دامپزشک بود. (قلی یک شخصیت کاملا حقیقیه که هفت سال همکلاسی من بوده) بعد هیچکس گاو و گوسفندشو نمی برد پیشش. بعد قرار شد گوینده اخبار بشه. بعد مجری به خانه برمی گردیم شد! حالا می شینه پای صحبت های کارشناس برنامه که داره راجب فیبر نوری و لایه های OSI حرف می زنه و طبیعتا هیچی نمی فهمه و سوالای مزخرف می پرسه.
حالا مساله اینه که اصلا تو برنامه ای که نود و پنج درصد بیننده هاش خانومای خانه داری هستن که می خوان هنر و آشپزی یاد بگیرن، اصلا چه لزومی داره که یه مهندس مخابرات بیاد و راجب backbone مخابراتی صحبت کنه. دوما آدمی که تخصصش دامپزشکیه، اونجا چیکار می کنه.
البته مشکل یه مقداری هم از کارشناس محترم بود که معلوم نبود پسرخاله کارگردان بوده یا دخترخاله اش. اونقدر گنگ و بی ربط حرف می زد که منم نزدیک بود هرچی بلدم یادم بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:21 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 جولای 2004

تازه دارم می فهمم که چی کشیدی. منو ببخش.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

حالا نه که خیلی کم رطب می خورم، باید برم منع رطب کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:08 نوشت.

تیر پارسال بود که به عنوان خدای شراب منصوب شدم. ولی می بینم که بیشتر این یه سال رو، داشتم یه جوری خلاف آرمانها و روشهای آن خدای عالیمقام زندگی می کردم. ایشالا در سال دوم ماموریت بهتر عمل می کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:06 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 15 جولای 2004

Young at heart and it gets so hard to wait
When no one I know can seem to help me now
Old at heart but I mustn’t hesitate
If I’m to find my own way out…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.

When you’re talkin’ to yourself and nobody’s home,
You can fool yourself, you came in this world alone…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:47 نوشت.

این همه ساله که می گن “آدمیزاد شیر خام خورده”. یه نفر پیدا نشده تاحالا که به بچه اش شیر پخته بده، بلکه نسل بشر از تباهی دربیاد. دلیلشم لابد اینه که همه خیال می کنن بچه خودشون با بقیه بچه ها فرق داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:27 نوشت.

خداروشکر، نمردیم و یه چیزی شبیه بارونای استوایی هم دیدیم.
این باغبونه هم که انگار می ترسه اگه از عقلش استفاده کنه، تموم بشه. هفت صبح اومده دستشو گذاشته رو زنگ، می گه اومدم باغچه ها رو آب بدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 جولای 2004

نقل است که آیدین کبیر ضمن یکی از لشگرکشی های بزرگش، سوار اسب داشت می رفت و خدم و حشم و سپاه و بند و بساط، دنبالش. تا اینکه وسط بیابون رسیدن به “لطیفی” که نشسته بود زیر آفتاب و فرت و فرت تست الکترونیک می زد. بعد آیدین کبیر در حالیکه سایه اسبش افتاده بود روی لطیفی، ازش پرسید چیکار می کنی. لطیفی سرش رو بالا کرد و گفت اگه تاریک نکنی، بذاری به کارم برسم، دارم تست الکترونیک می زنم. آنگاه آیدین کبیر نگاهی به وی کرده، اسب را هی کرد و فرمود: “اگر آیدین نبودم دوست داشتم لطیفی باشم!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

گوسفند از اینا شعورش بیشتره. یارو نطق پیش از دستور کرده، گفته نقشه ساختمان جدید مجلس تو بهارستان، زمان طاغوت کشیده شده. بعد با انتقال مجلس مخالفت کرده! اون یکی با تاسیس شعب دانشگاه های خارجی تو ایران مخالفت کرده و گفته آموزش عالی باید به سمتی بره که دانشجوهای خارجی همه بیان تو دانشگاه های ما درس بخونن!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:09 نوشت.

یادش بخیر. اول تابستون قرار بود لاغر بشم. الآن هنوز یه ماه نشده، دارم به مرزهای نود کیلو نزدیک می شم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.

تلویزیون داشت از مضرات نوشابه های گازدار می گفت. گفت به جاش از نوشابه های تخمیری استفاده کنین! من که هرچی فکر کردم دیدم تمام نوشابه های تخمیری که می شناسم، الکلی از آب در میان!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 جولای 2004

من واقعا لذت می برم که بیشتر آدمایی که به اینجا سر می زنن، هنوزم که هنوزه دنبال عکس جین سیمور می گردن! می خوام ببینم اگه یه چند تا سایت حرفه ای که مفت و مجانی عکسای pornstar های خوشگل رو نشون می دن، بهشون معرفی کنم، بالاخره نیازشون برطرف می شه یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.

حالا نه که خیلی خوش هیکلم، هرچی تی شرت گشاد داشتم، تبدیل شده به لباس خواب. عوضش اونایی که تنگ و شکم نما بودن، موندن که بپوشم برم بیرون!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 جولای 2004

خنده داره. وقتی پای تلویزیون دراز می کشم دوست دارم دستامو دراز کنم پشت سرم و با سیم تلفن بازی کنم. حالا دو سه روزه که وقتی این کارو می کنم، کتفم حسابی درد می گیره. احتمالا یه چیزیه تو مایه های سندرم یکشنبه که پیمان می گفت.
از اون خنده دار تر فکر کنم این باشه که نمی دونم امروز چند شنبه است، ولی دقیقا می دونم که اون وقتی که پیمان راجب سندرم یکشنبه حرف می زد، بین ساعت سه تا چهار بعد از ظهر سه شنبه نوزدهم اسفند هشتاد و دو بود!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

اینم حکایت خوندنی ایه. هرچند هنوز خودکشی رو تایید نمی کنم و خودم هم خودکشی بکن نیستم. ولی دیگه مثل قدیما برچسب منفی نمی زنم به آدمای خودکش. چون لحظه هایی رو دیدم که آدم با تمام وجودش می خواد از این دنیا خلاص بشه. حالا هرچی می خواد بشه، بشه. یه دوستی می گفت: بالاخره آدمیزاده. فولاد که نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:36 نوشت.

این بارون داره منو هوایی می کنه. من زمستون می خوام. از تابستون بدم میاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.

نقاش خیابون چهل و هشتم، عاشق راهبه ای شده بود که بهش نقاشی مکاتبه ای یاد می داد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 جولای 2004

من و زندگی داریم بررسی می کنیم کدوممون بیشتر اون یکی رو اذیت کرده. دعوامون شده که کدوم بیشتر اون یکی رو خسته کرده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

دیشب تا صبح یه صدایی تو گوشم Death on two legs می خوند.

Death on two legs
You’re tearing me apart
Death on two legs
You’ve never had a heart of your own
Kill joy bad guy big talking small fry
You’re just an old barrow boy
Have you found a new toy to replace me?
Can you face me?
But now you can kiss my ass goodbye
Feel good are you satisfied?
Do you feel like suicide?
(I think you should)
Is your conscience all right
Does it plague you at night?
Do you feel good feel good?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:10 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 جولای 2004

تنها چیزی که از کلاس داستان نویسی ایوبی یادم مونده، یه داستانی بود که یه دفعه تعریف کرد. حتی یادم نمیاد چه نتیجه ای ازش گرفت یا چه نکته ای رو می خواست بگه.
“یه دلقک محبوب و مشهوری بوده به اسم گریمالدی. بعد این یارو افسردگی می گیره. بعد می ره دکتر. دکتره بهش توصیه می کنه که بره نمایشهای گریمالدی رو نگاه کنه که روحیه بگیره. بعد دلقکه می ره خودکشی می کنه. یه نامه هم می ذاره که توش نوشته بوده: grim all day”
پ.ن. الآن دارم فکر می کنم که منظورش از grim، معنی انگلیسیش بوده یا فرانسویش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:50 نوشت.

If you’re looking for a shoulder to cry on,
Don’t turn your head my way
‘Cause I’d rather have my music any day.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:21 نوشت.

اون مهلت سه روزه ای که تعیین کرده بودم که بیاین اعتراف کنین، خیلی وقته گذشته. ولی هیچکس چیزی نگفته هنوز. عجب رویی دارین شماها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 جولای 2004

Feel like falling in love with the first woman I meet
Putting her in a wheel barrow and wheeling her down the street…

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

تنهایی…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

تبریک می گم. بعد از اینکه دیروز کلی با یونگ سروکله زدم، برای اولین بار اومدی تو خوابم. حالا دارم تحلیل می کنم ببینم اونجا چیکار می کردی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.

Tonight, I won’t be alone
But you know that don’t mean I’m not lonely…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:58 نوشت.

یارو رو یه دفعه تو یه مهمونی دیدم. همونجا یکی دوبار سعی کردم باهاش صحبت کنم که خیلی زننده برخورد کرد. حالا می ببینم ورداشته اسم منو گذاشته تو friend list خودش تو ارکات! reject کردنش چندان سخت نبود. ولی هنوز موندم که چه رویی داره طرف. ضمنا نمی فهمم از اضافه کردن من چه سودی بهش می رسه. از بخش اعظم روابط آدما و بخش اعظم خود آدما، حالم به هم می خوره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:23 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 جولای 2004

هرقدرم که بگم اینا اشتباه می کنن، بازم یه چیزی ته دلم می گه شایدم راست بگن. بعد یاد وقتایی می افتم که خودمم همچین حدسی زده بودم. بعد یاد تمام صحبتای یه سال اخیر می افتم و از همشون برداشت جهت دار می کنم. هنوز نمی دونم دوست دارم واقعا درست بگن یا نه. اینجور چیزا زمان می خواد. زمان خودش همه چیزو حل می کنه. نمی دونم. آخرش دیوونه می شم. یعنی دیوونه تر از اینی که هستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

مرداد پارسال رفتم دندونپزشکی، بعد دندونمو چرخ کرد، پانسمان کرد، گفت برو اگه تا یه ماه دیگه درد نگرفت بیا پرش کنم، اگه درد گرفت باید عصب کشی بشه. منم دیدم درد نداره دیگه بیخیالش شدم و با همون پانسمان به زندگی ادامه دادم. الآن بعد از اینهمه وقت داره پدرمو در میاره. عجب دکترایی پیدا می شن ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.

داشتم از کنار خروجی اسفندیار به مدرس پیاده می رفتم. یه لحظه هوس کردم برم وسط خیابون چهارزانو بشینم. دستامو بذارم رو زانوهام و چشمامو ببندم. بعد با اولین صدای ترمز چشمامو باز می کردم و بلند می شدم و شروع می کردم به دویدن…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

خوابیدنم دردسری شده ها. یه هفته ام که نخوابم، باز قبل از خواب باید یکی دو ساعت دور خودم بچرخم و فکر دری وری بکنم، بلکه بالاخره خوابم ببره.
قدیما هر لذتی، بعدش از دماغ آدم در میومد. الآن یه بار قبلش در میاد، یه بار بعدش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.

بچه که بودم مدام از در و دیوار می رفتم بالا و می دویدم و معلق می زدم و باقی قضایا. هی مامانم می گفت نکن، روده پیچ می شی. منم طبیعتا گوش نمی کردم. حالا دیروز تلویزیون یه یارو رو نشون داد که روده پیچ شده بود، کل روده بزرگشو دراورده بودن. تلویزیون نشونش داد. چهار متر طولش بود، بیست سانت قطرش. کلی ترسیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 جولای 2004

حالا یکی بیاد به این دکتر منهاج که مرد علمی سال و این حرفا شده، حرف زدن یاد بده. مدام یه حرف زشتی رو تکرار می کرد، کسی هم روش نمی شد چیزی بگه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.

Born from silence, silence full of it
A perfect concert my best friend
So much to live for, so much to die for
If only my heart had a home

Sing what you can’t say
Forget what you can’t play
Hasten to drown into beautiful eyes
Walk within my poetry, this dying music
– My loveletter to nobody

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 جولای 2004

دوباره امروز با یه نگاه، احساس کردم که بدجوری دلم می خواد که تا تهش برم. یه روز این ور، یه روز اون ور.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

توجه شما را به عکسی از مراسم تاجگذاری آیدین یکم جلب می کنم!

taaj-gozari!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:03 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 جولای 2004

باید زیاد بخونم و زیاد بنویسم. فرصت زیادی باقی نمونده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain

Each night I go to bed, I pray the Lord my soul to keep
No I aint looking for forgiveness
But before I’m six foot deep
Lord, I gotta ask a favour
And I hope you’ll understand
Cause I’ve lived life to the fullest
Let this boy die like a man
Staring down a bullet, let me make my final stand.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.

فکر می کردم این چیزا فقط تو کتاباس. یهو می بینم دستام بدون اینکه زخمی باشن، خونی شدن. دارم یه نامه می نویسم برای واتیکان که تقدیسم کنن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

یهو با یه نگاه به این نتیجه رسیدم که بعیده که این کارو بکنم. حالا من می گم یهو تصمیمم برای کل زندگی عوض می شه، شما هی بگین نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:44 نوشت.

تو تلویزیون می گفت تابستون که تعریق زیاد می شه، فقط آب خوردن فایده نداره، باید یه جوری املاح از دست رفته بدن هم جبران بشن. ولی توضیح نداد که چه جوری باید این اتفاق بیفته. خودم یه کم فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که باید هروقت تشنه شدیم، آب نمک بخوریم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.

نتیجه “ترین های 79” رو گرفتم.
نفر چهارم تو شیطونا!
نفر دوم تو شادها!!
بامزه ترین!!!
یه دفعه بیاین بگین من دلقکم دیگه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 جولای 2004

اینم از آهنگ جدید.
Notre dame de Paris
Belle
اتفاقی پیداش کردم. خوشم اومد. شمام خوشتون بیاد. دوست دارم بدونم چی می گن. ولی یه مقداری هم می ترسم وقتی بفهمم، دیگه برام اینجوری لذت بخش نباشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

آقای … . جانباز. کاندیدای تایید صلاحیت شده نمایندگی مجلس هفتم. جای گنده مهر روی پیشونی.منسوب به حاج آقا (زنشم بهش می گه حاج آقا).
فقط سه میلیون اجاره خونه بدهکاره. آخرین شاهکارش اینه که صابخونه خیلی اتفاقی می بینه که یه اخطار براش اومده که اگه بدهیشو پرداخت نکنه، خط تلفنش سلب امتیاز می شه. رفته مخابرات دیده که طرف دویست و هشتاد هزار تومن بدهی داره. همه اخطارهای قبلی رو هم قایم کرده بوده که صاحبخونه نبینه. یه قبض تلفن هم تو پرونده اش تو مخابرات بوده که مهر بانک و پشت نویسیش جعلی بوده! صاحبخونه بیچاره مجبور شده پول تلفنم خودش بده که خطش قطع نشه.
حالا فرض کن این یارو رای هم میاورد و نماینده مجلس هم می شد. تو مملکت جالبی زندگی می کنیم به خدا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

رفتن بالای سر حضرت و فریار خان و خانم محترم رو عقد کردن. حالا ناراحته، می گه همش باید تو خونه بمونم که مبادا فریار خونه خالی گیر بیاره!
آخه اولا که اگه فریار بیچاره دردش فقط خونه خالی بود، مگه عقلش کم بود که بره زن بگیره؟ دوما که مگه عقد نکردن؟ پس دیگه به شما چه که فریار چیکار می کنه؟ سوما که یه سوالی برام پیش اومده که از کجا فهمیدین اونجا بالای سر حضرت بوده؟ از کجا معلوم که پایین پاش نبوده؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.

باید برم یه آئین نامه رانندگی جدید بنویسم.
1- هرکی جلوی من بپیچه خره. هرکی برای من بوق بزنه خره. هرکی چراغش نوربالا باشه خره. هرکی مه شکن روشن کنه خره. هرکی یواش بره خره. هرکی تند بره خره.
2- روی خرها رو باید کم کرد.
پ.ن. یاد یه زمانی افتادم که با کوسه و احسان، هرکاری می خواستیم بکنیم می گفتیم قانون، خود مائیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

ماشالا شورشو دراوردن. از دیروز تا حالا پنج بار برق رفته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 جولای 2004

از نونوایی سنگکی خیلی بدم میاد. توش زمان به طرز وحشتناکی کند می گذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.

مثلا دارن برای یه گناهی که نکردی محاکمه ات می کنن و اصلا از خودت دفاع نمی کنی، چون کسی حرفاتو باور نمی کنه. بعدش محکومت می کنن. وقتی که داری با مامورا از در دادگاه می ری بیرون می بینی بین تماشاچیا تنها آدمی که برات مهمه، نشسته. جلوی صندلیش مکث می کنی، تو چشاش نگاه می کنی و می گی: “ولی من اون کارو نکردم”. بعد از در می ری بیرون و دیگه نیستی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 جولای 2004

وقتی به این فکر می کنم که بعد از عمل که به هوش اومدم، بزرگترین مساله ای که ناراحتم می کرد چی بود، نمی دونم باید بخندم یا چی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:12 نوشت.

ایشالا تا یه ساعت دیگه با عنایات پروردگار این هلندیا که من اینهمه ازشون بدم میاد لوله می شن!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 0:05 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 ژوئن 2004

یهو به این نتیجه رسیدم که من پدر روحانی ام و بقیه، همه بندگان خطاکار. حالا که اینجوریه، سه روز فرصت می دم که تک تک بیاین پیشم و به گناهانتون اعتراف کنین. البته چون مساله حق الناس پیش میاد و من نمی تونم از طرف مردم، شما رو آمرزیده کنم، هر نفر فقط به ظلمی که در حق من کرده اعتراف کنه، باشد که آمرزیده گردد.
راستی! خیال نکنین می تونین سر من کلاه بذارین، من خودم می دونم که چیکارا کردین، فقط می خوام که از زبون خودتون بشنوم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:46 نوشت.

حالا نه که خیلی وضع دل و روده ام خوب بود، رفتم از تو یخچال یه کیلو کاهوی نشسته ورداشتم، خوردم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:45 نوشت.

از مشهد زنگ زده، می گه “امیدوار” هستم. منم می تونم همین الآن حدود پنجاه تا فامیل مشهدی ردیف کنم که فامیلشون امیدوار باشه. خلاصه نشناختمش ولی الکی خودمو زدم به اون راه. حالا واسه یه ماه دیگه عروسی دخترش دعوتمون کرده، ولی من هنوز نفهمیدم عروس کیه! بعدم چون کسی خونه نبود سه تا پیغام داد که تاکید کرد به بقیه برسونم، الآن هرچی فکر می کنم دوتاش بیشتر یادم نمیاد!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.

وقتی مثل جنازه ی توی تابوت می خوابم حالم خوبه، ولی تا شروع می کنم به غلت زدن یا از جام پا می شم، دلم بدجوری درد می گیره!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 ژوئن 2004

ارکات یه چیزی داره به اسم Crush-list که بسیار چیز مفیدی هستش. کلیات قضیه اینه که اگه از یکی خوشت بیاد، می ری تو این لیست اضافه اش می کنی، تا اینجا هیچ اتفاق خاصی نمی افته و فقط خودت می دونی که کی تو اون لیسته. اتفاق اصلی اون وقتیه که طرف هم تورو بذاره تو همین Crush-list خودش. بعد یهو ارکات یه ایمیل برای هردوتون می فرسته که چه نشستی که تو اونو می خوای، اونم تورو می خواد و خلاصه بادا بادا مبارک بادا. اینجوری دیگه احتمالا هیچ بنی بشری به خاطر بی زبونی و خجالتی بودن، بی کس و کار نمی مونه.
حالا با این توضیحات، هرکی دوست داره تعارف نکنه. بره منو تو لیستش اضافه کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

الآن یاد این افتادم که به گوشم رسیده که بعضی از دوستان رفتن گفتن “آیدین بچه پولداره. خوش به حال زنش” یا یه چیزی تو همین مایه ها. همینجا بگم که هرکس که اینجوری فکر می کنه بیاد به خودم بگه. حاضرم بگیرمش. فوقش یه ساعت باهاش کار دارم، بعدم پولشو می دم. بعدم طلاقش می دم. خاک برسر هر احمق بیشعور نفهمی که اینجوری فکر می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.

حالا هلو اینقدر پشمالو نبود نمی شد؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:03 نوشت.

دلم لک زده برای دردسر. دارم دنبال یه موضوع جنجالی می گردم که بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:11 نوشت.

بالاخره یه اسم مناسب برای کتاب اتوبیوگرافی خودم پیدا کردم: “مخزن الامراض، فی مقامات شیخ آیدین لنگ دراز”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.

خواب دیدم پروفسور یوسفی (مدیر سابق و لایق دبیرستان) داره سر صف بچه ها رو موعظه می کنه. طبق معمول قاطی کرده بود ومی گفت “این ارکات رو آمریکایی ها راه انداختن برای استثمار ما. به این دلیل که الآن نود درصد بچه های سوم دبستان اونجا عضو شدن! ولی کور خوندن، ما یه گروه ضربت راه انداختیم و با همون بچه های سوم دبستان داریم تحقیقات اتمی می کنیم که چند وقت دیگه پدر آمریکا رو در بیاریم.” بعد یهو یکی از بچه های هفتاد و هشتی شروع کرد به هو کردن یوسفی، بعد کم کم تمام بچه ها داشتن یوسفی رو هو می کردن ولی اون اصلا به روی خودش نمی اورد.
این بود انشای ما درباره اثرات شام زیاد خوردن و زیر پتو خوابیدن تو هوای گرم تابستون!
توضیح: دوستان توجه کنن که من redundancy (به قول کلانتری ریدَندَنسی) صحبتهای یوسفی رو گرفتم که شد چهار خط، وگرنه یوسفی کمتر از چهل و پنج دقیقه حرف نمی زد که البته حدود نیم ساعتش سکوت بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 ژوئن 2004

ماااااااااااااااااا! به خدا این یه روزی همکلاسی من بود. الآن رفته واسه من تو ارکات عکس گذاشته با زن و بچه اش تو دفترش تو دبی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا باورم نمی شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:22 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 ژوئن 2004

برین از ترکا بپرسین آیدین یعنی چی. می گن یعنی روشنایی.
منم دیگه از تاریک بودن خسته شدم. دیگه بسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:40 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 ژوئن 2004

سوال شماره 39 می گه: “در صورت موفقیت فرزند شما در آزمون ورودی سمپاد، آیا موافق تحصیل وی در مراکز سازمان خواهید بود؟”
تنها سوالی بود که مجبور شدم روش فکر کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:06 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 ژوئن 2004

بگوش تا توانی به باب دیلن…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

زندگی خنده داری داریم. قبول نداری؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 ژوئن 2004

انگار صداوسیما یه آیین نامه جدید تصویب کرده که هرکی مثل سیلوستر حرف می زد، باید بیاد خبرنگار بشه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

آخ که چقدر امروز نظریات جنجالی دارم. کاش می تونستم بنویسمشون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

قانون: اگه یه روز بعدازظهر خوابیده باشی و هیچکس دیگه هم خونه نباشه، حتما تلفن زنگ می زنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:57 نوشت.

گرمای لعنتی. ترافیک لعنتی. راننده های لعنتی. اعصاب لعنتی.
می گه خب حالا روت کم شد، یاد گرفتی از دفعه دیگه تو خیابون با مردم لجبازی نکنی. ولی من یاد گرفتم که دفعه بعدی کولر ماشینو خاموش کنم که دور موتور گرفته نشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:01 نوشت.

یه جورایی آدم خیال می کنه که خدا یه برنامه دوربین مخفی راه انداخته و ما سوژه های برنامه محسوب می شیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:00 نوشت.

این بغل یکی از لینکا مال جین جینه. به میزان کافی هم که از سیمور نوشتم. به همین دلایل هروقت می رم نگاه کنم ببینم مردم چه جوری از اینجا سر درآوردن، می بینم یکی برای “عکس جین سیمور” سرچ کرده و رسیده اینجا! دوتا مساله به ذهنم رسید که خواستم بگم:
1- اگه جای مسولین بودم می رفتم یه کارخونه آدامس سازی باز می کردم و تو آدامساش عکس همون خانومه رو می ذاشتم. این کار چند تا فایده داره. یکی اینکه کلی فروش می کنه و پولدار می شم. دوم اینکه با این کار جوانان دیگه وقتشونو پای اینترنت تلف نمی کنن. تازه از یه ماه دیگه دم در هر خونه ای می بینی یه مشت بچه نشستن و دارن عکسای جین سیمورشونو تاخت می زنن (اصطلاحش همین بود؟). کلی برای پر کردن اوقات فراغت جوونا تا تابستون مفیده.
2- جین سیمور همون خانومه است که توی پزشک دهکده بازی می کنه و به نظر من اصلا خوشگل نیست و هیچ جذابیتی هم نداره و به مقدار کافی کله خر و یه دنده و بی فکره. ضمنا از اون فمینیستاییه که اعتقاد دارن تنها فایده مردا اینه که اول حق زنا رو بهشون بدن، بعدم ببندیمشون به گاری و برامون بار ببرن. وقتی می گم با فمینیستا مشکل دارم، منظورم همین دسته است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:00 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 22 ژوئن 2004

یه سوال: رعد و برق برای چی صدا داره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

Till all my years are done…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

واسه من دلتا فانکشن می فرسته از آسمون!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.

فرازی از نطق تاریخی آیدین کبیر به مناسبت تولد اون یارو که خیلی ازش بدش میاد:
“بچه باید شکل باباش باشه. دیگه فوق فوقش شکل ننه اش! چه معنی داره شکل شوهر همسایه باشه؟!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 ژوئن 2004

هه هه. تابستون شد. هنوز باور نکردم. همونجوری که حتی تا دیروز باور نکرده بودم امتحانا شروع شده. نمی دونم. ناباوری نیست. یه جور بی تفاوتیه. انگار که هر خبری بشه، اهمیتی واسه آدم نداشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

گزاره اول: زیاد جالب امتحان ندادم، اگه بخواد اذیت کنه می افتم.
گزاره دوم: دو دقیقه قبل از امتحان داشتیم تو دستشویی طبقه اول، پشت سر درس و استاد و مدل امتحان حرف می زدیم که در یکی از توالتا باز شد و ابوتراب از توش اومد بیرون!
نتیجه: این دفعه زیاد دوست ندارم نتیجه گیری کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 ژوئن 2004

یه سوالی برام پیش اومده. اگه این فارادی روز تعطیل گردش نمی رفت و می موند تو خونه، می مرد؟ به من چه که بخوام یه ساعت تو امتحان راجب گردش حضرت آقا توضیح بدم.
توضیح: ابوتراب و کالین معتقدن که گردش فارادی یکی از عناصره. ولی من هرچی تو جدول مندلیف گشتم پیداش نکردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:34 نوشت.

می خوام بدونم تو دنیا نامفهوم تر از انتشار موج در فریت ها، چیزی پیدا می شه؟
پ.ن. پیدا شد! لامپهای مایکروویو!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:44 نوشت.

تازگی یهو به خودم میام و می بینم که یه ساعته رفتم بالای منبر و دارم راجب یه موضوع پیش پا افتاده که برای هیچکس جالب نیست وراجی می کنم، یا مثلا می بینم دارم برای جواب یه سوال دو کلمه ای، تمام وقایع از زمان جنگ واترلو تا الآن رو توضیح می دم.
مساله اینه که به نظر نمیاد عادات حرف زدنم عوض شده باشن، فکر می کنم خودآگاهیم بیشتر شده باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 ژوئن 2004

آخه ابوتراب! من از دست تو چیکار کنم؟
جلسه آخر برگشتی می گی من نمی گم اینا رو حفظ کنین، ولی روابط تضعیف کننده و تغییرفاز دهنده و اتصال کوتاه ها و دایرکشنال کوپلر ها و فریت ها و انتشار موج تو فریت ها و زوایای interaction رو بلد باشین! من اصلا نمی گم که کل لامپها رو باید حفظ باشین، یه قسمتشو می دم، می پرسم بقیه اش چه جوریه، ولی چون معلوم نیست کدوم قسمت رو می دم کل لامپها رو تیکه به تیکه بلد باشین!
ای خدا! آخه کدوم آدم عاقلی این همه پرت و پلا رو حفظ کرده تاحالا که من دومیش باشم؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.

خوشم میاد که حواسم کلا معلوم نیست کجاس. رفته بودم رو پشت بوم، یهو دیدم اگه یه قدم دیگه وردارم رفتم رو سقف شیشه ای داکت توالت همسایه ها! یه چند ثانیه بعدشم باید از تو کاسه توالت مردم جمعم می کردن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:06 نوشت.

Your breath is sweet
Your eyes are like two jewels in the sky.
Your back is straight, your hair is smooth
On the pillow where you lie.
But I don’t sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above.

One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee before I go
To the valley below…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:42 نوشت.

به پنج نفر از افرادی که بتونن جایی خنده دار تر از اتاق انتظار سونوگرافی معرفی کنن، به قید قرعه جوایزی اهدا خواهد شد.
مردم هی بشکه بشکه آب می خورن، بعد می رن تو اتاق، دو دقیقه بعد میان بیرون و می گن نشد! دوباره شروع می کنن به آب خوردن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:51 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 18 ژوئن 2004

Well I jumped into the river
Too many times to make it home
I’m out here on my own, drifting all alone…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:16 نوشت.

مانیتورم تا دیروز رنگ وارنگ می شد، از امروز تصویرش شروع کرده به راه رفتن.
کمکهای نقدی خود را به شماره حساب اینجانب واریز نمایید. می خوام مانیتور بخرم پول ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 ژوئن 2004

All the truth in the world adds up to one big lie

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

I’ve been down to the bottom of a whirlpool of lies
I ain’t looking for nothing in anyone’s eyes
Sometimes my burden is more than I can bear
It’s not dark yet, but it’s getting there…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

بسیار کار جالبی بود. اول ماشینو روشن کردیم. بعد کاپوت رو زدیم بالا. بعد دوتا سیم سوسماری وصل کردیم به دوسر باطری ماشین. (البته سوسمار که چه عرض کنم، تو مایه های برونتوسور بود اینا! (چه جالب، فکر کنم دیروز بود که داشتیم تو سلف راجب اینا حرف می زدیم)) بعد اون یکی سر این سوسماریا که دستمون بود اشتباها خوردن به هم دیگه. یهو یه صدایی اومد و پارکینگ روشن شد. خیلی جرقه خوشگلی بود. فکر کنم بشه تو جشنا و مراسم شادمانی با این وسیله حضار رو خوشحال کنیم. فقط باید اعتراف کنم که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 ژوئن 2004

یاهو ورداشته سرخود ظرفیت همه میل باکس ها رو کرده صد مگ.
خیلی مسخره اس! حالا چجوری فخر بفروشیم که ماها کاربر قدیمی بودیم و شیش مگ جا داشتیم؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:21 نوشت.

آدم یه وقتایی شک می کنه که همه اینا تو چند ماه اتفاق افتاده. احتمالا خدا داره از یه چیزی تو مایه های companding استفاده می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

تا دیروز فکر می کردم منظور فردی از اون کلمه فقط یه جور استعاره یا کنایه یا یه همچین چیزی باشه. حالا ببین تو دیکشنری چی پیدا کردم:

prostitute: n
Somebody who uses a skill or ability in a way that is considered unworthy.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:08 نوشت.

سر امتحان داشتم سرمو می خاروندم که به مبارکی و میمنت به اولین موی سفید برخوردم. خیلی راحت کنده شده بود و چسبیده بود به دستم. یه ده دقیقه ای فقط داشتم اونو بررسی می کردم. احساس جالبی بود.
ضمنا نمی دونم چرا بازم احتمال خطای بیت، 99% دراومد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:07 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 ژوئن 2004

وقتی آیدین کوچک بود!
همینجوری که داشتم سیستم انتقال (ادبیات مخابرات) می خوندم، یاد قدیمیترین نشونه های علاقه خودم به مخابرات افتادم. دوم دبستان بودم انگار، تو کتابای بابام یه کتاب پیدا کرده بودم که موضوعش تلفن بود. اصلا یادم نمیاد اسمش چی بود، فقط جلدش قرمز بود. یادمه دور از چشم بقیه می خوندمش. هرچی بیشتر می خوندم، بیشتر از پیچیدگی موضوع کف می کردم. یادمه وقتی اون تو یه چیزایی راجب شماره گیری پالس خوندم کلی ذوق کرده بودم، البته قاعدتا فوقش یک دهم حرفای کتابو فهمیده بودم. یه مشت نقشه شماتیک و مدار داخلی گوشی تلفن هم توش بود که ساعتها می نشستم الکی نگاهشون می کردم و هیچی سر در نمی اوردم. خیلی باحال بود. نمی دونم چی داشت که اونجوری جذبم می کرد. چند ماه بعدش اسباب کشی داشتیم، بعدش دیگه کتابه رو ندیدم. خیلی هم دنبالش گشتم ولی پیدا نشد که نشد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

احساس می کنم وسط برف و بوران افتادم رو زمین. خوابم میاد. چشمامو می بندم. بعد یه نفر میاد محکم تکونم می ده و می گه: “تو نباید بخوابی. باید بیدار بمونی. می خوام بکشمت”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

قال آیدین کبیر، مع الالهام من المرحوم فردی مرکوری کبیر:

I’m not an engineer, I’m just a mathematical prostitute!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:49 نوشت.

قدیمیا می گن: “کور از خدا چی می خواد؟ یه زن خوشگل”
پ. ن. ما که هرچی فکر کردیم نفهمیدیم به چه دردش می خوره. به درد آدمای بینا نمی خوره چه برسه به اون کوره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:30 نوشت.

حتی بدم نمیاد بقیه عمرمو بالای دکل دیده بانی یه کشتی بادبانی قدیمی، وسط دریا بگذرونم. الکی دور و برم رو نگاه کنم و سالی یه بار داد بزنم “یه خشکی می بینم”. بعد بالاخره یه نفر می فهمه که من اون بالا دارم وقت تلف می کنم و همه خشکیا خالی بندیه. یه روز چهار تا از اون ملوانای اساسی از نردبون میان بالا و از اون بالا پرتم می کنن پایین. منم باکله می رم وسط تخته های عرشه.
راستی کتاب علوم سوم راهنمایی می گفت اینا اسکوربوت می گیرن!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:29 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 ژوئن 2004

حالا اصلا می گیم جزوه مایکروویو جاش تو همون بار خر بوده. درباره غیبت جزوه link budget چی می تونیم بگیم؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.

I studied silence to learn the music
I joined the sinful to regain innocence.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.

هرچی بیشتر ماشین می خونم، بیشتر نمی فهمم که چرا قدرتی ها لقمه رو اینقدر دور سر خودشون می چرخونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.

و خدا سلکسیب را آفرید.
و این دیگه آخر مسکّنه.
اگه نبود باید دو شب تا صبح از درد زانو بیدار می موندم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 ژوئن 2004

مامانم معتقده که تو اتاق من خر با بارش گم می شه. تا اینجا مشکلی نیست. فقط نمی فهمم جزوه مایکروویو من قاطی بار خره چیکار می کرده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 ژوئن 2004

یادمه تو راهنمایی هر سه چهار ماه یه بار فعالیتمو عوض می کردم و می رفتم سراغ یه چیز دیگه. اول داستان نویسی و انجمن ادبی بود، بعد رفتم دستگاه جوجه کشی ساختم. بعد رفتم سراغ نقاشی. بعد رفتم برای ساعت مطالعه، “مجموعه آثار افلاطون” رو انتخاب کردم. بعد رفتم ریاضی پیشرفته. بعد رفتم سراغ ساختن هواپیمای مدل. بعد دوماه راجب قلب تحقیق کردم. بعد دوباره کارگاه نگارش. بعد نقشه کشی…
تا اینکه سال سوم دوماه نذاشتن هیچ فعالیتی بگیرم و گفتن نمی شه اینقدر از این شاخه به اون شاخه بپری، بشین فکر کن ببین دقیقا می خوای چیکار کنی. دیگه خرس گنده شدی. باید بدونی که تو زندگیت بالاخره کدوم طرف می خوای بری.
یه مدت که اینجوری گذشت دیگه فکر کردن آدم شدم و گفتن حالا می خوای چیکار کنی؟ اول رفتم پنی سیلین ساختم، بعد دوباره دو سه ماه سر کلاس داستان نویسی رفتم و بعد رفتم سراغ مجسمه سازی!
فکرشو که می کنم، می بینم هنوزم آدم نشدم. هرچند ماه یه بار یهو تصمیمم برای کل زندگی عوض می شه. هیچ کاری رو نمی تونم تموم کنم. هیچی ارضام نمی کنه. آخرشم هیچی نمی شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

خیلی وقت بود که آهنگ اینجا عوض نشده بود.
People are strange
THE doors

People are strange when you’re a stranger
Faces look ugly when you’re alone
Women seem wicked when you’re unwanted
Streets are uneven when you’re down

When you’re strange
Faces come out of the rain
When you’re strange
No one remembers your name…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.

یارو تو درکه دوتا پرنده (هرچی فکر کردم دیدم فقط کلاغ و پتروداکتیل رو می تونم از روی قیافه اشون تشخیص بدم) انداخته تو قفس و راه می ره و می گه: “فال حافط با کامبیز و بهاره”. دویست تومن بهش می دی و تعیین می کنی که دوست داری کدومشون برات فال بگیره، بعد دستشو می کنه تو قفس و یکیشونو میاره بیرون و ادعا می کنه این همونیه که تو خواستی، بعد پرنده هه یه فال برات در میاره و دوباره برمی گرده سرجاش تو قفس. بعد سه تایی می رن و کم کم، گم می شن. بعد فالتو نگاه می کنی و می بینی تکراریه. یه فالی که کلی خاطره برات داره. حتی بیشتر از کلی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 ژوئن 2004

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future’s uncertain, and the end is always near…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 ژوئن 2004

تازگی از ارتفاع می ترسم. ولی یادم نمی مونه، تازه وقتی می رم بالا می فهمم که می ترسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

دارم فکر می کنم اگه قرار باشه یه ترم سرکلاس نرفته باشم و هروقت که رفتم گوش نکرده باشم و بعدش بتونم با چهار روز درس خوندن مشکل رو حل کنم، دیگه فلسفه وجودی لطیفی چیه؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

می گن که از خصوصیات آدمای نابغه، یکی هم اینه که نزدیک امتحانا پنیر زیاد می خورن که خنگ بشن. آخه اگه تو اون مدت تمام ذهنشون در اختیارشون باشه همش می شینن و فکرای فلسفی صدتا یه غاز می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 ژوئن 2004

یادمه سوم راهنمایی هیچکس نبود که به ما معارف درس بده، خود آقای فریپور (مدیر مدرسه)شده بود معلم معارف. جلسه اول یه جمله ای گفت، نمی دونم حدیث بود یا آیه. گفت: “اشد من الذنب، طول الامل” بعد پنج شیش جلسه صحبت کردیم راجبش که مگه نه اینکه آرزوها باعث حرکت آدم می شن، پس چرا بلند بودن آرزو گناهه. تا جایی که یادمه آخرش به این نتیجه رسیدیم که منظور از “طول الامل” اینه که بشینیم از الآن برای چند سال دیگه برنامه بریزیم و مثلا بگیم دقیقا هفت ماه دیگه فلان کارو می کنم، دقیقا دوسال دیگه بهمان کارو می کنم، سه سال و چهار ماه دیگه فلان اتفاق می افته…
نمی دونم که نتیجه امون درست بوده یا نه، ولی این چند وقته مدام احساس می کنم طول الامل گرفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 6 ژوئن 2004

I
چرا اینجا اینقدر گرمه؟ نمی دونم چه خبره. چند ساعت پیش، نمی دونم چند ساعت، چشمامو باز کردم و دیدم افتادم اینجا وسط آتیش. راه افتادم و دارم می رم که برسم به تهش و ازش برم بیرون. هرطرف که می رم بازم آتیشه. هیچ نشونه ای نیست. شاید دارم دور خودم می چرخم. دارم فکر می کنم ببینم چه خبره. هیچی یادم نمیاد. اصلا یادم نمیاد قبل از اینجا کجا بودم. یادم نمیاد چی شد که از اینجا سر در آوردم.

II
کلی فکر کردم. شاید مسئول زغالسنگ لوکوموتیو بودم و همینجوری که داشتم مدام با بیل زغالسنگ می ریختم تو کوره، یهو راننده ترمز کرده و من پرت شدم توی کوره. شایدم با همکارم دعوام شده و اون منو پرت کرده اینجا. ولی به نظرم اینجا یه مقدار بزرگتر از اونه که بخواد کوره باشه. پس اینجا کجاست؟ چرا اینقدر گرمه؟ هیچی یادم نمیاد.

III
شایدم به من مشکوک بودن و منو انداختن تو آتیش که ببینن می تونم زنده از توش بیام بیرون یا نه. هنوز که زنده ام. پس می شه نتیجه گرفت که بیگناهم. پس چرا تهش پیدا نمی شه که برم بیرون. اصلا یادم نمیاد قرار بود چی ثابت بشه. یادم نمیاد به چی شک داشتن. اصلا هیچ موجود زنده دیگه ای یادم نمیاد. چرا بهم اسب ندادن؟ یعنی اصلا الآن کسی اون بیرون منتظرم هست هنوز؟

IV
بالاخره به یه آدم رسیدم. می گفت اینجا جهنمه. فکر کنم مزخرف می گفت. یادم نمیاد گناهی کرده باشم. اصلا هیچی یادم نمیاد. آدمو برای گناهی که نکرده که جریمه نمی کنن. اگه یکی یادش نیاد، اول بهش می گن چیکار کرده، بعد جریمه اش می کنن. پس دفاع چی؟ نه. اینجا جهنم نیست. یارو حتما گرمازده شده بوده. دارم دنبال درش می گردم که برم بیرون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 ژوئن 2004

من چم شده؟ چیکار دارم می کنم؟ دقیق تر بپرسم. چه غلطی دارم می کنم؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

به قول طاسمانی: “افرااااااااااااد! بخندین!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

یه موجود احمقی به اسم محمدرضا رحیمی تبار، گفته که طبق آخرین بررسی های ما خطر زلزله تهران رفع شده. حرص می خورم. خنده ام می گیره. یارو بهترین فرصت رو پیدا کرده بود که حسابی معروف بشه و بهترین استفاده رو از اون کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

And now my friends…
Come along with me on a journey into the unknown
Perhaps to hell itself.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 4 ژوئن 2004

رمز کار نقاش موفرفری کانال چهار اینه که اصلا سعی نمی کنه هیچ چیزی دقیقا اونی بشه که می خواد.
یاد اون صحنه ای افتادم که سیمور به بادی می گه برای برنده شدن تو تیله بازی، نباید هدف گیری کنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

ماشالا! هرچی می خونی تموم نمی شه.
فکر کنم اگه کلانتری یه ماه دیگه وقت داشت، حجم جزوه اش با بریتانیکا یکی می شد!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.

هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد!!!

Bote ayyar!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 ژوئن 2004

Who dares to love forever?
When love must die…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 ژوئن 2004

دلم برای علی پاشا تنگ شده. وقتی که برات فیلم تعریف می کرد، می تونستی تک تک صحنه ها رو عینا تو ذهنت ببینی. هوس کردم بشینم و برام “آبی” رو تعریف کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

و خدا برای تنبلها و آنان که فقط تا ده بلدند بشمرند، مفاهیم عمیق! per unit را آفرید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.

تا دوسه هفته پیش اگه همچین فکری به سرم می زد، به خودم می گفتم خیلی دیوونه ای اگه همچین کاری بکنی. الآن یه وقتایی فکر می کنم که شاید خیلی عاقلانه باشه.
لابد همون یه ذره عقل ناقصمم داره می پره دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 می 2004

اینم یه جمله از امام راحل که الآن از تلویزیون شنیدم: “شما زنان، مکلفید که انسان بسازید”!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he’s satisfied
Is when he’s on a drunk…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

نعره ای زد و گفت: “راست باز و پاک باز و امیر باش”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

این همسایه محترم جدیدمون دیگه خیلی محترمه. هنوز نیومده، ورداشته یه سیم از بیخ فاز ساختمون، قبل از کنتور کشیده و برده توی خونه خودش!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:21 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 می 2004

چند قدم بالاتر از سیدخندان یه ساندویچی هست. اغذیه خندان. یه ردیف صندلی رو به شریعتی داره. نشستن روی اونا و زل زدن به آدمای توی خیابون، یه حس عجیبی داره. خیال می کنی از همشون جدایی. با همه فرق داری. خنده ات می گیره که این همه آدم، هرکدوم برای خودشون یه بدبختی دارن که خیال می کنن بزرگترین بدبختی دنیاس. ولی تو خدایی. تو نشستی پشت شیشه و مشغول پاییدن یه سری موجود پست و بدبختی. تو توی دلت به سادگی مشکلاتشون می خندی. نمی تونم توصیفش کنم. امتحانش کن، خودت می فهمی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

عالم و آدم با من مشکل دارن انگار. نشسته بودیم تو نیمکتای وسطای باغچه، بعد یه گربه هه اومد طرفمون. گفتم بذار یه دفعه کاری به کار این بدبختا نداشته باشم. نکبت اومد بغل دست من و پشتشو کرد به من و شروع کرد به ادرار کردن!!! اگه شوتش نکرده بودم حسابی کثیفم کرده بود بیشعور!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 می 2004

سوال امتحان: موارد استفاده هریک از موتورهای شنت و سری را توضیح دهید.
جواب من: در مواردی که می خواهیم سرعت موتور ثابت بماند از این موتور استفاده می کنیم.
توضیح: در کمال هوشیاری و کاملا عمدی اون جواب رو نوشتم.
سوال من: فکر می کنین استاد متوجه حقه کثیفم می شه؟ درسم پاس می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

Some are born to sweet delight
Some are born to sweet delight
Some are born to the endless night…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:52 نوشت.

والت گلس و من معتقدیم که خدا به کسانی که جراتش رو دارند که متهمش کنند که دنیای زشتی ساخته، گیر می ده.
از والت مطمئن نیستم، ولی من معتقدم کار دنیا از زشتی گذشته. با تک تک ذرات وجودم از تمام چیزهای این دنیا بدم میاد.
بذار گیر بده. دیگه برام مهم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 می 2004

خوشمان آمد. همه فامیل اومده بودن خونه ما مهمونی. بعد یهو شروع کردن به جیغ زدن و دویدن. من خلاف جهت اومدم تو اتاق و ماشین حساب برداشتم و موبایل. بعدم در حالی که همه داشتن دعوام می کردن که بدو بیا بیرون رفتم تو آشپزخونه و کلیدای ماشینو ورداشتم و بعد رفتم سر فرصت دمپایی های خودمو از تو کمد دراوردم و بعد رفتم پایین. دروهمسایه لخت و پابرهنه نشسته بودن کف کوچه و نصفشون داشتن گریه می کردن. بعد تازه دیدم پاهام دارن می لرزن. منم نشستم همونجا. بعد یه تلفن زدم. آخرشم برگشتم خونه و تلویزیون روشن کردم و تازه دنبال رادیو گشتم. ترسیدم ولی زیادم برام مهم نیست! الآن می رم هارد رو باز می کنم که بعدا به درد می خوره. فعلا با اجازه.
راستی! من فردا امتحان دارم. لغو می شه یا نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:41 نوشت.

خالی بود. خیلی خالی…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.

هرجوری که نگاه کنی من روانی ام. جالب نیست؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:18 نوشت.

می خوام برم برای زوجهای جوان، مرکز مشاجره باز کنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 می 2004

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش حتی هوس قمار دیگر

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 می 2004

یه زمانی به تو عوضی حسودی می کرد. خنده ام می گیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:46 نوشت.

همیشه همینجوریه. هزارتا توت فرنگی می خوری یکی از یکی خوشمزه تر. بعد تا به خودت می گی این دیگه آخریشه، اون یه دونه تلخ ترین توت فرنگی روی زمین می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:44 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 می 2004

ناصیر تومامش کن…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.

ولی از تقویم عربا خنده دارتر، باید ایستر باشه. اولین یکشنبه بعد از اولین ماه کامل بعد از اعتدال بهاری!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 می 2004

بابا دکتره. من و مامان چند ماه پیش پامونو کردیم تو یه کفش که باید بریم استرالیا. مهاجرت. هوس کرده بودیم تو خیابونای سیدنی و آدلاید بگردیم و مغازه ها رو نگاه کنیم. کشتیمون هفته پیش غرق شد و همه مردن. به جز ما پنج تا که رسیدیم به یه جزیره متروکه. مامان و بابا و من و دوتا برادرام. قرن هیجدهم هنوز احتمالات اختراع نشده، خودتون حساب کنین ببینین احتمال همچین اتفاقی چقدره. از این جزیره بدم میاد. نه مغازه داره که بریم خرید. نه همسایه داریم که صبح تا شب زاغ سیاهشو چوب بزنیم. من و مامان از این جزیره بدمون میاد. حوصله امون سر می ره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

بعد از چند ماه تو کشتی بودن، رسیدیم این سر دنیا. الآن چند روزه که پیاده شدیم. یه مشت دزد و قاتل. یه جایی تبعیدمون کردن که دیگه هیچ جوری نتونیم برگردیم. جای مزخرفیه. بومی های خنده داری داره. حیووناش از اونام مسخره ترن. زمین حاصلخیزم این طرفا پیدا نمی شه. ژانویه هوا گرمه، جولای سرد. آدمای دور و برت هم که همشون مجرم. آخرش هممون همینجا می میریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.

با آدمخورا معامله کردم. دیروز هم جمعه رو خوردیم. از این به بعدم قرار شده هر کشتی که از اینجا رد می شه، آدماش مال اونا باشه و پولاش مال من. پول بالاخره به یه دردی می خوره. حالا شایدم وقتی حسابی پول جمع کردم، با یکی از کشتیها فرار کنم. شایدم یه روز آدمخورا نتونن منتظر کشتی بعدی بشینن و منو بخورن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.

یه ماه پیش رسیدیم به جزیره سایکلوپس ها. الآن سه هفته اس که تو این غار گیر کردیم. روزی چهار نفرمون رو می خوره. به خاطر شرابی که بهش دادم، قول داده که من نفر آخر باشم. بازم فردا صبح نوبت من می شه. فرق خاصی هم نمی کنه. پنلوپه که دیگه نیست. منم که بعدا اسطوره می شم و صد سال دیگه همه خیال می کنن از اینجا فرار کرده بودم. به این غول بی شاخ و دمم که گفتم اسمم هیچکسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.

And you can’t believe what it does to me
To see you cryin’…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.

یکم خرداد ماه جلالی
نمی دونم چند روز از چی گذشته و چند روز به چی مونده. هیچ تاریخی یادم نیست. اما خوب یا بد، هنوز بلدم از روی ساعت مچی تاریخ رو بخونم. دیگه همه چی تو این جزیره یکنواخت شده. شانس ندارم که. یه قبیله آدمخور هم پیدا نمی شه که یه ذره هیجان بده به زندگیم. دارم فال ورق می گیرم که ببینم برم لب ساحل و منتظر کشتی بشینم یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:55 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 می 2004

Too old to rock’n’roll, too young to die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

آخه تا حالا کدوم هدفونی بافر داشته که این یکی داره؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.

I hurt easy, I just don’t show it
You can hurt someone and not even know it.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:16 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 می 2004

ابوتراب داشت از کرامات Collin حرف می زد. می گفت تو دنیا کتاب مایکروویو پیدا نمی کنین که مبحث فرّیت داشته باشه و تو منابعش اسم آقای کالین نیومده باشه.
یادم باشه بعد از اینکه آیدینیسم رو به عنوان یه مرض جدید تو تمام تکست های روانپزشکی ثبت کردم، یه کتاب گنده فرّیت بنویسم، بعدم برای رو کم کنی هیچ جاش اسم کالین رو نبرم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

Now as I look at the future
I feel so close to the past
I’m so afraid of tomorrow
Wondering which one is the last…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:14 نوشت.

روزی چندبار یهو احساس می کنم یه اراده وحشتناک پیدا کردم که به هرچی که می خوام برسم. ولی بعدش که فکر می کنم نمی فهمم به چی می خوام برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 می 2004

یه چیزی تو مایه های Serial killer بودن، ضعف ها و قوت های آن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

می گفت آقای آراسته وقتی که معلوم شد سرطان داره، افسردگی گرفته بوده. ولی خودش فکر می کرده به تعالی روحی رسیده. مثلا می رفتن دیدنش می گفته الآن بود و نبود شما اصلا برام فرق نداره، چون این چیزا به دنیای مادی مربوط می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.

الآن احساس می کنم چند سانت از سطح زمین بالاترم. خیال می کنم آویزونم. بی وزنم. سرم سنگینه. نمی دونم دارم می رم بالا یا پایین. انگار معلق موندم. نمی دونم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 می 2004

پارسال همین موقع بود. سعید تا نزدیکای صبح حرف زد و من گوش می کردم. می گفت:
“آدم یه وقتایی از زندگی ناامید می شه، می ره سراغ موسیقی خف و دخانیات و جادو و این حرفا، چیزایی که به مرگ نزدیکش کنن، بعد از یه مدت از مرگ ناامید می شه، حالا تکلیف چیه؟”
کمک کنین. کسی می دونه تکلیف چیه؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

راستی! روز جهانیتون مبارک!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

خوبیش اینه که تو اینترنت همه چی پیدا می شه. 18 تا سوال جواب دادم، بعد بهم گفت که Severe depression دارم و بهتره که زودتر برم دکتر!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 می 2004

Riders on the storm
Riders on the storm
Into this house we’re born
Into this world we’re thrown
Like a dog without a bone
An actor out alone
Riders on the storm…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

به جون خودم قدیما دید موجی داشتم. الآن پیداش نمی کنم. هیچ درکی ندارم از این مایکروویو.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

یاد محلل افتادم. فکر کنم تو سه قطره خون بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

Didn’t you read the tale
Where happily ever after was to kiss a frog?
Don’t you know this tale
In which all I ever wanted
I’ll never have
For who could ever learn to love a beast?

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.

دقیقا سه ماه پیش بود که رفتم تو ایرانمهر بستری شدم.
حالا فرض کنین بعد از عمل می مردم. الآن چه خبر بود؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.

وقتی آدم سه تا امتحان پشت سرهم داشته باشه و وسط دانشگاه از شیش تا پله قل بخوره و با مغز بخوره زمین، طبیعتا همه چی تو کله اش قاطی پاطی می شه.
الآن یه ترانسفورمر مایکرواستریپی، با پروتکل های لایه سوم OSI طراحی کردم که به هیچ درد خاصی هم نمی خوره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 می 2004

می گه قبلا relax رانندگی می کردی. الآن رانندگیت پرتنش شده.
دلم نیومد بهش بگم اگه ماشین مال خودم بود چیکار می کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

ما که خودمان با این بیت های random که به سوی شما می فرستیم، خیلی حال می کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

ببینم؟ تاحالا کسی سعی کرده با Delta-modulation موسیقی رو فشرده کنه یا نه؟

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

ای کسانی که مخابراتی شدید! پس چرا ایمان نمی آورید که تو این دنیا هیچی deterministic نیست؟ بدرستیکه دنیا را probabilistic آفریدیم. بروید و با این زندگی همچون random bit sequence خود حال کنید!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:36 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 می 2004

“ارتفاع پست” رو ندیده بودم. علاقه خاصی هم به دیدنش نداشتم. امشب اتفاقی نشستم و دیدمش. زیادی خوب بود. اون جنون رو درک می کردم. آدمایی که احساس می کنن دیگه هیچی براشون نمونده.

Standing on the gallows with my head in a noose
Any minute now I’m expecting all hell to break loose…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب

یادمه دکتر یزدی می گفت این بیت دوم، صنعت کفر داره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.

یه احساس بدی دارم.
احساس می کنم فقط هروقت با آدما کار دارم می رم سراغشون.
خب شایدم واقعا همینجوری باشه.
نمی دونم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:22 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 می 2004

این تبلیغ سروش تو تلویزیون آخر منو دیوونه می کنه. یه ساعت آهنگ اول patience رو می زنه، بعد تا من میام با اکسل بخونم: Shed a tear ’cause I’m missing you، یه نکبتی شروع می کنه به زرزر کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

یادمه یه سریال مزخرفی بود تو برنامه کودک که ازش بدم میومد. تنها چیزی که باعث می شد ببینمش یه هوشنگی بود که زن و بچه اش تصادف کرده بودن و مرده بودن، اینم دیوونه شده بود. یه نخ بسته بود به یه کامیون پلاستیکی و دنبال خودش می کشید و دور کوچه ها می چرخید و پرت و پلا می گفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

اين Bed of nails همچين يه مقدار اذيت مي كنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

عزيز دل (سالينجر) تو ناتوردشت مي گه:
“همه مشکل همین جاس. نمی شه یه جای قشنگ و آرامش بخش پیدا کرد چون همچین جایی وجود خارجی نداره. می شه تصور کرد که همچین جایی هست، ولی وقتی به اونجا می ری و حواست نیست، یکی یواشکی میاد و درست بغل گوشت می نویسه “دهنت رو…”. یه بار امتحان کن. حتی فکر کنم وقتی بمیرم و ببرنم تو قبرستون و چالم کنن و یه سنگ قبر هم برام درست کنن که روش نوشته “هولدن کالفیلد” و سال تولد و وفاتم رو ذکر کردن، زیرش هم نوشته “دهنت رو…”. درواقع مطمئنم که این طوری می شه.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 می 2004

ياد هفت هشت ماه پيش كه تو آزمايشگاه بيهوش شدم افتادم. سرم گيج مي رفت و تو نيمچه هپروت بودم. بعد يارو يكي ديگه رو صدا كرد و گفت «اين داره مي ره». تو اون حال من برداشتم از اون حرف‏‏، «اين داره مي ميره» بود. ولي هيچ ترسي نداشتم. خيلي راحت سرمو گذاشتم رو صندلي و چشمامو بستم. به خودم گفتم خب تموم شد ديگه. بعدش ديگه يادم نمياد. داشتم يه خواب خيلي خوبي مي ديدم. فكر كنم يه باغ قشنگي بود. دوستش داشتم. بهشت بود؟ تا اينكه دوباره چشمامو باز كردم و ديدم صد نفر آدم بالا سرم واستادن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 می 2004

به نظر میاد که یه دیوانه ساز زیر میزم باشه، یکی هم تو کمدم، سومی هم انگار زیر تخت قایم شده. رولینگ می خواد با اصرار به آدم بقبولونه که بدترین چیز ممکن، بوسه دیوانه سازه. ولی منی که حضورشون رو حس می کنم، می دونم که اون بوسه اونقدرام بد نیست. حداقل آدم دیگه حضورشونو حس نمی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:47 نوشت.

تقریبا مطمئنم که ایکاروس موقع سقوط داشته تو دلش به خوش خیالی خودش می خندیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 می 2004

پس کو؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 می 2004

We had some good times
But they’re gone
The winter’s comin’ on
Summer’s almost gone…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

خیلی تو زندگیم گناه کردم. تا آخر عمرم هم کفاره بدم، پاک نمی شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

سر کلاس یهو احساس جاوید بهم دست داد. فکر کنم کم کم همون شکلی بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 می 2004

I’ve been walking forty miles of bad road
If the bible is right, the world will explode
I’ve been trying to get as far away from myself as I can
Some things are too hot to touch
The human mind can only stand so much
You can’t win with a losing hand…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 می 2004

از بس Nightwish گوش کردم دچار خود Beast انگاری، شدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 می 2004

Forgive me for I don’t know what I gain
alone in this garden of pain…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

نه ارزش شراب هفت ساله رو می دونستم، نه لذت خوردنشو. تا اینکه شروع کردم به شکستن یه عهد هفت ساله.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 می 2004

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 آوریل 2004


آنگاه عیسی به ایشان فرمود: “امشب همه شما مرا تنها می گذارید. چون در کتاب آسمانی نوشته شده که خدا چوپان را می زند و گوسفندان گله پراکنده می شوند. ولی پس از آنکه زنده شدم به جلیل خواهم رفت و شما را در آنجا خواهم دید”. پطرس گفت: “اگر همه شما را تنها بگذارند، من از شما دور نخواهم شد”. عیسی به او گفت: “باور کن که همین امشب، پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمی شناسی!”. ولی پطرس گفت: “حتی اگر لازم باشد با شما خواهم مرد، ولی هرگز شما را انکار نخواهم کرد!”. بقیه شاگردان نیز چنین گفتند.
پس عیسی ایشان را به بیشه ای آورد که آن را جتسیمانی می نامیدند. او به ایشان فرمود: “بنشینید و منتظر باشید تا من کمی دورتر رفته، دعا کنم”. پطرس و دوپسر زبدی یعنی یعقوب و یوحنا را نیز با خود برد. در حالیکه غم و اندوه تمام وجود اورا فرا گرفته بود، رو به ایشان کرد و گفت: “من از شدت حزن و غم، در آستانه مرگ می باشم. شما اینجا بمانید و با من بیدار باشید”.
سپس کمی دورتر رفت و بر زمین افتاد و چنین دعا کرد: “پدر! اگر ممکن است این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار. اما نه به خواهش من، بلکه به خواست تو”.
آنکاه نزد آن سه شاگرد برگشت و دید که در خوابند. صدا زد: ” پطرس! نتوانستی حتی یک ساعت با من بیدار بمانی؟ بیدار بمانید و دعا کنید تا وسوسه بر شما غلبه نکند. روح انسان می خواهد آنچه درست است انجام دهد، اما طبع بشری او ضعیف است”.
باز ایشان را گذاشت و رفت و چنین دعا کرد: “پدر اگر ممکن نیست این جام از مقابل من برداشته شود، پس آن را می نوشم. آنچه خواست توست بشود”.
باز برگشت و دید که در خوابند، چون پلکهای ایشان سنگین شده بود. پس برای بار سوم رفت و همان دعا را کرد.
سپس نزد شاگردان بازگشت و گفت: “حالا دیگر بخوابید و استراحت کنید… اما نه، حالا زمان آن است که در چنگ بدکاران گرفتار شوم. برخیزید و برویم. نگاه کنید، این هم شاگرد خائن من!”.
(متی 26، 31 الی 46)

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 آوریل 2004

دوست دارم بقیه عمرمو تو برج خنک کننده یه نیروگاه سیکل ترکیبی بگذرونم. تو اون هوای گرم و راکد اون کف دراز بکشم و وسط دیوارای دویست متری دورتادورم، اون بالا بالاها یه تیکه کوچیک آسمونو ببینم و سنجاق قفلیمو بجوم و یه لبخند احمقانه هم رو لبم باشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.

سردمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 آوریل 2004

Oh oh children of the land
Love is still the answer take my hand

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 3:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 آوریل 2004

نرو بیرون از خونه، آدما عاشقت می شن
نمی دونن چقدر راهه که لایقت بشن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 3:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 آوریل 2004

mind defragmentation…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 آوریل 2004

موقع نوشتن گزارش آزمایشگاه کنترل، یاد اون روزی افتادم که تو نمک آبرود شرط بستم که ده تا لیوان آب بخورم. اونم بلافاصله بعد از ناهار. به خصوص یاد احساسی که درست بعد از خوردن آب داشتم افتادم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 آوریل 2004

یارو تو سینما چهار گفت “چاپلین، ظاهری جِنتِل مآبانه داشته”!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

می خوام برم با ادیسون پروژه بردارم. موضوعشم احتمالا خطای لگاریتمی باشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:40 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 آوریل 2004

اونقدر از گزارش آزمایشگاه نوشتن بدم میاد که نگو. مخصوصا اگه مال یه آزمایشگاه مزخرفی مثل فیزیک یک یا کنترل خطی باشه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

نه تنها باید سرعت های متوسط با هم برابر باشن، بلکه باید یه کاری کنیم که سرعت لحظه ای هم یکسان بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 آوریل 2004

گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمی
حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 آوریل 2004

پریروز داشتم تنسی تاکسیدو نگاه می کردم. بعد آقای ووپی از کمدش یه رادیو اورد بیرون و شروع کرد راجب امواج الکترومغناطیسی صحبت کردن. فهمیدم که “میدان و امواج برای کودکان” هم می شه نوشت. انگیزه کافی پیدا بشه می نویسمش.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

مونوپل، دی پل، سی و سه پل!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

می رم سر کلاس کلانتری، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می رم سر کلاس لطیفی، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می شینم تو تاکسی، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می رم سر کلاس ابوتراب، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.
می رم سر کلاس اردبیلی، یه نئاندرتال می شینه بغل دستم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.

وقتی تو خیابون یکی رو می بینی که آینه بغل ماشینشو خوابونده، تو دلت نمی گی عجب راننده ماهری. می گی یارو موقع رانندگی قد گاو هم نمی فهمه، نزدیکشم نمی ری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

سکوت متن آسانی ست که معمولاً اشتباه خوانده می شود.
– آتاناسیو

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 آوریل 2004

خب دیگه برین بگیرین بخوابین. حوصله ام سر رفت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:26 نوشت.

یه ساعت با یه تیغ اصلاح می کنی و صدات در نمیاد. تا وقتی به لب بالا یا به قول فرنگیا (هر جایی غیر از داهات ما) سیبیل نرسی، نمی فهمی که کند شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

Can you feel it, now that spring has come?
That it’s time to live In the scattered sun…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

آدم باید همیشه تو زندگیش نصیحت شنوی داشته باشه. حتی اگه نصیحت پذیر نباشه. چون بالاخره هر نصیحتی پشتش یه مقداری تجربه و فکر نشسته.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

هر آدمی باید هر از گاهی شروع کنه به فکر کردن راجب چیزای چرند و بی اهمیت. بعدش باید فکرشو ول کنه که راحت از این شاخه به اون شاخه بپره.
دلیلشو نمی گم. اگه این کارو کرده باشی که فایده اشو می دونی. وگرنه تا امتحان نکنی نمی فهمی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

سیزده سال!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 آوریل 2004

نوید رو تو خیابون دیدم. می گفت وحید پذیرش گرفته و کم کم می ره. یه لحظه تمام خاطرات اون هفت سال جلوی چشمم دوره شد. تا سه چهار سال دیگه آنچنان توی دنیا پخش می شن که دیگه نمی شه یه جا جمعشون کرد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:05 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 آوریل 2004

یارو نمی دونم چیکاره ی راهنمایی و رانندگی بود. داشت می گفت دلیل زیاد بودن تصادفا، شتاب بالای ماشینهای جدیده! من که خیلی از استدلالش خوشم اومد. یه وقتی که کارگر لازم داشته باشم که گل لگد کنه، حتما خبرش می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 31 مارس 2004

راستی! الآن یادم افتاد. پارسال این موقع برق مملکت درسته قطع شده بود. چقدر خندیدیما!
بطحایی می گفت هر blackout سراسری حدود دویست تا کشته می ده. اندازه کل بودجه یه سال مملکت هم ضرر اقتصادی داره. البته بطحایی اونقدر پرت و پلا می گه که نمی شه دقت و صحت حرفاشو تخمین زد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 مارس 2004

بسیار روز مبارک و فرخنده ایست امروز. مگه نمی دونین چه خبره؟ روز جمهوری اسلامیه دیگه.
ولی از شوخی گذشته اینکه تولده. خانوم خانوما! تولدت مبارک باشه. این هوا!
راستی! عجب بارون قشنگی داره میاد.

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 28 مارس 2004

یه وقتی که بیکار بشم، می رم تو خیابون، راننده تمام 206 هایی که تو شهر مه شکن جلو رو روشن کردن، پیاده می کنم و کنار خیابون دار می زنم، بعدم چراغاشونو با سنگ می شکنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

هوس کردم تو اتاقم یه پتروداکتیل نگه دارم. احتمالا فردا پس فردا می رم میدوم گمرک. کسی باهام نمیاد؟
راستی! کسی می دونه هواپیمای عمود پرواز رو از کجا باید خرید؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 مارس 2004

پرستار! تو مثلا باید به فکر جون من باشی، اونوقت میای تئوری وردنه رو تشریح می کنی؟!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

اگه یه وقت به من بگن بشین “ترین ها” بنویس، مقام رومانتیک ترین کلمه رو به آفتابه می دم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

می گن که اسکل رو که بندازی هوا، هزار تا چرخ می زنه. بازم اسکل میاد پایین.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

دیشب یاد یه رفیق قدیمی افتاده بودم. یاد بهنود افتاده بودم. داشتم به اون کار احمقانه بچگونه اش فکر می کردم. سعی می کردم صحنه رو مجسم کنم. مثلا جلوی خونه دختره بوده. بعد حتما طبق معمول سیگار هم می کشیده. بعد نفت می ریزه رو خودش و بعدشم…
با اطمینان می گم که عاشق نبود. فقط حرفشو می زد. این کارش خودخواهی محض بود. اگه یه لحظه فکر می کرد که اون دختر باید همیشه عذاب وجدان داشته باشه و اگه واقعا دوستش داشت هیچ وقت همچین کاری نمی کرد. اگه یه لحظه به خانواده اش فکر می کرد که با چه حالی باید یه جنازه با سوختگی صددرصد رو تحویل بگیرن همچین کاری نمی کرد. خودخواهی بوده.
یه چیز دیگه: هیچوقت هم فکر نمی کنم که بهنود شجاع بوده. اینجور کارا از آدما ترسو سر می زنه.
دوست نداشتم پشت سر مرده حرف بزنم. ولی این رفیقمون یه کاری کرد که بعد از دوسال هنوز آدمو حرص می ده.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 مارس 2004

نترس. من اینجام. کنارت.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 مارس 2004

بچه ها جدی ترین آدم های روی زمین اند ولی آدم بزرگ ها این رو باور نمی کنند.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:43 نوشت.

برگشت..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 مارس 2004

خوش به حال مامانم. دیگه پسرش یه پارچه کدبانو شده! از فردام احتمالا خواستگارا درو از پاشنه در میارن. ولی من به همشون جواب رد می دم. چون می خوام درس بخونم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:20 نوشت.

وقتی گزارشای خبری احمقانه رو می بینم یاد اون یارو می افتم که سر مسابقه ACM اومده بود و سه چهار تا میز اون طرف تر از ما داشت جلوی دوربین پرت و پلا می گفت. یه میزی بغل دستش بود که هنوز هیچی بادکنک نداشت (سیستم اونجا اینجوریه که هر تیمی که یه مساله رو حل کنه، بسته به شماره مساله، یه بادکنک رنگی می دن که می چسبونن بالای مانیتور) بعد یارو یه بادکنک که دستش بود رو گذاشت روی مانیتور اونا، بعد یه جمله احمقانه گفت تو این مایه ها که به امید روزی که میزهای زندگیتون سرشار از بادکنک های رنگارنگ باشه. بعد با یه ژست احمقانه تر یه سوزن گرفت دستش و شترق! بادکنکه رو ترکوند! بعدم صداشو کلفت کرد و گفت کاوه منگلی، شبکه خبر! من که دیگه به زور جلوی خنده امو گرفته بودم.
به جون خودم راست می گما. از پیمان بپرسین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 مارس 2004

هاها! عجب گیری افتادیما!
فکر کنم قربانی یه شبکه بزرگ spam فرستون شدم. از صبح تاحالا حدود دویست و پنجاه تا میل از سرورای مختلف برام اومده که تو اونا توضیح می ده که نامه های پورنوی مستهجنی که برای آدمای مختلف رو سرورای اونا فرستادم به دلایل مختلف دارن برگشت می خورن.
عوض کردن پسورد هم جواب نداده. عجب موجودات پست فطرتی پیدا می شن ها. یارو بی شرف رسما داره با آبروی من بازی می کنه و عین خیالش هم نیست.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 مارس 2004

بهار

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:34 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 مارس 2004

سازمان بازرسی کشور یه ماه جون کنده، آخرشم بیانیه داده که دلیل اصلی حادثه نیشابور، قصور و مسامحه بوده! اگه وقت داشتم چند روز به این کشف بزرگ می خندیدم. آدم می مونه که اینا واقعا خرن یا ما رو خر فرض کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

با این وضعی که بزرگان ذکور هر نسل خاندان به ترتیب دارن سر از بیمارستان در میارن، اگه خود میرزا رفیع زنده بود، هفته دیگه نوبتش می شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

زندگی از نو(کریستن بوبن)

گاهی اوقات یک شگفتی، یک زیبایی با تکرار مکرر، رنگ یکنواختی به خودش می گیرد… این رنگ جلوی حقیقت زیبایی را می پوشاند و ما خسته از تکرار با چشمان بسته شگفتی را لمس می کنیم..
یکنواختی زیبایی کتاب مرا در طول خواندن کتاب خواباند .. و4 برگ آخر کتاب ، تنها 4 برگ آخر رویای این خواب شد .. انگار 192 برگ قبل لالایی بود که بوبن آرام برایم خواند تا 4 برگ آخرش را خواب ببینم.
“چشمان اَنیس” که در ابتدای کتاب دیدم در 4 برگ آخر زبان به سخن می گشاید:

” تنها شگفتی، قلب اَنیس بود: قطعه الماسی چنان ناب و نایاب که به چشمان او تابشی تسکین ناپذیر می بخشید.
—–
زنانی که طعم عشق خود را با محاسبه و تدبیر نمی آلایند، بسیار نادرند.
—–
مردگان نمی دانند که مرده اند، به همان اندازه که زندگان نیز از زندگی بی خبرند. کسی چیز زیادی نمی داند.
—–
ای مرغان پرستیدنی دریا که در اسکله ی قدیمی بندر در پروازید، شما مرا ار اندوه تماشای صخره هایی که مدت ها به دلیل تعریف و تمجید دیگران، روح خود را از دست داده اند، نجات می دهید.
—–
مپندارید که نیکوکار، فرزانه یا حتی با فراستم. فقط به آنچه دیده ام اعتماد کنید، چون آن را به راستی دیده ام.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 مارس 2004

چینیا بعد از شونصد سال حق مالکیت خصوصی پیدا کردن. خاک تو سرشون با اون مرامشون. ما هزار ساله که می تونیم مالک همه چی باشیم، حتی همسرانمون!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:46 نوشت.

می گم که چطوره از این به بعد از بازدیدکننده های اینجا نفری پنج ریال بگیریم و بعدش کلیه عواید حاصل رو به سازمانهای مبارزه با نیکوکاری بدیم؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:45 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 مارس 2004

نگاهم را بر روی دانه ی برفی آرام سوار می کنم. نگاهم به اندازه ی تمام دانه های برف تکرار می شود، آرام فرود می آید و بی صدا بر روی زمینی که بوی بهار میدهد آب می شود. ریشه ای آب را می بلعد و نگاهم در انتظار جوانه شدن می خوابد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:44 نوشت.

ابطحی که معاون حقوقی رئیس جمهوره. معاون حقیقیش کیه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 مارس 2004

خدایا به او توانایی ده تا با توان هرچه بیشتر جاده های هرچه تنگ تر و تاریک تر را در گذرد و به تعالی و رستگاری نزدیک تر گردد.. الهی آمین

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

صحنه های خنده دار کم نیستن. یارو نشسته بود رو صندلی جلوی تاکسی بغل راننده. دستش پشت صندلی بود. مسافر عقبی که درو بست، چهار تا انگشت طرف موند لای در. خیلی مودب برگشته به خانومه که عقب نشسته می گه: ببخشین، می شه یه لحظه درو باز کنین؟! بیچاره خانومه تا آخر مسیر داشت ازش عذرخواهی می کرد. من و مسافر دیگه صندلی جلو هم تا عصر بهش خندیدیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

لجبازِ حسودِ دیوونه ی دوست داشتنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

فرازی از صحیفه آیدینیه: “بار خدایا، مپسند بر بندگانت که همزمان بی اینترنت و بی پول و شکمباره باشند.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:31 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 مارس 2004

این قشنگه. به نظر به یه بار خوندنش بیارزه. بعدش اگه کسی دلش خواست می تونه سرشو بکوبه به دیوار.
(پیوند به رونوشت مطلب)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

احساس اینکه یه کار بدی کرده باشی. اینکه یه تقصیری داشته باشی.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 مارس 2004

هیچ وقت نمی بخشمت. امیدوارم نیرو های برتر به فریادت برسند و تو رو از منجلابی که توش افتادی و داری دست و پا می زنی نجات بدهند. آهای! آدم ها وسیله نیستند.. این رو بفهم لطفاً!

[4 نظر] اينو shadow در ساعت 19:18 نوشت.

هر چی محکم تر تو گوشش می زدم که به هوش بیاد بیشتر بی هوش می شد..

[نظری نیست] اينو shadow در ساعت 19:17 نوشت.

رفتی.. طلسم عروست شکست.. حالا شده هیولای قصه ها ی مادر بزرگ.. خانوم کوچولوی مهربون قصه ات بعد از تو دود شد رفت تو هوا.. حالا ما موندیم و جای خالی تو و بغض هایی که جرات ترکیدن ندارند..

[یک نظر] اينو shadow در ساعت 19:14 نوشت.

مرامی مزخرف نوشته بود دیگه. اونوقت به اون می گن اندیشمند فرهیخته، به من می گن بی فکر الکی خوش.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:43 نوشت.

– مرسی عزیزم. امروز فوق العاده بودی.
= وای! من تازه فهمیدم تو چقدر ماهی. اون احمقی که عاشورای پارسال باهاش بودم، یه کلمه هم ازم تعریف نکرد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:42 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 مارس 2004

بدجوری می ترسم. هیچی قابل پیش بینی نیست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.

ببین خرمگس چی می گه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

یاد سوم راهنمایی افتادم که با کوسه خدمات شایانی به علم پزشکی کردیم. اول یه معجون من دراوردی با آب و آرد و نمک و شکر و چندتا ضمیمه سری دیگه درست کردیم که مزه سرلاک می داد و نصفشو خودمون دوتایی خوردیم. بعد این معجون رو یه ماه گذاشتیم تو هوای آزاد تا کپک بزنه. بعد کپک ها رو – که خیلی هم خوشگل و خوشرنگ شده بودن- برداشتیم و گذاشتیم جلوی آفتاب تا خشک بشن. بعد اون کپکای خشک شده رو سابیدیم تا نهایتا به یه پودر سفیدی رسیدیم که بهش می گفتیم پنی سیلین. بعد می خواستیم آزمایشش کنیم که ببینیم کار می کنه یا نه، یه موش ورداشتیم و زخمیش کردیم، بعد رو زخمش پنی سیلین ریختیم و بستیمش. خاک بر سر افتاد مرد! ما اون موقع مطمئن بودیم که پنی سیلین ساختیم. حتما تقصیره خود موشه بود که مرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.

موضوع انشا: پیشگیری مهمتر است یا درمان؟
متن انشاتونو برام بفرستین. بهترین متن جایزه می گیره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:25 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 فوریه 2004

قرارداد ترکمانچای رو گذاشتن جلوم، منم امضاش کردم، صدامم در نیومد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:35 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو shadow در ساعت 19:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 فوریه 2004

Wanna take your hands and sing you songs
maybe you would say
come lay with me love me
and I would surely stay…

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

ها ها ! فکر کنم دارم اینجا بالا می یارم..
جون آفتابه من رو ننداز بیرون..ایییییییییی

[نظری نیست] اينو shadow در ساعت 18:13 نوشت.

امتحان کن که بسی جام مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

“ما معمایی هستیم که هیچ کس راه حل آن را حتی حدس هم نمی تواند بزند.”
چیزی شبیه نیاز .. اما نه.. من دوباره گرم شدم.. تکرار بی امان تولد..

[نظری نیست] اينو shadow در ساعت 17:06 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 فوریه 2004

من می خوام فردا درس نخونده برم سر کنکور و بیسکوئیتمو بگیرم یه کم چپ چپ به سوالا نگاه کنم و بیام بیرون. حالا شایدم نیومدم بیرون. بخصوص حالا که نمی ذارن ماشین حسابمو ببرم سر امتحان! یه موقعی که خیلی فنقلی بودیم یه شایعه ای بود که می گفتن اگه روی پاسخنامه کنکور صابون بکشی، جوابای درست معلوم می شه، حالا یه شیشه صابون مایع گذاشتم کنار که اونم ببرم فردا. خدا کنه اقلا جای بیسکوئیت پیتزا بدن.
دنیا رو چه دیدی، یهو دیدی اول شدم پوز همشون خورد!!!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

یه فکر بکر. فرض کنین یه نیروگاه داریم که خروجیش دوتا سیمه. این دوتا سیم رو می بریم هزار و پونصد کیلومتر اونورتر(یک چهارم طول موج) همینجوری ول می کنیم رو زمین. بعد چون امپدانس بار بینهایت شده، اونور از دم نیروگاه اتصال کوتاه می شه و می زنه نیروگاهو می سوزونه!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

پریروزا یه دختر و پسر دیدم که داشتن باهم قرار می ذاشتن که تاسوعا و عاشورا کجا برن. امروزم یه پسره رو دیدم با یه قیافه … که کاپوت ماشینشو سیاه کرده بود و روش نوشته بود یا حسین. بعدم می خواست دوتا دخترو سوار کنه که محلش نذاشتن. هفته دیگه هم که اصل مراسمه، می تونم از پشت پنجره خونه امون کلی مورد باحال دیگه ببینم. واقعا که!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:12 نوشت.

تا جایی که یادم می یاد طرف ، قورباغه رو ماچید شد شاهزاده.
از اون جایی که بخت همه جوره با ما رفیقه، تا شاهزادمون رو ماچیدیم، شد قورباغه… بعدش یوهو با یک شیرجه ی حرفه ای پرید تو برکه و دیگه پیداش نشد…

[نظری نیست] اينو shadow در ساعت 15:34 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 فوریه 2004

دور تا دورمون پر از رازه ولی قرار نیست رمز گشای همه ی راز ها باشیم.
دور تا دورمون پر از نشانه ست. ولی ما همه ی نشانه ها رو نمی بینیم.
ما فقط نشانه هایی رو می بینیم که مال ما هستن.این نشانه ها راز های زندگیمون رو به ما نشون میدن.راز هایی که فقط مال خودمونه.. خود خودمون..

[3 نظر] اينو shadow در ساعت 19:25 نوشت.

تلویزیون داشت خبر عملیات شهادت طلبانه می داد. فکر کردم دیدم هیچی نیست که بخوام بخاطرش خودمو به کشتن بدم. خیالم راحت شد.
حتی آدمی هم نیست که بخوام بخاطرش بمیرم. واسه تو هم که برعکس اصلا می خوام زنده بمونم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 فوریه 2004

بدجوری دارم بو می گیرم. تمام تنم هم می خاره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

آقا! خدا ایشالا به همه بچه های فرزانگان ماشین بده. از بس که مرام دارن. یکیشون آدمو می بره علوم، یکی دیگه اشون برت می گردونه.
البته بدانید و آگاه باشید، آنان که خواب بعداز ظهرشون رو به عیادت از آیدین کبیر ترجیح می دن، هم الخاسرون!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.

آخرشم نفهمیدم اونی که رو زمین نمی مونه چیه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

به آفتاب لگدی دوباره خواهم زد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

خلایق هرچه لایق!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 فوریه 2004

چی گفت؟
دقیقاً یادم نمیاد ولی باید این معنی رو داشته باشه که چه خوبه یک نفر باشه که همیشه دو ستشون داشته باشه و باشه مستقل از اینکه تو زندگی چه غلطی دارند می کنند !
رها زیستن در پناه پیکری که ازحس امن دوست داشتن گرمه!
همتون عین همید…

[8 نظر] اينو shadow در ساعت 19:50 نوشت.

نمیدونم!

[یک نظر] اينو shadow در ساعت 12:10 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 فوریه 2004

یه دوتا چیز دیگه یادم افتاد، یکی اینکه اون شب تو بیمارستان خواب دیدم که داریم با بروبچ بازی می کنیم، ولی من هرچی می گم بیاین این سرممو باز کنین و بخیه هامو بکشین کسی محلم نمی ذاره. منم همینجوری با بدبختی دنبالشون می رفتم به زور. تو خواب یاد اون بچه خرگوشه تو رابین هود افتادم که عروسکش دستش بود و همش عقب می موند. دیگه اینکه از وقتی که تونستم راه برم، هر دفعه که می رفتم دستشویی، جوانب رو بررسی می کردم و سعی می کردم عین فیلما نقشه فرار بکشم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:18 نوشت.

راستی دست همه پرستارا درد نکنه. خیلی زحمت کشیدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:17 نوشت.

یه مساله ای پیش اومده. دکتر وقتی شیکم آدمو پاره می کنه بین اون همه رگ و دل و روده، از کجا می فهمه کدومشو باید دستکاری کنه؟ تا جایی که من عقلم قد می ده، نمی تونه پروب اسیلوسکوپ رو وصل کنه به تک تکشون و شکل موجاشونو بررسی کنه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 فوریه 2004

صبح کله سحر رفتیم پذیرش و بعد از یه سری کارای معمولی اداری، بالاخره فرستادنمون بالا و اونجا خانومه گفت برو تخت 6031. رفتم اونجا که یه اتاق سه تخته بود و توش با دوتا آدم ژولیده مدل عصر حجر روبرو شدم. خداروشکر که اون یکی که پرحرف بود زود مرخص شد و رفت پی کارش. بعد یه خانومه اومد ازم پرسید حالا کارخونه شکلات آیدین مال توئه؟! گفتم نه. بعد خنده دارترین لباسی که تو عمرم دیده بودم رو داد بهم که بپوشم. فکر کنم از لباسی که کاترین کبیر برای نوه اش اختراع کرده بود هم خنده دارتر بود. بعد همینجوری با اون لباسه دراز کشیده بودم که یه آقاهه اومده بود داشت اتاقو تمیز می کرد و همش دماغشو می کشید بالا. با خودم گفتم دیگه خواب اون دماغ گنده هه رو حتما می بینم. بعد یه آقای دیگه با یه تخت چرخدار اومد سراغم و گفت وقتشه، بیا رو این یکی تخت که ببریمت. یاد یه صحنه “بوی کافور عطر یاس” افتادم که کلاغه به فرمان آرا می گفت حاجی دیگه وقتشه. بعد همینجوری رو اون تخته منو تو یه سری راهروی پیچ در پیچ بردن تا رسیدیم به یه اتاقی که به نظر درودیوارش سبز بود. بعد اونجا یه تخت ثابت بود که به زمین پیچش کرده بودن و بالاش یه دونه از این چراغای گنده بود که آدمو یاد اجاق خورشیدی می اندازه! منتها اون تخته که اونجا بود یه شیب زیاد داشت و کله اش یه متر از پاش پایین تر بود. بعد آقاهه از خانوم پرستاره که اونجا بود پرسید این چرا اینجوری شده؟ اونم گفت خودش در رفته!!! بعد تختو صاف کرد و به من گفت برو اون رو. خانومه گفت در نره یهو این بخوره زمین؟ آقاهه گفت نه دیگه محکمش کردم، ایشالا نمی خوره زمین! بعد خانومه گفت آستیناتو در بیار. حالا فکرشو بکن یه لباس به اون خنده داری تنت باشه، آستیناشم در بیاری! بعد مچ دستامو دو طرف بست به دوتا دستگیره باز، که یاد لحظه تصلیب افتادم. داشتم فکر می کردم همینجوری که دستامو بستن، اگه تختشم دوباره در بره دیگه می شم خود مسیح. بعد خانومه یه دونه از این بازوبندای فشارخون بست به دستم و حسابی بادش کرد، بعد یه سری تق تق رو پشت دست من کوبید تا بالاخره رگش پیدا شد و یه سوزن زد توش و وصل کرد به سرُم. بعد یه خانوم دیگه اومد و یه چیزی مثل گیره وصل کرد به نوک انگشتم، بعد یه دونه از این دستگاها که تو فیلما هست شروع کرد به بوق بوق کردن. فقط نمی دونم چرا ضربانش اینقدر نامیزون بود. هرچی هم سعی کردم نتونستم سرمو بلند کنم و خود دستگاهو و نمودار روشو ببینم. بعد خانومه گفت خیلی عمل راحتیه و نیم ساعت طول می کشه و خیالت راحت باشه و از این حرفا، منم تو دلم می گفتم برو واسه عمت خالی ببند. بعد یه آقای دیگه و دکتر خودم اومدن و اون آقاهه سابقه قند و بیماری و اینارو پرسید و بعد سرم رو در اورد و یه سرنگ تو دستم خالی کرد. بعد دکتر گفت خب الآن دیگه خوابت می بره. منم کنجکاو بودم که ببینم بیهوشی چه جوریه ولی قبل از اینکه بفهمم چه جوریه، سنگین شدم و از هوش رفتم. چیز بعدی که یادمه اینه که روی یه تختی بودم و یه ماسک اکسیژن رو صورتم گذاشتن و بهوش اومدم و اونجا منو انداختن روی یه تخت دیگه و بعد دوباره انگار بیهوش شدم و رفعه بعدی که بهوش اومدم رو تخت خودم بودم با یه کت و پیژامه خیلی شیک و یه سرم هم تو دستم بود. بعد گفتم درد دارم، خانومه اومد و فشارمو اندازه گرفت و گفت محاله با این فشارت من بهت مسکن بزنم، همینجوریش داری می میری. کلا من از بچگی هروقت می دیدم خاله ام دستگاه فشار خونو اورده که فشار مادربزرگمو اندازه بگیره کرمم می گرفت و مجبورش می کردم اون یارو رو دور دست منم ببنده. ولی دیگه تو این یه روز اونقدر فشارمو اندازه گرفتن که خسته شدم. بعد همونجوزی به زور خوابیدم تا اینکه بالاخره فشارم قابل قبول شد و اومدن بهم مسکن زدن. اونم مسکن نبود، فقط خواب آور بود. خلاصه دوباره خوابم برد. تو تمام این مدت هم هیچی ندادن که من بخورم. تا اینکه از عصر بالاخره اجازه دادن آب بخورم. بعد از آب خوردن، و یه مدت که از وصل بودن سرم ها گذشت، تازه مشکل اصلی شروع شد. می خواستم برم دستشویی ولی اونجوری نمی شد. یه ظرف برام اوردن که عین چراغ جادو بود و گفتن گلاب به روتون رو بریز این تو. عوضش من هی دست می کشیدم بهش که غولش در بیاد، ولی نمی شد. فکر کنم باتری چراغ جادوش تموم شده بود. دیگه تا آخر شب برنامه این بود که هی فشارمو اندازه می گرفتن و با اون پیچ تنظیم سرم ورمی رفتن و منم براشون چراغ جادو رو پر می کردم. تو این فاصله یه مریض جدید هم اومد رو اون تختی که خالی شده بود. دخترش به من گفت، این بابای من خیلی آدم آرومیه، نگران نباش، اصلا اذیت نداره. همون موقع باید می فهمیدم که اون آقاهه پدرمو در میاره تا صبح! شاهکارش این بود که سر ساعت هقت پرستارو صدا کرد و گفت چراغای اتاقو خاموش کنن که بخوابه. بعد از ده دقیقه که مارو تو تاریکی نگه داشت، دوباره پرستارو صدا کرد و گفت من خوابم نمی بره، برام خواب آور بیارین!!! تا خود صبحم به در و دیوار و دکتر و بیمارستان فحش می داد. حالا مساله اصلی تازه داشت شروع می شد. فکرشو بکنین یه آدمی باشین که اگه یه تو یه شب، تو تخت شیش تا چرخش وضعی و سه تا انتقالی نداشته باشین، نمی شه. حالا شکمتو پاره کرده باشن و دوخته باشن و تو دستت هم سرم باشه، تا صبح مجبود باشی عین مومیایی دراز بکشی. خب معلومه که پدرت در میاد. درگیر همین موضوع بودم که فهمیدم باید از دفعه بعدی که سی دی رایت می کنم، آهنگای یه سی دی رو یه مقدار همگن تر انتخاب کنم. چون مثلا داشتم Country old songs گوش می کردم که بالاخره خوابم برد. بعد خواب دیدم که دیو موستین نشسته رو زخم شیکمم و داره گیتار می زنه، بیدار شدم دیدم اونا تموم شده و الآن دارم تو خواب Megadeth گوش می کنم!!! بعد یه سیم هم بود که اورده بودن بغل دستم و سرش یه دگمه بود، گفتن اینو که بزنی پرستار میاد. منم نصف شبی کار واجب داشتم با چراغ جادو، ولی هرچی زور می زدم دستم بهش نمی رسید. کلی با خودم کلنجار رفتم که اون زنگه رو بزنم که بیاد و اونو بده دستم. بعد از یه ربع که زنگ زدم، معلوم شد زنگش خرابه!!! آخر یکی از هم اتاقی ها که بیدار بود برام صداشون کرد! ضمنا تو این مدت پرستارای شیفت شب نشسته بودن تو راهرو و انگار برای همدیگه جک تعریف می کردن، یهو عین خنده های ما تو سلف، می زدن زیر خنده! بعدم دوتاشون به نوبت میومدن بالای سر من و درجه می ذاشتن تو دهنم و فشارمو اندازه می گرفتن، یکیشون تعداد قطره های سرم رو زیاد می کرد، اون یکی نیم ساعت بعد می اومد، حالمو بررسی می کرد، قطره ها رو کم می کرد!!! کلی درگیر بودم و هی با بدبختی می خوابیدم و خوابای پرت و پلا می دیدم که ساعت شیش صبح یه خانومه اومد بیدارم کرد و گفت باید از تخت بیای پایین! فکر کردم خطری تهدیدم می کنه که باید این وقت صبح از تخت فرار کنم، بعد معلوم شد که خطری در کار نیست. بلند شدم و نشستم، ولی سرگیجه داشتم و مدام بیشتر می شد، بعدم حال تهوع گرفتم، خلاصه پدرش دراومد تا منو روبراه کنه و بتونه بلندم کنه که راه برم. بعد از اون دیگه چراغ جادو رو ندیدم، چون دیگه باید می رفتم تو دستشویی. دلم براش تنگ می شه. دیگه مساله خاصی نبود تا اینکه اومدن و پانسمان رو بررسی کردن و دوامو دادن و بعد سرم رو قطع کردن و گفتن بشین تا پرونده تو بفرستیم حسابداری که تصفیه حساب کنی بری پی کارت. اون هم اتاقیه هم هنوز رو اعصاب بود. کارش به جایی رسیده بود که پرستار گفت ماشالا شما اَمون نمی دین! بعدم تصفیه حساب کردیم و رفتم پی کارم. بعدم که تو خونه کلی بهم خوش گذشته، همش خوردم و خوابیدم. الآنم که با بدبختی نشستم روی صندلی و دارم اینا رو تایپ می کنم. احتمالا هنوز کلی نکته گفتنی هست که جا افتاده، ولی دیگه نشستن برام سخت شده. می رم که بخوابم. راستی یه عکس زیبا هم از خودم دارم که این پایینه اگه ناراحتی قلبی ندارین و خیلی دلتون برام نمی سوزه، ببینین.
ندایی از ملکوت: پاشو برو گمشو بگیر بخواب دیگه! این همه آدم از صبح تا شب تو این دنیا می رن عمل می کنن، کدومشون این همه زر می زنه راجب یه عمل نیم ساعته!
خودم: باشه، الآن می رم. فقط اینم بگم که فکر کنم دکتره سرم کلاه گذاشته باشه، چون من یه جای دیگه ام درد می کرد، خودشم یه تشخیص دیگه داده بود، ولی بعدا که بهوش اومدم دیدم که شکمم رو عمل کرده! احتمالا دیده شیکمم خیلی گنده اس، نتونسته جلوی خودشو بگیره، وسوسه شده که حالا که چاقو دستشه یه کم چربی بازی کنه!!!!

[12 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

جای هیچ کسو خالی نمی کنم. ولی توی بیست و هشت ساعت گذشته اونقدر سوژه برای خنده داشتم که نگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:51 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 فوریه 2004

چه خبرته؟
چرا اینقدر سر و صدا راه انداختی؟
چی شده ای شبیخون وحشی؟
جوری خودت رو به در و پنجره ی اتاقم می کوبی که انگار می خوای انتقام آوارگی ات رو از من بگیری!

[نظری نیست] اينو shadow در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 فوریه 2004

If I’m not back again this time tomorrow
carry on,carry on,as if nothing really matters
too late,my time has come,
sends shivers down my spine
body’s aching all the time,
goodbye everybody, I’ve got to go
gotta leave you all behind and face the truth…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.

احتمالا فردا خواب طولانی یه دماغ گنده رو ببینم که داره فخ فخ می کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.

نمی دونم چرا این احساس ولم نمی کنه که درست تو لحظه ای که شانس می خواست تصمیم بگیره که در بزنه، روی در نوشتم ظرفیت تکمیل است.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

نه کوپید نبود، خپیت بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

خواب دیدم اون پشت سلف، دم ساختمون آزمایشگاهای قدرت، روی اون مسیر شیبداری که به طرف بالا می ره خوابیدم. اونجا خیلی پهنه ولی همش احساس می کردم اگه غلت بزنم می افتم پایین. انگار برای یکی دیگه هم اون بغل جا پهن کرده بودن که بخوابه. نمی دونم کی بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

انگار که یه سوژه خبری عالی باشی. ده تا خبرنگار می ریزن سرت و لحظه به لحظه ازت عکس می گیرن. نور فلاش دوربینا مدام دیده می شه. خاطراتم رو مثل همون فلاش ها داشتم می دیدم این چند روز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

وقتی آدم چهار روز هم صحبت نداشته باشه، همش می شینه فکر می کنه. کلا به یه نتایج جالبی هم رسیدم. ولی نتایجش یه جوریه که می ترسم کم کم یا رعد و برق بخوره تو سرم، یا سنگ بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

بازم یه مقدار خیالم راحته که هرقدرم دستش بلرزه، بازم چاقوش نزدیک به هیچکدوم از رگای اصلی نیست! هرچند که نباید فراموش کرد که من یه جون‌عزیز بالفطره ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

The way is long but the end is near
Already the fiesta has begun.
The face of God will appear
With His serpent eyes of obsidian.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

یه مقداری هم یاد اون موقعی افتادم اون که فکر می کرد همه عشقا دروغه و منم هیچ رفتاری از خودم نشون ندادم که بهش بگم اشتباه می کنه. شاید حتی ناخودآگاه کمکش کردم که به این نتیجه برسه. شاید چون هنوز نمی تونستم فکر مسئولیت پذیریشو بکنم.
احتمالا از همون موقع بود که کوپید تصمیم گرفت ادبم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

Your breath is sweet
your eyes are like two jewels in the sky.
your back is straight
your hair is smooth on the pillow where you lie.
but I don’t sense affection
no gratitude or love
your loyalty is not to me
but to the stars above.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

در راستای اینکه اخیرا جو تفکرات فلسفی در احوالات شما آدمیان خاکی خیلی وجود مارا فراگرفته، امروز نشسته بودم داشتم فکر می کردم، که یهو به این نتیجه رسیدم که این ولنتاین بسیار چیز مزخرف و بی معنی ای است و هرکس که بخواد به عنوان روز عشاق ازش نام ببره، خیلی آدم عشق ندیده ای می باشد! توضیح هم نمی دم، چون جنبه اشو ندارین، بعدا دعوا می شه، حوصله ندارم.
پاشین جمع کنین بند و بساطو، برین خونه هاتون ببینم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.

هاهاها چقدر جلوی قانون شلوغ بود امروز. آدم کلی خنده اش می گیره. چقدرم که کافی شاپا شلوغ بودن! تو این مملکت این همه زوج جوان داریم؟! مساله اینه که بیشترشون حداکثر تا چند ماه دیگه به هم می خوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 فوریه 2004

بیچاره سایه ها شبیه هیچ اند.

[نظری نیست] اينو shadow در ساعت 18:57 نوشت.

پوریا! من موندم تو چه جوری می فهمی من کی می خوام بخوابم که درست همون موقع زنگ می زنی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

یکی از مهمترین کارا این بود که یه جوری یه مدت از رانندگی زده بشم که جاده چالوس امروز این مساله رو برام حل کرد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.

من آخرش ورژن ایرانی ناتوردشت رو می نویسم. نقش هولدن هم حتما به خودم می رسه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:32 نوشت.

Home Sweet Home

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 فوریه 2004

Didn’t you read the tale
Where happily ever after was to kiss a frog?
Don’t you know this tale
In which all I ever wanted
I’ll never have
For who could ever learn to love a beast?

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.

Another beauty Loved by a Beast
Another tale of infinite dreams…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

به نظر میاد آخرین اشتباه یه جایی اتفاق افتاده و من نفهمیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:34 نوشت.

تو یکی از کلاسا رو دیوار یه کاغذ چسبوندن، نوشته: “آنکه خود را ابدی شناخت، فکر ابد می کند.”
حالا من خودمو بیست و شیش هفت ساله شناختم و فکر همینشم نکردم. کیه که فکر ابد بکنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

فکر کنم قابلیتشو دارم که رکورد ایوب رو بشکونم. حالا ببینم انگیزه اش هست یا نه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

آدم سر از کار این آزمایشگاها در نمیاره. قبول، وقتی گلبول قرمز کم باشه خب ممکنه اکسیژن درست حسابی به آدم نرسه. ولی دیگه زیاد بودنش عیبش چیه که زیرش خط قرمز کشیدی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

آخه شیکمو! آنفلوانزای شترمرغی گرفتی و بدون کمک دهنت هیچ جوری نمی تونی نفس بکشی. بعد می رسی به یه سری شیرینی کیشمیشی و دوتاشو باهم می چپونی تو دهنت؟ حقته اگه خفه بشی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:58 نوشت.

اون چیزی که مهمه اینه که بفهمی اون چیزی که مهمه چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 فوریه 2004

خوب که فکر می کنم می بینم تعداد آدمایی که ازشون بدم میاد سر به فلک می کشه. بد اومدن به احتمال زیاد یه مساله دوطرفه اس. به جهنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.

از استاد الکترونیک 2 هم بدم میاد. دلم می خواد با کلید رو دویست و شیش آبیش بنویسم بی شرفا رو می گیرن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

از همسایه محضردارمون هم بدم میاد. وقتی بهم می گه عمو، دلم می خواد یه لگد بزنم به فلان جاش که کله اش بخوره به سقف پارکینگ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

احساس می کنم از ناظمام بدم میاد. از اون پنج تای اولی. همون پنج تایی که هرروز به یه بهانه ای با خط کش و مشت و لگد می افتادن به جون من و بعدشم ولیمو صدا می کردن که بهش یادآوری کنن چه بچه بی تربیتی داره. همونایی که وقتی یه بچه هفت هشت ساله رو می زدن خیال می کردن قهرمان کاراته شدن. اشتباه می کردن که صداش می کردن. مشکل من اکتسابی نبود. ژنتیکی بود. همیشه با نظم های بشری مشکل داشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

به درستیکه آنان که سرشان به سنگ خورد را سنگ بر سر و آن دیگران را خاک بر سر نام نهادیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 فوریه 2004

The lord weeps with me
But my tears fall for you

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

Toll no bell for me, Father
But let this cup of suffering pass from me
Send me no shepherd to heal my world
But the Angel – the dream foretold
Prayed more than thrice for You to see
The wolf of loneliness in me

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 فوریه 2004

یارو اومده بود که اف اف ساختمونو عوض کنه. داشت توضیح می داد که چرا بعضی جاها باید سیم کشی رو دستکاری کنه. می گفت اینا دیجیتاله، یعنی صدا مستقیم از دهنی نمی ره به گوشی. صدا از توی آی سی و ترانزیستور رد می شه!
ساده اس، خیلی ساده. حالا تو برو خودتو بکش و صد و چهل واحد پاس کن. آخرشم نمی تونی یه اف اف عوض کنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

به نظر میاد خیلی کار زشتی باشه که بعد از چند سال که دوستای قدیمیتو می بینی، به تک تکشون یادآوری کنی که هرکدومشون رو کجا دیدی که با یه دختری بوده و به روش نیاورده که تورو دیده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.

یه دست فوری به سر و روی اینجا کشیدم.
شعار هفته و لینکها به روز شدن.
آهنگشم که هرکی neverhood بازی کرده باشه حتما شنیده.
راستی! احتمالا اینجا به زودی یه همکار جدید پیدا می کنم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

یه آهنگ خوب قدیمی می خوام داونلود کنم، سالها هم که تو کازا بگردی پیدا نمی شه که نمی شه. حالا بیا یه دور برای امینم سرچ کن، تا فردا صبح فقط لیستش درازتر می شه. مردم دنیا سلیقه موسیقیشون به درد عمشون می خوره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:31 نوشت.

می خوام اسم بچه ام یه اسم ایرانی خیلی اصل باشه. یه چیزی تو مایه های “بردیای دروغین”.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.

تنبلی و کالیبر بالا یه فایده هایی هم داره. مثلا اینکه وقتی هزار تا جوراب شسته شده از تو ماشین لباسشویی میاد بیرون، جورابای من خیلی راحت قابل تشخیصن، چون تو این خونه فقط منم که جورابامو پشت و رو از پام در میارم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.

آخه عکس موری رو بزنن تو تالار افتخارات دبیرستان، عکس من اونجا نباشه؟! یه عکس خودمو چاپ می کنم می برم می چسبونم اونجا!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:28 نوشت.

آخه کاهدون که مال خودت بود. پول کاهشم که خودت دادی. مجبور بودی اینقدر بخوری که هنوز احساس کنی داری کباب بالا میاری؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:37 نوشت.

کاش آدما می فهمیدن که مرز اون چیزی که اسمشو گذاشتن عشق، با خودخواهی اونقدر باریکه که معمولا کسی نمی فهمه ازش رد شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 فوریه 2004

اجازه اشتباه ندارم. اولین اشتباه، آخرین اشتباهه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 فوریه 2004

فکرشو که بکنی می بینی که عجب آدمای تعطیلی هستیما!
تو اون خرتوخری که همه دارن می زنن تو سر خودشون که چارتا دونه واحد بگیرن و همه اعصاباشون خورده، با امید رفتیم لبه پیشخون بایگانی آموزش نشستیم. امید برگه انتخاب واحدشو داده دست علی، علی داره برای امید واحد می گیره. بعد از هر واحد برمی گرده می گه امید فلان درسو گرفتی! بعد سه تایی بلند می گیم ششیییییره!!! حیف که آخرش رودی فولر اومد دعوامون کرد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

از اونجایی که اون چیزی که تمومی نداره خریته و خر که شاخ و دم نداره، من رفتم این ترم تا جایی که می تونستم واحد سنگین ورداشتم. فکر کنم شانس اوردم که تئوری اطلاعات ظرفیتش تکمیل شد و بهم نرسید.
با توجه به نکات بالا فکر کنم این ترم بعد از چند سال مجبورم به جز شبای امتحان، اقلا هفته ای یه شب درس بخونم. واسه همین از کلیه دوستان تقاضا می کنم که در حد امکان سعی کنن روی اعصاب من راه نرن و بذارن فکرم واسه خودم باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر گفته فقط سه درصد معتادانی که دستگیر می شن دانشجو هستن، پس اونایی که می گن آمار نگران کننده است، دروغ می گن. به راست و دروغش کاری ندارم. مساله اینه که مقدار نگرانی باید بر اساس درصدی از دانشجوها که معتادن باشه، نه درصدی از معتادا که دانشجو هستن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 ژانویه 2004

ااااااه! تلویزیون داشت میرباقری رو نشون می داد!
سوم راهنمایی که بودیم به اندازه کافی معلم قرآن داشتیم، یه محدث بود که ترجمه قرآن بهمون درس می داد (همون پیرمرد منفوری که قبلا راجبش حرف زدم)، یه دهنوی هم بود که قرائت درس می داد. یعنی همینجوریش دو زنگ در هفته قرآن داشتیم. تا اینکه از یه جایی تو سازمان، میرباقری رو انداختن به مدرسه ما. نتیجه اش این شد که الکی یه درسی براش جور کردن، اسمشم گذاشتن “ممارست قرآن”. از اون آدمایی بود که سر کلاسشون نشستن خیلی کنترل اعصاب می خواد. با هر بدبختی بود پنج شیش ماه تحملش کردیم و بالاخره دوره راهنمایی تموم شد. رفتیم دبیرستان و همون هفته اول یه خبر بود که هرکی می شنید جا می خورد: “فریپور رفته، میرباقری شده مدیر علامه حلی 2!!!”
اصولا آدم مزخرفی بود. اون پنج شیش ماهی که ما دیدیمش، درست همون دوره ای بود که تمام قدرت مدرسه رفته بود تو دست محسنی. مطمئنم که جفتشون از یه توالت آب می خوردن (هر کار کردم دیدم آبشخور هم زیادشونه).
بعدا که اول دبیرستان بودیم شنیدیم بچه های سوم راهنمایی اون زمان (که تنها دوره ای بودن به جز ما، که زمان فریپور رو تجربه کرده بودن) یه نامه سرگشاده واسه میرباقری نوشتن و اونجا گند زدن به هیکل میرباقری. ایشون هم نمره های انظباط همشونو ده داده بود!
خوبیش اینه که سازمان پر از آدمای عوضی بود. دفعه بعدی احتمالا راجب قدیانی می نویسم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:03 نوشت.

نمی دونم چرا این مامان باباها جنبه ندارن! وقتی لایی می کشی دعوات می کنن!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:02 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 ژانویه 2004

کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.

پاد یعنی ضد؟ پس پادشاه یعنی یه شاهی که خودش اپوزیسیون خودش باشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

بسی گلس راجب شوهرش لس می گه: “از وقتی که می شناسمش هیچ وقت با هیچ چیزی روبرو نشده. فکر می کنه اگه رادیو رو روشن کنه و یه کله پوکی براش آواز بخونه، همه چیزهای غیرعادی یا ناخوشایند خودشون غیب می شن.”
نمی دونم چرا با تک تک اعضای خانواده گلس احساس نزدیکی می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

یارو زنگ زده می گه از خانه کارگر تماس می گیرم. برین انتخابات به محجوب و جلودارزاده رای بدین. خیلی جلوی خودمو گرفتم که نبندمش به فحش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.

طبق یه سری بررسی به این نتیجه رسیدیم که تنها انسانهای غیر مطلق گرای روی زمین، رشتی ها هستن! ضمنا بنده رو به این نتیجه رسوندن که جزو معدود موجوداتی هستم که با وجود انسان نبودن، مطلق گرا هستم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

آدم اول خیال می کنه این خارجیا مثل ما نیستن که عقلشون به چشمشون باشه، تا اینکه می ره یه کتاب از کتابخونه می گیره و می بینه اولش گنده نوشته:
with 257 figures and 34 tables!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

خواب دیدم شدم دون آیدین. از هرکی خوشم نمی اومد، طرف فرداش مرده بود. عجب کلکای باحالی هم بهشون می زدم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 ژانویه 2004

داییم یه آپارتمان اینجا داره که گذاشته واسه اجاره. پریروزا یارو بنگاهیه زنگ زده می گه یه مشتری براتون پیدا کردم. سه تا وکیل دادگستری. می گم برای دفتر کار می خوان؟ می گه نه! دفتر دارن. اینجا رو برای استراحتشون می خوان!!! خنده ام گرفته بود. می خواستم بگم خوب شد اسم جدیدشم یاد گرفتیم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:29 نوشت.

از بس جلوی مونیتور نشستم احساس می کنم کم کم دارم یونیزه می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:28 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 ژانویه 2004

یه روز یه فیلم خیلی روشنفکری می سازم راجب اصلاح صورت با تیغ کند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:10 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 ژانویه 2004

تو اونقدرام strange نیستی. از امروز به بعد، هرقدرم وضعیت اینجوری باشه، بازم ساعت ده مال توئه. اگه خواستی ازش استفاده کن.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 ژانویه 2004

People are strange when you’re a stranger
Faces look ugly when you’re alone
Women seem wicked when you’re unwanted
Streets are uneven when you’re down

When you’re strange
Faces come out of the rain
When you’re strange
No one remembers your name…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

اوه! الآن یادم افتاد!
تا امروز دقیقا دو ساله که دارم وبلاگ می نویسم. هنوزم نمی دونم از نوشتنش دنبال چی هستم. یه روز سولو گفت یه چیزایی اومده به اسم وبلاگ که چند نفر (اون وقتا حدود سیصد نفر) ازش دارن. برو نگاه کن بد نیست. خب طبیعتا بعد از دیدنش منم دلم خواست یکی واسه خودم داشته باشم. بعد شروع کردم به خواستن. یه کم پامو کوبوندم زمین و خودمو لوس کردم تا اینکه اینو کوبوندن تو سرم و گفتن بیا! این وبلاگ تو! برو یه گوشه بشین بازیتو بکن. زیادم شلوغ نکن، کار داریم حواسمون پرت می شه! از اون موقع تا حالا من دارم بازیمو می کنم. سرم گرمه (یعنی سرگرمم، با گرم بودن سر که برای آدمای نیمچه مست بکار می ره اشتباه نشه (نیمچه مست بودن خودمو اکیدا تکذیب می کنم. مست پاتیلم)) به دلیل داشتن و فعال نگه داشتنش هم فکر نمی کنم، فعلا دوست دارم این کارو بکنم، پس می کنم. ممکنه فردا دیگه راضیم نکنه، تمومش کنم.
خیلی از وبلاگا برای نویسنده هاشون دوستای جدید درست می کنن، اینجا به خاطر لحنش بعضی وقتا دوستای قدیمی من رو هم پرونده.
به هر حال ولادت باسعادتش رو به خودم تبریک می گم، دیگران هم به خودشون مربوطه.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:10 نوشت.

Break on through to the other side
Break on through to the other side
Break on through to the other side
Break on through to the other side

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.

از همون اول می دونستم که کلانتری نمی تونه تئوری های پیشرفته مخابرات پُست دیجیتال منو درک کنه و خیال می کنه درسمو بلد نبودم. ولی خوبیش اینه که حس کرده که من می تونم علم مخابرات رو متحول کنم، واسه همین پاسم کرده که ترم دیگه هم با خودش سیستم انتقال بگیرم که بعدا بگه این آیدین کبیر شاگرد من بوده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.

کم کم مثل بم می ریزم پایین. تو دستام زلزله اومده انگار. دستام اندازه هفت ریشتر می لرزن! این جوری، تایپ کردن سخته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 ژانویه 2004

بدجوری هوس کردم که برم تو خیابون. مست کنم و اسمتو داد بزنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

شماها مطمئنین که چیزی رو از من مخفی نمی کنین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

من نمی خوام مشروط بشم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

گوش جان فرا بده به light my fire شاهکار ابدی doors.
اگه دفعه اولت باشه حتما سردرد می گیری. متاسفم که کاری از دستم بر نمیاد. رسمم اینه که تو هرحالی هستم یه موزیک متناسب با اون انتخاب کنم، که حالا نوبت اینه. اگه دفعه اولت نباشه دو حالت داره. یا خوشت اومده که خب حالشو ببر. یا خوشت نیومده که از این به بعد یا این طرفا پیدات نمی شه، یا اسپیکرتو خاموش می کنی.
آها! اینم بگم که یه دلقکی به اسم ویل یانگ (حتی اسمشم از نیل یانگ تقلب کرده) اخیرا این آهنگو خونده. یه جوری که اگه کارگرای میدون تره بار بخونن بهتر از اون در میاد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

واااای صد رحمت به مخابرات دو! آنتن خیلی بیشتر و پیچیده تر از اونیه که فکر می کردم. الآن دیگه از این بیشتر از مخابرات می ترسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.

شماره جدید مجله دراکل منتشر شد: “امید و آیدین، دو دیریکله در شهر”
در این شماره می خوانید:
– داستان اون دیریکله درازه و دمپایی و پیژامه اش
– داستان امید و باتری موبایلش
– داستان آدم هایی که هرکاری بهشون می گی یه کار دیگه می کنن
– داستان گم شدن و چرخیدن تو کوچه پس کوچه ها و پیدا نکردن اون میدون بزرگه
– داستان امید و علاقه زیادش به دور زدن
– جونم براتون بگه، داستان جلو رفتن با دنده عقب
و دهها مطلب شنیدنی دیگر
دراکل را از دیریکله فروشی های معتبر بخواهید!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 ژانویه 2004

اصولا زندگی خیلی داره فشار می ده. فکر کنم لازمه که بشینم با کسی صحبت کنم، ولی عوضش معادلات پارانوئیدی حاکم بر من مدام در حال تشدیدن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

نصف مشکلات من واسه اینه که معمولا مطلق خواه نیستم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:52 نوشت.

اصلا حس آنتن خوندن ندارم! چقدرم زیاده لعنتی!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:51 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 ژانویه 2004

می گن شانون تو دوتا مقاله، اساس مخابرات دیجیتال رو پی ریزی کرده.
کجاست که ببینه من تو یه امتحان دوساعته، اون اساسشو ریختم به هم و از خودم یه مخابرات پُست دیجیتال دراوردم؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 ژانویه 2004

آخه قاطرم اینجور خرکی که من درس می خونم نمی خونه! یه درسی که پنج تا فصلشو یه ترم طول کشیده تا یارو درس داده و من تمام مدت هیچی نخونده بودم، تو دو روز چهار فصلشو تموم کردم و فکر می کنم بتونم مساله هاشو حل کنم. حالا دارم فکر می کنم ببینم حالش هست که این یه فصل مونده رو بخونم یا نه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.

یادم میاد که فردای روزی که بازرگان مرد، تاریخ داشتیم. معلممون یه دلقکی بود به اسم شکوهی. اول وقت اومد سر کلاس و گفت:
“خب فهمیدین که بازرگان هم مرد؟ بذارین یه حکایت براتون تعریف کنم، اون موقعی که خبر نخست وزیری بازرگان اعلام شد، من تو بقالی بودم، تو مغازه مردم خوشحال بودن، صاحب مغازه که یه پیرمردی بود، گفت اینم مثل ابوموسی اشعری می مونه. بعدا هم دیدیم که اشعری بود.”
اون موقع هنوز یه الف بچه بودیم. اول راهنمایی بودیم و چیز زیادی خارج از خزعبلاتی که تو مدرسه بهمون درس می دادن نمی دونستیم. طبیعتا حرفاش رومون تاثیر گذاشت. الآن مطمئنم که شکوهی یه چیزی کم داشت. یا شعور، یا شرف. شایدم هردوش.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:35 نوشت.

این جمله رو باید با طلا بنویسن، بزنن سردر هرجایی که خیلی مهمه:

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:57 نوشت.

با سوز خوانده شود:
نمی دانم، نمی دانم
همی دانم که دیوانم (دیوانه ام)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.

یه محاسبه سرانگشتی نشون می ده با این سرعتی که من دارم مخابرات می خونم و با توجه به حجم درس، بیست و سوم مرداد سال هشتاد و چهار، تاریخ مناسبیه که من برای امتحان آماده می شم. اگه یه نامه بنویسیم و امضا جمع کنیم، ممکنه بشه امتحانو عقب بندازیم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:55 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 ژانویه 2004

خسته ام. خیلی خسته.
***
اگه همچین کاری بکنی مطمئن باش که هیچوقت نمی بخشمت. خیانت با رقابت فرق داره. هرچند که اگرم بخوام باهات رقابت کنم، بازم می بازم. لطفا همه اون بی شرفایی که می خوان از پشت به من خنجر بزنن، به خودشون بگیرن. بقیه هم یادشون بره که همچین چیزی خوندن.
***
بازم من رسیدم یه جایی و دری وری گفتم. برگشتم می گم ببین قلبت چی می گه. از اون حرفاییه که خیلی وقته برام بی معنی شده. احساس می کنم از آخرین باری که خودم حرف دلمو گوش کردم سالها می گذره. فقط احساس نیست. منطق هم قاطیش هست. می دونم آخرین بار کی بوده. واقعا سالها گذشته.
***
تو رو مثل یه صلیب گذاشتم رو دوشم و هرجا می رم با خودم می برم. تو تمام لحظات بی خوابی و بیداری و تمام خوابها. تورو نه. یادتو. نمی تونم از خودم جداش کنم. هنوز وقت تصلیب نرسیده. شایدم الآن اون بالام. چون هرچی باشه، همه چی نسبیه.
***
وقتی فکر کنی می بینی که این مرض جدید یه چیزیه که تو خیلی از قصه های شبونه ای که برای خودت می گی که خوابت ببره یا شرایطی که خودتو قبل از خواب توش مجسم می کنی، حضور داشته. چندان هم جدید نیست.
***
صد دفعه خواستم برم. بازم وقتی قشنگ ترین خنده دنیا رو دیدم، پاهام سست شد. من اینکاره نیستم.
***
همخوابگی را نچشیدیم
عشق را ندیدیم
هیچ
هیچ…
… ما رفتگانیم
***
خسته ام. خیلی خسته…

[13 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

Do you know how pale & wanton thrillful
comes death on a stranger hour
unannounced, unplanned for

like a scaring over-friendly guest
you’ve brought to bed

Death makes angels of us all
& gives us wings
where we had shoulders
smooth as raven’s claws…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

تابلوی جدید آزمایشگاه آنتن (روش نوشته: آزمایشگاه آنتن استاد دکتر حسن مرشد (بهش می گن پدر موج ایران)) رو نشون داده و با تعجب می گه: “این کیه؟ جدید اومده؟!” یادم نبود از کنترلیا زیاد انتظار نمی ره، حتی اگه میدان پاس کرده باشن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

یه ساعت جون کندم یه فیلتر باترورث گنده رو کشیدم و همه چیشو حساب کردم. درست وقتی که برگشته می گه: “سوالا رو بذارین لای پاسخنامه و تحویل بدین”، می بینم قرار بوده فیلترش چبی شف باشه. اگه خل بشم می رم پروژه لیسانسمو فیلتر آنالوگ می گیرم که وقتی گذاشتمش در کوزه، بتونم آب یخ بخورم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 ژانویه 2004

یه سوال مهم برام پیش اومده: کلانتری وقتی آدمو می اندازه، با 5 می اندازه یا با 9؟

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

نتیجه این آزمایشه، کلی به اطلاعات پزشکی بی مصرف ولی خنده دار آدم اضافه می کنه!
من که تاحالا فکر نمی کردم همچین چیزایی هم وجود داشته باشه.
خدا امراضمو زیاد کنه بلکه سوادم زیاد بشه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

هر قدمی که بیای جلو، من یه قدم می رم عقب. دلیلشم ترس نیست. پرستشه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

برای ثبت در تاریخ بگم که امروز یه رکورد minesweeper زدم که خودم هنوز دهنم باز مونده. فکر کنم حتی قابلیتشو داره که به عنوان یه رکورد جهانی ثبت بشه.
expert: 69 ثانیه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:07 نوشت.

یادش رفته انگشت پاش شکسته بود و حال نداشت از خونه بره بیرون که دکتر ببینه انگشتشو! حالا هر دقیقه زنگ می زنه به من که بلند شو بریم دکتر! بابا من همینجوری که تو خونه نشستم درس نمی خونم، چه برسه به اینکه بخوام تو شهر بچرخم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:11 نوشت.

چه چیزای باحالی آدم می شنوه! نصفه شب بیدار شدن رفتن بهشت زهرا که مرده شب اول تنها نباشه! بعدم یکیشون خواب مونده بوده و معطلش شدن وآخر بعد از طلوع رسیدن و مرحوم دیگه خودش بیدار شده بوده و احتیاجی به کمک اینا نبوده!
دارم به این نتیجه می رسم که پیرای فامیل یکی از سرگرمیهای مفرحشون اینه که یکی بمیره و تمام مراسم رو به نحو احسن و بدون اینکه واو جا بیفته براش انجام بدن که خیالشون راحت بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 ژانویه 2004

یادم نمیاد که نذر کرده باشم که زندگیمو وقف دیگران بکنم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:10 نوشت.

اخبار پزشکی به STD می گه: “بیماری های رفتاری”!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:09 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 15 ژانویه 2004

من هی می گم نذارین مردم زیاد درس بخونن کسی گوش نمی کنه. الآن آنتن و فیلتر و کنترل تو مغزم قاطی پاطی شده حسابی. گرمای کافی هم دیده (دیروز سر امتحان کنترل جام زیر آفتاب بود)، نتیجتا معجون داره آماده می شه. اگه مجبور نبودم فیلتر بخونم، همین روزا هرم خیام-پاسکال-آیدین رو به جامعه علمی ارائه می کردم. البته از شکل هندسیش مطمئن نیستم چون هنوز ناقصه، ولی حدس می زنم هرم باشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

یادم می افته که دوسال اول راهنمایی، چه ابهتی داشتم و همه چه جوری بهم نگاه می کردن. بعدش خودم شکستمش. جریمه ام این بود که سال سوم تا یه ماه اجازه ندادن هیچ فعالیت فوق برنامه ای داشته باشم. بعدشم دیگه نتونستم درستش کنم. دلم برای اون سالا می سوزه. دلم براشون تنگ شده. ولی هنوزم از اشتباهاتم درس نمی گیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

نر بالغ شکست خورده انسان! به نظر من رفتارش خیلی خنده داره.
از اون خنده دارتر اینه که فکرشو بکنی که مثلا یه شیر نر بالغ بشینه و راجب نرهای بالغ شکست خورده گونه خودش، فکرهای خنده دار بکنه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 ژانویه 2004

just say the word,
your wish is my command.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

If they say I never loved you
You know they are a liar…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

قصه عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

یاد پوری فشفشو افتادم که می خواستن آزمایشش کنن و اخترو فرستادن سراغش!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:07 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 ژانویه 2004

نه! مرامی می خوام بدونم شما کنترلیا خجالت نمی کشین با این درسای مزخرفتون؟
جدی می خوام بدونم یه چیز راحتی مثل جدول راث هرویتز چه اشکالی داشته که رفتن یه آشغالی مثل نایکوئیست اختراع کردن؟ شایدم کشش نداشتن دترمینان حساب کنن، با شکل راحت تر حالیشون می شده! (اینم از نتیجه درس خوندن پای تلفن با آقای زندی!)

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

آهای نکویی! خیالت راحت باشه که حالم تا خرخره ازت بهم می خوره!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.

قلبمو بند می زنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 ژانویه 2004

مگه من چیم از مور کمتره که اون قانون صادر کنه و من نکنم؟
قانون آیدین می گه که حجم manual و زمانی که باید برای یادگیری طرز کار لوازم الکترونیکی جدید صرف بشه، به طور متوسط هر سه سال، دوبرابر می شه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:25 نوشت.

این مسکنی که این دکتر جدیده داده خیلی عالیه. یه دونه اش کافیه که بیست و چهار ساعت در آرامش زندگی کنی. اگه توش مورفین نباشه، حتما قلوئین داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 ژانویه 2004

یعنی دروغ به اون گندگی که بهت گفتم رو باور کردی؟ وای بر من…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:17 نوشت.

مفروش که بهای من نه این است…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:02 نوشت.

پوززنون از امروز صبح رسما شروع شده. فعلا هم من با مقدار زیادی شکلات و آب نبات و سایر مواد قندی، تو اتاق زندانی ام.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:00 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 ژانویه 2004

می گن که در چنین ساعتی بوده. حالا دقیقا بیست و یک بار دور خورشید چرخیدم. معلوم شد چرا سرم گیج می ره.

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

ای قشنگ تر از پریا
تنها به univ نریا
بچه های univ دزدن
عشق منو می دزدن

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:04 نوشت.

موسیقی عوض شد. این مال شوی تلویزیونی بنی هیل بوده.
ضمنا همیشه در وجود اون مرحوم یه آیدین کبیر می دیدم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:01 نوشت.

پتو بافتنی عزیزم! همراه همیشگی. تو آمدی و زندگی ام را معنا بخشیدی. ای روشنی بخش شبهای من. بیست و یکمین سالگرد آشناییمان را به خودم تبریک می گویم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:59 نوشت.

به مشروح مکالمه ای که خبرچینا همین الآن به دستم رسوندن توجه کنین. این گفتگو بین دو تا از فرشته های آسمون 5.33 که تو بخش “کارگاه آفرینش” کار می کنن، اتفاق افتاده.

– می دونی امروز چه روزیه؟
= مگه می شه سالگردشو یادم بره؟
– هنوز کسی بویی نبرده؟
= هنوز که نه، ولی اگه دهنتو نبندی، همه می فهمن که بیست و یک سال پیش سر کار خوابت برده و یادت رفته تو مغز بچه ای که قرار بوده به دنیا بیاد عقل بریزی!
– ول کن بابا، فقط ما که نبودیم، تقصیر سلف بود که اون شب آبگوشت و دوغ می داد. همه خوابشون برده بوده. نمی بینی طرف هیچیش درست کار نمی کنه؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:58 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 ژانویه 2004

شانس نداریم که! اگه سه سال زودتر مریض می شدم یا یه سال دیرتر، می تونستم معاف بشم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

اینا حتی باعث نمی شه که دوستش نداشته باشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

ولی همه اینا باعث نمی شه که بدون اون آدم بتونی راحت زندگی کنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:01 نوشت.

“دوستت دارم” خیلی حرف احمقانه ایه وقتی به آدمی گفته بشه که بدون اون زندگی کردن برات سخته. “خودمو دوست دارم” واقعی تره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.

پس کو اون لبخند و نگاه اطمینان بخش؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.

تو تمام عمرم ندیدم یه آدمی اینجوری ترسیده باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:23 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 ژانویه 2004

این “سیمون دوبووار” همون یارو آزادی خواهه نبود که کشور “دوبووی” رو به افتخارش نامگذاری کردن؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:42 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 ژانویه 2004

پرم از اراده. ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.
فقط ترجیح می دم بیستون نکنم، چون نمی تونم زیاد سرپا بمونم!
آخ! یادم نبود که بیستون کندن هم سرخود نمی شه. باید امریه صادر بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 ژانویه 2004

من آن آیینه را روزی بدست آرم سکندر وار
اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

کاش رفته بودم دکتر شده بودم.
آقای دکتر بابت یه معاینه پنج دقیقه ای سرپایی، چهار هزار و پونصد تومن گرفتن، آخرشم تشخیصشون با تشخیص خودم که هیچ سوادی ندارم، یکی بود.
ضمنا اگه یه وقت می خواستین یه موزه پزشکی بسازین و دنبال یه آدمی بودین که تمام امراض تاریخ رو داشته باشه، بنده با کمال میل حاضر به همکاری هستم.

یادم رفت بگم: رفتار آقای دکتر موقع تشخیص یه جوری بود، انگار که ادوارد جنره و تازه مالاریا رو کشف کرده!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:20 نوشت.

And you can’t believe what it does to me
to see you crying…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:30 نوشت.

یادمه اون موقعی که داشتم جنونواره رو می نوشتم فقط قسمت اولش بود که کاملا تخیلی بود و قسمتای دوم و سوم مبتنی بر یه سری تجربیات شخصی بود. الآن به سلامتی دارم قسمت اولشم تجربه می کنم احتمالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 ژانویه 2004

آخه مریض! روانی! مازوخیسم مجسم! آدمی که بچگیاش برونشیت مزمن داشته و سرما براش اکیدا ممنوع بوده و تحرک توصیه نمی شده و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه، با یه دونه پیرهن نازک آستین کوتاه برف بازی نمی کنه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 1 ژانویه 2004

دارم کم کم واسه خودم نگران می شم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 دسامبر 2003

اگه قرار بود بمیرم، دو سال پیش مرده بودم. من اینکاره نیستم. می خوام زنده بمونم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:17 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 دسامبر 2003

تجربه جالبیه که وقتی تو دانشکده راه می ری، دوستان و اونایی که نمی تونن جلوی خودشونو بگیرن، تو روت بهت می خندن و صدای خنده غریبه ها هم پشت سرت شنیده می شه.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

In the pines, in the pines
where the sun don’t ever shine
I would shiver
the whole night through…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.

احساس عجز داشتی؟ خستگی؟ نفرت از خود؟
اگه نداشتی که خوش به حالت…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 28 دسامبر 2003

You have a right to kill me. You have a right to do that…But you have no right to judge me…

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:03 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 دسامبر 2003

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:27 نوشت.

هرکی هر کاری می کنه، به خاطر خودشه. یادمون باشه که بشر ذاتا خودخواهه، چون خدا از روح خودش بهش دمیده.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.

اگه کسی خواست به من ضربه بزنه، خیالش راحت باشه که قبل از اینکه بفهمه چی شده، نابودش می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

سرمو که می ذارم رو بالش، احساس می کنم یه نفر لوله هفت تیرشو گرفته اون پشت و می خواد از بالش من به عنوان صداخفه کن استفاده کنه. نمی دونم چرا هرچی منتظر می شم، شلیک نمی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

احساس می کنم سالینجر، هولدن کالفیلد رو از رو من ساخته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 26 دسامبر 2003

قضیه چیه؟ تلویزیون همش می گه “زمین لرزه بم”، احتمالا فرکانسش پایین بوده!
در راستای اینکه من آدم بشو نیستم، بازم دلم برای آدما نسوخت. آدما میان و می رن. بیشتر دلم برای ارگ بم سوخت.

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:39 نوشت.

این شما و این هم مردی که پشت ستاره حلبیش، قلبی از سنگ داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 دسامبر 2003

اون ققنوس از این نظر احمقه که فکر می کنه باید منتظر بشه تا آتیش از آسمون بیاد، نمی فهمه که خودش باید دست به کار بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:00 نوشت.

تو 1984 وقتی می خوان یارو اعتراف کنه، موش می اندازن به جونش.
من فکر کنم فهمیدم که باید چیکارم کنن، ولی نمی گم! چون ممکنه بعدا بر علیه خودم ازش استفاده بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 دسامبر 2003

امروز رفته بودیم مرکز فرستنده موج کوتاه غیاث آباد، یه یه جایی تو همین مایه ها. دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ!!!!
کلی هم چیز جالب دیدیم. اولش که رفته بودم تو یکی از فرستنده ها، یه لامپ گنده احمقانه بود که روش یه مثلث قرمز داشت که وسطشم یه علامت تعجب بود. زیرش به هشت زبون زنده و پنج زبون مرده نوشته بود:”Warning: RF radiation”، منم می خواستم ببینم قضیه این تشعشعش چیه، کله امو گرفتم بقلش، یه حس جالبی تو مایه های سردرد و سرگیجه گرفتم، هرکی هم می گه اونو نمی شه حس کرد، بره کشکشو بسابه.
بعدش یکی از فرستنده ها بود که داشت به زبون آنگولستانی روی یه فرکانسی برنامه چخش می کرد، آقای مسوول یهو زد فرکانس کاریر فرستنده رو عوض کرد، بعدم که ازش سوال کردن، گفت: “بیخیال بابا، اینا رو که کسی گوش نمی کنه!!!”
بعد رفتیم سراغ یه اتاقی که من بهش می گم اتاق فرمان، اونجا خوشبختانه کسی پشت میزا نبود و کم کم حس خرابکاریم داشت گل می کرد، بعد یه کامپیوتر پیدا کردیم همونجا که از وضعیت تمام فرستنده ها log درست می کرد، شخصا خیلی دوست داشتم با دو سه تا alt+f4 یه حالی بهش بدم، ولی حیف یکی از کارمنداشون داشت مث سگ منو می پایید!
بعدش رفتیم سراغ آنتنا که یه سری سازه عظیم توپ بودن، اونایی که قابلیت چرخش داشتن از همشون باحال تر بودن. وقتی رفته بودیم تو اتاقک زیر یکی از همین چرخونا، بازم سرم شروع به جلز ولز کرد!
یکی دیگه هم بود که بهمون گفتن نزدیکش نشین که داره ازش برنامه پخش می شه، یهو دیدین برق گرفتتون مجبور شدیم خاکسترتونو بریزیم تو گونی، ببریم بیرون.
بعدم رفتیم تو نیروگاهش که صدای خر می داد و گوشامون در حال کر شدن بود.
آخرشم رفتیم تو “رستوران گلایل”! که اونجا به مناسبت اینکه ولادت با سعادتم نزدیکه، به همه دوستان ناهار دادم!!!
آخرشم که خوب طبیعتا برگشتیم تهرون!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

این آیدین طفلکی الان تحت تاثیر اشعه های امین آباده. جدی نگیریدش بچه رو:d

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

نوشتن هرگونه کامنت در پای این مطلب ممنوع است.
با متخلف طبق قانون برخورد خواهد شد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 دسامبر 2003

هیچی نمی تونه منو به هم بریزه. حالا می بینیم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.

احساس احمقانه ققنوس پیری رو دارم که هر لحظه ممکنه آتیش بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:49 نوشت.

حلول ماه مبارک دی رو به همگان تبریک و تهنیت عرض نموده و آرزوی خوشی های روزافزون را برای کلیه آدمایی که دلمون بخواد داریم.
اینم از فال حافط بنده به مناسبت شب یلدا:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود

فکر کنم پرت و پلا گفته باشه! معصوم که نبوده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:48 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 دسامبر 2003

There were times in my life when I was goin’ insane
Tryin’ to walk through the pain
I was so sick n’ tired of livin’ a lie
I was wishing that I would die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:16 نوشت.

می دونی سیمور برای چی خودشو کشت؟
فکر می کنم نتونست تنهایی ناشی از دونستن زیاد رو تحمل کنه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 4:22 نوشت.

من از من می گریزم تا از تو گریخته باشم
از تو می گریزم تا از من گریخته باشم
و این دور تا پایان من ادامه خواهد داشت

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:20 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 دسامبر 2003

دیشب دنبال زاناکس می گشتم که بلکه یه مقدار شنگول بشم. بعدا دیدم بدون اونم دارم حسابی شلوغ می کنم، فهمیدم که خوب شد نخوردم وگرنه دیگه هیچی آبرو برام نمی موند (اگه همینجوریش الآن چیزی مونده باشه). نکته بعدی این بود که بازم به توانایی های ذهنی خودم ایمان اوردم.
پ.ن. صاحب تولد داره موهاشو می کنه که یه ساعت اراجیف سرهم کردم، دریغ از یه تشکر خشک و خالی از صابخونه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.

اگه هیچ کس ندونه، دیگه در و دیوار اتاقم که می تونن شهادت بدن. در و دیواری که وجب به وجبشون جای مشت و کله داره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

شاید اگه دلیلشو می دونستم راحت تر تحملش می کردم. فقط شاید.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 دسامبر 2003

فکر می کنم که ما مخابراتی ها خیلی بیشتر از بقیه با probabilistic بودن زندگی آشنا باشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:45 نوشت.

درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.

Wherever we travel we’re never apart.
Beautiful lady, so dear to my heart…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:01 نوشت.

If I’m not back again this time tomorrow
Carry on,carry on,as if nothing really matters…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 دسامبر 2003

در خواب دیدم رسول ا… را. فرمود “الاغ جون! مگه نگفتم باید لحاظتو ببری بالا؟ با این بیشعور بازی که دیشب دراوردی، لحاظت رفت زیر صفر”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 دسامبر 2003

آیدین دیوونه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

یه شامپاین به سلامتی اینکه به مبارکی و میمنت ته مونده عقلم هم داره می پره. بخورید و بیاشامید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 دسامبر 2003

با زانوهایی که هر لحظه یه ادا در میارن، از خیلی از آدما بیشتر می فهمم که ایستادن یعنی چی…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

قیافه صدام جلوی چشممه. اون صحنه ای که دارن معاینه اش می کنن و دست یارو لای موهاشه و بعدم توی دهنش. مفلوک شده. یه لحظه دلم براش سوخت.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 دسامبر 2003

تقریبا مطمئنم یه روزی که دارم از وسط خیابون رد می شم و یهو نارسیسیزمم عود می کنه و دارم خودمو تو شیشه ماشینا نگاه می کنم، می رم زیر ماشین و مرحوم می شم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

Tap dancing on a landmine…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.

آااای به دادم برسین! سوزن نبود که! تیر چراغ برقو کرد تو بازوی بلورینم! حواسشم پرت بود، انگار زد تو عصب! تا یه ساعت دستم می پرید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 12 دسامبر 2003

آن صاحب بزرگترین شکم، آن داننده بسیار امثال و حکم، آن راننده قابل، آن لر کامل، آن همیشه مشغول انجام وظیفه، آن پیچنده هارددیسک در قطیفه، آن طباخ گلپخت با سیب زمینی پشندی، شیخنا و مولانا امید زندی. دائما در توالت زندانی بود و مذاکره کننده پنهانی بود و پخش کننده نویز کیهانی.

آمده است که چون زاده شد کیف خود را بر شانه یمین انداخته و با دست بندش را گرفته و تسبیحی در دست یسار گرفته و فرمود: “عرضم به آستانتون… ها ها ها ها…”

گویند که چون به سن قانونی رسید به شهرک آزمایش اندر شد و گفت: “اومدم که تصدیقمو ببرم”، گفتند: “برو ته صف” به ته صف رفت و چون به سر صف رسید برگه سوالات را گرفت و توانست در زمان مقرر با موفقیت به سیزده سوال پاسخ اشتباه دهد و چون در اتول نشست که امتحان دهد، دنده را بدون استفاده از کلاج عوض کرد که موجب بیرون انداختنش از شهرک شد و شنید که گفتندش: “برو هر وقت یاد گرفتی بیا!” پس این گفته بر شیخ گران آمد و رفت و چنان راننده ای شد که نگو!
شوماخر در وصف او گفته: “تو مسابقه ای که شیخ باشه جای ما نیست، یهو دیدی زد بهمون، لت و پارمون کرد”

نقل است که وی بسیار اینرسی داشت، چندانکه چون به توالت رفتی بیرون نشدی و چون بالای منبر رفتی پایین نیامدی و چون مشغول خوردن شدی ول کن نبودی و چون فرمان را چرخاندی تا سه مرتبه به دور خود نچرخیدی فرمان را راست نکردی.

وی را پرسیدند: “در آسمان شوی؟” گفت: “نه”، گفتند: “بر آب روی؟” فرمود: “لا”، عرض کردند: “پس چه کرامت داری؟” گفت:” چت را از فاصله سه ذرعی تشخیص دهم”

نقل است که در توالت بود که ملک الموت بر او نازل شد، شیخنا جیغی کشیده و لگدی به شکم ملک زده و فرمودند: “مگه نمی بینی کار دارم؟ خاک بر سرت کنن! شعور نداری؟ نمی فهمی تو توالت آدم دلش می خواد تنها باشه؟” پس ملک از درد ناله ای کرد و فسسس صدا نمود و در چشم بهم زدنی غیب شد و دیگر جرات نکرد به شیخ نزدیک گردد. چنین است که شیخ تا کنون زنده مانده. خداش عمر دراز همراه با چت دهد.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

واااای که چقدر برف رو دوست دارم. حتی از مهرویان بهشتی (منظورم خیابون عباس آباد نیستا!!!) هم بیشتر. در نسخ اومده که شبی که من به دنیا اومدم یکی از سنگین ترین برفهای اون سالها در حال اومدن بوده. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 دسامبر 2003

ماجراهای اون بچه هه و آب نباتا صدتا اپیزود جدید داشته. ولی چون آدما آب نبات نیستن، منتشرشون نمی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.

راستی! فکر کنم امضا کردن این نامه بر همه کسانی که با معتمدی کلاس داشتن یا به هر نحوی می شناسنش، واجبه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

خانوم عبادی! به نظر من شما ترسیدین. دارین سعی می کنین باج بدین. تمام این ژست های دموکراسی هم کشکه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.

انگار آیدین کبیر یه شباهتی با کاترین کبیر داره.
می گن که کاترین تا لحظه آخر از عشق چیزی نفهمید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

رو سنگ قبرم بنویسین ” King of kaf تو کف مرد”!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

احساس سنگینی می کنم.
لطفا همچنان به برداشت احمقانه نکردن، ادامه بدین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 دسامبر 2003

احساس تنهایی می کنم.
لطفا برداشتهای احمقانه نکنین.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 8 دسامبر 2003

اگه چیزایی که شنیدم درست باشه که به احتمال زیاد درسته، به نظر میاد که توی تمام مدتی که تمام اعتمادمو به پات ریخته بودم، بدت نمی اومده یه بلایی سرم بیاد. فقط گفتم که فکر نکنی خرم. وگرنه هنوزم بدجوری دوستت دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

تراوشات ذهنی آیدین کبیر؟ یا تروشات ذهنی یه آدم پارانوئید؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

جناب بیل گیتس! احتراما، قبول کنین که بنده از جنابعالی و تیم احمقایی که دور خودتون جمع کردین باهوش ترم. این همه زور می زنین که این ویندوزتون یه جوری گند بزنه به هیکل کامپیوتر، من یه تنه درستش می کنم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 7 دسامبر 2003

دیروز تو تلویزیون می گفت که نمی دونم سرخک یا سرخجه، یکیشون خیلی خطرناکه، حتی ابتلا بهش باعث سقط جنین می شه!
خب از این نظر که خطری منو تهدید نمی کنه، پس واکسن نمی زنم. شما چطور؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

اون چیزی که تو عکس می بینین، بویی داره که من تو دوره های خاص زندگیم بهش معتاد می شم. لابد یه دلیلی داره دیگه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:30 نوشت.

فعلا پر از انگیزه برای برگشتم. تا انگیزه اش هست باید بجنبم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.

تهران امروز خیلی خوشگل بود. اگه حال داشتم می خواستم تا شب بیرون بمونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 6 دسامبر 2003

ببینم؟ اگه اسم اینا هذیون نیست پس چیه؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

حتی خوابم میاد. یاد کارتونای بچگیام افتادم. اون سه تا میمونا که بعد از قشنگترین داستانهای دنیا می اومدن و نتیجه حکیمانه از قضیه می گرفتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

بدجوری هوس کردم که حمید خله رو بغل کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

یه جور حس غیر زمینی دارم. یه جور بی حسی خوشایند. حتی سردمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

اگه یه چیزی تو مایه های “اوتاد”، برای آدمای مازوخیست وجود داشته باشه، به احتمال زیاد منم یکی از همونا حساب می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

آخ که چقدر کیف داره که درست همین امروز که جریمه های رانندگی زیاد شده، سر پیچ از ماشین پلیس سبقت بگیری!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

Too old to rock’n roll, too young to die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

تب و صحنه های اون آمفی تئاتر لعنتی و Jethro tull
عجب معجونی از آب در میاد. رسما فقط جیگر خارخاسک هندی رو کم داره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

آخه پرت! هفتصد تومن دادی به من که برم فرم کنکورتو پست کنم، اونجا می بینم رشته دوم هم انتخاب کردی! تیریپم شده بود عین مستر بین که از تو جورابش پنج تومنی پیدا می کرد!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 دسامبر 2003

خیلی خواب بدی دیدم. تمام ترس های درونیمو نشون داد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:12 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 دسامبر 2003

زندگی با بهونه و هدف رو دوست دارم.
فکر کنم کم کم دوباره داره زندگیم همینجوری می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 دسامبر 2003

به خدا من فقط پرنده رو کشتم، پرواز خودش مرد!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

کم کم دارم معتقد می شم که موج یه کلاهبرداری بزرگه. یه کلاهبرداری بزرگ شیرین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

فکر کنم دیروز تو مسابقات جهانی کله خری، رکورد ماده رانندگی رو جابجا کرده باشم.
سرعتم ضربدر لیزی زمین تقسیم بر حاصلضرب عمق دید تو اون هوا و فاصله ام با ماشین جلویی، میل می کرد به بینهایت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 دسامبر 2003

آخه کدوم پدرسگی تو وایتکس اسید می ریزه؟!
پیرهن سفید جوهری شده بود، نیم ساعت گذاشتمش مونده تو وایتکس، الآن در آوردم می بینم سوراخ سوراخ شده!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

در باب امتحان مخابرات 2

1- مخابرات 2، درس غریبی حساب می شه. به خصوص که یه ماه آخر سر کلاس گوش نکرده باشی و فردا هم امتحان میان ترمش باشه!

2- یه دید توپ غیر مخابراتی پیدا کردم که طبق اون، baseband با passband هیچ فرقی نداره.

3- برگه فرمولی که برای فردا نوشتم رو که نگاه می کنم، یاد دفعه اولی می افتم که الکترومغناطیس داشتم. دوسال پیش همین وقتا بود. از شیش فصل اول کتاب مقدس (چنگ علیه الرحمه)، اندازه یک چهارم کاغذ A4 فرمول در آورده بودم. خیال می کردم بقیه اش مهم نیست!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 دسامبر 2003

آیدین جمیل و یحب جمال!!!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 نوامبر 2003

یه حساب سر انگشتی نشون می ده که تا الآن 75 صفحه فیلتر خوندم، در حالیکه 150 صفحه دیگه اش مونده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

اگه یه روز تو روزنامه خوندین پسر همسایه ما رو کشتن، مطمئن باشین کار من بوده. بیشعور الدنگ شبای امتحان من، هوس می کنه با صدای بلند رپ گوش کنه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 نوامبر 2003

Viva Rivelino

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.

یه ویندوز هرقدر هم که دستپخت بیل گیتس باشه، باید اینقدر از خودش شعور داشته باشه که سرخود personal settings منو پاک نکنه! باز خوب شد که بیل گیتس شاگرد خودم بوده و تونستم درستش کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 نوامبر 2003

فرصت داره تموم می شه و “نسلهای محکوم به صد سال تنهایی، فرصت دوباره ای بر روی زمین نخواهند داشت…”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 نوامبر 2003

نماز و روزه ام، مورد قبول حق واقع شده.
گزاره بالا به انتفای مقدم صحیح می باشد!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

بالاخره تونستم موزیک جدید رو upload کنم.
Those were the days
Mary Hopkins

Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
Those were the days, oh yes those were the days…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

تا حالا اینجوریشو ندیده بودیم. دیشب وسط خوابای مختلفی که می دیدم، آگهی بازرگانی هم پخش می شد! یه یارو هم بود که اون وسط به صورت سریالی یه میان پرده اجرا می کرد! تا صبح داشت زور می زد که بفهمه اگزیستانسیالیسم رو به انگلیسی چه جوری می نویسن!!!
پ.ن. : احتمالا یارو دچار خلط مبحث بین هستی و چیستی شده بوده!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:33 نوشت.

We’re older but no wiser my friend…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:48 نوشت.

من یاد گرفتم که وقتی از یه ماجرایی کاملا باخبر نیستم، راجب آدمای درگیر قضاوت نکنم. دیگه وقتی که من یاد گرفتم یعنی خیلی چیز راحتی بوده. نمی دونم چرا بقیه نمی خوان اینو یاد بگیرن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:46 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 نوامبر 2003

از سلمونی هایی که وقتی دارن موی آدمو کوتاه می کنن، بهش یادآوری می کنن که موهاش کم پشت شده، خوشم نمیاد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:39 نوشت.

Can’t seem to find the right lie…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

مرده شور ریختتو ببره. ه هفته اس که دارم زور می زنم یه آهنگ جدید upload کنم برای این خراب شده، معلوم نیست این ISP پدرسگ چه غلطی می کنه. همه جور کاری می کنه به جز اونی که من می خوام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

اگه این جماعت دایناسورای خرفت، رضایت بدن که دست از سر تقویم عتیقه قمری بردارن، یا حداقل اول و آخر هر ماه قمری رو بذارن گردن محاسبات و نجوم، ممکنه که جلوی انقراضشون گرفته بشه. وگرنه من که امیدی ندارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 نوامبر 2003

اگه نظر منو در این مورد بخوای، باید بگم که نظری ندارم. ولی اگه بخوای نظر کس دیگه ای رو بپرسی، باید بگم که: به نظر من ….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 نوامبر 2003

قدر زر زرگر شناسد، قدر آیدین کبیر هیچکس نشناسد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

Wanna take your hands
and sing you songs
maybe you would say:
“come lay with me, love me”
and I would surely stay…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 نوامبر 2003

یاد مرحوم بنی هیل افتادم. با اون قیافه معصوم و شخصیت همیشه تو کف. با همه نقشه های خبیثانه ای که می کشید، همیشه آخر کار سرش بی کلاه می موند.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 نوامبر 2003

از روز اول راهنمایی یاد گرفتیم که علی رجایی خیلی غول بوده. حتی عکسش تو اون جایی که یوسفی مثلا تبدیل کرده بود به تالار افتخارات دبیرستان، جدا از همه و بالای عکس بقیه بود. ولی هیچکس نگفت که چیکار کرده بود که این قدر مقامش بالا بود. حداقلش این بود که مدالش نقره بود در حالی که طلا کم نداشتیم. به هرحال خیلی دوست دارم بدونم این غول عزیز آقایون الآن کجای دنیا داره به ریش همه مسولین سازمان می خنده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:01 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 نوامبر 2003

دستم درد نکنه با این پلو پختنم! نمی دونم چرا موقع خوردنش یاد اوشین می افتم با اون کوفته برنجی هاش!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

رحمت خدا بر مخترع فرمون هیدرولیک که هر وعده رانندگی باهاش برابره با یه فرصت جدید برای مردن!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 نوامبر 2003

The damned “being nothing” feelin’…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

یه خدای حسابی، تا لحظه ای که حتی یه نفر باشه که هنوز بهش اعتقاد داشته باشه، اجازه نمی ده که مومنانش ناامید بشن. تمام سعیشو می کنه که مومنین از درگاهش رونده نشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

حضیض…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 نوامبر 2003

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:40 نوشت.

معمولا می شه فیلم هندی ها رو پیش بینی کرد.
داریم به اون صحنه ای که آیدین کبیر خجالت می کشه و می ره خودشو از پنجره می اندازه پایین، نزدیک می شیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 نوامبر 2003

آدم بره توی سالن انتظار بیمارستان، بشینه چت کنه دیگه خیلی شاهکاره!!!
راستی! یکی از دوستان دیروز تو ترافیک گیر کرده بود، احتمالا حوصله اش هم سر رفته بود، بعد خدا ما رو رسوند که از تنهایی درش بیاریم! (من که مرده این همه اعتماد به نفسم!!!)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:29 نوشت.

یه شاخه به مسابقات ACM امسال اضافه شده: برنامه نویسی با کنتاکتور سه فاز!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.

بسیار از کار خودمون کیف کردیم، ولی مادربزرگم چندان هم راضی نبود ظاهرا!
ظرف سه سوت یه قوری خوشگل رو تبدیل کردیم به آغا محمد خان قاجار!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 نوامبر 2003

حرفای شیخنا جین جین بازم قشنگ بود.
تو هر دست ورق بالاخره یه بی بی دل پیدا می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:20 نوشت.

الآنتن، والآنتن، و ما ادرک ماالآنتن.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.

من با بطالت پدر هرگز بیعت نمی کنم
خودم هزار جور بطالت دارم
یکی از یکی بهتر!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 نوامبر 2003

یه چند روزی اینجاها پیدام نمی شه. اینترنتم امشب تموم می شه. امتحان میان ترم آنتن هم دارم و خیر سرم می خوام درس بخونم.
ببخشین که پیشاپیش خبر دادم و جشنی رو که احتمالا به مناسبت گم و گور شدنم برگزار می شد به هم زدم!!! 😉

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.

واقعا که! رو که نیست، سنگ پای دیار فاتیل ایناس! نازنجک زدن بغل پای بدبخت کره ایه، بعدم گواهی دکتر نشون می دن که هیچیش نبود و داشت تمارض می کرد!!! فردا، پس فردا هم نیروی انتظامی کشف می کنه که نارنجکو خودش از تو جیبش در اورده و کوبیده بغل پاش.
یادش بخیر، سوم دبیرستان، نونکله زده بود تو دستش نارنجک ترکونده بود، فقط واسه اینکه ببینه چی می شه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

همین روزا بالاخره یا گواهینامه امو پلیس می گیره و سوراخ می کنه و می اندازه گردنم، بعدم منو باهاش دور شهر می چرخونه!
یا اینکه موقع رانندگی، بر اثر یه عملیات ژانگولر می میرم. باحالیش اینه که تصادف نمی کنم، فقط یهو می بینم که قلبم از شدت هیجان وایستاده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 نوامبر 2003

Bed of roses
Bonjovi

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

گیرم که آب رفته به جوی آید
با تکه های قلب شکسته من چه می کنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

هرکی هستی، باش. هیچی نیستی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 نوامبر 2003

گاهی وقتا… نه نه! خیلی وقتا…
خیلی وقتا آرزو می کنم که کاش همچین زبونی داشته باشم. ولی می دونم که حتی با داشتن اون زبون هیچ مشکلی حل نمی شه. جرات استفاده اش رو ندارم. خیلی وقته که ندارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 نوامبر 2003

این تست تو یکی از کوئیزهای آنتن ابوتراب، مربوط به سال 1307 بوده:
“رابطه 1=1 چگونه به رابطه زیر تبدیل می شود؟
J=abs(h^7/r) sigma(x*w!)/p……sin(n*pi*psi)/sin(psi)*……..cos(8x)^sqrt(-6.43)
1- با اندکی عملیات
2- با اندکی تغییر
3- با اندکی محاسبه”
توضیح: اون قسمتایی که نقطه چین شده، به خاطر ریختن آب دماغ! قابل خوندن نیست!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

این ترم تیریپ “همسایه ها یاری کنین تا من مهندس بشم” داریم.
اول ترم که خلقی مشغول آماده کردن پروژه لیسانس و مقدمات دفاع جانانه پرنس جان بودن.
امروزم که سه تا متخصص برنامه نویسی در محیط word، ریخته بودن سر گزارش کارآموزی داروغه ناتینگهام و هر کدوم هم ساز خودشون رو می زدن. هر تیکه ای که درست می شد، در برابرش، دو تا تیکه دیگه خراب می شد! جناب داروغه هم لم داده بودن روی صندلی و دستشون رو گذاشته بودن روی شیکم قلمبه اشون و به اون سه نفر، فحشای رکیک می دادن. یه بار هم اعلام کردن که احساس فراعنه بهشون دست داده و خیال می کنن ما بردگانی هستیم که قراره اهرام مصر رو براشون ایجاد کنیم!!!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 نوامبر 2003

غلط نکنم این سولو سیگاری شده. اصلا به فکر جوونای مردم نیست که ممکنه این عکسا رو ببینن و گمراه بشن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

ای پدر ما که در آسمانی! ما رو از دست این درس نکبت و مزخرف ماشین خلاص کن. شرشو از ما دور کن. آنتن و مخابرات خودت را از ما دریغ نکن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.

آخرش یه دیگ چنته درست می کنم، می ریزم تو دماغ ابوتراب!
امروز حدود صد و هشتاد بار سر کلاس دماغشو با صدا کشید بالا، دو بار هم یه دستمال پارچه ای از جیبش در اورد و با صدا دماغشو توش خالی کرد!!!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 نوامبر 2003

من می مانم، مغروق این حقیقت تلخ که همیشه جایی چیزی کم است…

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:48 نوشت.

– یه روزی می رسه که …
= الکی دلتو خوش نکن. اون روز هیچوقت نمی رسه!
– …

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:06 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 نوامبر 2003

از دست راننده هه حرصم گرفته بود. صدای رادیوش حسابی بلند بود. یه خبری راجب راهنمایی و رانندگی گفت، بعدش یهو Barber of seville شروع شد. مرتیکه هم یه غری راجب موسیقی زد و صدای رادیو رو اونقدر کم کرد که دیگه هیچی شنیده نمی شد، بعدم با بغل دستی من (که بوی عرق تنش داشت منو خفه می کرد) شروع کرد به بحث. راجب رانندگی و ممالک متمدن و دولت و سیاست و اقتصاد و فرهنگ!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.

بعضی چیزا تو دنیا هستن که خنده دارن. بعضی چیزای دیگه هستن که خیلی خنده دارن.
اینترنت گرفتن من، از دسته سومه. یه ساعت باید شماره بگیرم تا بالاخره دوستان اجازه بدن که خودم وصل بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.

احمق جون! تنها کسی که تو تمام عمرم بهش اعتماد داشتم تو بودی. اگه همچین حماقتی بکنی، قول نمی دم که نظرم همینجوری بمونه.
ضمنا سعی نکن وقتی دارم باهات حرف می زنم از توی اون آینه لعنتی حموم، مثل بز زل بزنی تو چشمای من.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:56 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 نوامبر 2003

نیم وجبی! سخنان تو مانند وزوز مگسی است در گوش من. می دونم که هر لحظه بخوام، می تونم لهت کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:08 نوشت.

همش می خوام برات شعر بسراهم، ولی یا طبع شعرم خشکیده، یا اسمت خیلی قناسه!
ای ژاله که می روی به سویش
از جانب من ببوس رویش!

نه! این که نشد!

دست از سرم بردار نیلوفر!
آی نیلوفر! آی نیلوفر!
(مثلا الآن دارم سرمو می خارونم!) اسمت چی بود؟ یادم رفت!!!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:08 نوشت.

با حضور آیدین کبیر، به جشنهای خود رنگی دیگر ببخشید.
آیدین کبیر، مجری عملیات پایین پریدن از ماشین در حال حرکت، در خیابان شلوغ! (در حالی که کتاب بالانیس زیر بغلشه!) لحظاتی به یاد ماندنی را برای شما رقم خواهد زد!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 اکتبر 2003

یه ساعت عملیات محیرالعقول ژانگولر برای ما پیاده کرده، بعد می گه بچه ها امروز اولین روزیه که من پشت این ماشین نشستم!!! تازه، نمی تونه هم ترمز کنه و هم دنده عوض کنه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

عجب روزگاری شده! داریم با دوستان پای تلفن حرف می زنیم، بعد موبایلشون زنگ می زنه. فورا مارو می پیچونن و هنوز خداحافظی نکرده به اونور سلام می کنن!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 اکتبر 2003

And please remember that I never lied
And please remember
how I felt inside now honey

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.

منبع: روزنامه شرق امروز، صفحه 24
“ویروس HIV از چندین راه منتقل می شود، از جمله مادر ناقل، خون کثیف و انحراف اخلاقی (آمیزش جنسی)”

می شه نتیجه گرفت که تمام آدمای متاهلی که روی زمین زندگی می کنن، انحراف اخلاقی دارن!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 اکتبر 2003

I’m just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

یه زمانی بود که ادعا می کردم اعصابم فولادیه. هیچیش نمی شه. الآن همیشه در آستانه تحریکه. دیگه اختیارش دست خودم نیست.
احسان! من باختم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

خودم دلم سوخت. عصر رسیدم دم خونه، دیدم یه پرایده جلوی در پارکینگ پارک کرده. نور افتاده بود روی شیشه هاش، توش دیده نمی شد. یه بوق کوچولو زدم، بعد یهو از عقبش یه آقاهه پیاده شد و معذرت خواهی کرد و اومد جلو که ماشینو جابجا کنه، تو این فاصله یه خانومی هم از عقب ماشین پیاده شد و رفت کنار کوچه تا آقاهه ماشینو جابجا کنه، بعدم یه صحبتی با هم کردن و در ماشینو قفل کردن و دست در دست هم، رفتن طرف پارک سر کوچه. (واضح و مبرهن است که تو این روایت، جزئیات ماجرا کلا حذف شدن)
فقط خدا خودش مشکل مسکن همه جوونا رو حل کنه!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 اکتبر 2003

شناسایی شدم، بهم می گه تو ظاهرت با درونت خیلی فرق داره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.

همیشه برای مردن وقت هست. ولی معلوم نیست بازم برای زندگی کردن وقت داشته باشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.

هوس کردم دچار یه مرض روانی جدید و کشف نشده بشم. عوضش بعدا اون بیماری به اسم خودم ثبت می شه. مثلا می گن طرف آیدینیسم داره!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 اکتبر 2003

راست می گه! جدی سیمور برای چی خودشو کشت؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

چرا همین امشب باید تمام اشتباهات ریز و درشت زندگیم جلوی چشمم رژه برن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

تاحالا خنده هیستریک دیدی؟ می خوای ببینی؟
هاها هاها هههههههههههاااااااااااااا هاهاهاهاها هاها ههههههههههههههههههههههههااااه ها ها ها ا ه ا ها ها ها ها اهاهاهاهاااهههااهاهاااهههاااهههااهاه ها ها هاااههااههاهاااههههههههههااااااااا

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

فکر کردی من اونقدر خرم که منظورتو نفهمیدم؟ خب شایدم دقیقا همونقدر خر باشم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

این هوای نکبتم که باز دو نفری شد!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.

زپلشک زاید و زن آید و باقی قضایا!
آدم خونه اش طبقه اول باشه و به محض اینکه بارون بیاد، سقف شروع کنه به چکه، دیگه خیلی حرفه!!! اونم نه چکه عادی! ماشالا کل سقف تبدیل شده به یه لکه خیس و از همه جاش داره آب میاد! آب گرم هم دوباره قطع شده. هرکی هم ریخت و قیافه منو ببینه، فورا حموم تجویز می کنه. بدبختی که یکی دوتا نیست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:58 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 اکتبر 2003

هیچ می دونی هنوزم دلمو می لرزونی؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

دارم روانی می شم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

بارها بتهای من شکستن، تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید خودمو بپرستم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 اکتبر 2003

انسان به این دلیل ارزش ها رو برای خودش تعیین می کنه که ذاتا خودآزاره. تعریفشون می کنه که مجبور باشه بهشون احترام بذاره و اینجوری خودش رو عذاب بده. تعریفشون می کنه، چون می دونه که بالاخره همشون رو زیر پا می ذاره و بعدش دچار عذاب وجدان می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:37 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 اکتبر 2003

می خوام برم…

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:31 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 اکتبر 2003

آدم مخابراتی باشه و تو عمرش ورق بازی نکرده باشه، خیلی بیچاره اس.
پ.ن. اگه کسی ربطشو بفهمه خوشحال تر می شم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 اکتبر 2003

ای بشریت به تو از آیدین کبیر اینگونه خطاب است
هرکی آلبوم waiting for the sun مال گروه doors رو گوش نکرده باشه، کل عمرش نقش بر آب است!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

داشتم فکر می کردم ببینم بالاخره تو چه زمینه ای استعداد دارم، دیدم مهمترینش استعداد چاقیه!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

هوس کردم یه دونه پای مصنوصی بگیرم، وصلش کنم وسط پیشونیم! نمی دونم چرا بهم می گن دلقک!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.

سری که درد نمی کنه رو محکم می کوبن به دیوار!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

Not to touch the earth
not to see the sun
nothing left to do
but run, run, run…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 اکتبر 2003

گرررررررررررررررررررررر

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.

هوی! وقتی داری از وسط خیابون رد می شی، چشم چرونی نکن!! خطر جانی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

مطرب! غم انگیز ترین نغمه ای که می دانی را بنواز. شک ندارم که از این شادتر خواهد بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 اکتبر 2003

Exercises in free love
Freddie Mercury
The best of Freddie Mercury

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

سیما داشت از همسایه های ما تعریف می کرد، می گفت انگار خیلی باحالن! حالا باز ماجرا داریم. خنده دارش اینه: یارو محضرداره، اومده سر جدول نوبت پارکینگ بحث می کنه، اونوقت بابای من داره مبحث جابجایی سطر و ستون توی ماتریس رو براش توضیح می ده!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

امروز نکویی برامون ثابت کرد که فرکانس عکس زمانه! برگشته می گه، چون تو تعریف تبدیل لاپلاس داریم e^(-st)، پس دیمانسیون فرکانس عکس زمانه!!!
دید کنترلی، بدجوری اعصابمو خورد می کنه. همین!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 اکتبر 2003

هنوزم می گم، قرمزته!!!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 اکتبر 2003

جهانیان برای همیشه رشادتهای امروز من رو که با سلاح دمپایی افکن و گاز اشک آور، دو فروند سوسک رو ظرف مدت چهل و پنج دقیقه نابود کردم به یاد خواهند داشت.
اصلا از امروز به “آیدین خان میردمپایی” هم ملقب گشتیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

اگه بدونم کی قراره بمیرم، قبلش میام محکم می بوسمت!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 اکتبر 2003

آدما شوخی شوخی می میرن، بعدش جدی جدی زنده نمی شن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

احساس هویجی رو دارم که خرگوشا فکر می کنن فقط یه مشت برگه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 اکتبر 2003

گزارش لعنتی بالاخره تموم شد. دقیقا با دو هفته تاخیر.
مرکز تفریحات مخابرات ایران! آماده باش که دارم میام که به سلامتی باهات خداحافظی کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.

نوبل صلح، با تاخیر مبارک! ولی بازم می گم، به نظر من باید 650 هزار دلار بهش می دادن. بالاخره باید یه فرقی بین زن مسلمون و مرد مسلمون باشه یا نه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 اکتبر 2003

این آخرین بخش گزارش که ظاهرا داره از همه چیزش وقت گیرتر می شه، مونده و دارم می زنم تو سرم که خوابم نبره و بتونم یه جوری ماستمالیش کنم. تلفن پشت تلفن زنگ می زنه. فکر نمی کنم توی کل یه ماه گذشته تلفن به اندازه امروز زنگ خورده باشه. بیخیال! می خوام برم بخوابم. بعدا یه خاکی تو سرم می ریزم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 اکتبر 2003

یاد یه حرف قدیمی، یا یه چیزی تو همون مایه ها می افتم:
گزارش پزونه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

واقعا که دیروز شاهکار بودم. ماشالا ابوتراب که تا ده دقیقه قبل از کلاس بعدی حرف می زنه. کلانتری هم که کلاس بعدی باشه، اگه دیر برسی خونت مباحه. تو این فاصله رفته بودم شیرکاکائو گرفته بودم و داشتم بدو بدو می رفتم که به کلانتری برسم، که جناب شیر چپه شد و ریخت روی شلوارم! بعدش که خودمونو رسوندیم سر کلاس، معلوم شد حضرت استاد تشریف نخواهند اورد!!! خلاصه با یه شلوار کثیف تا ظهر تو دانشگاه چرخیدم و حتی حال نداشتم به شلوارم آب بزنم، بلکه تمیز شه. همه اینا گذشت تا وقت ناهار شد. سر ناهار هم معلوم نبود حضرتمون حواسش کجا بود، که پیرهنم درسته رفت وسط آب مرغ!! و حسابی چرب و رنگ وارنگ شد. تا زه بعدشم نوشابه از دستم افتاد روی میز و ولو شد که خوشبختانه اون دیگه آسیبی به لباس کسی نزد. بعد دیدم دیگه این ریختی نمی شه تو دانشگاه چرخید، اینجوری شد که یکی از دوستان مرام کش کردن و بنده رو رسوندن خونه که من لباسامو عوض کنم و برگردیم دانشگاه. اینجا بود که رسما داشتم به پدرجد مورفی فحش می دادم. یه پیرهن پوشیدم که همونجا آب ریخت روش و دیگه نمی تونستم بپوشمش. دوباره پیرهنمو عوض کردم و شلوارم رو هم عوض کردم. بعد یهو قلاب کمربند شکست!!! کمربند رو هم عوض کردم و دیگه برای اینکه خیالم راحت باشه بلایی سر کفشام نمیاد، اونا رو هم دیگه نپوشیدم و یه جفت کفش دیگه برداشتم!!! بالاخره اینا تموم شد و برگشتیم طرف دانشگاه، دوستی که مارو مرام کش کرده بود، نیم ساعت بعدش کوئیز داشت. گفت اقلا دعا کن طرف کوئیز نگیره که منم دعا کردم. بعدا معلوم شد که از بس مستجاب الدعوه بودم، اصلا استادشون نیومده، چه برسه به اینکه بخواد کوئیز بگیره!!! خلاصه، بعدشم دیگه تا آخر شب جرات نداشتم به هیچ خوردنی دست بزنم، مبادا که دوباره کثیف بشم.
البته هیچی هیچی که نه. کلی از شیرینی های نیما رو خوردیم که باد کرده بود رو دستش و دیروز بالاخره دفاع کرد. تا یادم نرفته بگم که نیما به جای نیم ساعت وقتی که داشت، یک ساعت و نیم حرف زد. بعدم که ابریشمیان بهش گفت وقت نداری، گفت هنوز دو سوم حرفام مونده!!!!!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 اکتبر 2003

جیب ما خالی و اینترنت بر نخیل است!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:13 نوشت.

یکی از روشای جدید شکنجه که روی من بدجوری جواب می ده، اینه که یه استامینوفن کدئینه بخوری و بعدش به زور پنج ساعت بیدار بمونی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

I don’t suffer from insanity
I enjoy every minute of it!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 اکتبر 2003

یهو به این نتیجه رسیدم که اون چیزی که مدتها منتظرش بودم، اصلا خوشحالم نمی کنه. الآن حالم گرفته اس.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.

از حق نگذریم. سلیقه موسیقی پوریا رو دوست دارم. با آهنگایی که بهم داده حسابی دارم حال می کنم. از همه بهترشون nightwish بوده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:34 نوشت.

از یازده تا ورقی که دستشه، سه تاش ژوکره، بعدم می گه تقلب نکردم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:33 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 اکتبر 2003

سلمونی آیدین کبیر در سه سوت! (سوت واحد زمان کهکشانی است که هر سوت معادل تقریبا نیم ساعت زمینی است!) آنچنان به کله شما گند می زنیم که تا یه ماه جرات نکنین از خونه بیاین بیرون!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:03 نوشت.

وقتی یاد اون حرفی که پنج ماه پیش تو ماشین جلوی اون دوتا زدم می افتم، ترس برم می داره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 اکتبر 2003

آخه الاغ جون! دیگه از تویی که صدساله داری مسافر کشی می کنی انتظار ندارم که وقتی ماشینت تا خرخره پر از آدمه، تو سربالایی با دنده چهار بری و مدام الکی گاز بدی بلکه ماشین راه بره!!!
البته به نظر انتظار بیخودی میاد، چون احتمالا تمام این صد سال داشتی همین جوری رانندگی می کردی.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

یکی به من بگه امروز رفته بودم دانشگاه چیکار اصلا؟ صبح که یه ربع دیر رسیدم، دیدم اصلا حسش نیست برم سر کلاس نکویی. بعدم که بیکار بودیم و با دوستان یه نیمچه فوتبالی بازی کردیم که اصولا ناپرهیزی بود. هنوز تمام تنم درد می کنه. بعدشم که رفتیم ناهار خوردیم و دیدم از بس که خسته ام اگه برم سر کلاس ماشین، حتما خوابم می بره. پس نرفتم. یه حساب سرانگشتی نشون می ده که امروز هشت ساعت تموم تو حیاط علافی کردم. تنها نکته امروز، لباس یکی از خانومای هفتادوهشتی بود که شدیدا نامتعارف بود و منو یاد یه ضرب المثل خنده داری انداخته بود. راستی یه دونه هم کاپوچینوی یخ خوردم که شیرش ترش بود. الآن منتظرم که ببینم چه بلایی سرم میاد!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 اکتبر 2003

– دوستت دارم.
= غلط کردی! می کشمت.
– عزیزم تو خیلی قبل از این حرفا منو کشتی!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.

خواب دیدم دارم سقوط می کنم. داشتم می افتادم و سرعتم هر لحظه بیشتر می شد. ترسیده بودم ولی چشمامو باز نگه داشته بودم و مدام به خودم می گفتم چیزی نیست داری خواب می بینی. تا اینکه محکم خوردم به زمین. یه جوری که انگار برخوردم واقعی بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 اکتبر 2003

در راستای این که بلاگر با استکبار دست به یکی کرده و دیشب که مطلب جدید پست کردم، ورداشته سرخود نصف تمپلیت منو پاک کرده، بدینوسیله انزجار شدید خودم از این حرکت مذبوحانه رو اعلام می کنم و جهانیان بدانند که تمپلیت من چیزی نیست که به این آسونیا از بین بره، چون صدتا نسخه اش، تو صدتا جای مطمئن نگهداری می شه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:28 نوشت.

فکر کنم مریض شدم، چون با وجود اینکه امشب قرص ماه کامل نبود، وقتی که دیدمش احساس کردم می خوام زوزه بکشم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 اکتبر 2003

چندوقت پیش:
– ببخشین خانوم، می شه با من برقصین؟
= برو گمشو مرتیکه بی شعور!
چندوقت بعد:
– ببخشین خانوم، برم گم شم “مرتیکه بیشعور”؟!!
= نه مرتیکه بیشعور. باید بیای خواستگاریم!!!

از خواص حضرتمون اینه که حتما لازم نیست حرفمون به چیزی مربوط باشه. وقتی تراوش می کنه مهم نیست که چیه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

وقتی که پیش دانشگاهی بودیم، به کاظمی می گفتیم سگ آقای پتی ول. حالا این کلانتری خود آقای پتی وله. با اون لپاش!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

فکر کنم پیداش کردم. حداقل الآن می دونم که بزرگترین اشتباهی که تو زندگیم کردم و هنوز هم دارم تاوانشو می دم چی بوده. فقط فکر نمی کنم دیگه فرصت جبرانشو داشته باشم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 اکتبر 2003

O draconian devil
Oh lame saint
تا جایی که یادم میاد “the da vinci code” عالی ترین کتاب معمایی هستش که تاحالا خوندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

Greensleeves یه نغمه آسمونیه. با هر سازی که زده بشه و با هر صدایی که خونده بشه، بازم معرکه اس. به اضافه اینکه برای من خاصیت آرام بخش داره.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

آدم علاف که باشه همین می شه دیگه. شبدر چهارپر رو تو مختصات قطبی تعریف کردم:

R=Sin(3*Cos(Sin(2*theta)))

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:47 نوشت.

“خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ می برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست.”
انجیل ماتئوس 5-3

“آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتما مال آنهاست.”
صادق هدایت

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.

من تهی خواهم شد از فریاد درد…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:42 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 اکتبر 2003

اگه بهم بگی اشتباه می کردم، خیالم خیلی راحت تر می شه تا اینکه فکر کنم همه چیزو خراب کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:17 نوشت.

اگه یه شب خیلی خسته بودی، اصلا سعی نکن روی تخت فیلتر بخونی، چون حتما همونجا خوابت می بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:52 نوشت.

مهمترین فعالیتمون تو این چند روزه عوض کردن شعرای قدیمی بوده که یه جوری بخونیمشون که حتما با یه سری عقاید بیخیالانه جور در بیاد و حتما قاطیش دو سه تا هم فحش باشه. بعضیاش که واقعا شاهکار از آب در اومدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:07 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 اکتبر 2003

how I wish you were here…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 سپتامبر 2003

something’s wrong with the world today
I don’t know what it is
کمه، کمه، کمه. یه چیزی کمه. پیداش می کنم. کاش پیداش کنم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 سپتامبر 2003

I think I’m dumb
Or maybe just happy
Think I’m just happy

My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you

We’ll float around
And hang out on clouds
Then we’ll come down
And I’ll have a hangover…Have a hangover…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.

فکر کنم اولین هدف انجمن مبارزه با آدمای رو اعصاب پیدا شده باشه. خداحافظ رفیق قدیمی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:46 نوشت.

فقط کافیه این مرتیکه تا فردا قبل از حذف و اضافه، نمره های مارو نده. بد بلایی سرش میارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:45 نوشت.

یه جورایی احساس کردم حرفات در راستای عذاب وجدانه. بیخیال شو لطفا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

اگه آیزاک آسیموف یا آرتور سی کلارک داستان علمی تخیلی می نویسن، صد برابر آدمای عادی سواد دارن. من نمی دونم کی به این پروین علی دادی که فرق کامپیوتر با هویج رو نمی دونه، گفته داستان علمی تخیلی بنویس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 28 سپتامبر 2003

And I swear that I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

همسایه هه مرد. من اگه جای شوهرش بودم احتمالا می رفتم فیلسوفی چیزی می شدم.
پ.ن. فلاسفه، چه قدیمی و چه جدید، خرج زندگیشونو از کجا در میارن؟ من که حاضر نیستم به یه نفر مفت خور پول بدم که برام پرت و پلا ببافه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 سپتامبر 2003

سر کلاس کلانتری حالم بد شده بود ولی جرات نمی کردم جلوی اون بداخلاق از کلاس برم بیرون. می ترسیدم یهو سر کلاس بمیرم، بعد کلانتری عصبانی بشه، بزنه منو بکشه! خیلی جالب شده بود، زبونم خواب رفته بود، بازوهام بیحس شده بود. نبضم هم تو گلوم حس می شد!!!
بعدم تازگی یهو احساس می کنم پاشنه پام رو گرفتم رو آتیش، بدجوری داغ می شه! جدی جدی انگار حواسم نبوده و این بدن رو خدا بهم انداخته!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:24 نوشت.

یکی دیگه از قوانین کلی زندگی یه همچین چیزیه:
تو این دنیا الکی الکی یه کسی خوش نمی گذره. باید به خودت خوش بگذرونی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 26 سپتامبر 2003

بعد از گل سوم اردن، دوربین داشت جایگاه رو نشون می داد. اتفاقا یه آقای عرب کله گنده اونجا بود که نمی دونم کی بود، یه سیگار برگ گوشه لبش بود و داشت یه کار خلاف ادب می کرد. جالبه که نه اون دوربین چی متوجه قضیه شده بود و نه سانسورچی های صداوسیما!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 سپتامبر 2003

تقریبا همه آدما همینجوری هستن. درست توی لحظه ای که نباید، وارد زندگیت می شن. بعد هم دوباره توی لحظه ای که نباید، ترکت می کنن.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

بذار خیالتو راحت کنم. نه تو، و نه هیچ کس دیگه، نمی تونین. فکر نمی کنم هیچ وقت کسی پیدا بشه که اون چیزی که من می خوام رو بهم بده. درواقع حتی فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بفهمه چی می خوام. عیب نداره، بالاخره منم یه جوری باهاش کنار میام…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

دوتا قاتل گرفته بودن، در شهر داشت باهاشون مصاحبه می کرد. یکیشون می گفت: ” دفعه اول هردو با هم رفتیم و محل رو بررسی کردیم. دفعه دوم نه من رفتم نه اون. دفعه سوم هم خودش رفت!!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

اومدم خونه می بینم یه کاغذ گذاشتن اینجا، روش نوشته:
“به آقای نیکنام زنگ بزن!
به آقای مقیمی زنگ بزن!!”
منم تلفن رو قطع کردم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:11 نوشت.

واقعا که! تو چه جوری ادعای پیغمبری می کنی، وقتی که تعالیم خودت رو یادت رفته؟!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.

این پانته آ بهرام هم به چشم خواهری خیلی خوشگله ها!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 سپتامبر 2003

MUSIC
Johnny Cash
Boy named sue

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

خیلی دلم می خواست الآن تو شمال نشسته بودم تو ایوون. به شرطی که الآن یکی از شبای بارونی زمستون بود. لذتشو با کمتر چیزی می تونم مقایسه کنم. صد ساله که زمستون نرفتم شمال.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

می خوام “انجمن مبارزه با آدمای رو اعصاب” راه بندازم. حوصله بعضی آدما رو دیگه اصلا ندارم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:06 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 سپتامبر 2003

مار می خواست با پونه تیریپ بذاره. پونه رفت جلوی خونه ممد آقا بقال سبز شد!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

جاااااان! آدم تو این ساختمون هیچ وقت دلش واسه دیوونه خونه تنگ نمی شه.
یکی از همسایه ها می خواست یکی دیگه رو تو پارکینگ لای دوتا ماشین له کنه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

من گربه نیستم که با یه نوازش و یه تیکه آشغال گوشت، تا آخر عمرم، حتی اگه بخوان با لگد از شرم خلاص بشن، جلوی یه خونه بشینم و تنها کارم این باشه که خودمو لوس کنم، بلکه بازم یه چیزی برای خوردن گیرم بیاد. من سگم. خیلی باید باهام خوب باشی که بتونی نظرمو جلب کنی. بعدش وفادار می مونم. دوباره باید خیلی اذیتم کنی که ازت صرف نظر کنم. ولی اگه رفتم، دیگه رفتم. پشت سرمم نگاه نمی کنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 سپتامبر 2003

حالا خنده دار این بود که امید دیروز یه معنی جدید برای کلمه مدرن اختراع کرد. بعد ما امروز صصبح رفتیم سر کلاس و نکویی همش فرق کنترل کلاسیک و کنترل مدرن رو توضیح می ده. مساله ما این بود که با اون تعریف، کل کنترل برای مخابراتیا مدرن به حساب میاد!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

دیگه اختیار زبونم دست خودم نیست. یهو به خودم میام و می بینم دارم یه چیز خیلی بد رو تو یه جمعی می گم که خیلی رودرواسی دارم. فکر کنم همه هم حس کرده باشن اینو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

حسادت دخترونه از اون چیزاییه که هیچ وقت درکش نکردم و احتمالا نخواهم کرد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

دومین پیش بینی اشتباه تو دو سال. خیلی هم آمار بدی به حساب نمیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.

I’ll be so alone without you
maybe you’ll be lonesome too…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.

امروز یه لحظه به این فکر کردم که الآن ما تو موقعیتی هستیم که وقتی ما وارد دانشگاه شده بودیم، بچه های ورودی هفتاد و شیش بودن. بعد یادم افتاد که اون موقع اگه بهم می گفتن فلانی هفتاد و شیشیه، با خودم می گفتم “اوووووو اون که دیگه فسیل به حساب می شه!”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.

یه خواب آور تضمینی پیدا کردم که بهش می گن نکویی!!! تنها راهی که وجود داره که کمک می کنه که آدم سر کلاس خوابش نبره، اینه که با امید بساط بگو و بخند راه بندازی. که اونم نتیجه حتمیش افتادنه!!! (تو این متن از یه صنعت ادبی جدید هم اختراع کردم. اونم صنعت “که آرایی” بود. به این شکل که تو دوخط مطلب، شصت دفعه از “که” استفاده کردم!!!)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.

نمرات دوتا درس دیجیتال این ترم، بار دیگر مشت محکمی بود بر دهان یاوه گویانی که توانایی های من رو در این زمینه انکار می کنند.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 20 سپتامبر 2003

از صبح خیلی میزون نبودم، الآن غلط می کنم که میزون نباشم.
کلا خوش گذشت. ولی آخرش یه مقدار ضدحال تموم شد. اینم می گذره عزیزم. اذیت می کنه ولی می گذره. یادمون هست که تو مدال “دیریکله درجه یک” از انجمن دراکل مقیم knt داری.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

تو وجود دکتر کلانتری، یک آیدین کبیر دیده می شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 19 سپتامبر 2003

به یاد بچگی هامون، همه با هم با آهنگ مخصوص بخونین:
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

خدا خودش به همه عقل بده، آخرشم اگه چیزی اضافه اومد بده به این دوستای ما. مخصوصا اونی که چهل دلار گذاشته تو جیبش و تو ترکیه رفته night club و می خواسته همه کار هم بکنه ولی آخرش مجبور شده ساعتشم بده که فقط پول شامپاینی که خورده بوده جور بشه، تازه بعدشم که برگشته سر از کمیته انظباطی دانشگاهشون درآورده! یا اون یکی که تو یه تحقیق پزشکی قرار بوده به یه چیزایی فکر کنه و از مغزش عکس بگیرن، اونم عمدا به یه چیزای دیگه فکر کرده!! خوب شد بعد از سالی، دوستای قدیمی رو دیدیم و یه مقدار ایده های جدیدمون درباره شیطنت و خرابکاری رو با همدیگه تبادل کردیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 سپتامبر 2003

ای لعنت به ذات هرچی جعفری مادرپیاله اس که شده مدیر دبیرستان. نکبت دستور صادر کرده که “ورود فارغ التحصیلان به مدرسه ممنوع است!”. ناظما می گفتن این دستور در مورد ورودی ما خیلی شدیدتر اعمال می شه، چون دفعه آخری که رفتیم اونجا یه تابلو اعلانات آتیش زدیم و کارای دیگه کردیم که نمی گم!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 سپتامبر 2003

زنگ زدم به نونکل (یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان). هرکار کردم تو دهنم نچرخید که بهش بگم “نونی”. با اسم واقعیش صداش کردم، طبیعتا اونم منو نشناخت! عجب دوره زمونه ای شده ها!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 سپتامبر 2003

امام جمعه اهواز بر حق ایران مبنی بر استفاده صلح آمیز از سلاح هسته ای تاکید کرده!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

If I told you that I loved you
You’d maybe think there’s something wrong…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:14 نوشت.

مهمترین قسمت پروژه کارآموزیم (اگه بعدامعلوم نشه این یه تیکه ای که مونده مهم تر بوده!) ظاهرا تموم شد. می شه امیدوار بود که صاحب بالاخره رضایت بده و فرمهای منو امضا کنه. البته بنده هم در راستای قضایای مهم “ترک عادت موجب مرض است” و “هرکی از نتیجه تجارب دیگران استفاده کنه خره” و “هیچ کس هیچی نمی فهمه، فقط خودم می فهمم”، Structural VHDL رو که اتفاقا یکی از ویژگیهاییه که کلی کار رو آسون می کنه و نقظه قوت حساب می شه، شخصا از اول اختراع کردم. فقط به این دلیل که حال نداشتم کتاب بخونم و بفهمم چه جوریه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:13 نوشت.

قبله نما ساختی؟ هنر کردی! اگه راست می گی یه چیزی بساز که جهت قبله رو توی خود مکه نشون بده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 سپتامبر 2003

اون روزی که شیش سال پیش تصمیم گرفتم که دیگه گریه نکنم، هیچ فکر نمی کردم که یه روزی مثل الآن برسه که بخوام گریه کنم ولی حتی یه قطره اشک هم نداشته باشم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

اگه یه روز من گم شدم و بعدا یکی پیدا شد و ادعا کرد که منم، یه راه مطمئن هست که صحت ادعاش رو بررسی کنین. باید مجبورش کنین بخوابه، بعد که بیدار شد خوابایی که دیده رو براتون تعریف کنه. اگه یه جورایی خواب می دید که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمی شد و تابلو بود که این خوابا از یه مغز سالم بیرون نمیاد، حتما یارو راست می گه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.

آزمایش تموم شد. می خواستم ببینم چه مدتی می تونم درد رو تحمل کنم، من از رو نرفتم، درد از رو رفت. به هرحال فعلا که قطع شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

در عوض همه حقوقی که از خودم گرفتم، این حق رو به خودم می دم که دوباره وسوسه بشم. به هر حال اگه حق هم ندم، خیلی سخت می تونم جلوی خودم رو بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 سپتامبر 2003

Should we live and let live
Forget or forgive

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:45 نوشت.

آیدین کبیر با بیست و خورده ای سال سابقه درخشان در زمینه زندگی، در خدمت شماست.
هدف ما جلب رضایت شماست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:43 نوشت.

خب الآن روز دوم آزمایشه. دیگه کم کم داره تحملش سخت می شه. ولی هنوز می تونم.
فقط به قول سمن: آخرش که چی؟ اینو دیگه نمی دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 سپتامبر 2003

یادته یه بار صحبت اسفند شد؟ گفتم از بوش بدم میاد. گفتی تورو یاد عاشورا می اندازه؟ اون موقع هیچ حسی نسبت به این موضوع نداشتم. شاید حتی تو دلم از این ارتباط خندیدم. تازگی منم وقتی بوی اسفند میاد، یاد عاشورا می افتم. بعدشم ناخودآگاه یاد تو می افتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

فرض کن دیشب تا ساعت سه بیدار مونده باشی. صبح زود بیدار شده باشی. تا عصر کلی خسته بشی. بعدشم دندونت درد بکنه و ساعت سه و نیم یه دونه کدئینه بخوری و بالاخره ساعت چهار و نیم بتونی دراز بکشی. حالا ساعت پنج یه نفر زنگ می زنه و وقتی بهش می گی خواب بودم، هرهر می خنده و حدود یه ربع پرت و پلا برات تعریف می کنه، اونم در شرایطی که سرتو گذاشتی روی میز و چشماتو بستی. آخه من به این آدم چی بگم؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:43 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 12 سپتامبر 2003

به اعتقاد ناظران، دستم درد نکنه با این ضبط تعمیر کردنم. خودم هم همین عقیده رو دارم. فقط نمی دونم چرا ضبطش دیگه استریو نیست. فقط یه باندش کار می کنه!!!
البته یه نفرو می شناختم که ضبطو باز کرده بود، بعد زده بود یکی از برد هاشو شکسته بود. حدود یه هفته وقتش صرف این شد که برد رو با چسب دوقلو بچسبونه و دونه دونه مسیرهای قطع شده رو با سیم جایگزین کنه. باز شانس اوده بود که اون وقتا هنوز رسم نشده بود که چندلایه کار کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 سپتامبر 2003

فقط می دونم که الآن وقتش نیست. فقط وقتی می میرم که خیالم راحت باشه که مثل یه مرد مردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

حمید جون دستت درد نکنه. ایشالا خیلی سالگی! من که هنوز از شرمندگی دارم عرق می ریزم، آیدین به این یولی نوبره والا!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 سپتامبر 2003

انگار زمستون خیلی زودتر از این حرفا رسید…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

یه بار، دو بار، ده بار…

This is the strangest life that I’ve ever known.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.

دِ لعنتی زنگ بزن دیگه. مردم از بس که این روزا گوشی رو به هوای شنیدن صدات برداشتم و با صدای پوریا روبرو شدم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.

زندگی صدای گیتار برقیه. باید اهلش باشی که بتونی ازش لذت ببری، وگرنه فقط روحت رو خراش می ده.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.

دوست دارین پیش بینی بعدی رو بدونین؟
برای زمستونتون آذوقه جمع کنین. روزهای سخت تری هم از راه می رسن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.

آدما گوشت قربونی نیستن. آدمن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:44 نوشت.

زنگ زدم به بابابزرگم، با خنده می گه: “دیروز پام گیر کرد به فرش خوردم زمین. حالا فکر کنم انگشتام شکسته باشن. خواستم برم دکتر ماشین جوش اورد بیخیال شدم. هاها”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:38 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 9 سپتامبر 2003

آی آدمها که در ساحل نشسته
آفتاب می گیرید و تخمه می خورید
– شایدم کارهای دیگه می کنید که در این مکان فرهنگی قابل بازگویی نیست!-
همون نزدیکا استاد الکترونیک ما نشسته
داره ورقه های مارو صحیح می کنه
توروخدا نذارین بهش بد بگذره
وگرنه منو می اندازه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

تو نگاهایی که بین اون دوتا رد و بدل می شد یه چیزی بود که خیلی راحت می تونست منو دیوونه کنه. هویج بودن سخته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

I’m just a poor boy, I need no sympathy
Because I’m easy come, easy go
A little high, little low
Anyway the wind blows, doesn’t really matter to me

If I’m not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters

Beelzebub has a devil put aside for me,for me,for me

So you think you can stone me and spit in my eye
So you think you can love me and leave me to die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

اگه بفهمم این ندای درونی که بهم می گفت ماست داغ چیز خوشمزه ایه، از کجا میومد، خفه اش می کنم. نه تنها خوشمزه نیست، خیلی هم مزخرفه. اووووووق.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

آدم خونه خالی دم دستش باشه و بشینه کارتون نگاه کنه. یا مغزش معیوبه، یا با آقای دارابی زیاد گشته!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

فرض کن زانوت خیلی بیخود و بیجهت چهار سالی درد بکنه و ترق ترق صدا بده. تو عکسا هم هیچی دیده نشه. دکترم بگه من هیچی نمی بینم، فقط رعایت کن. این رعایت هم شامل این باشه که دویدن زیاد خیلی بده، پله خیلی بده، بالا رفتن خوبه ولی پایین اومدن خوب نیست. بعد تو می ری تو دانشکده دو طبقه پله رو دوتا یکی می دوی پایین! نتیجه اش اینه که موقع دویدن زانوت یه جوری که حامد فتوکپی هم بشنوه می گه: شترق!! بعدشم یه دو سه ساعتی مجبور می شی مثل معلول ها راه بری. ولی مساله اینه که لذات دست دوم زندگی، برای من اول از همه دنبال گربه ها دویدنه، دوم هم دویدن موقع پایین رفتن از پله یا کوه!!!
یادم باشه لذات دست اول رو بعدا بگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.

صبح ماشینو که از پارکینگ در اوردم یکی از همسایه ها هم رسید و خواست ماشینشو بزنه بیرون. منم صبر کردم که بیاد بیرون و در رو ببندم. گفت خودم می بندم. منم تعارف کردم که ببندم. یهو از ماشینش پیاده شده و با داد و بیداد می گه : آقای عزیز! می گم خودم می بندم دیگه! برو!!! خوبی به این مردم نیومده. اصلا اینا یه چیزیشون می شه، اونوقت همه می گن چرا تو و بابات روزی سه وعده با اینا دعوا می کنین!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

یوهو تولد قلابیم مبارک!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:47 نوشت.

دیشب تو خواب یه مدولاسیون بینظیر اختراع کردم که هم سیگنال به نویزش زیاد بود، هم پهنای باند کم اشغال می کرد، هم می شد با یه تکنیکایی صدتا سیگنال رو مدوله کرد و همه رو با هم تو یه فرکانس فرستاد (یادمه که تکنیکش TDMA نبود!). فقط یه مشکل کوچولو داشت. دیگه هیچ جوری نمی شد سیگنال رو دمدوله کنیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 8 سپتامبر 2003

همسایه هه با زنش مدتها قهر بودن. زنش گذاشته بود رفته بود خونه باباش. مامان آقاهه نذر کرده بود که اگه اینا آشتی کنن، دسته جمعی یه سفر برن مشهد. زد و آشتی کردن. داشتن می رفتن مشهد، تو جاده تصادف کردن. زنش الآن سه ماهه که تو کما افتاده گوشه بیمارستان. امروز می گفت حالش خوب نیست. آهای امام رضا! همینو می خواستی؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

گاهی هم دوتا خط موازی…

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

عجب چیزی بود. کلی داشت وسوسه ام می کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

اگه به حرفای امروز صاحب دقیق بشی می بینی که کلی معنی داشته. منظورش این بود که نه تنها بیخیال تو نمی شم، پدرتم در میارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:40 نوشت.

انگار یه خط تو source این max+plus احمق نوشتن، به این شکل:

if programmer=tgeik then
error;
end if;

من که سر در نمیارم. یا چار تا استاد دانشگاه که هرکدوم یه کتاب گنده نوشته، هر چهار تاشون اشتباه می کنن، یا مشکل از همون یه خطه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 4:30 نوشت.

جنازه ها خیلی واقعی بودن. جیغ و داد مردم هم همینطور. دوستش نداشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:29 نوشت.

موهامو حسابی چرب کردم و فرق باز کردم و چسبوندم به سرم. اگه ریشام بلند بود و یه کش بهشون می بستم، دیگه می تونستم بگم احساس راسپوتین رو درک می کنم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:28 نوشت.

کجاست اون آیدین کبیری که به نظام طبقاتی معتقد بود؟ کجاست که ببینه چه جوری دارم آرمان هاشو زیر پا می ذارم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:27 نوشت.

بالاخره امتحانا تموم شد! تابستون که نداریم خیر سرمون، باید برگردیم سر حمالیمون پیش صاحب!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 7 سپتامبر 2003

یه کشفی کردم. جنسیت ارثیه! به این معنی که اگه شما male هستین، می شه نتیجه گرفت که باباتون هم male بوده!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 2:53 نوشت.

اصلا سهم نخواستم. مزد منو بده می خوام برم پی کارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 2:52 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 سپتامبر 2003

یارو پشت ماشینش گنده نوشته 69!!! به نظر هوشمندانه میاد. اونایی که باید بفهمن که می فهمن، اونایی که نباید بفهمن هم تقریبا محاله که بفهمن.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.

حالا هر قدر هم که بگم کسی گوش نمی کنه که. به خدا یه چیزیش کمه این زندگی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:50 نوشت.

ای الاغ کره خر!
بر سرم سایه فکن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:49 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 سپتامبر 2003

دوتا خط کج…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:26 نوشت.

یوهو یه مرض جدید هم گرفتم. پارانوئید شدم. یه حدسی زدم راجب سه چهار ماه پیش که معنیش اینه که یکی دو نفر از نزدیکان، علیه من توطئه کردن!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 1:48 نوشت.

بچه جون! فکر می کردم تمومش کرده باشی. خاک تو سرت کنن آیدین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:47 نوشت.

دوستان لطف کردن و بعد از مدتها ما رو بردن استخر. دیگه پیری رو به چشم دیدم. چهار تا عرض که رفتم، دیگه ضربان قلبم داشت از تو دهنم در می اومد، نفسم هم اصلا در نمی اومد!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 1:46 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 سپتامبر 2003

روحیات مولانا جین جین رو تو هر دوره ای که بررسی کنی، داد می زنه که اهل کدوم دبیرستان بوده. (12) ما که کوچیکشیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:53 نوشت.

هاه! این بود اون امتحانی که شیش ماهه داری راجبش ادعا می کنی؟ فکر کنم باید بیست رو بیخیال شم. حتی بیشتر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 سپتامبر 2003

از قدیم گفتم که تو این مملکت چگالی آدمای خل خیلی بالاس. اونم نه خل عادی. اینا یه پیشوندم دارن! به هر حال این بابا هم یه دونه از اون خلای دونبشه که حتی روی ما دراکل رو کم کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

هاها! یارو سرچ کرده “گزارش کارآموزی در مخابرات” از اینجا سردر اورده.
داداش! اگه اون گزارشو پیدا کردی، یه کپی هم برای من بگیر از روش که خودم بدجوری لنگم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

امتحان اصول میکرو در سه پرده:
1- یک شنبه صبح
خودمو بکشم هم تا دم امتحان نمی رسم حتی جزوه رو ورق بزنم. بقیه اش دیگه بر می گرده به مدل سوالا و تخیل خودم.
2- دوشنبه صبح
یاد اون دلقکه افتادم که تو ادبیات دوم دبیرستان بود. عالم بزرگ، محمد بن جریر طبری. می گفت: امسیت غیر عروضی و اصبحت عروضیا. معنیش می شه شب هیچی از عروض بارم نبود و صبح عروضی بودم. حالا اینم حکایت ماست: اصبحت غیر میکروی و امسیت میکرویا!!!
3- دوشنبه عصر
لعنتی! بدجوری حواسم پرته. معلوم نیست چه غلطی داشتم می کردم. اول که از امتحان اومدم بیرون گفتم کامل نوشتم. بعد فهمیدم اون تایمر مسخره رو یادم رفته Reload کنم. با اینکه موقع الگوریتم ساختن یادم بود که باید manual reload بشه. بعدم تو ماشین معلوم شد لچ های ورودی و خروجی سیستم یادم رفته! تازه سر امتحان هم نزدیک بود از دهنم در بره و بنویسم خازن بخش ac سیگنال رو حذف می کنه!! احتمالا تا چند ساعت دیگه معلوم می شه که بالای ورقه هم به جای اسمم نوشتم محمدباقر حکیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 سپتامبر 2003

تو موسیقی گوش کردن، تنوع خیلی مهمه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:58 نوشت.

یه سیستم پیچیده گردشی درست کردیم تو پارکینگ که جای هر همسایه رو تعیین می کنه. چندتا از همسایه ها نیستن، یکیشون یه فامیلی داره که اخیرا پارکینگ اینجا رو کرده مکان! روزدرمیون ماشینشو میاره اینجا پارک می کنه. بعدم جای دوتا ماشینو باهم می گرفت که یکیش جای ما بود، مام ماشینو می بردیم یه جای بی شماره (به قول معروف unimplemented) پارک می کردیم. الآن نصفه شبی اومده و جای یکی دیگه از همسایه ها رو اشغال کرده، اونم اومده و صداش کرده که جاشو درست کنه، طرف زنگ زده خونه ما و می گه شما جای من پارک کردین! منم رفتم پایین، می گه ایلده این شماره شیش که شما پارک کردین جای منه! منم رفتم برنامه رو نگاه کرده بهش می گم شما که جاتون چهاره! یهو کم اورد زد کانال دو:
– هَن؟! منین پارکینگی التی ده! سنین پارکینگی درت دی! سن منین پارکینگی اشغالین! بو ماشینی چخ بیوه ده، منین پارکینگی التی ده!!!….
=آآ (آقا) من ترکی ببیلمیرم.
– هَن؟! ترکی بیلمیسن؟ ایلده پس الآن من کجا پارک کنم؟
= عرض کردم خدمتتون، شماره چهار.
– هن!
بعدم رفت جاشو درست کرد و همه سر جای خودشون پارک کردن. همینا باعث می شن که اسم ما ترکا بد در بره دیگه! یارو یه جدول ساده رو نمی تونه بخونه، بعدم دعوا می کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 0:22 نوشت.

هر کجا هستم باشم
به تو چه؟!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 0:21 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 31 آگوست 2003

ببین کار به کجا رسیده که وظیفه زنگ زده به من آمار می ده. خوب شد اول به من گفت که از قبل قضیه رو می دونستم، وگرنه اگه پخشش می کرد، گند می زد به زندگی مردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:18 نوشت.

بعد از تفکرات فراوان الکتروفیزیکوفلسفی، به این نتیجه رسیدم که فرکانس تنها چیزیه که نسبی نیست و وابسته به شرایط نیست. از فردا هم می خوام یه مذهب جدید بسازم و توش به پرستش فرکانس رو بیارم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 آگوست 2003

بسه دیگه، چیو داری آزمایش می کنی؟ من کم اوردم. تمومش کن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.

پس سهم من چی می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

هاه! الآن داشتم حساب می کردم دیدم از امروز تا دو هفته دیگه هیچ فامیل نزدیکی نداریم که بشه تو تهران پیداش کرد. اینم یه مدل تنهاییه دیگه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

خیلی خواب شیرینی بود، ولی فقط در همون حد خواب می مونه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:21 نوشت.

مهمترین چیزی که با خودش برد، اندازه مصرف دو هفته، فلفل قرمز بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.

شماره موبایلشو گرفتم، برداشته می گه بنده اندر توالت هستم.
می گم خوشوقتم، بنده هم آیدین هستم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 آگوست 2003

این فاجعه اس. آخه این کفاره کدوم گناهه؟ باید کنترل اعصابمو صدبرابر کنم وگرنه یه کاری دست خودم می دم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.

ماشالا زندگی نیست که، فیلم هندیه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

بو کن مرا
بوی تو خوب است
بوی تو بوزینه آن گیاه عجیبی ست
که یادم نمیاد کجا چی می شد!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 آگوست 2003

اگه الآن پارسال یا پیارسال بود خیلی خوشحال بودم. ولی حالا نیستم. نمی دونم چرا. بخدا اصلا آدمی نیستم که اهل کینه و این حرفا باشم، ولی اینو دیگه هیچ رقم با تیریپش حال نمی کنم.

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.

آدمی که درس نخونه خب می ره سینما دیگه!
این پرویز پرستویی لعنتی هم که هرکاری که من برای خودم دوست دارم، تو فیلماش می کنه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

به سراغ وی اگر می آیید
نرم و آهسته قدم بردارید
مبادا که ترک بردارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

دیشب قرار بود مریخ بیاد این طرفا؟ صبح که تو روزنامه خوندمش، گفتم خب شب می رم رو پشت بوم می بینمش دیگه. بعدا ساعت یازده که داشتم می رفتم آشغالا رو بذارم دم در دیدم همسایه روبرویی و دخترش دارن می رن بالا. باخودم فکر کردم این وقت شب رو پشت بوم چیکار دارن اینا! ولی عقلم نرسید دیگه. حتی اگه تیریپ وظیفه رو اجرا می کردم باید دنبالشون می رفتم ببینم اون بالا چه خبره! بعدم که دوباره نشستم پای کامپیوتر و یه مقدار دیگه VHDL نوشتم و بعدم آنلاین شدم، حوالی ساعت دوازده و نیم بود که یادم افتاد این مریخ شصت هزار سال جون کنده که بیاد پیش ما، ولی هرچی پیش خودم فکر کردم دیدم اصلا حسش نیست که از جام بلند بشم و همه قفلا رو باز کنم و با زانوهای به در آمده، شونصد تا پله برم بالا. تازه به فرضم که می رفتم، چه جوری باید بین اون همه نقطه بی مصرف، مریخو پیدا می کردم؟ تازه اگه پیداش می کردم می ترسیدم که این مارس، یه جنگی چیزی راه بندازه و حوصله دردسر نداشتم. و اینگونه شد که آخرشم نفهمیدم مریخ و مارس و بهرام، سه تاییشون چندتا هستن و قیافه اشون چه ریختیه. حالا شصت هزار سال دیگه وقت هست، دفعه بعدی شاید رفتم دیدمش.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 آگوست 2003

وای این حرفای جلسه قبل از عید ابریشمیان رو باید قاب بگیرن، بزنن تو آموزش، بالای سر آفریدون. حیف که گفته نرین همه جا پخشش کنین وگرنه می نوشتم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

خیلی هنر می کنی که راست می گی؟ اگه راست می گی دروغ بگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 آگوست 2003

هاه! این وضعیتو دوست دارم. خیلی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

الآن که فکر می کنم می بینم که تو تمام زمانهایی که فکر می کردم دارم فکر می کنم، اصلا فکرم کار نمی کرده. راستش خودمم نفهمیدم چی گفتم، ولی منظورم یه چیزی بود تو همین مایه ها.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

اگه بتونیم ماده رو کوچیک کنیم، مثل سفر شگفت انگیز آسیموف، چه بلایی سر فرکانس ها و طول موجها میاد؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

خیلی همسایه های باحالی داریم. یارو میاد تو، می بینه یه نامه افتاده اونجا. کاری نداره که گیرنده کی بوده. اگه از قیافه پاکت خوشش بیاد، بازش می کنه و محتویاتشو بررسی می کنه. بعد پاکت پاره و محتویاتشو می اندازه همونجا و می ره پی کارش!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

این VHDL لعنتی، شبیه هیچ چیز دیگه ای که تاحالا دیدم نیست. وقتی یه ساعت زور زدم تا تونستم یه آرایه دو بعدی توش بسازم دیگه مطمئن شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.

آه ای کفتر قشنگ من
چقدر تو ماهی
شست پام رفته تو چشمم
می خوامت
انگار اصولا قرار نیست کسی به فکر خل ها باشه
***
تاک تو می سافتلی
در ایز سامتینگ این یور آیز
دونت هنگ یور هد این ساروو
اند پلیز دونت کرای

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 آگوست 2003

کسی به فکر خل ها نیست…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

مقادیری اخبار پزشکی دیدیم. بسی ترسیدیم. انگار باید بیش از اینها مواظب خودمان باشیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

آخیش بالاخره دانشکده رو پر از آدم دیدیم. ماشالا وقتی که خلوت باشه، آدم بدجوری دلش می گیره. اقلا یه ماه بود که اینهمه از بچه ها رو یه جا ندیده بودم! و اما امتحان. قسمت قدرتشو که از قبل می دونستم اصلا جواب نمی دم. سه تا سوال دیگه هم بود که اول امتحان یه لحظه احساس کردم هیچکدومشو نمی تونم جواب بدم! حالا یه چیزایی نوشتم، اگه مثل آدم نمره بده ایشالا پاس می شه. و اما آمار. آدم یه روز می ره دانشکده، یهو آمار جدید گیرش میاد کلی کیف می کنه. آمار جدید اینکه: همکلاسی بسیجی عزیزمون که وقتی با دخترا حرف می زنه، زمینو نگاه می کنه، یا سر حل تمرین اصول میکرو وقتی دخترا ازش سوال می پرسن، به پسرا نگاه می کنه و جواب می ده، با یه همکلاسی دیگه مون تیریپ گذاشته. البته این نوع موجودات که فقط یه نوع تیریپ دارن، اونم عقد و عروسیه دیگه! یه چیزی که این وسط برای من سوال شده، اینه که اصولا این آقا چطوری اون خانومو دیده و پسندیده. یه فرضیه می گه احتمالا وقتی پسره داشته سربه زیر راه می رفته و دختره هم داشته آسمونو نگاه می کرده (چون درست نیست که دوتا نامحرم هردوشون به زمین نگاه کنن!) یهو دختره پاش به یه چیزی گیر می کنه و می خوره زمین و از قضا جلوی پسره می خوره زمین. البته پسره فورا سرشو می گیره بالا، ولی خب همون یه نظر، دلشو می لرزونه دیگه!!!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future’s uncertain, and the end is always near

Let it roll, baby, roll
Let it roll, baby, roll
Let it roll, baby, roll
Let it roll, all night long.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:11 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 آگوست 2003

همین یکی رو کم داشتم. الآن دیگه مغزم کاملا تعطیله. امیدوارم تا فردا صبح قبل از امتحان رضایت بده و کرکره رو بکشه بالا.
پ.ن. الآن یهو یه چیزی به نظرم رسید، چندتا حالت امتحان کردم، غلط نبود. باید یه برنامه بنویسم که همه حالتها رو چک کنه. نمی دونم کسی قبلا به نظرش رسیده یا نه، ولی انگار توی مساله “هشت وزیر”، وقتی به یه ترکیب درست برسی، مجموع فاصله مهره ها از گوشه های زمین یا مرکز زمین همیشه یه مقدار ثابته، که این مقدار در هر دو مورد، 24 هستش.
شب همگی بخیر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

ببین توروخدا، بعد از عمری رفتیم جردن ها! اونوقت این امید با دمپایی از خونه اومده بیرون و با من راه افتاده اومده!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.

معلوم نیست این مفسرای نابغه صدا و سیما، قبل از این که کشف بشن، کجای دنیا داشتن خاک می خوردن. یارو اومده می گه: انگلیس بیست ساله که جزایر مالویناس رو گرفته، پس روی آرژانتین نفوذ داره. صهیونیست ها هم که روی انگلیس نفوذ دارن، پس صهیونیستا از طریق انگلیس آرژانتین رو مجبور کردن که دادگاه حکم صادر کنه، بعد انگلیس سفیر قبلی ما رو بازداشت کرده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 آگوست 2003

یکی دیگه از نقشایی که خیلی برای خودم می پسندم، “تک تیر انداز”ه. فقط می خوام بکُشم، با یه حرکت، بدون اینکه مواخذه بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

حیف که دکتره خیلی ظاهر متشخصی داره، وگرنه نزدیک بود جلوش یه چرت و پرتی از دهنم در بره. برگشته می گه: اگه کوه میری فقط برو بالا، دیگه پایین نیا!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

آهای الکترونیک! قبول کن که مزخرفی بیش نیستی.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.

یارو یه دستگاه ساخته که یه میدان مغناطیسی درست می کنه که شدتش هست: 0.1 نیکلا تسلا!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:14 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 آگوست 2003

به جای درس خوندن رفتیم جشنواره بستنی و شکلات و مانتوی تنگ و لوازم آرایش و ریختای عجیب غریب. در واقع وقتمونو تلف کردیم. من فقط احساس کردم که ناخودآگاه عقایدم یه مقداری تغییر کرده!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

گور بابای امتحان الکترونیک. انگار بالاخره دارم جواب می گیرم از این پروژه کارآموزی. البته من که به تواناییهای خودم ایمان داشتم. ولی خب خیلی خوشحال شدم که جواب داد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:13 نوشت.

این اینترنت ساعتی آخرش منو می کشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

دیروز تو خونه مادربزرگم اینا یه سری عکس عتیقه پیدا کردم. یکیشون یه آقایی بود با یه سیبیل کلفت و یه اخم حسابی و یه مشت مدال رو سینه اش. سالارخان، پدربزرگ مادربزرگم بود. تاحالا عکس جوونیاشو ندیده بودم. در تواریخ نقل شده که این آدم اون وقتایی که زبونم لال، جوان بوده و خام، می خواسته با دختر ناصرالدین شاه تیریپ بذاره. بعدش اون زمانی که خرج یه سال یه خانواده می شده دو زار، سی هزارتومن خرج دختره می کنه. به این ترتیب سنت حسنه ولخرجی توی این فامیل پایه گذاری می شه و اینجوری می شه که تا میاد نوبت ما بشه، دیگه از پولاشون هیچی نمونده بوده که به ما برسه. البته هیچی هیچی که نه، یه خروار زمین هست که حدود بیست ساله که هیچ کس حالشو نداره بره دنبال سند و انحصار وراثتش! باید یه بررسی بکنم ببینم سنت حسنه تنبلی و بی حالی، از چه زمانی پایه گذاری شده. ولی حیف که حسش نیست!! خلاصه سی هزارتومن پول بی زبونو خرج می کنه و دختره هم همونطور که رسمشه اول همه پولا رو می خوره و بعد می فهمه که با تیریپ سالارخان حال نمی کنه. می خوام برم شکایت کنم از ورثه اش سی هزارتومن بگیرم. یه وقت می بینی خواستم خرج کسی بکنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:11 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 آگوست 2003

خیلی فوری
اگه کسی هست که با MAX+plus کار کرده باشه و می تونه به من کمک کنه که بفهمم چه خاکی تو سرم بریزم، لطفا یه میل به eyedeen_r@yahoo.com بفرسته. خیلی ممنون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.

دیگه تقریبا هروقت که می خوابم خواب می بینم که نتونستم این چیزی که تو کارآموزی ازم خواستن رو تموم کنم. چندان هم غیر ممکن نیست، بخصوص که این MAX+plus یه باگ خنده دار داره، به این صورت که هرچیزی که من بنویسم ازش ایراد می گیره!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

دیگه جدی جدی دهنم سرویس شد. تو یه هفته شیش تا دندون پر کردم، هنوزم یه عالمه دیگه اش مونده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 آگوست 2003

وقتایی که زانوم خیلی اذیتم می کنه یاد یه آیتم “ساعت خوش” می افتم. با صدای مهران مدیری که مدام می گفت: “دزدی که زانوانش به در آمد”!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

Well I jumped into the river
Too many times to make it home
I’m out here on my own, drifting all alone
If it doesn’t show give it time
To read between the lines
‘Cause I see the storm getting closer
And the waves they get so high
Seems everything We’ve ever known’s here
Why must it drift away and die?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.

منم دقیقا همینی که علی می گه. خیلی زیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 آگوست 2003

فقط همین یه دونه جنگولک بازی رو تو عمرم در نیاورده بودم که نیم ساعت مثل مجسمه دراز بکشم زیر یه دستگاهی که مدام قارقار می کنه که عکس زانوم از اون طرفش در بیاد. همش آرزو می کردم که یه حس شیشمی داشتم که اون میدان مغناطیسی لعنتی رو حس می کرد. مردم زیر این دم و دستگاها که می رن ذکر و دعا و اینجور چیزا می خونن، من داشتم ترانه های بون جووی و فردی مرکوری رو زمزمه می کردم!
به هرحال در روایات اومده که از نشانه های آخرالزمان اینه که آیدین کبیر ظرف دو هفته پنج بار در مراکز بهداشتی و درمانی دیده بشه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.

یارو گوش پاک کن می سازه، روش می نویسه:
Warning: do not use in nose or ear canal
آخه دلقک! پس من اینو خریدم که از دیوار آویزونش کنم؟ می خوام بکنم تو گوشم دیگه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:39 نوشت.

لحظات قبل از خواب لحظات جالبی هستن. یه اتفاقی بین خودآگاه و ناخودآگاه ذهن می افته که نمی دونم دقیقا چیه. همیشه تو این لحظاته که بهترین ایده ها رو برای نوشتن دارم. دیشب هم همون موقع بود که بالاخره فهمیدم یه فیفو با دوتا آدرس پوینتر چه جوری کار می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:38 نوشت.

آخه کی حال داره وسط تابستون درس بخونه و امتحان بده که من دومیش باشم؟ اصلا نمی تونم این احساسو داشته باشم که هفته دیگه امتحانا شروع می شه. من که فقط درسام پاس بشه، مشروطم نشم، راضی ام.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 16 آگوست 2003

تازگیا عمل دماغ گرون شده؟ قدیما تو سالن انتظار فرودگاه آب و حوا بد نبود. امروز تنها چیزی که به چشم می خورد دماغای اورژینال بود. هرکدومشون یه پولیپ داشتن به این گندگی! یه سری هم یه قوز قائمه داشتن!! اصلا جای همگی خالی. دماغ پارتی بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.

خیلی صحنه وحشتناکی بود. یه تانکر مواد سوختی تو ادامه اتوبان رسالت آتیش گرفته بود. ما اون طرف اتوبان می رفتیم. از کلی عقب تر ماشینا که شعله های آتیشو می دیدن می زدن رو ترمز. از نزدیکش که رد می شدیم هوا بدجوری داغ بود. کلی ماشین وسط اتوبان نگه داشته بودن و مردم هم همینجوری وسط خیابون بودن. تاحالا همچین چیزی ندیده بودم. راستش ترسیدم. خدا کنه کسی طوریش نشده باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:04 نوشت.

یاد علیرضا افتادم که سال دوم دبیرستان منتقل شده بود تهران و اومده بود مدرسه ما. اونجا همه بچه ها اسم مستعار و لقب داشتن، ولی اون هنوز علیرضا بود. تا اینکه یه دفعه زنگ ورزش، دروازه بان شد. لعنتی همش گل می خورد. از اونجا اسمی روش گذاشتن که تا آخر پیش دانشگاهی روش موندگار شد. نمی دونم الآن کسی تو دانشگاهشون اسمشو می دونه یا نه، هرچند که باید قبول کرد که اون اسم احتمالا فقط تو اون محیط خنده دار بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:49 نوشت.

اگه از عواقبش نمی ترسیدم حتما بهش می گفتم که چقدر بیشعوره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.

ببین توروخدا من هی می گم این آمریکایی ها شعور ندارن، اینم دلیل: یه مجله آمریکایی از خوانندگانش نظر سنجی کرده که بی استعدادترین چهره های موسیقی کیا بودن. نتیجه اش این شده که میک جگر نفر سیزدهم شده. گروه doors هم سی و هفتم! لابد اگه بپرسن، eminem می شه بااستعدادترین موجود تاریخ موسیقی. خاک تو سرشون. اونم از برقشون. تا برق قطع شد همشون مثل بز دور خودشون چرخیدن (البته راستش من نمی دونم بز چه جوری دور خودش می چرخه) و نفهمیدن چه گلی به سرشون بگیرن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:02 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 آگوست 2003

هرکاری می کنم نمی تونم با این غذای ملی (آبگوشت) ارتباط برقرار کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.

فقط خدا رو شکر می کنم و خودمو تحسین، که عجله نکردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:04 نوشت.

این موادی که موقع سرماخوردگی از دماغ آدم در میاد، چه جوری و کجا تولید می شه؟ تو این چند روز دوبرابر حجم و وزن خودم، از اینا استخراج کردم. هنوز یه عالمه دیگه هم هست!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:03 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 آگوست 2003

دستشو تا مچ کرده تو دهن من، داره دندونمو چرخ می کنه، بعد می پرسه چه رشته ای می خونی. لابد انتظار داشت من خیلی شمرده بگم مخابرات! تو اون شرایط فقط می تونستم قارقار کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.

من دیروز آدم خوبی نبودم. حالا هرجوری که به قضیه نگاه کنی.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.

موزیک عوض شد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 آگوست 2003

چند وقت پیش تو سایت msn یه کوئیز بود که به خانوما می گفت که همراهشون تا چه حدی برای زندگی آدم به دردبخوریه. منم از روی بیکاری گفتم حالا می رم مثلا از قول اون خانومه (که معلوم نیست کجاس) مشخصات خودمو می گم که بعدا نتیجه اشو، تحویل همون خانومه می دم که بفهمه من چقدر آدم توپی هستم. نتیجه اش این بود که خطاب به همون خانومه گفته بود: “آخه مگه آدم قحطه که اینو انتخاب کردی؟!!!”

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

دوران سختیه، یه تغییر بزرگ. خیلی آروم داره جاشو باز می کنه. تا وقتی این تفکر کامل بشه، خیلی وقت باید بگذره. ولی برای این شیوه زندگی که من دارم لازمه. دعا کنین.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.

ببینم، بدن گارانتی نداره؟ اگه گارانتی تعویض داشته باشه، من ترجیح می دم درسته عوضش کنم، فکر کنم دردسرش کم بشه. این بدن فعلی که داره پدر منو در میاره. اگرم نشد، ایشالا زندگی بعدی جبران می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 آگوست 2003

دو سه لیتر دوای بیحسی خالی کرد تو لثه بدبخت من، بازم وقتی داشت کار می کرد دلم می خواست نعره بزنم. حالا اینا به کنار، انگار تو اون مدتی که دهنم بیحس بوده زبونمو گاز گرفتم چون الآن که بیحسی برطرف شده می بینم نصف زبونم نیست!!!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 آگوست 2003

زنگ زدم آریاسیستم می گم آقا این Cache که گذاشتین مشکل داره، طرف اول یه چیزی گفت تو مایه های نمنه؟! بعد براش توضیح دادم که کَش چی چی هست، گفت آهان! کش ما هیچ ایرادی نداره، همه صفحه ها رو آنلاین میاره. هی من بهش می گم پس چرا من همه چیزو قدیمی می بینم، می گه نخیر ما همه چیزو آنلاین میاریم! آخرش کم اورد و وصل کرد به یه آقای دیگه، اون یکی تا شنید مشکل چیه، همونجا پای تلفن درستش کرد و از منم تشکر کرد که بهش خبر دادم.
مشکل اینه که اون یارو که اول گوشی رو برمی داره، انگار مجبورش کردن که وقتی از یه چیزی سر در نمیاره، حتما در موردش نظر بده. همش دلم می خواست یه چیزی بهش بگم، ترسیدم ظفلکی سرخورده بشه و بره عقده هاشو سر زن و بچه اش خالی کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

یارو از ترم دوم دنبال این بود که از استادا تست بگیره برای کنکور کارشناسی ارشد! خوشبختانه فقط دو تا کلاس مشترک باهاش داشتم که البته تو هر دو تاشون، پدر ما و استادو در آورد. امروز اومده بود مرکز تحقیقات که اشکالای الکترومغناطیسش رو، مسعود براش حل کنه. رسما به خنگ بودنش ایمان آوردم. حالا می زنه و این بشر آخرش کنکور یه جای حسابی قبول می شه. ما با این همه استعداد، چون کالیبرمون بالاس، باید گند بزنیم به کنکور.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 آگوست 2003

چند بار باید بهتون بگم؟ حتما باید به همتون بگم؟ به بودن آدما کنار خودتون عادت نکنین. روشون حساب نکنین. بهشون دل نبندین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:15 نوشت.

نقل است: “گر صبر کنی، بالاخره یه چیزی می شه”. منم کلی صبر کردم، حالا ظاهرا نفرین از روی دوشم برداشته شد.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:14 نوشت.

یه اصل کلی هست که جزو شرایط مردونگی حساب می شه (منظور از این مردونگی، خصوصیات اخلاقیه، با این تعریف خانوما هم می تونن مرد باشن، تقصیر من نیست که کلمه اش از دوران مردسالاری مونده). می گه: آدم یا یه غلطی نمی کنه، یا پاش وای میسته (می ایستد). اینکه بعدا تا دیدی شرایط به نفعت نیست، جا بزنی و زیرش بزنی و بخوای خودتو توجیه کنی، کار نامرداس. یکی از روشای درمون نامردی که از زمانهای قدیم مرسوم بوده، اینه که گیسهای نامرد رو می بندی به دم اسب وحشی، ولش می کنی تو بیابون. به طور تضمینی نامردیش برطرف می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 آگوست 2003

یه نگاه کوچیک به تقویم نشون می ده که امتحانا خیلی نزدیک تر از اونی هستن که به نظر میاد. وضعیت شدیدا بحرانیه. حالا من موندم که درس بخونم یا به این کارآموزی مرده شور برده بچسبم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 آگوست 2003

صبح که زیر بغلمو گرفته بودن، همه ناراحتیم از این بود که جلوی عوام الناس ضعیف جلوه کردم و همش می خواستم خودم تنهایی راه برم. غرور احساس ناب جالبیه، که تو وجود من یه عالمه اش پیدا می شه!

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

یارو هنوز نفهمیده Order توی انگلیسی بیشتر از 20 تا معنی داره، زرتی ورداشته “هری پاتر و فرمان ققنوس” ترجمه کرده و ریخته تو بازار. آخه گوساله! زبان بلد نیستی، نباش! اینقدر شعور نداری که وقتی کل کتابو خوندی بفهمی که این order با فرمان فرق داره؟ من متن اصلیشو خوندم، انصافا جدا از داستانش، متن انگلیسی قشنگیه، رولینگ خیلی خوب با کلمه ها بازی کرده. حالا آدمی که با این شعور و این سطح سواد زبان، اون متنو ظرف یه ماه ترجمه کنه، معلومه چه آشغالی تحویل مردم می ده.
ترجمه وحید بهلول به نظرم چیز بدی نیومد، هفته ای یه فصل ترجمه می کنه. کلا این “باشگاه بعد هفتم” برای اونایی که مثل من اهل ادبیات علمی تخیلی هستن، چیز خوبیه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.

صبح، با شیکم خالی تشریف بردیم که آزمایش بدیم. اولش که کامپیوتراشون قاطی شده بود و همه می دونن که آزمایش خون خیلی به کامپیوتر مربوطه، برای همین نیم ساعت معطل شدیم که شبکه رو دوباره راه بندازن. بعد رفتیم اون طرف تو صف خون. نوبتمون شد و رفتیم نشستیم رو صندلی. خانومه یه کش بست دور بازوی بنده و گفت دستتو مشت کن و از اینجور کارا، بعد سوزنشو کرد تو دستمون که دیگه خون بگیره، منم خب چون از خون خوشم نمیاد رومو گرفته بودم اونور. بعد دیدم خیلی طول کشید و سرنگشو نمی کشه بیرون، منتظر بود یه قطره خون پیدا بشه! بعد خانومه گفت سرت گیج نمی ره؟ فکر کردم دیدم راست می گه، سرم داشت گیج می رفت. گفتم چرا، بعد سوزنو کشید بیرون، کش دور بازومو باز کرد گفت سرتو بگیر پایین، بعد دستشو گذاشت پشت سرم و همچین فشار داد پایین که نزدیک بود دماغم بخوره کف زمین. بعد از چند لحظه تو اون حالت موندن، گفت بیا بالا و سرتو بذار روی دسته صندلی. منم سرمو گذاشتم روی صندلی و جای همگی خالی، سر گذاشتن همان و بیهوش شدن همان. یه چیزایی تو مایه های خوابم می دیدم، ولی حیف یادم نیست چی بود. بعدا که حالم جا اومد دونفر زیر بغلمو گرفتن و منو بردن رو تخت دراز کردن، یه سری هم آب قند دادن خوردم. بعد تازه گفتن پاهاتو بگیر بالا که خون بره تو کله ات، اگه حال داشتم براشون مهتاب بالانس می زدم که کیف کنن! بعد دوباره همون خانوم اولیه اومد و گفت تو که فشارت اینقدر پایینه کی بهت گفته نشسته خون بدی! خلاصه همونجا دوباره به حالت درازکش سوزن کرد تو دستم و بالاخره موفق شد اندازه یه سرنگ خون بگیره. بعدم یه پارچ گلوکز اورد گفت اینو بخور، دو ساعت دیگه دوباره بیا خون بده! برگشتم خونه و دوباره دو ساعت بعدش رفتم خون دادم. الآنم بالاخره رسیدم خونه. الآن دیگه حالم خوبه ولی امروز اگه ولشون می کردی، تمام تنمو آبکش می کردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:53 نوشت.

ISP اگه اینقدر الاغ باشه که برداره وبلاگای ملتو cache کنه، باید ببندیش به جاوید بندازیش تو دریا! چند روزه می گم خدایا چرا اینا نصفشون دیگه نمی نویسن. بعد یهو دیدم جل الخالق خودمم که می نویسم نمی تونم بخونم! رفتم با پروکسی عوضی، آقای ISP رو خر کردم و بالاخره مطالب جدید خوندم. در ضمن آماری که توی Nedstat می بینم، معنیش اینه که یه سری از ISP ها، دوباره بلاگسپات رو فیلتر کردن.
خدایا به حق حرمت لا اله الا ا… یه کاری کن هرچی مسوول نفهم و بیشعور و کره خر تو این مملکت هست، هرچی صاحب ISP مادرپیاله هست، نسلشون از روی زمین وربیفته. یه کاری کن ما اقلا لحظه آخر عمرمون بتونیم تو این مملکت از اینترنت پرسرعت استفاده کنیم و بعدش با خیال راحت کپه مرگمونو بذاریم. (دیگه افتادم رو دور دعا کردن!!) یه کاری کن موبایل آنتن بده، یه کاری کن ما یه مهندس مخابرات حسابی از آب در بیایم و مثل این احمقا نشیم. یه کار درست و حسابی و آبرومند با درآمد مکفی برای ما پیدا کن. اون نفرینو بیخیال شو، اجازه بده من یکی زن ذلیل نشده از دنیا برم. آخرش اگه وقت اضافه اوردی یه FIFO هم برای ما درست کن که کارم بدجوری گیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 آگوست 2003

حالا نمی شه من آزمایش خون ندم؟ از خون و آمپول می ترسم خب، دست خودم نیست! بعدشم در راستای گرایشات مازوخیستی، همیشه وقتی سوزن تو دستمه هوس می کنم دستمو خم کنم ببینم چی می شه!!! ولی خوشبختانه احساس ترس قوی تر از گرایشات مازوخیستی، خودنمایی می کنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

تجربه نشون داده که شرایط فعلی، شرایطیه که معمولا توش فکرم آزادتره. فعلا قصد خاصی برای عوض کردن شرایط ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.

به یه مراقب تمام وقت احتیاج دارم، فجیعا دارم یول می زنم. امروز داشتم از وسط خیابون رد می شدم، یهو احساس کردم که باید پیراهنمو مرتب کنم، همون وسط مشغول اینکار شدم، بعدش که سرمو گرفتم بالا دیدم ای دل غافل! هوار تا ماشین دارن از دوطرف بنده عبور می کنن. باز خوبه اقلا راننده ها حواسشون جمع بود، وگرنه الآن نه آیدین به جا مانده بود و نه آیدینی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 5 آگوست 2003

When I find out all the reasons
Maybe I’ll find another way
Find another day
With all the changing seasons of my life
Maybe I’ll get it right next time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.

حالا جدی کسی هست که بدونه ساختار داخلی FIFO چه جوریه؟ یه ایده هایی درباره یه Counter که به عنوان Address pointer اون تو هست دارم، ولی هنوز نمی تونم رو کاغذ پیاده اش کنم. اگه کسی چیزی بلده زودتر بگه لطفا.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.

یه مقدار زیادی خسته ام. این ابلهی که دانشگاهو تعطیل کرده نمی فهمه که من اگه با نوریان یا نصری صحبت نکنم، احتمالا مجبور می شم خودم از اول FIFO رو اختراع کنم؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ ساختنش نباید کار سختی باشه، ولی ترجیح می دم بدونم نمونه های تجاریش چه جوری کار می کنن، بعد برم سراغ این FPGA مسخره. کی فکرشو می کرد کارم به اینجا برسه که مجبور بشم چون آقا هوس کردن، خودم FIFO طراحی کنم؟ دانشگاه که تعطیل بود، منم دیدم: “ماشین که ببی، منم که ببی، پولم که ببیتی فراوون!” رفتم پنجره. خرید انبوه کتاب انجام دادم. فقط هیچ نظری ندارم که به کی چه کتابی بدم، حالا هرکی که به هر عنوانی کادو از من طلب داره، خودش باید انتخاب کنه که چی می خواد! بعد با همه کتابا رفتم سر کار. حوصله ابداع و نوآوری نداشتم، “چخوف جوان” رو برداشتم و تا عصر تمومش کردم. خیلی روز مفیدی بود امروز. یه زمانی تو راهنمایی ایوبی مجبورم کرده بود مجموعه آثار چخوف بخونم، منم که اصولا زور تو کله ام نمی ره، دودرش کردم، بعدم از هرچی چخوف بود حالم بهم خورد. ولی این داستانایی که امروز خوندم خیلی بهم چسبید. این چخوف یه چیزایی رو از من الهام گرفته بوده! (در این هنگام صد میلیون نفر با مشاهده خضوع و فروتنی من، جان به جان آفرین تسلیم کردن!!!) راستی ایوبی یه آدمی بود که تا دوتا داستانش یه جایی چاپ شده بود خیال کرده بود در زمره شاهکارهای ادبیات جهانی حساب می شه و به همین مناسبت شده بود استاد اعظم لژ کارگاه نگارش! اگه اون موقع حرفشو گوش کرده بودم و کتابای چخوف رو خونده بودم، الآن احتمالا خوشحالتر بودم. بعدم اومدم خونه و چون دوستای خواهرم خونه ما بودن، محکوم شدم به این که تو اتاق حبس بشم. به محض اینکه در اتاقو بستم، تلفن زنگ زد و حدود چهل دقیقه با زانگ (اسم فاعل از مصدر زنگیدن!) حرف زدیم که از کارهای مثبت امروز حساب می شه. الآن همچنان تو اتاق زندونی ام و خسته هم هستم. خلاصه اینکه آیدین خسته، آیدین تنها، آیدین آغلادی گِت دی یات دی (غلط دیکته ای نگیرین، تاحالا ترکی ننوشتم خب، چیکار کنم؟!)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

شورای واژه گزینی مرکز تحقیقات مخابرات یه سری واژه به فرهنگستان زبان پیشنهاد کرده که تصویب هم شدن. داشتم لیستشو می خوندم، ماشالا خیلی واژه های مزخرفی بودن. از همه باحالترش Compandor بود، قرار شده از این به بعد بهش بگیم “فشر گستر”!!!
اسم اعضای شورا رو نگاه کردم، بینشون اسم دکتر هوشنگ حسیبی!!! هم دیده می شد، از همچین شورایی انتظار بیشتری نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:00 نوشت.

این شعار هفته ای که دیروز نوشته بودم پر بود از غلط دیکته ای، فکر کنم این دفعه دیگه درست شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:59 نوشت.

بازم دستت درد نکنه. ماشالا وقتی می خوای یه نفرو مرام کش کنی، تا وقتی از کشته شدنش مطمئن نشدی، راحت نمی شینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:58 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 آگوست 2003

شعار هفته عوض شد.
لینک ها به روز شد.
یه دستکاری کوچولوی دیگه هم کردم، هرکی بتونه بگه چی بوده، معلوم می شه خیلی حواس جمعی داره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

یه نفر داره مارو اساسا مرام کش می کنه، تا بلکه دچار سلامت فیزیکی بشیم. هرچند که خودم چشمم آب نمی خوره. این بدن مبارک مارو که نگاه کنی، هر سلولش واسه خودش یه سازی می زنه. طبق عقاید خنده داری که قبلا راجبشون صحبت کردم، سلامتی ذهن خیلی مهمتر از سلامتی جسمه. ولی چشم! از این به بعد دنبال سلامتی جسممون هم می ریم. حالا این MRI چه جوری هست؟ درد نداشته باشه یه وقت؟ تا هرجا که آمپول در کار نباشه من پایه سلامتی هستم، ولی بعدشو باید فکر کنم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.

آدمایی که کار خودشونو می اندازن گردن تو و منت هم سرت می ذارن، باید اقلا اینقدر حواسشون باشه که از دهنشون در نره: “آره قراره ما اینجا اینو بسازیم، حالا شما می سازینش دیگه!”
خلاصه کارآموزی ما داره اینجوری می گذره. خدا کنه زودتر تمومش کنم، برم به زندگیم برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 آگوست 2003

حتی اگه اهل Guns N’ Roses گوش کردن نیستی، حتی اگه خیال می کنی صدای اکسل فقط سوهان روحه، یه بار، اقلا فقط یه بار Estranged رو گوش کن. شک دارم پشیمون بشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

توجه شما را به یک صحنه از فیلم کلاه قرمزی جلب می کنم.
ماشین تعلیم رانندگی تصادف می کنه و کلاه قرمزی از پنجره پرت می شه بیرون و میافته جلوی یه مغازه ای که پشت ویترین تلویزیون چیده. بعد آقای مجری توی تلویزیون می گه: یه کم برو عقب، چشمای خوشگلت خراب می شن.
کلاه قرمزی خیلی با احساس زمزمه می کنه: “چشمای خکشل…”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.

این درسته که اسمها، برای صاحباشون مسوولیت میارن. آیدین تو ترکی معنی خوبی داره. نباید خرابش کنم. نباید تاریک باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

تو نصایح حکیمانه آیدین کبیر یکی هست که یه اصل طلایی حساب می شه. به خیلی ها توصیه شده. می گه: به بودن آدما کنار خودت عادت نکن، بهشون دل نبند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.

سفرنامه در نیم پرده:
گقتم یه چند روزی می رم گم و گور می شم، تو اخبارم می گفت آمار مرگ و میر تو دریا امسال رفته بالا، گفتیم بریم شمال ببینیم قسمت چی می شه! موقع رفتن که تو جاده چالوس با یه زانتیای مامانی (ماشینش مامانی بود وگرنه راننده اش، اندازه قد من سیبیل داشت!) سر سبقت غیر مجاز کل انداختیم، اون بیچاره رو سه بار پلیس راه گرفت، ولی من اونقدر تند می رفتم، پلیس فقط فرصت می کرد شماره پلاکمو برداره!!! ظهر رسیدیم نوشهر، ناهار خوردیم و خوابیدیم، عصر که بیدار شدم، با اجازه اتون با سردرد و سرگیجه و حال تهوع و تب بیدار شدم. نتیجتا افتادم تو رختخواب و از جام نتونستم تکون بخورم (هرچند که وقتایی هم که حالم خوبه، ترجیح می دم از تو رختخواب تکون نخورم!!!) دیروز از حوالی بعد از ظهر حالم بهتر شد که تونستم رختخوابمو بکشم ببرم تو ایوون که هوا برخلاف انتظار از مرداد ماه، خیلی خیلی عالی بود، جای همه خالی. بعدم که صبح زود از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم طرف تهران که مفتخرم، ثبت رکورد 150 کیلومتر در ساعت در جاده فیروزکوه، به نام نامی خودم رو به اطلاع عموم برسونم. البته تو این مسیر هم یه بار دیگه پلیس شماره ماشینو یادداشت کرد!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 جولای 2003

ممکنه یه بازی رو باخته باشم، ولی هنوز نتیجه کل مسابقات معلوم نیست.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

مرسی. اگه بدونی خوندن نامه ات روی کامپیوتر قراضه کتابخونه مرکز تحقیقات درحالی که نصف کاراکترها رو باید حدس می زدم، چقدر خوشحال و آرومم کرد، نمی دونم چیکار می کنی. منم دوستت دارم. تو هم رو من حساب کن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.

با توجه به اینکه امروز یکی از دوستان یه خالی بندی اساسی انجام داده و کم هم نیاورده، طبق اون خالی بندی از امروز به بعد، ما دانشجوی “London K.N.T. University of Technology” حساب می شیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

الآن که فکر می کنم می بینم که وضع دیروزمون واقعا بی نظیر بوده. فرض کن تو ماشین، من که داشتم رانندگی می کردم. دو نفر نشسته بودن روی صندلی جلو. چهار نفر هم روی صندلی عقب پهلوی همدیگه چپیده بودن. تازه یه نفر دیگه هم روی پاهای اون چهار تا نشسته بود! تو خیابون از عمله گرفته تا دکتر، همه زل می زدن به ما که ببینن چه خبره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

نه! اون قبرستون فقط باروت بود، دیشب جرقه از جای دیگه درست شد. دیشب طوفانی بود. امروز از صبح رگبار پراکنده همراه با وزش باد داشت. بعد از ظهر زود از کارآموزی اومدم خونه و سرم درد می کرد. گرفتم خوابیدم. ساعت پنج و نیم بیدار شدم، هوا دوباره آفتابی شده بود. تازه آنلاین شدم و خواستم یه کم وبلاگ بخونم. دلم سوخت. یهو یادم افتاد امروز قرار بود رامین دفاع کنه. رامین! مبارک باشه. قسمت نشد شیرینی دفاعت رو بخوریم. ایشالا شیرینی های بعدی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 جولای 2003

لعنتیا. هفت سال بود پامو تو قبرستون نذاشته بودم. می گن اینجا فرق می کنه، اینجا باحاله. اونجا باحال بود؟ اون خراب شده ی نکبتی باحال بود؟ نه، می خوام بدونم جدی براتون باحال بود؟ سنگای شکسته، سنگایی که اسمشون پاک شده، آدمایی که دیگه حتی یه نفر هم نیست که اونا رو بشناسه، شیشه هایی که رنگ سیاه خوردن، تارعنکبوتایی که از در و دیوار آویزون بود، باحال بود؟ نمی خوام! نمی خوام صد سال سیاه تو یه همچین جای کثافتی پامو بذارم. حتی جنازه ام. بسوزونینش. لاشه ای که هر تیکه اشو نگاه کنی یه دردی داره، تو یه همچون جایی پوسیدنش دیگه چیه؟ من حالم خوب نیست، دیروز خوب بودم ولی امروز الآن اصلا خوب نیستم، حتی یه سر سوزن. دوست ندارم. دوست ندارم. نمی خوام. اگه به سر تا ته این دنیا گه بمالی، تازه فکر کنم تمیز تر از اینی که هست بشه.
من خوابم، تلفنم از پریز کشیدم. سعی نکنین پیدام کنین. چند روزی می رم گم و گور می شم.

[14 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 جولای 2003

خانوم محترمی که قدت نصف منه و وزنت سه برابر. با این وضعیت مانتوی تنگ پوشیدنت دیگه چیه؟!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

آهای! به جون خودم من حالم خوبه. الآن چند ماهی می شه که روحیه ام برگشته تو وضعیتی که دیگه توپم نمی تونه تکونش بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 جولای 2003

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، (بقیه اش چی بود؟!)
روزی روزگاری حوالی یه سال پیش، تو حیاط دانشکده برق، یه خانومی نشسته بود. داشت برای رباتی که قرار بود تو پارارباتیک! شرکت کنه، مدار سنسور می کشید. من و یه آقایی رفتیم بالای سرش و شروع کردیم به شوخی در این زمینه که هرچی هم از این مدارا بکشه، آخرش باید ظرف و کهنه بچه بشوره. ایشون ناراحت شدن و با چشمایی که ازشون خون می چکید، در یک حالت بسیار رعب انگیز نفرینمون کردن و قرار شد ما دوتا، دوتا زن ذلیل حسابی از آب در بیایم. تو این یه ساله، اون آقا دچار تیریپ شدن و از قضا اینجوری که دیده می شه، نفرین در موردشون جواب داده. البته خودشون که از زندگیشون راضی هستن، خانومشون هم بی تعارف خانوم خوبی هستن. ولی خب متاسفانه زندگی مورد علاقه من اون مدلیا نیست. واسه همین فعلا از ترس بیخیال اینجور برنامه ها شدم! بلکه آبا از آسیاب بیفته و ایشون از خیر نفرینشون بگذرن. آمین.
آخه تو که هرچی می خوای فوری اجابت می شه، شد یه دفعه واسه ما دعا کنی؟!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

You live for the fight when that’s all that you’ve got…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.

در راستای اینکه از مسیرای تکراری خوشم نمیاد، امروز از مرکز تحقیقات رفتم میدون حر! از اونجا با مترو برگشتم خونه. جالبیش این بود که هم زمانش با مسیر هفت تیر یکی بود، هم هزینه اش! تازه تو میدون حر وقتی جناب حر رو دیدم که از اولین باری که من دیدمشون تا حالا یعنی حدود هفت سال پیش، دارن با اون اژدها می جنگن و هنوز هم به هیچ جا نرسیدن، کلی احساس جوونی کردم. حیف که نه وقت داشتم، نه زمانش مناسب بود، وگرنه یه سر تا دبیرستان می رفتم. اونجوری دیگه فکر کنم تا پنج شیش ماه، شارژ می شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.

بابا این ملت جدی جدی یه چیزیشون می شه. یکی هست که خیلی قیافه خنده داری داره. آدم از راه رفتن و نگاه کردن و تکون دادن گردنش می خواد قاه قاه بزنه زیر خنده. (البته چون من انسان شریفی هستم و درضمن تو کتابخونه باید سکوتو رعایت کرد، فقط تو دلم می خندم و از دیدنش شاد می شم!) این بابا اول که میاد تو کتابخونه یه ساعت دور اون یه ذره جا می چرخه تا واسه خودش یه جای دنج و خلوت و دور از آدمیزاد پیدا کنه. بعد که می شینه، بین خودش و میز بغلی یه مشت کتابو به صورت عمودی می چینه و یه دیوار درست می کنه که لابد کسی نبینه چه کتابی می خونه. هر چند وقت یه بارم تمام اون دیواره کتابی با صدای مهیبی می ریزه پایین و همه بر می گردن نگاهش می کنن. بعد مثلا تو دیکشنری دنبال یه کلمه می گرده، وقتی پیداش می کنه خیلی با هیجان مشتشو تو هوا تکون می ده و احتمالا تو دلش می گه YES! . بیچاره، اگه می دونستم اینقدر ذوق می کنه، از روز اول یه مشت کلمه سخت براش لیست می کردم، می دادم بره تو دیکشنری دنبالشون بگرده که کیف کنه. واقعا هرکی منو ببینه لذت می بره از اینکه تا این حد حاضرم از آسایش خودم بزنم و به فکر خوشحالی مردم باشم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

تو دو سال گذشته می خواستم موجی بشم، حوالی آخرش. خب موجی هم شدم. تو اون زمینه وضعم بد نیست. ولی وقتی نگاه می کنم می بینم اون چیزی که تو تمام این مدت خیلی توش از خودم استعداد نشون دادم و نسبتا هم زیاد توش جلو رفتم، دیجیتال بوده. که خیلی هم دوستش دارم. فکر کنم کم کم باید با آرمانهای موجیم خداحافظی کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:18 نوشت.

اوهوی geocities مادر پیاله! با توام! انگشتتو در بیار از تو دماغت می خوام دعوات کنم. این Bonjovi داره خودشو پاره می کنه Always می خونه، تو اینجا واسه من knopfler پخش می کنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

من فرض می کنم که منظورت من بودم. درست فرض کرده باشم یا غلط، حرفاتو دوست داشتم. مرسی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.

در راستای اینکه یاد موضوعات بی ربط می افتم، امروز یاد آخسرو افتاده بودم. عجب دورانی داشتیم، تو کل اون هفت سال سابقه نداشت ما دوتا تو یه کلاسی یا یه فعالیتی با همدیگه بیفتیم و برنامه رو شلوغ نکنیم. یادمه اول راهنمایی تو کلاس ریاضی فوق برنامه باید ثابت می کردیم تو یه شهری دوتا کله هستن که تعداد موهاشون برابره. ما دوتا یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که طبق نظریات ما و با کمک اصل لانه کبوتری ثابت می شه یه مو هست که تو دوتا کله هست!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.

وقتایی که بی خواب می شم یاد آدمای خمار می افتم. اقلا دیگه لازم نیست خودشونو بکشن تا از هوشیاری در بیان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

قسمت دوم و سوم و چهارم ماجراهای اون بچه هه و آب نبات، از نظر زمانی جاش اینجاس. نوشته هم شده. ولی پابلیش نمی شه، چون دلم نمی خواد. فقط برای ثبت در تاریخ گفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 جولای 2003

Tonight I’m gonna have myself a real good time
I feel alive and the world turning inside out Yeah!
And floating around in ecstasy
So don’t stop me now don’t stop me
‘Cause I’m having a good time having a good time.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.

دیشب داشتم به یکی می گفتم دوست دارم بشینم روی یه مبل راحت، بعد یه مشت آدم بیان و منو ستایش کنن، هی ازم تعریف کنن و قربون صدقه ام برن. وااای، عجب کیفی داره ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:55 نوشت.

نخیر! بدجوری تعطیله. تو هفت تیر داشتم سوار مترو می شدم که برگردم خونه، لحظه آخر دیدم نوشته به سمت حرم مطهر. باز خوب شد دیدمش، وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 جولای 2003

تو تمام این شیش سالی که تیغ دستم گرفتم، یادم نمیاد مثل امروز صورتمو زخمی کرده باشم. آبروم رفت!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.

There’s so many things you should have told her
but night after night you’re willing to hold her,
just hold her tears on your shoulder.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:37 نوشت.

I’m tired of being in love and being all alone
When you’re so far away from me
I’m tired of making out on the telephone
And you’re so far away from me.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:36 نوشت.

I don’t have love to share,
And I don’t have one who cares.
I don’t have anything,
Since I don’t have you.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:31 نوشت.

This is a tricky situation
I’ve only got myself to blame
It’s just a simple fact of life
It can happen to anyone

You win – you lose
It’s a chance you have to take with love
Oh yeah – I fell in love
And now you say it’s over and I’m falling apart

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:30 نوشت.

پریشب به طرز احمقانه ای احساس بدی داشتم. دلیلش اتوبان بابایی بود. هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر دراز باشه. تاحالا ساعت دوازده شب، وقتی که حسابی تاریک و خلوته، مجبور نبودم تنهایی از سرش تا ته صدر برم. حتی با اون سرعت وحشیانه یه عمر طول کشید تا تمومش کنم. مدام بیشتر گاز می دادم که زودتر از دستش خلاص بشم. نمی تونم توصیفش کنم. یه جور حس تنهایی طولانی بود. حتی با اینکه بقیه بچه ها درست جلوم بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:12 نوشت.

موسیقی عوض شد:
Since I don’t have you
با صدای هنرمند محبوب و مردمی:
Axl Rose (Guns ‘n Roses)

Always – Bonjovi

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:11 نوشت.

My girl, my girl, where will you go
I’m going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:53 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 جولای 2003

When he holds you close, when he pulls you near
When he says the words you’ve been needing to hear
I wish I was him, that those words were mine
To say to you till the end of time.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:00 نوشت.

I ain’t sayin’ you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time
But don’t think twice, it’s all right.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:12 نوشت.

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he’s satisfied
Is when he’s on a drunk…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:09 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 جولای 2003

خوش گذشت. مرسی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.

فکر می کردم کمتر از این ببینم، فکر می کردم همون کمترش خیلی اذیتم کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم دیدم. عین خیالم هم نبود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.

صبح رفتم پیش صاحبم (رئیسم) که راجب این گزارشی که باید بنویسم حرف بزنم، می بینم داره چت می کنه، یه پنجره webcam هم باز بود که از طریقش بانوی زیبارویی دیده می شد. یارو لطف کرد و سر سه سوت منو دودر کرد و به چتش ادامه داد! نمی دونستم بعضی ادارات بابت کاری که ما براش تو خونه توبیخ می شیم، حقوق هم می دن!! پریروز دکتر گرانپایه رو دیدم، پرسیده تو کدوم بخش کار می کنم، بعد گفت یادم باشه سفارش کنم حسابی ازت کار بکشن!! یارو پنج صفحه کتاب خونده، زیر حدود دویست تا کلمه خط کشیده. معنی کلمه ها رو هم بالاشون نوشته که امثال من بعدا با مشکلی مواجه نشن. ولی فقط تا صفحه پنج این کارو کرده، احتمالا بعدش فهمیده که کتاب زبون اصلی خوندن به کارش نمیاد! یه موجودی یه کتاب کلفت VHDL نوشته، قد بز شعور نداشته، صد تا فلیپ فلاپ به صد تا روش ساخته، حتی یه دونه اش clock نداره! معلوم نیست چرا خودشو کشته. خب یه دفعه ورمی داشت d رو وصل می کرد به q دیگه! هرکی می گه فیلتر از روی وبلاگا برداشته شده زر می زنه، تو مرکز تحقیقات که هنوز دسترسی به بلاگسپات ممکن نیست. یه یارو نشسته روبروی من تو کتابخونه. از این میزای تک نفره اس. مدام سرشو از بالای این دیواره هه میاره بالا مثل … … … … نگاه می کنه (چای اون چهارتا کلمه باحال ترین حرفای بی ادبی که بلدین بذارین، محاله به باحالی اونی که تو ذهن منه بشه) شیطونه می گه ببندمش به جاوید بندازمش تو آب. یه نمونه از آدرس دادنشو ببینین کیف کنین: دبیرخانه نظام پیشنهادها، واقع در اتاق زیر دکل آنتن، کنار ساختمان مدارچاپی!!! تو این هوای وحشتناک آدم یاد اون سالی از صد سال تنهایی می افته که پرنده های مرده از آسمون می افتادن پایین. تو خیابون باید همش مواظب باشی که پرنده مرده نخوره تو سرت. بالاخره مسعود بعد از تحقیقات مفصل در زمینه نقطه بازی، بیخیال GSM شد و از امروز با خودش چنگ اورد که برای کنکور درس بخونه، بعدا که صاحبش (صاحب مسعود) پدرشو درآورد می فهمه. به من می گه پس زحمتشو خودتون باید بکشین، اومدم کلاس بذارم گفتم عیب نداره خودم زحمتشو می کشم! باادب حرف زدن هم به ما نیومده به هیچ وجه. پیش نویس گزارش کارآموزیم هم تا اینجا به طرز وحشتناکی به سبک وبلاگی از آب دراومده. فکر کنم دیگه بلد نیستم فارسی رسمی بنویسم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

خیلی حرف دارم. حرفایی که دو زار هم نمی ارزن. الآن عجله دارم باید برم. بعدا می گم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:04 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 جولای 2003

تو توالت نوشتن “لطفا سکوت را رعایت کنید”. معلوم نیست چه تجربه ای دارن که اینو می نویسن!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

بچه ای که آب نباتشو می خواد. که وقتی آب نباتو ازش می گیرن می میره. که خیال می کن تو تمام دنیا فقط همون آب نباته. نمی دون که یه کارخونه ای هست که روزی هزار تا از اون آب نباتا رو می سازه. نمی دونه که اینجوری نیست که اون آب نبات برای اون ساخته شده باشن. نمی دون که شرط داشتن هر آب نباتی، پوله. اون بچه یا همونجوری می میره، یا بزرگ می شه و می فهمه که قضیه اینجوری نیست.
ولش کن! این حرفای قلمبه سلمبه به من نیومده. آدم الکی خوش که به این چیزا فکر نمی کنه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:12 نوشت.

I have often told you stories
About the way
I lived the life of a drifter
Waiting for the day
When I’d take your hand
And sing you songs
Then maybe you would say
Come lay with me love me
And I would surely stay

But I feel I’m growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin’ ’round
I guess I’ll always be
A soldier of fortune…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:06 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 جولای 2003

دوم دبیرستان بودیم که یهو احسان شروع کرد به پیدا کردن عقاید خنده دار. یه سال طول کشید تا قبولشون کنم، بعدم یکی دو سال دیگه طول کشید تا بهشون اعتقاد عملی پیدا کنم. الآن راضیم، خوشحالم که اینجوری شدم. خیلی خوشحال تر می شدم که همون اول قبولشون می کردم و بهشون عمل می کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

Feel like falling in love with the first woman I meet…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

هاه! این زندگی یه چیزیش کمه. عامل تلطیف کننده می خواد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.

اون آقاهه که تو کتابخونه دیکشنری می خوند، از امروز شروع کرده به خوندن لغت نامه دهخدا! همه هم بهش می گن آقای دکتر! ما که سر از کار این دکترا در نیاوردیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:19 نوشت.

حافظه من خودبخود همه چیزو جمع می کنه، ولی خیلی نامرتب. بعد وقتی دارم توش دنبال یه چیزی می گردم، درست عین اینکه داری تمام محتویات یه کمد رو می ریزی بیرون که یه چیزی پیدا کنی، یاد یه چیزای بی ربط دیگه ای می افتم. امروز داشتم زور می زدم که بعد از دوماه که هیچ درسی نخوندم، تبدیل فوریه یه تابعی رو حساب کنم، یهو یاد دیالوگ زیر افتادم، هیچ ربطی هم نداره:
“سوال: اگه یکی بهت بگه دوستت داره چیکار می کنی؟
جواب: اگه واقعا دوست داشته باشه هیچ وقت نمی گه!”
اقلا بیست نفر از بچه های دانشکده اونجا بودن، نصفشون هم اینجا رو می خونن، برام جالبه که بدونم چند نفر یادشونه. در ضمن خوشحالم که بالاخره نظرش عوض شده.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:18 نوشت.

Who dares to love forever?
When love must die…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 جولای 2003

اینو باید شنید. خوندنش یک صدم اون حسو به آدم می ده (شایدم کمتر):

Tell me that you’re happy that you’re on your own
Yeah, yeah, yeah
Tell me that it’s better when you’re all alone
Tell me that your body doesn’t miss my touch
Tell me that my lovin’ didn’t mean that much
Tell me you ain’t dying
When you’re cryin’ for me

Tell me What It Takes to let you go
Tell me how the pain’s supposed to go
Tell me how it is that you can sleep
In the night, withouth thinkin’ you lost
Everything that was good in your life
To the toss of a dice
Tell me What It Takes to let you go…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.

اینا رو عینا تو ساعت کاری تو کتابخونه مرکز تحقیقات نوشتم!!!:
“یه فرضیه جدید دارم که باهاش می شه وضعیت دانشکده رو توجیه کرد (هرچند که هنوز اثبات نشده). طبقش: هرجایی که چگالی مخابراتیا زیاد بشه (هنوز حد خاصی براش پیدا نشده) رفتارای خاص زیاد می شه. مثل دانشکده برق خودمون. یا مثلا همین آقاهه که از صبح تاحالا نشسته تو کتابخونه و برای خودش از این صندلیای چرخدار چرخون گذاشته و داره دیکشنری می خونه! یه دیکشنری گنده جلوش باز کرده. دستشو می زنه به چونه اش، یه ربع فکر می کنه و بعد یهو می ره سراغ دیکشنری و از توش یه کلمه در میاره. شایدم داره انگلیسی فکر می کنه و فکراش از سطح زبان خودشم بالاتره! گاهی وقتام صندلیشو سر می ده و شترق می خوره به میز پشتی! هر چند وقت یه بارم دیکشنری که جلوش بازه رو محکم می بنده که صداش حسابی می پیچه. یا مثلا خود من که بدون اینکه کارت بزنم خودمو اینجا محبوس کردم و دارم این چرت و پرتا رو می نویسم.”
تازه امروز با مسعود، کلی هم راجب XO و نقطه بازی تحقیقات انجام دادیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

یه چند روزی من دستم از این دنیا کوتاه بود، فعلا نوشته های اون روزها رو بخونین:
نمی دونم والا چی شده. یا تو هوا یه چیزی بوده، یا تو آب شهر یه چیزی ریختن. انگار یه دفعه همه مردم این شهر جهش ژنتیکی داشتن. آدم تو خیابون که راه می ره همش دلش می خواد بگه: “فتبارک ا… احسن الخالقین”!!!
چهارشنبه 25 تیر

شاید بهتر باشه یه مدت نبینمت. می ترسم گیرت بیفتم. یعنی حتی از این اندازه ای که گیر افتادم هم بیشتر.
پنج شنبه 26 تیر

یه گنج پیدا کردم. یه سری از یادداشتای قدیمیم که قاطی چرکنویسام بودن و خیلی اتفاقی دور انداخته نشدن. خوندنشون بی فایده نبود.صرف نظر از مدل نگارش و لحنشون که برای خودم هم یه جورایی غریبه بود، یه چیزی خیلی اذیتم می کرد. یه نفر چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کنه تا بالاخره یاد بگیره که اون رفتار اشتباهه؟
جمعه 27 تیر

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 جولای 2003

ساعت هشت صبح، مرکز تحقیقات مخابرات. به معدل مزخرف من گیر داده بودن و من از یه کانالایی! به زور خودمو به پذیرش کارآموز مرکز انداختم. طرف هم یه کاغذ داد دست من و گفت برو حراست، یه فرم کوچولو پر کن، برگرد پیش خودم. رفتم حراست، یه آقایی دقیقا با تیپ حراستی (یه مقدار چاق، پیراهن خاکستری، شلوار طوسی، پیراهن روی شلوار، ریش کوتاه ولی نامرتب) اونجا نشسته بود و یه فرم به من داد که روش هزار بار تاکید شده بود که این فرم طبقه بندی سوپر محرمانه داره. چشمتون روز بد نبینه. لامصب پونزده صفحه بود! از دفترچه کنکور کلفت تر بود. عجب سوالایی. یه چیزی بود تو این مایه ها:
آیا قبل یا بعد یا در لحظه پیروزی انقلاب اسلامی، هیچ یک از همسایه های شما انگشتش تو دماغش بود؟ اگر پاسخ مثبت است مشخصات کامل (نمره کفش، قطر آپاندیس، معدل کتبی اول ابتدایی) فرد خاطی را بگویید. توضیح دهید که بعد از این عمل آیا انگشتش را مالید به ضد انقلاب یا رفت دستش رو شست؟
آیا در طول عمرتون از جلوی سفارتخانه خارجی رد شدین؟ چرا تجدید نشدین؟ دفعات این عمل و زمان دقیق را با دقت میکروثانیه بیان کنید.
شماره سریال همه اسکناسهایی که در ده سال گذشته به دستتان رسیده یا خرج کردید، با ذکر منبع دریافت، و محل هزینه بنویسید….
منم که دیدم اینجوریه شروع کردم براش همه چیزو نوشتم. سفر خارجی خواسته بود منم نوشتم در پنج سالگی رفتم آلمان و با ضدانقلاب دوسه تا نقشه براندازی کشیدیم که چون من اون موقع بچه بودم و عقلم نمی رسید با نقشه موشک درست کردم! پیشینه زندگیمو خواسته بود، منم براش از زمان بابای بابای بابام که اول تو روستا زندگی می کرده بعد اومده شهر و یهو ما شهرنشین شدیم براش توضیح دادم. شماره قطعه و ردیف قبر همه بستگان تا درجه هشتم رو نوشتم. محل تحصیل از دوران مهدکودک تا الآن رو نوشتم. ریز نمرات دانشگاه رو براش نوشتم…. دیگه خلاصه هرچی یادم اومد نوشتم. حدود یک ساعت فقط پر کردن فرم طول کشید. بعد گفت خب سه تا عکس بده با فتوکپی جلد و صفحات داخلی شناسنامه که نداشتم. تو اون آفتاب تا خونه اومدم و برگشتم و مدارک دادم بهش. بعد رفتم دوباره سراغ آقای پذیرش، اونم گفت بدو برو دنبال اون دکتر لطفی زاده اون کارآموز می خواد. ماشالا دکتره عجب چونه گرمی داشت، دقیقا دو ساعت حرف زد. می خواست مارو ببره تربیت مدرس تو یه آزمایشگاهی که هنوز مرتب نبود، آزمایشگاهشو براش مرتب کنیم، بعد یه ساعت دیجیتال بسازیم بعدش Speech recognition بکنیم!!! خودشم نمی دونست چی می خواد. بعد رفتم پیش اون پذیرش دوباره، گفتم خوشم نیومد از کارش یه کار دیگه بگو، گفت مگه به داخواه توئه! بعد یه سری از دوستان رو دیدیم و رفتیم ناهار خوردیم و یه ساعتی گپ زدیم، ماشالا اونایی که کار اداریشون تموم شده بود مشغول بیکاری رسمی بودن. بعد دوباره رفتم پیش آقایی که مارو تو مرکز راه داده بود و گفتم اگه بشه همینجا کارمو درست کن، اون زنگ زد پذیرش و قرار شد من برم نامه بگیرم، رفتم اونجا طرف می گه برو پیش همون دکتر لطفی زاده، گفتم الآن آقای فلانی باهاتون صحبت کرد، گفت پس چرا زودتر نگفتی کارتو درست کنم؟!! می خواستم بگم آخه مگه تو گذاشتی؟! خلاصه اینا درست شد و باز رفتیم دنبال امضای مدیر گروه و باز برگشتیم پیش آقای پذیرش و ظاهرا کارمون تموم شد. بعدشم رفتیم با دوستان وقتمون رو به چایی خوری گذروندیم، درحالی که برای اونا ساعت کارآموزی حساب می شد و مشغول پرکردن سیصد ساعتشون بودن!
حالام ده روز وقت دارم که یه جزوه پنجاه صفحه ای بنویسم که آدمای مبتدی که هیچی نمی دونن با خوندنش بفهمن VHDL چی چیه. جالبش اینه که خودم همونقدر VHDL بلدم که یه شتر تو صحرای عربستان بلده به خط چینی مطلب بنویسه. البته دیگه اینجوریام نیست، یه مقدار بیشتر بلدم، دوماه پیشم تو دانشگاه یه امتحانشو دادم که احتمالا نمره کامل می گیرم ولی آخه اون امتحان یه چیز خاصی بود. حدود هشتاد نفر داشتن با مشورت همدیگه و هزار تا کتاب و جزوه سوالا رو جواب می دادن و آقای مراقب می گفت بیزحمت موقع تقلب کردن پشت میز خودتون بشینین، توی کلاس راه نرین!!! به هرحال خدا خودش به خیر بگذرونه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:12 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 جولای 2003

اینا دیگه اصلا جواب به هیچی نیست. هوس کردم پرت و پلا بگم. اون کسی هم که کامنت داده بود، اصلا از دستش ناراحت نیستم. خوشحال هم می شم که بازم به اینجا سر بزنه.

آدم اون یارو نبود که زنش با شورتش دلمه درست می کرد؟ اون یارو نبود که می رفت دم خونه در می زد، زنش می پرسید کیه؟ جواب می داد: … مگه تو این دنیا کس دیگه ای هم هست؟! همون یارو زن ذلیله نبود که حرف زنشو گوش کرد و رفت سیب خورد؟
خب اینکه بدیهیه که من آدم نیستم. چون سوما که من زن ذلیل نیستم! دوما که من حرفای بد به زنم نمی زنم!! اولا که من اصلا زن ندارم!!!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

نمی دونم چرا هرچی این زندگی کثیفم رو می شورم، تمیز نمی شه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.

مردم همسایه دارن، مام همسایه داریم. یارو ساعت دو بعد از نصفه شب هوس کرده دیوار چسبیده به اتاق ما رو سوراخ کنه. بعدم انگار به مشکل خورد، دریل رو گذاشت رو چکشی!!! دیگه اون موقع حتی منم خواب بودم. عجب گیری افتادیما!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

موسیقی عوض شد. اینو گوش کنین تا به عظمت هنر نوازندگی Knopfler پی ببرین. وقتی اول همین آهنگ به خودشون لقب sultans of swing می ده، چندان هم بیخود نمی گه. هرچند که فکر نکنم این یه تیکه دقیقا swing حساب بشه. اینو از یکی از اجراهای زنده برداشتم. به هرحال تک تک نرون های مغز منو به رقص وا می داره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 جولای 2003

تو چند روز گذشته دونفر (یا شایدم یه نفر) پیداشون شده که با کامنتاشون اظهار می کنن که بنده آدم بشو نیستم. (اون “رهگذر” منو کشته. ببم جان! اگه رهگذری، از کجا می شناسی منو که قضاوت می کنی؟ اگه آشنایی، خودتو معرفی کن اقلا بفهمم کدوم آدم آشنا همچین قضاوتی داره). به هرحال می خوام جواب بدم. شخصیتم (حالا هر جانوری که هست) اجازه نمی ده فقط بشنوم و جواب ندم.
اولا که آدم اسم خاصه و اونجوری که همه می دونن من اسمم آیدین هستش، آدم نیست. خیلی هم دوست ندارم که تغییر نام بدم و اسممو بذارم آدم.
دوما اگه منظور از آدم، نوع انسان باشه که با چهل و شیش تا کروموزوم (که همشون تو سوراخ سوزن هم جا می شن) تولید می شه و یه سری خصوصیات ظاهری مشخصه هم داره، فکر کنم هرکی که چشماشو باز کنه، می فهمه (اگه اصولا از چیزی به اسم فهم بو برده باشه) که منم یکی از همون شیش میلیارد و خورده ای موجود انسانی ای هستم که تو این کره نیم وجبی پخش شدن.
سوما اگه منظور از “آدم”، همون “انسان خوب” یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای باشه که شرطش داشتن بعضی سجایای اخلاقی باشه. هرکی منو می شناسه می دونه که اکثر خصوصیاتی که همون به قول خودشون “آدم” ها دارن، و کلا موجوداتی که خودشون رو “آدم” (به همون معنی) می دونن اصلا بند کفش چپم هم نیستن. ترجیح هم می دم هیچوقت جزو اون دسته نباشم. چون تجربه بهم نشون داده که اینا موجوداتی (آدم هایی) هستن که اگه سرشون رو بشکافی می بینی اون تو فقط یه دونه سیم هست که اونم کارش نگه داشتن گوشهای (دراز) این موجوداته و چیزی که بشه باهاش فکر کرد اون تو پیدا نمی شه.
به هر حال، من همینم که هست. اگه کسی خوشش نمیاد، سعی نکنه من رو به راه راست (که اصولا شک دارم وجود خارجی داشته باشه یا حداقل چیز منحصر بفردی باشه) هدایت کنه. زودتر از سر راه من بره کنار چون ممکنه خودش هم گمراه بشه. من حرفهایی می زنم که از نظر اون “آدم ها” توهین به ارزشهای احمقانه ای حساب می شه که شرط “آدم” بودنه. اصلا هم از این کار احساس گناه نمی کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:56 نوشت.

وااای خدا. من که سر در نمیارم تو این فامیل چه خبره. آدم حرفایی می شنوه که ظاهرش خنده داره و باطنش آدمو حرص می ده و بعد از فکر کردن بهش می بینی که همینجوری یه چیزی گفته! ولی خیالم راحته که اینجا همه هر قدر هم که با هم فرق داشته باشن، بازم همشون یه مدل هستن. اونم اینکه همیشه حرف حرف خودشونه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:53 نوشت.

این بابا هم راجب جراحی لاله و لادن یه چیزایی نوشته، صرف نظر از اینکه گویشش یه مقداری Offensive هستش، به نظرم حرفاش چندان بی ربط هم نیستن، به خصوص اون قسمتیش که راجب شبیه سازی گفته. (منظور از شبیه سازی، cloning نیست، بلکه simulation هست.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:52 نوشت.

خب، تجربه جالبی بود، اومدم دنده ماشینو عوض کنم یهو دیدم دسته دنده داره واسه خودش هرز می گرده. قبلا هم یه دفعه ترمز دستی رنو رو اونقدر کشیده بودم بالا که سیمش پاره شده بود. با این حساب فکر کنم دفعه بعدی فرمون ماشین کنده بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 جولای 2003

یک تجربه: یه پشه رو کشتم، بعد سعی کردم نیششو بکنم تو پوستم. اساسا غیر ممکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

دلم نیومد یادآوری نکنم که یک سال پیش در چنین روزی امید تو تبریز تو توالت گیر کرده بود!!! اون روز اونقدر خوش گذروندیم که حدود بیست ساعت طول کشید تا از تبریز برسیم به سرعین! (اینایی که می گم واقعا رکورد حساب می شن. تاحالا دیدین کسی اون یه ذره راه رو این همه طول بده؟)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:52 نوشت.

آهای کثافتا! با این فیلتر احمقانه اتون دارین به شعور من توهین می کنین. می فهمین؟ این یه مورد رو نمی تونم تحمل کنم. خوبه که راحت می شه دور زد فیلترتون رو. اقلا یه دوتا سایت پورنو هم تو فیلترتون می ذاشتین که معلوم نشه چی دوست دارین و از چی می ترسین!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 جولای 2003

دیدم یه چیزایی راجب دبیرستان نوشتم، گفتم جهت تنویر افکار عمومی، این عکس ماهواره ای رو که تازه دستم رسیده بذارم اینجا: (راهنمای عکس اون زیرش هست!)(روی عکس کلیک کنین)

click for larger image

1- کلاسهای سال چهارمی ها (آخرین بار زمان سولوژن ازشون استفاده شده)
2- آمفی تئاتر
3- کتابخونه
4- قسمت اداری (طبقه بالاش اوایل به نظرم مدل خوابگاه بود، من هیچوقت اونجا نرفتم، هیچ وقتم ندیدم استفاده خاصی ازش بشه، فکر کنم یه زمانی ناصرزاده (همه کاره و هیچ کاره گامبوی سازمان) یه اتاقی اونجا داشت واسه خودش)
5- ساختمون اصلی (راهروی جنوبی کلاسهای درس بود، راهروی شمالی آزمایشگاه ها و کارگاه ها و مرکز کامپیوتر، نصف اتاقای شمالی هم خالی مونده بودن)
6- راهروی هوایی بین راهروی طبقه دوم و کتابخونه (استفاده اش نامعلوم بود)
7- بوفه
8- پست برق
9- توالت! (ذکر خیر این ساختمون تو پست قبلی رفت)
10- زمین فوتبال
11- زمین بسکتبال و والیبال
12- درخت توت
13- درخت از گونه ناشناخته ( محل قیام عظیم 25 اسفند که با به خاک و خون کشیده شدن بچه ها تموم شد)
14- خیابون غفاری
15- خونه های مردم
16- تیمارستان روزبه!

پ.ن. اگه کسی جزئیات بیشتری یادش میاد که من ننوشتم، بهم بگه که اضافه کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.

دیشب موقع خواب یاد یه چیز مسخره ای افتاده بودم. توالتای دبیرستان! یادش بخیر. ساختمون مسخره ای داشت به نظرم. فقط خوبیش این بود که به سه نقطه استراتژیک مسلط بود. اولیش درخت عظیم توت دبیرستان بود! دومیش تیمارستان روزبه بود!! سومیش خونه همسایه ای بود که یه دفعه برای جیم زدن از مدرسه پریدیم تو حیاطش و در رفتیم!!! اگه یارو صابخونه هه مارو تو حیاط خونه اش تو خیابون غفاری گیر می انداخت تیکه بزرگمون گوشمون بود.
کلا تو اون ساختمون H شکل که قبل از تبدیل به مدرسه خودش بیمارستان بوده، از یه دوره قبل از ما، کل کلاسها به راهروی جنوبی که مشرف به حیاط مدرسه بود منتقل شد و تو راهروی شمالی که مشرف به حیاط خونه مردم بود دیگه کلاسی تشکیل نشد و اگه کار فوق برنامه ای هم تو اون اتاقا می شد، بلایی سر پنجره ها اورده بودن که نتونی بیرون رو نگاه کنی. من یه شایعه ای شنیدم که این قضیه بعد از این بوده که یه اتفاق اساسا بالای هجده سال تو حیاط یکی از این خونه ها رخ داده و دانش آموزان محترم همه سرگرم تماشا بودن! نمی دونم چقدر حقیقت داره. اینو دیگه بزرگترا (فکر کنم هم دوره های سولو یا جین جین) باید بگن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 جولای 2003

اینجا یه نفر کلاه برداری کرده. من یه Harry potter and the order of phoenix از کازا داونلود کرده بودم و تا تهش خوندم، حالا الآن از یه جا دیگه یه نسخه دیگه اش گیرم اومده. مساله اصلی اینه که این دو تا کتاب ظاهرا از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. اصلا دوتا داستان متفاوته!!! خدا کنه اقلا اصلش اونی باشه که من کامل خوندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

یک سال پیش در چنین روزی تو ارومیه داشتیم شلوغ کاری می کردیم. روز سوم سفری بود که احتمالا بهترین سفر کل دوران تحصیل باشه. امروز رفتیم کنار دریاچه و یه عالمه لجن مالیدیم به خودمون، به طوری که دیگه قابل شناسایی نبودیم. همه تقریبا راحت خودشونو تمیز کردن ولی من بنا به دلایلی! تا عصر چهار بار دوش گرفتم تا تونستم خودمو از شرش خلاص کنم. عصر هم رفتیم یه کلیسایی و بعدشم خرید که یه بحثی با امید راه افتاد که اولش نزدیک بود کارمون به کتک کاری بکشه (بازم خوبه فقط تو یه مورد با هم اختلاف داریم!!). آخر شب هم رفتیم بند که تفرجگاه ارومیه باشه و اونجا اونقدر شلوغ کردیم که یارو اومد چراغاشو خاموش کرد و مارو انداخت بیرون، بعد رفتیم سراغ یه بدبخت دیگه ای که اون دیگه بیرونمون نکرد و تمام میزاشو اشغال کردیم!
این فقط یه روزش بود. اونقدر اون سفر خوش گذشت که نگو. همیشه دلم می خواسته یه سفرنامه بنویسم، همه چیزشم آماده اس، فقط مشکل کالیبر پیش میاد که خیلی مشکل اساسی ای حساب می شه!
اینم عکس همون لجنا که گفتم. آیدین کبیر با فلش مشخص شده.

هفت کثیف

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

اگه من دکتر بودم به لاله و لادن می گفتم بشینن رو صندلی و تکون نخورن، بعد دقیقا هدف گیری می کردم و با تبر محکم می کوبیدم اون وسط. اینجوری عمل جداسازی تو کمتر از پنج دقیقه انجام می شد. خب فکر کنم خوب شد که دکتر نیستم. اگه می خواین فحش بدین یا هر نظر مخالفی دارین به خودتون مربوطه و حق دارین، ولی برای من بیشتر جنبه علمی قضیه مهمه. اهمیت عاطفی زیادی برام نداره.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:25 نوشت.

مثلا من دارم تو خونه علافی می کنم. بعد تو زنگ می زنی می پرسی برنامه عصرم چیه. بعد من می گم هیچی. بعد تو می گی پس بیا با هم بریم بیرون. می گم باشه. بعد مثلا تصمیم می گیریم که بریم کافی شاپ. بعد عصر می شه و من سروقت سرقرار حاضر می شم و می بینم که تو مدتهاست که اونجایی. بعد می ریم و می شینیم سر میز و سفارش می دیم و مشغول می شیم. بعد مثلا تو شروع می کنی به حرف زدن و می گی که داری تو آتیش عشق می سوزی و بدون من نمی تونی به زندگیت ادامه بدی. منم تمام مدت دارم گوش می کنم و هیچی نمی گم. بعد موقع رفتن می شه. صورتحساب رو تو یه بشقاب میارن می ذارن رو میز. من دستمو می کنم تو جیبم و شروع می کنم به سوت زدن. تو با کمال میل حساب می کنی. می ریم تو خیابون، من بالاخره شروع می کنم به حرف زدن. می گم که نمی تونم خواسته تو رو برآورده کنم و ازت می خوام که دیگه باهام تماس نگیری. هیچ وقت هم بهت نمی گم که حس واقعیم چی بوده.
این برخورد باعث می شه حس های قوی تر من (اونایی که حق وتو دارن) ارضا بشن، ولی حس های اصلیم (توده های میلیونی حس) سرکوب می شن.
توضیحات: شخصیت مرد داستان دقیقا بر اساس شخصیت خودم پرداخته شده. آدمی که برای ایفای نقش شخصیت زن داستان مد نظر داشتم. هرگز همچین کاری نخواهد کرد، چون تا جایی که می دونم اونم به حس هایی حق وتو داده که من دادم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 جولای 2003

پدربزرگم دیسک کمرش نمی دونم چی چی شده، حالا یه دکتری بهش گفته باید عمل کنی، اونم فوری قبول کرده. حالا بچه هاش دارن باهاش چونه می زنن که اقلا یه دکتر دیگه بره ببینه اون چی می گه. ولی اون قبول نمی کنه و می گه الا و للا می رم عمل می کنم. بابام الآن داشت باهاش چونه می زد، وقتی گوشی رو گذاشت گفت: “لجباز یه دنده!” اومدم بگم خودتم همینی، دیدم هممون همینیم تو این خونواده. ماشالا کسی که حرف بقیه رو گوش کنه اصلا پیدا نمی شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

وقتی پول دستم بیاد می رم یه خونه جن زده می خرم. بعد ارواحی که تو اون خونه هستن یه کاری می کنن که من وسط آشپزخونه خودمو دار بزنم. بعد همه فکر می کنن خودکشی کردم. بعد کلی می خندم چون همه اشونو گذاشتم سر کار.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.

منم مثل بقیه آدما، برای خودم آدم عجیبی حساب می شم! یه موجودی بود که هرروز وبلاگشو می خوندم، بعدا معلوم شد آشنای یکی از بچه هاست و این دوستمون یه جوری حرف زد که معلوم می شد از اون موجود خیلی خوشش نمیاد. دلیل خاصی هم نیاورد ولی از حرفاش این احساس بهم دست داد که اگه اون موجود رو ببینم منم از شخصیتش ممکنه لذت نبرم. بعد از اون دیگه وبلاگشو خیلی بندرت خوندم. وقتایی هم که خوندم اصلا خوشم نیومده از نوشته هاش!!! در واقع انگار با اون صحبتا بر علیه اون موجود Bias شدم. خیلی خنده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:42 نوشت.

Whatever happens I’ll leave it all to chance
Another heartache another failed romance
On and on
Does anybody know what we are living for
I guess I’m learning
I must be warmer now
I’ll soon be turning round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

عادتای رانندگیم دارن عوض می شن. سرعتم نسبتا کم شده. دیگه به ندرت اصلا به دنده پنج احتیاج می شه. بعد از مدتها دارم دو دستی فرمون رو می چسبم. حتما یه دلیل روانی داره. ولی خودم نمی دونم چی. در ضمن روانی باباته!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.

پدر منو در اوردن اینا. دو روز رفتم بدو بدو، فقط واسه سه تا دونه امضا. آخرشم کارآموزیمو با ابریشمیان برداشتم. همه رفتن با محل کار مساله رو حل کردن، بعد اومدن سراغ کاغذبازی دانشگاه. من کارای دانشگاه رو تموم کردم، مرکز تحقیقات هنوز تکلیف منو معلوم نکرده. عجب وضعیه ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 جولای 2003

Nothing really matters
anyone can see
nothing really matters
nothing really matters to me

any way the wind blows….

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

صحنه جالبی بود. یه دختر کوچولوی چهار ساله که فارسی هم بلد نیست، سر میز، فسنجون رو به باباش نشون داده و می گه: Daddy! dog’s pipi

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

آیدین! چرا این همه طول کشید تا تو فهمیدی اون چیزی که برای تو یه ماجراجویی کوچیک بود، باعث می شد پاهای یه نفر دیگه بلرزه؟ سعی کن بعضی وقتا دنیا رو از دید دیگران ببینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 جولای 2003

امروز (البته دیگه دیروز) سالگرد مرگ جیم موریسون بود. این بشر معرکه بوده. نابغه بوده. عزیز من بوده. آخرشم مثل همه آدمایی که سرشون به تنشون می ارزیده، قبل از رسیدن به سی سالگی می میره…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:34 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 جولای 2003

آهای ملت! این سایت شرکت سیما رایانه البرز هستش، (اگه اون البرز رو تهش نمی چپوندن می مردن!). یه کلیک رو اون لینکه بکنین، به آشنا شدن با فعالیت هاشون می ارزه. این دفعه ظراحشون از دستش در رفته! (الآن نیما کله امو می کنه). آهای نیما! به نظر من احترام بذار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.

مردم دو دسته اند، یا منم یا نیستند. همین که گفتم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 ژوئن 2003

اصلا انتظار نداشتم خوابی که دیشب دیدم به این زودی به واقعیت نزدیک بشه. اصلا اونو جزو خوابای درهم و برهمی که همیشه می بینم دسته بندی کرده بودم.
اگه همینجوری پیش بره احتمالا بعد از درسم می رم یه دکه می زنم، تعبیر خواب می کنم، فال قهوه می گیرم، پیش گویی می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

تو یه هفته اخیر سه بار به روش یابویی از خودم کار کشیدم. پنجشنبه، شیش ساعت تو تهران رانندگی کردم از این سر به اون سر و بالعکس. دیروز چهارساعت زیر آفتاب پیاده روی کردم. امروزم هشت ساعت مطالعه کردم. که دیگه الآن چشمام داره از حدقه در میاد. اونم چه کتابایی!
Harry potter and the order of the phoenix
VB . NET
یه مقداری هم سعی کردم مخابرات بخونم، که تلاش واقعا مذبوحانه ای بود.
در روایات اومده، روزی که آیدین کبیر برای کاراش برنامه ریزی کنه و مث آدم به همه کار برسه، آخر دنیاس!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end

It hurts to set you free
But you’ll never follow me

The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die

This is the end

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

چند تا کلمه عارفانه هم از مهندس وحید کنترلی ترم آخری بشنوین که سر کلاس مخابرات، تو جزوه خرتوخر من نوشته:
واقعیت جایی معنا می یابد که دریابیم واقعیتی وجود ندارد.
تو این دنیا همه خنگن، به جز اونایی که دیوونه ان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 ژوئن 2003

راستی! من از دیشب به مقام خدای شراب منصوب شدم، البته هنوز دلیل این انتصاب رو از زئوس نپرسیدم!!

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

من اصولا از دست خودم خیلی کیف می کنم. همین دیروز نوشتم که یه حدسایی می زنم. از دوتا حدس فعلا یکیش درست از آب دراومده. نوسترآداموس بره بوق بزنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 ژوئن 2003

داشت یادم می رفت که هیچ موزیکی قرار نیست اینجا موندگار بشه. با عرض معذرت از همه دوستانی که بهش وابسته شده بودن، عوضش کردم. این جدیده یکی از دوتا آهنگیه که می خوام موقع سوزوندن جنازه ام پخش بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

شاید یه وقت دیگه، شایدم هیچوقت. الآن خودم نمی فهمم چی می فهمم. یه حدسایی می زنم ولی حدسای من هیچ وقت درست از آب در نمیان (به جز در 99 درصد مواقع البته!).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:42 نوشت.

حرفای جدید یه روزی تموم می شن. مطمئنم. هرچی باشه بالاخره تعداد لغات محدود هستش. جملاتی که می شه باهاشون ساخت یه رقم نجومیه، ولی بازم متناهی. اگه جمله های بی معنی رو بذاریم کنار، و اونایی که مضمون مشابه دارن هم برن کنار، دیگه تعداد جمله ها به اون زیادی نیست. بالاخره یه روزی می رسه که همه جمله ها گفته می شه. بعد از اون حتی اگه با هزار بدبختی یه مضمون جدید به ذهن یه نفر برسه، دیگه نمی تونه جوری بیانش کنه که قبلا گفته نشده باشه. تازه اگه قبول کنیم که ساختار فکر، زبانیه (که کاملا قابل قبوله)، دیگه می شه گفت حتی مضمون جدیدی هم به ذهن کسی نمی رسه. زمانی که بشریت به نقطه ای برسه که دیگه هیچ حرف جدیدی نداشته باشه، کارش تمومه. منتظر اون لحظه ام. خدا هم منتظر همون لحظه است.
(همین الآن با مطلب بالا، یکی دیگه از مضامین (البته اگه قبلا بیان نشده باشه) سوخت!!!)

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 ژوئن 2003

آدمایی که بیشتر می دونن، اینم می دونن که دونستن بیشتر، همیشه باعث رنج کشیدن بیشتر آدم می شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 ژوئن 2003

یه صحنه The wall همش جلوی چشممه. اونجایی که پسربچه هه تو یه سالن نشسته و همه دارن دوبه دو می رقصن. یه دختری هم اونور سالن نشسته، بعد پسره می ره جلوش وای میسته (می ایستد). دختره بلند می شه و باهم می رقصن. قد پسره تا وسطای شکم دختره اس. اون چیزی که این وسط اذیتم می کنه حس اون دختره اس. تا ندیده باشی نمی فهمی…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.

MACH3 اختراع بی نظیریه، ولی حیف که هیچ وقت نمی تونی باهاش رگتو بزنی…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 ژوئن 2003

بعضی حرفا رو نمی شه هر جایی گفت، چون فقط مربوط به خودت نیست. حرفاییه که پای آدمای دیگه ای رو می کشه وسط، و این خوب نیست. اون حرفا مال دفترای خاطرات رنگ و وارنگه که هزارتاشو داری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

نوریان می گفت این تو کتیبه داریوش بوده، خیلی باهاش حال کردم:
اهورامزدا را سپاس می گویم که شادی را آفرید، و ملت من را ملتی شاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

“فقط برای تلفن زدن آمده ام”، “تابستان خوش خانوم فوربس” و “لکه های خون روی برف”. گابریل گارسیا مارکز. به طرز وحشتناکی عالی بودن و دیوانه کننده.
کل ماجرا، یه مجموعه دوازده تایی داستان کوتاه بود. راستش فقط از این سه تا خوشم اومد. می شه بیست و پنج درصد. مارکز باید یه فکری به حال خودش بکنه که بتونه رضایت منو بیشتر جلب کنه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.

قضیه چیه؟ دیگه به خوابم نمیای!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:14 نوشت.

اون شعری که دیروز نوشتم مال خودم نیست، هیچ وقتم مال من نبوده. حدود شیش ماه پیش رو وایت برد انجمن علمی نوشته بودنش. امضا هم نداشت. البته راستش من می دونم مال کیه! ولی بازم بی اجازه اینجا نوشتمش!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 ژوئن 2003

زندگی را باید انداخت
تو دیگ
تا اساسی بجوشه
حالش جا بیاد
هی زندگی!
داری خیلی اذیتم می کنی ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.

آهای آریا سیستم! با تو ام! به روح اعتقاد داری؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

یاد مصاحبه یه مدرسه راهنمایی افتادم که بعدا بیخیالش شدم، یارو پرسید چه جور فیلمایی نگاه می کنم، منم گفتم فیلمای پلیسی، دلیلشو پرسید، منم گفتم چون می خوام ببینم خلافکارا چه اشتباهاتی می کنن که گیر می افتن، من اونا رو تکرار نکنم!!!
انگار از همون قدیما زمینه اشو داشتم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.

یه خانومی که نمی شناسم از مرکز تحقیقات مخابرات یه ایمیل واسه من فرستاده که اون فایلی که توشه، به طرز تابلویی جوجو داره، عیب نداره، خودم چند وقت دیگه کارم درست می شه و می رم اونجا. حالشو می گیرم! اقلا سعی نکرده از یه آدرسی بفرسته که شناسایی نشه. قیافه من اینقدر خنگ به نظر میاد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:52 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 ژوئن 2003

از خبرچینا حالم به هم می خوره. اگه زورم می رسید می دادم همشونو بکشن، پوستشونو با کاه پر کنن از دروازه شهر آویزونشون کنن که درس عبرت بشه. مغزشونم می دم کلاغا بخورن. بعدم می رم خبرچینای خودمو پرورش می دم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:40 نوشت.

آهای آریاسیستم! به روح اعتقاد داری؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

این تعطیلات خیلی داره به استادا خوش می گذره انگار. امروز کامیاب رفته بود تو اتاق هوشمند، نشسته بودن پیپ می کشیدن و همش می خندیدن، فکر کنم داشتن باهم شوخی های بی تربیتی می کردن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.

Your breath is sweet,
Your eyes are like two jewels in the sky.
Your back is straight,
your hair is smooth on the pillow where you lie.
But I don’t sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above.

One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee ‘fore I go
To the valley below…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:44 نوشت.

یه صحنه کلاه قرمزی هست که پسرخاله بهش می گه: “اول که اومدی نفهمیدم کی اومده، حالا که همه جا رو بهم ریختی فهمیدم کی اومده”، اگه دست من باشه می گم: “فلفل! دیشب که خوردمت نفهمیدم چی خوردم، حالا که صبح شده می فهمم چی خوردم!!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 ژوئن 2003

امشب خیلی ناگهانی با جماعت اراذل رفتیم خوش گذرونی، حسابی خوش گذشت چون همه بودن. البته بیشتر منظورم آقای زندی هستن، که خیلی وقت بود به ما افتخار نداده بودن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:16 نوشت.

می گه: چرا موهاتو همچین کردی؟
می گم: چشه مگه؟ شدم عین خارجیا!
می گه: آخه کدوم خارجی ای موهاش اینجوریه؟
می گم: این همه رفتی خارج، تا حالا خارجی خل ندیدی؟
بیچاره دیگه هیچی نگفت!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.

این گوینده های تلویزیون دیگه خیلی باحالن! یارو “تراشه سیلیکونی” رو می خونه: “تراشه سی کیلوئی”!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 ژوئن 2003

مرتیکه خجالت نمی کشه! یه جوری داستان می نویسه که من منظورشو نفهمم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

فکر کنم اگه برم آزمایش خون بدم، از قند و چربی و اینجور چیزا بیشتر، HTTP و FTP خونم حسابی بالا باشه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 ژوئن 2003

This is not flying, this is falling with style!
-Buzz Lightyear

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.

دارم سعی می کنم ASP یاد بگیرم، ظاهرش که خیلی سخت نیست.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:04 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 ژوئن 2003

همین الآن شنیدم یکی از دوستای خوب دوران راهنمایی و دبیرستان تو قضایای اخیر گم شده و هیچ خبری ازش نیست. درسته که دو ساله ندیدمش، ولی عوضش هفت سال عادت کرده بودم که هرروز ببینمش. خیلی ناراحت شدم. خدا کنه زودتر یه خبری ازش بشه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

همین الآن یه آزمایش احمقانه رو خودم انجام دادم! دفعه دیگه اقلا یه میلیون برای یه همچین خریتی می گیرم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.

آن شنیدستی که در اقصای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت:” زهرمار! تیریپ که نداریم
بذار اقلا پول در بیاریم!!”

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.

اگه درست یادم مونده باشه، بدن انسان حدود پنج لیتر خون داره. اگه درست تخمین زده باشم، یه پشه تو هر دفعه نیش زدن، یک سی سی خون می مکه. این جوری، با یه حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسی که اگه حدود پنج هزار تا پشه، همزمان نیشت بزنن، دیگه خونی تو رگهات نمی مونه. بعدش دقیقا نمی دونم چی می شه، ولی نتیجه نهاییش اینه که آدم می میره دیگه.
هر پشه حدود ده میلی متر مربع سطح اشغال می کنه، پس پنج هزار تا پشه جمعا پونصد سانتی متر مربع جا می گیرن. یعنی همشون حتی می تونن رو شکم آدم جا بشن. تازه شکم من که سطحش خیلی بیشتر از این حرفاس. با این محاسبات به این نتیجه می رسیم که قطعا روش مفیدی برای خودکشی پیدا شده.
فقط یه مساله اساسی می مونه: این همه پشه از کجا بیاد؟ و چه جوری می شه همشون رو وادار کرد که آدمو نیش بزنن؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 ژوئن 2003

همونقدر که خلاف جهت آب شنا کردن رو دوست دارم، دوست دارم وقتی که خسته می شم خودمو بسپرم دست جریان، ببینم منو کجا می رسونه…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

خل در اومد از حموم
منگل دراومد از حموم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

این پارکینگ ما مثل قفس شیرا و ببرای باغ وحش می مونه، همونجوری که یکیشون از این طرف نعره می کشه، اون یکی از اون ور جوابشو می ده. حالا اینجا صدای وق وق دزدگیر یکی از ماشینا که درمیاد کم بقیه هم شروع می کنن به سروصدا، آسایش نداریم از دستشون.
الآن یهو یاد دیاپازون افتادم، بعدم یاد ابریشمیان افتادم اون موقعی که داشت فرکانس طبیعی Cavity resonators رو درس می داد، گفت مثل این ماشین من که از بس قدیمیه، تو اتوبان به یه سرعتی که می رسه یهو می بینین همه وجودش به لرزه می افته!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

جدی جدی دارم نگران مغزم می شم، یه چیزایی رو با هم قاطی می کنه که جزو بدیهیات باید حساب بشن. از کل قضیه سلامتی، همین یه مورد برام مهمه، زیادی برام مهمه، حالا چیکار کنم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

اینم واسه همه اونایی که به دلشون صابون زده بودن: دفتر تشخیص مصلحت خودم، بعد از ناآرامیهای هفته های اخیر، تشخیص داد که فعلا باید این موضوع رو تا جایی که می شه بیخیال شد، چون تو نقطه محکمی نایستادم (دیکته اش همینه؟). ترجیح می دم این دفعه جای پام محکم تر باشه. چه مادی چه معنوی.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

The blue bus is calling us
The blue bus is calling us
Driver, where are you taking us?

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:57 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 ژوئن 2003

This is the strangest life I’ve ever known…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

کلی برنامه داشتم واسه تابستون، حالا عملا تابستون شده و بیکارم ولی هنوز از بهت در نیومدم، آخه این چه بازی ای بود که راه انداختیم؟ من می خوام به زندگیم برسم!
نمی دونم صد سال پیش کجا دیدم اینو، می گفت یکی از شعارای انقلابهای دانشجویی دهه هفتاد تو اروپا یه همچین چیزی بوده :”هر چه بیشتر انقلاب می کنیم بیشتر عاشق می شویم و هرچه بیشتر عشق می ورزیم بیشتر دلمان می خواهد انقلاب کنیم”.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

این معرکه اس، احساس موج می زنه تو این عکس.

e-love

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:47 نوشت.

از دست این آدمایی که یه بچه نسبتا باهوش دارن و حتی قبل از اینکه به سن مدرسه رفتن برسه یه کاری می کنن که قرآن رو حفظ کنه، حرصم می گیره. ولی وقتی درست فکر می کنم می بینم که باید از دست خودمم حرصم بگیره، چون اگه یه همچین بچه ای داشته باشم احتمالا مغزشو با معادلات ماکسول پر می کنم و یه کاری می کنم که دیدش به دنیا، تو حوزه فرکانس باشه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.

– می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟
: حالا کی واسه تو گریه کرد؟! این پیازای صاب مرده اشک منو دراورده!!
(از دیالوگای تاثیرگذار فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 ژوئن 2003

نشستم با خیال راحت تلویزیون نگاه کردم. تو “کوچه اقاقیا” یه یارو بود که می رفت توالت و چند ساعت بعد میومد بیرون، بعدم تو توالت گیر کرد! بدجوری یاد امید افتادم. دلم واسه اون امید قدیمی تنگ شده…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

ممکنه یهو بدون اطلاع قبلی این وبلاگ یه چیزی بشه تو مایه های وبلاگ حمیدرضا! یا مثلا فیلم هندی از آب در بیاد. ممکن هم هست اصلا هیچ اتفاقی نیفته و زندگی همینجوری مشنگ مآبانه ادامه پیدا کنه…

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

وقتی آدم دلش برای یکی تنگ می شه، معمولا چی می نویسه تو وبلاگش؟ فرض کنین الآن دارین همون حرفا رو می خونین. damn! یه موقعی نوشته بودم جهنم رو به برزخ ترجیح می دم، ولی حالا می ترسم که نتونم تحملش کنم. به هرحال فکر کنم می خوام با تو بودن رو سعی کنم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 ژوئن 2003

آهنگ معرکه ای که لرد شارلون گذاشته و توضیحاتش منو دوباره یاد پیانو انداخت. با عرض شرمندگی، فقط یه پیانیست هست که از کارش واقعا لذت می برم، اونم دخترعمومه! بیشتر از همه هم با این مرتیکه الدنگ آیدین کبیر مشکل داشتم، که خوشبختانه الآن خیلی وقته که دستش به کلاویه نخورده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

یارو ریاضی یک رو دفعه شیشم با ده پاس کرده، می ره می گه ما در عین آمادگی امتحان نمی دیم! یارو بچه که بوده دوستای داداش بزرگش می بستنش به درخت می زدنش (می بستنش به جاوید می انداختنش تو دریا!) می ره تو راهروی دانشکده عربده کشی می کنه و قدرتشو به رخ یه آدم زپرتی مثل آفریدون می کشه. (جدی، اگه همه مصیبتی که سر انتخاب واحد از دستش می کشیم رو بذاریم کنار، قیافه اش رو خیلی مظلوم می بینم) یارو می خواد با تیریپش بره پارک، می ترسه بگیرنش، می ره دانشکده عمران، می شینه تو چمنا، سخنرانی گوش می کنه و ور می زنه.
دلتون خوشه ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

اگه امروز نیومدین دانشگاه، یا اومدین و منو ندیدین، مطمئن باشین ضرر کردین، ممکنه دیگه هیچ وقت با موهای به این قشنگی نیام دانشگاه! می تونین از اونایی که اومده بودن بپرسین چقدر خوشگل شده بودم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

اگه اتفاقی بیفته، دونه دونه این احمقایی که نذاشتن ما امروز امتحان بدیم رو می بندم به جاوید، می اندازم تو دریا!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.

یه شعر قدیمی هست که من وقتی بچه بودم بزرگترا برام می خوندن و منو به حفظ کردنش تشویق می کردن، بعدا هرجا که صحبتش شده دیدم که تقریبا کسی نشنیده این شعرو و درواقع انگار فقط من و پسرخاله ها و دخترخاله هام بلدیم. حالا در راستای فرهنگسازی (البته این فرهنگ قبلا ساخته شده، من فقط دارم انتشارش می دم)، می خوام این شعرو اینجا بنویسم:
“(شخصیت ها: راوی، خاله پیره زن)
– خاله پیره زن! از کجا میای؟
: از چنبره
– بارت چیه؟
: پیاز و تره
– رخت می شوری؟
: مچ ندارم
– جارو می کشی؟
: کمر ندارم
– تخمه می شکنی؟
: دندون ندارم
– شوهر می کنی؟
: آخ چه خوش گفتی که قربونت برم! ”
لازمه که تذکر بدم که این ترانه محبوب، مربوط به زمان قبل از اختراع ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک و جاروبرقی بوده و جماعت بانوان اون زمان می تونستن به راحتی با رد کردن دو سه پیشنهاد اولیه، به پیشنهاد باب میلشان برسند، ولی در زمان کنونی با توجه به پیشرفتهای تکنولوژیک، بهانه ای برای رد کردن پیشنهادهای اولیه باقی نمی مونه و در نتیجه سن ازدواج بالا رفته! پس توصیه ما به خانومای محترم اینه که سخت نگیرن و پیشنهاد اول یا دومی که بهشون می شه رو قبول کنن (که در زمانه کنونی ماشالا همه پیشنهادا مبنی بر شوهره) چون ممکنه بعدا همونم گیرشون نیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 ژوئن 2003

قرمزته!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 ژوئن 2003

حالا هنوز فرض می کنم همون سرخپوست باشم، اسمم هست: “این کوتاه ترین و بامسما ترین اسم سرخپوستی است که وجود دارد”، نشستم کنار آتیش و دارم به دختر رئیس قبیله فکر می کنم. رئیسمون خیلی آدم خوبیه، اسمش هست: “هرکی با دختر رئیس بزرگ حرف بزنه می بندمش به جاوید، می اندازمش تو دریا، رئیس بزرگ خودم هستم و اسمم هست: هرکی با دختر رئیس بزرگ حرف بزنه می بندمش به جاوید، می اندازمش تو دریا، رئیس بزرگ خودم هستم و اسمم هست: هرکی ….”، دختر رئیس خیلی دختر ماهیه، اسم اونم هست: “سلام! آیا حال شما خوبه؟ من دختر رئیس بزرگ هستم، باوقار و خوشگل و خوش اخلاق هستم، تحصیلات عالیه هم دارم، ولی به دلیل برخوردهای بابام در معرض خطر ترشیدگی هستم”. کاش می شد ما دوتا به هم برسیم!!!
پ.ن. باشه قبول دارم که خیلی مزخرف بود، ولی از تراوشات قبل از امتحان الکترونیک انتظار بیشتری نیست. راستی الآن یهو یاد اون دوتا دختر مکانیکی ورودی 79 افتادم، “ایستاده با مشت” و “خوابیده بر پشت” رو می گم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 ژوئن 2003

خواب منو ببین لطفا، می خوام باهات حرف بزنم!!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

خوشم میاد که زود قانع می شی. یه لحظه فرض کن همه تکذیب دیشب من الکی بوده. حالا چیکار می خوای بکنی؟ اصلا چیکار از دستت برمیاد؟ پس واسه چی نگرانی؟
یه نکته دیگه هم هست که بیخیال می شم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 ژوئن 2003

حمید جون! این یارو همینجوریه، اگه پاچه اشو نخارونی نمره نمی گیری. یادته خودت چند شدی؟ تا جایی که یادمه آزمایشگاه اندازه گیری رو افتادی!!! الکی که نمره بالای آزمایشگاه نشدم، بالاخره باید مراتب ارادتم رو به عرض حضرت استاد می رسوندم!!! فقط اون کلمه “شرمنده” که اون زیره، نمی دونم از کجا اومده، اصلا خط من نیست. ولی خودمونیما عجب مهارتی تو این فعل شریف …… دارم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

این عکس جاش اینجاس، چون اراده همایونی بر این امر قرار گرفته. اینجور که ازش برمیاد چیز مهمی نیست، یه خون دماغ ساده اس!


[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

یادته بهم گفتی خدا عاقبتتو بخیر کنه؟ هنوزم نفهمیدم اون موقع به چی فکر می کردی. الآن به نظرت عاقبتم چه جوریه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 ژوئن 2003

این پسر دایی من یه نمونه عالی برای تحقیقات زبانشناسیه، مامان و باباش تو خونه فارسی حرف می زنن، تلویزیونشون و بچه های دیگه دوروبرش انگلیسی حرف می زنن، نتیجه اش اینه که الآن خودش تقریبا افغانی حرف می زنه!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

خودمونیما! این عطر زنونه ای که بچه ها کادوی تولد دادن بهم، خوشبوئه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 ژوئن 2003

الآن اون چیزی که خیلی دوست دارم اینه که وسط یه دشت بزرگ جلوی یه tipi نشسته باشم، یه آتیش بزرگ هم جلوم روشن باشه، یه چپق گنده هم دستم باشه که مشغول کشیدنش باشم، گاهی زل بزنم به آتیش، گاهی هم خیره بشم به آسمون. ترجیحا تا فرسنگها دورتر، هیچ سرخپوست دیگه ای هم نباشه. می خوام زوزه گرگا رو بشنوم که برای من دندون تیز کردن…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

داشتم مثل آدم رو یخ راه می رفتم، یهو زد به سرم که ببینم مقاومتش چقدره. اونقدر با پا کوبیدم روش که شکست. الان من اون زیرم. هیچ کس نیست که منو بکشه بیرون…

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

خیلی دلم می سوزه. به الکترونیک خودم ایمان دارم، ولی تقریبا مطمئنم که این یارو منو می اندازه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

وااای خواب دیشبم دیگه معرکه بود. یه فیلم کامل شیش ساعته بود. “افسانه آفرینش” اونم به روایت خودم! گیلگمش بره بوق بزنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 ژوئن 2003

هاها، خوشم میاد که این گوگل خیلی چیز می فهمه. یارو سرچ کرده “یادداشتهای آدم پرمدعا”، از اینجا سر درآورده. ببین چه خبره که دیگه گوگلم منو شناخته!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

یارو داشت نقش جهودای آدمخوار تو سینما رو بررسی می کرد. چنان با حرص از وودی آلن حرف می زد که آدم خیال می کرد پدر کشتگی شخصی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:10 نوشت.

هه هه، اینا به تقویت کننده قدرت کلاس B می گن USH-KULL!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:09 نوشت.

فصل امتحانا که می رسه، دماغم می گیره و همش عطسه می کنم، تمایلم به خواب زیاد می شه، شیرینی جات هم زیاد می خورم. نتیجتا این که همزمان، سرما می خورم، تسه تسه نیشم می زنه و دیابت می گیرم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 ژوئن 2003

همینم مونده بود که تو اون وضعیت، اونم بدون کارت ماشین و گواهینامه پلیس بهم گیر بده. خیلی به خیر گذشت…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

اینم از موسیقی جدید. خوبیش اینه که نه می دونم خواننده اش کیه، نه اسم خود آهنگو می دونم!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.

درخت کاجم! قبلا خیلی راجبش گفتم. از یکی دوهفته پیش دیگه هیچ طنابی بهش وصل نیست و اون چوبی هم که زیرش زده بودن که بهش تکیه کنه، حالا افتاده، ولی درخته سر پا مونده. فقط متکی به خودش. ولی احتمالا یه ذره از مواجه شدن با زمستون بعدی نگرانه.
پ.ن. الآن رفتم پشت پنجره که دوباره نگاهش کنم، یه چیزی دیدم که همیشه می دونستم اونجاس ولی هیچ وقت چیزی نبود که فکرمو مشغول کنه، یه نوشته ایه که با اسپری رو دیوار حیاط نوشتن، از سیزده سال پیش که ما اینجاییم، تاحالا رو اون دیوار مونده. عجب روزگاریه ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 ژوئن 2003

قانون بقای اُسکُل می گه: اُسکُل به وجود نمیاد، و از بین نمی ره، فقط از شکلی به شکل دیگه در میاد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.

پارسال همین وقتا بود که خواب مسیح رو دیدم، مطمئنم خودش بود، همون قدر که زویی مطمئن بود خانوم چاقه خود مسیحه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.

چه حسی بهتون دست می ده وقتی که دارین کتابخونه اتون رو مرتب می کنین و یهو می بینین “The catcher in the rye” که همون ناتوردشت خودمون باشه، سه ساله داره اونجا خاک می خوره و نمی دونستین و درضمن یه ساله که دارین دربدر دنبال متن زبون اصلیش می گردین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 ژوئن 2003

یکی از عبث ترین کارایی که تو عمرم کردم جوشکاری با استیلن بوده، اولا که جوشکاری نبود و خط خطی کردن یه تیکه آهن بود. منم عوضش رو دیوار کارگاه با اون مشعلشون نوشتم: “مخابرات 79”! یه دفعه ام یه مگس داشت دوروبرم می پلکید سعی کردم حین پرواز کبابش کنم که نشد، یه دفعه هم سر مشعلو کردم تو حوضچه مذاب، یه تیکه از این آهنای مذاب چسبید سرش و سفت شد و دیگه هم کنده نشد! واقعا خیلی جوشکاری برای بشریت لازمه، علی الخصوص برای من!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:32 نوشت.

حافظه نازنینم، که در باره اش کلی ادعام می شد… داره نابود می شه. فکر می کردم فقط خودم می فهمم، ولی انگار بقیه هم بو بردن… چی کارش کنم حالا؟؟؟؟؟؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:31 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 2 ژوئن 2003

سیستم ذهنیم پایداره، حتی شاید یه ماکزیمم نسبی، ولی دامنه تغییرات زیاده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.

تا همین یه ماه پیش اصلا کلمه FM رو که می شنیدم کیف می کردم، چون یاد کانالای رادیویی می افتادم که خیلی راحت می شد دریافت کرد و کیفیت قابل قبولی هم داشت، الآن دیگه اون حس رو ندارم، آخه یاد یه مشت انتگرال و مشتق و تابع بسل بی سروته می افتم. همون AM ترجیح داده می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:11 نوشت.

خواب دیدم رفتم استخر. روباز باشگاه انقلاب بود. آبش یخ زده بود ولی من نمی فهمیدم. فکر می کردم دارم شنا می کنم ولی داشتم مثل فُک رو یخ سر می خوردم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 ژوئن 2003

You don’t have to say you love me
Just be close at hand
You don’t have to stay forever
I will understand…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

قضیه همون مشتق احساسه… تغییراتش خیلی زیاد شده. ریسک و امید. رو اتفاقی دارم سرمایه گذاری می کنم که احتمال پیش اومدنش خیلی کمتر از اونیه که بتونی فکرشو بکنی. من گردن خم کنم؟ من آدمی ام که وقتی راه می رم احساس می کنم زمین زیر ابهت قدمهام می لرزه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.

I used to think that if I died in an evil place then my soul wouldn’t be able to make it to heaven. Now, well… fuck! I don’t care where it goes as long it ain’t here…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.

هیچ وقت قمار باز متوسطی نبودم. همیشه یا هرچی داشتم باختم، یا هرچی داشتن بردم. این دست متوسط بدجوری گیجم کرده…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

امروز من کاوه ای رو دیدم که دو سال با من برق خوند. الآن یه ساله که مرخصی می گیره و رفته دنبال عشقش، گیتار! این آدما رو که می بینم این شک می افته به جونم که با خودم روراست نیستم…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 می 2003

“فرانک ها اول آلمانی بودند، چون غذایشان عبارت بود از کلم شور و کالباس پیه خوک، که یک پارچ آبجو هم رویش سر می کشیدند، اما بعد بعضی از آنها یواش یواش شروع کردند به خوردن قورباغه و حلزون و خرچنگ. و در نتیجه یواش یواش فرانسوی شدند. ولی این قضیه در آن زمان به این سادگی معلوم نمی شد، چون قبلا قومی به اسم فرانسوی وجود نداشت که آلمانی های قورباغه خور که تغییر هویت می دادند، بدانند حالا دارند چه می شوند. بعد که خوب تغییر هویت دادند، دیدند که فرانسوی شده اند!”
چنین کنند بزرگان (شارلمانی) – ویل کاپی / نجف دریابندری

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

بازم در محضر دائیم:
همه چیزای خوب درون آدمه. وقتی خوشحالی، وقتی فکرت بازه، وقتی احساس راحتی می کنی، به خاطر اینه که به درونت توجه کردی، وقتی ناراحتی پیش میاد به خاطر عوامل بیرونیه. حتی خدا درونیه.
بعدش یه چیزایی راجب “7 states of consciousness” گفت، راستش درست متوجه نشدم، ولی چیز خوبی به نطر می رسید، و مطمئنا آرامش بخش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.

این کارلسون خیلی حرص می ده منو. مرتیکه کتاب مخابرات نوشته، ولی معلومه که دنبال نوبل ادبیات بوده!
بخشی از پاراگراف آغازین کتاب فوق الذکر:
در شبی گیسو فروهشته به دامن، که بادهای نویز آلود از جانب مشرق وزان بود، نجیب زاده ای که همانا سیگنالی بود با دامنه طیف مثبت، (که حتی اگر در نقاطی این دامنه منفی می شد، با اضافه نمودن صدوهشتاد درجه به فاز، آن را مثبت می کرد)، سوار بر اسب سفید تیزرو خود که کاریری با فرکانس بالا بود، از قلعه اجدادی (آنتنی زیبا و اصیل) جدا گردید و به سوی سرنوشت روان شد. باری، نجیب زاده قصه ما هرگز نمی دانست که قرار است به زودی عاشق دختر چوپانی شود که فیلتری پایین گذر بود که نه تنها پهنای باند 3dB، که پهنای باند -10dB وی نیز با نجیب زاده، کوچکترین همپوشی ای نداشت. دختر چوپان هرگز نمی توانست خود را به فرکانس نجیب زاده برساند، ولی نجیب زاده که عشق چشمانش را کور کرده بود و در همه جهات منتشر می شد، ناامید نگردید، و تصمیم گرفت خود را دمدوله کند. ولی کاش مساله به همین جا ختم می شد، دخترک فیلتر RC ساده ای بود، با اعوجاج بسیار…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 می 2003

در محضر دائیم:
آیدین! دوتا element هست که همیشه مزاحم progress بشریت بوده، چسبیدن به آرزوها و عصبانیت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

فقط می دونم اصلا سعی نمی کنم الآن تصمیم بگیرم، چون فعلا مرغ من فقط یه پا داره. شایدم کمتر!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 می 2003

هیچ وقت از آدمایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست، خوشم نیومده. الآن از خودم نفرت دارم. می شنوی آیدین؟ حالمو بهم می زنی.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:10 نوشت.

می دونی تو ساعت اوج ترافیک، تو همت، با سرعت 150 رانندگی کردن یعنی چی؟ خودم ترسیده بودم، ولی راستش اون موقع چندان فرقی هم به حالم نمی کرد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 می 2003

فرض کن بخوای پسر دایی سه ساله ات رو سرگرم کنی، ببریش سراغ فیلما که یه کارتون براش انتخاب کنی، نوار کارلوس سانتانا رو نشون بده و بگه “سانتانا رو بذار”!
بزرگ بشه چی می شه!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:07 نوشت.

I’d like for you and I to go romancing
Say the word your wish is my command.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:24 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 می 2003

یه آقایی هست که خیال می کنه چون من با دختر همکلاسیم شوخی می کنم و می گم و می خندم و اونم خودشو چسبونده به من و اونجا هست، پس اونم حق داره همون حرفایی که من می زنم رو بزنه و حتی درک ناقصش تو روابط اجتماعی، بهش این حق رو می ده که سطح حرفاش رو از این هم جلوتر ببره. بعد هم که بهش یه جوری حالی می کنی که رفتارش درست نیست، شاکی می شه که شماها نمی فهمین!!!
پ.ن. نمی دونم نوشتن این حرفا اینجا درسته یا نه، به هر حال اون آدمیه که همه کسایی که تو دانشگاه منو می شناسن اونم می شناسن. به طرز وحشتناکی دیدش به روابط اجتماعی بخصوص با جنس مخالف با استانداردهای مورد قبول بقیه آدما فرق داره و در کمال اعتماد به نفس، معتقده که ما همه اشتباه می کنیم و اون درست رفتار می کنه! نتیجه اش اینه که بینهایت اسم روش گذاشته شده و تقریبا هیچ کس حوصله اشو نداره!

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

طرف سر کلاس میدان و امواج، از ابریشمیان می پرسه: فرق ولتاژ لحظه ای با ولتاژی که ولتمتر نشون می ده چیه؟!!! من اگه جای ابریشمیان بودم، می انداختمش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

تا حالا اینقدر با پررویی امتحان نداده بودم، دیگه آخرش کار به جایی رسیده بود که یارو مراقبه می گفت: “تقلب می کنین عیب نداره، اقلا بشینین سر جاتون تقلب کنین!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 24 می 2003

Yes, I’m movin’, Yes I’m movin’
get ready for the big time
Tap dancing on a land mine
Yes I’m movin’, Yes I’m movin’…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 می 2003

رفته بودیم مسجد برای ختم. مراسمش برای من بیشتر خنده داره تا گریه دار. این مسجدش که یه تلویزیون TFT و دوتا دوربین گذاشته بود، همش حضار رو نشون می داد. با این صندلیا هم که کم کم مسجدا شبیه کلیسا می شن. سروصداهای قسمت زنونه خیلی جالبه، خوب دوست دارم ببینم چه خبره! از یه چیزی مطمئنم، یا دختر دار نمی شم، یا یه جوری تربیتش می کنم که اینجوری زاری نکنه برام! بازم برای بار صدم می گم، منو بسوزونین، نوحه و گریه و زاری هم راه نندازین، فقط دوتا آهنگ پخش کنین، Bohemian Rhapsody و Knocking on heaven’s door. بعدشم برین خونه سر کار و زندگیتون، هر کی هم گریه کنه خره!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:30 نوشت.

فکر کنم آپاندیسم دیشب تو خواب ترکیده، چون از صبح دیگه درد نمی کنه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:29 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 22 می 2003

اینجام درد می کنه. با جای عمل بابام مقایسه کردیم، نتیجه گرفتیم که آپاندیسه، حالا قراره شب که خوابیدم، یهو اساسا درد بگیره و بعدشم بترکه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 می 2003

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

یه نفر دیگه به آدمای اون دنیا اضافه شد، به شرطی که اصلا اون دنیایی وجود داشته باشه…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

فکر کنم دیگه کم کم دارم یه موجی واقعی می شم، تا چند وقت دیگه وقتی می رم سلمونی باید بگم دورشو کوتاه کن وسطشم تِی بکش!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 می 2003

ترکیب ستون سمت راست به هم ریخت، لینک ها به روز شدند، موسیقی عوض شد، صفحه موسیقی هم باید تکمیل بشه.
گیتاری که آخر موزیک جدید هست، شاید به نظرم قشنگ ترینی باشه که شنیدم، با حال روز فعلیم هم جوره.
NIRVANA – The man who sold the world

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:04 نوشت.

تو فقط دعا کن، این دفعه خودم باید همه چیزو میزون کنم…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

امتحان خوب بود، به جز اینکه برای یه تکنیک سه خطی اسمبلی که بلد نبودم، یه الگوریتم نبوغ آمیز طراحی کردم که دو صفحه برنامه شد، همش نگران بودم این همه کد که من دارم می نویسم، از 4 کیلوبایت Code memory که 8051 زبون بسته داره، بیشتر بشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

احمدیان می گه: این مدولاتور Narrowband FM هستش که با روش آرمسترانگ تبدیلش می کنیم به Wideband، امید می گه: مگه آرمسترانگ همونی نبود که ماه رو کشف کرد؟! باید تصحیح بشه، آرمسترانگ همونی بود که وجود ماه رو به صورت عملی اثبات کرد!
یارو تو کارگاه می گه: این استیلن و اکسیژنو باز می کنین و شعله رو روشن می کنین، حالا اکسیژن که زیاد بشه، اول شعله خنثی کننده داریم، بعد شعله اکسید کننده که فرقشون تو صداشونه، شعله اکسید کننده، صدای اکسیژن می ده!!! باید گوشمو تقویت کنم، چون به نظرم صدای اکسیژن با صدای بقیه گازها هیچ فرقی نداشت!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:47 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 می 2003

دوتا شمع رو میز روشن کرده بود و زل زده بود به شعله اشون. صدای ضبط همسایه بغلی می اومد که داشت به یه موزیک واقعا رمانتیک گوش می کرد. همزمان با شمع، اونم اشک می ریخت. همچنان صدای موسیقی رو می شنید. بلند شد، شمع ها رو کرد تو گوشاش، بعد مثل آدم گرفت خوابید!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

Now I can’t sing a love song, like the way its meant to be
Well, I guess I’m not that good anymore
But baby, thats just me…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

داشتم عکسای سفر شیراز رو می دیدم، عجب کنفرانس علمی دانشجویی ای رفته بودیم! از عکسا می فهمم که اگه حالم خوب بود چقدر خوش می گذشته بهم. همونطور که به بقیه خوش گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:06 نوشت.

دارم کم کم به استعداد خودم تو درسای دیجیتال ایمان میارم!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.

وقتی تازه هیجده سالم شده بود، خودمو خیلی بزرگ می دونستم، برای مسولیت های اون موقع بزرگ هم بودم، ولی حالا که بیست سالگی هم داره تموم می شه، می بینم که خیلی کوچیکم، برای تصمیمایی که برای خودم گرفتم….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:39 نوشت.

یکی به این من احمق بگه: اگه گرمت شده و عرق کردی نباید پنجره رو باز کنی و بلوزتو در بیاری و بگیری بخوابی، وگرنه وقتی از خواب بیدار می شی هیچ تضمینی نیست که کمردرد و ریبوزوم و پلاتی پوس نگرفته باشی، تازه باید خیلی شانس بیاری که کاروتیدت ورم نکنه! (کیف کردین چه همه اطلاعات پزشکی دارم؟!)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 می 2003

احساسم اینه که تو یه حیاط قدیمی وایستادم، از همونایی که یه حوض وسطشه و چهارتا باغچه قرینه، چهار طرفش. دستامو باز کردم و دارم با سرعت دور خودم می چرخم. یهو زیر پام خالی می شه و می افتم و انگار از خواب می پرم.
اه، لعنت به این خونه های قدیمی که همیشه حیاطش نشست می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

مساله اینه که مساله به این راحتیا نیست، فکر می کردم می تونم گذشته رو فراموش کنم، یا حداقل اثرش رو آینده اونقدر کم هست که بشه راحت بیخیالش شد، درحالیکه اینجوری نیست. تموم شده ولی روی مسیر جدیدم اثر داره. بازم می شه حلش کرد ولی انرژی بیشتری می خواد، و حسابگری بیشتر…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

واااای خدا من که گیج شدم، این 8051 چرا اینهمه پایه داره؟ این اسمبلی چرا مثل آدم، دوتا حلقه درست حسابی نداره؟ همه کارشو باید با jump راه بندازه!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.

بشکنه این دست که نمک نداره! هیچ می دونی چقدر جون کندم تا تونستم پیدات کنم؟ اصلا تو که می دونستی من می خوام بخوابم، چرا خودت زودتر زنگ نزدی؟ عیب نداره، شماها همتون همین جوری هستین!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 می 2003

آخ جون سردرد نازنینم، امشبم مهمونمه. از وقتی تو چهار سالگی با کله روی سنگای خیابون ولو شدم تا الآن، اقلا ماهی یه بار محل برخورد درد می گیره. اگه فاصله اش زیاد بشه دلم براش تنگ می شه.
پرستار! اینا رو نمی نویسم که حساسیت تورو تحریک کنم، بیشتر برای اینه که خودم یادم باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

داشتم تو یه سایتی که یه سری عکس قدیمی از مدرسه عزیزمون داشت می گشتم، یهو به این نتیجه رسیدم که اون آقاهه که اون ردیف پایین نشسته رو با تقریب خوبی می شناسم! (رو خود عکس کلیک کنین که بزرگشو ببینین).

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:17 نوشت.

روز جهانی مخابرات رو به همه مخابراتی های گرامی و سایر غیر مخابراتی هایی که با این بزرگواران نشست و برخاست دارند، تبریک می گم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:15 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 16 می 2003

وااای، این حرفاش خیلی سنگین بود.
“آدم یه وقتایی از زندگی ناامید می شه، می ره سراغ موسیقی و دخانیات و جادو و این حرفا، چیزایی که به مرگ نزدیکش کنن، بعد از یه مدت از مرگ ناامید می شه، حالا تکلیف چیه؟”
جدی تکلیف چیه؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

قضیه رو می شه به این تشبیه کرد:
برای گذروندن سردرد بعد از مستی، یه ذره مشروب می خورن که درواقع بی حسشون می کنه تا وقتی که اون حالت برطرف بشه، ولی اون اونقدر خورد که دوباره مست شد، شاید بدتر از بار قبل…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 15 می 2003

چقدر خوبه که دخترا از پسرا خواستگاری نمی کنن، وگرنه باید در روز اقلا به صدتاشون جواب منفی می دادم!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

“تاریکی باز برگشت. و ما فکر کردیم هرچه باید اتفاق می افتاد اتفاق افتاده است و مادربزرگ گفت:
– حالا به آخرش رسیدیم، باید حرف قدیمی ها را قبول کرد.
قضیه کاملا برعکس بود، زمین یکی از چرخش های روزانه اش را به آخر رسانده بود. شب شده بود و همه چیز، تازه شروع شده بود.”
(کمدی های کیهانی – ایتالو کالوینو)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:09 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 14 می 2003

تموم عمرش دنبال دختری می گشت که از همه نظر عین خودش فکر کنه، حواسش نبود که همچین دختری، پسر از آب در میاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

کارت زرده ی کتاب کتابخونه رو برداشتم که ببینم کی باید کتابو پس بدم، می بینم یه ننری ورداشته توش جلوی اسم من دری وری نوشته! خیلی خوشحال می شم که بفهمم کی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:25 نوشت.

موهامو خیس کردم و بعد ولشون کردم تا خود به خود خشک بشه. خودتون حساب کنین ببینین یه مشت موی بلند خشک و زبر فرفری، وقتی اینجوری به امون خدا ول بشن، به چه ریختی در میان. به نظر خودم که خیلی قشنگ شده، ولی نمی دونم چرا وقتی تو پارکینگ همسایه ها منو دیدن یهو زدن زیر خنده! واقعا که! چه مردم ندید بدیدی پیدا می شن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:44 نوشت.

I’m not like them
But I can pretend
The sun is gone
But I have a light
The day is done
But I’m having fun

I think I’m dumb
Or maybe just happy
Think I’m just happy
My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you
We’ll float around
And hang out on clouds
Then we’ll come down
And I have a hangover…Have a hangover

Skin the sun
Fall asleep
Wish away
The soul is cheap
Lesson learned
Wish me luck
Soothe the burn
Wake me up

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:15 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 می 2003

If I had to lose a mile
If I had to touch feelings
I would lose my soul
The way I do…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.

فکر نمی کنم اگه با گاوآهن اعصابمو شخم می زدم از این بدتر می شد. وضعیت بروبچ که به اندازه کافی فکر رو مشغول می کنه، یه امتحان عظیم دارم که از همین الآن شروع کنم، تا موقع امتحان حتی نمی رسم جزوه رو ورق بزنم، حسابی خسته ام. یه قضیه ای رو که اتفاقا روش حساب باز کرده بودم، فکر کنم از بیخ گند زدم رفته. همه اینا تو مغزت دور بزنه و تو با یه ماشین بدون بنزین تو ترافیک گیر کرده باشی که یهو یه الاغی عین اجل معلق از پشت بکوبه بهت. اصلا نمی دونم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم. فقط می دونم که الآن اصلا تعادل ندارم، اگه دستم برسه اقلا یه لیتر ویسکی رو یه ضرب می خورم، حیف که نمی رسه. می دونم که هیچی نشده، می دونم که نباید غر بزنم. نمی تونم، من رسما دارم کم میارم.
بگو که خراب نکردم، بگو…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.

هاه! احساسم اینه که بازم خراب کردم….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 می 2003

وااااای امان از همسایه نااهل! همش یه هفته اس که اسباب کشی کردن، پسره الاغ، یه باند گنده گذاشته اونور دیواری که اینورش میز منه، روزی دویست و پنجاه بار “نازی جون” گوش می کنه، حالا حواس آدمو پرت می کنه، به درک، اقلا یه چیزی گوش نمی کنه که ارزش گوش کردن داشته باشه، همین روزا یه سلکشن حسابی راک درست می کنم، با صدای بلند براش پخش می کنم تا بفهمه موسیقی به چی می گن!!!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

از الکترونیک نفرت دارم، یکی از علوم غیر دقیقه است که خودشو بین علوم دقیقه جا زده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 11 می 2003

از لثه هام مثل خر، خون میاد. (البته من تاحالا ندیدم از خر چه جوری خون میاد، ولی ترجیح می دم این قضیه رو به همون تشبیه کنم!). چیز جدیدی نیست، ولی امشب خیلی شدید شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:24 نوشت.

آمار می گه که این قضیه ای که دارم تعریف می کنم، کثیف ترین واقعه ای بوده که تو عمرم دیدم (حتی کثیف تر از خوابگاهای دانشگاه شیراز):
یه معلم آمادگی دفاعی داشتیم سال سوم راهنمایی که جدی جدی خیال می کرد یه سرلشکریه برای خودش و مام ارتش بزرگ و آماده به خدمتش. البته مثل همه فرماندهان بزرگ پدر سربازای بیچاره رو در می اورد. یه روز که من طبق معمول، تو مراسم رژه اش خندیده بودم، مجبورم کرد دور حیاط مدرسه، پابرهنه، سه دور پامرغی برم. دور دوم تموم شده بود که یه دستور جدید اومد، کل گروهان ما (کلاس میم) باید ظرف کمتر از یه دقیقه، تو یه اتاقک توالت مدرسه می چپیدن، درواقع من حتی فرصت نداشتم که کفشامو پام کنم، حالا فرض کنین سی نفر آدم تو یه وجب توالت به صورت کنسرو پیش همدیگه چپیده بودن و من این وسط پابرهنه بودم، بعد تو این مخمصه گیر داد که باید در توالت رو ببندم، با لگد مارو به صورت MP3 در اورد تا تونست درو ببنده. بعد گفت حالا باید دونه دونه از روی دیوار برین توی توالت بغلی! مام خیلی خونسرد (البته خیلی هم نه!) برای همدیگه قلاب گرفتیم و با پاهای خیس و کثافت رفتیم رو سر و کول همدیگه که بتونیم بریم بالای دیوار، این وسط پای یکی از بچه ها رفت روی شیر آب و نتیجتا شیلنگ توالت با فشار به سروکله همه ما آب می پاشید و پیچ و تاب می خورد. ماجرا که تموم شد هممون تبدیل به یه موجود خیس و گلی و آغشته به کثافت شده بودیم. حتی فکر این کثافتکاری رو که می کنم خنده ام می گیره. نیم ساعت نشسته بودم لب دستشویی سنگی و پاهامو گرفته بودم زیر آب، تا یه ذره احساس کردم اقلا جورابمو می تونم پام کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:08 نوشت.

قال امید: اگه یه روزی دیدی تو زندگیت، خیلی بیشتر از کوپنت داری شانس میاری، مطمئن باش عاشق شدی!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:07 نوشت.

یکی از انواع موجودات قابل تامل، اینایی هستن که هرروز با تیریپشون می رن گردش و کافی شاپ و دیزی سرا و کوفت و زهرمار، و هرروز هم خودشون حساب می کنن و اجازه نمی دن که دختره حساب کنه. می خواین چی چی رو ثابت کنین؟ خیلی مایه دارین؟ من که می دونم خودتون با اتوبوس طی طریق می کنین از بس که پول ته جیبتون نمی مونه! آخرش که ولتون می کنه و می ره، فقط پولتون حروم شده، اگرم قرار باشه بمونه، این که نشد زندگی، یه کم به فکر پس انداز باشین هردوتون، بخدا زندگی خرج داره!
خوشم میاد، خوب می تونم ادای این بابابزرگای روان-جامعه شناسو در بیارم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:06 نوشت.

من حالم خوبه، هیچیم نیست. فقط یه مسائلی پیش اومده که بعضی از resource های منو دارن شدیدا مصرف می کنن. به نوشته های اخیرم توجه نکنین. نگرانم هم نباشین. البته اصولا اگه کسی نگران بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:28 نوشت.

قضیه سانسور اینترنت تو ایران جدیه. قربون وزیر مخابرات برم که می گه این یه کار معمولیه که تو همه کشورای جهان اتفاق می افته. خنده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.

Wintertime winds blow cold the season
Fallen in love, I’m hopin’ to be
Wind is so cold, is that the reason?
Keeping you warm, your hands touching me

Come with me dance, my dear
Winter’s so cold this year
You are so warm
My wintertime love to be…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

همینم مونده بود که استاد محترم درس اصول میکروکنترلر بخواد ازم کوییز بگیره. ورقه ای که می خواستم تحویل بدم اصلا سفید نبود، ولی از نظر ارزش با ورقه سفید هیچ فرقی نداشت، درواقع فقط یه مشت نوشته خط خطی شده بود، با یه فلوچارت! شانس اوردم ورقه ها رو جمع نکرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 می 2003

دارم می افتم. یه چاهیه که خیلی نمی شه به تهش امید بست. دارم می افتم و هیچ تلاشی نمی کنم که خودمو به جایی بند کنم و جلوی افتادنمو بگیرم. به خاطر اینکه دلمو به اون ته خوش کردم. می دونم که دارم دیوونگی می کنم ولی ممکنه اون ته بهشت باشه. یعنی امیدوارم که باشه…

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 می 2003

به زبون و شهامتی احتیاج دارم که خیلی وقت پیش از دست دادم، می ترسم هیچ وقت برنگرده، می ترسم بازم دیر بشه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

خیلی خوبه که گاهی وقت،ا به قدیما و طرز فکرت تو اون زمانا فکر کنی و ببینی که چقدر فکرات بچه گانه بودن، حتی اگه این قدیما، دو سه ماه پیش باشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

نمایشگاه!
اولا که تنها خریدم، “تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران! و سیمور: پیشگفتار” بود. فکر کنم دیگه واقعا آخرین کتاب منتشر شده سالینجر بود که نخونده بودم. البته یه خانومی که نمی گم کی بود، نوشابه اشو ریخت رو کتاب بنده خدای ما. البته به جز این یه ساندویچ بدمزه و یه نوشابه هم خریدم. تاحالا اینجوری دست خالی از نمایشگاه برنگشته بودم، خودم شرمنده بودم، ولی به هر حال به نظرم نمایشگاه امسال چیز جالبی نبود. کتابی که خیلی زیاد بود “هری پاتر” بود. فکر کنم اقلا ده تا چاپ مختلفشو دیدیم. دیگه اینکه این خانومای انتشارات مس، امسال خیلی یونیفرمشون قشنگ بود، از اون روسری قرمزای پارسال دست کشیده بودن و امسال آبی پوشیده بودن. پوستر باب دیلن هم نداشتن خاک بر سرا. طبق معمول کلی هم آشنا دیدیم، از جمله امیر مسعود، بعد یه عالمه گشتیم دنبال انتشارات… (اسمش یادم نیست، فقط می دونم “ف” داشت!)، اونجا آشنا پیدا کردیم و رفتیم تو غرفه اشون و اونام بهمون نوشابه دادن، همون موقع نتیجه گرفتیم که حافظه نازنینم همچین یه مقدار bad sector داره انگار! بعد رفتیم مطبوعات و من رفتم غرفه چلچراغ، سراغ بزرگمهر رو گرفتم (یه زمانی کارگاه نگارش مدرسه راهنمایی پنج تا عضو دائم داشت، که من و بزرگمهر هم بودیم، هرچی اون چار تا پیشرفت کردن و نوشته هاشون بهتر شد، من افت شدید داشتم تو اون دوران، بزرگمهر اصلا نیومد دبیرستان، رفت مدرسه فرهنگ که مخصوص علوم انسانی بود، الآنم تو چلچراغ می نویسه)، خلاصه سراغشو گرفتم و نبود، بعد همون خانومه که اونجا بود، گفت “لابد شمام از علامه حلیایین؟”!!! (چقدر طولش دادم!)، بعد حالم تو همون سالن تقریبا به هم خورد و خودمم نفهمیدم چرا، احتمالا این چربی های دور قلب و قندخونم کم کم دارن اثر می کنن، بعد رفتیم سراغ مجله وب و جناب حمیدرضا رو پیدا کردیم که حضرتشون شربت بسیار خوشمزه ای به ما دادن! بعدم بالاخره برگشتیم سر خونه زندگیمون، فرض کنین با اون خستگی، از سالن مطبوعات (ته نماشگاه)، تا دم پمپ بنزین پارک وی (محل پارک ماشین) پیاده اومدیم که واقعا طاقت فرسا بود. به هرحال، خلاصه اینکه روز خوبی بود، دست اونایی که بودن در نکنه.
(راستی! دو جور آدم تو نمایشگاه هست: بازدید کننده، بازدید کننده ی بازدیدکنندگان!)

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:16 نوشت.

واقعا که! این همه من جون می کنم و سناریو می چینم، بعد یهو اینا یه برداشتی از قضیه می کنن که اصلا خلاف هدف من بوده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 می 2003

من اون یه دونه ماشینم که تو اتوبان، خلاف جهت بقیه حرکت می کنه. حالا یا من دیوونه ام، یا بقیه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.

My girl, my girl, don’t lie to me
Tell me where did you sleep last night
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through

My girl, my girl, where will you go
I’m going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.

اینم یه تعریف قشنگ از برخورد موج با آینه (عینا جمله ابریشمیان):
“موج تا آینه میاد، یه معلق می زنه، بر می گرده”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 می 2003

وقتی که خیلی خسته ای، وقتی که باز یه مشت فکر عوضی داره مختو می خوره، وقتی که سر کلاسات احساس می کنی همه استادا دارن مریخی حرف می زنن، وقتی که هرکی دور و برته خودش یه جوری حالش خوب نیست، فقط منتظری که برسی خونه و بری سراغ آهنگات و چند ساعت خودتو تو صدای بلند غرق کنی. ولی هیچکدوم از اونایی که فکر می کردی، جواب نمی ده. دورز و باب دیلن و لورنا و نیروانا فقط حالتو بدتر می کنن….
امروز اگه فردی مرکوری نبود، محال بود من بتونم یه ذره آروم بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.

اگه یه روزی شاه بشم، خودمو به عنوان دلقک دربار منصوب می کنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

وقتی پشت سرمو نگاه می کنم یه روند کلی می بینم: یه موفقیت، دنباله رفتارهایی که موفقیت رو به گند می کشه، کلی جون کندن، یه موفقیت….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

هیچ کس….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 می 2003

امام جمعه تهران مردم عراق رو دعوت به انتفاضه کرده.
سوال: انتفاضه چیه؟
جواب: روشی است که در آن، به طرف کسی که ازش خوشت نمیاد سنگ پرت می کنی، اون در عوض موشک می زنه تو سرت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.



این خانوم خوشگله رو می شناسین؟ از اون موقع تاحالا کلی پیشرفت کرده. اولا که کیهان بهش دکترای الکترونیک داده، دوما که برای شورای شهر تهران انتخاب شده و از تاج زاده هم بیشتر رای اورده، سوما که رو در اتاقش برای ساعات پذیرش دانشجو نوشته: “با منشی ام در شورای شهر هماهنگ کنید”!!!!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

دیگه هیچ کس رو دوست ندارم.
نه! نه!
همه رو دوست دارم، ولی بازم هیچ کس رو دوست ندارم…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:00 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 می 2003

Sooner or later, one of us must know that the other one is a great liar!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

Come on you target for faraway laughter,
come on you stranger, you legend, you martyr,
and shine…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 می 2003

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:49 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 آوریل 2003

Jesus don’t want me for a sunbeam
Sunbeams are never made like me
Don’t expect me to cry, for all the reasons you had to die
Don’t ever ask your love of me….

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

يه ضرب المثل قديمی هست که می گه مرغ هرچی چاق تره, فلان جای نامربوطش (البته شايدم مربوط) تنگ تره. مساله جالب اينه که در مورد انسان, قضيه درست برعکسه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.

بدينوسيله انزجار شديد خود از آمار (منظورم درسشه, خودش که از اهم واجباته) و کلا مباحث مربوط به سيستم اعلام می دارم, و نيز قربون هرچی موجه برم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 آوریل 2003

وااي چقدر خوش مي گذره. فردا امتحان مخابرات داشته باشي. در حاليكه داري براي دفعه اول درسو مي خوني‏، با شتري كه مي خواد چيني ياد بگيره احساس همذات پنداري شديد داشته باشي، بعد متوجه بشي كه نمي رسي بخونيش، براي خودت Rod stewart بذاري و ده فرمان بخوني. خيلي خوش مي گذره.
بيچاره مملكتي كه دو سال ديگه من مي شم مهندس مخابراتش!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 آوریل 2003

وقتی سوسک می بینم یاد توضیح کامل معلم معارفمون می افتم. فکر کنم اژه ای بود. می گفت یه نجار وقتی می خواد یه میز بسازه و کار می کنه، خواه ناخواه یه مقدار خاک اره هم ایجاد می شه، حالا سوسک خاک اره خلقت انسانه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

دارم سپهر رو توجیه می کنم که ما باید از هم جدا شیم. چون دادگاه سرپرستیشو به کس دیگه ای سپرده، ولی خیلی سخت زیر بار می ره.
(سپهر اسم کامپیوترمه!)(در ضمن اسمیه که پسرخاله رامین رو سرور دبیرستان گذاشته بود)

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 آوریل 2003

الآن یه کلاغه داره تو حیاط قدم می زنه، ماشالا از منم چاق تره. معلومه که زباله های مدرن خیلی به این کلاغا ساخته!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:54 نوشت.

یه چند کلمه هم از دخترعموی محترم و دوستش بشنوین: فرانی فالاچی می نویسد. یادداشت امروزشون خوب چیزیه، فقط حیف که مطلباشون لینک دائم نداره. این دخترعمو کوچیکه ما خیلی مغزش کار می کنه، حتی اگه خلافش ثابت بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:53 نوشت.

به به علی آقای گل اومد، خوش اومد. ولی یه نفری که گولش زد و علی رو وبلاگ نویس کرد، اشتباه خودش رو به یه نفر دیگه هم منتقل کرد. بابا چرا نمی خواین قبول کنین این پرشین بلاگ افتضاحه. هنوز دیر نشده، می تونی به آغوش بلاگ اسپات برگردی.
به هر حال علی جون: دل به دام اون زلفای سیات بنده، من اسیرتم قیمت نگات چنده؟!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:13 نوشت.

آخرین امپراتور چینی چین، بعد از اینکه با شورش کشاورزان مواجه شد و سربازاش ترکش کردن، خودش رو بدجوری تنها دید. امپراتریس خودکشی کرد. دخترش رو با دستای خودش کشت که به دست کشاورزا نیفته. خودش از قصر خارج شد، ولی کجا می تونست فرار کنه؟ از یکی از درختای بیرون قصر، خودشو دار زد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:12 نوشت.

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future’s uncertain, and the end is always near…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:05 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 آوریل 2003

یارو Pornstar بود، رفت از شوهرش به دلیل خیانت، شکایت کرد!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:11 نوشت.

دوجور نگاه هست: اونایی که ازت فرار می کنن و اونایی که می خوان سر به تنت نباشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 22 آوریل 2003

Loneliness… emptiness… sadness… madness
Loneliness… emptiness… sadness… madness
Loneliness… emptiness… sadness… madness
Loneliness… emptiness… sadness… madness
Darkness… Darkness… Darkness… Darkness
Hopeless… Hopeless… Hopeless… Hopeless…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.

امشب از اون شباس. کلا امروز از اون روزا بوده. از اونایی که می خوام یه بلایی سرم بیاد، بیفتم بمیرم. خلاص. هیچ دلیلی هم نداره. یکی از ویژگیهای آدم اینه که لازم نیست برای رفتاراش دلیل خاصی داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.

Tonight I won’t be alone
but you know that don’t mean I’m not lonely…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 آوریل 2003

لعنت بر پدر و مادر کسی که مطالب این وبلاگ را بدون اجازه و بدون ذکر منبع، تو هر خراب شده ای که می خواد باشه، نقل کنه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:31 نوشت.

وقتی من مدل مو یا ریشم رو عوض می کنم، مطمئنا جهان بینی من هیچ تغییری نمی کنه. حتی تو مادی ترین معنی، اون چیزایی که می بینم هم عوض نمی شه، چون هیچ کدوم این دوتا واسطه بینایی نیست. ولی دید جهان نسبت به من عوض می شه. مگه نه اینکه همه اول قیافه آدمو می بینن، بعد شخصیتشو؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.

You know the day destroys the night
night divides the day
tried to run, tried to hide
break on through to the other side
break on through to the other side
break on through to the other side…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.

یک خط وبلاگ نوشتن، انسان رو از هفتاد سال خدمت به اجتماع باز می داره!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 آوریل 2003

بدینوسیله، از همین تریبون مخالفت رسمی خودم رو با موجودی به نام Smith chart اعلام می دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

به اعتقاد آگاهان: “حالا ماه شدم!!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end of our elaborate plans
The end of everything that stands
The end
No safety or surprise
The end
I’ll never look into your eyes again…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

یارو دو دفعه الکترومغناطیس گرفته بود، میانگین نمره هاش به ده نمی رسید، رفت از کتابخونه چنگ زبون اصلی گرفت!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

یه بلای خنده داری سر شلوارم اومده. به قول پیمان سرطان شلوار گرفتم، یا شایدم رسطان ولشار!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 19 آوریل 2003

time to live,
time lie,
time to laugh,
time to die….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

وااای خدایا! دقیقا از تیر ماه سال هشتاد تاحالا تمام تیکه ها جلوی روم بوده و من نمی فهمیدم. حتی فکرشم نمی کردم. کامل شد. این پازلم کامل شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 18 آوریل 2003

بالاخره کفاره گناهان سال هشتاد و یک رو پرداخت کردم. نیم ساعت مکالمه تلفنی با سید جواد!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

به هر کسی که بتونه روی کره زمین، چیزی کثیف تر از مانیتور و کی بورد اینجانب پیدا کنه، جایزه می دم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 17 آوریل 2003

شاهزاده مدتها دنبال صاحب کفش می گشت. تا اینکه سیندرلا رو پیدا کرد. ولی همینکه کفشو پاش کرد، سیندرلا تبدیل به غورباقه شد، بعد شاهزاده اونو بوسید و خودش تبدیل به یه وزغ چاق شد، بعد دوتایی باهم رفتن تو جنگل تا اینکه رسیدن پای یه برج بلند، بعد راپونزل موهاشو انداخت پایین ولی اونا کاری به اون نداشتن و با اتکا به چسبناکی پاهاشون از برج بالا رفتن. تا این که گرگه رسید و برج رو با خونه خوک سوم اشتباه گرفت و سعی کرد خرابش کنه ولی غورباقه ها با کمک راپونزل گرگ رو کشتن شنل قرمزی رو از تو شکمش بیرون کشیدن!!!!!!!!
داستان امروزمون نتیجه اخلاقی خاصی نداشت، ولی نتیجه منطقیش این بود که اگه آدم موقع میدان خوندن به سیندرلا فکر کنه، چیز دیگه ای از آب در نمیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.

“جنونواره” تموم شد. اون چیزی که می خواستم نشد، ولی اونقدرام ناراضی نیستم ازش. حالا می تونم با خیال راحت به کار و زندگیم برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.

The hotel bar hangover whiskey’s gone dry
The barkeeper’s wig’s crooked
And she’s giving me the eye
I might have said yeah
But I laughed so hard I think I died.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:14 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 آوریل 2003

چقدر بارون میاد، خسته شدم. همونقدر که از برف خوشم میاد، بارون حالمو بد می کنه.
“چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید. در این مدت دوره هایی هم بود که باران ریز می شد، آنوقت همه سراپا لباس می پوشیدند و با قیافه ای نقاهت زده به انتظار می ماندند تا پایان باران را جشن بگیرند، ولی دیری نگذشت که مردم عادت کردند این فواصل را مقدمه دوبرابر شدن باران تعبیر کنند. آسمان با طوفانهای نابود کننده باران فرو می ریخت و از سمت شمال، گردباد سقف خانه ها را از جا می کند و دیوارها را به زمین می ریخت و در کشتزارها آخرین درختان موز را از ریشه می کند.”، “آئورلیانوی دوم با اطمینان از اینکه نه فقط اورسولا، بلکه تمام اهالی ماکوندو منتظرند باران بند بیاید تا بمیرند، با صندوقهای خود به خانه برگشت.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

از این به بعد قلم و کاغذ می برم با خودم تو حموم. همیشه وقتی اونجام یه مشت ایده توپ دارم برای نوشتن، ولی وقتی میام بیرون هیچکدومش یادم نمی مونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

وضعیت سال سوم دانشکده که سولو و رامین می گن، چیز جالبیه. دلیل خنده داری هم داره. ولی دلیلشو نمی گم چون از فردا باید منتظر تکذیبیه های صد و پنجاه نفر هفتاد و نهی باشم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

این انیمیشنمای راهنمایی و رانندگی رو دیدین که یه عالمه خلاف می کنه طرف؟ زنگ زده بودن بهم، می خوان از روی تصادف دیروز مام یه انیمیشن بسازن! فکرشو که می کنم خنده ام می گیره، ورود ممنوع رفتیم و تصادف شده، یهو مسعود (فکر کنم تنها آدمی که در طول تاریخ از ابریشمیان دو تا بیست گرفته) پیاده شده و سر طرف داد بیداد می کنه، بعد که فهمید تقصیر من بوده، با همون عصبانیت و همون لحن اومده و منو دعوا می کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

اگه یه روز بخوام پرنده نگه دارم، انتخاب اولم جغده. اسمشم می ذارم عمو جغد شاخدار!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

از مشخصه های یه آدم بافرهنگ (که من نمونه بارزش محسوب می شم) اینه که تو اتاقش بیشتر از هر چیز دیگه ای کتاب و مجله و آرشیو روزنامه و جزوه و پلی کپی پیدا بشه و درواقع در هم کمد یا کشویی رو که باز کنی، کاغذ بریزه بیرون. یکی دیگه از مشخصه هاش اینه که اگه تمام اینا رو بریزه بیرون و دونه دونه نگاه کنه، نمی تونه یه کتاب معارف بینشون پیدا کنه که ببره برای کسی!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

همیشه وقتی فکر می کنی حساب همه چیزو کردی، یهو اون چیزی که بهش فکر نکرده بودی ظاهر می شه و جالبه که از همه چیزایی که بهشون فکر کرده بودی عظیم تره. اگه دستم به این مورفی می رسید، خفه اش می کردم. بلایی به سرش میاوردم که دیگه هوس قانون نوشتن نکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

حتی شبایی که خیلی خسته باشم انگار مجبورم کرده باشن، باید یه سری آنلاین بشم. سه شنبه ها به طور معمول از این شباس. اینجور وقتا کافیه گیر آریا سیستم بیفتم، گاهی وقتا که هوس می کنه حتی آدمو DC نمی کنه، فقط یهو می بینی دیگه هیچی receive نداری. چاره اش اینه که قطع کنی و دوباره شماره بگیری، ولی من خیلی خونسرد حتی بدون خاموش کردن کامپیوتر، یه ضرب می رم زیر میز و برقو قطع می کنم، بعدم با خیال راحت می خوابم. بیچاره اونایی که تو این جور شبا دارن با من حرف می زنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:52 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 آوریل 2003

به به! اینم از شدیدترین تصادف عمرم. به سلامتی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

آدمی که با سینه ستبر و گردن افراشته وسط میدون جنگ راه می ره، اگه تیر می خوره نباید خیلی تعجب کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.

از دست خودم حرصم می گیره. فرض کن سولوژن بعد از سالی اومده باشه دانشکده و اونوقت فقط در حد یه سلام علیک ببینیش!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 آوریل 2003

نمی دونم این بامبول جدید پرشین بلاگه یا دستگاه من قاطی کرده. همه صفحه ها رو می شه آفلاین خوند، به جز وبلاگایی که تو پرشین بلاگن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

Stop…
Think…
Walk away and let it be

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 4:51 نوشت.

بیرون داره حسابی بارون میاد. کلاس الکترونیکمو دودر کردم اومدم تو سایت دانشکده. بغل دستم یه نفر نشسته و یه کتاب گنده HTML باز کرده و معلوم نیست چیکار داره می کنه. دلم می خواد یه واکمن داشتم که الآن برای خودم November rain می ذاشتم و تو حیاط دانشکده قدم می زدم. اونقدر راه می رفتم که حسابی خیس بشم، تا مریض بشم و چند وقت دیگه هم بمیرم.

Don’t ya think that you need somebody
Don’t ya think that you need someone
Everybody needs somebody
You’re not the only one
You’re not the only one

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:35 نوشت.

دیشب: آستانه تحریکم امشب خیلی پایینه. دو سه نفر هستن که حرف زدن باهاشون می تونه وضعمو بهتر کنه. ولی نمی دونم خوبه یا بد، چون دقیقا همون مخدریه که منو به این روز انداخته.
پ.ن. یک ساعت و نیم با یکیشون حرف زدم. حالش از من بدتر بود. رسیده اون جایی که من چند ماه پیش رسیدم، ولی تحملش کمتره، اذیتش می کنه. تجربیات خودمو براش گفتم، خدا کنه اثر داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 3:05 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 آوریل 2003

قضیه پیچیده تر از این حرفاس:
بعضی حس ها ماهیتی دارن که دوطرفه بودن رو ایجاب می کنه. میزان درست بودنشون چه جوری تعیین می شن؟ بعد از اینکه هر طرف ماجرا با روابطی که گفتم تونستن حس خودشون رو تعیین کنن، باید مقدار تابع Cross correlation دوتا حس رو در نقطه صفر زمان بدست بیاریم. هرچی این مقدار بیشتر باشه، میزان درست بودن و موفقیت اون حس رو نشون می ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

Spend your days full of emptiness,
spend your years full of loneliness,
wasting love in a desperate caress.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

بعد از یه عمر سروکله زدن با پاسکال، حالا که به اسمبلی نگاه می کنم احساسم اینه که با یه بچه عقب افتاده طرفم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:35 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 12 آوریل 2003

حالا نوبت انتگرال احساسه. طبق تعریف، انتگرال یه حس برابره با انرژی ای که اون حس به آدم می ده یا از آدم می گیره (بسته به علامتش). این تعریف به شدت کاربردیه. بذارین اینجوری تو ضیح بدم:
یه حس رو چه جوری بشناسیم؟ اسمش فقط یه برچسبه، برای اینه که بتونی به دیگران حالی کنی چه حسی داری. می تونی بگی خیلی حس A دارم، یا B رو کم حس می کنم. ولی کمی یا زیادی، نسبیه. خیلی نامشخصه. اون چیزی که خیلی راحت می تونی تشخیص بدی اول اینه که فلان حس در حال کم شدنه یا زیاد شدن. که همون مشتقی هست که درضمن نشان دهنده میزان خطر یک حسه (خطر برای پایداری سیستم ذهنی)، و دوم مقدار انرژی که اون حس به تو می ده. پس تا اینجا یه معادله دیفرانسیل مرتبه اول داریم که هر حس رو بیان می کنه. از این می تونیم خود حس رو تا حد یه ثابت بدست بیاریم. برای اینکه دقیقا بشناسیمش باید یه مقدار اولیه هم داشته باشیم. این مقدار اولیه از تعریف انتگرال حس بدست میاد.
خب حالا یه حس رو دقیقا به صورت یه سیگنال تعریف کردیم. بعدش چی؟ هنوز نمی دونم! باید تجربه کنم.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.

دنبال یه متد لاغری تضمینی فوری می گردم. کسی چیزی سراغ نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:38 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 آوریل 2003

یاد اون چیزی افتادم که سر جلسه کنکور حواسمو پرت کرد و باعث شد آخر اختصاصیا وقت کم بیارم. حوزه ما یه مدرسه ای بود اون آخرای خیابون نواب. همه چیش به کنار. صندلی من درست بغل پله های مدرسه بود و از اونجا راحت پایینو می دیدم. وسط پله ها یه در بود که بعدا معلوم شد توالت بوده. وسطای امتحان یه قالب یخ بزرگ آوردن و همون وسط کنار در توالت گذاشتن رو زمین. بعدم یه شیلنگ از تو همون توالت کشیدن بیرون و یخدون رو با اون آب و اون یخ پر کردن. دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که اگه از تشنگی بمیرم از اون آب نمی خورم (هوا وحشتناک گرم بود) که صحنه آخرو دیدم: آب خنک رو ریختن تو یه پارچایی که از نطر من هیچ فرقی خاصی با آفتابه نداشت! نتیجتا دیگه آب نخوردم! درضمن امیدم همونجا امتحان داده، می تونین ازش بپرسین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.

لی بای، بزرگترین شاعر چین بوده که هرگز در هوشیاری شعر نگفته!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

امروز یه چیز جدید یاد گرفتم: کاری به دور زدن مردم نداشته باش!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

دارم می فهمم. احساسات به خودی خود چیز ترسناکی نیست. درواقع اون چیزی که ترسناکه، قدر مطلق مشتق یه احساس نسبت به زمانه. خطر تو مواقعی ایجاد می شه که یه احساس در حال از بین رفتنه، یا در حال به وجود اومدنه. باید مواظب بود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 آوریل 2003

مرسی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

Now as I look at the future
I feel so close to the past
I’m so afraid of tommorow
wondering which one is the last

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.

You have a right to kill me. You have a right to do that… But you have no right to judge me.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 آوریل 2003

یادته می گفتی یه زمانی می رسه که آدم فقط می تونه به یه چیز اعتماد کنه؟ دیگه حتی به اونم نمی شه اعتماد کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:09 نوشت.

چرا باید از صدام دفاع کنم؟ مگه همون آدمی نبود که هشت مملکت مارو داغون کرد؟ مگه همون آدمی نبود که باعث شد تمام سالای بچگی من با ترس جنگ بگذره؟ چرا باید از مردم عراق دفاع کنم؟ مگه همون مردمی نبودن که وقتی شهرای مارو بمباران می کردن می ریختن تو خیابون و از صدام حمایت می کردن؟ نمی دونم چرا بابای من یهو مخالف جنگ شده، شاید یادش رفته که دو سال و نیم سربازیش تو کردستان، وسط جنگ، اونور مرز گذشته، یا شایدم خوش گذشته بهش. درک نمی کنم قضیه رو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:18 نوشت.

دوربین صدا و سیما زوم کرده روی صورت یه خبرنگاره، حدود نود و پنج درصد صفحه رو پوشونده و اون پنج درصد دیگه هم فقط آسمونه که دیده می شه. بعد یارو گوینده می گه: بینندگان عزیز اینجا میدان فلسطین در مرکز بغداد است که در پشت سر همکار ما مشاهده می فرمایید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.

نمی دونم چرا به هرکی می گم ورزش مورد علاقه من هاکی رو یخه چپ چپ نگاهم می کنه. به هر حال از نظر من فقط یه ورزش دیگه هست که از نظر هیجان و سرعت و خشونت با هاکی برابری می کنه، اونم کوئیدیچه. متاسفانه امکان پرداختن به هیچکدومشون نیست!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:55 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 8 آوریل 2003

تو سلطان بانوی مایی یا سلطان بانوی او؟!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

موسیقی به روز شد. قبلا گفته بودم دوتا صدای جادویی هست که یکیش باب دیلانه و یکی دیگه هم جیم موریسون. (البته باید کرت کوبین هم به لیست اضافه بشه) قبلا از باب دیلان یه آهنگ گذاشته بودم، دیگه نوبت جیم بود. Summer’s almost gone.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:24 نوشت.

فرض کنین سه تا برقی رو بذارن پای یه دستگاه تراش و بگن این یه تیکه آهن که گذاشتیم جلوتون، تبدیلش کنین به چکش. نتیجه اش می شه اینکه دو دفعه تیغ رنده یارو رو می شکنن، سه دفعه آنچنان بلایی سر دستگاه میارن که تمام دنده هاش به سروصدا می افتن، یه دفعه هم یکییشون پای دستگاه محکم می خوره زمین که هنوزم آرنجم درد می کنه. آخرشم از اون آهنه یه آشغالی در میاد که هیچ شباهتی به اونی که باید، نداره!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 آوریل 2003

این چاپ جدید “هملت به روایت مردم کوچه و بازار” خوبیش اینه که متن انگلیسیش هم کنارشه. که انصافا معرکه اس برای خودش. حیف که تو ترجمه فارسی، مثلا خواستن بهداشتی بشه، تیکه های باحالشو یه جور دیگه ترجمه کردن. بدم نمیاد خودم یه بار سعی کنم که ترجمه اش کنم. اونم کامل و درست. خوبیش اینه که زبون فارسی تو این جور تیکه ها کم که نمیاره هیچی، از همه زبونا هم یه سر و گردن بالاتره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:27 نوشت.

این همه خودمو تخریب کردم حالا می خوام از خودم تعریف کنم. عوضش همیشه می تونم به هر چیزی بخندم و بقیه رو بخندونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

گذشته ما از حافظه عمومی دانشگاه پاک شده. دیگه کسی نمی دونه هفتاد و نهی ها چه کارایی که نکردن. دقیقا حسم اینه که وقتی یه نفر تو دانشگاه مارو می بینه همون نظری رو داره که ما نسبت به هفتاد و هفتی ها داشتیم. هیچ کس نمی دونه ما چیکارا کردیم، هیچ کس حتی از اشتباهات ما خبر نداره. هیچ کدومشون تو عمرشون پژواک رو ندیدن پانوراما رو ندیدن. همون طوری که ما خیلی از نشریه ها رو ندیدیم. هیچ کدومشون نمی دونن Aerospace چی بوده، هیچ کدومشون نمی دونن من چیکار کردم تو این سه ساله، هیچ کدوم نمی دونن توی نوعی چیکار کردی. هیچی. دلم برای خودم می سوزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

یارو با عطر آزارو عین اسپری 4×8 رفتار می کنه، می زنه زیر بغلش!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 آوریل 2003

آهای آدما! چرا یه دعوای درست حسابی راه نمی اندازین که بقیه تونم بمیرین برین پی کارتون؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:39 نوشت.

البته فکر نکنم مرض وحشتناکی باشه. ولی بالاخره هرچی باشه مرضه دیگه. چی؟ همینکه وقتی می دونی اکانتت تموم شده، هی شماره بگیری، چون معتادی به شماره گرفتن. مدام شماره بگیری و مدام بهت بگن: Invalid user name or password. هی شماره بگیری چون همون صدای بوق مودم خودش کلی آرامش به آدم می ده! یه جوونمردی پیدا نمی شه یه اکانت نامحدود مجانی واسه ما صادر کنه؟ قول می دم همشو تنهایی نخورم، با دوستامم تقسیم می کنم به خدا. داداش! مارو بشاژ، خیر اژ جوونیت ببینی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:34 نوشت.

تیریپ تخریب:
من همه اینا هستم: خودخواه، متکبر، مغرور، بدبین، خودپسند، پرخور، خیکی، پررو، فضول، بیریخت، ترسو، خاله زنک، وراج، تنبل، خسیس، حسود، پرمدعا، نامربوط، لج باز، بد دهن، خیالاتی، دزد، زورگو، عصبی، عربده کش، دست بزن دارم، پشت سر مردم حرف می زنم، از عالم و آدم طلبکارم… بازم بگم؟
پ.ن. آب زیر کاهی و زخم زبون زدن یادم رفته بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:33 نوشت.

– مگه من چیم از تام کروز کمتره؟
: پنه لوپه کروزت!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 آوریل 2003

There should be sunshine after rain
There should be laughter after pain
These things have always been the same
So why worry now?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

خیلی باحاله! دیشب آنلاین بودم که برق قطع شد، حالا تمام Temporary internet files پاک شده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

CNN ژنرال آمریکا رو نشون می ده که می گه سربازای عراقی تو مسجد پناه گرفتن و به ما تیر اندازی می کنن، ما به احترام اماکن مذهبی، تا وقتی اون تو باشن بهشون حمله نمی کنیم، تلویزیون ما می گه آمریکای کافر بی دین و ایمون یه هفته است داره به اماکن مذهبی بی احترامی می کنه و باید تاوانشو پس بده. تلویزیون ما می گه مردم عراق همه دارن با آمریکاییا می جنگن، CNN مردم شهرای عراقی رو نشون می ده که رفتن به استقبال سربازای آمریکایی.
به خودمون مربوطه که کدومو باور کنیم، مگه نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

تاریکی دیشب بی نظیر بود. تاریکی مطلق بود. چقدر ستاره تو آسمون بود. ولی بدون برق تو هیچ جای دنیا هیچ کاری نمی شه کرد. دستشون درد نکنه. خدمتی که از زمان ادیسون به بعد به این بشریت نمک نشناس شده، واقعا بی نظیر بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.

اینگیلیسا می گن: “مثل یه شاه صبحونه بخور، مثل یه ملکه نهار بخور، مثل یه رعیت شام بخور.” ولی من می گم: “مثل یه شاه صبحونه بخور، مثل دوتا شاه نهار بخور، مثل سه تا شاه شام بخور!”
(لازم به ذکر است که شکم محترم من شدیدا دیدنی شده و اخیرا شلوارام به زور پام می شن!!!)

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 آوریل 2003

بهاره! تولدت یه عالمه مبارک!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:18 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 31 مارس 2003

ببینین امام محمد غزالی که هر سال یه مشت از خزعبلاتش تو کتابای فارسی مدرسه پیدا می شد چه فتوایی داده: “نوروز و سده باید که مندرس شود و کسی نام از آن نبرد”.
فعلا که خودش مندرس شده و کسی نام ازش نمی بره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

“The machinist, the one they called Chef, was from New Orleans. He was rapped too tight for Vietnam, probably rapped too tight for New Orleans. Lance on the forward 50’s was a famous surfer from the beaches south of LA. You look at him and you wouldn’t believe he ever fired a weapon in his whole life. Clean, Mr. Clean, was from some South Bronx shithole. Light and space of Vietnam really put the zap on his head. Then there was Phillips, the Chief. It might have been my mission, but it sure as shit was the Chief’s boat.”
(Willard – Apocalypse now)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.

حمید! تروخدا یه کم این منطقی رو بخون، نصری شوخی بردار نیستا!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.

یه کتاب می خواستم بخرم، رفتم پنجره. بعدش هوس کردم یه سری به دانشکده بزنم. نمی دونم چی داره که اینقدر دلم براش تنگ می شه. اون چیزی که دیدم بیشتر دلم گرفت. همه درا بسته بود. هیچ کس نبود. چراغا خاموش. هیچ کس هیچ کس. ده دقیقه وایستادم تو کوچه پشتی خیره شدم به ساختمون… خسته شدم چرا تعطیلات تموم نمی شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

یعنی عمدی بوده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:40 نوشت.

از این فال حافظا که تو پاکته گرفتیم. زیرش نوشته: “کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر منحصرا متعلق به نویسنده می باشد.” !!!!!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:39 نوشت.

دو روز داشتم رو یه تمپلیت جدید کار می کردم برای خودم. اونقدر غرقش شده بودم که تلفنارو عوضی جواب می دادم. وقتی تموم شد، دیدم به تمپلیت فعلی زیادی وابسته شدم، دلم نیومد عوضش کنم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end of our elaborate plans
The end of everything that stands
The end
No safety or surprise
The end
I’ll never look into your eyes again

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 مارس 2003

پرم از احساسات مختلف که نمی تونم بیان کنم، چون تو دنیای واقعی با هم متضادن. و همه اینا فقط تو یه شب ایجاد شده. از همون اول میونه خوبی با احساسات نداشتم. یه روزی خلاص می شم از شرشون.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:50 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 مارس 2003

راستی! می گن بهارنارنج!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

اصلا یادم رفته بود که چه جوری باید کتاب خوند. صد سال طول می کشید تا یه کتابو تموم کنم، ولی امروز سه تاشو تموم کردم. با همه این حرفا اقلا پونزده تا کتاب دیگه کنار تختم هست که هنوز حتی شروع نشدن. خیلی عقبم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

به محض اینکه قوانین و امکانات اجازه بدن، من یه کازینو باز می کنم. هیچ منبع دیگه ای نمی شناسم که به این راحتی، این همه درآمد داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 مارس 2003

بدم نمیاد اسم بچه امو بذارم هوخشتره! مساله اصلی اینه که کسی رو پیدا کنم که حاضر باشه مادر یه هوخشتره باشه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

اینم برای اونایی که امراض منو می شمرن: امروز بعدازظهر یه مقداری خوابیدم، بعد که بیدار شدم، هر ده تا انگشت دستم، از ناحیه بند وسط انگشت، شدیدا درد می کردن، بعد کم کم درد رفت، ولی حالا یه جور حس خواب رفتگی دارم تو انگشتام!
یه چیز دیگه هم اینه که ردخور نداره من تو شمال از خواب بیدار بشم و تا یکی دو ساعت تمام قفسه سینه ام درد نکنه، احتمالا یه ربطی به رطوبت داره. شاید رماتیسم قفسه سینه دارم!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

با دیکتاتوری تمام یه برنامه ای ریختیم، واسه یه جایی که یه سال پیش رفته بودم دفعه آخر. البته قبل از رفتن لازم بود حوالی یه ساعت منتظر بشیم تا جماعت متاخر پیداشون بشه، اونم جلوی نگهبانی دانشکده عمران!!! یارو خدمات پیش از فروشش منو کشته بود. مشاوره در زمینه سالاد! مشاوره در زمینه پیتزا! فهمیدیم که اوریژینال بی بی کیو چیکن با توستادا فقط تو یه سالاد فرق دارن که اونم از ته یخچال در میاد و کلی هم فلفل داره! یه آدامسایی هم داشت که حوالی هزار تومن قیمتشون بود. جل الخالق. قدیما می رفتیم پیتزا بخوریم، یه منو می ذاشتن جلومون، توش فقط یه مخصوص بود و یه مخلوط. مام با خیال راحت انتخاب می کردیم، این چه وضعیه که هزار تا اسم عجق وجق می ذارن جلوی آدم! البته بعد از غذا فهمیدیم که ذائقه مردان برعکس زنان، قارچ و فلفل را برنمی تابد! بعدم رفتیم پارک ساعی و وسط اون شلوغ پلوغی و جوادبازار! یه بحث مفید شروع کردیم که از جنگ شروع شد تا رسید به تکامل و برتراند راسل، و بعد با دین شناسی ادامه پیدا کرد و نهایتا فکر کنم با مبحث خورده شدن آدم توسط شیر آفریقایی تموم شد! ویژگی بارز این جور صحبتها که من عاشقشم همینه که خیلی راحت وارد مباحث مختلف می شه و به همون راحتی موضوع عوض می شه. بعدم نقشه شماره دو ( نخود نخود هرکه رود خانه خود) اجرا شد! همین!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

امروز تظاهرات مخالفت با جنگه! راستش من با جنگ موافقم. امریکا و اروپا صدام رو به اینجا رسوندن حالا هم دارن هزینه جبران اشتباهشونو می دن. مردم عراق هیچ تلاش به خصوصی برای کنارگذاشتن صدام نکردن، حالا هم دارن هزینه کنار گذاشتنشو می دن. ایران بیشتر از هر کشور دیگه ای از صدام و سربازای عراقی که از مردم عراق حساب می شن، صدمه دیده، حالا داره ازشون حمایت می کنه. هر تغییری یه هزینه ای داره که باید پرداخت بشه، وگرنه همه چیز راکد می مونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.

That one last shot’s a Permanent Vacation
And a how high can you fly with broken wings
Life’s a journey – not a destination
And I just can’t tell just what tomorrow brings.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:30 نوشت.

من یه سیستم غیرخطی پیچیده ام. با n ورودی و m خروجی. که حالا به هر دلیل، تک تک خروجی ها به همه ورودی ها وابسته هستند. حالا اگه k تا از ورودیها ( k کوچکتر از n است)، عملا جلوشون بسته شده باشه و مثلا فقط آب هویج بریزن توش، نهایت چیزی که ممکنه تو خروجی ظاهر بشه، هویج بستنیه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:29 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 مارس 2003

وقتی غلظت عقل تو خون یه آدمی پایین میاد، هر چی بگی ممکنه اتفاق بیفته. حتی می تونه خواب ابریشمیان ببینه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

تو این چند روزه تو شمال، هسته اولیه انجمن دارندگان کالیبر بالا رو تاسیس کردیم! به صورتی که از خانه هرگز خارج نشدیم! و از جای برنخاستیم مگر برای غذای شکم و قضای حاجت!! و از رختخواب خارج نشدیم مگر برای نشستن، و از حالت نشسته در نیامدیم مگر برای خوابیدن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

طرف از دهنه بهمن گیر که می ره تو، چراغای ماشینشو روشن می کنه! خیال می کنه اون تو تاریک می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

اون چیزی که از مشاهدات استنباط می شه، اینه که یه کروموزومی هست که روی معرفت آدم تاثیر چشمگیر داره. (این معرفت اون معرفت قلمبه سلمبه هه نیست، اونیه که می گن فلانی خیلی بچه بامعرفتیه!). حیف که شماره اون کروموزوم معلوم الحال یادم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

وقتی داشتم پست آخرو می نوشتم، تصمیمم این بود که آخرین پستم باشه. ولی این یه هفته کلی از این رو به اون رو شدم. بعدم دیدم که واقعا شما ملت همیشه در صحنه گناه دارین از خوندن تراوشات مشعشع بنده محروم باشین! پس بازم می نویسیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 مارس 2003

ما رفتیم. معلوم نیست دقیقا کی برگردیم. مواظب خودتون باشین. این وبلاگ کوفتی رو هم بهم نریزین!!!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

ناصیر تومامش کن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.

I reign with my left hand I rule with my right
I’m lord of all darkness I’m queen of the night

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

این قضیه اسم وزیر دفاع انگلیس هم همون قضیه معروفه. باباش می خواسته براش شناسنامه بگیره:
نام؟ – جف.
فامیل؟ (متوجه نمی شه چی می گن، می خواد دوباره بپرسه، ولی چون تربیت درستی نداشته می گه: هان، درضمن لهجه انگلیسی هم داشته) -هون!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

“دنیای قشنگ نو”! بالاخره خوندمش. راستش دنیایی رو که هاکسلی توصیف کرده صد مرتبه ترجیح می دم به دنیای فعلی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.

اگه آدم موقع سال تحویل خواب بمونه، تا آخر سال می خوابه؟ اگه خودشو به خواب بزنه چی؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:27 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 مارس 2003

شب سال نوی خوبی برای همه آرزو می کنم. شب به خیر.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:53 نوشت.

یه نونوایی باگتی سر نفت هست. قبل از انقلاب دانسینگ بوده. صاحبش یه یارو سرهنگ بازنشسته ارتش بود می گن. خیلی آدم بداخلاق وحشتناکی بود. با مشتری و کارگر دعوا داشت. بخصوص با کارگراش خیلی بد تا می کرد. خونه اش ته کوچه خودمونه. یه پسر داشت که شیش هفت سال پیش تو همین کوچه ها ماشین بهش زد و مرد. امروز رفتم نون بگیرم دیدم مغازه تعطیله. شب چارشنبه سوری رفتن تو مغازه، طرفو کشتن. بعدم مغازه رو آتیش زدن و فرار کردن. از جنازه اشم فقط زغال مونده. چه آدمایی پیدا می شن تو این دوره زمونه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:52 نوشت.

راستش حوصله ندارم که مثل بعضیا پنجاه تا نامه تبریک بنویسم، خیلی هم دوست ندارم با یه نامه دسته جمعی سروتهشو هم بیارم، واسه همین کلا بیخیالش شدم. ولی از همین جا به همه تبریک می گم سال نو رو و امیدوارم که برای همه سال خوبی باشه. حالا شایدم بهتون زنگ زدم !!! الآن هنوز زمستونه ولی از چند ساعت دیگه رسما بهار می شه. چه خوب.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:46 نوشت.

بالاخره آهنگو به مناسبت سال نو و از این جور چیزا عوض کردم!
آها، می بینم که صحبت سالی که گذشت خیلی داغه، و اما سالی که بر من گذشت: راستش می خوام نق نق کنم که دیگه شب عیدی خالی بشم ولی هرچی فکر می کنم جاهای مزخرف پارسال یادم نمیاد، بیشتر خوشیاش یادم میاد. پس بیخیال، فرض رو بر این می ذاریم که سال خوبی بوده (که با تقریب خوبی همینطور هم هست). دست همه اونایی که باعث شدن یه همچین سالی داشته باشیم درد نکنه، خدا نگهشون داره برامون.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.

می گن آمریکا روی هواپیماهاش نوشته: “راه قدس از کربلا می گذرد”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:35 نوشت.

یه نفر بگه ببینم، این سلاح مایکروویو آمریکا کار می کنه یا نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:34 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 مارس 2003

با پلخمون نگاهت، چغوک دلمو زدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

این یکیشو دیگه تاحالا ندیده بودیم! یه کارت تبریک عید گرفتم که توش یه رژیم غذایی برای کم کردن قند خون هست!!! دست فرستنده اش درد نکنه 🙂

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

And I swear that I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun
No I don’t have a gun

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:48 نوشت.

اینا هنوز دارن سروصدا می کنن! این که دیگه چارشنبه سوری نیست، از یه ساعت پیش، شده پنجشنبه سوری!!! ( ساعت 1 صبح 28 اسفند)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:47 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 مارس 2003

You blinded me with love and,
yeah, it opened up my eyes.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.

فرض کنین یه جایی بخواین غدا بخورین که خودتون باید دم صندوق سفارش بدین، خودتون باید غذا رو تحویل بگیرین. خودتون باید میز رو تمیز کنین. وقتی هم که بخواین دوتا میزو بچسبونین به هم، یارو مثلا گارسونه کلی منت بذاره سرتون، بهش می گن بوف زعفرانیه! قبلا فکر می کردم دیگه از گارسونای سان سیتی بدتر پیدا نمی شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

حالا که صحبت محدث شد یاد اون موعظه معروفش افتادم! یه روز صبح که سر صف بودیم شروع کرد به ارشاد کردن که: جک رو خارجیا ساختن که تفرقه ایجاد کنن بین ما ایرانیا، از این به بعد اصلا نگین جک، جاش برای همدیگه لطیفه با درایت تعریف کنین!!!
می گن تو تیمی که نطام جدید آموزش متوسطه رو طراحی کرده، محدث هم عضو بوده. معلوم می شه چرا نظام جدید اینقدر چیز بی سر و تهی بود!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

سامورایی های واقعی، سالها تو دامنه های فوجی تمرین برف بازی می کردن، بعد سوار هواپیما می شدن و می رفتن خودشونو می کوبیدن به کشتی های آمریکایی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

این کتاب کارلسون رو که می بینم یاد کتاب “جنایات ABC” آگاتا کریستی می افتم. آخه اینم اسمه که این بابا داره؟ A. Bruce Carlson!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 مارس 2003

طرف من نیاین! من یه دیابتی خطرناکم! دیابت به درک، دعا کنین این آسم برونشیتی من امشب یه کاری دستم نده، از همین الآن سینه ام خس خس می کنه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 مارس 2003

البته حالا که فکر می کنم می بینم محدث بیچاره به فتح پرچم کاری نداشت. یادم نیست آخرش چه بلایی سرمون اومد که بیخیالش شدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.

راستی امروز سالگرد حماسه بیست و پنجم اسفنده. پنج سال پیش در چنین روزی رفتیم زیر تک درخت حیاط دبیرستان کنار زمین بسکت، تحصن کردیم به این هدف که یه امتحان که قرار بود شب عید باشه، برگزار نشه.
نتیجه: نفری دو نمره از انضباطمون رفت، چند نفرم اخراج موقت شدن. یکی دو نفرم از مدیر لایق دبیرستان کتک خوردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:45 نوشت.

این اتاق تکونی یه فایده ای که داشت این بود که بازی “فتح پرچم” رو دوباره پیدا کردم. یه شب زمانی که دوم راهنمایی بودیم می خواستیم تو مدرسه بخوابیم، تا وقتی هوا روشن بود فوتبال بازی کردیم، بعدشم کلی قایم موشک، بعد که دیگه خسته شدیم تازه رفتیم دوتا فتح پرچم خریدیم و تا صبح نشستیم به بازی کردن. این جوری شروع شد، بعد کار رسید به جایی که تو هرکلاس بیست و پنج نفره، اقلا پنج تا سِت بازی پیدا می شد. کم کم کار به مسابقات دوره ای و جام فتح پرچم در مواد انفرادی و تیمی رسید! محال بود وقت آزاد پیدا بشه و همه یه گوشه شروع نکنن به بازی کردن. حتی زنگ ورزش به جای فوتبال، فتح پرچم بازی می کردیم. بالاخره به جایی رسیدیم که محدث مسابقات فتح پرچم رو در سطح راهنمایی علامه حلی دو، تحریم کرد! (این محدث یه پیرمردی بود که معلم قرآن بود و احساس می کرد باید تمام بشریت رو از گمراهی نجات بده و این ماموریت از مدرسه ما شروع می شد!( یه بار دیگه هم که من و چند نفر دیگه فتنه تجارت تمبر رو تو مدرسه راه انداختیم بعد از سه هفته تمبر رو تحریم کرد و گفت از این به بعد هرکی تو مدرسه تمبر بیاره، خشتکش نمی دونم چی چی می شه! واقعا تجارت پرسودی بود، حیف شد! (دوسال پیش که ختم یکی از معلمای راهنمایی بود همه رفته بودیم و کلی هم با معلمای قدیمی چَت کردیم، ولی تا محدث اومد همه روشونو کردن اونور، حتی سلامم بهش نکردن!(این صنعت ادبی رو بهش می گن: پرانتز تو پرانتز!(یه صنعت دیگه هم اینجا استفاده شده که اصطلاحا به صنعت علامت تعجب معروفه!))))). از بحث اصلی دور شدم. خلاصه اینکه فتح پرچم تحریم شد! یه چیزی تو مایه های “الیوم ملعبه فتح بَرجَم بای نحو کان حرام است و تلعب با آن در حکم مبارزه با امام زمان است.” بعد هم برگشتیم به زندگی عادی، ولی واقعا بازی معرکه ایه، حاضرم با هرکی خواست مسابقه بدم!
یه چیز دیگه یادم افتاد حیفم اومد نگم: سال اول راهنمایی یه روز دیدیم صد تا نهال چنار اوردن ریختن جلومون با یه عالمه بیل و کلنگ، بعد دستور دادن که اینا رو دورتادور مدرسه بکاریم، بعد که فرمان اجرا شد، دستور رسید که حالا باید سه ماه فوتبال بازی نکنین که توپ به این درختا نخوره تا یه ذره جون بگیرن، مام دیدیم اینجوری شد، دسته همه بیلا رو کندیم و دوتا بازی جدید راه انداختیم، یکی تو راهروهای مدرسه، یکی هم تو حیاط! حالا حدس بزنین چی بود! تو راهرو هاکی بازی می کردیم! تو حیاط بیس بال!!! بعد از یه ماه و نیم که هرچی شیشه تو مدرسه بود شکست و هرچی در تو راهرو بود داغون شد و سه تا سر شکوندیم و یه دماغ، این دوتا بازی وحشیانه ممنوع شد و به فوتبال رضایت دادن! سال آخری که ما از مدرسه اومدیم بیرون حداکثر سی تا از اون درختا مونده بود، الآن نمی دونم چندتاش مونده!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:31 نوشت.

دیدم همه دارن خاطراتشونو می خونن، منم رفتم سراغشون ببینم چی نوشتم، خنده دار بود. تو شرایطی که چندانم بهم خوش نمی گذشت، نشستم داستان طنز نوشتم. چه چیزای باحالی هم از آب در اومدن، وقتی می گم خلم، خب راست می گم دیگه، اونم نه خل عادی! اصولا خلیسم بر خلاف سایر قوای ذاتی انسان، با پیر شدن نه تنها ضعیف تر نمی شه، بلکه تشدیدم می شه!!!
یه چیز دیگه که تو این مطالعات به چشم می خورد این بود که نثرم تو یه دوره شیش ماهه به شدت عوض شده. درواقع به طرف جدیت و مینیمالیستی رفته. می خوام دوباره تمرین کنم ببینم می تونم برگردم به همون سبک قدیم یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 مارس 2003

کلیدامو گم کردم. هرچی که از صبح یه لحظه دستم بوده و هرجایی که رفتم دقیقا مو به مو یادمه، فقط این کلیدای کوفتی معلوم نیست کجان! وضعیتم تو خونه یه چیزیه تو مایه های مهدورالدم! اگه کلیدا تا فردا پیدا نشن، باید همه قفلا عوض بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 مارس 2003

داشتم با پوریا صحبت می کردم یهو یاد خواب دیشبم افتادم، اونقدر خواب عجیبی بود که قطع کردم تلفن رو. وحشتناک بود. برگشته بودم بُن. جایی که پونزده سال پیش، ده روز توش مونده بودم. اول همه چیز همونجوری بود. ولی بعد عوض شد. بد شد. وحشتناک شد خیلی وحشتناک. جاهایی که تو پونزده سال اخیر حتی بهشون فکر نکرده بودم جلوی چشمم بود، با جزئیاتی که تو بیداری اصلا یادم نبود. ولی همشون مخروبه شده بودن، وحشتناک…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

اهم مشاهدات امروزم پشت پنجره، اون دونفری بود که به طرز تابلویی گِی بودن! اگه بدونین چقدر با احساس غذای نذری دهن همدیگه می ذاشتن. چه نگاهای عاشقانه ای که به هم نمی کردن. اصلا از دیدن این زوج خوشبخت اشک تو چشمام حلقه زده بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:18 نوشت.

آدمخورا! نصف جزوه مخابرات من نیست. دست کدومتونه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:49 نوشت.

خاک به سرم! یه شلوار داشتم مال سه چهار سال پیش که تو این دو سال آخر اگه پام می کردم باید با کمربند هزار تا چین می انداختم تو کمرش تا نیفته پایین! امروز با مامانم بحث چاقی شد، شلوارمو انداخت جلوم گفت شدی اندازه این! منم برای اینکه نشون بدم هنوز اونقدرام چاق نشدم با اطمینان شلوارو پام کردم! بزغاله دقیقا اندازه شده!!!!!!!!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 مارس 2003

من که هرچی امروز گشتم یه دختری پیدا نکردم که خوشگل و خوش تیپ باشه و پولدارم باشه، خونه و ماشین و جهیزیه مکفی داشته باشه و مهریه هم نخواد و دنبال منم بگرده!!!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

به به بساط آقایون و خانوما راه افتاد اینجا! طرف با سیستم فلان میلیونی ماشینش تا دیروز modern talking و DJ bobo گوش می کرده حالا واسه من “عمه بابایم کجاست” گذاشته!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:22 نوشت.

یه بلندگوی شونصد گیگاواتی گذاشتن رو دیوار، پای پنجره ما و دارن از طریقش عزاداری می کنن. منم این طرف پرده، دارم با یه هدفون درپیت نیروانا گوش می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.

مشکل خطوط تلفن اینه که پهنای باندشون چهار کیلو هرتز بیشتر نیست. برای همین امواجی که موقع صحبت رودررو، از طرفت به تو منتقل می شه، نمی تونن از این طریق منتقل بشن. برای همین پای تلفن نمی تونی بفهمی طرفت راجب تو چی فکر می کنه، ولی رودررو، اینو حس می کنی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 مارس 2003

ستون سمت راست کلا محتواش به هم ریخت، ممکنه به چشم نیاد ولی عوض شده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.

به عنوان اولین اقدام، منی که رو نمک غذا می ریختم، نمک رو حذف کردم از برنامه غذاییم. می گن نمک کلی اثر داره تو وزن آدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

دوتا کشف نسبتا جدید من: Uriah heep و Jethro tull. واقعا تحسین برانگیزن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.

به نظر میاد از پارسال، سالها گذشته. درواقع خیلی بیشتر از یه سال بزرگ شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 مارس 2003

ولی خودمونیما، بعد از اون قضایای پریروز الآن احساس می کنم واقعا فضای نفس کشیدن توی اتاق خیلی بیشتر شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.

می دونستم چاق شدم، ولی واقعا فکر نمی کردم به چشم بیاد!! بالاخره هشت کیلو شوخی نیست که!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

برای من نوشته: اشکال دنیا این است که جاهل ها مطمئن هستند و دانایان مردد.
معلوم نیست منظورش اینه که من جاهلم یا دانا!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 مارس 2003

هرگونه تلاش از سوی من برای درک شرایط موجود که در آن گرفتار آمده ام به شکست خواهد انجامید. زیرا ابزار شناخت در این مورد ده درصد تجربه است و نود درصد حدس و گمان. هرچند که معمولا حدسهای خوبی می زنم، اما اعتراف می کنم که شرایط موجود را هرگز پیش بینی نمی کردم. در انتها نیز لازم می دانم بار دیگر بر نقش قانون مورفی تاکید کنم.
پس حالا که هیچ غلطی نمی تونم بکنم و حتی نمی تونم دقیقا بفهمم چی به چیه، فکر کنم بهترین راه حل اینه که حتی فکرشم نکنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

…. متلاشی شدن دوستی …
و عبث بودن پندار سرورآور مهر…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

خوبیش اینه که از این به بعد باید ریخت کریه معتمدی رو تو تلویزیون هم تحمل کنیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:35 نوشت.

…. یک بار کشیش نیکانور تخته نرد آورد تا کنار درخت بلوط بنشیند و با او بازی کند ولی خوزه آرکادیو بوئندیا قبول نکرد و گفت که هرگز بازی ای را که هردو حریف برسر قوانین آن موافق باشند قبول ندارد. پدر روحانی نیکانور که هرگز دربازه بازی تخته نرد چنین چیزی به فکرش نرسیده بود دیگر موفق نشد دست به بازی تخته نرد بزند. چنان از هوش و حضور دهن خوزه آرکادیو بوئندیا حیرت کرده بود که از او پرسید چطور شده او را به تنه درخت بسته اند.
او جواب داد: “خیلی ساده است. برای اینکه دیوانه هستم.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:09 نوشت.

فرض کنین یک ساعت و نیم تو آزمایشگاه عرق ریخته باشین، بعد یهو ببینین اون پیچ لعنتی روی اسیلوسکوپ رو تا ته نچرخوندین و همه عددایی که بدست اوردین، مزخرفی بیش نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:05 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 مارس 2003

I’m runnin’ out of patience
And I ain’t gonna say it twice
The world out there is down’n dirty, honey
And I just hate to be nice

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

این احمق واسه آزمایشگاه دستور داده که مشخصه ها رو با pspice بکشیم. حالا یه شبه من چه جوری یاد بگیرم آخه این یه کارو؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

فرض کنین دو هفته دماغ محترمتون گرفته باشه و هیچ بویی حس نکرده باشین. حالا همین امروز باز شده و دوباره از نعمت بویایی برخوردار شدین. حالا فرض کنین همون اول صبح پهلوی یه بابایی بشینین که صبح یه شیشه گلاب رو خودش خالی کرده. چه حالی بهتون دست می ده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

فرض کنین دوتا گزارش کار گنده برای فردا داشته باشین که هرکدوم دو سه ساعتی وقت ببرن. فرض کنین شب قبلش فقط چهار ساعت خوابیدین و از صبح تا عصر نه ساعت تو دانشگاه بودین. فرض کنین خسته و کوفته رسیدین خونه و تو خیالتون عزا گرفتین که این گزارشای کوفتی رو چیکار کنین. بعد می رین تو اتاقتون. حالا فرض کنین اون اتاق کوفتی مشمول خونه تکونی شب عید شده باشه. اتاقی که تو وضعیت عادی به زور توش می شه راه رفت، حالا دیگه هرچی که تو کمدا بوده هم ریخته کف اتاق. چیزایی هم که مثلا از دم دست دور شدن دیگه هیچکدوم سر جاشون نیستن. حتی نمی تونین کتاباتونو پیدا کنین. کتابا که سهله، تو این خرتوخر حتی نتایج آزمایشایی که باید اون گزارشا براشون نوشته بشه هم پیدا نمی شن. حالا قیافه و اعصاب خودتون رو مجسم کنین. اگه نمی تونین بیاین یه نگاهی به ریخت من بکنین و تا تهشو بخونین. حالا چه خاکی تو سرم بریزم تا فردا؟ اونوقت هی بگین خونسردیتو حفظ کن، بخند!
بذار نیمه پر لیوانو ببینم: اقلا کامپیوتر سر جاشه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 مارس 2003

حتی اگه امشبو به سلامت بگذرونم، بالاخره فردا پس فردا یه بلایی سرم میاد. دکتر! این شیر اکسیژنو قطع کن. اون هوا رو تزریق کن تو رگام، یه ذره دوز آدرنالینمو بیشتر کن، یا حتی انسولین. اون سرم رو در بیار از تو رگ، بزن تو عضله، اثرشو دیدم قبلا. مورفین یادت نره. می خوام اونقدر باشه که جلوی چشمم دونه دونه انگشتامو ببرین و حس نکنم. ببینم تو این بیمارستان پتک پیدا نمی شه؟ بکوبینش تو سرم. می خوام خونش بپاشه به در و دیوار. بزنین زودتر. راحتم کنین. به چی این دنیای کوفتیتون چسبیدین؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

ظرفاتونم که شستم دیگه چی می گین؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

وااااای این معرکه اس: هنر مثل wc است، باید شما را خالی کند ولی حال دیگران را به هم بزند!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
I promised I would drown myself in mysticated wine

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

آیدین کبیر افشا می کند: چگونه الکترونیکی ها از والت دیسنی پول گرفتند!
تاحالا فکر کردین برای چی hfe نصف بیشتر ترانزیستورای مساله هایی که حل می کنین هستش 100؟ برای اینکه وقتی می خواین hfe+1 رو برای جریان دقیق امیتر حساب کنین، به عدد 101 برسین. که به طرز مشخصی، اشاره مستقیم داره به کارتون صدویک سگ خالدار!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 مارس 2003

She’s walking down the street
Blind to every eye she meets
Do you think you’ll be the guy
To make the queen of the angels sigh?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:16 نوشت.

خدایان یونانی رو خیلی دوست دارم، چون زمینی ترین خدایانی هستند که تاحالا دیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.

هر رابطه انسانی دو جنبه داره. یکی جنبه زمینی، و دیگری جنبه زمینی تر!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

رو قوطی سرکه سه و نیم کیلویی یک و یک نوشته: “ویژه خانواده”، یادم باشه بعدا تو مغازه نگاه کنم ببینم مجردی هم داره یا نه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 مارس 2003

برام دعا کن!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.

I am the Lizard King
I can do anything

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:48 نوشت.

به من می گه خدا عاقبتتو به خیر کنه، معلوم نیست به چی فکر می کنه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:47 نوشت.

یارو مثلا بچه مسلمونه، برگشته به امید می گه حالا که خونه تون تو جردنه، حتی اگه قسم بخوری باور نمی کنم آدم حسابی باشی! اونوقت تو اون یه ساعت دختری نبود که از جلومون رد بشه و این بزغاله یه متلک بهش نگه. البته در این بین داشت خاطرات مکه رفتنشو برامون تعریف می کرد و هرچی هم از دهنش دراومد به عربای سنی گفت. واقعا که!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:46 نوشت.

همیشه از دست این زودپز حرص می خوردم، چون یه سوپاپ داره که عین این ابلها همش دور خودش می چرخه و سروصدا می کنه، نمی تونه یه دقیقه مثل آدم ساکت بشینه یه گوشه و فکر کنه ببینه چه خاکی تو سرش بریزه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:45 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 مارس 2003

I’m going, but I need a little time
I promised I would drown myself in mysticated wine

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:32 نوشت.

یه نفر رو بعد از نزدیک سه سال تازه دارم درست می شناسم. واقعا متاسفم که مدتها راجبش اشتباه فکر می کردم و خوشحالم که حالا بهتر می شناسمش. خوشحالم که همچین دوستایی دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

اینجا اشتباهی هست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.

بعضی حرفا هست که فقط باید بشنوی. جوابشو نباید بدی به هزار و یک دلیل.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 مارس 2003

– لانگ جان! نامه داری.
: نقشه گنجه؟
– خال سیاهه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

برو! ولی زیر پاتو نگاه کن، مواظب باش داری منو لگد می کنی!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.

خلقت جهان اگر تصادفی نباشد ناشی از یک اندیشه پلید است.
(برتراند راسل – چرا مسیحی نیستم)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:02 نوشت.

من دقیقا دو ماه دیگه رو می بینم، حتی با دقت خوبی بیشتر از چهار ماه دیگه. مگر اینکه واقعا یه نفر خیلی عاقل باشه. یا اینکه یه نفر دیگه خیلی غیر عادی عمل کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 2 مارس 2003

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:58 نوشت.

می تونی ساعت دوازده شب سی دی doors رو بذاری و شروع کنی به گوش کردن. می تونی شیش دفعه light my fire گوش کنی. می تونی دوازده باز The end گوش کنی. می تونی همین طور که می خونه شروع کنی برای خودت هرچی دلت می خواد بنویسی. می تونی هفت تا کاغد کلاسورو سیاه کنی، بعد همشونو ریز ریز کنی و از پنجره بریزی جلوی کلاغا. می تونی یه لحظه یاد کلاسای فردا صبحت بیفتی و یه لبخند تلخ بزنی، می تونی تمام مدت فکرای مزخرف مثل خوره ذهنتو بخوره بعد تو دلت قهقهه بزنی چون بقیه نباید بیدار بشن. می تونی به گذشته ات فکر کنی یا به آخر عاقبتت. فرقی نمی کنه چون جفتش چیز بیخودیه. می تونی با جیم موریسون بخونی
take it easy baby
take it as it comes
specialize in having fun
می تونی همش مدام بگی everybody loves my baby یا مثلا I’ve been down so goddamn long. می تونی نصف این زمانو به عکس جیم که رو دیوار اتاقته خیره بشی و به این فکر کنی که چقدر لذت برده از مرگش، توی وان حموم. اگه اون لخته های خون روی آب نبودن که دیگه معرکه می شد. یا مثلا می تونی به اون دوست دختر عوضیش فکر کنی که شب آخر دیده حال این بده، ولی ولش کرده و گرفته خوابیده. و خود احمقشم دو سه سال بعد O.D زده و مرده. می تونی به دوستایی فکر کنی که بعد از مردنش تا جایی که تونستن به بهانه های مختلف پول بی صاحبشو بالا کشیدن. می تونی به پولش فکر کنی که بالاخره به پدرومادری رسید که وصیت کرده بود حتی یه قرونم بهشون نرسه. همونایی که حتی تا حالا سر قبر پسرشون نرفتن. می تونی به اون دکتری فکر کنی که به یه الکلی دوایی داد که روش نوشته “در صورت استفاده با الکل خطر مرگ دارد”. می تونی بعدش به آدمی فکر کنی که قرصاشو جای آب با الکل می خورد. می تونی همه این کارا رو بکنی و بعد یه نگاه به ساعت بندازی و ببینی ساعت شیش صبحه و تو تمام شب رو بیدار بودی، فقط به خاطر اینکه حاضر نشدی یه مسکن حسابی بخوری و بگیری بخوابی. چون می خوای اون وقتی که لازم شد، ده تاش کافی باشه که تورو تا ابد بخوابونه. چون…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 3:59 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 مارس 2003

کاش رفته بودیم رای داده بودیم. …. بر شورای شهری که مهنوش معتمدی آذری عضوش باشه. (تو جای خالی هر آشغالی دلتون خواست بذارین)

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:10 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 فوریه 2003

جانوسپا!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 فوریه 2003

Oh, sister! am I not, a brother to you?

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:25 نوشت.

این قضیه تب، از کجا ایجاد می شه؟ یعنی زد و خورد خونین گلبولای سفید و میکروبا، اینهمه اصطکاک ایجاد می کنه؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

If he brings you happiness
Then I wish you both the best
It’s your happiness
That matters most of all
But if he ever breaks your heart
If the teardrops ever start
I’ll be there
Before the next teardrop falls

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

به قول همشهری محترممون که براش جک ساختن: “من توانایی ندارم!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

اینو یادم رفت بگم: کافیه عکس یه قلعه انگلیسی رو ببینم تا دیوونه بشم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 26 فوریه 2003

چند سال پیش که از حال و هوای اساطیر یونانی بیرون اومدم، رفتم سراغ طبقه اشراف انگلیس. شیفته اش بودم، هنوزم هستم. هیچ وقت بدم نمی اومده که یه لردی باشم تو زمان ویکتوریا! حتی بدم نمیاد که روی Scone بشینم و تاج امپراطوری بریتانیا رو بذارن روی سرم، بعدشم عصامو بدن دستم، اونوقت من بقیه خانواده سلطنتی با یه کالسکه سلطنتی از کلیسای وست مینستر تا کاخ ویندسور، از بین جمعیت عبور می کنیم. چه کنم که چندان امکان پذیر نیست!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

خیلی لذت بخشه که وسط “آن دو” سعی کنی بشینی، ولی صندلی زیرت نباشه و طبیعتا ولو بشی کف رستوران.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

صبح داشتم فکر می کردم اگه یه بلایی سرم بیاد و بیفتم گوشه بیمارستان، دوروبریا چه عکس العملی نشون می دن، خب هنوزم نفهمیدم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 فوریه 2003

Oh, sister, when I come to knock on your door,
Don’t turn away, you’ll create sorrow.
Time is an ocean but it ends at the shore
You may not see me tomorrow.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:10 نوشت.

اوه اوه. معتمدی کاندیدای شورای شهر شده. ببین دیگه چه خرتوخریه. تو ائتلاف نمی دونم چی چی، شرکت کرده. یه عکس دسته جمعی هم انداختن که معتمدی با چادر نشسته تو عکس! تازه اسمشم نوشته: دکتر مهنوش معتمدی آذری!!! تو لیستشون یه مشتم مهندس بود، اگه معتمدی دکتر بشه، لابد مهندساشون در حقیقت سیکل دارن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:09 نوشت.

تا اون سر دنیا رفتیم، پیت حلبی درست کردیم و برگشتیم. من جدا نمی دونم آخه این شروورا کی ممکنه به درد آدم بخوره. به من چه که یه کانال ساز چه جور موجودیه. تازه اگرم یه وقت لازم بشه، این همه دم و دستگاه رو از کجا باید گیر بیارم که بخوام یه وجب کانال درست کنم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.

هاها، فکرشو بکنین یه موقعی حمید کلی آدم حسابی بوده واسه خودش. حمید خان! پدرش بسوزه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 24 فوریه 2003

میوه فقط نارنگی
توالت فقط فرنگی
جیگر! چقدر ملنگی
وای وای وای، در برم
تا نخوردم اردنگی!!!
****
آدم خوبه لوطی باشه
تیکه باید سوتی باشه
“نفس” توی قوطی باشه
وای وای وای، در برم
طرف می خواد منو بکنه تو قوطی!!!
****
آیدین چقدر الاغه
عوضش تو چقدر خوبی
– آره خودمم همین نظرو دارم
وای وای وای، چه تفاهمی
میای باهم تیریپ بذاریم؟!!!
****
قال حمید: کسی به فکر خل ها نیست
دیگه هیچ کس به فکر هم نوع نیست
آآآآآآآآه، خل های جهان متحد شوید.
****
خل اگر ما نشود تنهایست
خل اگر ما نشود خویشتنست
****
یاد یه ضرب المثلی افتادم
همون که وقتی با دائیم بشینم
مادربزرگم بهمون می گه
گویشش مشهدیه
“مست! بجی که دیوونه اومد!”
بجی یعنی در برو
****
آاااااه، جورابهایم بو می دهند
جورابهایم سوراخند
مگر جوراب سوراخ هم بو می دهد؟
به قول مامانم، جوراب سوراخ، جوراب مهندسیه
احتمالا اگه هم سوراخ باشه هم بو بده
دیگه جوراب دکتری می شه
****
دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه، تنگه
ولی جدا برای کی؟
مگه من کسی رو دارم؟ چمیدونم برای کی!
لابد برای خودم
****
گیو می اِ ویسپر
اند گیو می اِ سای
گیو می اِ کیس بیفور یو
تل می گودبای
****
پاشو کاسه کوزه تو جمع کن
خرس گنده نامهربون دیوونه!
حالا من دو دقیقه حواسم پرت شد
تو باید همه جا رو به گند بکشی؟
****
آآآآآآه مادر
قنداقم کجاست
همه جا را گند زده ام
با افکارم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:25 نوشت.

هر کی می گه، باید انتظار شنیدنم داشته باشه. طبق قانون بقای گفت و شنود، هرکی می شنوه، این حق براش محفوظه که جواب بده. ولی من از این به بعد تاجایی که بتونم از حقم استفاده نمی کنم، سعی هم می کنم چیزی نگم که کسی مجبور به استفاده از حقش بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:30 نوشت.

نیما! خدا لعنتت کنه! تو عمرم فکر نمی کردم یه همچین شرووری رو تایپ کنم. آخه این یاره دیگه آخرشه. حالا این یکی رو داشته باش، ببین زم جون چی گفته:
محمدعلی زم از مسئولان خواست تا سومین جمعه محرم هر سال (سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه زهرا) را به نام روز عشقو محبت نامگذاری کنند. تا جوانان نیازی به گرامی داشتن مدل غربی این روز (ولنتاین) نداشته باشند. وی افزود: ولنتاین اسلامی راه می اندازیم تا ارزش دوستی و خانواده پایدار گردد!
اولا: تاریخ قمری همینجوریشم پرت و پلاس، چه برسه به اینکه بخوای سومین جمعه ماه محرم هر سال رو پیدا کنی!!!
دوما: این یارو انگار جدی جدی می خواد رئیس جمهور بشه.
سوما: ما که بخیل نیستیم، بذار برگزار بشه، بلکه این دفعه یه شاخه گل اقلا رسید به ما!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 11:29 نوشت.

آهای سمن و هما!
تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی.
بهای این اشغال گری رو با خونتون خواهید پرداخت. من بالاخره شما رو می اندازم بیرون و جای خودم رو از شما پس می گیرم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:28 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 فوریه 2003

حوصله درس خوندن ندارم. ابریشمیان گفته می خواد فردا کوئیز بگیره ازمون. می دونم که احتمال همچین چیزی، از یک در میلیون هم کمتره، ولی می ترسم همون یک بار، فردا باشه!!! به هر حال حوصله خوندنشو ندارم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:51 نوشت.

سیما! یه چیزی برات نوشتم که بعدا، وقتی که وقتش بشه می دم به خودت که بخونیش. با همه اینا این دفعه امیدوارم هیچ وقت، وقتش نشه. فقط نوشتمش که بعدا یه مدرکی داشته باشم که بگم این قضیه رو پیش بینی کردم. یکی از معدود دفعاتیه که دعا می کنم پیش بینیم غلط از آب در بیاد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

Don’t get up gentlemen
I’m only passing through

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

پاورچین امشبو دیدین؟ همیشه همینجوری بوده. درست دست می ذارن رو نقطه ضعف ما. باحالیش اینه که بعدشم ادعا می کنن خیلی از ما احساساتی تر و دل رحم ترن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

What I’ve felt what I’ve known
never shined through in what I’ve shown
Never be, Never see
won’t see what might have been

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

امروز آسمونم مثل من دلش گرفته بود. رفتم نشستم تو حیاط. منتظر شدم بغضش بترکه که منم همراهیش کنم. ولی اون ابله خیال کرد داغم، اونقدر فوت کرد که تبدیل شدم به یه قندیل. به من چه؟! خودش یه همراه درست و حسابی رو از دست داد!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

من می گم حموم سالی دو دفعه کافیه، یه دفعه نزدیکای عید، یه دفعه دیگه هم اوایل پاییز. البته به شرطی که حسش باشه. ولی خودم می گه آدم باید هر سه روز یه بار بره حموم. اینجوری می شه که من روزدرمیون می رم حموم. (اگه می خواین بدونین این نتیجه چه جوری بدست اومده، فرمول مقاومت معادل دوتا مقاومت موازی (در اینجا مقاومت در برابر کثیفی) رو یادتون بیارین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

Day after day,
Our love turns gray,
Like the skin on a dying man.
And night after night,
We pretend it’s all right,
But I have grown older,
And you have grown colder,
And nothing is very much fun, anymore.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

من اون آدم بده تو قصه هام. همه اینو می دونن به جر خودم. چون هر قدرم که منفی باشم، نسبت به خودم مثبتم. هر قدرم ناچیز باشم، نسبت به خودم یک می شم، خدا می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.

Mother, do you think she’s good enough,
For me?
Mother, do you think she’s dangerous,
To me?
Mother will she tear your little boy apart?
Ooooowaa Mother, will she break my heart?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

من که چیزی نمی خوام، اونقدر خواسته هام کمه که اصلا به حساب نمیاد. هیچ روزی هم از روز قبل بیشتر نیست. ولی نمی دونم چرا بازم عالم و آدم خساستشون تو براورده کردن اینا گل می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:40 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 فوریه 2003

I’m a-thinkin’ and a-wond’rin’ all the way down the road
I once loved a woman, a child I’m told
I give her my heart but she wanted my soul
But don’t think twice, it’s all right

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 فوریه 2003

بعد از دو هفته کار با لپ تاپ، اولین چیزی که به چشم می خوره، تحدب صفحه مانیتورته!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.

آخ جون کامپیوترم بالاخره درست شد. دست اصغر درد نکنه. واقعا که آخر مرامه. فقط حیف که گاهی وقتا یه کارایی می کنه که ارزش مرامشو از بین می بره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:06 نوشت.

ديشب: خستگي+ تب+ سردرد+ يه مشت مسكن= خواب راس ساعت هشت و نيم!!!
حدود دو سالي مي شد كه قبل از ساعت دوازده نخوابيده بودم، تجربه جالبي بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:27 نوشت.

مكانيك؟ خاكسفورد؟ سر تا ته جاده چالوس اينقدر منو خسته نكرده بود كه ديروز خسته شدم. يه ترم ديگه بايد اين راهو برم و بيام!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:26 نوشت.

خيلي با تيريپ خودم حال مي كنم!!!(منظورم اون تيريپ نيستا، اين يه تيريپ ديگه اس. تيريپ هم مثل چولومبه معاني بسياري داره!!!)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:25 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 فوریه 2003

منتظر بيانيه جديد بسيجم. هموني كه احتمالا فحشاش حول ما مي گرده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

يه همسايه اهوازي داريم كه زندگيش تو اهوازه، فقط دخترش كه دانشجوئه مونده تهران. يه همسايه ديگه داريم كه محضرداره، از اينايي كه به همه مي گه برادر يا خواهر، البته به من مي گه عموجون!!! الآن مي گفت عموجون اينجا شده كمپ مجردي! خاك بر سرمون با اين شعورمون! با اين فرهنگمون كه بايد به كار همه كار داشته باشيم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

مي خواستم يه چيزي بنويسم. ديدم اول و آخرش مي شه مثل همين كه سياوش گفته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:19 نوشت.

اين يارو كلاس الكترونيك 2 رو با ديكته پاتخته اشتباه گرفته. اون يكي كت تنگ مي پوشه و دگمه هاشو تا ته مي بنده، كم مونده بود دگمه هاش دونه دونه كنده بشه و بخوره تو سر و صورت ما. اون يكي ديگه سه ساعت جون مي كنه كه تعريف سيستم خطي رو بگه، خوب بود هممون بلد بوديم وگرنه حسابي گمراه مي شديم. اون يكي هم كه ديگه يه موجي واقعيه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.

اين يكي رو خودم تو بابلسر ديدم: “شركت فني و مهندسي سوزان روشن مازندران”!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:17 نوشت.

“دايره” رو ديدم. خوشم نيومد ازش. فيلم چرتي بود. تقريبا مطمئن شدم اين خارجيا دوست دارن به بدبختياي ما جايزه بدن. تقريبا مستقل از زن بودنشون بود. بيشتر مشكل اين فرهنگ خراب شده اس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:16 نوشت.

و اما تو! تو يك Random selector هستي با يك Clock pulse چهار ماهه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 فوریه 2003

دوستي كي آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:57 نوشت.

حوصله وجود ندارم. فعلا مهمترين بخش وجودم قلمبه شده و درد مي كنه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:33 نوشت.

حتي دريغ از يه شاخه رز زرد. اينجوري نمي تونم بگم حتي يه نفر يادش بوده كه منم وجود دارم و اتفاقا چه آدم مزخرفي هم هستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.

مي خواستم ديروز اين دوروبر و كلا دوروبر خيلي چيزا و خيلي آدما نباشم. خب نبودم. به همين راحتي.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 فوریه 2003

Didn’t mean to make you cry
If I’m not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters
Too late, my time has come
Sends shivers down my spine
Body’s aching all the time
Goodbye everybody – I’ve got to go
Gotta leave you all behind and face the truth

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 9 فوریه 2003

khoobish ine ke too in khoone hame adamo dark mikonan. boghz kardam neshastam ye gooshe, oomadan be man migan: kherse gonde ke vase ye computer gerye nemikone!!! yeki nist bege alan ke sahle, oon moghe ke ye vajab boodam, vase atarim gerye nekardam, hala biam gerye konam?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.

belakhare terkid, dige be salamati hatta boot nemishe. maloom nist che margeshe. be jahannam khial karde bikhialesh misham, hala ke injoori shod, shode bendazamesh door systemo avaz mikonam. mordeshoor. haminam moonde bood, harchi badbakhtie yeho dare mirize saram.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 فوریه 2003

فقط خدا کنه، اون رضوی که الآن تو منچستره اشتباه نکرده باشه. وگرنه هفته دیگه که بیاد ایران، دیگه حسابی حالمو می گیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:13 نوشت.

ولم کنین، حوصله ندارم. کمتر چیزی به اندازه جریمه شدن، برای گناهی که نمی دونی چیه، آدمو داغون می کنه.
I’ve done my sentence
but commited no crime.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

نمی دونم چرا همش یادم می ره، آبی که از یه فواره میاد، اوج می گیره، وقتی به بلند ترین نقطه رسید، سرازیر می شه، می ریزه. قاطی بقیه می شه و دیگه هیچی.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

Will some woman in this desert land,
Make me feel like a real man?
Take this rock and roll refugee.
Ooo Babe, set me free.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

حسادت، حس مسخره ایه. آدمو به هیچ جا نمی رسونه، چه خوب، چه بد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.

روشنک برام ایمیل فرستاده. آآآآخ جون. از بس که من تنبلی کردم بالاخره اون سکوتو شکست. روشنک یه فامیل دوره که تو خونواده بی در و پیکر ما، نزدیک حساب می شه. خیلی نزدیک. با وجود اینکه هفت سال اختلاف سن داریم، ولی وقتی بچه بودم همیشه به عنوان یه هم بازی خوب برام تعریف شده بود، حالام یه دوست خوب. شاید بشه گفت بعد از بابام دومین کسی بود که باعث می شد من به برق علاقه مند بشم. الآن دیگه داره تز دکترای Optoelectronics اش رو می نویسه و به لطف برادر انقلابی احمقمون (بن لادن) نزدیک دو ساله که ندیدمش. چون کافیه که از آمریکا خارج بشه تا برادر ضدانقلاب احمق ترمون (دبلیو بوش) دیگه راهش نده. خیلی دلم براش تنگ شده. کلا از جنگ متنفرم، به هر دلیلی که می خواد باشه. به هز حال امیدوارم زودتر از دست این احمقا خلاص بشیم. بازم ممنون روشی جان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:19 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 فوریه 2003

مامان و بابام رانندگی منو قبول ندارن، منم در عوض رانندگی اونا رو قبول ندارم. مساله اینه که اونا زورشون بیشتره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

the old man then prepares
to die regretfully
that old man here is me

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:31 نوشت.

تقصیر خودمه! از اول نباید بهشون رو می دادم. حالا دیگه همش می خوان سوارم بشن. اشیا رو می گم. به نظر من اشیا حس دارن، یا حداقل دل دارن. نمونه اش اون ساعتم بود که تا یه ساعت جدید گرفتم، از کار افتاد. حالام نوبت کامپیوترم شده، از اون هفته که صحبت عوض کردن سیستمو شروع کردم، تا حالا همش قاطی می کنه، حالیش نیست این جوری منو بدبخت می کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:30 نوشت.

یا من عوض شدم و خودم نفهمیدم، یا بقیه عوض شدن! به هر حال تو این دو روزه، با حرفایی که به نظر خودم خیلی عادی بودن، سه نفر( که اتفاقا خیلی هم نزدیک حساب می شن) رو به شدت عصبانی کردم از دست خودم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:29 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 فوریه 2003

And please remember that I never lied
And please remember
how I felt inside now honey
You gotta make it your own way
But you’ll be alright now sugar
You’ll feel better tomorrow
Come the morning light now baby

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:40 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 فوریه 2003

من که دیگه عقلم قد نمی ده. یه نفر هست که…. بیخیال هزاران نفر هست اصلا، به من چه!
فقط می دونم الآن مغزم درست کار نمی کنه، اگه دودکش اینهمه قلیون کشیده بود، دیگه مغزش کار نمی کرد، چه برسه به من!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:24 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 فوریه 2003

ساعتی…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

بادبانا رو بکشین!
خیلی روز خسته کننده ای بود، بینهایت خسته کننده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 2 فوریه 2003

“همه مشکل همین جاس. نمی شه یه جای قشنگ و آرامش بخش پیدا کرد چون همچین جایی وجود خارجی نداره. می شه تصور کرد که همچین جایی هست، ولی وقتی به اونجا می ری و حواست نیست، یکی یواشکی میاد و درست بغل گوشت می نویسه “دهنت رو…”.یه بار امتحان کن. حتی فکر کنم وقتی بمیرم و ببرنم تو قبرستون و چالم کنن و یه سنگ قبر هم برام درست کنن که روش نوشته “هولدن کالفیلد” و سال تولد و وفاتم رو ذکر کردن، زیرش هم نوشته “دهنت رو…”. درواقع مطمئنم که این طوری می شه.”
– ناتوردشت، جی دی سالینجر

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

می دونین رسوندن یه جنازه از دانشکده تا خونه چقدر سخته؟ وقتی که مجبور باشی سوار تاکسیش کنی، تو تاکسی دوتا آشنا باشن که نباید از جنازه باخبر بشن، تو خونه همه باید فکر کنن به خاطر انتخاب واحد بوده که جنازه مونده رو دستت.
************************
اگه این یارو یه حرف درست حسابی تو عمرش زده باشه همینه:
و دوست
نردبانی است
که نجات از گودال را
پا بر گرده او می توان نهاد.
کاش می تونستم بعد از بیست سال اینجوری به قضیه نگاه کنم.
************************
همتون خوب توجه کنین! می دونین چه کسی در برابر شماست؟ حمال مخصوص حاکم بزرگ، میتی آیدین!!!
************************
I know it’s hard to keep an open heart
when even friends seem out to harm you
but if you could heal a broken heart
wouldn’t time be out to charm you

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:11 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 فوریه 2003

If I had to lose a mile
If I had to touch feelings
I would lose my soul
The way I do

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.

تلفن اتاقو از پریز کشیدم. اگه کسی کارم داشت، بهتره نداشته باشه، چون من کاری با کسی ندارم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

الآن یادم افتاد، مهسا کجا بود امروز؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.

حاضرم شرط ببندم هرکی دیگه بود تاحالا بریده بود. بسه دیگه. مرامی بسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:51 نوشت.

افسوس بر من
گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:35 نوشت.

کاش می فهمیدم دکتر و آفریدون این ترم چه غلطی می کردن که این ریختی ریدن به انتخاب واحد. ااااااااااااااااااه. احمقا!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:34 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 ژانویه 2003

بفرما! می گم حواسم پرته، اینم یه نمونه جدیدش:
برای خودم November rain گذاشتم و دارم حال می کنم. هی به خودم می گم واقعا عجب نبوغی داشته این آهنگسازش، عجب مهارتی داشته اسلش، عجب صدایی داره اکسل، یهو می بینم اکسل داره می گه: Knock, knock, knockin’ on heaven’s door!!!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:08 نوشت.

whatever happens, I’ll leave it all to chance
another heartache, another failed romance

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:58 نوشت.

خب، اینجا یه کیبورد داریم که از زمان جنگ جهانی (اون موقعی که کنکور داشتم) تا حالا تمیز نشده. علاوه بر شکل ظاهریش که دیگه تقریبا سیاه شده، توش فکر کنم همه چیز پیدا بشه، از بیسکوئیت مادر و چیپس تا مو و شوره سر، البته سس کچاپ و ماست موسیر هم چیزیه که به وفور توش پیدا می شه (می تونم ماستو از رو جلد کتاب چنگ لیس بزنم، ولی دیگه از توی کیبورد نمی تونم!). خلاصه اینکه تنها چیزی که کم داشت خون بود، که اونم بهش اضافه کردم. الآن دیگه کافیه یه آزمایش DNA بده که معلوم بشه، مال من بوده. ولی خودمم موندم که چه جوری این همه خون به در و دیوار پاشیده! چون با پراکندگی نسبتا بالایی همه جاش لکه های خون دیده می شه. حوصله ندارم پاکش کنم، بیخیال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 30 ژانویه 2003

قضیه ویلسون: اگر p عددی اول باشد، آنگاه حاصلضرب اعداد طبیعی از 1 تا p-1، بعلاوه 1، مضربی از p خواهد بود.
کسی می تونه اثباتش کنه؟ از همون اول تو نظریه اعداد گیر می کردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:53 نوشت.

درد من بنگری به ستاره می رسی
من همان میخکم که شکسته ام بسی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:38 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 ژانویه 2003

جقدر زندگی بدون تلفن سخته، درود بر همه مخابراتیای عالم!
چقدر زندگی بدون برق سخته، درود بر همه قدرتیای عالم!
چقدر زندگی بدون لوازم الکترونیکی سخته، درود بر همه الکترونیکیای عالم!
چقدر زندگی بدون سیستمای کنترلی سخته، درود بر همه کنترلیای عالم!
اصلا کلا درود بر همه برقیای عالم!
And no-one else matters!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.

telefone ghat shode…….laptope baba…… kheili darepite…… tele khodamo mikham…… komaaak

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:10 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 28 ژانویه 2003

Talk to me softly
There’s something in your eyes
Don’t hang your head in sorrow
And please don’t cry
I know how you feel inside I’ve
I’ve been there before
Somethin’s changin’ inside you
And don’t you know

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:05 نوشت.

نگفتم وضع حافطه ام خرابه؟ یادم رفته بود وبلاگ دارم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 26 ژانویه 2003

وضعم، برای خودم حسابی نگران کننده اس. حافظه ام، یکی از چیزایی که همیشه بهش نازیدم، بدجوری داره گیج می زنه تازگیا. یهو می بینی یه چیزی رو به فاصله دو روز، سه بار از یکی می پرسم. یا مثلا یه جکی رو که پریروز شنیدم، وقتی دوباره می شنوم خیال می کن جدیده، کلی بهش می خندم. خاک به سرم شد. فردا پس فرداس که عکسمو بزنن تو روزنامه، بگن نامبرده که دارای اختلال حواس نیز می باشد، گم و گور شده خبر مرگش. هرکی ازش خبر داره بره بمیره!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

Can anybody find me, somebody to love?

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:48 نوشت.

یه روزی رو می بینم که جفت پاهامو از بالای زانو قطع می کنن. این زانو درد لعنتی از دوم دبیرستان پا به پام اومده. معلوم نیست چی از جونم می خواد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:44 نوشت.

اون خاطراتی که دیروز نوشتم یه تیکه اش جا افتاده بود (امید و حمید). درستش کردم. لینک رئیس کل سمپادم یادم رفته بود بذارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 ژانویه 2003

Love me two times, girl
One for tomorrow
One just for today
Love me two times
I’m goin’ away

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.

هیچ جوری نمی تونم خودمو بذارم جای این یارو. فکر کنین یه نفر حق نداشته باشه هشت سال نزدیک هیچ کامپیوتر شبکه شده ای پیداش بشه. اونم یه خدایی مثل این بابا. اولین سایتی که بعد از هشت سال دیده، وبلاگ دوست دخترش بوده! همشو برین اینجا بخونین. ولی یه دیکشنری دم دستتون باشه. یا من سواد اینگیلیسیم نم کشیده یا متنش واقعا کلمه زیاد داره. خیلی دردناکه! دقیقا دردناکه که یه همچین آدمی بعد از این همه سال وقتی به درخواست داونلود کردن Flash plugin برسه، ندونه که چیکار باید بکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

بالاخره آخرین امتحان علومو دادم. فکر نکنم بندازه منو، چون تا جایی که تو ورقه جا می شد، چیزی نوشتم! امتحان دادن تو علوم چیز جالبیه، یه مشت مراقب سگ داره که فقط پاچه می گیرن، رئیس آموزششون در برابر آفریدون خودمون، مثل گوز می مونه در برابر نسیم باد نوروزی!!! همون امتحان یه ساعته کلی خاطره برام زنده کرد. یاد اون وقتایی افتادم که خیال می کردم دانشگاه همونه که اونجا بود! یاد روزای اول دانشگاه افتادم، خیلی اول. یاد آدمایی که باهاشون آشنا شدم و مدل آشنا شدنمون. اون اول که فقط می دونستم ما چهار نفر(من و جواد و پیروز نیما) اونجاییم فقط همینا رو می شناختم. روز ثبت نام اولین کسی که دیدم نیمای خودمون بود، ثبت نام خودش تموم شده بود. تا آخر ثبت نام من موند و پابه پای من اومد دوباره. همونجا پیروزو دیدیم ولی اصلا مارو ندید!!!(اونایی که باهاش برخورد داشتن می دونن که این خیلی طبیعیه) بعد طبق معمول ایران، مدارک کم بود و مجبور شدیم یکی دوساعتی تو صف فتوکپی علوم معطل بشیم. اونجا با اولین آدم جدید آشنا شدم، سید جواد!!! از همون اول شروع کرد به حرف زدن و حسابی مخ مارو خورد. میثم و علی هم تو صف بودن همون موقع. از روز ثبت نام دیگه چیز زیادی یادم نیست. جز یه نفر از خوهران که چون با باباش اومده بود کلی سوژه شده بود برام. دیگه چیزی یادم نیست تا روز اجبار واحد ترم اول. اونجام چیزی یادم نیست، به جز اینکه تا جایی که یادمه نازنین تنها کسی بود که مانتوش مشکی نبود!!! یه چیز دیگه که برام خاطره جالبیه اولین دفعه ای بود که تا ته دانشکده برق رفتم. یه جوری بود، انگار که قدم به قدم که می رم جلو محیط برام روشن می شه. محیطی که الآن فکر کنم مثل کف دستم می شناسمش (دقیقا همین حسو روز اولب که تو دبیرستان بودم تجربه کردم) دیگه کم کم آشناییا شروع شد با همه.فقط آدمایی رو که به نظرم مهمتر یا جالب ترن می گم. اول از همه علی و مهدی بودن، اولش احساس خوبی نداشتم نسبت بهشون. برای اینکه تمام ترم اولو در حال مسخره بازی سر کلاسا بودن. همون هفته اول یه دفعه سر کلاس ریاضی به زور روزنامه منو گرفتن و رفتن ته کلاس به خوندن، نزدیک بود قلندرزاده جفتشونو بندازه بیرون. تا اینکه یه روز که زود رفته بودم، این دوتام اومده بودن و تو حیاط نشسته بودن. از دور برام دست تکون دادن، منم مراما رفتم پهلوشون نشستم، ولی بافاصله!!! بعد کم کم همه چی شروع شد. اولین چیزی که از نیما (فاتحی) یادمه، “اون یارو که سر کلاس رباتیک همش اطهار فضل می کنه!” بود. بعدا کم کم سر قضایای گروه اوج بیشتر آشنا شدیم. علی (اکبر) یه روز سر کلاس آمار زد رو شونه من و گفت “آیدین رضوی شمائین؟” معلوم شد یه یارو که تو مدرسه ما کلاس تقویتی ریاضی گسسته رو درس می داد و همش آویزون من بود برای سوالای امتحانای مدرسه، معلم خصوصی علی بوده و تستای منو می برده برای علی. همشم به علی می گفته این آیدین رتبه اش دورقمی می شه!!! یه روز سر کلاس زبان من و بغلیم داشتیم حرف می زدیم، پشت سر مام دونفر داشتن حرف می زدن، یهو جهرودی برگشت به من گفت: “Would you mind if say you shut up?!!!”، بعد نفر پشتی که فکر کرده بود با اون بودن و در ضمن نفهمیده بود طرف چی گفته، گفت: “Yes sir!!!!”. این آقا، اصغر خودمون بود. بعد یه روز که ماشین اصغر رو تا خرخره پر کرده بودیم، ، یه یارو با ریخت بچه مثبتی تو اون یه ذره جا، ناچارا بغل من نشسته بود. یادم نیست چی گفت که یه دونه از اون فحشای خوشگل خودم بارش کرد، قشنگ گشاد شدن چشمای طرفو می شد حس کرد، امید بود!!! با حمید تو پانوراما آشنا شدم، ولی اصلا یادم نیست چه جوری!! و اما دخترا: اول از همه فکر کنم رئیس کل سمپاد بود! قبل از اون به عنوان “اون دختره که کیف سامسونت داره” برام تعریف شده بود. و البته بقیه برو بچه های گروه سمپاد. منیر(رئیس کل اوج) به عنوان “اون دختر که حرف زدنش مثل پچ پچ می مونه” و یکی دیگه هم به عنوان “همون دختره که با باباش اومده بود” تعریف شده بودن. حتی اسمشونو نمی دونستم. بعدا با رئیس کل Aerospace آشنا شدیم و زهرا. و بعدشم افتادیم تو خط Aerospace. (هنوزم معتقدم که می شه به عنوان موفق ترین گروه بچه های هفتاد و نهی معرفیش کرد، حیف که به گیرای الکی خورد و بچه ها سرد شدن. یه چیز دیگه هم اینکه اکثر اون بچه ها مخابراتی شدن). تو اولین جلسه همین هوافضا! اولین برخورد با بهاره پیش اومد. علی معده اش درد می کرد و رفت دنبال قرص، یهو دیدم یکی وایساده جلوی من، یه قرص گرفته جلوم، می گه اینو بدین به آقای سربندی!! راستی رئیس کل پانوراما هم عضو Aerospace بود. سمن رو می شناختم دورادور، ولی اصولا برخوردی نداشتیم تا سوم اسفند همون سال، تو اون کوچه دم پل سیدخندان!!! دیگه جونم براتون بگه فکر کنم اولین برخوردام با سیما و هما تو اون کلاس الکترونیکی بود که تابستون می رفتیم و همون زمانایی که من اون عمل معروف “خوردن شکلات خاکی و سوسکی” رو انجام دادم. حالا که اینا رو گفتم بذار یه چیز دیگه که یادم اومد بگم. این دیگه آخریشه. فکر کنم مهسا سر قضایای انتخابات انجمن علمی حسابی از دست من ناراحت شد، شاید هنوزم باشه.
دیگه حرفی ندارم جزاینکه مطمئنم بعد از درسم دلم برای همشون تنگ می شه. آدمایی که عادت کردم هر روز ببینمشون.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:58 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 ژانویه 2003

احتمالا دیگه کم کم می میرم! حدود نیم لیتر شیر خوردم، همش گفتم به به عجب شیر خوشمزه ایه! بعد که تموم شد دیدم تاریخش کلی گذشته! ولی یه نتیجه گرفتم: شیری که ترش شده باشه خیلی خوشمزه می شه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:02 نوشت.

یه تیکه از از جزوه سیگنال سمن، نوشته خودش نیست، خودشم کپی داره اونو. الآن رسیدم به اون تیکه. اگه اشتباه نکنم جزوه همکلاسی مخابراتی عزیزمون، هرمیون گرنجر باشه. هیچ وقت یادم نمی ره اون لحظه ای رو که بشر به من گفت بیا پای تخته، منم گفتم بلد نیستم، بشر داشت با من کلنجار می رفت که دوستمون دستشو با تمام وجود گرفته بود بالا و هی تکون می داد. آخرم خودش رفت پای تخته و خیالش راحت شد! طفلی آدم خوبیه، ولی این هرمیون بازیاش آدمو اذیت می کنه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:22 نوشت.

حمید جان قربون دستت اون گزارشای مارو بیار، پس فردا امتحانشه!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:43 نوشت.

اساتید مخابراتی نظر بدن: این فیلتری که این می گه کار می کنه؟ من خودم هنوز نه میدان پاس کردم نه آنتن. راستی، این میدانی که اینا راه انداختن برای پارازیت، خطری برای مردم نداره؟ نکنه یه وقت از فردا هممون شکل ابریشمیان بشیم؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:42 نوشت.

از قدیم و ندیم گفتن، تا سه نشه بازی نشه. به این ترتیب اهالی K.N.T بعد از رامین و سولو، به من که به عنوان سومین نفر، باعث این بازی شدم، حسابی مدیونن!!!
به هر حال امروز وبلاگ منم یه ساله شد. همشو مدیون الطاف ذات باریتعالی هستم( آخه خیلی معارف خوندم) به هر حال فکر می کنم وبلاگمو دوست دارم و به وجودش افتخار می کنم!
همین دیگه!(خودم یاد اون سخنرانی پرشورم افتادم که باعث شد یه روز دانشکده تعطیل بشه)
من متعلق به این مردمم، خواهش می کنم تشویق نکنین. با عرض خداحافظی خدمت روان پاک همه مردگان!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:41 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 ژانویه 2003

می دونستین “برخی از نویسندگان مسلمان از نوعی کثرت گرایی، به نام کثرت گرایی دینی غیر فروکاهشی جانبداری می کنند.”؟….
اااا چه باحال، اینجا نوشته یه سری ظاهرالاسلام اسرائیلی زمان خلفای سه گانه می خواستن اسلام رو تحریف کنن. احتمالا برگه ماموریتشونو خود شارون پدرسوخته امضا کرده بوده….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:59 نوشت.

یه چیز مسخره: اینجا (کتاب معارف) نوشته که یک غزل عاشقانه زیبا، احساس شهوت آدمی را برمی انگیزد!!! فقط می تونم به نویسنده این کتاب یه چیز بگم، اونم احمقه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:59 نوشت.

هیچ کس خونه نبود. مجبور شدم برم بیرون یه چیزی بگیرم، بخورم. به این ترتیب به یک مُد جدید پی پردم. به این صورت بود که زوجهای خوشبختی که اومده بودن اونجا، در بهترین مورد قد دختره تا شونه پسره بود. پس به همه توصیه می شه که این مُد جدیدو شدیدا رعایت کنن.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

اگه شانس بیارم، شبنه از شر آخرین معارف عمرم خلاص می شم. از اونم بالاتر از شر آخرین درس عمومی عمرم خلاص می شم. یوهووو دیگه مجبور نیستم خزعبلات بی مصرف حفظ کنم.
فقط یه مشکل کوچیک هست! ممکنه صفر بشم!!! کسی اطلاعاتی داره که می شه معارفو پاس نکرد و ترم آخر بیخیالش شد یا نه؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:21 نوشت.

دوست عزیز دبیرستانی بدون کمک ما و با کمک لبه کفش و توی آستین و ماشین حساب انتگرال گیر و امداد غیبی، امتحانشو داد. الآن از بیرون جلسه زنگ زد و باهم صحبت کردیم. خدا خودش همه رو به راه راست هدایت کنه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 22 ژانویه 2003

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

دوست عزیز دبیرستانی زنگ زده می گه من فردا امتحان معادلات دارم، وسط امتحان زنگ می زنم بهت، سوالا رو برات می خونم، تو حل کن، بعدش زنگ می زنم جواباشو ازت می گیرم!!!!
خلاصه قرار شده تبدیلای لاپلاسشو من براش حل کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:29 نوشت.

You don’t have to say you love me، اجرای Lynn Anderson، می خواستم اجرای همزاد خودم (الویس) رو بذارم بیارم ولی به دیجیتالش دسترسی نداشتم. اونو روی DVD دارم که دیگه خیلی دیجیتاله! فعلا وقت منتقل کردنش به کامپیوترو ندارم، ایشالا بعد از امتحانا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:25 نوشت.

پرده های اتاق برن کنار! می خوام برفو تماشا کنم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

تمام وجودم درد می کنه. سرم درد می کنه. دندونم درد می کنه. زانوم درد می کنه. معده ام داره پدرمو در میاره. طرف چپ قفسه سینه ام از صبح درد می کنه (فکر کنم آپاندیس باشه)، کاش فقط همینا بود. دارم می میرم ایشالا…. ولی بگین دفعه بعدی دردشو کمتر کنن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 ژانویه 2003

ببینم! اگه عربا دخترا رو زنده به گور می کردن، پس مرداشون بچه می زائیدن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:02 نوشت.

یه وقتی از شبانه روز، داخلی. بابام ریش تراش منو برداشته.
– آیدین! این تیغت که کُنده!
: نه بابا کجا کُنده؟
– دِ می گم کُنده دیگه.
: یه جوری می گی انگار خودم تاحالا با اون تیغ اصلاح نکردم!
– پس چی؟
: الآن سه ماهه دارم با همون تیغ اصلاح می کنم!!!
– #$@#%$%@

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

بوسه از اون لبا چه حالی داره….

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:56 نوشت.

واقعا که! با وجود تمام بدیهیاتی که می دونم، دیروز یه لحظه فکر کردم محرک دائم ساختم! اونم نه مکانیکی و مغناطیسی، بلکه الکترونیکی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:55 نوشت.

اخطار: اگه قلبتون ضعیفه، یا خیلی مثبتین نخونین!
گلاب به روتون وضع مزاجیم خرابه، هر دفعه که می رم دستشویی یاد لامصب کاوه می افتم با اون داستانش، یه چیز معرکه ای بود واقعا. سر زنگ نگارش، کامل خوند داستانشو. یارو معلمه قرمز شده بود حسابی، فقط چون می خواست ژست آزادی بیان بگیره هیچی نگفت. موضوعش راجب یه بابایی بود که خیلی دستشویی می رفت، بعد یه مدت خبری نمی شه ازش، بعدا دوستاش تو پزشکی قانونی شناساییش می کنن. جنازه اش یه سطل گلاب به روتون بوده با دوتا چشم روش!!! علاقمندان به رویارویی با کاوه می تونن به دانشکده علوم خودمون مراجعه کنن، البته اگه طرفای دانشگاه پیداش بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.

واقعا خدا این سمن رو برای ما نگه داره، اگه نبود، من از کجا جزوه می اوردم که واسه امتحانام بخونم؟ الآن داشتم کاغذامو مرتب می کردم، دیدم سه سری کپی از جزوه سیگنال سمن دارم!!!
اینم برای اونایی که جزوه های منو می شمرن: جزوه سمن هست، جزوه چرکنویس خودمم هست، کتابشم هست. همین دیگه چیز زیادی نیست. کتاب معرفم هست راستی، فقط حیف که جزوه معارف ندارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 ژانویه 2003

دوتا امتحان مونده، جفتش تو یه روز. یکیش که سیگناله که انصافا یکی از شیرین ترین درساییه که تاحالا داشتم، اون یکیش معارفه!!! این دیگه از ماشینم بدتره، چون اون اقلا یه ذره منطق توش بود، ولی این دیگه همونم نداره.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:57 نوشت.

آیدین کبیر ماستمال می شود!
ببین چقدر از این آزمایشگاه نفرت دارم که من که برای هر گزارش چهارساعت وقت می ذاشتم و هفته بعد حتما تحویلش می دادم، الآن با سه هفته تاخیر، ظرف یه ساعت گزارش طولانی ترین آزمایششو ماستمالی کردم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:56 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 ژانویه 2003

بابا خیلی مملکتمون گل و بلبله!!!!! نیروی انتظامیش جای اینکه جلوی تکثیر کنندگان رو بگیره، به مردم توصیه کرده تو خونه خودشونم با چادر چاقچور راه برن!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 21:09 نوشت.

یهو یاد اردوی آدربایجان افتادم، اون وقتی که ساعت 1 صبح تو رشت، یا ساعت 3 تو اهر، می گفتیم: “به افتخار آقای راننده که از اون بوقای خوشگلش می زنه!!!” بعدش جو راننده رو می گرفت و دستشو می ذاشت رو بوق. بوقشم از این بوق خرکی حسابیا بود. ما از وسط شهر رد می شدیم و پشت سرمون چراغای شهر بود که روشن می شد، احتمالا فحش و نفرین مردم هم بدرقه راهمون می شد.
یه هفته اردو بود، چهار شبشو تو اتوبوس بودیم، وقتی برگشتیم، یه روز کامل خوابیدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:35 نوشت.

می خواد بچرخه، می خواد نچرخه. به هر حال اگه میان ترما اثر نداشته باشن، فکر کنم بیفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.

بابا تو دیگه مرام کش کردی مارو. بازم مرسی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 ژانویه 2003

عوض ماشین، دیشب دویست صفحه از “دیکتاتورها بیمارند” رو خوندم. خیلی خنده دار بود. اینکه یه آدمی بشینه پونصد صفحه کتاب بنویسه و انواع امراض روحی و جسمی ناپلئون، هیتلر و استالین رو بشمره. یه مرضایی نوشته بود که خیلی مسخره بود. همچین این سه تا رو تخریب کرده بود که نگو. یه مساله دیگه ای که بود اینه که به جز استالین، اون دوتای دیگه رو دیکتاتور حسابی، حساب نمی کنم. حالا هیتلر می گیم یه چیزی، ولی ناپلئون کلا حسابش جداس. به اضافه که من کشته مرده مرام اون دوتام. استالین بره بوق بزنه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:31 نوشت.

سه روز طول کشیده تا فقط یه فصل بخونم. اونم چی: اصول اولیه ماشینهای DC!!!(فارسی)
حالا یه روز وقت دارم که دوتا فصل دیگه رو بخونم. DC generator, DC motor!!!!(زبون اصلی)
فکر کنم یه خاک اساسی برسرم شده باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 ژانویه 2003

ماشین اگه تو یونان درسها زندگی می کرد، یه خدا بود برای خودش.
خدای مزخرفیت و چرت بودن!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 ژانویه 2003

“زندگی زیباست” را بالاخره رویت کردیم. طبق اظهارات شاهدان عینی، یه زمانی ما شبیه گوئیدو بودیم ولی حالا دیگه نیستیم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:09 نوشت.

وقتی می گم مغز خر خوردم خب راست می گم دیگه. ایناهاش:
– Electric machinery fundamentals, Stephen j. chapman
650 صفحه. خریدم 1400 تومن.
– حل المسایل ماشینهای الکتریکی، استفان جی چاپمن.
400 صفحه. خریدم 2200 تومن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 ژانویه 2003

Now that the war is through with me
I’m waking up, I cannot see
That there’s not much left of me
Nothing is real but pain now
Hold my breath as I wish for death
Oh please god, wake me

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:17 نوشت.

خودمونیما! صدای دیو موستین هم بد نیست. اگه می خواست تو متالیکا بمونه هیچ وقت هیچی نمی شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

یکی بیاد منو سوا کنه. خوددرگیری مزمن. می ترسم خودم بزنم خودمو ناقص کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.

سه تا زخمی که قرار بود همیشه منو یاد اون ماجراها بندازن، هنوز هستن. ولی هرچی نگاهشون می کنم هیچ خاطره ای از اون دوران یادم نمیاد.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

این سه تا دگمه رو کیبورد حرص منو در میارن حسابی:
Pause, scroll lock, print screen
در طول عمرم یادم نمیاد ازشون استفاده کرده باشم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.

So I called up the captain
plaease bring me my wine
he said:
“oon koofti ke to mikhori sad sale tolid nashode”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

no-one here gets out alive!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

این احمدیان با این ریاستش داره منو می کشه. این بیانیه جدیدش دیگه شاهکاره. این همه ساله هرچی دلمون می خواد می چسبونیم به درودیوار، یه کاره اومده نامه داده که این کاغذاتونو تو محل مخصوص بچسبونین وگرنه می دم شهرداری دانشکده پیگیریتون کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

I play my part and you play your game
you give love a bad name

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

امشب تا صبح پشه کشون داریم. پشه کشووووووونه. جای نیما دارابی خالی! مارمولکه داره می ره تو گوش من، می گه کاریش نداشته باش سنگدل!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

خودخواهی!
آدما تمام عمرشونو می گردن دنبال آدمایی که بتونن حس خودخواهی همدیگه رو ارضا کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

به قول پیمان: یکی دیگه بنویسم می شه سیزده تا!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.

صحنه قتل رفیقمونو مجسم کنین. دعوتش می کنن به یه مهمونی. تو شرابش سم می ریزن. تا خرخره می خوره ولی نمی میره. بالاخره مجبور می شن با گلوله اون نکبتو بکشن. درست یادم نیست ولی یه جایی نوشته بود جنازه اشو انداختن تو یه رودخونه ای چیزی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

امشب شب منه. می خوام تا صبح بنویسم. البته بدم نمیاد وسطشم یه کم بخوابم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.

most people looked at him with terror and fear
but to moscow chicks he was such a lovely dear

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

Ooh Ooh yes I’m the great pretender
Just laughing and gay like a clown
I seem to be what I’m not
I’m wearing my heart like a crown
Pretending that you’re still around

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

از مجموعه “یک موجود، دو شخصیت”:
– آخه الاغ! چقدر تو خری!
: الاغ خودتی!
– خب خودم تویی دیگه!
:&@!#$#$@$%

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.

بدینوسیله، اینجانب آیدین کبیر، در کمال صحت عقل و سلامت نفس، اعلام می دارم حالم از ریخت ماشین به هم می خوره. ایشالا همشون برن لای جاروبکها و سیم پیچیا گیر کنن، بمیرن. اگه نمی خواستم کنترل خطی بگیرم اصلا می ذاشتمش برای شصت ترم دیگه. مرده شور برده ها. اصلا به من چه؟ می خواد بچرخه، می خواد نچرخه.
صحت موارد فوق، به جز یک مورد (از صحت عقل و سلامت نفس خودم مطمئن نیستم) تایید می شود.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

این امتحان زبان تخصصی بود یا رانندگی؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.

یه ساعت بالای سرم هست. دیشب تو خواب همچین دستمو کوبیدم بهش که وقتی از روی زمین برداشتمش و تکونش دادم، احساس کردم دارم یه ظرف آشو هم می زنم، صبحم که موقع صبحونه کتری داشت به طرف من تیراندازی می کرد که با هوشیاری تمام جاخالی دادم.
آهای آقاهه! جای این که این لباس تنگو تن من بکنی و دستامو از پشت ببندی، قرصامو بیار بخورم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.

تا صبح خواب تقویت کننده دیدم، تو خواب خیلی سریع تر مساله ها رو حل می کردم. نه به قبل از امتحان که اصلا عین خیالم نبود. نه به حالا که خوابشو می بینم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:23 نوشت.

این موسوی دیگه کیه؟ دیروز رفتم پیشش می گم امتحان فردا (امروز) چه جوریه؟ می گه فردا نیست که، چهاردهم بهمنه. بهش می گم چهارده بهمن ترم دیگه شروع می شه. بردم به زور برنامه امتحانارو نشونش دادم، یهو می گه: ای وای پس باید تا صبح بیدار بشینم سوال طرح کنم!!! اگه اینجوری نشده بود معلوم نبود تکلیف امتحان امروزمون چی می شد. تازه یه چیز دیگه هم دیدم، موسوی و معتمدی با هم رفتن تو اتاق موسوی. در اتاقم بستن. به منم گفتن یه چند دقیقه صبر کن. من هیچی نمی گم، قضاوتش به عهده خودتون.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:22 نوشت.

الحق که این عمله های روبروی خونه ما، خیلی عمله می باشند. از صبح تا شب یا خوابن، یا دارن تو کوچه فوتبال بازی می کنن. آخر شب که می شه، تازه کارشون شروع می شه. تا صبح فقط سرو صداشونو باید تحمل کنیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:21 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 ژانویه 2003

عجب خوابیدما! تمام خستگی الکترونیک از تنم دراومد. تاحالا بعدازظهر اینهمه نخوابیده بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

فعلا که اولیش به خیر گذشت. الآن توپم. اگه بقیه امتحانامم همینجوری باشه، عالیه. البته اگه برادرمون، هوشمند اجازه بدن، فکر کنم بعد از اون گندی که پارسال زدم، ترم خوبی تموم بشه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 ژانویه 2003

به قول آقای دلتنگستان، یکی از مسوولیتهای هر انسانی در زندگیش، گوش کردن به موزیک خوبه. از Bob Dylan غافل نشین.
قبلا گفته بودم صداش منو جادو می کنه. این آهنگشو هیچ جوری نمی تونم بیخیال بشم. فعلا اراده همایونی براین قرار گرفته که این آهنگو بذارم رو پس زمینه وبلاگ. اینم متنش.
یه وقت گمراه نشین. به خاطر اون اسمی که هی تکرار می کنه، این آهنگو نداشتم اینجا.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

هرکی می گه، الکترونیک سخته، واقعا آدم خنگیه. فقط فکر کنم آدم باید یه کم زودتر به فکر خوندنش باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:35 نوشت.

از مجموعه “یک موجود، دو شخصیت”:
– اگه می خواد بره بزار بره، تو نمی تونی جلوشو بگیری، نه قدرتشو داری، نه حقشو.
: نمی خوام بره. نمی خوام بره. می خوام باشه.
– ننر زبون نفهم!
: من مامانمو می خوام!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 7:27 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 ژانویه 2003

بالاخره امروز یه تیغ MACH3 رو باز کردم. این یه تیکه پلاستیک و سه تا دونه تیغ، رابطه شون پیچیده تر از اون چیزیه که تو نگاه اول به نظر میاد. الآن می تونم راجبش کنفرانس بدم. اگه گزارش بنویسم از گزارشایی که واسه تقی زاده می نویسم خیلی بهتر در میاد. جدا شاهکاره. تو هرکدوم از تیکه های پلاستیکش می شه نبوغو دید.
اینم برای اطلاع کوسه ها: اون یارویی که ذکرش رفت، به نظرم بعد از رادیو و ترانزیستور، یکی از مهمترین اختراعات بشره.اگه این نبود هنوز باید هرروز صورتمونو زخم می کردیم و بعدشم کلی جوش می زد صورتمون.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

تو این یه هفته دارم خوابای عجیب می بینم. همش راجب مدرسه راهنمایی و آدماش. حیاط مدرسه رو دوباره خاکی کردن و سنگریزه ریختن توش. وقتی فوتبال بازی می کنیم صدای زمین از زیر پامون شنیده می شه. آرش ابوترابی خیال می کنه یکی از بزرگان تصوف شده. اون کارگاه پهلوی دفترو تبدیل کرده به یه دخمه. می ره گوشه اش می مونه. حسین شریف لیسانسشو چهار ترمه گرفته، حالا تو خط آزادی سیدخندان، مینی بوس می رونه. سروش دوباره مو دراورده. وااااااای تک تک زوایای اون مدرسه رو می بینم. هنوز داورزنی اون پشتا داره یا باغبونی می کنه یا حیاطو جارو می کنه. منتطره بلکه یکی طرفش پیداش بشه تا بپره بهش و فحشش بده. تو ساختمون، جلوی در ورودی اصلی، سه تا قبر هست. پوریا، سینا، علی. زمین تیم نسیم دیگه نیست. جاش ساختمون ساختن.
باید یه روز برم اونجا قبل از اینکه جدی جدی دیوونه بشم. حیاطش اولا سنگریزه بود، آسفالت نبود. سال آخر دیگه آسفالتش کردن. ساختمون درست وسط حیاط بود. یکی از اضلاع حیات همیشه مال ما تیم نسیمیا بود. استادیوم نسیم. داورزنی همیشه درحال فحش دادن بود. تو عالم بچگی ازش می ترسیدیم. ابوترابی معلم ادبیاتمون بود. آدم باحالی بود. کلی خاطره خوب باهاش دارم. دفعه آخری که رفتم اونجا پشت مدرسه رو کامل کنده بودن و می خواستن یه بخش جدید به ساختمون اضافه کنن. ماشینی که احمد خاکزاد ساخته بود و هممون حرکتش تو حیاط مدرسه رو جشن گرفته بودیم تو همون گودال افتاده بود. درب و داغون. لاشه زیردریایی اولیه یه طرف دیگه بود. اون موقعی که مدرسه حتی لوله کشی آب نداشت تو یه تانکر برامون آب میاوردن. بعدا که مدرسه آب دار شد، اون شده بود اسباب بازیمون. می رفتیم توش قایم می شدیم. سه نفر راحت توش جا می شدن.بعدا تبدیل شد به بدنه زیردریایی. گاهی یکی رو می انداختیم توش. درشو قفل می کردیم، اونقدر با سنگ می کوبیدیم بهش تا طرف اون تو از سردرد دیوونه بشه. تو اون مدرسه حتی تفریحمون به آدمیزاد نمی موند.
نمی دونم چرا دارم اینا رو می نویسم. ولی خیلی به فکرشم. دست خودم نیست. چمی دونم، اسمشو بذارین نوستالژی. دلتنگی برای سه تا از بهترین سالای عمرم. برای آدمایی که هفت سال باهاشون زندگی کردم. کاش زودتر سازمان خراب بشه. وابستگی پدر آدمای اون مدرسه ها رو در میاره.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:02 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 ژانویه 2003

اگه کسی بعد از خوندن این سر به بیابون بذاره، کارش خیلی غیرمنطقی نبوده.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.

یاسمنگولا می گه: بابا! هیچ وقت دوستم نداشتی
چون یه بار پا رو دست چپم گذاشتی
باباش می گه: خیلی دوستت می دارم
از این به بعد پا رو دست راستت می ذارم

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

– توپم! توپم!
: توپی که توپی، منم توپم. چرا بساط مارو بهم می زنی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

آخه مرتیکه احمق!
دل تو نیاسوده، از گناه الهه ناز بوده؟ جلو دلتو بگیر، به اون بدبخت چه ربطی داره. خودخواه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 8:51 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 ژانویه 2003

هی می گم چرا همچینما!!!!
نگو با الویس پریسلی و رابی کریگر و دیوید بووی تو یه روز به دنیا اومدم.

[10 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

نمی خواستم این عکسو رو کنم. ولی در پاسخ به خیل عظیم مشتاقان، امروز علنی می کنم این عکسو. اون خانومه کلی التماس کرد تا حاضر شدم پهلوش عکس بندازم.
اگه خواستین سه هزار تومن واریز کنین به حسابم، فیششو با فکس برام بفرستین، منم اگه دلم خواست نسخه امضا شده همین عکسو براتون می فرستم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:07 نوشت.

تولدت مبارک آیدین….برو حال کن اومدم اینجا برات تبریک گذاشتم!

[یک نظر] اينو بهار در ساعت 16:38 نوشت.

زاده شدم در روزی چون امروز
زندگی کردم در روزهایی چون امروز
و در آخر
خواهم مرد در روزی دیگر، که فکر نمی کنم با این روزا فرق چندانی داشته باشه.
عجب زندگی یکنواختی داریما!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

بچه ها! حالا من به کسی نمی گم که فرق عطر زنونه و مردونه رو نمی دونین، ولی واسه خودتون بده. پس فردا تو اجتماع می خواین چیکار کنین؟ یکی ندونه خیال می کنه دفعه اولتونه که با عطریات برخورد داشتین.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

[tgeik(t)|t=now]=eyedeen*20*365*24*60*60s
TGEIK(f)=fourier{tgeik(t)}=?

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 ژانویه 2003

ااااه، چقدر آخر ترم دانشکده مزخرف می شه. هیچ کس که تو دانشکده نیست. هیچ خبر خاصی هم نمی شه. واسه یه آزمایش پنج دقیقه ای هم باید دقیقا پنج ساعت تو دانشکده معطل بشی.
راستی پیمان! کجایی؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

امروز یه چیزایی راجب استاد گرانقدر مدارهای الکتریکی و مخابراتی شنیدم، هنوز شاخام دارن رشد می کنن. هر وقت رشدشون متوقف شد خبرتون می کنم. نمی دونم چقدر حقیقت داره، ولی این گامبو آخرین کسی بود که ممکن بود راجبش همچین فکری بکنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 ژانویه 2003

I hurt easy, I just don’t show it
you can hurt someone and not even know it.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:58 نوشت.

یه مشکل اساسی: فرق common emmiter با common collector چیه؟ یعنی جدی جدی فرقشون فقط تو همون یه دونه مقاومته؟

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:57 نوشت.

می گن امروز سالگرد روزیه که سامی مورس تلگرافشو به عموم عرضه کرده. یعنی سالگرد مخابره همون جمله معروفه؟
Attention the universe, by kingdoms right wheel. به هر حال به این ترتیب یکی از روزای مهم تاریخ مخابراتو تبریک می گم.
امروز تولد ژاندارکم هست، البته این یکی هیچ نسبتی با هما (که اونم امروز تولدشه و مخابراتچی هم هست) نداره. احتمالا تصادفی بوده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 12:20 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 ژانویه 2003

– هی الاغ داری می میری؟ اینم شد وبلاگ نوشتن؟ روزی یه دونه شعر اینگیلیسی و یه خط مزخرف، به چه دردی می خوره؟
: الاغه که پا نداره، خودش خبر نداره. الاغه چرا یورتمه می ری؟ ریش بلند، روی کثیف، ناخون سیاه، واق و واق و واق!!!
= الحق که آدم بی ربطی هستی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

oooh you’re a loaded gun, oooh there’s nowhere to run,
no-one can save me,the damage is done.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

اگه این هما تو عمرش یه جمله باحال گفته باشه اونیه که دیروز گفت:
آدمی که درسشو نخونده، علم غیب که نداره، خب می افته دیگه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 ژانویه 2003

I never knew, I had a dream, ’til that dream was you,
when I look, into your eyes, sky’s a different blue.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

بابا من از شر این آزمایشگاه اندازه گیری خلاص بشم، شیرینی می دم. اگه از این جهنم نوبری، جهنم تر نباشه، بهشت ترم نیست. یه مشت مدار سه فاز احمقانه که معلوم نیست به چه دردی می خورن. امروز یه دونه از این واتمتر قراضه ها رو بسته بودیم، مقدار منفی نشون می داد. برای درست کردنش باید جای دوتا سیمشو عوض می کردیم، منم عوض کردم. نگو زرتی ورداشتم فاز و نول رو وصل کردم بهم. تا سه تا میز اونورتر برق میزا قطع شد. بعدم یارو هرکار کرد نفهمید مشکل چیه. چون من فوری ورودیمو وصل کردم به یه ترمینال جدید، فیوزشم عوض کردم. یه ساعت داشت عین این گیجا دور خودش می چرخید. آخرشم مارو فرستاد رو یه میز دیگه. بیخیال اون سه تا میز شد. دمم گرم. فکر کنم فعلا یه ذره از عقده هام خالی شده باشه. امروز پنج ساعت و نیم تو اون آزمایشگاه کوفتی بودم، اول صبحم با طرف دهن به دهن شدم، عوضش آخر شب یه مدار بستم که خودمم نفهمیدم چی بود، بابتش یه نمره گرفتم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 3 ژانویه 2003

آی آدمها که در ساحل نشسته، شاد و خندانید!
پاشین یه چیزی بپوشین، هوا سرده
به اضافه که این لباساتون اصلا اخلاقی نیست
یکی ندونه، خیال می کنه دین و ایمونتون از دست رفته
آی آدمها که همونجا نشستین!
به سراغ من اگر می آیید،
می خوام صد سال سیاه نیایید
نخوام ریختتونو ببینم، کیو باید ببینم؟
آی آدمها که دارین واسه خودتون خوش می گذرونین!
بلند شین برین سر کار و زندگیتون
آخر ترم نزدیکه، مواظب خودتون باشین.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 ژانویه 2003

How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, ‘n’ how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

شبیه سازی انسان؟ اگه نظر منو بپرسن، به صورت گسترده قبولش ندارم فعلا. ولی به عنوان یه کار علمی جدید، شدیدا خوشم میاد ازش. به خصوص که می تونه بالاخره تکلیف مارو در مورد بخش غیرمادی وجود، معلوم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 31 دسامبر 2002

وااااااای خدا! چرا همچین شد؟ چرا من باز این همه درس مونده دارم؟ چه خاکی به سرم بریزم حالا؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

امروز یه نفر تاریخ میلادی رو ازم پرسید. می دونستم دیروز سی ام دسامبر بوده، فردام اول ژانویه اس. بازم یه ساعت طول کشید تاریخو بهش بگم. چون شک داشتم امروز می شه سی و یکم دسامبر، یا صفرم ژانویه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

About all of the things that I long to believe
About love, the truth, and what you mean to me
And the truth is … baby you’re all that I need

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

احتمالا همه بچه های دانشکده ما، اون توالتای قدیمی رو که پهلوی تربیت بدنی بود یادشون میاد. همونایی که بعد از ساختن مسجد عملا بی مصرف شدن. به جرات می گم یکی از کثیف ترین جاهایی بود که تو عمرم دیده بودم. می دونین دارن چیکارشون می کنن؟ دارن ساختمونشو تبدیل می کنن به Clean room، برای آزمایشگاه نیمه هادی!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

برای رفع سوتفاهم: اگه تئوری امید درست از آب در بیاد، من اساسا شیرینی می دم. ولی خیلی بعیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:14 نوشت.

امروز رفتیم خداحافظی با پویا. اون وقتا که بچه بودیم شیش نفر بودیم. روشنک، ریحانک، پویا، احسان، امین و من. من از همه کوچیکتر بودم. روشنک رفت و دکتراشو گرفت و موندگار شد. ریحانک رفت و داره دومین فوق لیسانسشو می گیره. پویام فردا می ره. احسان که تو دانشکده خودمونه، امینم که وارد بازار کار شد دیگه. نفر بعدی منم. چی کار کنم؟ خودمم نمی دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 دسامبر 2002

بسیج لشکر مخلص (Mokh-less) خداست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.

دوست دارین قضیه خوابگاهای دانشگاه شیرازو بدونین؟
این خوابگاها دو تا ساختمون واقعا عظیم شونزده طبقه، هستن که بالای یه کوه، مشرف به کل شهر شیراز تشریف دارن. دوتا ساختمون بتونی خوشگل، با معماری خوابگاهی. دوطرف هر راهرو فکر کنم حدود پنجاه تا سوئیت بود، تو هر سوئیت یه پاگرد بود، یه دستشویی، یه حموم، و دوتا اتاق. کمیته برگزاری کنفرانس برای هر شیش نفر یه سوئیت در نظر گرفته بود. تو هیچکدوم اتاقا هم تختی وجود نداشت. ما چهار تا سوئیت کامل داشتیم و چند نفرمون هم با بچه های بقیه دانشگاها جاشون مشترک بودن، که اونام عملا اومدن پیش خودمون. از این چهار تا سه تاش طبقه یازدهم بود و یکیش طبقه اول. اونجایی که از ماشین پیاده می شدی، طبقه چهارم خوابگاه بود. یعنی یا باید 7 طبقه می رفتی بالا، یا باید 3 طبقه می رفتی پایین. دارودسته ما اون یه دونه اتاق طبقه اول رو برداشت که بریم اونجا و واسه خودمون ولو شیم. طبقه های بالا نسبتا تمیز بودن، ولی این یکی که پایین بود واقعا از نظر کثیفی رودست نداشت. رو موکتای کف اتاقا تنها چیزی که دیده می شد سوسک مرده و بال و پاهای همین سوسکا بود. البته جونورای دیگه ای هم از قبیل مارمولک و انواع حشرات اونجا دیده می شد. ما بعد از یه تلاش ناموفق از خیر تمیر کردن اتاق گذشتیم و پتوهایی رو که تنها امکانات رفاهیمون بودن، کاملا پهن کردیم کف اتاق. خیلی جالب بود. شبا که رو این پتوها می خوابیدیم، با هر غلتی متوجه صدای قرچ قوروچ یه جونوری زیر اون پتو می شدیم. دیوارا تا حدود هشتاد سانتی از زمین، به رنگ قوه ای سوخته بودن، از اونجا به بعدش هم خیلی تمیز نبودن. کافی بود به دیوارا تکیه بدی تا بعدش ببینی چسبیدی به دیوار و دیگه جدا نمی شی. حتی یه دفعه یه نفر به دیوار تکیه داد، موقع بلند شدن، یه کف دست از گچ دیوار چسبیده بود پشتش. تو حموم که می رفتی، هم از دوش آب می ریخت رو سرت، هم از سقف، که قاعدتا فاضلاب حموم طبقه بالا بود. کف اون وانی که تو حموم بود هم حدود یک متر مربع زنگ زدگی بزرگ بود. آینه های حموم و توالت زنگ زده بودن و توشون تقریبا هیچی نمی شد دید. اگه یه قلپ آب خوردن می خواستی باید نصفه شبی، سه طبقه می رفتی بالا تا به اولین آب سرد کن فعال برسی. که اونم آبش گرم بود. ساختمون به اون عظمت چهارتا آسانسور داشت، که سه تاش خراب بود. گچای دیوار راهرو ها آنچنان ریخته بود که فکر می کردی یه برونتوسوروس تو راهرو راه رفته و دمشو کوبیده به در و دیوار. یه پشه هایی اونجا بودن که می شد یکیشونو گرفت، با طناب از سقف آویزون کرد، از بال زدنش به عنوان پنکه استفاده کرد. ما هفت نفر شیش تامون تو یه اتاق می خوابیدیم، جوری که پای هرکدوممون تو دهن یکی دیگه بود، در عوض امید به تنهایی، آنچنان وسط اون یکی اتاق پهن می شد که دیگه هیچ کس اون تو جا نمی شد. تنها نکته مثبتش سیستم صوتی مجهزی بود که با خودمون برده بودیم، به اضافه یه مشت سی دی که تقریبا تمام آهنگای راک خوب، و تمام آهنگای جوادی توپ، به صورت MP3 توشون پیدا می شد. فکر کنم ساکنین بقیه اتاقا اضافه بر تمام مصائب اون خوابگاه، باید هر شب با بدبختی تا حوالی ساعت پنج صبح صدای بلند موزیک ما رو هم تحمل می کردن. به هر حال اینم برای خودش کلی خاطره بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 دسامبر 2002

دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. مواظب خودت باش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.

give me one more chance of midway
let me laugh and be gay as a clown
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

آقای امید زندی، همکلاسی گرامی ما، که شلوارشو می اندازه دور گردنش (بیشتر از این کنجکاوی نکنین) یه تئوری جدید صادر کرده که اگه به کسی بگه طرف به عقلش شک می کنه. فقط همینو بدونین که طرف واقعا عقلش پاره سنگ برمی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.

یاد تجربه شیرین خیابان خوابی تو تبریز افتادم. اون سفر که کلا پر از تجربه های جدید بود. این یکی از این قراره: دوتا اتوبوس بودیم. یکی برادران محترم، یکی هم خواهران محترم و تعدادی اچ اچ (HH). این اچ اچ رو بچه های KDB ساخته بودن، برای ما که تو اون یکی اتوبوس بودیم. (برای اونایی که نمی دونن: KDB ها هم یه سری دیگه از دیدنی های دانشکده گل و بلبل ما هستن، واقعا باید دم در بلیت بفروشن مردم بیان از این دیوونه خونه بزرگ بازدید کنن). اون اتوبوسی که برادران توش بودن، یه راننده نابغه داشت که واقعا هر ترمزش کافی بود که کل دل و روده یک انسان از دهنش خارج بشه، کلاج اتوبوس هم از بیخ خراب بود. در ضمن تو راه ارومیه تا تبریز، سر یه پیچ، کوبوند به یه دکه ای و یکی از شیشه های کناری رو خورد کرد. حوالی شب که رسیدیم تبریز، کنار ایل گلی پیاده شدیم و اتوبوس خراب رو بردن که تعمیر کنن، نتیجتا فقط یه اتوبوس موند برای این همه آدم. آخر شب (ساعت یک و نیم) که خواستیم بریم خوابگاه، اون اتوبوس هنوز حاضر نبود، مام متوجه شدیم که هممون تو یه اتوبوس جا نمی شیم. قرار شد جهت رعایت اصل مهم “Ladies first” اول خواهران رو ببرن برسونن خوابگاه بعدم بیان دنبال ما و مارو برسونن. (ما اچ اچ ها جهت حفط مرام و ظاهر قضیه موندیم اونجا). معلوم نشد قضیه چی بود (احتمالا خوابگاه خواهران بیرون شهر بود) که تا اون انوبوس برگرده و مارو ببره، ساعت تقریبا چهار صبح شده بود. نمی دونم چرا وسط تابستون، اونقدر هوا سرد بود. تو این دو سه ساعته، هرکی از اونجا رد می شد، چهل پنجاه نفر آدمو می دید که هر پنج نفر یه پتو رو پیچیده بودن دور خودشون (به جز بچه های KDB که این نسبت در مورد اونا، پنج پتو به ازای هر آدم بود. آخه زودتر از ما رسیدن و هرچی پتو بود بلند کردن) و داشتن وسط خیابونا، مثل سگ از سرما می لرزیدن. البته خودمون صحنه های دیگه ای از قبیل دعوا و کتک کاری بین بچه ها هم دیدیم. تا اینکه بالاخره اوتوبوس اومد و مارو برد خوابگاه. چشمتون روز بد نبینه، یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین (البته به خوابگاهای محترم دانشگاه شیراز نمی رسید) یه اتاق، دورتادورش تخت دوطبقه، عین اردوگاهای نازی، به اونایی هم که تخت نرسید، شب رو زمین خوابیدن. (خلاصه اینکه چهل نفر اون شبو تو یه وجب اتاق خوابیدیم). توالتایی که معلوم بود سالهاست آبشون قطع بوده و حمومایی که آدم بدتر توشون کثیف می شد. همه اینا مجموعا می شد ساختمونی که فکر کنم از دانشکده مام قدیمی تر بود. تازه قبل از خواب یه نیم ساعت هم تو اون اتاق دعوا دیدیم.
وای چقدر حرف بی ربط زدم، تازه چندتا چیز دیگه یادم افتاد، ایشالا بعدا تعریف می کنم:
1- امید و ماجراهای صبحش تو تبریز.
2- مصطفی و ماجراهای هر روز صبح ما با اون تو مسافرتها.
3- خوابگاهای دانشگاه شیراز.
4- ماجرای یه بی خوابی دیگه، بازم به دلیل “Ladies first”
به هر حال این بود ماجرای یک شب خیابان خوابی ما کنار میدان شهید شریف زاده تبریز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

امروز این هوشمند کاووسی پتی ول، حسابی ما رو شست و گذاشت کنار. قضیه از اینجا شروع شد که هیچ کس (به جز خودم (تواضعش منو کشته بچه)) نتونست معادله یه خطو که دوتا نقطه اش معلوم بود پیدا کنه، اونم دیگه تقریبا هرچی از دهنش دراومد به ما گفت. می گفت شماها از خود خواجه نصیرم بیشتر اطلاعات طوطی وار دارین، ولی استفاده از اطلاعات شعور می خواد، فهم لازم داره، که شما ندارین. دانشجوی فنی باید منطق و فلسفه بلد باشه که شما بلد نیستین …… بابا یارو دیوونه اس. یکی بیاد سواش کنه. واسه یه درس در پیتی (به قول رامین: عربی برق!) باید کلی هم فحش بخوریم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

آهای شورای صنفی! قضیه چیه که دارن روزدرمیون به ما عدس پلو می دن با آش رشته و ماست؟ شورای صنفی که خودش غذای سلفو نخوره دیگه خیلی حرفه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 دسامبر 2002

If I had to lose a mile
If I had to touch feelings
I would lose my soul
The way I do

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 دسامبر 2002

when he hold you close, when he pulls you near,
when he says the words you’ve been needing to hear,
I wish I was him, that this words were mine,
to say to you, till the end of time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

پرم از بوی تو، ای بی بوی من!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

بالاخره امروز رفتم کلاه قرمزی رو دیدم. هشت سال از آخرین دفعه ای که یه چیز جدید ازش می دیدم می گذشت و طبیعتا خیلی مشتاق بودم. ولی اون جوری که می خواستم جالب نبود برام. نکنه دیگه بزرگ شدم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 دسامبر 2002

حتی دریغ از یه آدم آنلاین که باهاش حرف بزنم حوصله ام سرنره. بابا مردم. تمام سوالاشونو جواب دادم. من نمی دونم چرا اینا اینقدر خنگن. هر دفعه که منو می بینن بازم همون سوالا رو می پرسن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

مهمونیای دوره ای دوستای بابام، یکی از احمقانه ترین چیزائیه که تو دنیا ممکنه وجود داشته باشه. تا جایی که بتونم ازش فرار می کنم، ولی سالی یه بار که می افته خونه ما دیگه مجبورم تحملش کنم.خانوما که می شینن یه طرف، صحبتای مسخره می کنن. آقایونم که می شینن این ور و همش جکای صد سال پیشو برای هم تعریف می کنن و قاه قاه می خندن. بچه هاشونم که همه دخترن و طبیعتا با خواهرم می شینن یه طرف. دریغ از حتی یه پسر بچه کوچولو که اقلا من باهاش همذات پنداری کنم. طرف هرکی تو این جمع که برم یه ساعت باید جواب بدم که ترم چندم و چند واحد پاس کردم و دانشکده مون کجاست. باز خدارو شکر که هیچکدومشون برقی نیستن و سوالای تخصصی تر نمی پرسن. این جور شبا حوصله ام حسابی سر می ره. حتی یه نفر نیست که بشینم دوکلوم باهاش حرف بزنم. من موندم که خدا تنهایی چیکار می کنه که حوصله اش سر نمی ره. اقلا این شانسو داره که دلش برای کسی تنگ نمی شه، ولی من چی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:40 نوشت.

Yesterday, love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 دسامبر 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.

where I was, I had wings that couldn’t fly
Where I was, I had tears that couldn’t cry.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

ای خدایان!
نفرین ابدی تان را خریدارم
پذیرای لعنت همه ابنای بشر خواهم بود
مستحق بی شرمی جلادان سفاکم
لعنت برمن که در این مکان، آشغال ریختم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 دسامبر 2002

اومدم که بزنم زیر قولم. این آقارو می خونین وبلاگشو؟ اولا که مخابراتیه. دوما که حالا هرچی می خواد باشه گرایشش، انصافا عالی می نویسه. دارم کل آرشیوشو می خونم. کم کم بعضی از چیزای توپشو همینجا لینک می دم. ولی همشو بخونین. می ارزه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

وااااااای خدا. چقدر من حرف زدم امشب. قول می دم این دیگه آخریشه.
یه مکتب جدید اومده به اسم رفراندومیسم. یکی از شاخه های این مکتبم، رفراندومیسم سوفسطایی هستش. اونوقت بسیج ما معتقده، انجمن اسلامیمون پیرو همین مکتبه. جالبیش اینه که از اونی که داشت این کاغذو می چسبوند به دیوار پرسیدیم، خب حالا یعنی چی؟ بعد از کلی فکر کردن گفت خب یعنی رفراندومیسم سوفسطایی دیگه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

این دی ماه عجب خواص جالبی داره. یکیش اینه که آدم یه Full adder روی تخته رو یه کیک می بینه. ورودیاشم درحالی که سرشون XOR بسته شده، شعمای روی کیک.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

ااااا، کوییییر باید شیرنی بده، یالا.
ما شیرنی می خوایم یالا.
ما شمسی نمی خوایم، ما مامانو می خوایم یالا.
ما منتظر شیرنیه هستیم، هیججا نمی ریم همینجا هستیم.
در اول در دوم می دهن عدس پلو، نسیم ائتلافتو وردار و برو.
این رای نبود آرپی جی هفت بود. گیرندش کوییییر بود.
دودورودودود شاهسوارانی، دودورودودود شاهسوارانی.
خدا رو شکر از فردا ژتون روزمون جور شد.
حالا یه موج مکزیکی به افتخارشون.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

بنز دیدی؟ من ژیانشم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

خوابم نبره، از خستگی حتما خوابم می بره،
یا شایدم اگه از خستگی خوابم نبره، حتما خوابم می بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

آخه یه آدم چقدر می تونه گیج باشه. در طول این سه ترمی که با بشر کلاس دارم نشده بود با این اعتماد به نفس سر یه کوئیزش حاضر بشم و بدون خط خوردگی تا تهش بنویسم. طفلکی وقتی ورقه منو گرفت فوری برگردوند پشتشو ببینه، بلکه پشتش یه چیزی نوشته باشم.
عجب خری هستما، متغیر به اون گندگی رو ندیدم، تو مشتق گرفتن، صفرش کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:53 نوشت.

آهای حمید! من که هنوز به این سلیمی مشکوکم. ببینم، پارک لاله جای کار خاصیه؟ طرف خیلی وراجی می کرد. روابط عمومی به این وراجی نوبره والا. مرتیکه از سن و سالش خجالت نمی کشید، یه حرفایی می زد که من جلوی شماها روم نمی شه بگم. (البته چقدرم که من اهل رعایت عفت کلامم!!!)
راستی اگه تو اون سایتی رو که اون آقاهه گفت پیدا کردی، به منم بگو. من که پیدا نکردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 دسامبر 2002

بعد از مشخص شدن فرق بین دیود با بیل، حالا نوبت اینه که بفهمم ترانزیستور چه فرقایی با کلنگ داره. در واقع شکلشون که خیلی شبیه بود. فکر کنم باید حسابی حواسم جمع باشه این دوتارو با هم اشتباه نگیرم.
کلا نمی فهمم این الکترونیک منظورش چیه. هرجا که دلشون می خواد با هر تقریبی که عشقشون می کشه، حل می کنن مساله رو. اصلا حالا که اینجوریه، منم دلم می خواد با تقریب خوبی، همه چیزو صفر در بیارم، به کسی چه مربوط؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:48 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 22 دسامبر 2002

راستی! دست دوستانی که با اینکه من کاندیدا نشده بودم به من رای دادن درد نکنه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

ویــــــــزززززززززززززززز

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

بعضیا پای تلفن یه چیزایی به آدم می گن که بیشتر برازنده خودشونه. یه کاری نکن بهت گیر بدما!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

خب، قبل هر چیزی حلول ماه مبارک دی رو به همه عزیزان تبریک می گم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 دسامبر 2002

وااای، متنفرم از این که ساعتها پشت تلفن بمونم و شماره ای که می گیریم همش بوق اشغال بزنه. نمی دونم مردم ساعتها پای تلفن چی کار می کنن.
در عوض تلفن خودمم بیست و چهار ساعت از ساعات شبانه روز اشغاله.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.

انتخابات چقدر چیز مهمیه. مخصوصا در حضور ناظران بیشمار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

آخ می خوام بدونم این سایت در پیتو کی به خونواده اون مرحوم غالب کرده. اون روزی که اومده بودن دانشکده ما و راجب سایتش حرف می زدن، معلوم بود که هیچکدومشون هیچ اطلاعی در این مورد ندارن، معلومه که شرکت طراح حسابی سواستفاده کرده از این ماجرا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.

آخ جون این دیگه شاهکاره. این رادیوی بیست و چهار ساعته جدیدی که راه انداختن بستگی به ساعت روز از یه فرکانس پخش می شه. می خواستم ببینم چی می گه. تو اون ساعت طبق جدول از SW 9435 پخش می شدو رادیوی آنالوگ درست حسابی تو خونه ما پیدا نمی شه. دوتا رادیوی دیجیتالم که هستن تو هردوشون SW2 از 9500 شروع می شه. SW1 هم حوالی 7300 تموم می شه. نتیجتا حداقل روزی سه ساعت نمی شه این رادیو رو تو خونه ما گوش کرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 دسامبر 2002

همچین روضه می خونن انگار ننشون مرده. از غروب تا حالا یه مرتیکه نره خر صداشو گذاشته رو سرشو داره آه و ناله می کنه و صداش تمام کوچه رو برداشته. اصلا کاری به اعتقاداتشون ندارم. از نظر من آزادن هر کاری می خوان بکنن (گرچه اونا همچین حقی در برابر به من نمی دن) ولی دیگه به خدا دارم سردرد می گیرم. دیگه حق ندارن مزاحم من بشن که یه ذره صوابشون بیشتر بشه. چقدر بدم میاد از این آدمای متظاهر نفهم مال مردم خور. به خصوص که همسایه روبرویی ما باشه و فامیل رئیس جمهور سابق.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش، دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:34 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 دسامبر 2002

یادته یه روز تو حیاط منو صدا کردی و منو تو یه دسته از آدما شمردی و گفتی انتطارم اینه که اگه از دست من ناراحت شدین بیاین به خودم بگین؟ حالا منم همین انتظارو دارم، اگه هنوز جزو اون آدما حساب می شم، هر وقت از دست من ناراحت شدی انتظارم اینه که بیای به خودم بگی.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:24 نوشت.

اصولا مغزم خوب کار می کنه مگه اینکه خلافش ثابت بشه. دیروز درست قبل از امتحان یادم افتاد که کدها رو بلد نیستم. در واقع Ex-3 و BCD رو بلد بودم ولی آیکن رو فقط اسمشو شنیده بودم. بعد از پیمان پرسیدم چیه؟ اونم گفت 2421 خود متمم!!! اگه فکر میکنین از این حرفش بیشتر از شما چیزی فهمیدم طبیعتا اشتباه می کنین. رفتیم سر امتحان و دیدیم، به به دستش درد نکنه، ورداشته سوال داده “یک جمعگر یک بیتی در کد 2421 با تصحیحگر خطا بسازید.” با همون دانش ناقص شروع کردم کد رو ساختم و جمعگرشم تا جای خوبی پیش رفت. ولی یهو احساس کردم که قرار نیست من که هیچی نمی دونم از این کد این سوالو به این راحتی حل کنم. پس دارم اشتباه می کنم. طبیعتا ورقه سفید دادم و اومدم بیرون. بعدا فهمیدم که داشتم درست پیش می رفتم.
بابا یکی بیاد منو از این نبوغ وافر جدا کنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:23 نوشت.

ببینم کسی اخبار گوش نکرده؟ مطمئنین که نگفتن دانشگاها به خاطر برف شدید تا یه هفته تعطیلن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:21 نوشت.

قول داده بودم با اولین برفی که تو حیاط بشینه، پرده های اتاقو بعد از تقریبا یه سال کنار بزنم. بالاخره این اتفاق افتاد. اولین چیزی که توجهمو جلب کرد درخت کاجم بود که زیر برفای پارسال تقریبا از ریشه دراومده بود. درست همون وقتایی که من داشتم از ریشه در می اومدم. مجبور شدن کلی از شاخه های پائینیشو ببرن که دوباره بتونن بلندش کنن و بذارنش سر جاش. بعدم با کلی طناب بستنش به در و دیوار. منم یه همچین درمانی رو خودم پیاده کردم. الآن دیگه می تونه روی پای خودش بمونه، ولی دیگه اون درخت قدیمی نیست. جای زخم رو تنش مونده، ولی در هر حال بازم رو پای خودشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 دسامبر 2002

Gone fishing (Chris Rea)

I’m gone fishing
I got me a line
Nothing I do is gonna make the difference
So I’m taking the time

And you ain’t never gonna be happy
Anyhow, anyway
So I’m gone fishing
And I’m going today

I’m gone fishing
Sounds crazy I know
I know nothing about fishing
But just watch me go

And when the time has come
I will look back and see
Peace on the shoreline
That could have been me

You can waste a whole lifetime
Trying to be
What you think is expected of you
But you’ll never be free

May as well go fishing

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

………..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 17 دسامبر 2002

زمستونا خیلی دوست ندارم خیس بشم. نمی شه جای حموم، آدم بره خشکشویی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

وااای این جمله یادم نمی ره. مجبورم دیگه بنویسمش. چند وقت پیش تو یکی از هفته نامه های مرتبط به انجمن اسلامی (فریاد) یه آیه رو اشتباه نوشته بودن (به عمد یا سهوش کاری ندارم چون صاحب نظر نیستم) بعدش تا مدتها بسیج همش جوابیه می چسبوند به در و دیوار که اینا غلط کردن و از این حرفا. از همش باحال تر جوابیه ع.ق بود. بالاش یه جمله جالب نوشته بود : “آنان که آیات قرآن را به نفع خود تغییر می دهند، در آخرت نشیمنگاهشان از آتش جهنم پر می شود.”!!! واقعا که جواب منطقی و دندان شکنی بود. خیلی دوست دارم بدونم این آقایی که این همه ادعاش می شه چه نسبتی با اون خانوم چادری داره که صبح تا شب دارن با هم چت می کنن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.

شده تا حالا یه خواب ترسناکی رو چند دفعه دیده باشین؟ شده بالاخره یه دفعه این خوابو یه جور دیگه ببینین، با یه پایان دیگه؟ شده بعد از دیدن همه اینا، از بس که دفعه آخر غیر منتظره تموم شده، تا چندین ساعت نفهمین که این، همون بوده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 16 دسامبر 2002

کممممممک! یه مشکل بنیادی: هر کار می کنم نمی تونم به یه درک فیزیکی از خاصیت Duality تبدیل فوریه برسم. کسی می تونه کمکی بکنه؟

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

پیمان جان اون جزوه منطقی یادت نره بی زحمت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.

وقتی سولو اسم وبلاگشو گذاشته ضد خاطرات، لابد منظور داشته دیگه. معلومه که منظور داشته. تو این یازده ماهی که این وبلاگو راه انداختم خاطرات نوشتنم شاید تقزیبا یک چهارم شده. البته احتمالا منظور سولو یه چیز دیگه بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.

داشتم فیلمای شب چارشنبه سوری رو نگاه می کردم. جل الخالق! چه خبر بوده اون شب. از بس حالم بد بوده اصلا نمی فهمیدم چی به چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.

خیلی وقته که “و خدا … را آفرید” ننوشتم. فکر کنم یه پنج شیش ماهی بشه. احتمالا خدا دیگه کارگاه آفرینشو تعطیل کرده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 دسامبر 2002

کاش می دونستی چقدر نگرانتم. کاش می دونستی که اگه چشمه های اشکم کار می کرد، دوست داشتم حسابی برات گریه کنم. کاش می دونستی چقدر دوستت دارم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.

بهنود خیلی عاشق بود،
حتی شبا قبل از خواب کفشاشو در می اورد.
بهنود خیلی عاشق بود،
حتی از بس عاشق بود، روزی سه وعده غذا می خورد.
بهنود خیلی عاشق بود،
حتی قبل از سیگار کشیدن، سیگارشو روشن می کرد.
بهنود خیلی عاشق بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:12 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 دسامبر 2002

قیافه اش یه لحظه هم از جلوی چشمم دور نمی شه. اشتباه کرد. یه اشتباه وحشتناک. غیر قابل برگشت و ویران کننده. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. لازم نیست پنهان کنم که جزو آدمایی بود که تو هر شرایطی می دیدمش مسلما خوشحال می شدم. دوست داشتم بغلش کنم و حتما باهاش روبوسی کنم. سیگار کشیدنش هیچ وقت یادم نمی ره. انگار مجبورش کرده بودن. هر پکی که به سیگار می زد احساس می کردی داره با زجر این کارو می کنه، ولی این کارو می کرد. شایدم این آخرا بالاخره عادت کرده بود. یه دفعه دختره رو نشونم داده بود. الآن اصلا حتی یادم نمیاد کی بود. اون دختر بیچاره چه گناهی کرده بود؟ چرا نگم که وقتی به سرنوشتش فکر می کنم بند بند تنم می لرزه. صددرصد سوختگی یعنی یه تیکه زغال. پیشونی بلندی داشت. خیلی بلند. ولی انگار براش عاقبت به خیری نیاورد. خودکشی شجاعت نیست. ترسه، فراره. شریک کردن دیگران تو هزینه هاش بزدلی بزرگتریه. روزی که امتحان ریاضی2 داد، بعد از جلسه ریختیم سرش. تا از جلسه اومد بیرون یه سیگار روشن کرد. سیگارشو شکوندیم و خودشو انداختیم تو جوب. فقط خندید. خدا می دونه چه حسی نسبت به ما داشت تو اون لحظه.
You know the day destroys the night
Night divides the day
Tried to run
Tried to hide
Break on through to the other side

We chased our pleasures here
Dug our treasures there
But can you still recall
The time we cried
Break on through to the other side
اولین باری که این شعرو یه جایی تو دانشگاه نوشتم، کف یکی از کلاسای دانشکده علوم بود. من بودم، حسین بود و بهنود. حسین الآن سه ترمه که انتقالی گرفته و رفته شیراز. بهنودم که به این روز افتاد. پسره خر! حیف بودی.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

اسمش بهنود بود، بچه شمال بود. فرت و فرت سیگار می کشید. از اون آدمایی بود که می شد راحت باهاشون گرم گرفت. وقتی صحبتش می شد، همش از باباش تعریف می کرد. گاهی از خائنین به خلق حساب می شد چون امتحان ریاضی 2 داده بود. ظاهرش می گفت که آدم بیخیالیه که کاری به کار مردم نداره و با دوروبریاش خوشه. می گن با باباش مشکل اساسی داشته. چهارشنبه شب می ره جلوی خونه دختره، تهدید می کنه که خودشو آتیش می زنه. مامان طرف می گه هر کاری دلت می خواد بکن. هر کاری دلش می خواست کرد.
واقعا همینو دلش می خواست؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:28 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 دسامبر 2002

راستی یه فانتزی خیلی قدیمی من بالاخره محقق شد. فقط الآن دیگه خیلی دیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:59 نوشت.

بیخیالِ مدار منطقی. خودمو بکشمم نمی رسم بخونمش. پس خودمو نمی کشم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:58 نوشت.

دوباره، خندیدن داره یادم میاد. یه مدت طولانی خودمو مجبور کرده بودم فراموشش کنم. فقط وقتی خیلی می خندم، یهو احساس غم می کنم. احتمالا نباید بیشتر از اونی که تولید می شه، مصرف کرد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:57 نوشت.

دمت گرم ابریشمیان!! هیچکس نمی تونست مثل تو یه همچین امتحان سخت نمای آسون مشکل الحلی بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 11 دسامبر 2002

Strange days have found us
Strange days have tracked us down
They’re going to destroy our casual joys
We shall go on playing or find a new town

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:38 نوشت.

صبر کنین، صبر کنین. یکی یکی. به قول اونی که می خواد فردا پدر مارو در بیاره: “الهم بیربیر!” وای که چقدر تو همین یکی دو هفته اتفاقای جورواجور افتاده، سه تا امتحانم که هست. خیلی خسته ام. دوشنبه که برسه، فکر کنم بتونم یه روز کامل بخوابم. من این وسط چیکار می کنم؟ جایگاهم چیه؟ تناشاچی بودن رو دوست ندارم، بازیگر بودن، استراحت لازم داره. چقدر حرفای جورواجور از جناحای مختلف، از آدمای عجیب غریب. خدا کنه فقط این سه تا حداقل تا هفته دیگه دعواشون نشه.
یه صدایی همش تو گوشم می خونه:
,Some dance to remember
.some dance to forget
بعد از تایپ هر کلمه یه دور چشمام می افته رو هم، دوباره بیدار می شم. اگه نبود لذت سیگنال خوندن، از عصر که از دانشگاه اومدم خواب بودم. وای خدا چقدر کار دارم.
پدرخواندگی خیلی سخته!!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 دسامبر 2002

هر دم از این باغ بری می رسد…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 دسامبر 2002

حس بدی دارم. نمی تونم فکرشو بکنم، نمی تونم بهش فکر نکنم. نمی تونم رعیت باشم، نمی تونم لرد فلانی باشم، نمی تونم یه هویج عادی بی خاصیت باشم. نمی تونم خودم باشم. چقدر بده که آدم حتی خودش نباشه. یعنی نتونه که خودش باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:05 نوشت.

بابا آخه آدم چقدر باید حواس پرت باشه؟ قرار بود دیروز سمن جزوه سیگنالشو بیاره که من ازش کپی بگیرم، واسه امتحان پنجشنبه. اونم اورده بود، ولی از بس که توپم اصلا یادم رفت بگیرمش. امروزم که اصلا کلاس نداشتم. به سلامتی دوروزم گذشت و من هنوز سیگنال نخوندم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

یک تجربه:
اگه می خواین مربا بخورین، از تو یخچال وردارین، مربایی که رو گاز داره می جوشه، داغه! به اضافه که وقتی در قابلمه رو برمی دارین، بخارش می خوره تو صورتتون و طبیعتا نصف صورتتون هم می سوزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:42 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 دسامبر 2002

خسته ام، خیلی خسته. باز تا من شروع کردم به یه رفتاری که از نظر خودم مثبت باشم، از درودیوار بدبختی داره می ریزه سرم.
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

Old at heart but I’m only 28
And I’m much too young
To let love break my heart
Young at heart but it’s getting much too late
To find ourselves so far apart.
(Guns n’ Roses – estranged)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.

یه کاری هست که حتما باید انجام بشه. نگرانی که اگه نجنبی برای همیشه دیر بشه. عجله می کنی و اون کارو تو یه زمان نامناسب انجامش می دی. بازم برای همیشه دیر شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 دسامبر 2002

بنویس، سبک می شی.
می گن نوشتن مقدسه. خوبی این تقدس که نباید همش به خواننده برسه. گاهی وقتا لازمه به خودتم برسه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:35 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 6 دسامبر 2002

سه تا میان ترم تو یه هفته، دوتا گزارش کار آزمایشگاه برای فردا. خوندن دستور کار طولانی ترین آزمایش ترم برای فردا صبح. کافیه که پدرم، بخصوص برای آخر هفته در اومده باشه. یه هفته ای هم طول می کشه تا برگرده سرجاش. چقدر من به هیچ کار نمی رسم. دوتا مجله Spectrum جدید که هنوز از تو نایلونش بیرون نیومده + فیلمای آخر هفته تلویزیون + این صفحه موسیقی بدبخت + یه دستکاری که باید تو قالب اینجا بشه …… همه اینا مونده رو دستم، تازه دوشبه که فقط چار ساعت خوابیدم. آاااااااااااای دارم می میرم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 5 دسامبر 2002

تو هفته کوئین سه تا عکس گذاشته بودم که یهو سروره پرید. حالا یکی از دوستان قدیمی لطف کرده و یه مقدار فضا رو سرورش به من داده. می تونین اون عکسا رو ببینین حالا.
احسان جان دستت درد نکنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:29 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 4 دسامبر 2002

صدام کن بینم، صدات همچین بدک نیست وقتی که سر من نعره می زنی
صدات یه چیزیه تو مایه های همون علف عجیبه
که ته تیریپ ناراحتی در میاد.
حالا که عصرا هوا تاریک می شه،
من از یه چیزایی که هرچی زور زدم نفمیدم یعنی چی، تنها ترم.
بیا اینجا بینم، می خوام واست تعریف کنم چه تنهایی گنده ای دارم.
تنهایی به این گنده گی، به خوابشم نمی دید تو عین آپاچیا با اون حجم زیادت بریزی سرش.
آخه یه کم کمتر غذا بخور، بلکه حجمت کم شه.
البته عشق همینجوریه، همیشه باید یه چیزیش بلنگه.
لیلی یا چاق می شه، یا کور یا کچل.
همه رفتن با تیریپشون چت کنن،
بیا زندگی رو ورداریم، بعدش در بریم،
بعدش قرار می ذاریم که مال دزدی رو تقسیم کنیم.
ولی موقعش که شد، می کشمت، همشو خودم ورمی دارم و می زنم به چاک.
آخه تورو می خوام چی کار؟
بیا ببینیم این سنگه که خورده تو سر من حرف حسابش جیه.
ببین، اونقدر عاشقتم که دیگه قاطی کردم.
فرق حوض با ساعتو نمی دونم.
وقتی برقا می ره و چراقا خاموش می شه، باید از خجالت آب بشی،
فقط این یارو رو کف دست من ذوب نکن،
نقطه ذوبش بالاس، دستم اوف می شه.
شب که می خوابم بیا پتو بکش روم که گرمم بشه.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.

ترم پیش نزدیک میان ترم الکترونیک تازه فهمیدم دیود با بیل یه فرقایی داره. الآن نزدیک میان ترم دفعه دوم تازه دارم می فهمم این فرقا چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 3 دسامبر 2002

هی! دیگه دارم خسته می شم. سردرگمی اذیتم می کنه. اگه برم یه جور ناراحتی پیش میاد، اگه نرم یه جور دیگه. اگه برم یه جور خوش می گذره. اگه نرم یه جور دیگه خوش می گذره. اگه بگم نمی رم، یه سری می خوان نظرمو عوض کنن، اگه بگم می رم یه سری دیگه.
بابا آخه بچه اینم کار بود کردی؟ یه زمانی بود که خوشحال بودم که با صد و پنجاه نفر آدم روابط شدیدا حسنه دارم و می تونم با همه راحت باشم. الآن جدا به این فکر افتادم که روابطمو با همه کم کنم. آهای آدمایی که دارین اینجارو می خونین، اگه آشنایین، پس منظورم شمام هستین. خسته شدم، تا کی من باید به خاطر هیچی، تاوان اشتباهای شما رو بدم؟ بچه بازیشو شما در میارین، کتکشو من می خورم. تا کی باید از اونایی که فکر می کردم نزدیک ترینان، ضربه بخورم؟ من نمی تونم این دورویی رو تحمل کنم. یا تمومش کنین یا خودم تمومش می کنم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:05 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 2 دسامبر 2002

If you told me to cry for you, I could,
if you told me to die for you, I would.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:08 نوشت.

یاد زمان راهنمایی افتادم. ما اولین دوره ورودیای علامه حلی دو بودیم. یه مدرسه نوساز، با یه کادر تازه کار. یه نفر از اون زمان هست که ترجیح می دم دیگه هیچوقت نبینمش. مجید محسنی. سال اول معلم فیزیکی بود که به هیچ وجه تعادل روانی نداشت. تها آدمی بود تو اون کادر که خودش فارغ التحصیل علامه حلی نبود. خوب یادمه یه دفعه تو آرمایشگاه فیزیک یکی از بچه ها دستشو گرفت بالا که یه حرفی بزنه، عکس العمل محسنی این بود که یه میله فلزی سنگین یه متری رو پرت کرد طرف مازیار! سالای بعد نقشش فراتر از یه معلم بود. درواقع پست رسمی نداشت. ولی سیستم اطلاعاتی که راه انداخت تمام مدرسه رو ترسونده بود. حتی از تک تک جکایی که بچه ها واسه هم تعریف کرده بودن خبر داشت. متاسفانه یه دسته هم از بچه ها بودن که درواقع آدم اون شده بودن. کارگاهیا رو می گم. محسنی ظاهرا مسولشون تو کارگاه بود. دوماه اول سال سوم اجازه نداد من و دو نفر دیگه تو هیچ فعالیت فوق برنامه ای (که برای همه اجباری بود) شرکت کنیم. عملا هفته ای شیش ساعت وقت ما به بطالت می گذشت و بقیه دوستامون سر فعالیتاشون بودن. سال سوم هفته ای یه بار بچه ها رو جمع می کرد تو نمازخونه مدرسه و یه ساعت موعظه می کرد. یه دفعه گفت اگه کسی تو کلاس شلوغ کرد خودتون ساکتش کنین. یه روز قبل از یه امتحان نیم ثلث تو کلاس همه داشتن با هم صحبت می کردن، یهو کارگاهیا (که سه یه چهارتاشون تو کلاس ما بودن) به من اشاره کردن و گفتن همش زیر سر این آیدینه! (سوای مشکلات شخصی که با بعضی کارگاهیا داشتم و مشکلاتی که با خود محسنی داشتم، تو اون کلاس بی پناه ترین آدم بودم). فوری واسه من دادگاه تشکیل دادن و حکم دادن که من حق امتحان دادن ندارم و بعدم منو به زور کتک از کلاس انداختن بیرون. بعدم محسنی که تقریبا دیگه سال سوم در غیاب مدیر(که هیچ وقت تو مدرسه نبود) همه کاره مدرسه شده بود، بهم گفت تصمیم بچه ها بوده و من نمی تونم کاری بکنم!! آدم یاد 1984 می افته یه جورایی. یه مدت اواخر سال سوم یه سری از بچه ها رو دونه دونه احضار می کرد و به بهانه اخلاقی تهدیدشون می کرد که از مدرسه اخراجشون می کنه. صابونش به تن منم خورد. منو صدا کرد و شروع کرد به موعظه کردن. دقیقا می دونست حتی چه جکی رو به کی گفتم. فقط یه سوتی داد: گفت دیسکتای مستهجن بین بچه ها پخش می کنی. در حالی که اون موقع من اصلا کامپیوتر نداشتم. آدماش این یکی رو عوضی گفته بودن. آخرشم گفت که از این ماجرا هیچ کس باخبر نشه. بعدها تو دبیرستان با همون کارگاهیا و چند نفر اضافه تر یه زیردریایی ساختن که خیلی بابتش تبلیغ کردن. خوبیش این بود که تو دبیرستان عملا قدرتی نداشت. البته سال سوم نزدیکای چارشنبه سوری یه کارایی کرد و یه چندتا اخراج موقت واسه چارتا دونه سیگارت واسه بچه ها درست کرد. ولی این دفعه دیگه اون قدرت راهنمایی رو نداشت. با اون بچه ها هیچ مشکلی ندارم، در هرحال دوستام بودن و هستن. ولی محسنی رو نمی تونم ببخشم. کابوس سه سال راهنمایی من و هشتاد نفر دیگه بود. نمی دونم دمش به کجا وصل بود (غیر قابل حدس نیست البته)، بعدا یه سریال درست کردن راجب اون زیردریایی که تو تلویزیونم نشونش داد. اونجا همه اسنا واقعی بود، به جز مسوول گروه که تبدیل شده بود به محسن مجیدی!!!
یه چیز دیگه: وقتی هری پاتر می خونم و راجب وحشت جامعه از ولدمورت تو زمان قدرتش نوشته، همیشه سه سال راهنمایی و محسنی یادم میافته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 دسامبر 2002

در نور ماه کامل بستنی قیفی نخورید!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.

تاحالا فقط معارف میان ترم نداشت که اونم به سلامتی این ترم می دیم. یارو خیال کرده درسش چیه. تارزه تاریخم تعیین نکرد. گفت هر وقت دلم بخواد می گیرم. انگار من بیکارم که تا آخر ترم هرروز معارف بخونم که شاید طرف هوس کنه امتحان بگیره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

این مرتیکه رو بدین دست من، اونقدر می زنمش تا سیاه شه.
کدوم مرتیکه؟
-ایتالو کالوینو!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

یه آزمایشگاه خیلی باحال:
آز اندازه گیری. یارو اومد خیلی خونسرد گفت تو این آزمایشگاه برق گرفتگی رو شاختونه. همه آزمایشا هم سه فاز. (آخ جون من می میرم واسه برق گرفتگی) بعدم شروع کرد به تعریف کردن که مثلا دل مارو آب کنه: وقتی برق بگیرتتون مثل این کارتونا شروع می کنین به لرزیدن. بعد فاز می چسبه به دستتون. مجبوریم فازو با پیچ گوشتی از دستتون بکنیم که یه نیکه گوشتم می چسبه به سیم فاز! یه یارو رو تو کارخونه سیمان برق گرفت، اصلا طرف پخته شد. سرش افتاد یه طرف، دستش افتاد یه طرف، تو گونی از کارخونه بردنش بیرون. یه فازو می گیرین این دستتون، یه فازو می گیرین اون دست. بعد جریان از قلبتون رد می شه. بعد سکته می کنین. البته نترسین اگه برق بگیره شما رو من فوری از رو تابلو برقو قطع می کنم (میزش تا تابلو، یه قطر آزمایشگاه فاصله داره، سر راهشم کلی میزه. محاله بتونه خودشو سریع برسونه اونجا.).
خلاصه اینکه احساسم اینه که بیست سالگی برای مردن خیلی زوده!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 نوامبر 2002

ابنم اون چیزی که قول داده بودم. فعلا که کلی وقت برده ولی هنوز ناقصه. درواقع به یه حداقلی رسوندمش که بتونم راهش بندازم. بعدا کم کم تکمیل می شه. اگه انتقادی یا پیشنهادی دارین، توروخدا همین اول کار بگین که راحت تر بشه لحاظش کرد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 29 نوامبر 2002

بابا یهو همه دارن تمپلت عوض می کنن. وبلاگاشونو تغییر می دن. مبارکه. عوضش منم دارم یه بخش جدید اضافه می کنم. امیدوارم زودتر آماده شه. پدرمو دراورده.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

هفته کوئین تموم شد، ولی ما هیچ وقت در طول سال فردی رو فراموش نمی کنیم. فردی، قهرمان بود.

We Are The Champions

I’ve paid my dues
Time after time
I’ve done my sentence
But committed no crime
And bad mistakes
I’ve made a few
I’ve had my share of sand
Kicked in my face
But I’ve come through
And I need to go on and on and on and on

We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions of the world

I’ve taken my bows
And my curtain calls
You’ve brought me fame and fortune
And everything that goes with it
I thank you all
But it’s been no bed of roses no pleasure cruise
I consider it a challenge before the whole human race

And I ain’t gonna lose
And I need to go on and on and on and on

We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions of the world

We are the champions – my friend
And we’ll keep on fighting till the end
We are the champions
We are the champions
No time for losers
‘Cause we are the champions.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:22 نوشت.

Jerusalem is lost

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:20 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 8:19 نوشت.

این مسابقه مسخره نه بر یک رو دیدین؟ اگه تکلیفشونو معلوم می کردن و می گفتن یه مسابقه معارف داریم برگزار می کنیم، عیب نداشت. ولی وقتی ادعا می کنن که مسابقه اطلاعات عمومی هستش، فقط خودشونو ضایع می کنن. نمونه اطلاعات عمومی خوب آدمایی که سخت ترین سوالای دینی رو جواب می دن اینه:
س: ترانزیستور در چه قرنی اختراع شد.
ج: قرن هفتم!!! (اقلا معلوم نکرد شمسی یا میلادی)
اینم یه چیز باحال دیگه: تو مرحله آخرش که دونفرشون با هم مساوی بودن و هرکدوم یه سوال باید جواب می دادن از اولی پرسید:
-مشهورترین اثر جمال الدین نمی دونم چی چی، (شرط می بندم طرف حتی اسمشم نشنیده بود) چیه؟
از دومی پرسید: کدامیک نماز آیات ندارد، وزیدن باد یا خورشید گرفتگی!!!
طبیعتا دومی که دخترخاله عروس پسردایی طراح صحنه مسابقه بود، برنده شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 28 نوامبر 2002

آیدین کبیر پرده از یک اختلاس بزرگ بر میدارد
سه شنبه تو کتابخونه دانشکده دنبال یه کتاب طراحی وب می گشتم، دوتا کتاب پهلوی هم پیدا کردم که ظاهرا چیزای جالبی بودن. شماره هاشونو نوشتم و دادم به اون آقاهه که مسئول اونجاس. رفت و تو قفسه ها گشت ولی چیزی پیدا نکرد. گفت حتما کسی برده، بذار برات رزرو کنم. ولی کارت آبی کتابا تو کتابخونه نبود. گفت پس شاید تازه اوردنش هنوز نچیدیم سر جاش. ولی تو اون کتابام هیچکدومو پیدا نکرئ. بعد گفت لابد تعمیر لازم داشتن، ولی حتی کتابا اونجام نبودن. بعد گفت لابد قدیمی بودن از قفسه ها در اوردیمشون، بردیم تو انبار، بعدا برات میارم. گفتم آخه مگه کتاب طراحی وب قدیمی هم داریم؟ کارتای مرجع کتابا رو نگاه کردد، یکیش مال 1998 بود اون یکیش مال 2002، گفت بذار برم کارتای مادر این دوتا رو نگاه کنم، ولی یکیش که اصلا کارت مادر نداشت، اون یکیشم یه کارت موقت داشت ولی کارت اصلیش نبود. خلاصه اینکه دوتا کتاب که جاشونم دقیقا پهلوی هم بوده به همین راحتی غیب شدن، هیچ ردی هم ازشون نمونده. این وسط من بدبخت که اون کتابا رو می خواستم سرم بی کلاه موند. عجب خرتوخریه ها. صاحاب نداره این دانشکده؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:25 نوشت.

سراین برنامه های هفته کوئین یه ایده از آسمون خورده تو سرم یهو. اجراش وقت می بره. ولی منتظر باشین. چیز باحالی می شه ایشالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:38 نوشت.

دیدم تو این چند روزه اصلا شعر عاشقانه ننوشتم، ممکنه نا آگاهان فکر کنن کوئین شعر عاشقانه نداره (البته خود فردی به خاطر بعضی مشکلات خیلی عاشق نبوده ) ولی خب لازمه که این شعرو بنویسم اینجا. آهنگشم واقعا قشنگه. لذت ببرید.

Good Old Fashioned Lover Boy

I can dim the lights
And sing you songs full of sad things
We can do the tango just for two
I can serenade and gently play
On your heart strings
Be your Valentino just for you

Ooh love Ooh lover boy
What’re doing tonight hey boy?
Set my alarm turn on my charm
That’s because I’m a good old fashioned lover boy

Ooh let me feel you heartbeat
(Grow faster faster)
Ooh can you feel my love heat
Come on and sit on my hot seat of love
And tell me how do you feel right after all
I’d like for you and I to go romancing
Say the word your wish is my command

Ooh love Ooh lover boy
What’re doing tonight hey boy?
Write my letter feel much better
And use my fancy patter on the telephone

When I’m not with you
Think of you always I miss you
(I miss those long hot summer nights)
When I’m not with you
Think of me always I love you love you
Hey boy where did you get it from?
Hey boy where did you go?
I learned my passion
In the good old fashioned school of lover boys

Dining at the Ritz we’ll meet at nine precisely
(One two three four five six seven eight nine)
I will pay the bill you taste the wine
Driving back in style in my saloon will do quite nicely
Just take me back to yours that will be fine
(Come on and get it)
Ooh love Ooh lover boy
What’re you doing tonight hey boy?
Ev’rything’s all right just hold on tight
That’s because I’m a good old fashioned lover boy

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 27 نوامبر 2002

حضور…حضور..حضور…اووووووووووووووو

[نظری نیست] اينو بهار در ساعت 20:38 نوشت.

یه تجربه هایی هست که آدم کلی درس ازشون می گیره. کلی ضمن این تجارب عوض می شه. عوضش وقتی این پروسه تموم شد، آدم داغون می شه. ارزششو داره؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

اینم شعر امروز. موسیقی متن فیلم A night’s tale بوده. اینم آهنگش.

We will rock you

Buddy you’re a boy make a big noise
Playin’ in the street gonna be a big man some day
You got mud on yo’ face
You big disgrace
Kickin’ your can all over the place
Singin’

‘We will we will rock you
We will we will rock you’

Buddy you’re a young man hard man
Shoutin’ in the street gonna take on the world some day
You got blood on yo’ face
You big disgrace
Wavin’ your banner all over the place

‘We will we will rock you’
Singin’
‘We will we will rock you’

Buddy you’re an old man poor man
Pleadin’ with your eyes gonna make you some peace someday
You got mud on your face
You big disgrace
Somebody better put you back into your place

‘We will we will rock you’
Singin’
‘We will we will rock you’
Everybody
‘We will we will rock you’
‘We will we will rock you’
Alright.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.

راستی یه بلاگرالخواص دیگه هم وبلاگشو علنی کرد. البته از پنج ماه پیش تو یه وبلاگ دیگه می نوشت که آدرسشو به هیچکس نداده بود و منم با روشای پلیسی پیداش کرده بودم. بعد آدرسشو عوض کرد که بازم به کسی نگفت ولی آدرس جدیدشم داشتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت آدرسشو به همه بگه. به هر حال سیما خانوم خوش اومدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:26 نوشت.

لازم دونستم که یه توضیحاتی راجب این بدم.
اولا که مسلما خودم چندان علاقه ای به تابلو شدن ندارم. ولی اگه خودتم دوازده واحد با یه آدم درس داشته باشی دیگه تو رو نشناسه، پس کیو بشناسه؟ در مورد آبروداری هم که خودت می دونی کلا چندان آدم آبروداری نیستم.
و اما بخش اصلی قضیه: اولا که درپیتی همون گرایشیه که به درد خاموش، روشن کردن تلویزیون از رو مبل می خوره. دوما که عزیز من لازم نیست این همه جوسازی کنی. خودت که دیدی همه می خوان مخابرات بخونن.
من و سمن که اگه مخابرات بهمون برسه کلی هم خوشحال می شیم. اصلا هم ربطی به ریش نداره. ولی می ترسم که آخرش مجبور بشیم تن به این ذلت بدیم که اسم کنترلی رومون بذارن. اونوقت تا آخر عمر باید نقاب بکشیم رو صورتمون که وقتی تو دانشکده راه می ریم همه با انگشت نشونمون ندن، بگن: هو هو کنترلی، هو هو کنترلی!!!
آخرشم اینکه: می بینم که خیلی رومانتیک شدی اخیرا! نکنه یه ربطی به قضیه گل باقالی و این حرفا داره؟ عزیز من بترس از اون روزی که هر کی می فهمه کنترل خوندی روشو می گیره اونور، می گه پیف پیف. اصلا به این فکر کردی که فردا پس فردا که بری خواستگاری، اگه پدر عروس از بابات بپرسه آقازاده تحصیلاتشون چیه، بابات با چه رویی باید بگه: جسارتا کنترل؟ تازه بعدم پدر عروس بگه پس بیزحمت یه نگاهی این شیر دستشویی ما که خوب آبو کنترل نمی کنه و چکه می کنه بندازین!!!
خلاصه اینکه عزیز من بترس از اون روز. وظیفه ما پیامبران فقط تنویر و تحذیره. دیگه بعد از اونش به خود خلق خدا مربوط می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:34 نوشت.

از تو اتاقی که نزدیک یه ساله پرده هاشو کنار نزدم، که کم کم داره منظره جلوی پنجره اش یادم می ره، می تونم تمام سال صدای بزرگراه مدرس رو بشنوم. همین الآن دوباره همون صدای خیلی عادی اومد. یه ترمز. بعد یه ترمز دیگه. باز یه ترمز طولانی تر. (تا اینجاش هیچی نشده بود). بالاخره ترمز آخر و یه صدای گرومب. اگه هفته ای صدای یه تصادف نشنوم، پیش خودم فکر می کنم، پشت این پنجره ها، بالاخره یه چیزی تو این دنیا تغییر کرده. وسوسه می شم که دوباره پرده ها رو بزنم کنار. ولی صدای تصادف خیالمو راحت می کنه که اون بیرون هنوز همون جوریه که قبلا بود. (نوشته شده در ساعت یازده شب)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 26 نوامبر 2002

اینم شعر امروز. اولین آهنگ کوئین که خودم شنیدم. متنشم واقعا قشنگه. تنها شعرشونه که حتی من دیدم حمیدرضا ازش تعریف کرده. البته اینم آهنگش.

The show must go on

Empty spaces – what are we living for
Abandoned places – I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for…

Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore

The show must go on,
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.

Whatever happens, I’ll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?

I guess I’m learning, I must be warmer now
I’ll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free

The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly – my friends

The show must go on
The show must go on
I’ll face it with a grin
I’m never giving in
On – with the show –

I’ll top the bill, I’ll overkill
I have to find the will to carry on
On with the –
On with the show –
The show must go on…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 نوامبر 2002

چقدر یکشنبه ها خوش می گذره به من تو این دانشگاه. اول صبح که با هوشمند (سگ آقای پتی ول) کلاس دارم که اگه جیک بزنی یه چیزی بارت می کنه. منم که اصولا اگه ساکت بشینم می میرم، واسه همین کلی عذاب می کشم سر این کلاس. بعد معارف دارم که یا دیر می رم یا زود می آم. (یکی از دو سر وقت کلاس باید اونجا باشی که حاضر بزنی) نمی دونم شاید حذفش کردم. امتحانش با سیگنال تو یه روزه. سیگنال که کلی حجمش زیاده. معارفم که هیچی حالیم نیست. ممکنه بیفتم. خیلی ضایعه که آدم معارف بیفته. نمی دونم سر پیری معارف گرفتنم دیگه چی بود. اصلا این عمومیا تو کله من نمی ره. به هر حال یه ضرب المثلی هست که می گه: صفر با عزت بهتر از حذف با ذلته. بعدش که ظهر می شه و باید برم یه گوشه ای گیر بیارم بشینم یواشکی یه چیزی بخورم. بعدم که همه از جلو آدم رد می شن و با اینکه خودشون واسه همینکار اومدن اونجا، یه ساعت تیکه می اندازن به آدم. بعدش معمولا الکترونیک دارم (اگه برم سر کلاس) دیروز زل زد تو چشم من و گفت: کسی هست که این درسو قبلا گرفته باشه و افتاده باشه؟ اونقدر نگام کرد که مجبور شدم خودم دستمو بگیرم بالا. به حمید هیچی نگفت. فقط منو یادش بود. بعدم از همون لبخندای موذیانه زد و گفت پس سر کلاس به ما کمک کنین. طبیعتا اگه می تونستم به اون کمک کنم، ترم پیش پاس کرده بودم درسمو. بعدشم که زبان دارم. یارو یه چیزایی سر کلاس زبان تخصصی می گه که معمولا تو کلاسای بیرون ترم اول درس می دن. دیروزم که نوار واسمون گذاشته بود که مثلا listening مون رو قوی کنه. منم چند تا سرفه بلند کردم و به بهانه انیکه مزاحم گوش کردن مردم می شم، زدم بیرون. یه ساعتی بیرون بودم. احتمالا تو دلش گفته، طفلکی مرده که دیگه برنگشته. همین دیگه. یکشنبه خیلی روز طولانی، خسته کننده و دچار روزمرگی ای هست. راستی اونقدر از میزگرد دیروز استقبال شده که دیگه Haloscan می خواد عضویت منو تعلیق کنه چون سروراشون حسابی شلوغ شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:26 نوشت.

شعر امروزم آماده شد. این آهنگش. اینم شعرش:

Who wants to live forever

There’s no time for us
There’s no place for us
What is this thing that builds our dreams yet slips away from us

Who wants to live forever
Who wants to live forever….?

There’s no chance for us
It’s all decided for us
This world has only one sweet moment set aside for us

Who wants to live forever
Who wants to live forever?

Who dares to love forever?
When love must die

But touch my tears with your lips
Touch my world with your fingertips
And we can have forever
And we can love forever
Forever is our today
Who wants to live forever
Who wants to live forever?
Forever is our today

Who waits forever anyway?

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:04 نوشت.

به چیز جالب پیدا کردم. یه گروه ژاپنی هست که اسمشو گذاشته Kween. قیافه هاشونم عین Queen درست کردن. عکس هر دو تا گروه رو می ذارم. خودتون مقایسه کنین.
kween
queen

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:56 نوشت.

یه خبر خوب: آهنگای شعرایی رو که به مناسبت روزای مختلف می نویسم، آماده کردم. می تونین گوش کنین. مجبور بودم حجمشونو کم کنم (در حد یک هفتم) برای همین کیفیتشون نسبتا افت کرده، ولی فقط برای آشناییه، اگه کسی خواست، بهش سی دی این آهنگارو می دم.
I wnat it all
Bohemian rhapsody

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.

حمید بالاخره دوکلوم حرف غیر شاعرانه زد. ولی بازم به مخابرات بی احترامی کرده. بهش اخطار می کنم که اگه سریعا عذرخواهی نکنه، با پاسخ دندان شکن امت همیشه در صحنه مخابراتی مواجه می شه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:34 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 24 نوامبر 2002

ای مخابرات من! آیا تو را در بر خواهم کشید؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

Goodbye freddie, you were the champion

گروه کوئین، فردی مرکوری نفر دوم از راست

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

اینم شعر روز کوئین و مرگ در راه خدا، شاهکارشونه. یکی از آهنگای اولیه ای که باهاشون حسابی معروف شدن. میز گردمون هم راجب همین شعره. یه دور بخونینش:

Bohemian rhapsody

Is this the real life?
Is this just fantasy?
Caught in a landslide,
no escape from reality.
Open your eyes, Look up to the skies and see,
I’m just a poor boy, I need no sympathy,
because I’m easy come, easy go, Little high, little low,
any way the wind blows doesn’t really matter to me, to me.

Mama! just killed a man,
put a gun against his head, pulled my trigger, now he’s dead.
Mama! life had just begun,
but now I’ve gone and thrown it all away.
Mama! ooh, Didn’t mean to make you cry,
If I’m not back again this time tomorrow,
carry on, carry on as if nothing really matters.

Too late, my time has come,
sends shivers down my spine, body’s aching all the time.
goodbye, everybody, I’ve got to go,
gotta leave you all behind and face the truth.
Mama! ooh, I don’t want to die,
I sometimes wish I’d never been born at all.

I see a little silhouetto of a man,
Scaramouche, Scaramouche, will you do the Fandango.
thunderbolt and lightning, very, very fright’ning me.
(Galileo.) Galileo. (Galileo.) Galileo, Galileo figaro
Magnifico. I’m just a poor boy, nobody loves me.
He’s just a poor boy from a poor family,
spare him his life from this monstrosity.
Easy come, easy go, will you let me go.
Bismillah! No, we will not let you go.
(Let him go!) Bismillah! We will not let you go.
(Let him go!) Bismillah! We will not let you go.
(Let me go.) Will not let you go.
(Let me go.) Will not let you go. (Let me go.) Ah.
No, no, no, no, no, no, no.
(Oh mama mia, mama mia.) Mama mia, let me go.
Beelzebub has a devil put aside for me, for me, for me.

So you think you can stone me and spit in my eye.
So you think you can love me and leave me to die.
Oh, baby, can’t do this to me, baby,
Just gotta get out, just gotta get right outta here.

Nothing really matters, Anyone can see,
Nothing really matters,
Nothing really matters to me.

Any way the wind blows.

و اما موضوع بحث: شخص اول این شعر چه کسی رو کشته؟ در واقع منظورم اینه که خودکشی کرده یا کس دیگه ای رو کشته؟ نطر خودم اینه که خودکشی کرده، ولی تو یکی از این کتابای در پیتی ترجمه، نوشته این شعر داستان کسی هستش که یکی دیگه رو کشته و توی زندان شب قبل از اعدامش رو می گذرونه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:21 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 نوامبر 2002

تاحالا تجربه اصلاح صورت تو دستشویی زیرزمین ساختمون سلف رو نداشتیم که اونم به سلامتی به کمک دوست گرامیمون آقای دارابی بدست اوردیم.
کسب این موفقیت رو به خودمون اینا، تبریک عرض می نماییم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

اینم شعر امروز از کوئین به مناسبت روز کوئین و جوانان:

I Want It All
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now.

Adventure seeker on an empty street,
Just an alley creeper, light on his feet
A young fighter screaming, with no time for doubt
With the pain and anger can’t see a way out,
It ain’t much I’m asking, I heard him say,
Gotta find me a future move out of my way,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,

Listen all you people, come gather round,
I gotta get me a game plan, gotta shake you to the ground,
Just give me what I know is mine,
People do you hear me, just give me the sign,
It ain’t much I’m asking, if you want the truth,
Here’s to the future for the dreams of youth,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,

I’m a man with a one track mind,
So much to do in one life time (people do you hear me),
Not a man for compromise and where’s and why’s and living lies,
So I’m living it all, yes I’m living it all,
And I’m giving it all, and I’m giving it all,
It ain’t much I’m asking, if you want the truth,
Here’s to the future, hear the cry of youth,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now,
I want it all, I want it all, I want it all, and I want it now…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:45 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 نوامبر 2002

سر من کلاه رفته. اول ترم با هم گروهیم قرار گذاشتیم که گزارش کارای آزمایشگاهو من بنویسم، عوضش تکلیفای ماشینو اون حل کنه. حالا تازه می بینم که ماشین عجب درس آسونیه. عوضش هر گزارش کار سه ساعت وقت می گیره. ماشین همش پنج سری تکلیف داره، عوضش تا آخر ترم، هفته ای یه گزارش باید بنویسم واسه آزمایشگاه. شدیدا سرم کلاه رفته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 نوامبر 2002

بیست و چهارم نوامبر (سوم آذر) سالگرد مرگ فردی مرکوری عزیزه. به همین مناسبت هقته دیگه از سوی شورای عالی موسیقی و این جور چیزا به عنوان هفته کوئین نامگذاری شده. اسامی روزهای مختلف هفته دیگه به این ترتیبه:
شنبه: روز کوئین و جوانان
یک شنبه: روز کوئین و فلسفه مرگ در راه خدا
دو شنبه: روز کوئین و دفاع مقدس
سه شنبه: روز کوئین و بانوان
جهارشنبه: روز کوئین و فتح لانه جاسوسی
پنج شنبه: روز کوئین و ارزشها
جمعه: کوئین و No-one else
همچنین به مناسبت هفته کوئین برنامه های مختلفی از جمله مسابقه و میزگرد خواهیم داشت و هر روز هم یکی از اشعار کوئین به انتخاب شخص خودم نوشته خواهد شد (شعرایی رو جدا می کنم که خوندنشون واقعا بیارزه، از خوندنش کسی ضرر نمی کنه.)
دوستانی که مایلند به پربارتر شدن برنامه های هفته دیگه کمک کنن دستاشونو بگیرن بالا.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

آن ملقب به حضرت والا، آن دارنده کالیبر بالا، آن کاتب کتاب مستطاب، آن عاشق چلوکباب، آن داننده فن وراجی، آن خرید کننده دائمی از حراجی، آن مشروط شونده متوالی، آن ولخرج با جیب خالی، آن آشنا به تمام علوم حوزوی، شیخکم و مولاکم آیدین رضوی. سنگ بود و منگ بود و گوینده سخنان جفنگ.
نقل است که چون از مادر زاده شد، طبیبی از جهت در آوردن گریه شیخکم، چند باری با کف دست بر گلاب به روتون مبارکش کوبید، لیکن شیخکم همچنان در سکوت معنوی بود و طبیب همچنان در حال شدت بخشیدن به ضربات خود، تا اینکه شیخ ناگهان آروغی بلند زده، دست طبیب را گرفته و فرمودند:” خوبه یکی همین بلا رو سر خودت بیاره؟”
که صد البته صدای فوق الذکر همچنان در عداد کرامات شیخ به شمار می آید، چنان که بعد از هر شرب و اکلی، ناگهان صدا را تکرار کرده و می فرمایند:” غذاش گازدار بود!”
آورده اند که چون شیخ به سن تحصیل رسید به همراه سایر اطفال به مدرسه قدم نهاده و فرمودند: ” آدم خوبه خاکی باشه. این طفلیا چه گناهی کردن که از وجود من محروم بشن؟” که تواضع شیخ همواره زبانزد خاص و خواص بود. و نیز شیخ در راستای محروم ننمودن سایرین از وجود مبارک خویش، از بدو ورود به مدرسه دائما بر منبری می شد و سعی در ارشاد و نصیحت دیگران و نیز لشگر کشی به اصحاب شیوخ دیگر داشت.
و نیز آورده اند که شیخکم چون وارد دانشگاه گشت دهها تن از اعاظم دانشجویان( ورودیهای قدیم) از دانشگاه خارج گردیدند که: ” چون شیخ بدینجا درآمد، ما کیستیم که در این سرای بمانیم؟” و پس از آن نیز دیگرانی بودند که بر اثر غفلت به دانشگاه وارد می شدند و پس از چهار پنج سالی از دانشگاه خارج می گشتند و شیخ همچنان در حال پاس کردن الکترونیک1 بود که “حرف مرد یکیه، اگه گفتم می افتم، باید بیافتم!”
و نیز، همین دیگه! ناسلامتی شیخ همش بیست سال از دویست سال مقدر را گذرانده. برای خوندن پارت دوم بیست سال دیگه برگردین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 نوامبر 2002

یه تیکه خوشگل نوشته بودم که بیام اینجا پست کنم.
بعد یه تلفن. نمی تونم درکش کنم. معلوم بود حالش خوب نیست. کاش حداقل می دونستم. کاش…
شاید من بد برخورد کردم.
بعدش دیگه لورنا مک کنت و Greensleevesاش. پنج بار. شیش بار. هفت بار. احساس له شدگی دارم.
چرا باید همه دنیا برای من یه جک بزرگ باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

امروز کلاسای هشت تا ده که تشکیل شد ولی من سر کلاس اون ساعتم نرفتم. بعدشم که کلاسا به اعتراض به رفتار تعداد اندکی از دوستای بسیج دانشکده ما که دیروز تو شریف برای بردن آبروی ما سنگ تموم گذاشته بودن تعطیل شد.
عین صحبتم با یکی از دوستان:
– شما چیکاره ای که اون زد و خورد رو راه انداختی؟
– یه بچه مسلمون!
– چه ربطی به کتک کاری داره؟
– وظیفه من امر به معروفه!
– امر به معروف هم شرایط داره هم مراتب، چقدر رعایت کردی؟
– شرایطشو که معلومه دارم! مراتبشم، تشخیص دادم اگه باهاشون حرف بزنم حالیشون نمی شه، برای همین از همون اول شروع کردم به ضرب و شتم!!!
به هر حال خودمم اینجوری فکر نمی کنم که همشون همین طوری هستن، همونجور که با اکثر بچه هایی که منتسب به اونان روابط خوبی دارم و وقتی هم که لازم می دونم انتقادمو به خودشون می گم، ولی یه مشت آدم دگم احمق قاطی بسیج هستن و به اسم بسیج یه کارایی می کنن که آدم خجالت می کشه واقعا. یا مثلا یکی از خواهران بسیجی امروز اونجا بود و هرچی که ده تا شاهد می گفتن می پرید وسط و می گفت دروغ می گین. خودتون، خودتونو زدین که بعد بندازین گردن ما!!!!
البته آگاهان معتقدند نطق غرا و نیم دقیقه ای امروز من خیلی چیز مهمی بوده. ولی بعضی از مغرضین از قبیل این و این یکی نقش منو زیر سوال می برن. به هر حال باید ثابت می کردم اگه طرفدار Flash fiction هستم، همه کارم همینجوری کوچولوئه!!!
بعدشم رفتیم تربیت مدرس ببینیم اونجا چه خبره که اولش راهمون ندادن. مام رفتیم تو دانشکده مدیریت، بعد از یه مدت از بالای دیوار رفتیم تو تربیت مدرس و چند نفر اومدن سخنرانی. فقط از یه نفر حرصم می گیره. این یارو رضوی فقیه که نمی دونم چیکاره ی تحکیم وحدته، همچین حرف می زنه انگار قراره دوره دیگه کاندیدای مجلس بشه.
آخرشم که بالاخره برگشتیم و همین.
این بود یه گزارش بی ربط از وقایع مسخره امروز.
همه جا امن و امانه، ساعت هفت بعد از ظ…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 نوامبر 2002

بابا آخه این ماشینم درسه؟ سر امتحان دفعه اولی بود که داشتم مساله حل می کردم. قبلش وقت این کارا رو نداشتم. ولی فکر کنم همه سوالا رو جواب دادم. درس باید مثل الکترومغناطیس باشه. هزار تا هم که مساله حل کنی. هر چقدرم که به خودت مطمئن باشی باید انتظار داشته باشی سر امتحان یه مساله ای بذارن جلوت که خودتو بکشی نتونی جواب بدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.

روزنامه ایران امروز یه گزارش داشت راجب راهنماهای موزه های تهران و برخوردشون با بازدید کننده ها. یاد شهریور افتادم که رفته بودیم شیراز. تو تخت جمشید آخر وقت کلی به آقایی که اون بالا دم آرامگاه اردشیر(اگه اشتباه نکنم) بود اصرار کردیم تا اینکه قفل اونجا رو باز کرد و ما تونستیم یه لحظه اون تو رو ببینیم. دوتا تابوت سنگی خالی اون تو بود. از طرف پرسیدیم جنازه ها کجان؟ عین جوابی که داد این بود، (به من ربطی نداره که طرف ادب نداشت) جواب داد: تو …ون سگ!!! واقعا فکر کنم طرف شیشصد سال دوره دیده بود که اونجا یه کاره ای شده بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 نوامبر 2002

از یه ماه پیش می دونستم که یکشنبه میان ترم ماشین دارم.
از دو هفته پیشم می دونستم.
از هفته پیشم می دونستم.
از پریروزم می دونستم.
از صبح می دونستم.
از ظهر می دونستم.
از یه ساعت پیشم می دونستم.
همین حالام می دونم.
ولی هنوز هیچی نخوندم …..

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:58 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 نوامبر 2002

بابا به خدا این نصری از اسبم یه چیزی اون ور تره. صبح رفتیم دانشکده، ساعت هشت شروع کرده به نمرین حل کردن. هی جدول حالت می کشه، هی جدول کارنو می کشه، هی یه مشت گیت سر هم می کنه، وسطشم همش منو نگاه می کنه. تا این که ساعت شد حدودای یازده. یه تیکه حرف زده بود. حتی نذاشته بود نفس بکشیم. بعد یهو گفت از این نلسون هفده تا دیگه مساله مونده، بعدم می ریم سراغ مساله های مانو، که اونا رو باید همشونو حل کنیم!!! نمی دونم چی شد که یازده و نیم بیخیالمون شد. خوبه ترم پیش داشت می مرد، اگه سرحال بود ببین چی کار می کرد.
راستی صبح که رفته بودیم قبل از اینکه نصری بیاد، ساعت هفت و نیم دیدیم دو سه تا آقا با قیافه خطرناک دارن تو راهروی کلاسا راه می رن. همشونم از این سیم فنریا که از تو یقه در میاد، از بغل گردن می ره بالا، از بالای گوش دور می زنه می ره تو گوش داشتن. منظورم همون گوشیاست که تو فیلما همه مامورا دارن. اول فکر کردیم سر قضیه شلوغ پلوغی اخیر اینا اومدن که ببینن چه خبره ولی بعد از کلی جون کندن بالاخره فهمیدیم اینا محافظای دکتر عارف بودن که کله سحر اومده کدینگ اش رو درس بده بره که خطری تهدیدش نکنه. بعدا رفتیم در کلاسو وا کنیم توشو ببینیم که یکی از همون آقاها حسابی دعوامون کرد. عجب کلاس باحالی می شه. فکر کنم قبل از کلاس همه دانشجواش بازرسی بدنی می شن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

برای قضاوت تاریخ:
عصری می خواستم بخوابم. در این مورد مثل گربه ها رفتار می کنم که کلی اینور اونور می شن تا به یه پوزیسیون راحت برای خواب برسن. پتو رو کشیدم رو سرم. چشمامو بستم. کلی جابجا شدم، درست وقتی به وضعیت مناسب رسیدم تلفن زنگ زد. گوشی برداشته شد. همون کسی بود که دیشبم درست تو همین موقعیت زنگ زده بود. گفت چیکاره ای؟ گفتم هیچ کاره. گفت پس بریم سینما. تو زنگ بزن به فلانی و فلانی، منم زنگ می زنم به فلانی برنامه رو جور کنیم. گفتم باشه. قطع کردم بعدش یه مشت تلفن به اینور اونور شروع شد. بعد از هر تلفن باز باید یه دور با هم چک می کردیم که کی میاد کی نمیاد. ساعت چند باید کجا باشیم. خلاصه آخرش برنامه ظاهرا میزون شد و قرار شد زنگ بزنن که بلیت رزرو کنن. بعدم ساعت هفت جلوی سینما باشیم. منم با خیال راحت رفتم سراغ کارام. حدود یه ربع به شیش آنلاین شدم دیدم اونی که قرار بوده بلیت رزرو کنه می گه بلیت نبود حالا یا باید شیش و نیم اونجا باشیم که گیشه باز می شه یا ساعت هشت بریم یه سینمای دیگه. قرار شد زود بریم که به گیشه برسیم. بدو بدو حاضر شدم و راه افتادم، وسط مدرس یه نفر زنگ زده به من می گه ما نمی آیم. ماشالا نص بیشتر جمعیت یهو تو این فاصله ده دقیقه ای برنامه اشون عوض شده بود. دو نفر دیگه که معلوم نبود بیان یا نه. من می موندم و یه نفر دیگه، که به اونم زنگ زدم طبیعتا برنامه کلا کنسل شد. حالا قراره اینا فردا پس فردا تو تریبون آزاد از من عذرخواهی کنن. خوش به حال اون دونفری که رفتن تئاتر و برنامه خودشونو به خاطر ما به هم نزدن.

پ.ن. خدا پدر مخترع این تلفن همراه رو بیامرزه و ما مخابراتی های روی زمین رو جمیعا مورد توجه خاص قرار بده که اگه نبودیم همه چیز این دنیا می ریخت به هم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 نوامبر 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 12 نوامبر 2002

خبر دارم، خبر. بیاین میدان شهر.
روز پنجم اسفند، روز تولد خواجه نصیرالدین طوسی (تو خونه بهش می گفتن صنعتی) به عنوان روز ملی مهندسی نامگذاری شد.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

بازم بازون، بازم نوامبر، بازم November rain.
احساس می کنم یه چیزی باید بنویسم. نمی دونم راجب چی، ولی می دونم که باید یه چیزی بنویسم. شاید یه داستان. سوژه؟ هاه! یه چیزی منتظره که نوشته بشه ولی نمیاد. شاید بشه اسمشو (گلاب به روتون، روم به دیفال) یبوست ادبی گذاشت. آخ که چه شاعرانه بود این تیکه. می دونی از کی شاعر شدم؟ درست از کلاس پنجم دبستان. عجب شعری بود، هنوزم دارمش. اونقدر وزن و قافیه داره که نگو. کمر آدم زیر وزنش خم می شه. نه! انگار قرار نیست چیزی بیاد. حتی قرار نیست چیزی بره. بهش می گن رکود. آره اگه به این گلا خوب کود بدی همچین رشد می کنه که نگو، می شه قد زرافه چاق، یا مثلا فیل دراز.
راستی یه سایت توصیه شدنی، صاحبش یه چیزیه تو مایه های خودم. شاید از منم خل تر. گفتم که یهو جا نخورین. اونقدر دوستش دارم که نگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 نوامبر 2002

The wind of change blows straight
Into the face of time
Like a stormwind that will ring
The freedom bell for peace of mind
Let your balalaika sing
What my guitar wants to say.
(wind of change – Scorpions)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 10 نوامبر 2002

کسی فهمید تو این به سوی جنوب همین ده دقیقه پیش آهنگ Brothers in arms اثر برادرمون Mark Knopfler رو گذاشته بودن؟ گیتارشو می زد بعد به جای خواننده که می رسید روش یه آهنگ بند تنبونی چسبونده بودن. انگار مجبورشون کردن. ما که آرزو به دل موندیم که این صدا و سیمای خودمون یه کانال موزیک بذاره که اقلا روزی یه ربع توش یه گیتار حسابی بشنویم حال کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 نوامبر 2002

یه دبیر ادبیات داشتیم تو دبیرستان که لهجه غلیظ ترکی داشت، اسمشم مهیار بود. البته یه خصوصیت اخلاقی دیگه هم داشت که همیشه باعث خنده و مسخره بازی ما بود ولی اون چیزیش که از همه چی بیشتر یادم مونده یه شعریه که شاید بیست دفعه سر کلاس ما خوند:
زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد
آورده اند تا به حقیقت خرت کنند

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 نوامبر 2002

آقا من دیگه تقریبا مطمئن شدم که این ژیلت تو خمیر ریشاش شکر می ریزه. اگه اینجوری نیست پس چرا اینقدر شیرینه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002

اعدام!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

جمعه پیش رفتیم نمک آبرود با تور. به دعوت چند تا گروه یاهو از جمله سمپاد و بابابرقی. صبح زود راه افتادیم از تهران. قرارمون سر ملاصدرا بود. راهنمای ما صبح تازه اومده از من می پرسه سر ملاصدرا همین جاست؟ وقتی فهمید همونجاست، پرسید پس شما رو باید ببریم؟!! تمام جاده مه بود. کلی هم تصادف شده بود. راهنمامون یه آقایی بود به اسم بابایی. بعدا فهمیدیم که راهنمای همه تورا مامانی بودن فقط راهنمای ما بابایی بود. اونقد این بابایی رو اذیت کردیم که دیگه می خواست سر به تنمون نباشه. یه چار نفرم بودن که به گروه خون ما نمی خوردن. اونا رو هم حالشونو حسابی اخذ کردیم. تو نمک آبرودم مه بود. آقای بابایی فرمودن مواظب باشین مه هست لیز نخورین. اینجوری بود که ما فهمیدیم برخلاف نظر عامه که مه همون ابریه که تو ارتفاع پایین باشه، در واقع مه همون گِل هستش. یه چیز جدیدم کشف کردیم که تو مه قلیون کشیدن چه کیفی داره، انگار قبل از ما یکی همچین کشیده بود که دودش همه جا رو گرفته بود. بعد ما با سر و ضع گلی اومدیم پایین و ناهار خوردیم و رفتیم هتل هایت. واقعا خیلی به قیافمون می خورد که اونجا بریم. اونجام حسابی شلوغ کردیم و بعدم رفتیم لب ساحل و یه جنگ حسابی راه انداختیم. اونقدر ماسه خیس زدیم تو سر کله هم که دیگه نقطه تمیز تو ما پیدا نمی شد. بعد باز با اعتماد به نفس کامل برگشتیم تو هتل و از توالتاش استفاده بهینه کردیم. اونقدر هوا سرد بود از هر جایی بیشتر گلاب به روتون، رو به دیفال، ما رفتیم توالت. فقط نمی دونم چرا هرکی رد می شد یه جوری نگاهمون می کرد انگار تا حالا سمپادی ندیده!!! بعدم آقای بابایی رو گذاشتیم سر کار و گفتیم چند تا از بچه ها لب ساحل جا موندن. تا یه ساعت همه بلندگوهای هتل داشتن مارو پیج می کردن. بعدم بعضیا رفتن آسانسور بازی تو هتل. اصولا بعد از رفتارای ما هفت هشت تا از ستاره های هتل کم شد. بعدا بالاخره راضی شدیم برگردیم و تو اتوبوس اونقدر داد بیداد کردیم که خودمون کر شدیم چه برسه به بابایی و اون چار نفر دیگه. اونام از لجشون همه لباساشونو تنشون کردن بعد پنجره هارو باز کردن، مام که همه لباسامون خیس بود ساعتها تو مینی بوس لرزیدیم. البته آقای بابایی یه خاصیت دیگه هم داشت اونم این که اون جلوی ماشین واسه اون چار نفر یه داستانایی تعریف می کرد که نگو، از قبیل “چگونه مردی با شلوارک ساعت 12 شب با یه شونه تخم مرغ، سوار بر ترک موتور، در فاصله اینجا تا اون پیکان سبزه، از کلانتری 108 نواب سر دراورد” و “چگونه 48 ماه در مناطق صعب با یه گروهبان ابله خدمت سربازی انجام دادم”. مام ته ماشین نشسته بودیم و همش حرفاشو تایید می کردیم فقط نمی دونم چرا خیلی بدجور نگاهمون می کرد. به نظر من یادش رفت ماجرای “چگونه درحالی که سوار تیرانوساروس بودم با تیر کمون یک F-18 را سرنگون کردم” و “چگونه دو عدد تانک چیفتن را با شیش تا نوشابه خانواده در سه سوت قورت دادم”. ولی بالاخره رسیدیم تهران و ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد. کلی هم خوش گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:24 نوشت.

یوهو بالاخره تونستم جهت این نظرخواهی رو از راست به چپ کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:23 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 نوامبر 2002

عجب فوتبالی بود دیروز. تازه کوئیزمونو داده بودیم و اومده بودیم تو حیاط که فهمیدیم بازم بازی داریم. خلاصه با هر بدبختی بود یه مشت آدم جور کردیم که با کمک کادر خدمات دانشکده تونستیم یه تیم جور کنیم. بعدم رفیتم تو زمین و هنرمونو به رخ حریف کشیدیم. اول سه تا گل خوردیم. بعد سه تا گل زدیم. بعد تو شریطی که مطمئن بودیم دیگه این بازی رو می بریم یهو چارتا گل دیگه خوردیم. تازه باز وسط بازی نصف بازیکنای ما رفتن امتحان بدن که کلی طول کشید تا تونستیم جاشون کسی رو پیدا کنیم. یه یارو هشتادیه هم تو تیمشون بود که از همه چی شاکی بود. از اون بچه مثبتاشون بود. همشم غر می زد. اونقد مسخره بازی دراوردیم جلوش که آخراش دیگه نزدیک بود دستش به خون ما غسل داده بشه. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. ببین توروخدا چی شده که این احسان که حتی تو شورای صنفی همش گند می زد و همه از دستش شاکی بودن کاندیدای انجمن اسلامی شده و رای اورده. تازه دیروز یه نفرم پشت ساختمون سلف کشتیم و همونجا چالش کردیم. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. نکویی انگار استعفا داده. احتمالا احمدیان رئیس می شه. باز اگه نکوئی مدیر نبود اقلا درس خودشو بلد بود. این احمدیان که همونم بلد نیست. یه حلقه سیمی داشتم که شیش ماهی بود دستم بود از همه هم به خاطرش یه چیزی شنیده بودم اقلا. امروز گم شد. از یابنده تقاضا می شود خودش دستش کنه. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. دزدی بیداد می کند. دیروز کیف بهاره رو هم زدن. تازه می گن کلی به کیف پولش بستگی عاطفی داشته. تا حالا جمع دزدی ها شده حدود دویست هزار تومن پول نقد چند تا ماشین حساب و یه گوشی موبایل. فردا پس فرداس که خودمونم بدزدن. بعدش البته دزده یه پولیم می ده که از دست ما خلاص شه. دیروز رفته بودم سلمونی یارو اول گفت خودت کوتاه کردی؟ منم با رشادت گفتم بله. اونم گفت گند زدی، ما که خودمون این کاره ایم جرات نداریم به موهای خودمون دست بزنیم. فکر کنم از حسودیش اینجوری می گفت. این یارو حاج آقا ناطقی ژتون امروزو به همه فروخته بود اونوقت امروز سلف غذا نداشت. کوفتشون بشه این همه پول مفت که از ما گرفتن. از شنبه هم که باید واسه یه لقمه غذا خوردن تن به هزار جور خفت و خواری بدیم. بابا من که نمی تونم روزه بگیرم چه خاکی تو سرم بریزم؟ ببین توروخدا کار به کجا رسیده که آدمی که به رذل ترین آدم دانشکده معروفه روزه می گیره تو این یه ماهه!!! (البته شنیده شده که بعضی خواهران گرامی پشت سرمون گفتن اینا از اون یارو هم آشغال ترن. (واقعا لطف فرمودن!!!)) کسی می دونه این کازای احمق چرا تو ویندوز ایکس پی مث آدم کار نمی کنه؟ واسه یه ذره ام پی تیری داونلود کردن باید یه ساعت برم ویندوز نود و هشت. این نصری دیوونه است انگار اگه بیست و چهار ساعت در روز حرف نزنه کفران نعمت کرده. خوبه جونش داره در میاد ببین اگه حالش خوب بود چه بلایی سرمون میومد. یه چیز دیگه: اگه دوتا صدا باشه که واقعا منو جادو می کنن یکیش صدای جیم موریسونه، یک دیگه اشم صدای باب دیلن. (فکر کردی مثلا می گم یکیش صدای توئه؟ برو بابا دلت خوشه!!!) متاسفانه در مورد موسیقی شدیدا غربزده هستم (می گویم غربزدگی، مثل سن زدگی!) صدای خواننده های ایرانی برام مثل عرعر می مونه. حتی گاهی وقتا ممکنه از عرعر حداقل یه لبخندی بزنم ولی از صدای اینا هیچ حسی بهم القا نمی شه. می دونستین اولین کسی که از FDM (Frequency Division Multiplexing) استفاده کرده کی بوده؟ ادیسون. یکی جکی هست که می گه اگه ادیسون برقو اختراع نمی کرد چی می شد؟ بعدم جواب می ده که خب یکی دیگه اختراع می کرد. من که فکر می کنم اگه اون این کارو نمی کرد هیچ کس دیگه پیدا نمی شد که این کارو بکنه. حیف که شدیدا طرفدار جریان مستقیم بوده و از برق متناوب می ترسیده. آخرشم نفوذش کارشو کرده و تسلای بدبخت در اوج تنگدستی و گمنامی مرده. هر روز هرکی از راه می رسه یه ویندوز جدید رو این کامپیوتر انجمن علمی نصب می کنه. واسه همین هیچ وقت هیچیمون میزون نیست. کسی نمی دونه درایو سی دی اون کامپیوتر طرف راست کجاس؟ امروز دیدم جاش یه سوراخ تو کیس مونده. راستی پیمان! سی دی Nero دست تو مونده؟ پریروزا تو اوین جا کم اورده بودن، وقتی عبدی رو گرفتن مجبور شدن نوری رو ول کنن که جا باز بشه. این بی بی سی یه کاره اومده می گه نوری می خواد رئیس جمهور بشه. بابا دلتون خوشه، تو این مملکت آدم نمی دونه نیم ساعت دیگه چی می شه، اونوقت بیان نوری رو آزاد کنن واسه سه سال دیگه؟ یه سرویس وبلاگ فارسی دیگه داره راه می افته منم فعلا دارم تو تستش کمک می کنم. ولی اصولا فکر می کنین همچین چیزی لازمه؟ دیروز انگار اولین سالروز شروع رسمی موج وبلاگ نویسی بوده. سالگرد مال من حدود دو ماه دیگه است. نرخ رشدش شدیدا نماییه. پارسال تا من اینجا رو راه بندازم حدود دویست تا وبلاگ بیشتر نبود ولی تو این ده ماه بعدی حدود هشت هزار تا وبلاگ راه افتاده. اصولا یه قضیه ای هست که می گه هرکی از ننش قهر کرده اومده وبلاگ باز کرده (وبلاگ پیش روی شما یک نمونه از این وبلاگهاست!!!) حمید جان من یادم رفت کتابتو تمدید کنم! کارتشو دادم نیما بره. امیدوارم یادش نرفته باشه. سمن تازگی یه گوزن وصل کرده به کیفش بعدم به همه می گه این میمونه. اگرم میمون باشه، از یه گونه نادره. کی تاحالا دیده میمون شاخ داشته باشه؟ راستی همش می خوام واسه رامین توضیح بدم که چه جوری می شه که کشتی های بادبانی در خلاف جهت باد حرکت می کنن ولی یادم می ره.( لازم به ذکره که الآنم یادم رفته (یادمه که باید توضیح بدم ولی چگونگی دقیقش یادم رفته!!!)) امروز صبح تو دانشکده سی چهل بار صدای پتک محکم اومد تا اینکه یه چیزی افتاد زمین و بعد صداها قطع شد. کلاسا همچین می لرزیدن که ابریشمیان با چشای باز شده زل زده بود به سقف. یه فرضیه می گه اون صداها مال قضیه ترور نکوئی بوده. ظاهرا هرچی می کوبیدن تو سرش نمی مرده. از بس به این سمن گیر دادیم بابت تقلبش سر کوئز سیگنال دیروز موقع کوئز الکترونیک خودش رفت تنهایی یه گوشه نشست که بگه خودم دارم می نویسم. تا نمره ها معلوم نشه نمی شه گفت نتیجه خودکفائیش چی بوده. امیدوارم مثل نتیجه خودکفایی ایران تو تولید پیکان (آفتابه خودرو) نباشه!!! ببینم، هنوز رکورد دراز ترین و بی سروته ترین مطلب وبلاگی شکسته نشده؟ بازم باید دری وری سر هم کنم؟ می دونین اولین کلمه ای که گابریل گارسیا مارکز گفته چی بوده؟ گفته مامان! حالا می دونین اولین کلمه ای که نوشته چی بوده؟ منم نمی دونم ولی حدس می زنم نوشته خوزه آرکادیو بوئندیا. حالا می دونین چی جوری می شه یل فیل رو با سه حرکت بکنیم تو یخچال؟ اگه تونستین حلش کنین بعدش یه راهی پیدا کنین که این صفحه نظرخواهی من راست به چپ بنویسه. فرض کنین یه مترجم آنلاین فارسی به سایر زبونا پیدا بشه. بعد یه خارجی بخواد این مطلبو با اون ترجمه کنه. بعدش یا فکر می کنه من دیوونه بودم. یا به صحت کار اون مترجمه شک می کنه. یا خودش دیوونه می شه. فدای سرتون شیش میلیارد تا دیگه از این خارجیا هست. هرچی دیوونه بشن بازم هستن. بسه دیگه انگشتام کف کرد از بس نوشتم. خدا کنه بلاگر اجازه پستشو بهم بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 نوامبر 2002

زندگی قصه تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم، چشم به پایان دارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 نوامبر 2002

آهای آدمایی که مثلا نزدیکان من حساب می شین! از دست همتون گله دارم. حوصله شمردن دلایلشم ندارم.
البته ظاهرا این احساس نزدیکی فقط یه طرفه هستش.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 31 اکتبر 2002

آخ که چقدر مصاحبه این بابا منو خندوند. خیلی باحال بود. مخصوصا اونجاش که ادعا کرده هویدا زمان نخست وزیریش تو یه پادگانی سخنرانی کرده بعدش سربازا دورش جمع شدن گفتن “هویدا باید برقصه” بعدشم جناب نخست وزیر واسه یه مشت سرباز که لابد با اجازه بادی گاردا دورش حلقه زده بودن می رقصه. اولش گفته تنها طلبه ای بوده که ساواک هر هفته می ریخته تو حجره اش تو مدرسه حقانی و تمام حجره رو تفتیش می کرده (معنیش اینه که ساواک کاری به کار بقیه نداشته و ایشون مهمترین مهره بودن) اونوقت آخرش گفته که فرمانده پادگان جلوی هویدا کلی ازش تعریف کرده. از اون باحال ترش اینه که این بابا با این همه سابقه انقلابی تو انتخابات دوره چهارم مجلس رد صلاحیت شده. دوره ششم هم که صلاحیتشو تائید کردن به گفته خودش رفته خدمت آقای جنتی و حدود یک ساعت باهاشون صحبت کرده. کاش همه کاندیداها یه همچین فرصتی داشتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.

گزاره اول: دیروز تو جاده چالوس به دلیل لغزندگی جاده یه ماشین افتاده تو دره و دوتا نماینده مجلس و یه راننده مردن.
گزاره دوم: هواشناسی گفته هوای نیمه شمالی کشور همچنان بارونیه.
گزاره سوم: من دارم فردا واسه یه روز می رم نمک آبرود.
نتیجه: منم تصادف می کنم و می میرم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 اکتبر 2002

قبلا یه تصور دیگه ای از مهندس شدن داشتم. حداقل فکر نمی کردم تمام وقتم باید صرف گزارش کار آزمایشگاه نوشتن و نمودار کشیدن تو کاغذ میلیمتری بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

این اتاق من الآن تبدیل شده به یه یخچال طبیعی. چون همیشه پنجره بازه و دریچه کولرم نبستم. البته دمای کار من همین حدوداس ولی بقیه آدمایی که این طرفا پیداشون می شه، صدای بهم خوردن دندوناشون قابل شنیدنه.
به سراغ من اگر می آیید
لباس گرم تنتون باشه
وگرنه می چایید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 اکتبر 2002

you labeled me
I’ll label you
so I dub thee unforgiven.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 اکتبر 2002

بفرما! گل سره هم صاحاب پیدا کرد. مال هما خانوم بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 27 اکتبر 2002

به سبک داش امیر که هر دفعه راجب دبیرستان می نویسه کلی دلم پر می زنه واسه اون وقتا.
یک روز خوب در دانشگاه گل و بلبل ما
روزایی که ساعت هشت کلاس دارم اگه بخوام با بابام که محل کارش همون طرفاس برم باید حدود هفت و ربع اونجا باشم. واسه همین حسابی اون کله سحر که تو دانشکده پرنده پر نمی زنه باید علافی بکشی. البته پوریام بود اون موقع، ولی …… بعد رفتیم سر کلاس ماشین و منم که این یه درسو از اول ترم تا حالا هیچی نخوندم حواسم اصلا به درس نبود و در واقع داشتم با یه بنده خدایی نامه نگاری می کردم و شعرای بچه گونه تحویل هم می دادیم و هی می خندیدیم. جزوه اشم همراهم نبود. بعد یهو برگشت گفت: “یه جزوه بدین به اون آقای خوشرو که اوقاتشو به بطالت نگذرونه، یه چیزیم یاد بگیره.” خلا صه حسابی تابلو شدیم. فکر کنم آخرش منو از جلسه امتحان بندازه بیرون. بعد رفتم علوم واسه معارف. که اونم اول کلاس تا اسممو خوند پاشدم اومدم بیرون و برگشتم دانشکده خودمون. یه سر رفتم کتابخونه و برگشتم. بعد تو کیفم دنبال ارگانایزرم گشتم که پیداش نکردم و فکر کردم خونه جاش گذاشتم. بعد با حمید می خواستیم بریم یه جایی که خیلی نزدیک دانشکده بود ولی حمید گفت بیا با ماشین بریم. که مجبور شدیم یه دور حسابی بزنیم تا برسیم اونجا بعد از یه ساعت که بالاخره رسیدیم اونجا دیدیم جای پارک نیست و خلاصه رفتیم تو پارکینگ طبقاتی اون بغل پارک کردیم که یه پولی هم به شهرداری برسه. بعدا رفتیم یه چیزی بخریم دست کردم تو کیفم دیدم به به کیف پولم هست ولی پولای توش نیست. خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که بعله یکی رفته سر کیفمونو یه مایحتاجشو از توش برداشته. فقط خدا کنه بلد نباشه شماره تلفنامو بخونه. بعد برگشتیم و یه باقالی پلوی بی باقالی خوردیم و رفتیم سر کلاس الکترونیک. اونم سرما خورده بود و هر دو دقیقه یه بار، همچین دماغشو می کشید بالا که باید میزو محکم می گرفتیم که از تو دماغ استاد سر در نیاریم. بعدم یه نفر که تولدش بود شیرینی می داد که ما همشو خوردیم. بعدش تازه آخر شبی رفتم سر کلاس زبان تخصصی که یارو نه زبان بلده نه الکترونیک نه ریاضی، نه لهجه درستی داره نه دیکته بلده. البته لهجه اش بریتیشه ولی عین سیاهپوستای جنوب لندن حرف می زنه. آخر وقتم دویست تومن قرض کردم که بتونم خودمو تا خونه برسونم. بعدم که اومدم خونه دیگه. مثلا می خواستین چیکار کنم؟ فقط این وسط این همه چیز از دست دادم، جاش یه دونه گل سر پیدا کردم. من که هنوز تو حکمت خدا موندم. آخه گل سرو می خوام چیکار؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 اکتبر 2002

خب به سلامتی هیچ کس جواب مسابقه رو نداد و خودم برنده جایزه شدم. و اما جواب صحیح:
کره گیاهی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 اکتبر 2002

فکر می کنین خوبه اگه از این به بعد این طوری بنویسم؟

یا مثلا این طوری؟
[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.

بابا آدم تا می شینه پای تلویزیون یهو آگهی های بازرگانی شروع می شه.
– یه آقایی داره لب دریا قدم می زنه، همش اول دریا رو نشون می ده. بعد زوم می کنه رو کفشای طرف، بعد میاد بالاتر کت و شلوارشو نشون می ده. بعد آقاهه دست می کنه تو موهاش بعد می ره تو مغازه می گه آقا یه پفک بدین با نوشابه، چیپس فلفلی هم بدین. لو کیشن عوض می شه. آقاهه زیر دوشه. آبگرمکن گوشه تصویر دیده می شه. بعد شامپوی طرفو نشون می ده. بعد آقاهه صابونشو بو می کشه می گه عجب صابون معطری. دوباره دستشو می کشه تو موهاش. دوباره لوکیشن عوض می شه. آقاهه با یه لباس مکانیکی زرد نشسته تو خونه پای یه تلویزیون گنده، پهلوی شوفاژ داره خوراکیاشو می خوره. کنار میز تلویزیونشم یه سری کتاب تست روهم چیده شده. یهو زنش میاد می گه غذا حاضره. ماکارونی داریم. میز غذا رو نشون می ده. ظرفای بلور، قاشق چنگالا به شکل ضربدری چیده شدن.

اگه گفتین تبلیغ چیه؟ به کسی که جواب درست بده همون کالا جایزه داده می شه. تا پس فردا همین موقع فرصت دارین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 23 اکتبر 2002

نمی دونم چرا امروز تو دانشکده همه اونایی که بازی پریروزو دیده بودن یا یه چیزایی راجبش شنیده بودن، یه جوری نگاهمون می کردن. به نظر فهمیدن برزیل می خواد مارو بخره ببره تو موزه فوتبال به عنوان عتیقه نمایش بده. البته بعضیاشونم بهمون خسته نباشید می گفتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.

آقا من این نصری رو که می بینم یه احساس جالبی پیدا می کنم:
احساس می کنم همین دیشب آفریدون رفته تو سرداب خونه اش. بعد یه عالمه ورد و این چیزا خونده بعد در یه تابوتی رو باز کرده نصری رو از توش کشیده بیرون. بعد تا صبح داشته باندا رو از تنش باز می کرده (آخه خیال می کنم مومیایی بوده) که بتونه صبح بیاد سر کلاس. البته یه عالمه هم دوای تقویتی بهش داده احتمالا.
البته این احساسو قدیما تو دبیرستان نسبت به اصلاح پذیر داشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

بالاخره بهاره خانومم به جمع بلاگر های خواص پیوست. فقط معلوم نیست چرا نمی تونه یونیکد پست کنه مطالبشو، واسه همین فعلا Arabic(malakh khoric) می نویسه. ایشالا اونم درست می شه.
پ.ن. چون نمی تونست یونیکد بنویسه من کاراکتر ستشو عربی کردم که اقلا بدون نیاز به تغییر دستی از طرف خواننده، صفحه با فونت مناسب باز بشه. چون کدشو خودم حفط نبودم و از اینور اونور پیدا کردم می خوام بدونم درست کار می کنه یا نه. خودم تو ویندوز ایکس پی درست می بینمش. اگه می شه یه امتحانی بکنین، به منم خبر بدین.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:59 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 22 اکتبر 2002

ده توصیه مهم آیدین کبیر برای اوقات تنهایی
۱. اولین و مهمترین توصیه اینه که اصلا تا جایی که می شه سعی کنین تنها نمونین.
۲. لازم نیست بعد از غذا حتما ظرفارو بشورین، ولی ممکنه بعد از دوسه روز ببینین که دیگه ظرف تمیز تو خونه نمونده. خونسردیتونو حفظ کنین. یادتون باشه که تو قابلمه هم می شه غذا خورد (به شرطی که قابلمه تمیز مونده باشه)
۳. اون سیاهی هایی که ته قابلمه هستش، بهش می گن تفلون. خیلی سعی نکنین پاکشون کنین چون احتمالا قابلمه نابود می شه.
۴. اگه خربزه نمی خورین بزارینش تو یخچال وگرنه تمام خواص فیزیکوشیمیاییش بعد از یه روز عوض می شه.
۵. اگه شیشه آبلیمو رو انداختین زمین و شکست، ترجیحا همون موقع جمعش کنین وگرنه نمی دونم چرا چسبناک می شه و شیشه خورده ها می چسبه به تمام زندگیتون.
۶. کولر باید شبا خاموش باشه. در غیر اینصورت و در صورت مواجهه با گردن درد و کمردرد و گلودرد و سردرد و خلاصه یه کلکسیون درد و مرض مسولیتی متوجه کسی نخواهد بود.
۷. کلیدو پشت در جا نذارین وگرنه مجبورین از خونه طبقه بالایی بپرین پایین و پاتونم می شکنه.
۸. حتی الامکان از پذیرفتن مسولیت باباتون پرهیز کنین. این باباها از ده تا بچه بدترن.
۹. لازم نیست هرجا می رین ماشین ببرین چون اونوقت مجبور می شین شخصا پول شونصد لیتر بنزین بدین. اتوبوس همچنان آلترناتیو خوبیه.
۱۰. ماشین لباسشویی یه سلاح پیشرفته اس که فقط مامانا بلدن باهاش کار کنن. سعی نکنین خیلی باهاش کلنجار برین چون اگه عصبانیش کنین لجشو سر لباساتون خالی می کنه.

البته همش همینا نیست ولی بقیش کپی رایت داره. شایدم یه وقت دلم سوخت برای شما جماعت بی تجربه و یه مقدار دیگه اشو بهتون یاد دادم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.

مامان من باز رفته مشهد( در واقع سالی 366 روز می ره مشهد( سالای کبیسه می شه 367 روز). منم دیشب گرسنه ام بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم، گفتم زنگ می زنم این پیتزا غربتی یه شامی بیاره کوفت مبارک کنیم. (شامی نه! دوست ندارم) خلاصه زنگ زدیم و گفتیم آقا یه کش لقمه برای ما بیار که به فردامونم برسه، مجبور نشیم دوباره مزاحم اوقات شریفه بشیم. یه ساعتی طول کشید تا غذا رو اورد. چشمتون روز بد نبینه، یه پیتزا اورد اندازه یک سال مصرف غله ممالک محروسه. فردا که سهله فکر کنم تا یه ماه دیگه جواب بده. الآن FBI می تونه منو دستگیر کنه بگه مهمون اوردی خونه بعد تیکه تیکه اش کردی گذاشتی تو یخچال. عین همینا که یه زنجیر سیفون توالت می گیرن دستشونو می شن قاتل زنجیره ای.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:40 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 21 اکتبر 2002

بابا عجب کولاکی کردیم امروز. یکی نیست بگه آخه شما که بازی بلد نیستین کی بهتون گفته برین تیم راه بندازین؟ به هر حال امروز تیم محترم ما، “دراکل” (جمع دیریکله، معنیشم به کسی نمی گیم) در یک بازی نزدیک که درواقع فینال زودرس مسابقات بود هفت تا گل خورد که بازی رو هفت هیچ باخته باشه. البته هنوز به رکورد “زیگما، آلفا، امگا” که یازده تا گل خورد نرسیدیم. فکر کنم دو تا فینال زودرس دیگه مونده باشه تا با خیال راحت حذف بشیم. خب مگه چیه؟ خود فرانسه ام مرحله اول جام جهانی حذف شد. دیگه از اونا که کمتر نیستیم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

این وبلاگ “سردبیر: عمه ام” رو می خونین؟ می گن مال ابراهیم نبویه. به هر حال این مطلب آخرش دیگه واقعا کولاکه. جون هرکی دوست دارین برین بخونین که بعد از عمری یه لینک دادم ضایع نشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 20 اکتبر 2002

به سبک اون خانومی که نباید کسی ازش باخبر بشه:
امروز رفتم پیش یه دوستم که از اون یکی دوستم دوست تره بعد این دوسته رفت پیش عمش بعد اون عمه هه رفت رواعصاب من بعد این دوستم که با اون دوستم دوست بود حالا با هم قهرن. بعدش می خوام یه چند روزی زندگی رو تعطیل کنم چون همه دوستام الآن گرگن تو لباس پلنگ. یکی با اون یکی تیریپ داره میاد زنگ می زنه به موبایل من بعد من اصلا رفتم یه گوشی خریدم که پیغام گیر داشته باشه. بعدشم اینکه اصلا حوصله هیچ کدومتونو ندارم، خیلیم شفاف حرف زدم که همه بفهمن منظورمو!!!!

به سبک آقای پرتقالی:
آه ه ه ه ه
قدمهایم طعم کوچه می دهند
و این کوچه است که مرا
در انتظاری طولانی
ذوقمرگ می کند.
چرا خوابم نمی آید؟
نمی دانم!!
اوا خاک بر سرم پس چرا خوابم برد؟
من منتظرتم ای گل باقالی
و مهتاب در زیر ابر
در این شب بارانی
ترانه ای می خواند:
” آفتاب لب بومه،
روز کارش تمومه.”

به سبک زندگی تا آخر شقایقا:
والا من که هنوز سبک خاصی ندیدم. می شه خودت توضیح بدی؟

به سبک اوتوپوس!!!:
من یک اوتوپوسم با یک عالم نوشته تو وبلاگم!

به سبک صاحب نظریات و کاتب یادداشتها:
امروز خیلی حالم خرابه باز یه الاغه که چارتا پاش چلاغه رفته رو دمم (آیدین که دم نداره خودش خبر نداره) دلم می خواد تا صبح Bohemian rhapsody گوش کنم…
روح مرحوم فردی: سر جدت دست از سر کچل من وردار. اقلا خودت با اون صدای نکره نخون آهنگو!!
آهای خواص همتون بیاین قربون من برین که یه وقت مریض نشم. الاغه چرا یورتمه می ری؟ کلاغه که پا نداره. خاک تو سر پیاله. دیورژانس ترانزیستور ضربدر گرادیان تبدیل فوریه ترانسفورماتور، کانولوشنش با دترمینان جدول کارنو عبارت است از انتگرالی در فضای برداری مختلط شامل دو سلف و یک خازن. آخ گفتم سلف یاد غذای دانشگاه افتادم. گفتم دانشگاه یاد شست پای راست همسایه بغلی دختر خاله زن عموم اینا افتادم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 16 اکتبر 2002

من در همینجا، از این تریبون به عنوان پدرخوانده معنوی خواص اعلام می کنم که طبق تشخیص خودم و با مشورت بعضی خواص دسته اول به این نتیجه رسیدم که فعلا تا اطلاع ثانوی گروهی به اسم خواص وجود نداره و هر دسته یا گروهی که از این اسم استفاده کنه مجرمه. خواص حدود بیست نفر آدم بودن که یه موقعی انسجام و یکدستگی و همکاریشون تو کل دانشکده مثال زدنی بود. الآن متاسفانه به هر دلیل تبدیل شدن به زیرگروهای چار پنج نفره که بازم همه اون کارای قبلی رو می کنن و حتی کارای مشترک هم می کنن ولی دیگه روابطشون باهم دیگه خشک شده. برای همین تا وقتی روابطشون به حالت عادی برنگرده هیچ کدوم هیچ کدوم از این زیرگروها شایسته اسم خواص نیستن. (اون آدما همچنان تک تک خاص ترین های دانشکده هستن ولی دیگه گروه نیستن. دوران خوبی بود که گذشت. نمی دونم دوباره امکان تکرارش هست یا نه.)

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 15 اکتبر 2002

بچه که بودم یه سری داستان سرخپوستی خونده بودم و همیشه دوست داشتم کوچیز(رئیس آپاچیا) باشم. اون چیزی که بیشتر از همه منو تحت تاثیر فرار داده بود مرگ و مراسم تدفین کوچیز بود که همیشه خودمو تو اون موقعیت تصور می کردم. بعدا راجب دایناسورا یه چیزایی خوندم و دوست داشتم دایناسور بودم. همش تاسف می خوردم که چرا نسلشون منقرض شد و من فرصت نکردم یه دایناشور حسابی بشم. بعدها تصمیم گرفتم هیتلر بشم. قدرت بیحد و حصری که داشت منو محسور خودش کرده بود. بعدا خواستم نادر باشم، کورش باشم، ادیسون باشم،اسکندر باشم، توتنخامون باشم ……. تو همه این دوره ها هم یکی از مهمترین نکات اهدافم نحوه مرگ اونا و اتفاقات بعد از مرگشون بود.
ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که همون آیدین کبیر باشم از همه بهتره. بالاخره خودمم یه وقتی می میرم دیگه. و اما مراسم:
اولا که چون شدیدا از محیط قبرستون بدم میاد ترجیح می دم سوزونده بشم و تو کوه و رودخونه ولم کنن. جای نوحه و این حرفام دوتا آهنگ دوست دارم واسم پخش کنین یکی Bohemian rhapsody و اون یکی هم Knocking on heaven’s door. بعدشم برین خونه هاتون. هر کسم گریه کنه خره.
توضیح: به خدا فعلا هوس مردن نکردم. حسابیم دارم از زندگیم لذت می برم. فقط گفتم اگه یه وقت خدای نکرده زبونم لال افتادم مردم، تکلیفتون معلوم باشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 14 اکتبر 2002

Will some woman in this desert land,
Make me feel like a real man?
Take this rock and roll refugee.
Ooo Babe, set me free.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 13 اکتبر 2002

یکی از روزای بیفایده دیگه دانشگاهم گذشت. خیلی خوبه که آدم هشت ساعت تو دانشکده باشه ولی جمعا یه ساعت سر کلاس رفته باشه. البته دوتام غیبت خورده باشه. خیلی خوبه که کارت دانشجوئیتو گم کنی و جزوه هاتو با گواهینامه رانندگیت بگیری بعد کارتتو تو یه جیب دیگه کیفت پیدا کنی. خیلی خوبه که واسه یه فوتبال دیدن تن به هر خفت و خواری بدی که بتونی تو دفتر بسیج بازی رو ببینی. خیلی خوبه که تولد یکی از دوستات باشه ولی تو اصلا یادت بره حتی یه تبریک خشک و خالب بهش بگی. خیلی خوبه که بفهمی یکی رفته سرخود اسمتو تو یه تیم فوتبال واسه مسابقات داده. خیلی خوبه که ناهار نخوری و تا ساعت هشت بعد از ظهر یادت نباشه که نخوردی. خیلی خوبه که وقتی داری با علی راه می ری سیما خانوم بیاد به علی بگه دیگه با این پسره نبینمت (یکی دیگه رو می گفت البته). خیلی خوبه که یک ساعت تو ترافیک مسیری که پیاده نیم ساعت طول می کشه بمونی و درست وسط دعوای دو تا راننده دیگه باشی. خیلی خوبه که با همه این حرفا تمام هشت ساعتو بخندی و لذت ببری.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 11 اکتبر 2002

حتی دستمال کاغذی رو هم بعد از مصرف می اندازن دور.
ممکنه لطف کنین با منم همین کارو بکنین؟ بجای اینکه بعد از هر بار مصرف مچاله ام کنین و باز بذارین تو جیبتون برای روز مبادا؟ وگرنه دستمالای پارچه ای که نگهشون می دارن اقلا این شانسو دارن که چند وقت یه بار شسته بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 10 اکتبر 2002

تو فقط به من بگو تا کی باید صبر کنم، من تا آخرش صبر می کنم. ولی اینجوری بی زمان صبر کردن عذاب آوره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 23:16 نوشت.

وااااای خدا. خیلی وقت بود اینهمه نخندیده بودم. چقدر امشب برام انرژی بخش بود. یه احساسی دارم مثل اینکه لابلای ابرا دارم پرواز می کنم. یاد قدیمام افتادم که هر چیزی برام فقط یه سوژه جدید بود برای خندیدن بیشتر. دوست دارم دوباره همونجوری بشم. خودم بشم. به شرطی که عوامل بیرونی بذارن. البته عوامل همچنان همون عواملی هستن که منو اینجوری کردن ولی من باید ازشون اون جوری استفاده کنم که می خوام.
می دونستین کشتی های بادبانی می تونن با استفاده از نیروی باد در خلاف جهت باد حرکت کنن؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 22:41 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 9 اکتبر 2002

بودنم ناراحتت می کنه؟ وقتی منو می بینی دلت می خواد استفراغ کنی؟
بهش عادت می کنی. همه همین حسو دارن.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.

باز دلم می خواد نق بزنم. دوست دارم اونقدر به زمین و زمون فحش بدم که شاید یه ذره سبک بشم. اونوقت باز باید فردا پس فردا جواب پس بدم که چرا این قدر بی ادبم. اصلا وبلاگ خودمه ممکنه یهو هوس کنم همشو شخم بزنم سیب زمینی بکارم. فعلا خیلی باهام کل کل نکنین. طرفمم زیاد پیداتون نشه وگرنه هرچی دیدین از چشمای باباقوری خودتون دیدین. به هر حال فکر می کنم کم کم دیگه بسم باشه. چه خبرمه؟ نمی خوام که دنیابون بشم. بیست سال خودش خیلیه. بیست سال آدمانه رو زندگی کردم، چهل سال سگی و چند سال میمونی و ده سال الاغیش مونده. اونم مال شما. همش مال شما. نمی تونم که با خودم ببرمشون اون دنیا. اگرم بتونم اصلا نمی برم. اگه بخوام اونجوری زندگی کنم که مرض ندارم این همه راهو پاشم برم تا اونجا.
از اون انرژی که دارم صرف اطرافیانم می کنم، حتی یه دهمشم به خودم برنمی گرده.
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بخدا شما آدما دارین از زندگی سیرم می کنین از بس که خرین.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 5:34 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 7 اکتبر 2002

فکر کنم بالاخره بعد از شصت دفعه سرور عوض کردن این نظرخواهی اینجا درست شده باشه.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.

تو برام سرابی
من بی تو خرابم
اینجوری، آرزوهام نقش برآبن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.

هیوا مسیح؟ خیلی طرفدار داره. نوشته هاش پره از احساسات. ولی من خوشم نمیاد ازش. می دونی چرا؟ چون اصلا تحمل این حجم احساساتو ندارم. احساسات زیاد برام مثل سم می مونه. ترجیح می دم همین جوری سنگی بمونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.

بهار آمد هوا خوب می باشد
نگار اینجانب چه محجوب می باشد
بهار آمد گلها گشوده گشت
قلب اینجانب خاطر خواه گشت.
(دستکاریش کردم که نفهمین چه آهنگای در پیتی گوش می کنم.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:04 نوشت.

می خوام کله امو وردارم جاش درخت عرعر بکارم. یعنی جای دهنم. جای گوشام گل میمون می کارم. جای موهامم، تاج خروس. جای دلمم هویج می کارم. آخر سرم خودمو درسته می اندازم تو سطل آشغال جاش یه دونه بید مجنون دیوونه می کارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.

تو حذف و اضافه زوری زبان تخصصی گرفتم با یه بابایی که هر کی داره می واد حذفش کنه. امروز جلسه اولم بود. یارو یه ساعت راجب ضرورت Spell کردن درست کلمات حرف زد بعد رفت پای تخته با کلی اعتماد به نفس نوشت : Intertaining. بعد گفت یه کاغذ وردارین یه پاراگراف راجب خودتون بنویسین که تمرین نوشتن کرده باشین. منم شروع کردم به دری وری نوشتن که آره کلاس آخر شبه و از صب کلاس داشتم و خسته شدم و حوصله این کلاسو ندارم. بعد یهو گفت حالا اسماتونو بالاش بنویسین بدین به من!!! بعدم می خواست مثلا از من کار بکشه گفت شما راجب CVD صحبت کن. منم گفتم نمی دونم چیه. گفت همون دیسکا که روش فیلمه! مثل DVD!!! من گفتم منظورت VCDیه؟ یه ساعت فکر کرد گفت نه، منظورم CDV یه!!! البته همه اینا رو به اینگیلیسی و با یه لهجه مزخرف می گفت. خدا به من رحم کنه تا آخر ترم. چون یکی از چیزایی که اصلا تحملشو ندارم آدمای احمقه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 اکتبر 2002

یاد اواخر آذر پارسال افتادم که مراسم بزرگداشت احمد محمود بود تو دانشکده مون، به اضافه شب شعر. یادش بخیر. تنها چیزی که اون شب حواسم بهش نبود شعرای ملت بود. داشتیم اون بالا تو آپاراتخونه با مهدی نورپردازی می کردیم خیر سرمون. نیما پشت پیانو بود و امید هم ویولن می زد. علی رفت شعر نیما رو بخونه. ” نیما شعرای خوبی می سروهه”. بهاره رفت اون یارو یادبوده رو بده به احمد محمود. اونقدر تته پته کرد که نگو. علی موقع شعر خوندن رنگ وارنگ می شد. عجب نورپردازی کردیم تو چشش. دوست نابینای بهاره اومده بود. به اسم “خرس مهربون” بهش معرفی شدم. هنوز از نظر همه “خرس مهربون” بودم. به “الاغ گنده بک بی مصرف” استحاله نشده بودم. یه سوتی هم شد که فقط من و مهدی اصل قضیه رو می دونیم. آخر شبم که با امید برگشتیم خونه. تا یه هفته هم اون شب سوژه خنده ما بود. خوش روزگاری داشتیم. یادش بخیر.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

احمد محمودم رفت. امروز سالگرد رفتن فریدون فروغی هم هست. این ملت هر کی رو داشته داره از دست می ده. تو نسلهای بعدی هیچ کس پیدا نمی شه که تو اندازه های اینا باشه.
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 اکتبر 2002

همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت

من اونقد پر عشقم من اونقد پر دردم
که عاشقای دنیا نمی رسن به گردم

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.

تا دیروز مامانم نمی ذاشت نوشابه بخورم می گفت مرض قند می گیری. حالا امروز از عصر مارو بسته به نوشابه. همشم می گه دوای مرضت همینه. روم نمی شه بگم مرضم چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.

یه آقاهه که تو استرالیا استاد دانشگاه بوده اومده بوده ایران، انگار تو شیرپلا افتاده پایین و مرده. دستش درد نکنه. چون امروز صبح هرچی استاد تو دانشکده ما بود رفته بود تشییع جنازه اش. کلاسامون پرید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002

And I hope that you die
And your death’ll come soon
I will follow your casket
In the pale afternoon
And I’ll watch while you’re lowered
Down to your deathbed
And I’ll stand o’er your grave
‘Til I’m sure that you’re dead
(Masters of war – Bob dylan)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

خوندن وبلاگ آدمایی که می شناسیشون یه حس دیگه ای داره. بخصوص اگه خودشون آدرسشونو نداده باشن بهت. بخصوص اگه با یه عملیات ضربتی پنج تاشو باهم پیدا کرده باشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

بازم یه بحث شبه خواصی (شبه خواصی از اون نظر که بعضیاشون خواص صددرصد نبودن). این دفعه راجب مراسم اعدام پریروز. خوبیش اینه که هیچ کدوممون تفاهم نداریم. اون قدر صدامون بلند شده بود که هرکی رد می شد فکر می کرد شیش نفره داریم با هم دعوا می کنیم. فکر کنم تنها نکته مشترکمون اینه که هیچ کدوممون عقل حسابی نداریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

پریروز معارف داشتم. رفتم دانشکده علوم. بعدم یه نیم ساعتی هم از وقت کلاس واسه خودم ول چرخیدم تو محوطه. بعد که با کلی بی میلی رفتم سرکلاس نمی دونم چی بود تو حرفاش که من تمام مدت مثل یه آدم مسخ شده زل زده بودم به دهنش. بعدم که کلاس تموم شد زده بود به سرم که ارشدمو برم الهیات بخونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.

فرض کنین دو سه هفته دیگه تولد یه بابایی باشه که خیلی بهتون نزدیکه و براتون مهمه. کلی برای روز تولدش برنامه دارین. بعد یهو می فهمین که دیگه تا آخر عمرتون تولدشو فقط تو دلتون می تونین جشن بگیرین. چه خاکی تو سرتون می ریزین؟ من که دو سال پیش هیچ خاکی نتونستم تو سرم بریزم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

خدا رو شکر که خانوم آرین برگشت. اون آقاهه که این یکی دو ماهه جاش اومده بود کل پردازشگر مغزش از سه تا ترانزیستور تشکیل شده بود که هیچ کدومشونم هیچ وقت VCC نداشتن.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 سپتامبر 2002

فضولباشی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:51 نوشت.

مرگ پلی است بین سکوت کردن و خفه شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.

بابا پدرم در اومد خدا کنه درست شده باشه. شیش ساعته دارم با موزیک و نطرخواهی کلنجار می رم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:49 نوشت.

امروز تو دو نقطه تهران اعدام در ملا عام داشتیم. یه سری که شاکی بودن که به ترافیک خوردیم و دیرمون شد. یه سری هم که با اعدام مخالف بودن. یکی از دوستان دبیرستان هم می دونم صبح زود بیدار شده بود که بره مراسمو تماشا کنه.
همه اینا به کنار هرکی هرچی می خواد بگه. حقوق بشر و اروپا و آمریکا و اینا به من چه؟ اعدام باید وجود داشته باشه و شدیدا اعمال بشه. آخه اصلا مگه جون یه همچین آشغالایی ارزشم داره؟ همینجوریش خیلی امنیت داریم، دیگه چه برسه به اینکه یه وقت خدای نکرده زبونم لال اعدامم لغو کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:48 نوشت.

امشب تا صب مراسم بتن ریزون دخترعمه همسایه روبروئیمون ایناست. ما که همینجوریش خواب نداشتیم. بی خواب ترم می شیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 سپتامبر 2002

امروز سر کمربند نبستن مارو گرفتن و واسمون هزار تومن جریمه نوشتن. بعد این مامان بزرگ ما پیاده شده با طرف چونه می زنه سر قیمتش. ما که تو ماشین مرده بودیم از خنده. یارو افسرم کم مونده بود ولو شه کف خیابون. اول هی می گفت اینو بکن دویست تومن. آخر سر طرف بابت ایکه این همه بهش حال داده بودیم جریمه هه رو خط زد نوشت پونصد. یکی از چیزایی که خدا باید قسمتتون کنه دیدار با مامان بزرگ منه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد دردانگیز پاییز
با محنت گنگ و غریبم واگذارید.
(حمید مصدق- آرزوی نقش بر آب- سالهای صبوری)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

Who dares to love forever?
When love must die.

(Who wants to live forever – Queen)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 سپتامبر 2002

بابا تا ما میاد حالمون جا بیاد دوباره یه گندی یه جایی بالا میاد. از ایرادای هزار و دویست تا دوست و آشنا داشتن تو یه دانشکده هفتصد نفره همینه دیگه. هرچند اگرم قرار بود جای این همه ده تاشون فقط باشن بازم من همین ده تا دیوونه رو سوا می کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.

بابا این یارو نصری دیوونه اس. اول که ساعت یک و نیم اومده سر کلاس پشتشو کرده به ما تا ساعت دو رو تخته شروور نوشته بدون اینکه حتی دهنشو وا کنه یه کلوم حرف بزنه. خیر سرش جلسه اول بود. بعد پشتشو کرد تخته تا سه مخ مارو خورد بدون اینکه دیگه حتی به تخته نگاه کنه. اول به موهای امید گیر داد بعد به سیگاریا. بعد یه قصه هایی گفت راجب لامپای قدیمی که اندازه یه اتاق بودن و آدم می رفته توشون. بعد گفت تکنولوژی اونقدر پیشرفت کرده که الآن تو اینترنت هر خزعبلی که مردم دلشون بخواد می ذارن و هیچ کس پاکش نمی کنه. فکر کنم منظورش از خزعبل این وبلاگ من بود. خلاصه اینکه بدجوری دیوونه اس. من نمی دونم این پیمان چه جوری تحملش می کنه و حل تمرینش می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:50 نوشت.

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست ز ذلت بکشندش به جفا
چون مرد به عزت ببرندش سر دست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:49 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 سپتامبر 2002

ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار و یک شکایت از این زمونه داری
نمی دونم چرا با این آهنگ همش یاد تو می افتم. چشمات که سیاه نبود. من که هیچ وقت بدون لنز ندیدمشون ولی خب به هر حال سیاه نبود. روز و روزگارمم که از دست تو بد نبود. سیاهم نبود. اون وقتا خیلی هم سبز بود. ولی چشمات حتی سبزم نبودن. هیچ شکایتی هم از زمونه نداشتی. عین خودم از همه چیش لذت می بردی. برای بی وفایی هم که حتی یه بهونه هم نداشتی چه برسه به هزارتا.
پس چرا یهو بی وفا شدی؟ پس چرا این آهنگه همش منو یاد تو می اندازه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

امروز بشر مشخصه دیود ایده آل رو برامون کشید، بعد گفت ولی مشخصه دیود عملی یه جور دیگه اس. ما که هرچی به این کلمون فشار اوردیم نتونستیم یه دیود عملی رو پای منقل تصور کنیم.
ولی عجب بدبختی ای هستشا. آخر عمری باید بریم سر کلاس الکترونیک یک دوباره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 23 سپتامبر 2002

الآن داشتم فکر می کردم دیدم تو تاریخ نشر ایران سه تا کتاب مستطاب داریم: “کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب” صادق هدایت، ” کتاب مستطاب تراوشات ذهنی آیدین کبیر” خودم و “کتب مستطاب آشپزی” نجف دریابندری. که من یه شباهت بین این سه تا پیدا کردم. اتوبیوگرافی موی دماغ که مال خودم بود رو خوندین؟ حالا “غزیه موی دماغ” از کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب رو بخونین:
“چند سال پیش اندر شهر اسفاهون،
دکتری تازه وارد شد از فرنگسون.
سی سال آزگار دود چراغ خورده بود،
تا متخصص امراض سینه شده بود.
یک روز صبح مریضی رفت پیشش،
که از لاغری واز واز بود نیشش،
گفت: همه دکترها جوابم کرده اند،
«تو بمیری زود میمیری بم گفته اند.
«ای دکتر دستم به دامنت، ایدون،
«سینه دریای علمت را به قربون؛
«کاری بکن برای من اگر میتونی،
«که من علاقمندم به زندگونی.»
دکتر درازش کرد و زد روی سینه اش،
درق درق صدا می کرد دنده اش؛
نفس که میکشید دهنش میموند واز،
بیخ گلوش بدجوری میپیچید آواز.
دکتر گفت: «عزیزم اول کاری که باید بکنی،
«اینست که دهنتا محکم ببندی؛
«بعد از این فقط از دماغ نفس بکشی.
«موی دماغ عزیزم خیلی خاصیت داره،
«خاک بخاد بره توی سینه اون نمیزاره،
«موی دماغ اگر سینه سپر نکنه،
«سینه آدم را چی حفظ میکنه؟
«برو قدر موی دماغتا بدون.
«با دهن نفس نکش زنده بمون.
«اما خاک کثیفه و پر از میکروباته،
«خاک نباشه عزرائیل استعفا میده،»
اسفاهونیه گفتش: «اختیار دارید!
«آقا دکتر سربسر من میزارید.
«خاک پاک اسفاهون مشهور عالمه،
«موی دماغ مسقره مرد و زنه.
«از قدیم و ندیم اینطور گفته اند،
«ایرانیان قدیم هم باهوش بوده اند،
«بعلاوه به رگ غیرت من برمیخوره،
«کسی به خاک اسفاهون فحش بده!
«درد من اگر علتش این خاکه،
«من فدای آن شوم چه باکه؟»
دکتر گفت: «عزیزم جهل نکن حرف بشنو،
«اینکه می گم نه برگرد داره نه برو.
«آدم اگه سنگ باشه آخر میمیره،
«اما بی موی دماغ زودتر میمیره.
«عزیزم فرنگیها جون کنی کرده اند،
«تا تازه بعد از نود و نه سال فهمیده اند،
«که خاک کثیفه و مضرت داره،
«و خاصیتعای موی دماغ بسیاره.»
گفت: «یعنی خاک پاک اسفاهون هم کثیفه؟!
«این حرفها براومده از کدوم بند لیفه؟
«پس مردم از دین و آئینشون برگردند،
«یک کاره موی دماغ را بپرستند؟!
«شما لامذهبها باید از دکتری دست بکشید،
«بیخود موی دماغ خلق خدا نشید.»
………………………………………
از قضا خود دکتره سل گرفت و مردش،
اما اسفاهونیه که هی خاک پاک میخوردش،
مرضش خوب شد و گردنش شد کلفت،
همین!”
و اما در مورد “کتاب مستطاب آشپزی”: فکر کردین نه تنها موی دماغ که حتی موی سر اگه نباشه اونوقت آشپزا چی می تونن بریزن تو غذا که حال آدمو بهم بزنه؟
نتیجه ای که از این مقاله علمی می گیریم اینه که آقا جون کتاب مستطاب نوشتن کار هر کسی نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:35 نوشت.

چقدر خوبه آدم قبل از اول مهر بره سر کلاس ولی خود اول مهر که شد هیچ کلاسی نداشته باشه. دیروزم که مردم از بس سر کلاس رفتم البته. هوشمند که دودرمون کرد. بعد چون علاقه ای نداشتم ترمم با معارف قرایی شروع بشه اصلا طرف دانشکده علوم نرفتم که ببینم کلاس تشکیل می شه یا نه. بعدشم که رفتیم سر کلاس بشر که نیم ساعت حرف زد و منابع رو معرفی کرد بعد گفت خوب دیگه بفرمایید. جالبیش این بود که تا صحبت افتادن و درس نخوندن می شد زل می زد تو چشمای من بدبخت. انگار نه انگار شیش واحد دیگه با خودش پاس کردم، فقط همین سه واحدو افتادم به خدا. آقای پرتقالیم که اصلا خودشونو سبک نکردن و تشریف نیاوردن دانشکده. شبم که یکی از خواص که مسافرت بود و ظهرش تو دانشکده باهاش صحبت کرده بودیم زنگ زده می گه من بدو بدو تنهایی اومدم تهران حالا می بینم فردا کلاس ندارم. ایشالا قراره یه روز همه خواص جمع بشن دور هم بعد هممون قربون خودمون بریم، واسه خودمون اسفند دود کنیم که یه وقت چش نخوریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 21 سپتامبر 2002

همین الآن خوندم که ماه پیشونی تو کوه سنگ افتاده تو سرش و متاسفانه مرده. هیچ وقت خیال نمی کردم مرگ تا اینجام بیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:46 نوشت.

بچه های ورودی هفتادونه به قبل دانشکده خودمون این دکتر گلکارو که نوشتم یادشون میاد. جهت اطلاع بقیه بگم یه موجودی بود که حتی یه دونه مو هم پیدا نمی شد تو کله اش. الآنم نمی دونم کجاست ولی شنیده شده که رفته استرالیا. این متن زیر رو اون زمانا نوشتم که هر روز تو دانشکده می پلکید.

من آخرین موی باقیمانده این یاروام که بهش می گن دکتر گلکار. البته تازگیها شنیدم که یکی دو تا مو هم تو پاهاش موندن ولی ما که با اون موهای دون رابطه ای نداریم جامون هم خیلی خوبه (ما چند تا نیستیم فقط خودمونو خیلی تحویل می گیریم) ما در دماغ این بابا زندگی می کنیم. زندگی که چه عرض کنم، در اسارت به دنیا اومدیم، یعنی از همون موقع که در اومدیم همینجا مارو بسته بودن اگرم ول بشیم که می میریم. درست مثل همون شعری که یه دفعه تو تاکسی شنیدیم: “واسه ما رهایی مرگه، تا رها بشیم می میریم.” درست همین داستان ما بود چون اونجام دوتا پنجره بود و همه می دونن که دماغ هم دو تا پنجره داره.
به هر حال ما موهای دماغ وظیفه مهمی داریم، اونم گرم کردن و گردگیری کردن هوایی است که میاد تو دماغ موقع نفس کشیدن. البته معلوم نیست این اجدادمون چیکار کردن که الآن وقتی به یکی می گن موی دماغ شده خیلی معنی جالبی نداره. می خوایم بریم بابت این بی احترامی به دادگاه شکایت کنیم. داشتیم می گفتیم که وظیفه ما چیه. قدیما کلی موی زیردست داشتیم ولی حالا که اونا نیستن خودمون یه تنه باید هم هوا رو گرم کنیم هم ذرات معلق رو بگیریم. باید مجلس کار مارو جزو مشاغل سخت و زیان آور تصویب کنه. تازه نه بیمه داریم، نه بازنشستگی. این یارو هم که اصلا حواسش نیست چه خدمتی داریم بهش می کنیم، هی مارو دنبال خودش می کشونه اینور اونور. تازگیهام می گن می خواد بره استرالیا. مام گفتیم بین ما و استرالیا یکی رو انتخاب کن. اگه بری مام می ریم حالتم می گیریم. اونوقت استرالیا که سهله آنگولام تو کچل بی ریختو راه نمی ده. آخه همه می دونن که تمام زیبایی آدم به موی شماره سه، ردیف هفتاد و پنج، سوراخ راست دماغه که ما باشیم.

پ.ن. ارونجایی که ایشون دیگه نیستن می شه نتیجه گرفت که آخرین موی ایشون هم ریخته و در ضمن استرالیا هم اون کچل بی ریختو راه داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:17 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 20 سپتامبر 2002

روز انتخاب واحد:
من که می دونم جزو نفرای آخرم صبح با خیال راحت گرفتم خوابیدم ولی مامانم که نمی دونه نتیجتا ساعت هفت و نیم منو بیدار می کنه که بدو برو الآن نوبتت می گذره منم برای اینکه نا امیدش نکنم زود حاضر می شم و راه می افتم. بعدا می فهمم یه نفری که گفته به کسی نگم نفر اول رفته انتخاب واحد کرده. بابا تو که این همه زرنگی خب دست مارم بگیر دیگه. حالا با هر بدبختی بوده تو اون خرتوخری یه مشت واحد می اندازن بهم بالاخره. این بچه آفریدونم که شورشو دراورده از خودش بدتره. جنقله بچه به زور مارو از آموزش می کنه هی. باباشم که یه آموزشچی بداخلاق کم حوصله اس.
باز این ترم هیچ کدوم از کتابا رو ندارم. ترم پیش خوبیش این بود که همه کتابا رو از قبل داشتم.
تازه تو جشن شکوفه هام باید شرکت کنیم امسال. از سی و یکم باید بریم سر کلاسا. تازه لیوان و صابونمم خریدم و گذاشتم تو کیفم. اولین روز ترمم باید برم سر کلاس سگ آقای پتی ول. این هوشمند با اون اخمش آدمو همچین می ترسونه که نگو. بعدشم که معارف دارم. کاش آلوین و دوین بازم باشن سر کلاسم. سر کلاس معارف یک که این بیچاره ها مجبور بودن بشینن. منم می نشستم پهلوی اونا و حسابی وراجی می کردیم تا اینکه یه روز قرایی برگشت بهم گفت قربونتون برم شما اونجا نمی ذارین دوستای مسیحی مون درسو گوش کنن. من خیلی شما رو دوست دارم بیاین پیش خودم بشینین. خاک بر سر خیال می کرد اونا اونقدر بیکارن که مزخرفات اونو گوش کنن. بعدش باید دوباره بعد از سه ماه غذای معرکه سلفو بخوریم و مراسم ناهارخورون معروف خواص رو برگزار کنیم. بعدم دوباره جناب مهندس بشر. با این دفعه می شه دوازده واحد با “آقای آرام”. ترم پیش که اونقدر تابلو بودم سر کلاسش که این ترم نباید دست از پا خطا کنم. خلاصه با این مراسم ترم جدید ما شروع می شه و آخ جون چه کیفی داره دوباره با خواص در محل صندلچمن جمع شدن و چاییچمن خوردن.
دیروز نذر داشتم که روزمو تو آفتاب بگذرونم واسه همین رفتم شهرک درپیت سینمایی. در کل حال نکردم. فقط یه نوار باحال از اونجا خریدم که مال یه باباییه به اسم بدیع زاده. ازون شماعی زاده های عهد دقیانوسه انگار.
راستی یادم رفت بگم روز انتخاب واحد با یه آلبوم که انداخته بودم تو لباسم از دم آموزش تا ته دانشکده دویدم که آلبوم دست کسی نیفته. اونم که ماشالا از رو نمی ره. هرچی پروتکل TYPE3 رو روش پیاده می کنیم بازم کار خودشو می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 19 سپتامبر 2002

راست می گی. من عوض شدم. ولی خودت خیال می کنی عوض نشدی؟ من سعیمو می کنم مثل قدیمام بشم دوباره. با همون خصوصیتی که گفتی. ولی توام سعیتو بکن.
“شاد بودن- شاد زیستن- شاد کردن- توانستن- توانستن- توانستن.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 18 سپتامبر 2002

از همون بچگی فضول بودم. این فضولی جدیدم کار دستم می ده چون یه چیزایی فهمیدم که ترجیح می دادم نفهمم. به اضافه که عذاب وجدانم گرفتم از فضولیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.

یه روز وحشتناک دیوونه کننده.
سه تا دیوونه یه ساعت نشستیم رو نیمکتای تو چمنا و مشغولیات ذهنی جدیدمونو ریختیم بیرون واسه همدیگه. بعد که حسابی هر سه تامون خل شدیم رفتیم پی کارمون. اول رفتیم اون ور. بعد اومدیم این ور. بعد دچار یه ماجرای گروگانگیری و باج خواهی شدم. بعد یه رفتار مسخره من دو نفرو ناراحت کرد. بعد با ذهنی پر و خاطری ناراحت با یه دیوونه اومدم خونه. داداش اون یکی دیوونه سوم نیم ساعت پیش زنگ زده بود سراغ دیوونه اشو می گرفت. کاش این سومی حرفایی که عصر زده یادش بمونه نه اینکه دوباره یادش بره. خوبیش اینه که این آخر هفته بیکار نمی مونم. بازم کلی چیز جدید تو ذهنم سنگینی می کنه که حسابی فکرمو مشغول خواهد کرد.

I’ll face it with a grin
I’m never giving in
let the show begin

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:04 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 15 سپتامبر 2002

اینو یادم رفت بگم. نتیجه سفر شیراز حدود چهل دقیقه فیلم شد به اسم “شیراز به روایت خودم”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.

تابستون جالبی بود. هیچ وقت فکر نمی کردم ممکن باشه یه تابستونم اینجوری بگذره. کلا تو این پنج شیش ماهه زندگیم یه جوری گذشته و تو وضعیتی بودم که هیچ وقت فکرشم نمی کردم. اگرم کسی بشنوه پیش خودش می گه این مرتیکه مارو گذاشته سر کار، آخه مگه می شه؟
این آخری رفتم شیراز. کنفرانس دانشجویی مهندسی شیراز گردی. در کل سر سه تا مقاله حاضر شدم. بقیه وقت همش داشتیم با بچه ها تو شهر می گشتیم. با چه امکاناتی هم رفته بودیم. Discman با قابلیت پخش MP3 ، دو تا اسپیکر خوب و یه عالمه سی دی سلکشن. شبا تو خوابگاه تا پنج صبح صدای موزیک ما بود که همه جا رو برداشته بود. ماشالا هزار ماشالا قربون خودمون برم تو هر سفری که با بچه ها می ریم یه سری اصطلاح جدیدم باب می کنیم که همش می افته تو دهنمون. خلاصه اینکه اوضاع جوری بود که هر چقدر که حالم بهتر بود صد برابر بیشتر بهم خوش می گذشت. حیف که یه مقدار تو اون یه هفته عصبانی بودم ولی در کل حسابی خوش گذشت. اینم از اون چیزاس که اردوی ارومیه تا آستارا رو که اول تابستون بود با بی میلی رفتم ولی حسابی خوش گذشت و شارژ شدم ولی اینو که از قبل براش برنامه ریخته بودم اونجوری که می خواستم نشد. خودمونیما عجب خوابگاهی داشتن. عجب منظره ای داشت. تا شیش صبح پشت پنجره نشستن و آویزون کردن پاها چه لذتی داره وقتی که تمام شیراز زیر پات باشه و باد خنک بخوره تو صورتت و تنها موجودات زنده و بیدار اون دور و بر دوتا سگ باشن. به اضافه اینکه قبلش اندازه تمام عمرت قلیون کشیده باشی و تا دو ساعت سرگیجه حسابی داشته باشی.
بازم به حکمت خدا مطمئن تر شدم وقتی که سوار اون مینی بوس شدم و بعد پیاده شدم و بچه ها رو تنها گذاشتم و اون بلاها رو سرشون اورد. معلوم نیست با اون اعصاب به هم ریخته من اگه اون تو بودم چی کار می کردم.
قشنگترین چیز، ای ایرانی بود که بعد از برنامه نور و صدا تو تاریکی تخت جمشید دست تو دست هم فریاد کشیدیم.
بعد برگشتیم تهران و دیدیم به به عجب دعوایی بوده اینجا و ما تو شیراز بی خبر بودیم. یه فامیل ریخته به هم. خیلی توپه. واقعا تو اینجور فامیلای نکبتی باید منتظر یه همچین چیزایی بود.
بعدم که رفتیم شمال و معلوم نیست بابای من چطوری جرات کرد بذاره من تو جاده چالوس بشینم پشت ماشین. منم واسش همچین سر پیچ جلوی اتوبوس لایی کشیدم که فکر کنم دیگه هیچوقت بغل دست من نشینه. تو شمالم با یه جمعی بودیم که اصولا به جز دری وری گفتن کار دیگه ای بلد نیستن و کلی خندیدیم فقط کاش هم سن من بودن که می تونستم پا به پاشون حرف بزنم نه اینکه فقط گوش کنم. بعدم که برگشتیم و به به. چشمتون روز بد نبینه. اون دو تام از ارومیه برگشتن و تازه معلوم شد که اونجام یه سری دعوای خوشگل رو از دست دادم.
دیروزم که رفتم دانشگاه و برنامه ترم دیگه رو داده بودن. تا دیروز می شد با کلی فشار هشت ترمه تمومش کنم ولی حالا که می خوام این ترمم ماشین نگیرم دیگه هیچ جوری کمتر از نه ترم تموم نمی شه. بهتر. خیالم راحت شد. دیگه لازم نیست خودمو بکشم. یه وقتم دیدی یهو روز انتخاب واحد یه جوری شد هیچی گیرم نیومد مجبور شدم ماشین وردارم. خوبیش اینه که تو این دانشگاه هیچی حساب کتاب نداره.
به هر حال از هفته دیگه باید برم سر کلاس دوباره. پارسال که سال مسخره ای بود. درست روز اول ترمم با خبری شروع شد که مثل پتک خورد تو سرم و بقیه قضایا خود بخود دنبالش اومد. بعدم همش برای اینکه حواسم پرت بشه خودمو درگیر کارای جورواجور کردم که بد تر از پا دراورد منو. ولی امسال دیگه از این خبرا نیست. یه استارت حسابی از الآن می زنم تا آخرش ببینم چی می شه.
راستی دو سه روزه که همش خوابتو می بینم. باحالیش اینه که خوابام هیچ جور بار عاطفی خاصی نداره. فقط یه مشت فیلم تخیلیه که خودم و تو توش نقش اول بازی می کنیم. بعضی سناریوهاش آدمو از خنده روده بر می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:13 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 سپتامبر 2002

ممکنه فردا راه بیافتیم بریم شمال. خودم اصلا حوصله اشو ندارم. بخصوص که هزار تا کارم تو تهران دارم و تازه سه روزه که برگشتم ولی ترجیح می دم حداقل یه دو سه روزی اینا رو از تهران دور کنم تا بلکه آبا از آسیاب بیافته. فعلا که اوضاع حسابی خر تو خره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 سپتامبر 2002

راستی امروز تولدم بود. مدرک دارم براش. تو شناسنامه ام نوشته. هیچ وقت نشده بود که این روز یادم بره ولی امسال…. چه عرض کنم والا. اعصابم فعلا شدیدا به هم ریخته هستش به هزار و یک دلیل جورواجور، واسه رفتارای گیج کننده آدمای مختلف. آدمایی که عاشق بعضیاشونم و از بقیشون متنفر. به هر حال اولین توصیه اینه که فعلا موقع رانندگی بغل دست من نشینین چون ممکنه تو نیم ساعت هزار جور فحش خوشگل و رفتار عصبی ازم بروز کنه. دومین توصیه اینه که اصلا طرفم نیاین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 سپتامبر 2002

بازم از همه اونایی که با بودنشون زندگی منو شیرین کردن و با اوقات تلخیم مسافرتشونو خراب کردم معذرت می خوام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 1 سپتامبر 2002

فردا صبح داریم راه می افتیم که بریم شیراز. اسمش کنفرانس دانشجویی برقه ولی خیلی از بچه ها فقط اسم نوشتن که برن شیراز گردی. من که اگه بخوامم فکر نکنم بتونم خیلی بگردم چون این هفتاد، هشتاد نفر هرچی کم و کسر باشه طلب کار ما پنج، شیش نفر می شن. اینا به اضافه یه مسیر شونزده ساعته احتمالا حسابی آدمو خسته می کنه. دفعه اولم که نیست. ولی این دفعه احساس می کنم خیلی دلم تنگ می شه. برای همه. نمی دونم چرا همش دلم تو تهرانه. به هر حال باید یه خداحافظی جانانه با همه بکنم. اتوبوسای دانشگاه مام که شاهکارن یه وقت دیدی اصلا زدن مارو به کشتن دادن. اون وقت نمی دونم کسی دلش واسه من تنگ می شه یا نه. ولی من که دلم واسه همه تنگ می شه. یه تلفن نصیحت آمیزم داشتم امروز صبح که توصیه می کرد که جلوی اتوبوس نشینم. تو خیابونام شلوغ بازی در نیارم که بگیرنم. اگرم راننده تند رفت بهش تذکر بدم که یواش بره. خوبه باز اقلا یه نفر به فکر ما بود. به هر حال ما داریم می ریم. خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین. شاید هفته دیگه زنده برگشتیم. به هر حال دلم تنگ می شه.
اینم یه حسن ختام باحال که دیگه همه فحشا رو واسه خودم بخرم:

Didn’t mean to make you cry
If I’m not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters

Too late, my time has come,
Sends shivers down my spine
Body’s aching all the time,
Goodbye everybody, I’ve got to go
Gotta leave you all behind and face the truth.
(Bohemian rhapsody, Queen)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.

خدا توام وقتی می زنه به سرت یه کارایی می کنیا. اون از اون سال که گیر داده بودی به اون بدبختا که تو یه ضرب گلشیری و نصرت و شاملو و مشیری رو به کشتن دادی. اینم از این دفعه که گیر دادی به این بیچاره ها. فعلا که فریدون فروغی و فرهاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:05 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 31 آگوست 2002

کاش می شد یه سری از فایلای مغزو با Shift+Delete پاک کرد و از دستشون واسه همیشه خلاص شد.
کاش می شد از خودم تبدیل فوریه بگیرم، برم توحوزه فرکانس. فرکانسای مزاحمو بدون توجه به زمانشون با یه فیلتر از بین ببرم. فرکانسای لذت بخشو هم بازم بدون توجه به زمانشون با تمام وجود حس کنم. دیگه اگه به حوزه زمان بر نگشتم هم عیب نداره.
کاش می شد اون سلولای مغزو که توشون افکار ناراحت کننده هست با یه عمل جراحی بیرون اورد و بیخیالشون شد.
کاش می شد یه تیکه زغال فعال انداخت تو مغز که همه ناخالصی ها رو جذب کنه و فکر آدم زلال بشه.
کاش می شد….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

آقا به خدا من واسه اینجا سیستم نظرخواهی راه انداخته بودم. بعد این شرکته یه مدت ریخت به هم کاسه کوزه اش. حالا که راه افتاده واسه همه ملت درست شده ولی بازم واسه من ایراد می گیره راه نمی افته. دارم دیوونه می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:12 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 30 آگوست 2002

هر وقت باهاش صحبت می کنی بعد از صحبتت می بینی که یه عینک بدبینی بزرگ رو چشماته. به همه شک داری. همه خیانتکارن. همه می خوان تو رو چپه کنن. همه یه چیزایی دارن که قایم کردن که اگه بفهمی از همشون متنفر می شی. فقط برادر بزرگ از همه چیز خبر داره. نتیجه اش اینه که همه فکر می کنن هدفش اینه که همه رابطه ها رو بهم بریزه. ولی من هنوز نمی تونم به این شدت اینجوری فکر کنم. ترجیح می دم خوشبین باشم. شاید ایراد از منه. شاید ایراد از اونه. شاید ایراد از بقیه اس. شایدم واقعا همه دندون تیز کردن که همدیگرو بخورن. وقتی می گم عینک بدبینی یعنی همین.
بدیش اینه که واقعا تو همه چیز دخالت می کنه. اگه سه ماه پیش مسایل برام حل شده نبود واقعا منم به خاطر دخالتش از دستش شاکی می شدم. به هر حال حداقل در مورد من بخدا هیچ نقشی نداشت. از حداقل یه ماه قبل از اون من همه چیزو برای خودم حل کرده بودم. ترسم اینه که بقیه باور کنن که اون مشکلو حل کرده. یا حداقل یه نفر خاص اینجوری فکر کنه.
در مورد بقیه هم نمی گم قصد داشته ولی به هر حال فکر می کنم اثرش منفی بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.

من دارم می رم سراغ فصل هفت به بعد چنگ. لطفا فحش ها و تیکه های خود را به آدرس تهران صندوق پستی خونمون اینا ارسال نمایید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:19 نوشت.

هیچ برخوردی ناراحتم نمی کنه در حال حاضر. چون آدما هیچ تقصیری ندارن. شرایط محصول اشتباهات خودمه. شاید بزرگترینش اشتباهم تو شناخن موقعیت بوده. هر کار می کنی، هر کار می کنین، بکنین. مراعات منم نکنین که خسته می شین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.

ببینم رقص چه ربطی به مچ دست چپ داره؟ چرا من اینهمه رقصیدم حالا مچم درد می کنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.

از صب یه چیزی تایپ کردم که یکی از دراز ترین مطالبی بود که تا حالا تایپ کرده بودم. هی رفتم و اومدم و چند خط بهش اضافه کردم. آخرش همشو سلکت کردم دگمه دیلیت رو زدم. احساس جالبی بود. به همین راحتی نابودش کردم.
حالا این چه مرضی می تونه باشه؟ دوگانگی شخصیت؟ خود آزاری؟ سادیسم؟ مازوخیسم؟ کوبیسم؟ حمالیسم؟ روماتیسم؟ فاشیسم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 29 آگوست 2002

یه شب دیگه غرق شدن تو فراموشی. غرق شدن تو استفاده از همون لحظه. تو معنی Carpe Diem.
دست باعث و بانیش درد نکنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 28 آگوست 2002

تا حالا جلد کتاب الکترومغناطیس میدان و امواج، دیوید ک چنگ رو لیس زدین؟ امروز داشتم پشت میز ماست می خوردم که ماسته ریخت رو این کتاب بنده خدا که یه ماه بود ار دست من خلاص بود ولی باز بهش گیر دادم. خلاصه دلم نیومد از ماسته بگذرم. دستمالم دم دستم نبود حالشم نداشتم که ار جام بلند شم نتیجتا زبونمو دراوردم و به طرز جانانه ای کشیدم رو جلد این کتاب. نتیجه ای که گرفتم این بود که جلدش به دلچسبی محتواش نیست!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 27 آگوست 2002

یه چیزی. اصولا برقیا و کامپیوتریا ظاهرا چگالیشون تو جامعه در حال حاضر از بقیه رشته ها بیشتره. بلاگستان با تقریب خوبی نمونه جامعه هستش. که اگه درصدمون تو وبلاگستان بیشتر از تو جامعه نباشه کمترم نیست. بخصوص که فکر کنم اقلا هفتاد درصد بلاگرا دانشجو باشن.
حالا مساله اصلی: از این همه بلاگر برقی و کامپیوتری چند نفر هفته دیگه میان شیراز واسه کنفرانس برق؟ پایه هستین یه میتینگ اونجا راه بندازیم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 26 آگوست 2002

وااااای خدا عجب هفته خرتوخریه. می ترسم آخر نصف کارام یادم بره. هرچند اوناییشو که یادمه مجبورم یکی در میون انجام بدم که برسم وگرنه که دیگه هیچی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

یه سری چیز مونده تو دلم که نمی تونم نگم. ولی نباید بگم.
…… خواب دیده که من ……..
….. می گه که …………………………..
……… زنگ زد گفت ………….. بعدا با هم رفتیم ………………… بعدش به این نتیجه رسیدیم که …………….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 1:00 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 25 آگوست 2002

از صب رفتم دانشگاه تا ده و نیم شبم با بچه ها بودم.
پدالم بوی پا گرفته بود. قرار شد از این به بعد راننده تو کفشاش بوگیر بذاره بعدم اینکه جای اینکه بیرون ماشین کفشاشو درآره که آخر مسیر کلی دنبالشون بگرده با کفش رانندگی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 23 آگوست 2002

حسابی گیج می زنم. چند روزه که از دست همه قایم شدم. سکوتو ترجیح می دم. شاید کلا دوتا تلفن جواب داده باشم تو تمام این مدت. یه جورایی دوباره خسته شدم از دست جمعیت. یه مرضی هست حتما. دلم برای همه آدمایی که از همشون خبر دارم ولی فقط دو هفته اس ندیدمشون تنگ شده ولی در ضمن حوصله ندارم هیچ کسو ببینم. تو تمام هفته گذشته منتظر یه نفر خاص بودم که زنگ بزنه. فقط زنگ بزنه و وقتی گفتم الو قطع کنه. اونقد که بتونم خودمو گول بزنم می خواسته ببینه زنده ام یا نه. بالاخره زنگ زد و حتی بیشتر از انتطار من با هم صحبت کردیم. ولی کاش اصلا زنگ نمی زد. اونقدر صحبت ابلهانه ای بود که واقعا کاش اصلا زنگ نمی زد. نمی خوام پای تلفن با کسی صحبت کنم. خیلی خوشحال نمی شم از دیدن کسی چون یه چیزی ته دلم می گه ممکنه تا با کسی روبرو بشی بی هیچ دلیلی بزنی زیر گریه. دوباره می رم سراغ آهنگام. ده گیگا بایت آهنگ که واسه جمع کردنشون جون کندم. از هر چیزی Too much love will kill you یا Bohemian rhapsody کوئین با حالم هم فرکانسه. یا Things have chnged باب دیلن. یا I think I’m dumb نیروانا. یه مشت آب نبات جلومه رو میز هر چند دقیقه یکی می خورم یعنی با همون فرکانسی که احساس می کنم باید یه استامینوفن بندازم بالا بعدم همه چراغا رو خاموش کنم برم زیر پتو. به هیچی فکر نکنم و بگیرم بخوابم. تا فردا. که باز فردا روز از نو روزی از نو. یه چیز دیگه هم دم دستم هست که هی باهاش بازی می کنم. تیغ صورت تراشی. حدود دو ساعت طول کشید تا یه کتاب صدو ده صفحه ای رو بخونم. دوساعت به هیچی فکر نکردم جز کتابی که جلوم بود. وقتی تموم شد تنها عکس العملم این بود که از جام پریدم و داد زدم. حالا دیگه حتی همون کتابم ندارم که بخونم. یه آهنگ دیگه می ذارم.
I must have died alone a long time ago
You’re face to face with the man who sold the world
وقتی کرت کوبین با ناله جادوئیش می خونه هیچی نمی شه گفت. هیچ کار نمی شه کرد. فقط باید خودتو بسپاری به آهنگ. وقتی تموم می شه یه چیزی تو اغماق وجودت داد می زنه. میگه از هر چی سکوته متنفره. می گه بازم اون صدا رو می خوام. اون صدا رو وقتی که نعره می زنه:
People cry and people moan
look for dry place to call their home
try to find some place to rest their bones
while the angels and the devils try to make them their own
منم دنبال یه همچین جایی می گردم برام اهمیت نداره که فرشته ها یا اهریمنا چی می گن. اصلا برام اهمیت نداره که هستن یا نه. مگه برای اونا اهمیت داره که من هستم؟ وفتی برای آدمایی که مدام می بینمشون بود و نبود من هیچ اهمیتی نداره برای اونا چه اهمیتی باید داشته باشه. یه آب نبات دیگه می اندازم تو دهنم. این سومی بود تو این چند دقیقه. می ترسم آخرش مرض قند بگیرم. دندونام که اونقدر داغون هست که دیکه شیرینی روشون اثر نذاره. شاید بهتر باشه یه سری آب نبات کدئینه بگیرم. یا مثلا آب نباتازپام. سه ماه از خاطرات قبل از عیدمو خوندم. تو اوج بدبختیام حالم بهتر از حالی بوده که الآن بی هیچ مشکل خاصی دارم. حتی یه ماهه که بهم وحی نشده. خدام منو یادش رفته.
آب نباتام تموم شد ولی هنوز سرم درد می کنه.
I don’t wanna die some times wish I’d never been born at all
…..
So you think you can stone me and spit in my eye
so you think you can love me and leave me to die
راستی وقتی یکی می گه ترمز ماشینم بو می ده فوری فکر می کنی از لنتاشه؟ هیچ وقت فکر کردی ممکنه پدالش بوی پا گرفته باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 21 آگوست 2002

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتست که بازآیی

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

خدا توام عاشقیا! اینم زندگیه واسه ما درست کردی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

اه این enetation پدر منو در اورد. معلوم نیست چه مرگشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

Some dance to remember,
some dance to forget.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 20 آگوست 2002

تا حالا هیچ کدوم از کاخای تهران رفتین؟ می تونین تصور کنین که شاه مملکت تو یکی از این کاخا با پیژامه رفت و آمد می کرده؟ بالاخره موقع استراحت با کت و شلوار که که راه نمی رن. اونم از این پیژامه راه راها. مخصوصا راه راه قرمز. حالا فرض کنین با پیژامه ولو شده روی مبل پای تلویزیون یه سیگار اشنو هم گوشه لبشه. بعد مثلا یه برنامه مزخرف نشون می ده. یعنی از همینا که شیش تا کانال بیست و چار ساعته هفت روز هقته نشون می دن. بعد یهو اعلیحضرت از جاش بلند می شه. تلفونو بر می داره زنگ می زنه جام جم. پیژامه و سیگار اشنو یادتون نره. بعد می گه این پدر سوخته کارگردان این برنامه رو فوری بفرستید ابوی اش را استخراج فرماییم.
صحنه بعدی وقتیه اعلیحضرت نشسته تو یه اتاقی که همش آینه کاریه. پشت یه میزی که همش خاتمه. شصت تا تابلوی رنگ روغن اصل به درودیوار آویزن شدن و یه فرش ابریشم صد متری رو زمین پهنه. اینجا و اونجام مجسمه های برنزی گذاشتن. شاه یه کت و شلواری تنشه که امروز صبح از پاریس براش رسیده و داره با یه خودنویس طلا بازی می کنه. کارگردان بخت برگشته هم با گردن کج نشسته جلوش. شصت تا بادی گاردم اینور اونور وایسادن.
بقیشه هنوز طراحی نکردم. ولی چیزی که مهمه اینه که این شاها موجودات بدبختین با یه زندگی مسخره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.

مشاور وزیر امور خارجه مملکت گفته عوامل زمینه ساز کودتا، پایگاههای روشنفکری، خصوصا لمپن ها بودن. خوب شد به برکت وجود حضرات نوابغ فهمیدیم که لمپن ها هم جزو پایگاههای روشنفکری هستن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 19 آگوست 2002

خب مبارکه به سلامتی همین یه مورد رو کم داشتیم.
مشکل اینه که آقایون خودشونم نمی دونن چی به چیه. هم مصدق بد بوده هم قوام السلطنه هم شاه هم آمریکا هم اصلاح طلبا. اصلا انگار آسمون سوراخ شده و حضرات افتادن پایین. اصلا منظور خدا از آیات مربوط به خلقت همین آقایون بوده که گفته: “انی جاعل فی الازض خلیفه” ولی ممکنه تا چند وقت دیگه انقلاب کنن خدا رو هم برکنار کنن و خودشون خدا بشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

اینهمه داستان نوشتن و فیلم ساختن راجب این امیلی بلانش. چرا هیچ کس یه کلوم حرف راجب اون اوویلوی بدبخت نزد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

امروز بازم سالگرد همون روز شومیه که هنوز که هنوزه بخش بزرگی از بدبختیای ما از نتایج اونه. روزی که محمدرضا پهلوی (به قول دکتر فاطمی: آن جوان خام هوسباز) دوباره برگشت سر کارش و روز از نو، روزی از نو. روزی که برترین ایرانی قرن بیستم طبق نظر سنجی مجله تایم از ریاست دولت برکنار شد و به دنبالش محاکمه تو دادگاه نظامی و اون افتضاح. از صبح تلویزیون صد تا تحلیل پخش کرده که علت پیروزی کودتا جدایی مصدق از روحانیت بوده. آره منم قبول دارم که دلیلش این بوده ولی برعکس این لاشخورا که می گن مصدق خیانت کرده من و میلیونها ایرانی دیگه می دونیم که خیانت رو اون کاشانی کثافت پست کرده. می دونیم که اون از اولشم سلطنت طلب بوده و مصاحبه های بعد از کودتاشم همینو نشون می ده ولی لاشخورایی که همه جای تاریخو دارن تحریف می کنن می گن یه آزاده واقعی بوده. آره ارواح باباتون. برین این دری وریا رو یه جایی بگین که اقلا چار نفر باور کنن. تاریخ و مردم قضاوتشونو راجب مصدق و کاشانی کردن. حالا شما هر چی می خواین بگین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

آخرين سر مقاله روزنامه باختر امروز بقلم دكتر حسين فاطمي
انچه در زير ميخوانيد اخرين سر مقاله روزنامه باختر امروز است كه بقلم دكتر حسين فاطمي وزير امور خارجه دكتر مصدق نوشته شده است.دكتر فاطمي شهيد كه به دستور محمد رضا پهلوي اعدام شد زماني اين مقاله را نوشت و چاپ كرد كه كودتاي اوليه شاه سابق در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ كه يكي از كارگزاران آن نصيري جلاد بود با شكست روبرو شده و شاه نيز به بغداد فرار كرده بود و مقاله درست در روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ نوشته و بعنوان سر مقاله باختر امروز منتشر شد.اما روز ۲۸ مرداد يكبار ديگر يوغ بردگي و اسارت بگردن مردم ايران افتاد.طوفان كودتاي ۲۸ مرداد همه چيز را در هم ريخت و نهال نو پاي حكومت ملي ايران را ريشه كن ساخت دكتر فاطمي نيز مانند ساير ياران دكتر مصدق مورد تعقيب قرار گرفت و در نهايت در آبان ماه ۱۳۳۳ به اعدام محكوم شد و يك ماه بعد بر خلاف موازين انساني و قانوني او با تني تبدار شهادت خود را پذيرا شد.

“قرار كودتاچيان با فرزند عاقد قرارداد ۱۹۳۳ (محمد رضا پهلوی) اين بود كه اگر در خفه كردن صداي ملت در نابود كردن حكومت ملي توفيق پيدا كردند و توانستند بر دست و پاي افراد وطن پرست و آزاديخواه زنجيير بگذارند راديو تهران در ساعت مقرر برنامه معمولي خود را شروع نكند تا سردسته خيانتكاران خود را از كلاردشت پس از چند دقيقه با هواپيما بتهران برساند و مزد فروش وطن و تجديد عهد اسارت و مرگ استقلال و محو حاكميت مملكت را از انگلستان بستاند.
اين جوان هوسباز (محمد رضا پهلوي) با يك چنين انديشه خام و احمقانه اي فراموش كرده بود ملتي وجود دارد كه همه اين مبارزات و افتخارات وطن تمام مبارزه ملي شدن نفت و مجموع عمليات چند سال اخير در طرد نفوذ شوم و خانه برانداز استعمار انگلستان از اوست و هم اوست كه در مقابل توطئه هاي رنگارنگ ضد ملي دربار در برابر مجلس سازي اشرف در اقليت سازي مادر در جلو مداخلات برادرها و در تحريكات و مداخلات علني و اشكار خود شاه بر ضد منافع كشور سد آهنين مقاومت بسته و نميگذارد كه حاصل زحمات و و جانبازيهايش را يك كانون فساد و ناپاكي و يك مركز فحشا باتش هوسبازي و نوكري اندازد و يك خط ننگ و بد نامي ابدي روي افتخارات ميليونها مردمي كه ديگر حاضر نيستند تحت نفوذ و اراده خدايان كمپاني سابق باقي بمانند بكشد.
من هميشه گفته ام كه حق اين بود پيش از بستن كنسولگريها در شهرستان ها و سفارت فخيمه در تهران ان مركز ننگ و رسوائي (دربار پهلوي) که انگلستان را خالق خود ميداند و ساخته و پرداخته شده ايرنسايد (کلنل انگليسي) و هاروارد معروف است كوبيده شود و درب اين خانه مجري اراده اجنبي ها را گل بگيرند عده اي كه مستقيما از آن خوان يغما بهره مند ميشدند و گروهي كه نفع خود را در بقاي سياست انگليس در ايران ميدانستند سم تبليغات ظاهر فريب را آنطور باعصاب مي رسانيدند كه اگر دست بتركيب اين هيولاي شهوت بخورد تمام تار و پود ما از هم گسيخته مي شود .
خوب شد كه تفضل و عنايت خداي ايران و حوصله بيحساب و صبر و بردباري و متانت دكتر مصدق بلاخره اين پرده پندار را پاره كرد و مردم دوست و دشمن فهميدند كه اين (آقازاده) خلف الصدق همان پدريست كه بيست سال ايران را غارت كرد نصف مملكت را به صورت املاك اختصاصي در آورد و مرض زمين خواري او شهره دنيا شد و عايدات ساليانه او سر به ده ها ميليون گذاشت و سرانجام در روزي كه بايد از منافع كشورش دفاع كند مردم بي پناه را به تانك و توپ بمباران دو دشمن قوي بلا تكليف سپرد و خود با كاميونهاي جواهرات راه فرار را در پيش گرفت با اين تفاوت كه از كودتاي انجام شده پدر بيست سال گذشته بود و پسري كه وارث آن كودتاي ننگين بود براي تحكيم پايه هاي لرزان و سست سلطنت جنايت آميز خويش به نهضت ملي وطن كه با خون فرزندان سي تير آبياري شده بود شبيخون ناجوانمردانه زد ولي چون نقشه ابلهانه او نگرفت بعد از يكساعت بر هواپيما نشست و و در كنار سفارت انگليس در بغداد فرود آمد .
برو اي خائن كه تو را انقدر اجانب نيز پست و حقير شناخته اند كه ديگر براي اين جنايت هولناك كه ورق آخر و برگ نهايي دوازده سال سلطنت توست و به اشاره و دستور مستقيم آنان صورت گرفت مزدي بتو نخواهند پرداخت.اكنون از غارت گريهاي پدر و از دلارها و ليره هاي يغما شده خويش بايد خرج كاباره هاي اروپا را تامين كني ملت ايران تشنه انتقام است و مي خواهد تو را كه بهيچ چيز او ابقا نكردي در روي ميز متهمين دادگاه و آنگاه بر چوبه دار ببيند.تو نيز چون از بغض و نفرت مردم خبر داشتي و هم ميدانستي كه چقدر بيشرمانه فرمانبردار و آلت بي اراده اجنبي هستي پس از آنكه دستور ارباب در برابر بيداري و مقاومت عمومي نقش بر آب شد به بيرون از مرزهاي مملكت فرار كردي .
برو اي اسير اراده اجنبي كه تاريخ جنايت آميز دودمان سي ساله پهلوي را تكميل كردي. آن سفاكي و خونريزي و چپاول پدر و خيلي از خصوصيات ديگر “خاندان جليل” اين فصل شرم آور و اين ورق سراپا ننگ آخر را نيز لازم داشت. از مولود كودتاي ايرنسايد جز اينكه در سوم شهريور فرار كند و از مخلوق سوم شهريور نيز غير از اينكه به نهضت ملي ايران خيانت نمايد هيچ انتظار ديگر كسي نداشت
صداي تنفر ده ها هزار نفر مردم تهران كه ديروز در بهارستان بر ضد كودتاي خائنانه فرزند فرارداد ۱۹۳۳ بلند بود غريو شادي كه از شنيدن خبر فرار او از جمعيت برخاست نشان داد كه ملت ايران در راه به ثمر رساندن نهضت مقدس خويش تا چه حد مصمم و ثابت و پايدار است دكتر مصدق از روز نخست ميدانست كه فرزند رضا خان هرگز نمي تواند با ملت همقدمي كند ميدانست كه تمام عناصر ضد ملي نقشه ها وتوطئه هايشان را از دربار منحوس مي گيرند. و آنجا نيز جز لندن كعبه ديگري نمي شناسد.
در طول ۲۸ ماه زمامداري خود مصدق هر روز با اين پايگاه استعمار خارجي در كشاكش بود ولي از آنجايي كه نمي خواست از كوچكترين شكاف اجنبي استفاده كند دندان به جگر گذاشت تمام حوادث گذشته را تحمل كرد و حتي با علم به اينكه ميدانست روز نهم اسفند مستقيما موجبات قتل او را دربار چيده بود تنها به اين اكتفا كرد كه از مجلس هفدهم بخواهد گزارش ۸ نفري را تصويب كند و همين امر را شاه فراري حمل بر ضعف ملت و تقويت جبهه سفارت شمرد و ديديد كه تا كجا بيشرمي و وقاحت را اقليت وابسته به او جلو بردند.دكتر مصدق در اين جريان شايد گمان ميكرد كساني ممكن است در ميان مردم باشند كه هنوز به خيانت كاري و سرسپردگي شاه فراري واقف نيستند او ميخواست عامه ملت از كوچك و بزرگ در هر صف و هر طبقه هستند بفهمند كه اين جوان تا چه پايه براي محو و نابودي تمام افتخارات وطن ما تلاش مي كند.
دكتر مصدق بقدري در اين رويه خود حسن نيت بخرج مي داد و اكراه داشت از اينكه قسمتي از اوقات گرانبهاي مملكت را بيك مشكل ديگر صرف كند كه روشن و آشكار فراري بغداد (شاه سابق) دست بكار كودتا شد.
هيچ فراموش نمي كنيم آن اوقاتي را كه فراري بغداد بعنوان مسافرت و سركشي به خوزستان ميرفت من يكشب در روزنامه هاي درباري برنامه پذيرائي مسافرت را خواندم و ديدم مثل اينكه فاتحي وارد سرزمين مسخر شده اش ميشود بعد از جلسه دولت پيش دكتر مصدق رفتم و نظريات خود را در اين خصوص بيان كردم و اضافه نمودم كه اين خوزستان سرزميني است كه پدر اين آقا براي ۶۰ سال ديگر در سال ۱۹۳۳ به انگليس فروخت و بر اثر مبارزات و فداكاريهاي متوالي مردم و همچنين مقابله با كارشكنيهاي مدام و شبانه روزي دربار از صورت دوك نشين انگليس بيرون آمده است حالا ايشان به چه عنوان ميخواهد بخوزستان برود؟ با كدام قيافه بروي مردمي كه در راه وصول به آمال مليشان اينهمه سنگ اندازي كرده است نگاه ميكند؟ دكتر مصدقي كه نميتواند باور كند كسي ممكن است بوطنش خيانت كند اگر چه آنرا مكرر شنيده باشد دكتر مصدقي كه در راه پيشرفت مقاصد ملت عزيز خود حاضر به قبول هرگونه خفت و دشنام شده و بر احساسات شخصي خود هميشه غلبه مي كند روي مصلحت انديشي هاي مختلف كه هميشه جلو چشم دوربين اوست آنشب بشدت تمام به من جواب داد و شايد در طول اين مدت كه افتخار خدمتگزاري در كنار او را دارم اولين دفعه اي بود كه دكتر مصدق با آن تندي با من حرف زد.
مطلب ديگري به حرف هاي گذشته ام نيفزودم فقط وقتي از اتاق بيرون ميرفتم اضافه كردم كه اگر اين جوان (محمد رضا پهلوي) از سفر خوزستان به فروش رفته پدرش برگشت رويه مداخله در امور را دنبال خواهد كرد و تملق و ياوه گوئي افكار ماليخوليائي را در دماغ او قوت بيشتر خواهد داد. نخست وزير نميتوانست قبول كند كه در مقابل صميميت و صداقت او و همكارانش فراري بغداد از تحريكات و توطئه چيني دست بر نخواهد داشت و تا پاي هستي و استقلال وطن ما نشسته است.
بهر حال امروز مملكت در برابر وضعيت موجود قرار دارد مردم در قطعنامه متينگ باشكوه بي سابقه ديروز تهران خواستار شده اند كه وظايف فراري بغداد به يك شوراي موقتي واگذار شود.
پروردگار بزرگ ايران خواسته است كه ملت ما پس از قرنها محروميت و ناكامي امروز كه فرصت بدست آورده در راه سعادت و ترقي كامياب شود هركس با اين خواسته او از در جنگ در آيد مقهور شكست خورده و منكوب ميشود. وظيفه امروز مردم سنگين تر از هميشه است به هيچكس و به هيچ دسته سياسي نبايد فرصت سواستفاده از مبارزه خود را بدهند كه همه اين مبارزات بر ضد نفوذ اجنبي است و اجنبي براي ما هر كسي است كه خارج از مرزهاي ايران باشد.
بقلم دكتر حسين فاطمي ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ سرمقاله باختر امروز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 18 آگوست 2002

خدا کنه اقلا یکی از تیمای دانشکده ما تا فردا که مسابقه شروع می شه حاضر شده باشه وگرنه خیلی جالب نمی شه. به خصوص که از سه تا تیم دوتاش مال خواص یا نزدیکان درجه اولشونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.

THINGS HAVE CHANGED (Bob Dylan)

A worried man with a worried mind
No one in front of me and nothing behind
There’s a woman on my lap and she’s drinking champagne
Got white skin, got assassin’s eyes
I’m looking up into the sapphire tinted skies
I’m well dressed, waiting on the last train

Bridge #1:
Standing on the gallows with my head in a noose
Any minute now I’m expecting all hell to break loose

Chorus:
People are crazy and times are strange
I’m locked in tight, I’m out of range
I used to care, but things have changed

This place ain’t doing me any good
I’m in the wrong town, I should be in Hollywood
Just for a second there I thought I saw something move
Gonna take dancing lessons do the jitterbug rag
Ain’t no shortcuts, gonna dress in drag
Only a fool in here would think he’s got anything to prove

Bridge #2
Lot of water under the bridge, Lot of other stuff too
Don’t get up gentlemen, I’m only passing through

I’ve been walking forty miles of bad road
If the bible is right, the world will explode
I’ve been trying to get as far away from myself as I can
Some things are too hot to touch
The human mind can only stand so much
You can’t win with a losing hand

Bridge #3
Feel like falling in love with the first woman I meet
Putting her in a wheel barrow and wheeling her down the street

I hurt easy, I just don’t show it
You can hurt someone and not even know it
The next sixty seconds could be like an eternity
Gonna get low down, gonna fly high
All the truth in the world adds up to one big lie
I’m in love with a woman who don’t even appeal to me

Bridge #4
Mr. Jinx and Miss Lucy, they jumped in the lake
I’m not that eager to make a mistake.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:32 نوشت.

زندگی مثل کاغذ سمباده می مونه، اولش گرمت می کنه و به نظر جالب میاد ولی بعدا پوستتو می کنه. باید بیشتر از یه نفر باشی وگرنه داغونت می کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

یه چند تا ریزه کاری تو قالب اینجا مونده بود که اونا رو هم تموم کردم بالاخره. فعلا مشکل دیگه ای به ذهنم نمی رسه. فقط قالب نظر خواهی هنوز به نظرم دستکاری می خواد که که اونم سعی می کنم فردا صبح ایشالا درستش کنم. شعار هفته هم به روز شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 17 آگوست 2002

خدا واسه بدن آدم Lifetime Warranty داده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

من مرد تنهای شبم ….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

خب به سلامتي فكر كنم زدم مادربردمو تركوندم. به هر حال فعلا كه كار نمي كنه. الآنم با اين لپ تاپ قراضه بابام آنلاين شدم. كي بوردش فارسي نداره، داره پدرم در مياد. كاش زودتر كامپيوتر خودم درست شه. انگار اگه جمعه ها يه بلايي سر من نياد نمي شه. خيلي بدبختيم كم بود، اينم شده قوز بالا قوز واسه ما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:55 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 15 آگوست 2002

معلق میون زمین و آسمون. یا یه جایی همون حوالی. اصلا نمی دونم اینجا کجاس.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:41 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 13 آگوست 2002

یه سری عکس تکون دهنده از دوران دبیرستان پیدا کردم، دوتا شو اینجا می ذارم فعلا که همه بفهمن اون وقتا چقدر سربراه بودم و اصلا شلوغ نمی کردم عوضش حالا حسابی همه جارو ریختم به هم. (هر دو عکس مربوط می شن به زمستون 77 که سال سوم دبیرستان بودم.)



توضیح: دستشویی دبیرستان علامه حلی. آیدین کبیر(مرکز عکس) در حالی که دستمال رو به سرش بسته و نقش یه کلفت خوب رو بازی می کنه.



توضیح: آیدین کبیر در حال بالا رفتن از دیوار به قصد خروج از مدرسه. این عکس در زمان خود جنجال بسیاری برپا کرد و به عکس Cam2Cam معروف شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

خیلی می چسبه که هیچ کسو تو دانشگاه راه ندن بعد تو بری اسمتو تو لیست نشون بدی و خیلی خونسرد بری تو. اگه می تونین یه دفه امتحان کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:13 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 12 آگوست 2002

TGE.I.K: the renovation

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 10 آگوست 2002

فکر کنم حل شد. می شه گفت عدل وجود نداره ولی در حال به وجود اومدنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 9 آگوست 2002

کمک. من به یه تناقض وحشتناک رسیدم. تو اصول عقایدم دو تا اصل پیدا کردم که شیش ماهه کنار هم بودن و من ندیده بودم تناقضشونو. حالا یا باید قبول کنم که عدل وجود داره یا به آنچنان پوچی می رسم که فردا، پس فردا خود کشی می کنم. کدوم بهتره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.

وای امروز اونقدر دلم خواست که نگو. دلم چی خواست؟ ازهمینایی که همش آدم تو خیابون می بینه دیگه. خب منم دل دارم آخه.
آگهی: نصف یک عدد دل حراج می شود. هیشکی نمی خواد شریک دلم باشه؟
خیلی وقت بود داشتم از تنهاییم لذت می بردم ولی تازگیا داره اذیتم می کنه. فکر کنم دیگه پیغمبر بودن بس باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:32 نوشت.

Since I don’t have you (Guns N’ Roses)

I don’t have plans and schemes,
And I don’t have hopes and dreams.
I don’t have anything,
Since I don’t have you.

And I don’t have fond desires,
and I don’t have happy hours.
I don’t have anything,
Since I don’t have you.

Happiness, and I guess,
I never will again.
When you walked out on me,
In walked ol’ misery,
And he’s been here since then.

I don’t have love to share,
And I don’t have one who cares.
I don’t have anything,
Since I don’t have you.

You, you, you, oh, oh!
You, you, you, oh, oh!
You, you, you, oh, oh!
You, you, you, oh, oh!
You, you, you, oh yeah!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:31 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 8 آگوست 2002

هه هه روزنامه آیینه جنوب رو هم بستن. بازم خاک برسرمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

اون توصیه رو خیلی هول هولکی و بی فکر نوشتم. یادم نبود که سنگ با ضربه های محکم می شکنه و دیگه هیچ جوری نمی شه چسبوندش. شاید باید مایع بشی بعد از هر ضربه دوباره شکل اولت می شی. فقط قسمتایی از وجودت می پاشه به در ودیوار. ولی هیچ شکلی از خودت نداری. شکل محیطت می شی که هم خوبه هم بد. شایدم باید همونطور که امیر مسعود می گه باد باشی. من قبلا فقط یه دفعه دیدم که یه نفر باد بشه اونم تو کیمیاگر بوده.
یه توصیه هم اینه:
“کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند.”

در ضمن بگم که خودم هنوز نتونستم سنگ بشم. فعلا فقط تونستم یه ستاره حلبی جلو قلبم آویزون کنم. حداقل فایده اش اینه که بقیه دیگه مجبور نیستن مراعات حالمو بکنن.

ولی بعد از همه این حرفا می گم: “خودت باش.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

یه بحث خواصی چار نفره:
دو نفر معتقد به وجود عدل، دو نفر منکر وجود عدل.
یه نفر معتقد به جبر، دوتا معتقد به اختیار، چارمی موضعش معلوم نیست، احتمالا اختیار.
دو نفر معتقد به معاد، دو نفر نامعتقد.
خوتون حسابشو بکنین ببینین چه بحثی از آب در میاد وقتی راجب هر سه این موضوعات صحبت بشه. تا موضوع عوض می شد تیم ها عوض می شدن. این خواص واقعا موجودات پیچیده ای هستن. توصیه می شه تو برخورد باهاشون احتیاط کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:07 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 4 آگوست 2002

درسهایی برای زندگی
سنگ باش، اینجوری وقتی ضربه می خوری کمتر آسیب می بینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

یه کتاب توپ خوندم به اسم Extracts from Adam’s diary نوشته مارک تواین. برین داونلودش کنین و حتما بخونینش. ظاهرا یکی دیگه هم نوشته به اسم Extracts from Eve’s diary اونم باید گیر بیارم و بخونم. این بشر نابغه بوده. ( مارک تواین رو می گم وگرنه آدم که کسی نبوده.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:36 نوشت.

ببین باز فال هفته من چی دراومده :
” کارها بر طبق دلخواه تو پیش خواهد رفت و زحمات تو به بار خواهد نشست. کدورتی که با نزدیک ترین فرد زندگی خود داشته ای کم کم به فراموشی سپرده می شود اما مراقب باش که با رفتارهای نسنجیده خود دوباره آتش اختلاف را شعله ور نکنی. نگرانی های تو در مورد سلامتی خودت بی پایه و بی معنی است. از خشم و عصبانیت پرهیز کن و نصیحت پذیر باش. بدان که تنها انعطاف پذیری توست که می تواند آینده بهتری برای تو رقم بزند.”
فقط من می خوام بدونم این لامصب از کجا همه اینا رو می دونسته. بازم درست زده تو خال. ولی یه سوال دیگه: یعنی همه متولدین دی تو این یه هفته و تمام هفته های بعدی تمام زندگیشون عین همه؟ یه توجیح می گه چون من مهمترین متولد دی درحال حاضر روی زمین هستم اینا رو مخصوص من می نویسن. (تواضع رو حال کنین)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:35 نوشت.

اینو عینا از وبلاگ رئیس کل پانوراما می چسبونم اینجا:
سلام
ما یه مجله انگلیسی داریم که چند ماه پیش داشت تو گرداب تکرار غرق می شد، یکی دو قلپ آب هم خورده بود که متوجهش شدیم و یه طناب انداختیم دورش ، حالا هم می خوایم ازآب بیاریمش بیرون ولی تنهایی زورمون نمیرسه ، گفتیم به شماها هم بگیم و ازتون بخوایم شما هم سر طناب را بگیرین.
مجلمون یه نشریه دانشجوییه که سه بخش داره ، هنری، علمی، ادبی. تو هر سه بخش هم می خوایم کارها نوشته یا تالیف خودتون باشه .
(کارهاتون ترجیحا انگلیسی باشه چون ما متاسفانه زیاد وقت ترجمه نداریم!)
اگر تصمیم گرفتید سر طناب را بگیرید به من ای میل بزنید:
Removed@yahoo.com
اینم بگم که بچه های مجله ما همیشه از آشنا شدن با دوستان و همکاران جدید خوشحال میشن.
راستی اگر کاریکاتور هم میکشید برامون بفرستید ، خوشحال میشیم.

توضیح: به آدرس هرکدوم از خواص که بفرستین خوبه. چون یه ضرب المثل خواصی هست که می گه : این خواص همه دستشون تو دست همدیگه هستش.
به بقیه خواصم پیشنهاد می کنم این یه تیکه رو تو وبلاگشون بچسبونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:48 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 آگوست 2002

راستی قالب فرم نظرخواهی رو هم بالاخره درست کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

بالاخره بعد از فکر کنم یه ماه، حالشو پیدا کردم که یه دستی به سر و روی اون قسمت مشغولیات و اون یکی شعار هفته بکشم. حالشو داشتین، بخونینشون، بدک نیست. مخصوصا شعار هفته که کلی کتابو ریختم بهم واسه انتخابش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

دیگه نمی تونم هیچی بنویسم، آدم وقتی می خواد بنویسه باید به یه حس جدید برسه و اون حسو بنویسه. برای منی که یه ماهه هیچ تنوعی تو زندگیم نبوده آخه خب خیلی سخته که از یه چیز جدید بنویسم. می خواین بنویسم؟ باشه. بذارین به قول رهبر سه تا عمل اساسی رو انجام بدم.( دقت کنم، متمرکز کنم، زور بزنم!)
اول از همه اینکه بابا این موجودی که اسمشو نمی برم ولی احیانا آشنایان می دونن کیو می گم، متخصص زنگ زدن تو مواقع نامریوطه. مثلا وفتی آدم لباساشو دراورده که یه دوش سریع بگیره و یه ربع دیگه هم باید باید دانشگاه باشه. تازه غیر قابل دودر شدن هم هست (undodarable).
بعدا اینکه واقعا دلم واسه دانشگاه تنگ شده بودا.
بعدش اینکه من بالاخره گ. رو مجبور می کنم کوتاه بیاد.
دیگه جونم واستون بگه: من خیلی خرم، نه؟ حالا کجاشو دیدی. عیب نداره فحش بده. اونقدرام ناراحت نمی شم. بعد از اینهمه سال برام تقریبا عادی شده.
دست آخر اینکه با این وضع باید اسم اینجا رو بذارم: “افکار پراکنده یک آیدین پخش و پلا”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 جولای 2002

خب مبارکه به سلامتی.
بابای من تو این بیست و پنج سالی که گواهینامه گرفته تا حالا تصادف نکرده بوده. حالا امروز بغل دانشگاه ما از عقب کوبیدن بهش، پرت شده خورده به ماشین جلویی، جلو و عقب ماشین نازنینش که ده سال پیش خودش از کارخونه تحویل گرفته و تاحالا حتی رنگ نخورده همچین قر شده، شاسیسم یه مقدارکی دیگه مثل اولش نیست. حالا بازم خدا رحم کرد خودش پشت فرمون بوده وگرنه اگه ما بودیم که پدرمون استخراج شده بود سر این قضیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 29 جولای 2002

آقای کشاورزیان مدیر عامل هواپیمایی ملی ایران (هما) گفته بیش از صد درصد موتور هواپیمای ایرباس ساخت آمریکاس پس ما نمی تونیم بخریم.
فقط یه سوال کوچیک دارم: ایشون معنی درصد رو می دونن؟ هیچ درکی ازش دارن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:52 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 28 جولای 2002

یه چیزایی راجب وضع مملکت نوشتم ولی چون قبلا گفتم کسی حق نداره تو این یه وجب جا حرف ناامید کننده بزنه از پست کردنش معذورم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 جولای 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

تو نظرخواهی اون شعر Merry-go-round که اون روز نوشتم رامین یه سایت معرفی کرده بود که اونجا متن شعره بود. یه جاهاییش با اینی که من نوشته بودم فرق داشت ولی فرق اساسی نبود. فقط تو اون صفحه ای که رامین معرفی کرده بالای شعره نوشته (1992) ولی این نواره که من پیدا کردم حداقل مال 1970 هستش. یه کم گشتم بالاخره خواننده اشو پیدا کردم. اسمشم هست Jane Olivor ولی تو سایتش به جز سی ثانیه همین آهنگ چیز بدردبخور دیگه ای پیدا نکردم. برین گوش کنین حال کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:32 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 26 جولای 2002

یکنواختی، بیکاری، دلتنگی، بی زمانی، تنهایی ….
از اینجوری گذروندن تابستون حالم بهم می خوره ولی بازم هیچ کاری نکردم که عوضش کنم این وضعو. روزایی که می رم دانشگاه همه دارن یه کاری می کنن اونوقت من می شینم فقط الکی مخ بچه ها رو می خورم. خسته شدم بخدا. کاش زودتر ترم شروع شه. شونصد واحد وردارم بعد نصفشو حذف کنم بقیشو هم بیافتم کیف کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 جولای 2002

یه سوال کاملا جدی پزشکی:
تنبلی و بیحالی آدم چه ربطی به گشادی یه بخشی از بدنش داره؟ جدا ربط داره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 24 جولای 2002

یه چهارشنبه دیگه هم گذشت و این خواص…..
چی بگم والا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 جولای 2002

آقا حیف که این مامانم اینا باهام بودن وگرنه یه دعوای حسابی کرده بودم. داشتیم دم خونه مون پیاده می رفتیم یه یارو هم بود که مثل گاو رانندگی می کرد منم داد زدم هشششششش. اونم ده متر جلو تر نگه داشت. (خوب تربیت شده بود چون تا من گفتم هش زد رو ترمز.) بعد آقا پیاده شده می گه مگه تو پلیسی. ما که ربطشو نفهمیدیم البته. بعدم پاشو از گلیمش درازتر کرد گفت تو برو سیبیلتو درست کن بعد حرف بزن. آخ که این یه حرفش بدجوری منو سوزوند. تا ما بیایم یه دعوای درست حسابی بکنیم مامانم اینا پریدن وسط بعدم یکی از فامیلا رسید (نصف فامیلای ما تو همین دو تا کوچه هستن) مارو زوری سوار کرد که از معرکه خارجمون کنه. بعدم یه مشت نصیحت. آخ که اگه اینا نبودن اقلا دوتا فحش درست حسابی بهش می دادم. مرتیکه بدجوری نشئه بود اصلا از ماشین که پیاده شد نمی تونست درست وایسته. از مادر زاده نشده که به سیبیل ما جسارت کنه، چه برسه به این مرتیکه عملی مست بی سر و پا. آخ کاش اقلا کسی اینجا رو نمی خوند یه دوتا فحش اینجا می دادم. 😛

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

این یه آهنگیه که تو نوارای عتیقه بابام پیدا کردم. نه می دونم اسمش چیه نه می دونم خواننده اش کیه. طبیعتا دنبال شعرش نمی تونستم بگردم. خودم اون چیزی که به نظرم رسید نوشتم. ولی به هر حال شعر قشنگیه.

I look at the world that I’ve conquered
I want every spin of the wheel
I get everything I go after
you ask me how does it feel
I tell you I’ll trade the moon
for a string with an orange baloon
and the days when my only dream
was a dish of vanilla icecream

give me one more chance of midway
let me laugh and be gay* as a clown
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round

I do my shopping in Paris
my clothes are only dior
there’s money to buy freinds and lovers
I wonder if that’s what it’s for
‘cos when I go to my bedroom
and look at my hand-painted sky
I think of the world far behind me
world no money can buy

give me one more chance of midway
let me laugh and be gay as a clown
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round

now as I look at the future
I feel so close to the past
I’m so affraid of tomorrow
wondering which one is the last
here in the cold of the winter
I cling to a threadent of may
I’ll trade you the world and it’s treasures
for a moment of what is today

give me one more chance of midway
let me dance with my feet on the ground
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round

*gay (adj):
1. merry
2. bright in color
3. carefree

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

بابا معدلو نگاه کنین کف کنین. این دیگه آخرشه. هرکدومشون هوس کنه یه ذره نمره هارو کم کنه مشروط می شم.
معدل آیدین خان تو این ترم تا حالا: 12.007
واقعا کولاک کردم. نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 جولای 2002

اینم یه صحنه از صحنه هایی که تو کیش دیدیم:
با یه مینی بوس رفته بودیم هور یا حور. اونجام جای خلوتی بود. وقتی ما رسیدیم از یه وانت داشتن خیلی با ععجله یه سری جنسو خالی می کردن تو یه قایق موتوری بعدم قایقه خیلی سریع راه افتاد و رفت. اینم دیالوگ راننده ما با اون یکی راننده:
– ضیایی کره خر! قاچاق می کنی؟ می فروشمت.
– تو که چیزی ندیدی.
– یه نوار شاد بده بهم که ندیده باشم.
– بیا!
و به این ترتیب فهمیدیم که نوار خاصیت نامرئی کنندگی هم داره.
اینجاشم که دیگه خیلی جالبه:
همون همسفر ما که ذکرش رفت (یه خانوم مسنی بود) رفته پیش اون راننده هه داره باهاش مذاکره می کنه. اونم می گه چارصد و پنجاه بده فردا همین ساعت اینجا باش که ببریمت دوبی! اگه ما نرسیده بودیم و توضیح نداده بودیم که مثل آدمم می تونه بره دوبی نزدیک بود با قاچاقچیا بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:40 نوشت.

یه داستانی هست که می گه انوشیروان به یه دلیلی با بزرگمهر دعواش می شه و می اندازتش تو زندان بعد که می خواسته از اونجا درش بیاره بزرگمهر ناز می کرده و هر کار می کنن حاضر نمی شه بیاد بیرون تا اینکه یه آدم کم عقل می اندازن تو سلولش که اون بدبخت که واقعا آدم دانا و باهوشی بوده سر یه روز از تو اون سلول در می ره. تو این چار روزی که رفته بودیم مسافرت به لطف یکی از همسفران واقعا درک کردم که اون بدبخت چه عذابی کشیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.

تو این بیست ساله همه جور فحشو نفرینی شنیده بودم ولی این یکی یه چیز دیگه بود.
قرار شده یه زنی گیرم بیاد که از صبح تا شب تو آشپزخونه و توالت و اینا باشم. تمام مدتم گوش به فرمان باشم. خلاصه اینکه به قول خود نفرین کننده، رسما تبدیل می شم به یه زی زی حسابی.
( تو پرانتز عرض شود که با همه این حرفا و با وجود تنبلی ذاتی من، خودم که فکر کنم آخرشم حرفش راست از آب در بیاد.)

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 جولای 2002

گ. سوتی داده بدجوریم سوتی داده. آدمی که از رو حلالمسائل سوال امتحانی حل کنه همین می شه. برخوردشم خیلی جالب نیست. ما کوتاه نخواهیم اومد. اگه نتونه مارو قانع کنه عواقب این اشتباه بدجوری آبروی حرفه ایشو می بره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 جولای 2002

واااااااای این یه فاجعه هستش. بدجوری فاجعه اس. اینو ببینین توروخدا. گروهی که خیر سرش ادعا می کنه موفق ترین گروه پاپ داخل ایرانه و نواراش پرفروش ترینان (که اص.لا حالم بهم می خوره از کاراشون.) یه سایت داره که کولاکه. فقط برین نگاه کنین. صفحه اولش یه گزینه داره که آدم از خنده روده بر می شه: “Enter black site or white site” دورنگ طراحی کرده بعد دلش نیومده یکیشو انتخاب کنه. گذاشته به عهده بازدید کننده. از اون باحال تر ولی صفحه کنسرتاشونه که فینگیلیسی نوشته شده. باید جایزه بهترین طراحی سایتو کوبوند تو مغز طراحشون. گروهشونم که دیگه نگو، اندازه یه تیم فوتبال آدم جمع کردن دور هم، اونوقت به شغل شریف تولید آهنگ بندتنبونی اشتغال دارن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:31 نوشت.

من باز یه سه چار روزی تهران نخواهم بود. وقی که هستمم که دل و دماغ نوشتن ندارم. خلاصه اینکه یه چند روزی باز عدم وجود منو تحمل کنین. ایشالا وقتی برگشتم حالم جا اونده باشه. فقط قبل از رفتن به توصیه حمید اون قالب نظرخواهی رو که عربی بود، یونیکد کردم. خوش باشین تا بعد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:46 نوشت.

بابا ماشالا به این خواص امروز فقط به اندازه انگشتای دست ازشون پیدا می شد تو دانشکده. انگار نه انگار چارشنبه ای گفتن، دانشکده ای گفتن.
خلاصه که یکی دیگه از خواص این خواص بی حالی ذاتی و فراموشکاریه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 جولای 2002

دارم بازم آزمایش می شم. آدمایی که یه زمانی برام مقدس بودن دارن جلو چشمام کارایی می کنن که اعتقادمو بهشون از دست می دم. وقتی هیچ کس نموند اون وقته که مجبورم خودم قدیس خودم باشم. اون وقته که مجبورم خودم باشم که همه چیزو تعیین می کنه. و این یعنی استقلال، یعنی اعتماد به نفس دوباره.
ولی قبول کن که دیدن اشتباهاتشون و رفتن تقدیسشون برای آدم فرآیند دردناکیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.

کسی یه تعبیر خواب آنلاین سراغ نداره؟ دیشب خواب انگور دیدم. یه عالمه انگور.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:53 نوشت.

یه بازی جالب پیدا کردم. خودمو کشتم تازه مرحله دومش تموم شده. اگه کسی حوصله یه سری معمای کامپیوتری- هکری داره امتحانش کنه حتما. ضرر نمی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 جولای 2002

دلم از خیلی روزا با کسی نیست….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

یه چیز باحال الآن از لامپ یاد گرفتم که در مورد منم صادقه. هنوز تو کف این توصیفم.
” گویند ابروانش مشتق پذیر در میانه است.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

اینم سفرنامه ای که قرار بود اینجا بنویسم:
روز اول :
به تاریخ پانزدهم برج سرطان سنه یکهزارو سیصدو هشتادو یک خورشیدی عازم منزلگه نخست گردیدیم، که ساختمانی بود که دارالعلمش نامیدند. با این قصد که دوی بعدالظهر راکب مرکوبی گردیم مرسدس نام و راهی شویم دیار ارومیه را. که این راکب مهیا نگردیده تا حال که ثلاث و النصف از ساعات گذشته از ظهر می باشد، شرعا و قانونا.
**************
اقا راستش می خواستم بنویسم همشو ولی حسش نمیاد که همشو تایپ کنم، یه چیزاییشم خب اصلا دوست ندارم اینجا بنویسم. برای همین فعلا نمی نویسم تا بعدا که فرصت بشه و مرتبش کنم. فعلا همینقدر داشته باشین که یه هفته حسابی خوش گذشت به ما. بدجوری هم آتیش سوزوندیم. بعدشم که برگشتیم الآن دو روزه که هممون حسابی خوابیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

DELETED
از این به بعدم کسی حق نداره حرف نا امید کننده تو این یه وجب جا بزنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 14 جولای 2002

گند بزنن این زندگی نکبتی رو. از دیروز صبح همش خواب بودم تا امروز صبح. بعد یه سر رفتم دانشگاه دنبال نمره هام که معلوم شده تو دو تا درسی که از همه بیشتر ادعام می شد از همه کمتر نمره گرفتم و خلاصه اوضاعم خیلی تعریفی نداره. یکی بخاطر اون کچل رذل بی سواد اون یکی هم به خاطر سرور گیجای دو عالم. حالا از فردا باید در بدر دنبال یه قرون نمره باشم که مشروط نشم. خلاصه اینکه با من حرف نزنین که اعصابم شدیدا خورده. اگرم دیگه ازم خبری نشد معنیش اینه که خودکشیم موفق بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 جولای 2002

ما بر گشتیم ایشالا از چند ساعت دیگه شروع می کنم به دری وری گفتن، هرچند یه هفته هستش که دارم صبح تا شب دری وری می گم. یه سفرنامه هم نوشتم به عنوان سوغاتی. ایشالا هر روزشو یه روز می نویسم اینجا تا یه هفته. فعلا با اجزه برم یه دوشی بگیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:50 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 جولای 2002

این بلاگر فعلا داره مسخره بازی در میاره. منم می خوام برم بخوابم. دیگه فکر نکنم برسم اینا رو دستکاری کنم. این نظر خواهی و قالب من و قالب اون هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشین تا هفته دیگه که من برگردم. درضمن ممنون می شم که ایرادای تابلوشو واسم میل کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

آخرش نفهمیدیم این نظرخواهی درست شد یا نه. می خوام قبل از رفتنم نتیجه اشو ببینم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:49 نوشت.

آقا من ممکنه از فردا تا یه هفته برم مسافرت و از این دست مسایل. البته ممکنه چون ظرفیتشون پر شده من دارم همینجوری سرمو می اندازم پایین و می رم. البته یه وقتم دیدین رفتم و از اون طرف برگشتنم یه ماه طول کشید چون اردو های دانشگاه مهمترین خاصیتشون اینه که هیچ چیزش حساب کتاب نداره. خلاصه اینکه اگه خوبی، بدی دیدین حلال کنین دیگه.
اگر بار گران بودیم رفتیم
وگر نامهربان بودیم رفتیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:08 نوشت.

خدا! تو یه خدای بدی. همیشه وقتی آدم داره تو اوج سیر می کنه، وقتی خوشه، یه کاری می کنی که خوشیش از دلش در بیاد. اونم خیلی زود.
خدا! تو یه خدای خوب معرکه ای. چون هیچ وقت اجازه نمی دی که آدم، (حیوون مسخره ای که آفریدی) اونقدر اوج بگیره که خودشو گم کنه. نمی ذاری به خودش مغرور بشه. اونایی که شدن واقعا خر بودن دیگه. اونقدر خوبی که خیلی زود بهش یادآوری می کنی: “این نیز بگذرد”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:26 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 جولای 2002

یه روز پرتقالی؟ نمی دونم چرا همیشه از پرتقال، پوستش و هسته هاش به من می رسه. پوستش که تلخه. هسته هاشم که سفتن و جویده نمی شن. فقط می تونم امیدوار باشم که اون هسته ها یه موقعی تو دلم جوونه بزنن و یه درخت پرتقال با یه عالمه میوه در بیاد تو دلم. قول می دم اون پرتقالا رو با همه قسمت کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:15 نوشت.

دیدین این پتو هایی رو که می کشن رو بچه کوچولوا؟ بافتنیا رو می گم. یه دونه از اونا دارم که مال بچگی خودم بوده. شبا اگه بغلم نباشه به زور خوابم می بره. نمی دونم چرا دارم اینو اینجا می گم. نمی دونم چرا می خوام همه بدونن من هرشب تنهاییمو با کی قسمت می کنم. تنها کسی که تو این بیست سال همیشه همراهم بوده و هیچ وقت ترکم نکرده…….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:53 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 3 جولای 2002

امروز سالگرد مرگ جیم موریسونه. سی و یک سال پیش تو یه همچین روزی یه شاعر بزرگ و یه نابغه راک مرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:49 نوشت.

فعلا که تعطیلات داره خوش می گذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:32 نوشت.

امروز باز کلیدامو جا گذاشته بودم. وقتی برگشتم هیچ کس خونه نبود منم از رو ناچاری رفتم پیاده روی. تصمیم گرفته بودم از هر قدمم لذت ببرم. فهمیدم که خیلی وقته سرمو بالا نگرفتم و اون دوردورا رو نگاه نکردم. همه چیز عمق داشت و تا بینهایت می رفت (یه معلمی داشتیم که ثابت می کرد بینهایت، مرکز زمینه، بعدا واستون اثباتشو می گم). فهمیدم که خیلی وقته به قصد لذت راه نرفتم. فقط می خواستم زودتر به یه جایی برسم. همینجور که می رفتم رسیدم به کوچه ای که توش بزرگ شدم. (از جای فعلی مون چند تا کوچه فاصله داره). سه تا از خونه ها رو خراب کرده بودن و داشتن جاش ساختمونای گنده می ساختن. خونه هایی که همشون قبلا خونه دوستام بود. قدیما یه بلوار خلوت بود که سرتاسرش فقط خونه های دوطبقه پیدا می شد. می شد از پشت بوم ما تا پشت بوم سپهر اینا یه ضرب رفت (همونطور که می رفتیم). ولی حالا دیگه نمی شه. می شد توش با خیال راحت دوچرخه سواری و فوتبال بازی کرد ولی حالا اونقدر شلوغ بود که همش باید مواظب می بودم ماشین بهم نزنه. اون تهش یه میدون بود. بچه ها هنوز دوچرخه سواری می کردن. چقدر بهشون خوش می گذشت. چه بیخیال بودن. ولی به قول امید، تا آدم از یه مرحله رد نشه نمی تونه به اون مرحله درست نگاه کنه، پس اونام، اونقدری که ما فکر می کنیم خیالشون راحت نیست. بعد رسیدم به سوپر حقیقت. قدیما مال علی بود که خودش با دائیم رفیق بود. از وقتی این فریدون سیبیلو اومده اونقدر گرونفروشه که صد ساله طرف مغازه اش نرفتیم. رفتم تو یه بستنی خریدم و برگشتم. همینطور که بستنی می خوردم بد جوری احساس بچگی می کردم. بعد رسیدم خونه خودمون، بازم یه کاری کردم که صد سال بود نکرده بودم، از رو دیوار پریدم تو حیاط. رفتم سراغ شیر آب حیاط. آبش گرم بود و بدمزه. قدیما که موقع بازی آب می خوردیم اصلا این حرفا سرمون نمی شد. می خواستم بشینم رو سکوی کنار حیاط، که قدیما همش جام اونجا بود. باید کلی مواظب می بودم که شلوار سفیدمو کثیف نکنه. بالاخره یکی رسید و درو واسم باز کرد و من اومدم تو خونه. اونوقت بازم یادم رفت که یه موقعی بچه بودم. یه جونور شیطون که همه رو عاصی کرده بوده. شروع کردم به روزنامه خوندن، بعد اخبار دیدم، بعد آنلاین شدم، بعد رفتم سراغ خوندن کتابای آدم بزرگونه، بعد……
خلاصه اینکه من نوستالژی کودکی گرفتم، بد دردیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:31 نوشت.

قدیما به صورت دوره ای یه روز صبح از خواب پا می شدم می دیدم خیلی حالم خوشه، تا شبش حتما باید کلی قر می دادم و آواز می خوندم و می خندیدم وگرنه اصلا خوابم نمی برد. دوره اشم حدودای پونزده روز بود. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. اونقدر بدبختی داشتم که اصلا وقتی واسه این مسخره بازیا نمی موند. ولی امروز از صبح که پاشدم باز همونجوری بودم. دست و صورت نشسته کامپیوترو روشن کردم و واسه خودم اون آلبوم اول بلک کتزو گذاشتم. آخ که عجب حالی داد. تازه کلی یاد سیدجواد افتادم، طفلی دلم واسش می سوزه. بدجوری خودشو گم کرد. الآن می خوام برم دانشگاه. خدا کنه اگه کسی نمره داده، جوری نباشه که خوشی امروزو از دماغم دربیاره. هر چند می گن که بشر نمره های مدارو داده. ولی می گن نمره منو ندیدن. حالا یا واقعا ندیدن یا نمی خوان بهم بگن. بیشتر از همه امیدم به همینه، اگه نمره اش بد شده باشه حتی ظرفیت خودکشی رو دارم.

پ.ن. رفتم دانشگاه. هنوز هیچی معلوم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:28 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 جولای 2002

شیش ماه گذشت. ولی من هنوز زنده ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.

بابا یکی نیست به این استادا بگه آقای عزیز، خانوم محترم تو که می خوای آدمو بندازی دیگه چرا خودتو سبک می کنی امتحان می گیری؟ یه ضرب بنداز خیال خودتو مارو راحت کن.
من این ترم چون نمی خواستم دیگه مثل ترم پیش بشم (که به خاطر یه سری اشتباه مسخره یه کوچولو مشروط شدم.) از اول ترم واقعا درس خونده بودم (به جز الکترونیک).
پنج تا دونه امتحان داشتم این ترم. اولیش که یه آزمایشگاه بود که خیالم از بابتش کاملا راحته که یه نمره خوب می گیرم. دومیش مدار بود که فکر کنم نمره کامل از پایان ترمم بگیرم. بعدش الکترونیک بود که اونجور که باید نخونده بودم ولی وضعم اونقدرام بد نبود که خب بد دادم امتحانو. ولی اونقدر خیالم از بابت درسای دیگه (مخصوصا دوتای آخر) راحت بود که خودمو ناراحت نکردم. گفتم حتی اگه بیفتم بازم نمی تونه معدلمو خراب کنه. بعد رسیدیم به دو تا درسی که ترم پیش باعث شده بودن مشروط بشم و این ترم ادعام می شد روشون.
اول ریاضی بود که از میان ترمم نمره کامل ورقه داشتم. از کوئیزامم بیشتر نمره اشو داشتم. یعنی کلا هشت از ده نمره داشتم. بعد مهندس مهنوش معتمدی آذری که گیج ترین، نفهم ترین، احمق ترین موجودیه که از نوع بشر به هم رسیده تا حالا، امتحانی گرفت که الآن نگرانم حتی نتونم از این ده نمره دو تا بگیرم که درسم پاس شه. بعدم رسیدیم به الکترومغناطیس که ترم پیش سر لجبازی دکتر کامیاب جونم افتادم. برای پایان ترم واقعا می تونستم ادعا کنم که از همه بیشتر بلدم این درسو، دیروز امتحانی دادم که نهایتا بتونم دوازده بگیرم ازش که معدلمو خراب نکنه. تازه فکر کنم بازم از همه بهتر داده باشم امتحانمو. عزیز خان ببخشینا ولی باباتون این ترم خیلی امتحان سختی گرفته بودن. حالا هرچی می خوای بگی بگو. آخه کجاش آسون بود این امتحان؟ اگه کمتر درس خونده بودم اینقدر نمی سوختم.
خلاصه اینکه حسابی دعا کنین برام. اگه این ترمم مشروط بشم واقعا بحرانی می شه وضعم. باید برم بمیرم دیگه. از فردا باید برم دانشکده آویزون این استاد اون استاد بشم که هرکدوم نیم نمره بهم بدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:01 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 جولای 2002

دیدین تازگی اراذلو می گیرن پدرشونو در میارن؟ همین ماشین خوشگل سیاها رو می گم. کاش می دادن حداقل یه بوق باهاش می زدیم. ولی انگار اراذل جدید جای تیزی و گرد و این جور چیزا نوار و سی دی تو جیباشون پیدا می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:13 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 ژوئن 2002

آخ که آنلاین شدن موقع فینال جام جهانی چه قدر می چسبه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.

آقا من هی می گم این سوسیسه که دارم سرخ می کنم چرا بوی نیمرو می ده، نگو کبابای اون سری رو هنوز از کف ماهیتابه پاک نشسته بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:44 نوشت.

آدم بی پول باشه، اینترنتش تموم شده باشه، تا جایی که روش شده از اینترنت بروبچه ها خورده باشه، وسط امتحانای پایان ترمش باشه، درساشو گذاشته باشه واسه شب امتحان، مامانش نباشه، …… می شه این وضعی که من الآن دارم. یا یه چیزی تو همین مایه ها. وبلاگش به جهنم، کل زندگیش یه خط در میون می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 ژوئن 2002

آقا من فکر نمی کردم این همدست مال جادی خودمون باشه. کلی کیف کردم. البته اولش که عکسشو دیدم دهنم این هوا واز موند.(دقیقا این هوا نه کمتر، نه بیشتر)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 ژوئن 2002

راستی یه سوال: چرا اسم این آشغال حال بهم زنی رو که روی صورت ما در میاد گذاشتن محاسن؟ چه حسنی داره که ما نمی دونیم؟ فقط به درد ظاهرسازا می خوره، که باهاش معایبشونو بپوشونن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

آ آ آ. حمید جان ببخشید، این یکی رو بدجوری باهات مخالفم. دنیا زشته؟ زشت بودن تو ذاتشه؟ نه! خدایی که کمال مطلقه وقتی چیزی آفریده، از کمال خودش بهش داده، ممکنه مطلق نباشه (که نیست) ولی کامله، ولی زیباست. اون جاهایی که ما زشت می بینیم هم زیباست، فقط چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. این دیگه خیلی کلیشه ایه ولی واقعیته: سعی کن همیشه نیمه پر لیوان ببینی. ممکنه حتی نیمه نباشه، یه درصد باشه ولی مهم اینه که ما بتونیم اون یه درصد رو ببینیم. دنیا زیباست و عشق هم بخشی از اون زیباییه، نه یک بهانه. به شرطی که واقعا عشق باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:07 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 ژوئن 2002

آقا من اون تبلیغ بالای صفحه رو سرخود برداشتم. اگه کردیت کارد داشتم پولشو بهشون می دادم ولی حالا اینجوری کردم. اگه یه وقت خدای نکرده گیر دادن که می ذارم سر جاش. وگرنه بیخیال تبلیغ. راست می گن ایرانی جماعت باید زور بالا سرش باشه. راستش منم چون دیدم کسی هنوز به احسان چیزی نگفته جرات کردم این کارو بکنم. طریقه این عمل خائنانه رو هم اینجا توضیح نمی دم چون اگه قرار باشه همه اون تبلیغو وردارن که بلاگر ورشکست می شه و ما آلاخون والاخون. ولی اگه یه ذره حواستونو جمع کنین با خوندن source این صفحه باید بفهمین چی به چیه. همونطور که خودم دفعه اول یاد گرفتمش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:43 نوشت.

من از همون اولشم گفته بودم که فینال مال آلمان و برزیله، هر دوشونم دوست دارم. هر کدومم قهرمان بشه خوشحال می شم. ولی به خاطر پیشوا هم که شده اگه آلمان قهرمان بشه (که احتمالشم کمتره) خوشحال تر می شم. بعدم حالا که قراره همه دعاهای من مستجاب بشه، دعا می کنم رونالدینهو یه گل بزنه که بهاره هم این وسط خوشحال بشه. ولی با عرض معذرت از سمن خانوم که احتمالا یه پیتزا باید بدن اونجوری. حمیدم که فکر کنم طرف برزیل باشه. از بقیه خبر ندارم. آها مهدی رو هم می دونم که برزیلیه. البته من و مهدی نداریم که، خودم تا حالا صد دفعه سر کلاس متون اسلامی جاش حاضر زدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:53 نوشت.

بابا حمید خان بیخیال، این که عیب نداره. بد اونه که تو کوچه خلوت با عرض شیش متر اونقدر دنده عقب بری که محکم بکوبی به دیوار. تازه برو خدا رو شکر کن، چون بابای من تو عمرش تصادف نکرده محاله بیاد منو دلداری بده. هیچم چاق نشدی، اون وزن لباسات بوده. ریشم که گذاشتی صورتت خیلی لاغر به نظر میاد. یه کم به خودت برس عزیز من. ببین من دیروز خواستم یه کم به خودم برسم، خواستم موهای پشت سرمو کوتاه کنم زدم یه تیکه اشو گر کردم. بعدشم خواستم یه کم ریشامو بیارم پایین که زدم دوطرفشو نامیزون کردم حالا هر کار می کنم درست نمی شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:52 نوشت.

الآن تو این گفتگوی پزشکی کانال شیش بحثشون راجب روان درمانی تحلیلی بود. عجب چیز جالبی بود. کارشون اینه که رو ناخود آگاه آدم کار می کنن و مشکلاتی رو که از ناخودآگاه به وجود میاد سعی می کنن درمان کنن.
کسی کتاب خودآموز سراغ نداره واسش؟ همونطور که قبلا گفتم اگه برقی نمی شدم یا روانشناس می شدم، یا معمار، یا مکانیک، یا ژنتیک دون، یا پلیمرچی، یا ادیب. اصلا علامه می شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:27 نوشت.

انسان چهار بعدی آفریده شده و مسوول رفتار خودش تو هر چهار تا بعده، ولی فقط تو سه بعد قدرت مانور داره. یعنی بابت چیزی که اختیارشو نداره باید جواب پس بده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.

آیدین! خسته شدی؟ یک صدمشم نگذشته، به همین زودی بریدی؟ به همین زودی شونه هات خم شد؟ هیچ فکر کردی آدمی که اول راه به نفس نفس بیفته تا آخر راه می خواد چه خاکی تو سرش بریزه؟ ها؟ پاشو، دستتو بده من و بلند شو، پشت سرتو نگاه نکن، راه بیفت برو جلو، آره منم می دونم که می تونستی با نفس بیشتر از این راه بری، ولی حالا که نشده. می خوای چی کار کنی؟ می خوای همینجوری بشینی این گوشه و غصه اشو بخوری؟ شرایطتو قبول کن و با همون شرایط راه برو، اگه قرار بود همه چی درست باشه که دیگه راه رفتن هنر نبود. عمه بزرگ منم می تونست این کارو بکنه.
– ببخشینا ولی عمه بزرگتون شیش ماه پیش عمرشو داد به شما!
– اولا که شیش ماه نیست و پنج ماهه. بعدم، باز تو نمک ریختی؟ بیمزه! وقتی دوتا مهندس دارن با هم حرف می زنن یه عمله نمی پره وسط!!
پاشو، جلوتو نگاه کن و راه بیفت، به راهی فکر کن که هنوز جلوته و باید بری. اون چیزی که تا حالا اومدی رو دیگه فکرشو نکن، خوب یا بد، تند یا کند، مطمئن یا با زمین خوردن، هر جور بوده تموم شده، دیگه دست تو نیست که بخوای عوضش کنی، این فکرا فقط وقتتو می گیره. ولی عوضش از این به بعدش دست خودته، سعی کن اونجوری که درسته، که می دونم خودت می تونی تشخیصش بدی، ادامه بده. مهم اینه که بخوای، همیشه تصمیم مهم ترین چیزه، ولی یادت نره که یه تصمیم واقعی همیشه باید عملی بشه، اگه بهش عمل نکنی دیگه نمی شه اسمشو تصمیم گذاشت. نشستی اینجا و می گی “همه حرفایی که راجب آخر راه زدی دروغه” آخه عزیز من اینجا آخرش نیست. من اینو چه جوری تو اون کله تو فرو کنم؟ مطمئن باش که آخرش همونقدر خوبه که گفتم، اگه تو هر نقطه ای دیدی ازش ناراضی هستی معنیش اینه که اونجا آخرش نیست. اینم یادت باشه که من دارم پا به پات میام، فقط کافیه منو بخوای که بهت کمک کنم، پاشو دیگه، استراحتتو کردی. حالا وقت راه افتادنه. دستتو بده بینم – می دونی؟ اگه قراره ببرم، ترجیح می دم الآن باشه تا اینکه یه سال دیگه.
– پاشو جمع کن کاسه کوزه تو مرتیکه، هی هیچی بهش نمی گم، پررو می شه. هی می گه ببرم، ببرم. اصلا کی گفته قراره ببری؟ اگه اینقدر ضعیف بودی از اول نباید شروع می کردی، خجالت بکش. بالا خره راه میفتی یا نه؟
– تو برو من پا می شم دنبالت میام.
– بیخود! خیال کردی من خرم؟ یا همین الآن پاشو راه بیفت، یا برگرد، خیلی زود می رسی سر جای اولت، ولی فکرکن ببین می تونی این خفتو تحمل کنی یا نه. اونجا یه مشت علاف وایستادن که خودشون هیچ حرکتی نمی کنن ولی هر کی رو که برگرده مسخره می کنن، می تونی تحملشون کنی؟ تو فرقت با اونا اینه که فهمیدی باید راه افتاد، اونوقت می خوای برگردی و عین اونا بشی؟
– نه! کمکم کن بلند شم، باهات میام. کل میندازی؟ هر کی زودتر رسید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:25 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 25 ژوئن 2002

راستی کسی اینترنت نامحدود مجانی سراغ نداره؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.

این مامان مام واسه مشهد رفتن وقت گیر اورده ها.
حالا یه آیدین داریم که باید آشپزی کنه، ظرف بشوره، خرید کنه، خونه رو مرتب نگه داره و ……
یه آیدین داریم که صبح که از خواب پا می شه می گه آخ جون دیگه کسی نیست به کبدم گیر بده هر روز صبحونه تخم مرغ می خورم، دیگه هیچ کس خونه نیست می تونم با خیال راحت هر آهنگی می خوام با صدای بلند گوش کنم،….
یه آیدینم داریم که چار روز دیگه امتحان پایان ترم الکترو مغناطیس داره و هنوزم درسشو شروع نکرده….
یه آیدین داریم که……
حالا شما بگین من کدوم این آیدینا باشم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:43 نوشت.

اااااااااااااه. زنیکه عقده ای احمق با این سوال دادنش شورشو در اورده. به خدا اگه یه روز از عمرم مونده باشه حالشو می گیرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

نتیجه اون ماجرای استفاده از قضیه جمع آثار برای انسان رو یادم رفت براتون بگم که علمتون زیاد شه. به علت پیچیدگی زیاد انسان و دخالت پارامترای متعدد امکان شبیه سازیش به صورت یه سیستم خطی نیست. درست مثل سیستم آب و هوا.
حالا یه سوال دیگه برام پیش اومده: اگه اشتباه نکنم برای سیستم آب و هوا از شبکه عصبی استفاده می کنن، برای انسان هم می شه این کارو کرد؟ (البته فکر کنم خود الگوی شبکه عصبی، انسان باشه.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 23 ژوئن 2002

آن مدرس الکترونیک ماضی، آن استاد اعظم ریاضی، آن مادر فولاد زره، آن اشتباه گیرنده بند کفش با کرکره، آن تدریس کننده ریاضی به فارسی دری، شیخنا و مولانا مهنوش معتمدی آذری، نابغه ای بی نظیر بود و متخصص گیر بود و متنفر از بوی سیر.
در نسخ آمده که چوتن زاده شد دستان خود مشت کرده و در دهان خویش می نمود، جون سر این عمل از وی پرسیدند، فرمود: “می خوام تو این کیس از این کانتور برم.” و نیز نقل است که هنگام صرف غذا هماره دانه های برنج را می شمرد که “می خوام مانده اشو حساب کنم” که البته چون سایر نوابغ از شمارش صحیح نیز عاجز بود.
آورده اند که چون برای ادامه تحصیل به ممالک فخیمه بریتانیای کبیر عازم گشته بود، در آنجا انتشاراتی به نام پنگوئن را که کتب ضاله به چاپ می رسانید دچار حریق کرد که ملکه معظم را این فعل خوش نیامد و وی از آن بلاد اخراج شد. پس در بازگشت به ایران به پاس این عمل متهورانه، صاحب مدرک کارشناسی ارشد شده و مشغول تدریس ندانسته های خویش به سایرین.
و نیز آورده اند که از شدت ندانستن شورش را درآورده بود و در گیجی و منگی سرآمد معاصران خویش بود.
چون هنگام وفاتش رسید، حتی ملک الموت نیز تمایلی به نزدیک شدن به وی نشان نداد و این گونه است که وی همچنان مشغول زندگی می باشد. خداش بمیراند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

حمید خان این همه ماشین خوندی، حالا بگو ببینم ترمز کدومه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

حالا فهمیدین برای چی الکترونیکم اینجوری شد؟ برای اینکه تمام مدت داشتم با این قالب جدید ور می رفتم، اصلش مال خود بلاگره، بیشتر کاری که کردم این بود که فارسی خورش کردم، ولی همش داشتم باهاش بازی می کردم که چیز یاد بگیرم. می شه یه حورایی بهم گفت اچ تی ام ال نویس تجربی، مثل دندونساز تجربی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:24 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 22 ژوئن 2002

عجب گیری افتادیما، این کره ای های ذلیل مرده همینجوری دارن می رن بالا. خاک برسرشون کنن با اون چشای چپشون. ولی بالاخره گذر پوست به دباغخونه افتاد. آلمان جونم پدر این گور مگوریا رو در میاره ایشالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:47 نوشت.

راستی شماها فهمیدین امروز صبح زلزله اومده تو تهران؟ ما که نفهمیدیم. احتمالا پیش لرزه های امتحان همچین ما رو لرزونده که دویست نفر آدم که تو حیاط دانشکده بودیم هیچ کدوم نفهمیده یه خبرائیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:45 نوشت.

بابا ماشالا به این خواص. انگار همه الکترونیک افتادنی هستن. این از حمید، این از سمن، البته اینا بیشتر حرفشو می زنن، مخصوصا اون سمن خرخون، ولی من که فجیعا می افتم. فقط امیدوارم اونقدر گند نباشه که مشروطم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:20 نوشت.

عجب وضعیتی بودا. به قول حمید جلو چشم خودم می افتم. البته به قول خود بشر همونقدر که خوندین از خودتون انتظار داشته باشین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.

الآن ساعت یه ربع به هفته، ساعت هشت امتحان دارم. اگه هفت و ربع اونجا نباشم حمید کله امو می کنه. من دارم می رم. برام دعا کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 2:51 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 21 ژوئن 2002

یادش به خیر موقع میان ترم الکترونیک هیچی بلد نبودم، بعد که دم امتحان خوندم همش می گفتم عجب چیز آسونیه ها. بعدا امتحان دادیم و من اعتقاد داشتم که خیلی هم خوب دادم. تا اینکه نمره ها اومد و معلوم شد من با اون همه ادعا از بیست نمره گرفتم هفت. حالا که موقع پایان ترمش شده بازم تو ترم هیچی بلد نبودم، الآن که می خونم همش پیش خودم می گم عجب چیز آسونیه ها!!!
فکر می کنین فردا یه بلایی مثل میان ترم سرم بیاد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:14 نوشت.

اگه نظر کارشناسی منو بخواین، من که می گم اینگیلیس پول گرفته بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.

هیچ خوشم نیومد. کی به این اوون جزغلی، دماغو گفته گل بزنه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:34 نوشت.

آقا من به طور طبیعی ساعت سه صبح خوابم، مثل بعضیا نیستم که ساعت خوابمم چپلکی باشه. حتی اگه فرداش امتحان پایان ترم الکترونیک داشته باشم و دو تا فوتبالم بخوام ببینم. منظورم اینه که آقا یا خانوم محترمی که اون ساعت تلفن بنده رو می گیری و بعد قطع می کنی، مطمئن باش بعد از تلفنت بازم گرفتم خوابیدم، بیکار که نیستم بشینم درس بخونم. البته یه کار مفید هم قبل از خواب کردم، اونم این بود که دوشاخه تلفن رو از پریز کشیدم و بعدش با خیال راحت خوابم برد.
حالا همه اینا یه طرف، مامانم نصفه شبی اومده می گه :”با کسی قرار داشتی؟”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 20 ژوئن 2002

بابا وبلاگستان داره خواصستان می شه. این دفعه رئیس کل پانوراما اومده. خوش اومدی این هوا!!!
به دلیل حفظ حریم خصوصی افراد فعلا تا دریافت اجازه لازم از لینک دادن بهش معذوریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:37 نوشت.

هه هه، عمرا!!!! به همین خیال باش. فکر کنم آخرش تو پاس کنی ولی من بیفتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

ان القرائت الالکترونیک من الجزوه الغپی شده، فهو کمثل الاکل الکباب مع النی او شرب الما مع الچنغال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:14 نوشت.

می گما!! تو شریف که دوربین مخفی پیدا کردن، نکنه یه وقت تو دانشگاه مام دوربین مخفی گذاشتن که اینقدر کاری به کارمون ندارن؟ بخصوص که اگه تو آمفی تئاتر ما دوربین کار گذاشته باشن، تقریبا ماهی یه بار به پرونده ما هفت- هشت نفر صد صفحه اضافه می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:47 نوشت.

فرض کنین یه آدمی باشه که از اول ترم هیچی از الکترونیک یاد نگرفته باشه، هیچ تکلیفی هم تجویل نداده باشه، کوئیزها رو هم حسابی افتضاح داده باشه،از بیست نمره میان ترم هم هفت گرفته باشه، کلی هم غیبت داشته باشه، جلو استاد مربوطه هم حسابی تابلو باشه، هفته قبل از امتحان تازه جزوه کپی شده گیر اورده باشه، پس فردا هم امتحان پایان ترم داشته باشه. امروز صبحم تازه ساعت ده از خواب بیدار شده باشه و مراسم صبحانه خورونش تا یازده طول کشیده باشه. بعد هم که الآن باشه اومده باشه، آنلاین شده باشه.
به نظر شما امیدی هست که الکترونیکش پاس بشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:00 نوشت.

امشب بابابزرگم نشسته بود برام یه خاطراتی تعریف می کرد که من دهنم این هوا باز مونده بود. بذازین یه کمشو واسه شما بگم کف کنین. فقط یادتون باشه کپی رایت داره، خودم می خوام یه رمان از روش بنویسم.
می گفت سال پنجم دبیرستان که بوده( یه جمله معترضه: موسس اولین مدرسه به سبک مدرن تو رضائیه، بابای همین بابابزرگ من بوده)، با یکی از هم کلاسیاش یه دعوای مفصل می کنه و اونم حسابی کینه به دل می گیره. چند وقت بعدش که شاه می خواسته بره رضائیه، بابت تامین امنیت هر کی رو مشکوک بودن بهش می گرفتن. اون پسره هم تو ژاندارمری رفیق داشته، یه کاری می کنه که بابابزرگ بیچاره منم می گیرن و دوازده روز آب خنک بهش می دن. تو این مدت که تو زندان بوده با این توده ایا یه جا بوده و خلاصه اونام فکر می کنن که اینم طرفدار اوناس و می شه روش حساب کرد. چند ماه بعدش که یه سری توده ای دستگیر می شن، از لیستایی که همراهشون بوده اسم این بیچاره هم گیر میفته و خلاشه اینم می گیرن. نتیجه اش می شه سه روز انفرادی تو اصطبل، بدون آب و غذا، بعدشم سی و پنج روز حبس عادی به اضافه محاکمه تو دادگاه نظامی، که دادستان براش درخواست اعدام! کرده بوده. خلاصه به هر وضعیتی بوده اون جا تبرئه می شه و ولش می کنن. سال بعدش می زنه و دانشکده افسری قبول می شه و میاد تهران. اینجا همون هفته اول برای تکمیل پرونده تو دفتر یه افسری بوده، بعد مافوق اون افسره صداش می کنه و اون می ره. بابابزرگ منم فوری می ره بالا سر پرونده خودش، یه نامه می بینه که هنوز پست نشده بوده که موضوعش استفسار سوابقش بوده از دادگستری رضائیه، اینم که می بینه قضیه اینجوریه و ممکنه کار دستش بدن، همون جا پروندشو ورمی داره و فرار می کنه. حسابشو بکنین آدم یه پرونده رو از دانشکده افسری بدزده و فرار کنه. بعدم همیشه فکر می کرده چون پرونده رو ورداشته هیچ ردی ازش نمونده، تا این که ده، دوازده سال پیش که عموم تو صنایع دفاع بوده صداش می کنن و می پرسن چرا بابات از دانشکده افسری فرار کرده!!!
خیلی حرفه که از یه دعوای دو نفر تو دبیرستان یه همچین ماجرایی راه بیفته ها.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.

واااااای خاک بر سرم، دیگه آدم به این یاهوی پست فطرتم نمی تونه اطمینان کنه. یه تبلیغی الآن تو صفحه یاهو میل دیدم که نگو. همچین یه مقدارکی بالای هیجده سال بود. من فوری بستم اون صفحه رو که یه وقت اخلاقم بر نگرده. ولی انصافا این یه قلم جنسو هیچ وقت فکر نمی کردم تو یاهو میل تبلیغ کنن. شایدم من خیلی چشم و گوش بسته موندم. قضیه استامینوفن بود و …..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:01 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 19 ژوئن 2002

اینم یه تیکه دیگه از ادامه اصول آیدینیسم سیاسی، تا دیگه بعضیا نتونن حرفی بزنن.
راهکار دوم – ایجاد نظام طبقاتی
ایجاد یه نظام طبقاتی هدفمند مدت دار در وضعیت حاضر تنها چیزیه که می تونه باعث بشه همه چیز سر جای خودش قرار بگیره. ویه جور شایسته سالاری بر حسب وضع موجود ایجاد بشه ولی هدف این نظام باید در واقع یکسان کردن طبقات باشه. یعنی در واقع یه سیستمی هستش مثل امتحانای تعیین سطح زبان که کمک می کنه به هر کسی خدمات مناسب نیازش داده بشه و همه هم راضی باشن. و در ضمن این نظام نباید همیشگی باشه که اگه درست عمل بشه خود بخود به سمت کمرنگ شدن مرزها و نهایتا حل شدن طبقات در یکدیگر می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:49 نوشت.

ببینم آدم چند دفعه شانس بیاره خوبه؟ یکی؟ دوتا؟ سه تا؟
من امروز پنج دفعه نزدیک بود خودم و ماشین رو نابود کنم، شما چه توصیه ای دارین؟ بازم رانندگی بکنم؟ به خدا رانندگیم اون قدرام بد نیست، باور نمی کنین از حمید بپرسین که یه دفعه نزدیک بود به کشتن بدمش. فکر کنم سمنم دیده باشه اون لحظه رو البته. خلاصه این که هنوز دست و پام می لرزه، اصلا نمی دونم امشب چه مرگم بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 18 ژوئن 2002

Empty spaces – what are we living for
Abandoned places – I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for…
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, I’ll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess I’m learning, I must be warmer now
I’ll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly – my friends
The show must go on
The show must go on
I’ll face it with a grin
I’m never giving in
On – with the show –
I’ll top the bill, I’ll overkill
I have to find the will to carry on
On with the –
On with the show –
The show must go on…
(“The Show Must Go On” (Queen))

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

من اگه از این شعرای خارجی می نویسم اینجا برای اینه که از شعرش خوشم اومده و به اوضاعم می خوره، اگه از آهنگش خوشم اومده بود نتشو می ذاشتم. پس این شعرا در واقع جزئی از احساسات حکیمانه هستن. که به نوبه خودش بخشی از کتاب مستطابه. پس اون شعرا یه جورایی نوشته خودم حساب می شن و اگه می خواستم خودم بنویسم یه همچون چیزی از آب در میومده. پس بخونین. (قابل توجه حمید رضا.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

رامین بهم یادآوری کرده که قضیه جمع آثار برای سیستمهای خطی به درد می خوره در حالی که انسان سیستم خطی نیست. راستش من هنوز کنترل خطی پاس نکردم ولی یه سوال برام پیش اومده که نمی شه انسان رو شبیه سازی تکه ای خطی کرد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 17 ژوئن 2002

یاد یه داستانی افتادم که خیلی قدیما خوندم. اون وقتا که اساطیر همه ملل جهانو حفظ بودم. این یکی مصری بود. داستان یکی بود که با برادر بزرگ و زن برادرش زندگی می کرده. یه روز این داداش کوچیکه وسط روز از مزرعه می ره خونه، اون وقت زن داداشه پیشنهادات بی شرمانه ای بهش می کنه، اینم که آدم خوبی بوده می زاره می ره. عصر که داداش بزرگه می ره خونه زنه قضیه رو یه جور دیگه تعریف می کنه، داداش بزرگم غیرتش جوش میاد و می ره دنبال داداش کوچیکه. وقتی بهش می رسه این یه طرف رودخونه بوده اونم یه طرف دیگه. بعد داداش کوچیکه برای اینکه بی گناهیشو ثابت کنه، می زنه خودشو از مردی می اندازه.
حالا یه جورایی حکایت ماست. برای اینکه به یکی ثابت کنم که واقعا قصد اذیت کردنشو ندارم، عواطف خودمو کشتم. خلاص. تو این مورد دیگه فکر کنم از سنگم سخت تر باشم و از هیدروژن مایع سردتر.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

صد دفعه گفتی یا شنیدی که: “خدا داره آزمایشم می کنه”
خدا چی رو آزمایش می کنه؟ مگه داننده مطلق نیست؟
آزمایشای خدا برای این نیست که خودش به نتیجه ای برسه، می خواد خود آدم از توانایی ها یا ضعفای خودش باخبر بشه. مطمئن باش.
پ.ن: خدا خان! بعد از هر آزمایش تا آزمایش بعدی فرصت داری که گزارش کارتو تحویل بدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

آخ که این YACCS داره منو به جنون می کشه. هر کاری می کنم یه جاش می لنگه. امیدوارم زودتر درست شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:51 نوشت.

یه قضیه ای هست که ما همه جای برق ازش استفاده می کنیم، به اسم جمع آثار. می گه که پاسخ ما به مجموعه شرایط برابره با مجموع پاسخهای ما به تک تک شرایط. که خب مسلما خیلی کارو آسون می کنه.
مساله اینجاست که الآن شرایط من اونقدر پیچیده هستش که حتی با استفاده از جمع آثارم نمی تونم پاسخ خودم رو بدست بیارم. برای همین الآن حسابی سردرگم موندم که چه خاکی باید به سرم بریزم. شایدم چون پارامترای مجهول زیاده نمی شه حلش کرد. شاید برای حل خودم مجبور بشم از تبدیل لاپلاس استفاده کنم ولی مشکل اونم اینه که تبدیل معکوس رو درست حسابی بلد نیستم می ترسم تو همون حوزه گیر کنم. قضیه تلگان و هم پاسخی و تونن و نورتن و … هم جواب نمی ده. اصلا مشکل من پایه ایه چون نمی تونم تبدیل منبع انجام بدم. هنوزم فرق امپدانس و ادمیتانس رو بلد نیستم.از حالت دائمی سینوسی نمی تونم استفاده کنم چون به حالت دائمی نمی رسم و منابع همش دارن تحریکم می کنن. فرکانسهای طبیعی خودم هم طیفش گسسته نیست، پیوسته است. در ضمن اگه گراف منو بکشی به یه گراف ناهمبند، غیر مسطح، لولادار می رسی که اصولا تجزیه تحلیلش کار هر کسی نیست. خلاصه اینکه حسابی گیر کردم، زیر یه مشت علامت سوال بزرگ.
اگه توصیف وضعیتم اونقدر پیچیده شد که غیر از خودم و چند تا برقی دیگه کسی نمی فهمه ببخشین، ولی شاید اینجوری همه بفهمن که چه وضع بغرنجی دارم. تازه اینا همش مربوط می شد به مدار. شاید شب امتحانای دیگه اومدم و به زبون اونا هم یه بار دیگه موقعیت خودمو تشریح کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.

آخ گفتی…. من که کنکورمم رو صندلی راست دستی دادم. تو عمرمم صندلی چپ دستی ندیدم. فکر کنماگه پشتش بشینم اصلا از بی عادتی نتونم چیزی بنویسم.
کاش فقط این بود، هیچ قیچی ای رو نمی شه با دست چپ گرفت، حتی پیچ ها راست گرد هستند، حتی یه مداد که می گیری دستت نوشته های روش یه جوریه که راست دستا درست ببینن، موقع رانندگی حق تقدم با سمت راسته،…. دیگه چقدر بگم. بابا اینا دارن ما رو استثمار می کنن و ما صدامون در نمیاد. تازه خوبه که ما باحال تریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:58 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 16 ژوئن 2002

ببینم این اسم عوض شد؟ ااا این نظرخواهی چرا همچین شد؟ نمی شه یه کاری کرد پای همه مطالب نباشه؟ می خوام فقط واسه بعضی چیزا نظر بدین آخه. چرا زبونش مریخی شد حالا؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:07 نوشت.

اصلا حرف زدنم نمیاد. از بس که خسته ام. ولی خب نتونستم به اعتیادم غلبه کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 15 ژوئن 2002

کممممممممممممک !!!!! فردا امتحان دارم، هیچی هم حالیم نیست.
چه خاکی تو سرم بریزم؟
از بس قبلا خاک ریختم هنوز تو گوشام پر خاکه!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.

ها ها حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه. می زینیم گرگ پیر استعمارتونو حذف می کنیما. فقط فکر کنم قبل از فینال به هم نرسیم. نه؟ البته شک دارم که اصلا شما به فینال برسین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:01 نوشت.

می دونی؟ دردای درونی آدم یه آتیشه. نباید بذاری اون آتیش تو رو بسوزونه، باید جوری ازش استفاده کنی که باعث پخته شدنت بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.

…. اما لحظه ای رسید
لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد رفت
تو هوای تازه دشت تن به صحرا زد و رفت….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:41 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 14 ژوئن 2002

آخه کره ایهای ذلیل مرده! چه طوری دلتون اومد با اون چشمای چپتون گریه فیگو رو ببینین؟ خاک بر سرتون کنن ایشالا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.

این پدرسگی که فال روزنامه ایرانو می نویسه خیلی کاردرسته به خدا
اینم امروزم: تنهایی خوب است، اما برای کسی که ظرفیت و توان آن را داشته باشد. به نظر می زسد تنهایی تو را بر آن داشته تا به چیزهایی فکر کنی که جز اندوه و غم محصولی ندارد.
با همه این حرفا من این جور تنهایی رو دوست دارم. همونی که بون جووی وصفش کرده:
Tonight I won’t be alone, but you know that don’t mean I’m not lonely.
به فارسی اصلا نمی شه ترجمه اش کرد. به هر حال هنر اینه که به چیزایی فکر کنی که جز اندوه و غم محصولی نداره، ولی شاد باشی. هنر اینه که اگه به غم و اندوه فکر می کنی، به فلسفه اش فکر کنی، نه به نفسش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:24 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 13 ژوئن 2002

امروز صبح به هرکی زنگ زدم، (دختر و پسر) فوری دودرم کرد و گفت برو فوتبال ببین. خب نمی خوام ببینم، حوصله ندارم. عجب گیری افتادیما. یعنی برزیل و کاستاریکا می ارزن که دل منو بشکونین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 12 ژوئن 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 11 ژوئن 2002

حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.

حالم اصلا خوب نیست. از صبح دلم درد می کرد حالا سرمم درد می کنه. اگه دیگه خبری ازم نشد فاتحه یادتون نره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:29 نوشت.

یادم می آد صبح روز امتحان میان ترم ریاضی به بچه ها گفتم من این امتحانو حسابی خراب می کنم ولی عوضش پایان ترم چون بخش آسون ترش می مونه نمره درست حسابی می گیرم و خلاصه پاس می شه. حالا میان ترمشو نمره کامل گرفتم، ولی اصلا از مبحث پایان ترم هیچی حالیم نیست. خیلی خرم، نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 10 ژوئن 2002

یادت باشه که مهم نیست قضاوت مردم راجب ما چیه، مهم نیست که اونا راجب صداقت ما چی فکر می کنن. مهم اینه که ما به درستی رفتارمون ایمان داریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

اه. دیگه دارم کم کم از دستتون خسته می شم. دیگه تو این دانشکده قیافه ها مثل قدیم نیست. وقتی تو حیاط راه می ری یه مشت قیافه عبوس ناراحت می بینی. همه تو خودشونن. همه یه جورایی ناراحتن. تو فکرن. حتی دیگه بگو بخنداشون مثل قدیم نیست. اگرم می خندن تابلوئه که فقط ظاهرو دارن حفظ می کنن. به قول بابام: “چتونه؟ عاشقین؟”
انکار نکنین که فایده نداره. معلومه که نصفتون دردتون مربوط به همین می شه. وگرنه چه مشکل دیگه ای دارین که به این روز افتادین؟
اینم نصایح حکیمانه امروز: عاشق عشق باشین، نه عاشق معشوق. این جوری وقتی میاد الکی تو ابرا سیر نمی کنین، وقتی هم می ره الکی خودتونو نمی خورین، همیشه تو یه سطح معقول و مناسب می مونین.
اینم واسه اون بیست درصدی که احتمالا دردشون این نیست: این نیز بگذرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.

ها ها، حال کردین چی گفتم؟ الآن دیدم اون ایمیل خودم برگشت خورده، البته ایمیل اونا رسید ولی چیز به درد بخوری توش نبود.
ولی باحالیش اینه که بالاش نوشته: این نامه حاوی اطلاعات مهمی است. مثلا چیز مهمش پسوردمه که اونو خودم بلد بودم لازم نبود کسی بهم بگه.
کسی منظور اینو می فهمه؟

Message from yahoo.com.
Unable to deliver message to the following address(es).
:
128.121.4.109 does not like recipient.
Remote host said: 550 5.7.1 Unable to relay for support@persianblog.com
Giving up on 128.121.4.109.

تازه اگه به آدرس خودمم برم نوشته: این وبلاگ مسدود می باشد، غلط نکنم خیلی تابلو تر از این حرفام. احتمالا تو مرامنامه سایتشون نوشته: عضویت خواص بای نحو کان ممنوع است.
به خدا من با این سایت دشمن نیستم اگه یه روزی مطمئن بشم که مشکلات احمقانه حل شدن، حتما می رم جل و پلاسمو اونا پهن می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.

می خواستم اینا رو معرفی کنم و تا یکی دو هفته دیگه کم کم این وبلاگو منتقل کنم به سایت اونا ولی هنوز یه مشکلاتی دارن که باید رفع بشه. اولیش اینه که تو این Blogger می شه با هر شناسه ای عضو بشی و بعدا با اون شناسه وبلاگای مختلف، با آدرسای مختلف بسازی ولی تو این سایته هر شناسه ای که ورداری همون می شه آدرست. حالا ورداشته واسه ما eyedeen.persianblog.com ساخته که طبیعتا به لعنت خدا نمی ارزه. حالا گفتیم به جهنم بذار سروراشون پر بشه، خواستم tgeik رو بگیرم که گفت عنوان “نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه” رو قبلا یکی دیگه ورداشته. اولا که به تو چه؟ اون یکی هم خودمم. دوما که حالا اومدم برم عنوان اون یکی رو عوض کنم، می بینم میگه ” شناسه کاربری شما مسدود است، به آدرس فلان میل بفرستید”. انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیشش من با اون شناسه رفتم و چیزی پابلیش کردم. دیگه اینکه اون موقعی که عضو می شی می گه یه نامه واستون فرستادیم، برین میل باکستون رو چک کنین. ممکنه یه چیزای بدرد بخوری تو نامه هه باشه، هرچند من که چشمم آب نمی خوره، ولی مساله اینه که اون نامه هنوز که هنوزه دست من نرسیده. حالا خوبه الآن برم ببینم اون نامه ای هم که من فرستادم برگشت خورده. من که دیگه پشت دستمو داغ کنم به سایت ایرانی اعتماد کنم. تقریبا مطمئنم که یکی دو هفته دیگه سروراشونم کم میارن. بابا شوخی که نیست.
کار هر بز نیست سرویس وبلاگ دادن، سرور کلفت می خواهد و برنامه نویس خفن.
تازه یه چیز باحال دیگه هم داره: موقع مطلب نوشتن هرچی Alt+Shift می گیرم بازم واسه خودش فارسی تایپ می کنه.
خلاصه اینکه ما صبر می کنیم ببینیم آقایون بالاخره چه گلی به سر خودشون و ما می زنن.
به هر حال اگه خواستین یه سری به اون لینک بالا بزنین، واسه تفریح بد نیست. هرچند که بعدا آقایون خیال می کنن از بس سایتشون توپه این همه مراجعه کننده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 8 ژوئن 2002

حمیدرضا ! این حرفا به درد تو هم می خوره. به بازیگر بودن عادت نکن. خودت باش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.

همین الآن اینو خوندمش حیف که نمی تونم بهت لینک بدم.
سمن تو حق نداری خودت نباشی. نمی تونی خودت نباشی. ما که خودمونو دوستای تو می دونیم، خودت رو دوست داریم نه کس دیگه ای. می دونی؟ منم تاحالا صد بار فکر کردم که از صداقتم ضربه خوردم. ولی مساله این نیست. صداقت بهترین چیزه ولی مثل همه چیزای دیگه زمان داره. اگه حرفی هست که باید گفته بشه یا کاری هست که باید انجام بشه، باید بشه. فقط مساله سر زمان این اتفاقه. گاهی وقتا مجبوریم یا بهتره که اون عمل رو مدتی عقب بندازیم. فقط عقب بندازیم، نه اینکه اون عمل انجام نشه، یا عمل دیگه ای که با اون متضاده انجام بشه. ما باید خودمون باشیم. نمی تونیم کس دیگه ای باشیم. فقط می تونیم خودمون رو بروز ندیم.
اصلا نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده، ولی مطمئن باش که همیشه می تونی روی ما حساب کنی. ولی خودت باش. اجازه نده فاکتورای ناراحت کننده تو رو عوض کنن، سعی کن تو اونا رو عوض کنی. خودت باش و همیشه مطمئن باش که خدا به مناسب ترین وضع ممکن تو رو خلق کرده. پس اجازه بده همونطور که خودش تشخیص داده بمونی.
منظورم از این حرفا این نیست که به جبر اعتقاد دارم. ما کاملا مختاریم ولی بالاخره باید به قوانین بازی تن بدیم.
یه چیز دیگه: تو نمی تونی چشمت رو به روی حقیقت ببندی یا پنهانش کنی چون از هر خورشیدی درخشانتره.
حرف آخر: دیگه نشنوم از این حرفا زدیا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

خوشم اومد، امروز حسابی حال این معتمدی رو اخذ کردیم. سر کلاس برگشته به امید می گه آقای رضوی شما گوش نمی کنینا، امید گفت زندی هستم استاد. اونم از رو نرفت گفت فرقی نمی کنه، رضوی هم عین خودته. ظهر که نمره های میان ترمش اعلام شد و معلوم شد نمره های اول و دوم کلاسش مال امید و منه، باید می رفتیم پیشش ببینم بالاخره کی گوش نمی کنه.
حالا همه اینا یه طرف حرف این سمن خانوم یه طرف. برگشته به من می گه آخه تقلب که هنر نیست. عیب نداره بابا مام پاش بیفته تقلب می کنیم ولی تو این یه امتحان فقط یه نفر تقلب کرد که خودشون باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.

دمش گرم. بین اون همه دانشجوی دانشگاه هنر، این نیما دارابی نفر اول نخستین جشنواره سوت ایران شد. حسابی آبرو داری کرد. بخصوص که موقع گرفتن جایزه هم یادآوری کرد که از کدوم دانشگاهه. تازه شانس اوردن نامدار نبود وگرنه نفر دومم مال خودمون می شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:56 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 7 ژوئن 2002

به سلامتی یه نفر دیگه از خواص دانشکده هم وبلاگ دار شد. چون به من گفته فعلا آدرسشو به کسی نگم تا بعدا که خودش جار بزنه منم بهش لینک نمی دم. هر چند که قبلا یه نفر دیگه بهش لینک داده. به هر حال سمن خانوم خوش اومدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
***
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
***
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
***
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
***
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
***
بیچاره «بهایی» که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل و خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر «خیالی» به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.

زخمای بدن فقط برای این ایجاد می شن که زخمای روح رو به ما یادآوری کنن. که یادمون بیارن خواهی نخواهی این زخما ایجاد میشه و یادمون باشه که گذشت زمان اونا رو خوب می کنه و یادمون باشه که اگه یه زخم خیلی بزرگ باشه، همیشه ردش باقی می مونه، این رد همیشه ما رو یاد اون زخم می اندازه، و می تونه تا آخر عمرمون تو زندگی ما اثر بذاره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:33 نوشت.

از من می ترسی؟
خوش بحالت که فکر می کنی منو شناختی. خوش بحالم که دوستام راجبم اینجوری فکر می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:26 نوشت.

دیروز رو تو یکی از بهشتای روی زمین گذروندم. اگه زمینیش اینه، ببین دیگه فضاییش چیه.
تو همون بهشت یه دفعه مرگ رو به چشم دیدم. قرار نبود بمیرم، فقط قرار بود ببینم که مرگ از رگ گردن به من نزدیکتره. اونی که از رگ گردن نزدیکتره مرگه، خدا نیست. خدا خود رگ گردنه. خدا خود وجود منه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:25 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 6 ژوئن 2002

هر مداری یه حالت گذرا داره و یه حالت دائم که بعد از اون پیش میاد. در مورد من این حالت گذرا خیلی داره طول می کشه. برمی گرده به توپولوژی من به قول بشر. بازم به قول خودش: “اینا قسمتای راحت الحلقوم زندگیه دیگه، اینطور نیست؟”
شایدم مشکل برمی گرده به این که تا میام به حالت دائم برسم، دوباره منبع تحریکم یه موج جدید می فرسته تو شاخه هام.
آخ که چقدر می چسبه آدم همه زندگیشو با چار تا مدار تشبیه کنه. کاش همونطور که می تونیم سر سه سوت یه مدارو حل کنیم، می تونستیم زندگی خودمون رو هم حل کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.

و اما من تمام دو روز تعطیلم را به فکر کردن گذراندم. آخ که چقدر کار سختی است وقتی عادتت به آن را از دست داده باشی. فکر کردن درباره خودم. درباره دیگران، درباره تو، گذشته، حال، آینده، ایدئولوژی، عرفان، موسیقی، موهام، هدفم، فلسفه وجودیم، مسیرم……
و جقدر سخت است که انسان بدینسان خود را خالی بیابد….
و این منم که دوباره از فردا قاطی جماعت می شوم و فکر کردن را از یاد می برم.
راستی این منم؟
من بدین حد پوچم؟
من تا این حد روزمره ام؟
این منم که شما می بینید؟ یا روح خبیثه ای که در من حلول کرده؟ روحی مادی، روزمره، الکی خوش، …. روحی که از آن من نیست. پس من کجایم؟ در کدامین بدبختی حلول کرده ام؟ بدبختی که باید تاب همه مصائب مرا بیاورد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 5 ژوئن 2002

یه نفر بگه این پرتغالیا چه غلطی دارن می کنن. من که نمی فهمم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 4 ژوئن 2002

دیشب خواب مسیح رو دیدم. ازش خواستم تصلیب رو بهم نشون بده، چیزی که نشونم داد به دار آویختن منصور بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 3 ژوئن 2002

دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 2 ژوئن 2002

امروز تو دفتر مدیر امور فرهنگی دانشگاه بودم و عجله داشتم. گفت: ” به مدیر مسولتون بگین اگه چیز شد از امور دانشجویی خبر بگیره.” منم گفتم چشم و دویدم بیرون. بعدا تو پله ها که بودم تازه فکر کردم دیدم نمی دونم منظورش از چیز شدن چیه ولی دیگه به روی خودم نیاوردم. فکر کنم اون بیچاره هم کلی تو دلش به من خندیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

امروز کوئیز گروهی داشتیم که مثلا باید گروهای دونفره بشیم و یه مساله رو باهم حل کنیم. اینم یه مساله داده بود، گفته بود از چهار روش حل کنید. این هم گروهی ما که خواب بود. فقط وسطش یه چار کلمه حرف زد بعدم اصلا پاشد رفت. منم که فقط از دو روش تونستم حل کنم که تازه جواباش با هم فرق داشت!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

در کمال تاسف و تاثرو تالم، متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم که از مسابقات منچ حذف شدم. همش تقصیر همین سمن بود. از بس که سیاست اینگیلیسی داشت تو بازی. آخرش خودشم برنده نشد ولی ما رو هم نذاشت برنده شیم. البته یه مشکل دیگه هم بود که نمی دونم چرا ملت صدتا صدتا شیش میاوردن من هرچی تاس می انداختم یک میومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 1 ژوئن 2002

آهنگ subterranean homesick blues رو شنیدین تا حالا؟ اخیرا دوباره گیردادم به باب دیلن. اگه این آهنگشو گیر آوردین حتما گوش کنین. چیز عجیبیه، تمام مدتی که داره پخش می شه احساس سردرد دارین و می خواین که زودتر تموم شه ولی لحظه ای که تموم می شه، تازه می فهمین اون سردرد لذت بخش با اون صدای جادویی چه تاثیر وحشتناکی داره. مطمئنا دوباره گوشش می کنین از اول. یه چیزیه تو مایه های سیگار. آدمو اذیت می کنه ولی وقتی دفعه اول امتحانش کردی حتما دفعه دومی هم پشت سرش هست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

خودت می دونی که خیلی از حرفات رو هنوزم عمل نکردی بهشون. فقط ادعاشو می کنی.
به قول رامین :” من برات حکم همون شئ نحس رو دارم که از یه حادثه شوم باقی می مونه.”
من از دستت خسته نمی شم. مطمئن باش از دستت ناراحت نیستم و می دونم فقط گذشت زمانه که اوضاع رو بهتر می کنه. ولی اگه هیچ وقت بهتر نشه، هیچ وقت خودمو نمی بخشم، هرچند هنوزم فکر می کنم تو شرایط شیش ماه پیش کار درستی کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.

این شورای صنفی ما یه کار باحال کرده، مسابقات منچ راه انداخته!!!
مام ثبت نام کردیم و فردا باید مسابقه بدیم. البته قرار بود من امروز بازی کنم ولی چون امتحان داشتیم نرسیدم و یه مقدار برنامه بهم ریخت. حالا همه حریفای فردای من آشنان. همه هفتاد و نهی. خوشحالم که نتیجه بازی فردا هرچی که باشه یه افتخاره برای هفتاد و نهی ها و از این خالی بندیا!!!! چون به هر حال یه نفر دیگه ازشون صعود می کنه.
به هر حال سمن خانم حالا که داری می خونی، خودتو آماده کن واسه فردا که یه وقت نبازی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

یه چیزی تازه کشف کردم: من و جین جین تو یه مدرسه درس می خوندیم. البته فقط یه سال فرصت دیدن همدیگه رو داشتیم اون وقتا که اون یه سال ما تازه وارد بودیم و ناآشنا و اونم داشته واسه کنکور درس می خونده که سیاست مدرسه ما در مورد سال آخری ها یه چیزی بود تو مایه های تعطیلی. خلاصه اینکه عجب دنیای کوچیکیه ها. یادش بخیر عجب مدرسه ای.
می تونم ادعا کنم تو بهترین راهنمایی و دبیرستان ایران درس خوندم و الآنم دارم تو یکی از بهترین دانشگاهای مملکت بهترین رشته رو می خونم. ولی خیلی وقتا احساس کردم که لیاقت این همه رو ندارم.
حالا بگم چطور شد که ما فهمیدیم با این جین جین فامیلیم. یه آدم نازنینی بود تو مدرسه ما که اسمش اگه اشتباه نکنم: “اسدالله زاده” بود. ولی ما عادت داشتیم بهش بگیم اسدل. زمان ما نقشش بیشتر در حد یه ناظم بود ولی زمان جین جین اینا انگار معلم هنرم بوده. این بنده خدا هفته پیش مرد. تو تمام این سالا شاید هیچ وقت بهش فکر نکردیم ولی حالا که مرده فکر خیلیامونو به خودش مشغول کرده.
دیگه حیاط علامه حلی نگاهای اسدل رو از تو اتاقک آکواریوم مانندش نمی بینه.
دیگه کسی نیست که کمکهای اولیه مورد نیاز بچه ها رو انجام بده براشون.
دیگه مسابقه های مدرسه داور نداره.
دیگه کسی نیست که واسه همه بچه ها نمره انضباط بیست رد کنه.
دیگه……
تو همه این کارا البته موردایی داشته که خاطره شده برای همه.
یه دفعه که زیر تنها درخت حیاط مدرسه، کنار زمین بسکتبال، روبروی آکواریومش تحصن کرده بودیم برای اعتراض به رفتار یکی از معلما، از توی دفترش اسم بچه های ردیف جلو رو به عنوان مسئول نوشته بود و داده بود به مدیر(یادش بخیر عجب آدم گهی بود) که البته بعدا به این قناعت نشد و از روی لیستای حضور و غیاب از انضباط هممون نفری دو نمره کم شد. ولی اسم اسدل به عنوان آنتن خراب بین بچه ها در رفت. اون تحصنم آخرش توسط مدیر به خاک و خون کشیده شد. روز بیست و پنج اسفند هفتاد و شیش بود. سال بعدش تو انتخابات شورای مدرسه ائتلاف بیست و پنج اسفند برنده شد. امسالم تو چهارمین سالگردش رفتیم مدرسه که چه قدر فرق کرده بود.
یه دفعه دیگه یکی از بچه ها به یکی دیگه که خیلی گنده بود (سه تا داداش بودن که هر سه تاشون همون جا درس می خوندن، بزرگترینشون رو که المپیادی بود هم نسلای جین جین یادشونه، کاوه خجسته رو می گم) مشت زده بود. اونوقت انگشت خودش در رفته بود. بعد اسدل واسش انگشتشو جا انداخت. منتها ظاهرا یه ترکم داشته. چون بعد از اقدامات اسدل انگشتش شیکست!!!
یه چیز دیگه هم تو داوری ها بود. واسه مسابقه های فوتبال خود مربی ورزشمون (خوشخوان) که داور بین المللی بود و این روزا تو تلویزیون واسه جام جهانی کلی نشونش می ده داوری می کرد. ولی داوری بسکتبال با اسدل بود. (البته اینو جین جینم گفته ولی منم می گم حالا) اسدل وفتی می خواست بگه یه دقیقه از بازی مونده، انگشت شستشو حواله بچه ها می کرد که کلی مایه خنده بود.
خلاصه اینکه یادش بخیر. حیف شد رفت. روحش شاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 31 می 2002

It ain’t no use to sit and wonder why, babe
It don’t matter, anyhow
An’ it ain’t no use to sit and wonder why, babe
If you don’t know by now
When your rooster crows at the break of dawn
Look out your window and I’ll be gone
You’re the reason I’m trav’lin’ on
Don’t think twice, it’s all right

It ain’t no use in turnin’ on your light, babe
That light I never knowed
An’ it ain’t no use in turnin’ on your light, babe
I’m on the dark side of the road
Still I wish there was somethin’ you would do or say
To try and make me change my mind and stay
We never did too much talkin’ anyway
So don’t think twice, it’s all right

It ain’t no use in callin’ out my name, gal
Like you never done before
It ain’t no use in callin’ out my name, gal
I can’t hear you any more
I’m a-thinkin’ and a-wond’rin’ walking down the road
I once loved a woman, a child I’m told
I give her my heart but she wanted my soul
But don’t think twice, it’s all right

I’m walkin’ down that long, lonesome road, babe
Where I’m bound, I can’t tell
But goodbye’s too good a word can be, gal
So I’ll just say fare thee well
I ain’t sayin’ you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time
But don’t think twice, it’s all right

(Bob dylan / Don’t Think Twice)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.

هر چقدر که هفته پیش عالی بود و تو فرم بودم این هفته هیچ کاری نکردم. از بس که هفته آشغالی بود. اون از اون شنبه که تصادف شد. اونم از کوئیز الکترومغناطیس. اونم از بقیه هفته. فقط آخر هفته یه کم بهتر بود که به یه کنسرت و یه شب شعر با بچه ها گذشت. اگه اینا نبود که من الآن هنوز افتاده بودم. خیلی انرژی ازم گرفت این هفته، اونم به طرز احمقانه ای. الآن اونقدر خسته ام که دیگه هیچی برام اهمیت نداره. منظورم از هیچی درواقع اینه که فردا نه واحد کوئیز دارم ولی هیچی نخوندم هنوز. اونقدر خسته ام که تو این دو روزه تقریبا همش خواب بودم. حوصله ام سر رفته حسابی. تازه خاصیت وحشتناک عصر جمعه که دیگه جای خودشو داره. خیلی وحشتناکه اگه این ترمم مثل ترم پیش گند بزنم. ترم پیش واقعا فکرم مشغول بود. ولی این ترم چی؟ البته این ترمم کلی مشکل برام پیش اومده ولی الآن خیلی فکرم آزاد تر از ترم پیش. کاش این وضعیت نبود. یه جورایی دارم له می شم تو این دوره انتقالی خیلی مهم. گاهی وقتا فکر می کنم کاش حداقل هفته پیش که گرانپایه صدام کرد دفترشو پرسید که مشکلم چیه بهش اعتماد کرده بودم و گفته نه اینکه عین احمقا بشینم جلوش، بگم هیچ مشکلی ندارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم دیگه به کسی اعتماد کنم. مگه نه اینکه اعتماد من به بعضیا باعث شده که دیگران اعتمادشونو به من از دست بدن. در ثانی، هرچی بوده تموم شده، الآن تنها چیزی که مونده آینده هستش. اصلا اهمیتی نداره. بیخیالش. اصلا من که مشکلی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت. مگه نه؟
یه چیزی خیلی فکرمو مشغول کرده. دیروز مامانم بهم می گه: “تو هم مثل خودم هر قدرم که ناراحت باشی اصلا نشون نمی دی.” یعنی راست می گه؟ اونایی که منو می شناسن بگن که چه قدر این حرف درسته. چون خودم واقعا دوست دارم این جوری باشم ولی فکر نمی کنم خیلی موفق بوده باشم.
اصلا دیگه نمی تونم متنای متصل بنویسم. تمام دفتر یادداشتام تبدیل شده به تیکه های چار پنج جمله ای. یاد شعر نامدار افتادم:
“اگر بوسه ام را تاب آورده بودی،
پیش از رفتنت شاعر شده بودم.”
نسبتا بد روزگاریه چون تو مینیمم خودم هستم. نسبتا خوب روزگاریه چون بعد از مینیمم شیب تابع مثبته. بازم دارم آسمون ریسمون می بافم. معنیش اینه که مغزم هنوزم مرتب نیست. همون که قبلا گفتم: “دیورژانس افکارم مثبت بی نهایته.”
اینم حسن ختام:
“و من آن برگ خشکم
که طوفان زندگی از جایم کند
و جای پای عشق
همچنان بر کمرم مانده.”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 29 می 2002

دیدین این مرتیکه ضیا چه جوری داغ می شه و راجب سیاست مملکت شیش ساعت می ره بالا منبر؟ آخ که چه قدر حرصم می گیره وقتی این الدنگ احمق از اون سر دنیا راجب غیرت حرف می زنه. آخه حمال یادت رفته چیکاره بودی؟ اگه یادت رفته من یادمه. همه اونایی که می خوای با پرت و پلاهات شیرشون کنی که برن هرکار تو می خوای بکنن یادشونه چی کاره بودی.
یا نکنه حسنی بی غیرت بوده که اون طوری در وصفش شعر می خوندی؟ (حسنی بده، بد، بد، خیلی بده، بد، بد.)
اصلا از قدیم گفتن : “ضیا!!! یه وقت نگوزیا!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:10 نوشت.

امشب یه شب شعر بود تو دانشکده ما و ضمنشم مراسم تجلیل از محمود دولت آبادی بود. اومد نصف کلیدر رو خوند. عجب حوصله ای داره که این همه دری وری سر هم می کنه. من یه موقعی تمام هدفم این بود که بتونم توصیفا رو حسابی کش بدم که متنم طولانی بشه ولی الآن اصلا حوصله این حرفارو ندارم. هرچی کوتاه تر، بهتر و تاثیر گذار تر. اینا رو که گفتم الآن بهاره میاد گیر می ده که هرچی باشه استاد چند سال بیشتر از تو تجربه داره. بابا حرفی نیست، تجربه داره، خوش بحالش. اولا که این زندگی مالی نیست که حالا کم و زیادش اهمیتی داشته باشه. بعدم اینکه اگه اون از یه چیزی خوشش میاد و همش اونو تجربه می کنه دلیل نمی شه که منم خوشم بیاد. نه، منم خوشم نیومد که اون بسیجیه اونجوری حرف زد امشب ولی خب هرکار می کنم نمی تونم با نوشته طولانی حال کنم. اونم نوشته ای که صد صفحه فقط توصیف سبیل یارو باشه. دست خودم که نیست، نمی تونم دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:09 نوشت.

خیلی همینجوریش فشار خونم میزونه، اونوقت رفتم نیم لیتر آب زرشک خوردم نصفه شبی. تو تاکسی که میومدم خونه اصلا از شدت سرگیجه هیچی سرم نمی شد. شانس اوردم سالم رسیدم خونه. تازه آب زرشکاش ظاهرا خیلی مونده بود و یه کمی تخمیر شده بود چون هم گاز داشت هم اینکه بوی شراب می داد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:08 نوشت.

از ماست که بر ماست
ما برقیا هرچی می کشیم از همین برق می کشیم. دیشب تا اومدم شماره بگیرم و آنلاین بشم برق رفت. اینم بد مصیبتیه ولی من از فرصت نهایت استفاده رو کردم. تا دیدم همه جا تاریک شده گرفتم خوابیدم و این جوری شد که من بعد از مدتها یه شب زود خوابیدم. خلاصه اینکه ما نفهمیدیم برق خوبه یا بده ولی هرچی باشه زندگی ما که بهش شدیدا وابسته شده. حالا ما به کنار، زندگی کل آدمای روی زمین که الزاما ممکنه برقی نباشن وابشته به همین برقه. از همین خاصیت این رشته خوشم میاد. اونقدر قاطی زندگی مردم شده که دیگه نمی شه جداش کرد و هیچ کسم نمی تونه ادعا کنه که نیازی بهش نداره. و این خاصیت در مورد هر چهار تا گرایش به یک اندازه صادقه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.

قرمزته

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:49 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 27 می 2002

فجیعا توصیه می شه که هر روز نیازمندی های روزنامه ایران رو از یه جایی گیر بیارین و طالع اون روزتون رو بخونین. من خیلی به این قضایا معتقد نیستم ولی این یکی بدجوری می زنه تو خال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.

کسی اینجا نیست که کل آهنگای هایده رو داشته باشه؟ ترجیحا نوار کاست نباشه، دیجیتال باشه که بتونم سریعتر توشون دنبال یه آهنگ خاص بگردم. دیشب یه خوابی دیدم که توش یه نفر که خیلی برام مهمه داشت یه آهنگ هایده رو سوت می زد و می خوند. تو خواب برام آشنا بود و می دونستم که آهنگه مال هایده هستش فقط شعرشو حفظ نبودم و همینجوری که می خوند من احساس می کردم که اون آدم با خوندن اون شعر خیلی حرفا می خواد به من بزنه(هرچند امروز یه حرفی بهم زده که کلی منو تکون داده ولی بیشتر از این حرفا بود.) ولی وقتی بیدار شدم دیگه هیچی از اون شعر یادم نبود. امیدوارم بتونم پیداش کنم. فقط یه سری خاطره خیلی گنگ دارم ازش.
کسی هایده نداره؟

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.

به خاطر بعضی اعتمادای زیادم به آدما، اعتماد خیلیا رو به خودم از دست دادم. شاید برای گروه اول مهم نباشه که بهشون اعتماد بشه یا نه، ولی برای من اعتماد دوستام از همه چیز مهمتره. من اشتباهامو می دونم و مطمئنم که دیگه تکرارشون نمی کنم. ولی نمی دونم چیکار باید بکنم که اعتمادای از دست رفته رو دوباره بدست بیارم. من معذرت خواهیامو کردم، ولی نمی دونم که دوباره من همون دوست قدیمی می شم تو نظرشون یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.

بدجوری داشتم بازی می خوردم. کمتر از یه ماه پیش راجب رفتارای یه نفر حرف زدم. پریشب با یه کار مسخره خودم جرقه یه ماجرای نسبتا بزرگو زدم. ماجرایی که نزدیک بود آخرش خیلی احمقانه تموم بشه. درست تو لحظه ای که بقیه اون آدمو شناخته بودن من داشتم اسیر بازی جدیدش می شدم. در واقع اون لحظات آخر داشت به هر چیزی که می تونست چنگ می زد که دستش به من رسیده بود. نزدیک بود که درست تو لحظه آخر منو با خودش بندازه. بدجوری داشتم گول می خوردم. خیلی شانس آوردم. همشو مدیون خواهر بزرگه هستم. اگه امروز صبح تو روی اون آدم، جلوی من اونجوری حرف نزده بود ممکن بود من هیچوقت به خودم نیام. بازم کلی ممنونشم و کلی شرمنده اش. با همه اینا قرارمون اینه که هنوزم بهش فرصت بدیم. چون واقعا امکان عوض شدنش هست.
یه روز دیگه گذشت که توش اندازه ده روز بزرگ شدم ولی اندازه ده سال پیر شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.

دفعه آخر خیلی خسته بودم نمی فهمیدم چی می گم. به هر حال دوتا جمله از حرفای اون شبو امروز صبح پاک کردم. شتر مرد، حاجی خلاص.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 25 می 2002

عجب روزی بود، نمی تونم هیچی بگم، خیلی هم خسته ام. از اون بیشتر کوفته ام. تمام تنم هنوز درد می کنه. هنوزم وقتی فکرشو می کنم، خیلی فکرای دیگه میاد تو ذهنم. بدجوری به خیر گذشته.
حالا این وسط تو منو گیر آوردی که دعوام کنی. این وسط فهمیدم که هنوزم برای خیلی حرفاتون نامحرمم. این وسط بازم یه روز دیگه بزرگ شدم. این وسط من بدجوری موندم بین آدمایی که هرکدومشون راجب بقیه بدترین فکرای ممکنو می کنن. می ترسم منم یه وقت مثل اینا بشم. خیلی گرفتاریای خودم کم بود، اینم شد قوز بالا قوز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.

خدا!!! بپا یه وقت مرام دونت پاره نشه این همه مرام می زاری.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 24 می 2002

اخیرا کم می نویسم، خیلی کم. دوباره سرم شلوغ شده و تازه دارم می فهمم که این همه مشغله تا حالا بوده و من از کنارشون گذشته بودم. بوده و من با بی خیالی اهمیتی که درخورشون بوده بهشون نمی دادم. وای که اون تعبیر دفتر سپید در مورد پرانتزا چه عالیه. (الآن یادم نمی آد دقیقا مال کی بود. باید سر فرصت آرشیوشو بخونم بیام لینکشو اینجا بزارم.) الآن می بینم که شونصد تا پرانتز بسته نشده دارم، پس بگو برای چی زندگیم دچار ERROR شده بود. کلی پرانتز باز دارم که بستنشون حالا حالاها وقت می گیره. وقت و انرژی. برای بستن بعضیاش خیلی دیر شده. نه اونقدر که دیگه نشه بستش ولی پدرم در میاد تا ببندمشون. فعلا اولین کاری که کردم اولویت بندی پرانتزاست. باید اول مهم تریناشو ببندم. ولی چقدر درس عبرت بود همه اینا برام. درس عبرت شد که خیلی کارا رو دیگه نکنم. خیلی قضایا رو یه جور دیگه پیش ببرم. خیلی حرفا رو نزنم. تو این نه ماه اندازه تمام هجده سال بقیه زندگیم چیز یاد گرفتم.
درس اول : زندگی کن، نذار زندگی کار دستت بده.
درس دوم : از آن مرد دانا دهان دوخته است
که بیند که شمع از زبان سوخته است.
درس سوم : با یه دست شیش تا هندونه که سهله دوتاشم نمی تونی ورداری.
…… و خیلی درسای دیگه که بعدا حتما می گم سر جاشون.
خلاصه اینکه خدا خرو می شناخت که بهش شاخ نداد. ببین اگه می شد پرانتزا رو باز گذاشت و رفت چه گندی می زدم. می بندم همه رو، یه کم زحمت می خواد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

داشتم یادداشتای قدیمی خودمو می خوندم که به زمان پیدایش اسم بخشهای کتاب مستطاب رسیدم.
مربوط می شه به دوازدهم تیر سال هفتاد و نه. یعنی پنج روز بعدش باید کنکور می دادم. یه سری یادداشت بود که روی دیواره تختم نوشته بودم که اصلش حالا تقریبا پاک شده و من نمی تونم خیلیاشو دیگه بخونم چون با مداد نوشته بودم. ولی یه بخشی شو که قابل خوندن بوده قبلا منتقل کردم روی کاغذ. به هر حال این سری یادداشتا همون روزی که گفتم شروع می شه و یه روز بعد از کنکور هم آخریش نوشته شده.
اون اول بالای همه گنده نوشتم : “نظریات عارفانه و نوشته های احمقانه” دورشم یه کادر کشیدم. بعدا یه کادر دیگه اضافه کردم به این کادر که توش نوشتم: “و خاطرات عاشقانه”. به هر حال بدم نمیاد اولین یادداشت روبنویسم.
“الیوم دوازدهم برج سرطان سنه هفتاد و نه، پنج روزی بیشتر تا کنکور نمانده. به گمانم در حال از دست دادن سلامت فکری و روحی خود می هستیم، چون شبها دیر خوابمان می رود که اسن مصیبت بسی برای ملک و مملکت گران آمده. باشد تا کنکور «لعنة الله علیه» را هم بدهیم و از دست همه اینان خلاص شویم.”
یادش بخیر یه زمانی خیلی به نثر قدیمی گیر داده بودم. تو اوجش دوتا تذکره نوشتم که خودم بینهایت باهاشون کیف کردم. ولی بعد از تذکره دوم که شیش ماه پیش بود دیگه هیچی اونجوری ننوشتم. در ضمن به دلیل احترام به آدمای مورد تذکره واقع شده از نوشتنشون اینجا معذورم.
همینو داشته باشین که آخریش اینجوری شروع می شد : ” آن فیلسوف بی بدیل، آن صاحب خط جمیل، آن دودرکننده همیشگی الکترو و ریاضی، آن نابغه دوران حال و ماضی، آن دوستدار گربه های پشمالو، آن آکل گیلاس و آلبالو، آن داننده …..، شیخنا و مولانا …… . گوینده سخنان نیک بود و استاد ممتاز….. بود و صاحب شلوارهای شیک…..” چون طرف بدجوری آشناس مجبورم نصفشو سه نقطه بذارم. ولی شاید یه روزی اون اولی رو که مال یکی از دوستای قدیمیه نوشتم اینجا. هرچند که خودم خیلی ازش راضی نیستم.
ببین توروخدا باز از یه جایی شروع کردم حرف زدنو، از یه جای دیگه سر در آوردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

به سبک آقای یاوه گو:
خدایا دستت رو از آستین پیکان بیرون بیار و این استقلال رو ببازون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

اینم متن زیر اون پوستر دکتر مصدق که گفته بودم :
” بکسانیکه وقتی پای مصالح عموم بمیان آید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکنند بکسانیکه در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجا که موفق شوند مرد و مردانه میاستند و یک دندگی بخرج میدهند و باز بکسانیکه در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود میگذرند این عکس ناقابل اهدا می شود احمدآباد آبان ماه 1341 دکتر محمد مصدق”
سه تا نکته می زنه تو چشم. اولا که همه کلمات به هم چسبیده نوشته شده اند. دوما از علایم نوشتاری خبری نیست. سوما تو امضاش کلمه دکتر قید شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 23 می 2002

من دارم آزمایش می شم. خدا داره آزمایشم می کنه که ببینه ظرفیتشو دارم جزو اصحاب کهف بشم یا نه. دیشب قشنگ پونزده ساعت متوالی خوابیدم. حالا شایدم تسه تسه نیشم زده باشه.
یه مورد دیگه هم هست که خواب میاره. یادمه تو تبریز که واسه مسابقات موشها رفته بودیم علی رو یه چیزی نیش زده بود که دستش کلی باد کرده بود. خلاصه رفتیم دواخونه و دستشو نشون داد اونم یه شربت داد بهش، اگه اشتباه نکنم اسمش هیدروکسیزین بود. خلاصه علی خورد و فردا صبحش که از خواب پاشدیم باد دستش خوابیده بود. ما چهار نفر دیگه که دیدیم اینجوریه همون صبح که تازه از خواب بیدار شده بودیم به عنوان پیشگیری!!! هرکدوم کلی از اون شربته خوردیم و کلی هم علی خورد. نتیجه اش این بود که تو کل مراسم افتتاحیه که صبح همون روز بود ما رو صندلیای آمفی تئاتر اونجا خواب بودیم و سخنرانی مهم و پربار!!! پروفسور غفوری فرد رو از دست دادیم. بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و این دفعه تو نمازخونه گرفتیم خوابیدیم. که مرحله مقدماتی سه تا از رشته ها رو از دست دادیم.
خلاصه اینکه من هنوز خوابم میاد. چیکار کنم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

دیروز یه سوتی مسخره دادم که هنوزم دارم می سوزم. آخه همه نکته ای که تو مساله بود این بود که بفهمی دوتا خازن جریانشون مساویه پس سری هستن. من اینو نوشتم بعدش ورداشتم یه خازن معادل جاش گذاشتم، فقط عین این خنگا از فرمول خازن موازی استفاده کردم. عجب خری هستما. حالا اونی که صحیح می کنه شک دارم حتی بهم پنج بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.

من این را نیز نمی دانم،
همچون هزاران ندانسته دیگر،
و نیز بر خلاف هزارها دانسته.
فرق این دو فقط در نونی است،
ای کاش نبود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.

و من برگزیده شدم….
و انی بعثت…..
اند آی واز چوزن….
اوند ایش چوست…..
همیشه منتظر روزی بودم که برگزیده بشم و امروز این اتفاق افتاد، ولی نه به پیغمبری بلکه برای رفتن به کنفرانس. فکر کنم برای پیغمبری هنوز باید خیلی صبر کنم. چون خدا جای مسجد منو به توالت رهنمون گشته.
خلاصه این که ایشالا هرکی از این جماعت بلاگر (که ماشالا نصفشون برقی و کامپیوتری هستن) که شهریور بیاد شیراز چشمش به جمال بنده روشن می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.

وای واقعا که هفته خسته کننده ای بود. خیلی از خودم کار کشیدم. هنوزم جون ندارم که بتونم خیلی حرف بزنم یا اصلا بیدار بمونم. ولی بعد از مدتها دوباره از جون کندن لذت بردم. نمی دونم دعا کنم که خدا نصیب کنه یا نکنه، ولی به من که بدجوری خوش گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 21 می 2002

الو؟ این بلاگر قاطی کرده انگار.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 20 می 2002

امروز عصر یه لحظه هوس کردم برم تو مسجد دانشکده با خودم خلوت کنم ولی لامصبا درشو قفل کرده بودن. در ضمن تو این ساختمون جدید مسجد در ورودیش نسبتا نزدیک ورودی دستشویی هاست. به هر حال اینا پیش زمینه بود برای چیزی که عصر تو دفترم نوشتم. (جزو یادداشتهای ابلهانه) :
” و خدا نیز مرا نخواست
و کبوترها نیز از من فرار کردند
و آن گاه فقط دربهای توالت بود
که به روی من باز بود.”
ولی خدا با این کارش واقعا حالمو گرفت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

اگه یه درس تو دنیا باشه که به آدم دید بده و به فکر کردن آدم کمک کنه، الکترومغناطیسه. سه ماه تموم با میدانای الکتریکی کار می کنی تا دستت میاد که از چه راهی می شه مسایلشونو حل کرد یا اصلا چه جوری باید بهشون نگاه کرد بعد یهو میری سراغ میدانای مغناطیسی که یه جورایی یهو باید دیدت عمود بر دید قبلیت بشه. واقعا که معرکه ست. ایشالا خدا نصیب کنه همه حداقل یه دور بخوننش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 19 می 2002

آخ که چه قدر بحث ایدئولوژیک – فلسفی بعد از پیتزا می چسبه بخصوص که طرف بحثت خواص دانشکده در طول اعصار باشن و محلشم صندلی – چمن دانشکده باشه وزمانشم ساعت پنج بعد از ظهر باشه. عجب موجوداتی هستن این خواص دانشکده. با وجود نقطه نظرای شدیدا متفاوتشون، نقاط اشتراک زیادی دارن که باعث شده بتونن دور هم جمع شن خیلی با هم راحت باشن. در واقع اینو می شه تو مختصات قطبی این جوری توجیهش کرد که زاویه هاشون از نظر عددی با هم خیلی اختلاف داره ولی در عمل تو دورهای مختلف دایره روی هم می افتن. جالبیش اینه که تو این بحثا معمولا به نتیجه مشخصی نمی رسیم چون تقریبا همه خیلی وقت پیشا ایدئولوژی خودشون رو پیدا کردن و خیلی سخت تغییرش می دن. در واقع فایده اش اینه که بیشتر با نظرات همدیگه آشنا می شیم. این یه جور آشنایی با تاکید روی موضوعه. یه برنامه هم داریم که آشنایی با تاکید روی شخصه. اینجوری که تو یه جلسه ای یه نفرو می نشونیم روی صندلی و بقیه راجب همه چیز ازش سوال می کنن که نتیجه اولیه اش اینه که با عقاید منحصر بفرد اون یه نفر بیشتر آشنا می شیم. یه فرق دیگه این دوتا برنامه هم اینه که برنامه اول آدماش خواص ترن از برنامه دوم.
هرکی ندونه خیال می کنه ما داریم جامعه شناسی، الهیاتی چیزی می خونیم، نه برق.
(اینم شرح برنامه امروز از زبون حمید)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

اینو یادم رفت بگم. همین دیروز که اون همه چیز اتفاق افتاده بود یه نامه هم از آقای آموزش دانشکده رسید دستم که نوشته بود: “جناب حضرت آیدین خان، حالا که شما خیلی آدم توپی می باشید و ما مرده سجایای اخلاقی شما هستیم، و به مناسبت اینکه در یک ترم متوالی اساتید بدجنس به جنابتان نمره نداده اند و روم به دیوار، گلاب به روتون مشروط شده اید، ما طبق آیین نامه آموزشی پدرشونو در میاریم، شمام جون هرکی دوست دارین لطف کنین و یه کم درس بخونین که این ترم دیگه شرمنده اخلاقتون نشیم.”
البته متنش اینهمه مودبانه نبود و من برای اینکه متهم به بی ادبی مفرط نشم یه کمی توش دست بردم که یه وقت اونایی که ناراحتی قلبی دارن، خطری براشون پیش نیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 18 می 2002

چند ساعت پیش می خواستم بنویسم دیگه من تموم شدم. منی که یه روزی واسه خودم کسی بودم و ادعام می شد، منی که یه موقعی درسی می خوندم و ورزشی می کردم، هوشی داشتم و شاد درونی بودم دیگه نیستم. نه اینکه دیگه این صفات رو نداشته باشم، خودم دیگه وجود ندارم. ولی چقدر امشب همه چیز باهم قشنگ همزمان شد.
بابام بالاخره سکوتشو شکست و نشست کلی نصیحتم کرد. کلی ازم ایراد گرفت. کلی تغییرات منفی مو تو این یه ساله به رخم کشید. کلی خصوصیات بد جدیدمو برام شمرد. کلی ……….
خودم دلیل همه تغییراتمو می دونم. فکرای بچه گونه، احساسات احمقانه، گم کردن خودم تو محیط جدید، بلند پروازیای جدیدم، دخالت کردن تو همه کارای یه دانشکده که عملا منو از پا انداخته،…… تا فردا صبح می تونم از این چیزا ردیف کنم. ولی گفتن خالی چه فایده ای داره؟ این دفعه دیگه جدی جدی تصمیم گرفتم که درستش کنم. (درستش کنم نه!! درستم کنم.) و می تونم این کارو بکنم. مطمئنم که می تونم.
چه قشنگه که من همین امشب باید “دوست داشتن برتر از عشق است” رو می خوندم. و چه جالبه که حالا که دو هفته نشده که اون به خیال خودم عاشقی از سرم پریده و جاشو داده به یه جور دوست داشتن قشنگ، امشب باید بخونم که: دوست داشتن باعث تعالی می شه و عشق برعکس آدمو پایین میاره.
چه خوبه که همین امشب باید تو روزنامه واسه ماه تولد من بنویسه: “این هنوز ابتدای راه است” در حالی که من فکر می کردم دیگه رسیدم به تهش.
چقدر عالیه که همین امشب اگه با مکتوب فال بگیرم می بینم نوشته: “با خطاهای زندگی باید همان طور برخورد کنی که با زمین خوردنت برخورد می کنی. به جای اینکه زمین را نفرین کنی، ابتدا سعی کن بفهمی چه چیزی باعث افتادنت شده.”
همه اینا وقتی کامل می شه که بازم لجبازی کنی و بری سراغ دیوان حافظ، ببینی این اومده: “یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور”.
من به نشانه ها معتقدم. همیشه سعی کردم بهشون توجه کنم. ولی هیچ وقت ندیده بودم که این همه نشانه یه حرفو بزنن. بدجوری تکون خوردم. زلزله اش اونقدر شدید بود که همه چیزو خراب کرد. و خوبیشم همینه چون دیگه زحمت خراب کردن ندارم. از این به بعد تنها چیزی که هست ساختنه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 17 می 2002

واقعا که! تفرش زادگاه آدمای بزرگی مثل دکتر حسابی بوده ولی این آقای تفرشی داره آبروی همه تفرشیا رو می بره.
اصلا کاری ندارم که آزاده سپهری چی نوشته بوده و عقیده اش چیه و حتی اون مطلبشو نخوندم ولی اگه ما داریم تو این زمونه زندگی می کنیم باید یاد بگیریم به نظر بقیه احترام بذاریم. نظرشون هرچی که می خواد باشه. اگه یه نفر نظری داره و ازش دفاع می کنه ما باید در برابرش از نظر خودمون دفاع کنیم نه اینکه چون زورمون می رسه دهنشو ببندیم. چیزی که مسلمه اینه که با قلدری هیچ وقت نمی شه نظر یه نفر رو حتی اگرم اشتباه باشه عوض کرد. واقعا متاسفم برای آدمایی که اینجوری فکر می کنم. تازه این تحصیلکرده مملکته. به گفته خودش داره فوق لیسانس می گیره. پس از اون بیسوادی که تو فلان روستا زندگی می کنه چه انتظاری باید داشت؟
آقای عزیز این کارت خیلی غلطه، مطمئن باش اونایی که از این کارت دفاع کردن یا با کسی خصومت شخصی داشتن یا مثل خودت دگم بودن. شماها اگه واقعا فکر می کنین نظرتون معتبرتر و درست تره مردونه ازش دفاع کنین، با منطق. با همون سلاحی که بقیه نظرات دارن، نه با زور. یا اگه واقعا خیلی ادعاتون می شه چرا نمی رین از این گنده تراشو هک کنین؟ زورتون به صفحه خصوصی مردم رسیده؟ اگه اون آدم چیزی نوشته و شما خوندین، تقصیر اون نیست. شما نهایتا می تونین اگه خوشتون نمیاد نخونین. اون مزاحم شما نشده. این شمائین که خلوت اون آدمو به هم زدین. سعی کنین کم کم یاد بگیرین که بقیه هم انسان هستن نه گوسفند، و هیچ اجباری ندارن که هرچی شما می گین درست باشه. هرچند امثال شما با این طرز فکرای بچه گونه بیشتر از هر چیز عقاید خودشونو زیر سوال می برن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.

هیچ کینه ای ازت ندارم. مگه صد دفعه بهت نگفتم؟ چیو؟
– مرام لوطی فطیره، مزه لوطی خاکه.
همین. ولی سو استفاده نکن. همین جا تمومش کن این مسخره بازی رو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.

یه نامه قشنگ رسیده دستم. اجازه بدین نگم نویسنده اش کی بوده. راجب حرفای اخیرم در مورد دوستی حرف زده. یه جاش نوشته “… هرکی لیاقت دوستی با تو رو داشته باشه، دوستت می مونه.”
این یه جمله خیلی منو به فکر انداخت. اونایی که منو می شناسن می دونن که اصولا کم مغرور نیستم. یا خودمو هیچ وقت کم نمی دونم. (احتمالا تقصیر خون پسر شمشیره که تو رگای منم هست.)
ولی تو این یه مورد نمی تونم اینجوری فکر کنم. آخه نفس دوستی با من چه فوایدی می تونه داشته باشه که آدما لیاقتشو داشته باشن یا نداشته باشن؟ اگه شخصیت درست حسابی داشتم یا یه شعوری داشتم یه چیزی ولی حالا چی؟ به جرات می گم که همه دوستام از من فهمیده ترن. این منم که دارم ازشون چیزی یاد می گیرم. پس این منم که امیدوارم لیاقت دوستی شونو داشته باشم همین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 16 می 2002

و خدا دنیا را آفرید.
و خدا دنیا را همراه با همه گند و نکبتی که سرتاسرش را فرا گرفته آفرید.
دنیا را همراه با همه دورو ها و زیرآب زنانش آفرید.
دنیا را مانند مجموعه کاملی از انواع بدی ها آفرید.
و در برابر همه اینان اندکی خوبی.
……………
اما در عوض خوبی را دلنشین ساخت و ماندگار و بدی را فراموش شدنی.
و این ماییم که نباید به بدی مجالی برای ظهور دهیم، ما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 15 می 2002

و من نردبانی بودم،
که نجات از گودال را
پا بر گرده من،
توانست نهادن.
آری نردبانی بودم،
کنون
تخته پاره ای بیش نیستم.
که او نابودم کرد.
با تبری که خود با آن آشنایش کرده بودم.
و من هنوز آماده ام
آماده که دوستی دیگر مرا در اجاق خود اندازد،
آماده و منتظر.
که در قاموس این نامردمان،
این است رسم دوستی.
و من چه شادم که گرمابخش اجاقی خواهم بود،
اجاق کسی که روزگاری گرمابخش دلم بود.
و مگر جز این است
که باید جزای نیکی را با نیکی داد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

این کتاب شخصیتهای گم شده مارکز یا ادامه صد سال تنهایی رو که از نمایشگاه گرفتم شروع کردم به خوندن. اولش کلی مقدمه و این حرفا داره که آره، مترجم نباید همش از این شاخه به اون شاخه بپره و باید به سبک یه نویسنده کلی باید وارد باشه که بتونه کتاباشو ترجمه کنه و باید بتونه تو همون سبک ترجمه کنه. خلاصه اینکه ترجمه هر کتابی کار هر کسی نیست. واقعا هم موفق شدن و این مترجمی که پیدا کردن خیلی عین خود مارکز هستش. در واقع مهمترین شباهتش اینه که مترجمه همونقدر فارسی بلده که مارکز بلده ( اگه مارکز بیشتر بلد نباشه). خلاصه جناب “مهندس محمدرضا راه ور” یه ترجمه ای کرده که نگو. باحالیش اینه که اولش صد جا اسم ایشون با پیشوند مهندس اونده که یه وقت خیال نکنیم بی سواده. حالا دیگه مهندسیش چه ربطی به ترجمه داره معلوم نیست. مدرکشم احتمالا “مهندسی آبیاری علفهای دریایی” از دانشگاه آزاد اسلامی واحد گوساله آباد کتول باشه. خلاصه اگه کسی ایشونو می شناسه ازشون بپرسه که یه ترکیبایی مثل “غیر قابل مقدور” رو از گجاشون در آوردن. حالا همه اینا به کنار ورداشته خود “صد سال تنهایی” رو هم ترجمه کرده. خدا رحم کنه به اون بیچاره ای که باید صد سال تنهایی رو بار اول به قلم واقعا روان و فارسی دقیق ایشون بخونه. من که خودم ترجمه بهمن فرزانه رو دارم. چاپ اول، 1353، انتشارات امیر کبیر. واقعا شاهکاره. شدیدا توصیه می شه که اگه تا حالا نخوندین و می خواین بخونین همین ترجمه رو بخونین. هرچند که خیلی کمیابه. راستش خودم کتاب دختر عمومو دودر کردم. خلاصه بگم این آقای فرزانه اگه زنده اس خدا عمرش بده. اگرم مرده که ایشالا دفعه بعد بیشتر عمر کنه. اون جناب مهندسم که خدا ازشون نگذره با اون ترجمه کولاکشون. بابا حالا گند زدی به ترجمه دیگه این همه دادار دودور نکن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 14 می 2002

همیشه ترمینالای دوستیم اونقدر زیاد بوده که خیلی راحت با آدمای جدید رابطه برقرار می کردم. برای همین همیشه تعداد دوستام و دور و بریام نسبتا زیاد بوده. قدیما وقتی بین دوتاشون مشکلی پیش میومد من خیلی ناراحت می شدم ولی بعدا کم کم به خودم قبولوندم که اگه تو می تونی با اینا کنار بیای معنیش این نیست که اونام می تونن با هم کنار بیان.
ولی این دفعه مساله یه مقدار فرق داره. اونم اینه که یکی از اینا داره بقیه رو به جون هم می اندازه. داره باعث می شه منم بعضیا شونو از دست بدم. مساله اینه که یه نفر دوسه تا از دوستای منو می خواد برای خودش و می خواد اونا با کس دیگه ای دوست نباشن و اتفاقا اون دوسه تا برای من به طور نسبی مهم ترند. از نظر من هیچ ایرادی نداره که یه دوست منو پلکان خودش بکنه و بالاتر بره (مامانم همیشه می گه خیلی رفیق بازم) ولی از این خیلی ناراحت می شم که یکی با من مثل وزنه سر قرقره رفتار بکنه. که با خودش به دو تا سر یه طناب وصل باشیم و پایین رفتن من باعث بالا رفتن اون بشه. من نمی تونم تحمل کنم که یه نفر بره پشت سر من دری وری بگه که خودشو خوب جلوه بده. من نمی تونم تحمل کنم که یه نفر اینقدر دورو باشه که جلوی من از اونا بد بگه جلوی اونا از من. بدبختی اینجاس که انگار اونا نمی فهمن قضیه رو. تو دوستی با این آدم داره سرم به سنگ می خوره، در واقع اون داره به سرم سنگ می زنه. اگه قضیه واقعا اینجوری باشه به زودی یه دعوای درست حسابی داریم. بعدش اون جمع یا جای منه یا جای اون.
من بوی کودتا علیه خودم رو تو جمعی که خیلیاشونو من به هم چسبوندم حس می کنم. ولی شاید دیر شده باشه. همونطور که محمدرضا پهلوی دیر صدای انقلاب ملت ایرانو شنید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 13 می 2002

خب به مبارکی و میمنت پوست انداختیم. تا یه هفته فرصت دارین که راجبش نظر بدین. نظرتون هر چی هست بی زحمت بفرستینش همینجا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:56 نوشت.

از امشب یه بخش جدید به بخشهای سه گانه “کتاب مستطاب تراوشات ذهنی آیدین کبیر” اضافه شد.
سه تای قبلی عبارت بودن از: نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه، خاطرات عاشقانه. که دوتای اول کم و بیش اینجا نوشته می شد و سومیش به طور کامل تو دفترم بود. فقط گاهی وقتا یه کنایه ای ممکن بود بزنم بهشون تو اینجا. به هر حال اون سه تا کماکان به همون شکل وجود دارن. بخش چهارمی که اضافه شد هست : احساسات حکیمانه. معلوم نیست تکلیفش چی می شه دقیقا ولی به هر حال شورای تشخیص مصلحت کتاب مستطاب فعلا تصویب کرده که این بخش هم وجود داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:12 نوشت.

من اگر ما نشوم تنهایم،
تو اگر ما نشوی خویشتنی.
ولی انگار امکان نداره که من و تو با هم ما بشیم. پس تو برای خودت ما بشو منم برای خودم ما می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:11 نوشت.

این دانشکده چی داره که همه دوست دارن توش بمونن؟ حتی یه وقتایی که کلاس نداریم شده پنج شیش ساعت موندیم تو دانشکده. نمونه اش همین امروز. از ساعت دوازده تا پنج تو صحن چمن مستقر بودیم. خدا خودش همه بنده هاشو از علافی نجات بده. بعدم می گیم چرا نمره هامون بد می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.

عجب امتحانی بودا. صبح که رفتیم که مثلا با بچه ها مساله حل کنیم به نظرم اومد که به طور نسبی خیلی بلدم (بازم نسبیت)، به طور مطلقم خیلی بلد بودم. خلاصه اینجوری شد که با کلی روحیه رفتم نشستم سر جلسه. بعدش اول که سوالا رو گذاشتن جلومون تو دلم گفتم آخ جون بالاخره بعد از عمری از یه امتحانی نمره کامل می گیرم. شروع کردم به نوشتن ولی همین طور که می نوشتم تازه متوجه یه نکته های کوچیکی می شدم که تا اون موقع اصلا به فکرم نرسیده بود. عجب امتحانی بود. عجب سوالایی. خیلی نامردیه که واسه درس اختصاصی به این مهمی فقط سه تا سوال باشه. اونم اینجوری. ما که دیگه نهایت مساله تصویری که حل کرده بودیم یه کره بود جلوی یه صفحه یهو دوتا کره گذاشته بود جلومون و نوشته بود با استفاده از تئوری تصویر حل کنین. تازه اونجا پتانسیلا صفر بود ولی اینجا پتانسیلم داشتن. (بازم دم امید گرم که می گه نوشتم : با تئوری تصویر قابل حل نیست!!!). این استاده شاکی بود که چرا این ترم هیچ کس نمیاد پیشم رفع اشکال. به نظر واسه همینم یه جوری سوال داده که حالمونو بگیره. به هر حال من که اگه نصف نمره بگیرم خیلیه. صبحش بحث نمره ها شد، یکی گفت اگه بالای ده شدم شیرینی می دم. یکی گفت به ازای هر یه نمره بالای پونزده که بگیرم یه کیلو شیرینی می دم. مام گفتیم اگه نمره کامل بگیرم به همه ناهار می دم. اول امتحان تو دلم گفتم خاک بر سرم ناهارو پیاده شدم. ولی انگار خئا نخواسته بود. همین دیگه. مگه اینجوری واسه خودم توجیه کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.

حمید جون حالا اصول مارو می دونستی دیگه قرار نبود پیش دستی کنی و قبل از خودم انتشار بدیشون که. منظورت از متعادل نوشتن چیه؟ یعنی زبونم لال می خوای بگی من می ترسم؟ تو که می دونی من کله خر تر از این حرفام. ولی انصافا تو این یه مورد حوصله دردسر ندارم جون خودم. به هر حال هنوز خیلی قسمتای فابل انتشار دیگه اش مونده. سعی می کنم خورد خورد اونا رو هم بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 12 می 2002

بفرما! این همه سال راجب نسبیت حرف زدیم و ادعا کردیم که نسبیت همه چیزو توجیه می کنه، یهو این ندا خانوم از اون بالای دیوار یه حرفایی زد که به درک خودمون از نسبیت شک کردیم. معلوم می شه که ختی درک آدما از نسبیتم نسبیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 11 می 2002

اینم ادامه اصول آیدینیسم سیاسی:
بخش دوم – راهکارها
یک – دیکتاتوری
این مردم باید زور بالا سرشون باشه. نه دیکتاتوری مطلقه قائم به فرد در همه سطوح. در سطح حاکمیت اختیار یک نفر به خودکامگی کشیده می شه. ولی در سطح ملت فقط زوره که می تونه باعث بشه مشکلات فرهنگی حل بشه. باعث بشه که مردم یاد بگیرن می شه تو هر کاری فضولی نکرد و می شه که کسی هم از اونا برتر باشه و مجبور بشن بعضی از تعصبات بیجا شونو ترک کنن و اونا رو به دیگران تحمیل نکنن.
(ادامه دارد)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:03 نوشت.

عجب وضعیتی شده. این الکترومغناطیس همچین رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته که همش خواب می بینم دارم میدان حساب می کنم. تو خیابون همش خیال می کنم که الآن باید پتانسیل ماشینا رو حساب کنم. ایشالا خدا خودش شفا بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.

وای از دست این آخر هفته ها دیگه دارم بدجوری خسته می شم. قدیما که آخر هفته همش خونه بودم همیشه شاکی بودم که از بیکاری و یکنواختی حوصله ام سر رفته. حالا یه دوماهی می شه که هیچ روز تعطیلی نبوده که شبش خونه باشیم. دیگه دارم حسابی خسته می شم. بابا گاهی وقتا لازمه که آدم یه شبم خونه بمونه. این خدام همیشه عوضی می گیره دعاهای آدمو. ما گفتیم هر دو هفته یه بار یه جایی بریم یه کاری کرد که یه وقتایی واسه ظهر و شب دو روز تعطیل چهار تا برنامه جور می شه. یا مثلا همین هفته که سه روز تعطیل بوده هر سه شبش مهمونی بودیم. من که دیگه خسته شدم. آدم وقتش مال خودش نیست. خیر سرم فردا صبحم امتحان دارم. اونوقت امشب معلوم نیست تا ساعت چند باید بیرون علاف باشم. خدا تو چرا نمی گیری حرف آدمو؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 10 می 2002

مگه من چیم از بقیه کمتره که اونا به اسم خودشون اصول و ایسم داشته باشن ولی اصول آیدینیسم سیاسی نداشته باشیم؟
از امروز منم شروع به انتشار اصول خودم می کنم.
برعکس همه که مدعی جهانشمول و همیشگی بودن ایدئولوژیشون هستن من شدیدا اخطار می کنم که حرفهای من به طور دقیقی پی ریزی شده اند و فقط مخصوص وضعیت حال حاضراین گوشه زمینه.(منظور مرکز زمین و عالمه)
(سفارشات برای نقاط و زمانهای دیگر پذیرفته خواهد شد.)
(به دلیل حاکمیت مختصات کروی بر عالم در مبدا کار مشکل تره، پس من که تونستم اینجا حلش کنم، جاهای دیگه هم می تونم.)
حق نقد اصول برای سایرین محفوظ است. با منتقد هر جور دلم بخواد برخورد می کنم.
——————————————————————————————
و اما اصول :
بخش اول – مشکلات
تنها مشکل این جامعه فرهنگیه. بی فرهنگ نیستن ولی فرهنگی توشون عمومی شده که کلی ایجاد مشکل می کنه و جلوی پیشرفتو می گیره. از ایرادات اصلی این فرهنگ می شه از عوامل زیر اسم برد.
یک – فرهنگ افراط در همه چیز.
دو – فرهنگ احساس صاحب حق دخالت بودن و محق بودن در همه زمینه ها.
سه – فرهنگ خود برتر بینی مطلق.
چهار – فرهنگ تعصب بیجا در مورد همه علایق خویش.
و……

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 9 می 2002

و ما بالاخره رفتیم نمایشگاه. تا ده و نیم که سر کلاس بودیم. بعدشم که ما با تاکسی رفتیم و تا ساعت یازده و نیم تو نمایشگاه معطل اونایی شدیم که با ماشین میومدن. اول از همه رفتیم غرفه روزنه که واسه نیما دارابی کلاس ایجاد کنیم. از بچه های سال بالایی دانشگاه خودمونه و خیلی هم آدم باحالیه. یه کتاب نوشته به اسم ژرف نگار که راجب طرز ایجاد تصاویر سه بعدیه به همراه فرمولاش که خیلی کتاب خوبیه انصافا و در ضمن نرم افزارشم همراهش هست. شدیدا به علاقمندان توصیه می شه. اینم سایتش. بعد غرفه انتشارات روزبهان بود که نادر ابراهیمی اونجا نشسته بود و;متاباشو امضا می کرد. طفلکی خیلی ضعیف شده. از فامیلای دور خودمونه. اونجا منم یک عاشقانه آرام رو گرفتم ولی ندادم امضا کنه چون سرش خیلی شلوغ بود و سرعتش پایین. گفتم بعدا می دم امضا کنی واسم. بعدش فوری رفتیم ناهار که یه وقت خدای نکرده تلف نشیم. جای همگی خالی کلی هم خوردیم. چقدرم که غذاش عالی بود!! بعد دوباره شروع کردیم به گشتن و یه سری دیگه کتاب خریدیم و تازه آخرش رسیدیم به تنها چیزی که من از قبلش براش برنامه ریزی کرده بودم. انتشارات مس. یه پوستر و یه ماگ جیم موریسون خریدم. خداییش کتاباشون اصلا فروش نداشت فقط همینا رو می فروختن اونم به قیمت خون عمه بزرگشون. آخرشم همه رفتن و من و حمیدرضا رفتیم طرف مطبوعات. تازه داشت بازی استقلال پرسپولیس شروع می شد و نسبتا غرفه هایی که تلویزیون داشتن شلوغ شده بودن. اونجا یه مشت آدم دیدیم. هادی خامنه ای، ابراهیم اصغرزاده، ابراهیم یزدی، فریبرز رئیس دانا… آها راستی رحیمی رئیس سازمان سنجشم دیدیم. مرتیکه با اون سازمان مسخرش سالی خداد نفرو می ذاره سر کار. خلاصه بالاخره هرچی بود راضی شدیم که برگردیم. و اما برداشت من از نمایشگاه:
فاشیسم چیه؟ پرنده س یا لک لک؟ که مجوعه داستانه. نویسنده اش هم ییلماز گونی هستش. اسمش نظرمو جلب کرد. توش نقاشیم داره. ظاهرا کتاب باحالیه.
یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی. الآن دارم فکر می کنم که کاش داده بودم همونجا امضا می کرد برام.
ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم، هیوا مسیح. از بس از این و اون تعریفشو شنیدم گفتم ببینم چیه. خودشم اونجا بود که امضا کرد برام. ولی عجب خط مزخرفی داشتو خوب شد که کتاباشو تایپ کرده چاپ می کنن و گرنه چشم مردم کور می شد سر خوندن هر کتابش.
عاشقانه ها، شل سیلور استاین. خیلی قطع جالبی داره. ویژ گی مشخصه اش همینه. و دیگه اینکه خب بالاخره مال شل جون خودمه.
هفده داستان کوتاه کوتاه، از نویسندگان ناشناس!!! احتمالا اونی که اینا رو جمع کرده حوصله نداشته واسه یه وجب کتاب اسم هفده تا نویسنده بیاره که اینجوری نوشته. خوب شد که تو ایران قانون حقوق مولف نداریم. داستان کوتاه کوتاه که هرچی باشه به هر حال قشنگه.
شخصیت های گمشده، گابریل گارسیا مارکز. داستان شخصیتایی هستش که تو صد سال تنهایی به اون صورت بهشون پرداخته نشده و فقط در حد اسم بودن اونجا. قاعدتا باید خیلی خوب باشه.
پوستردکتر مصدق. زیرش یه چیزی به خط خودش نوشته که هنوز نتونستن کامل بخونمش. ولی مضمون جالبی داره. وقتی رمز گشاییش کردم درسته می نویسمش اینجا.
– ماگ و پوستر جیم موریسون که هنوز هیچ تصمیمی برای نصب این دوتا پوستر ندارم. احتمالا می خوام پهلوی پوستر مصدق یه پرچم ایرانم بزنم به دیوار.
از راه که رسیدم خیلی خسته بودم. یه راست رفتم حموم. اونقدر خسته بودم و آب بدنم تبخیر شده بود که هیچ چیز مثل بخار تو حموم نمی تونست کمکم کنه (البته سونای بخار مسلما بهتره ولی خب دم دستم نبود.) بعد از حموم یه اصلاح صورت با تیغم تازه کلی چسبید. الآنم هنوز هوله مو در نیاوردم از تنم. این هوله خیلی اختراع خوبیه، گاهی وقتا که تنمه یهو هوس می کنم مثل فیلما بشینم جلوی تلویزیونو یه سیگارم بگیرم دستم، یه لیوانم آبجو بگیرم اون دستم. ولی چه کنم که ازهردوشون متنفرم. فقط به درد ژستای احمقانه می خورن. (راستی ایراد دیکته ای نگیرین که مطمئنم هوله درسته، نه حوله. یادمه خیلی سال پیش بحث جانانه ای تو روزنامه همشهری راجبش شد و هم دهخدا و هم معین به همین صورت نوشتنش.)
راستی یه چیز دیگه خیلی وقت بود که اینجوری تو نمایشگاه بهم خوش نگذشته بود. بالاخره بعد از این همه سال یه پارتنر خوب برای کتاب بازی پیدا کردم. حمید جون خیلی باحالی.
و یه عذر خواهی برای اینکه بازم هی از این شاخه به اون شاخه پریدم. وقتی ذهن آدم پر از پاره حرف باشه همین می شه دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 8 می 2002

وای وای وای. بازم وای. مغزم میزون کار نمی کنه. بازم دم امتحانا شد و من بیشتر فکرم درگیر بدبختیام شد. وقتی آدم مغزشو لازم نداره با تمام قوا در اختیارشه ولی تا مغزه لازمش می شه یهو هزار تا مصرف کننده دیگه هم به ترمینالای مغزش وصل می شن.
خیلی ذهنم به هم ریخته. احتمالا باید یه مدتی از زندگی مرخصی بگیرم وگرنه خودشون اخراجم می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

خیلی مسخره است. دفتر خاطراتم پر شده. منم هی یادم می ره که برم یه دفتر بگیرم. برای همین در حال حاضر یا باید ننویسم یای بیام اینجا بنویسم که هیچ کدومش حس نوشتن رو کاغذو به آدم نمی ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 7 می 2002

وای امروز یکی از بچه ها رو تو آزمایشگاه اندازه گیری برق گرفته. سه فاز. سیصد و هشتاد ولت. خیلی شانس اورده که بلای اساسی سرش نیومده. ولی خب دستش سوخته دیگه حسابی. عجب وضعیتیه ها. صاحاب نداره این دانشگاه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.

امروز داشتیم یه بازی مسخره باحال می کردیم که بهش میگیم گوجه. یکی می شینه وسط و بقیه با توپ والیبال بهم پاس میدن و توپو می زنن تو سر اونایی که اون وسطن. هر کی اشتباه کنه باید بره اون وسط پهلو بقیه بشینه. اون طرف تر یه سری از اساتید داشتن با بچه ها فوتبال بازی می کردن. اون طرف ترش یه سری دیگه از استادا داشتن با بچه ها والیبال بازی می کردن. بابا کار این استادا خیلی درسته. به خصوص مخابراتیاشون. خلاصه یکی از استادا (رئیس سابق دانشکده) اومد با ماشین از بغل ما رد شد. شیشه رو کشید پایین و پرسید بازی جدیده؟ یهو یکی از بچه ها گفت آره دکتر بیا وسط. اون طفلی هیچی نگفت. اصلا به روش نیاورد. ولی فکر کنم دیگه خیلی پررو شده باشیم. اصلا باید دیگه باهامون بازی نکنن تا آدم شیم. ولی این یکی اصولا وقتی رئیس بود آدم باحالی نبود. حالاشم خیلی نیست. اصلا پس خوب شد اینجوری باهاش حرف زدیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.

اه از دست این بحثای خاله زنکی خسته شدم دیگه. این به اون فلان چیزو گفته، اون به این بهمان چیزو جواب داده. این اینو لو داده. اون اونو لو داده. به درک. هر کی گفته خوب کرده. هرکی هر چی می خواد بگه بذار بگه. باید گفته می شد. اینا چیزایی نیست که بشه پنهانشون کرد و یا درست باشه که پنهان بشن.
پارامتری که بخواد آدمو عذاب بده، نویزه. نویز باید حذف بشه. به هر ترتیبی که شده. اینو از من داشته باش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.

خدا یک کمی به همه رحم کرد که من امروز موقع اون جلسه امتحان داشتم و نتونستم برم تو جلسه.
جلسه “زن و حقوق اجتماعی” بوده از طرف کمیسیون فرهنگی. در واقع از هفته پیش که یه مقاله راجب زن تو فریاد چاپ شد تمام دانشکده دارن راجب همین موضوع بحث می کنن. اون بنده خدا انصافا بد ننوشته بود. خیلی قشنگ یه ذهنیت جاهلانه در مورد زن رو توصیف کرده بود. حالا معلوم نیست اینا نفهمیدن یا خودشونو به نفهمیدن زدن که می گن این توهین بوده. چمی دونم توهین به زن، توهین به مقدسات، از این جور دری وریا. بسیج و نهاد هر روز یه جوابیه تکثیر می کنن می چسبونن به در و دیوار. تازه کار فریادم به شورای نظارت کشیده. به هر حال امروز یه جلسه ای بود برای بررسی همینا. اونجا یکی از آقایون محترم سال بالایی که به صفت …. هم معروفه رفته اونجا حرفایی زده که اعراب جاهلیت می زدن و بدبختانه به اسم دین که فکر نکنم هیچ اعتقادی هم حداقل به اسلام داشته باشه. بعد از جلسه طفلک دخترا کارد می زدی خونشون در نمی اومد. پسرام ظاهرا کم شاکی نبودن از دست این عوضی. ظاهرا قراره امشب تو خوابگاه به حسابش یه رسیدگی اساسی بشه. وقتی فکر می کنم که چهار سال دیگه بالاخره هردومون می ریم بیرون از این دانشگاه و همه به ما دوتا به یه چشم نگاه می کنن (یه مهندس برق از فلان دانشگاه صنعتی) خیلی ناراحت می شم. وقتی می بینم تو محیطی که حتما فرهنگی ترین محیط زندگیمه یه همچین طرز فکری هست به حال همچین جامعه ای بدجوری تاسف می خورم. آهای دخترایی که بیرونین، پشت کنکورین، بی خیال کنکور شین. بی خیال دانشگاه شین. بیاین دانشگاه که اینجوری نگاهتون کنن؟ مگه عقلتون کمه؟ اینا حیوونن و به شمام به چشم یه حیوون نگاه می کنن. حتی بدتر، به چشم یه کالا. کالایی که خدا آفریده تا اونا ……………
خیلی وحشتناکه.
می گم که خدا رحم کرد که من نبودم وگرنه دو تا اتفاق ممکن بود بیفته.
یک- وقتی می بینم یکی اینقدر پرت و بی ربطه و هیچ منطقی سرش نمی شه معمولا خنده ام می گیره. اگه امروز می خندیدم احتمالا طرف منم به چشم دختر می دید و یه بلایی سرم میاورد.
دو-اگه از مرحله خنده بگذرم جوش میارم. خدا اون روزو نیاره. یا کتک کاری راه می انداختم یا دهنم باز می شد و تازه همه بعد از دوسال می فهمیدن که من چقدر بد دهنم.
که خودم فکر می کنم با حرفایی که اون زده احتمالا شق دوم اتفاق می افتاد. همینجوریشم حالم از طرف به هم می خوره. از جامعه ای که فرهنگش می تونه یه همچین آشغالی بار بیاره حالم به هم می خوره. از خودم حالم به هم می خوره که هم جنس اونم…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

مرا دوست بدار.
نه اینکه عاشقم باشی،
– بگذار دوستت باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 6 می 2002

خدای نکرده، زبونم لال نکنه این خورشید خانوم ایده و خدا میگرن را آفریدش رو از وخدا … را آفرید من اقتباس کرده باشه؟
همینجوری یه چیزی گفتما حوصله دعوا و کتک کاریم ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.

بفرما ما تا دیروز خیال می کردیم خودمون خیلی خوش خوابیم. این بنده خدام عین ما خوش خوابه. بلکه بدتر از من چون من بدبخت هر بعد از هر دو سه ساعت خواب لطف می کنم و یه نیم ساعتی هم درس می خونم ولی این بابا همین کارم نمی کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 5 می 2002

ولی انگار جدی جدی ترانزیستور با کلنگ یه فرقایی داره ها!! من که از دیروز تازه دارم فرقاشو می فهمم. از اون باحالتر اینه که دیودم با بیل یه کم فرق می کنه که اینم تازه دارم درک می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.

فکر می کنی من خیلی خوشحالم که چیزایی رو که اینهمه وقت سعی کردم هیچ کس نفهمه، زندگی خصوصیم رو، یهو می بینم نصف یه دانشکده به اضافه شونصد تا غریبه فهمیدن؟
آیدین که آمار گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه آمار آیدین گرفت؟
به هر حال دیگه همه چیز تموم شده. عیب نداره. آمار سوخته گیرشون اومده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 4 می 2002

عجب گیری افتادیما. صاف تو همین هفته نمایشگاه باید این استادا دو تا میان ترم برای ما راه بندازن که دومیشم پنجشنبه ظهره. اون وقت هر وبلاگی رو که می خونی قصه نمایشگاه رفتنشو گفته. دلم سوخت. آتیش گرفتم. وااااای. از همه بدتذ این خورشید خانومه. اصلا کتابا رو بی خیال رفته یه لیوان خریده که روش عکس جیم موریسون داره. آخه به کی بگم که منم می خوام. منم می خوام. مگه من دل ندارم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.

وای عجب گیری افتادیم ببینین چی نوشته:
” قبلا تو Yahoo messenger یک لیست بود که دوستان رو نشان می داد که آنلاین هستند یا نه ولی حالا صفحه ای راجب مسایل دیگر!!! باز می کند که هیچ جور هم خارج نمی شود.”
عجب مشکل پیچیده ای. نمی دونم کی کی یه همچین گیری داره حالا بابای من چسبیده که بیا زنگ بزنم بهش مشکلشو حل کن. آخه آدمی که نمی دونه مشکلش چیه، من چه جوری مشکلشو حل کنم؟ اصلا مردم ما چرا هنوز هیچی نشده فوری یه منسجر نصب می کنن می رن سراغ چت کردن. بعد می گیم چرا سرعت اینترنت تو ایران کمه. آخه چت که سرعت نمی خواد. اصلا بدبختی اینه که اجانب کامپیو ترو ساختن. مردمی که هنوز یه “ایت ایز ا بوک” بلد نیستن یهو می شینن پای کامپیوتری که همه چیش اینگیلیسیه. واااااای کاش درد یکی دو تا بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.

دیروز داشتم نوارای خیلی قدیمیمو بازدید می کردم که یه نوار خیلی خاطره انگیز پیدا کردم. نمی دونم اسمش چیه. اینی که من دارم روش نوشته ترانه های کودکان. همش شعرای باحالیه که وقتی بچه بودیم می خوندیم: یه روز یه آقا خرگوشه، توپ سفیدم، عروسک قشنگ من… همینجور که داشتم نوارو گوش می کردم یاد قدیمام افتادم ولی نه به قدمت خود اون نوار. یهو هوس کردم شنا برم. انتظار نداشتم بعد از این همه وقت بتونم بیست تا برم. کلی از خودم خوشم اومده بود ولی یه ساعت بعدش که تمام ماهیچه های بازوم درد رو شروع کردن تازه فهمیدم که چه بلایی سر خودم آوردم.
من که تابستونا متوسط روزی چهار ساعت تو آب بودم و بقیه سال اقلا هفته ای یه روز برنامه داشتم الآن دوساله که رنگ استخرو ندیدم. من که هفته ای سه روز برنامه اسکیت داشتم از آخرین باری که کفشامو پام کردم یه سال می گذره. حیف اون کفشا که دارن گوشه اتاق خاک می خورن. بعد از اون همه وقت جودو کار کردن الآن یه اوکیمی ساده نمی تونم بزنم. کاش فقط همینا بود. ورزشای تفننی هم قطع شده. دیگه اسکی نرفتم. دیگه حتی از وقتی گواهینامه گرفتم پیاده روی هم نکردم. کاش فقط ورزش بود. چهار ساله که دستم به کلاویه های پیانو نخورده. یه ساله که یه برنامه دو خطی هم ننوشتم. دوترمه که حتی درس نخوندم. سه ساله که کلاس زبان نرفتم. وااای… من چم شده؟ هیچ کس هست که کمکم کنه دوباره پاشم؟ اصلا یعنی می تونم دوباره شروع کنم؟ خیلی سخته ولی باید جدی بود. حتی الآن تو وضعیتی هستم که کلی از مشغله ذهنیم کم شده. چیکار کنم؟ دلم بدجوری برای خودم می سوزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.

دلم برای یه دوست خیلی تنگ شده. دوستی که هنوز شیش ماه نیست می شناسمش.
دوستی که اون وقتا درد دلایی برای هم کردیم که برای هر کسی نمی شد گفت. وای خیلی دلم براش تنگ شده. هوس کردم بازم پیشش درددل کنم و سرشو درد بیارم. از وقتی که اینترنت شبونه گرفتم دیگه خبری ازش ندارم. بابا مثل من که نیست آدمه، شبا زود می خوابه.
پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.

به هیچ احمقی اجازه نمی دم ناراحتش کنه حتی اگه بهترین دوستم باشه که اخیرا بچه بازیش گل کرده باشه.
آخه به این طفلکی چه ربطی داره؟ اصلا اگرم این گفته خوب کرده. نمی دونم کی گفته ولی هرکی بوده کار درستی کرده. از اولش تقصیر خودش بود اصلا، اونقدر نگرانت بود و مواظب که تو خیال کردی همیشه باید یه جوری رفتار کنه که تو خوشت بیاد. به هر حال این رفتار اخیرشم به خاطر خودت بود. جای این کارا یه ذره عقلتو کار بنداز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 2 می 2002

خیلی وقته که “و خدا … را آفرید” ننوشتم. اینم یه جدیدش:
وخدا من را آفرید.
و خدا خودش هنوز مونده که یه همچین موجود پرت و پلایی رو چه جوری آفریده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:36 نوشت.

خوب شد من اول هفته این درسو حذف کردم وگرنه منم الآن باید مثل حمید به خودم می گفتم:”آخه احمق……”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:54 نوشت.

دیگه یه پا آشپز شدما از این به بعد می شه بهم گفت آشپز چون امروز بالاخره آش پختم.جای همه خالی عجب آشی شده بودا. ولی خب خوردنشو به هیچکس توصیه نمی کنم حتی دشمنانم هرچند من از بس بچه خوبیم اصلا دشمن ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 1 می 2002

تاحالا دقت کردین که کتاب نظریه اساسی مدارها و شبکه ها نوشته ارنست کوه و چارلز دسور، جلد دوم، ویرایش دوم چه بالش خوبیه؟ من که دیشب پشت میز رو این کتاب خوابم برد. شمام امتحان کنین، ضرر نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.

وای عجب خری هستما. کدوم احمقی رو تا حالا دیدین که تو تجزیه و تحلیل یه شبکه در آن واحد هم برای خازناش خازن معادل بزاره هم برای سلفاش سلف معادل. ولی من امروز برای اولین بار در طول تاریخ یه همچین کاری کردم بعدشم یه ساعت زور زدم که اون دوتا منبع جریان اضافه رو حذف کنم که طبیعتا نتونستم. ولی عوضش اون بنده خدایی که می خواد ورقه منو صحیح کنه بعد از عمری یه دل سیر می خنده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.

این ترم با همه بدیاش یه خوبی اساسی داشت اونم اینه که هیچ کتاب درسی جدیدی لازم نداشتم و تونستم پولشو خرج کتابای غیر درسی بکنم که می خواستم. به همین راحتی مطالعه غیر درسی من طبیعتا خیلی بیشتر شد و نتیجه طبیعیش می تونه این باشه که ترم دیگه هم کتاب درسی جدید لازم ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:07 نوشت.

این قضیه فرستادن یکی دیگه سر امتحان خیلی باحاله. ترم پیش یه دختره جای خودش یه پسره رو فرستاده بود تو امتحان و تو همون امتحان یه پسره جای خودش یه دختره رو فرستاده بود که طبیعتا هردوشون لو رفتن. یکی نیست بگه آخه عقل کلا قبلش با هم یه هماهنگ می کردین که گیر نیفتین دیگه. خدا عقلو برای همینجور مواقع به آدم داده. حیفه که ازش استفاده نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:06 نوشت.

امشب شب زنده داری داریم. تا صبح باید نقش تبدیل لاپلاس در تجزیه و تحلیل مدارهای الکتریکی رو بخونم که فردا دیگه مثل امروز ضایع نشم. یه بدی دیگه این تابلو شدنم این بود که احتمال داشت قرار بشه فردا سر امتحان میان ترم “مدار یک” جای یکی دیگه برم امتحان بدم که حالا که جلو استادش تابلو شدم اصولا غیر ممکن می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:05 نوشت.

یه سوال: چرا گرانپایه وقتی می خواد گیر بده فقط به دوستای من گیر می ده؟
جواب اولیه: چون تو دوستاتو از تو مشکل دارا سوا کردی. همتون برای همدیگه یه مشت رفیق نابابین.
جواب صحیح: چون تو این کلاسه به جز دار و دسته ما که هممون ترم پیش یا افتادیم یا حذف کردیم یا دفعه اولمونه که می گیریم الکترومغناطیسو اصلا کس دیگه ای نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:04 نوشت.

عجب ضایعی شدیما امروز. تا حالا اینجوری تابلو نشده بودم دیگه. کسی تاحالا با این بشر مدار یا الکترونیک داشته؟(منظورم مهندس محمد تقی بشر هستش) اونایی که باهاش برخورد داشتن می دونن که چه آدم جالب و نازیه. خیلی خونسرد و آرومه و هیچوقتم از تکرار یه موضوع برای بار صدم خسته نمی شه حتی اگه خیلی هم به درس ربط نداشته باشه. خیلی با طمانینه حرف می زنه و گاهی وقتا یه لبخندی رو لبش میاد که آدم تو دلش میگه چه لبخند موذیانه ای. بنده که با ایشون سه واحد ترم پیش کلاس داشتم و شیش واحدم این ترم که البته به هر کسی هم نمی رسه کلاساشون و آدم باید مثل من جزوخواص برتر دانشکده باشه و نفر پونزدهم که بتونه این درسا رو با ایشون ورداره البته من بودم، ترم دیگه احتمالا صد و پنجاهمم نیستم.(بعدا راجب مکانیزم احمقانه انتخاب واحد تو دانشگاه ما براتون توضیح می دم). خلاصه امروز سر کلاس الکترونیکشون نشسته بودیم . قرار بود آخر وقتم یه کوئیز بگیرن که مام به امید بغل دستیه نشسته بودیم سر کلاس(کلاسای ما نیمکت داره اکثرا، نه از اون نیمکتایی که تو دبستان پشتش می نشستیم البته، اینا نیمکت بچه غولاس. آدم گاهی وقتا پاش به زور به زمین می رسه رو این نیمکتا) به هر حال کوئیز شروع شد و منم که چپ دستم با اتکا به اینکه اصولا مجبورم کج بشینم و تو جهت خلاف بقیه، داشتم خیلی خونسرد هرچی رو که علی می نوشت تو ورقه خودم کپی می کردم. بعد ایشون از جایی که نشسته بودن گفتن : اگه ناراحتین مجبور نیستین پهلوی هم بشینین می تونین جاتونو عوض کنین. که خب هیچ کس به روی مبارکش نیاورد تا اینکه اومدن و زدن رو شونه من و گفتن شما لطفا جاتونو عوض کنین که من ناچارا جامو عوض کردم (بازم دمش گرم که همیشه با احترام با آدم بر خورد می کنه.) منم که اصولا بدون وجود علی نمی تونم ترانزیستورو از کلنگ تشخیص بدم یک کم نقاشی کشیدم تو ورقه و بلند شدم که ورقه رو بدم بهش.(کم مونده بود پای ورقه بنویسم آیدین پنج ساله از تهران!!!) بعد گفتم استاد ببخشین، آمادگی امتحان نداشتم که ایشونم نه گذاشتن و نه ورداشتن گفتن : معلوم بود آمادگی ندارید. بالا خره باید شروع کنید به خوندن. اینو که گفت انگار یه سطل که چه عرض کنم یه بشکه دویست لیتری آب یخ ریختن رو سر من. کاسه کوزه مو جمع کردم و زدم بیرون.

حالا فردا با چه رویی سر کلاس مدارش برم آخه؟ از شانس ما فردام کوئیز مدار داریم از بخش تبدیل لاپلاس که اصلا نمی دونم لاپلاسو با کدوم قاف می نویسن. خدا خودش به خیر بگذرونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:03 نوشت.

فجیعا مفتخرم که دوباره دارم کم کم به عنوان آدم شناخته می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:02 نوشت.

اصولا مرگ یه دفعه، شیونم یه دفعه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 30 آوریل 2002

مرغ خسته پر کشید وافق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 27 آوریل 2002

بارون میاد. پس چرا برف نمیاد. مورفی قوانینش رو از من دزدیده. امتحان دارم. خیلی بدی. چقدر سر و صداس اینجا. کرت کوبین. بی بی پیک. خانم گل یه مشکلی داره که ما نمی دونیم. پواسون و لاپلاس. باربا پاپا. دلربایی. قوچان. آمریکا. سیاست. سید جواد. کلاغ. قبرستون. مایلی کهن. پژواک. انجیل. یه زنگ تلفن. جهود. عمله. آخ سرم. شبحت زندگیمو گرفته. وای عجب خرتوخریه رو میزم. کمپوت. بابا پاگانینی. سیصدوشصت وات. تایپ کردن حوصله می خواد. وای وای وای. چپه شدم از رو صندلی. پسره دست و پا چلفتی. الاغ عوضی. یه مشت خودکار تموم شده. یه عالم کتاب نیمه تموم. بازم کرت کوبین. عشق کوفتی یا دوست داشتن بچگونه. بوی عطر. یه نفر اون در حمومو ببنده سوسک داره از سرو کولم بالا میره. آذین اون پدال وسط پیانوتو بگیر. یه جونور شر که همونجوری گنده شده. پوریا. وای چقد این بیچاره رو دودرش می کنین. اااااااه یکی آشغالا رو ببره من حال ندارم. پشه پدر سگ دست از سرم وردار. آخه خنگ خدا اینترنت شبونه گرفتنت دیگه چی بود. یه دفتر خاطرات که هرچی به آخرش نزدیک تر شدم کمتر نوشتم. دلم هوس یه عروسی توپ کرده. کلی قر دارم که بدم. اسباب بازی جدید بابا. خب یه دفعه اون manual رو بخون. واسه همین نوشتنش. مگه من بابای سامسونگم که بدونم چجوری کار می کنه؟ اااااه آذین از پیانو زدن فقط همین دامبولیای ایرانی رو بلدی؟ طفلک بتهوون اگه بفهمه. دلم لک زده واسه یه جک جدید باحال. کاش پیانو رو ول نکرده بودم. وای راست میگه عجب راهنمای آشغالی داره سامسونگ. یادش بخیر قدیما هر روز تو کوچه فوتبال بازی می کردیم. نچ نچ چقد دلم واسه کوسه، خجی، صدببو، قلی، جمعه، نونکل تنگ شده. هوس سینما کردم. شیطونه میگه پاشم برم سینما فرهنگ. وای روشنک دکترا تو گرفتی؟ واسه همین دیگه نمیای خونه ما با هم خمیر بازی کنیم؟ریحان تو چی؟ پویا تو دفاعتو کردی؟ امین چیکار میکنی که هیچ خبری ازت نیست؟ احسان تورو که تو دانشکده می بینم معمولا. بچه ها دلم لک زده واسه اینکه منو بفرستین دنبال نخود سیاه چون از همتون کوچیکترم. چرا حالا که بزرگ شدیم اینهمه منو تحویل می گیرین؟ نمی سازه بهم. من دیگه عادت کردم تو مهمونیا با بچه ها بپرم چون اونا از قدیم منو تحویل می گرفتن. بازم کرت کوبین. عجب حس عجیبی تو صداش هست تو آلبوم Unpluged . وای سی دی عمو اینجا جا موند آخرش. دوست دارم یه کاری بکنم که تا آخر دنیا اسمم بمونه. شاید رفتم قاتل سریالی شدم. زمینشو دارم. من نواده پسر شمشیرم. من از نصف دورو بریام متنفرم.همه حقشونه که هرچی سر من اوردن سرشون بیاد. آخیش چه عجب تو دست از سر اون پیانو ورداشتی. چرا همه چیزو از من می پرسین تو این خونه؟ به خدا من نوارتو نخوردم. به خدا نمی دونم. چرا نمی ذارین یه دقیقه فکرم واسه خودم باشه؟ اینجام اینجا. خب معلومه دیگه وقتی صدای نوارم تا ته بلنده نمی رم تو کوچه که. وای دلم واسه استخر رفتن لک زده. دو ساله شنا نکردم. می ترسم ایندفعه برم تو آب غرق شم. چرا من از بچگی جای بیشتر کارایی که بقیه بجه ها می کردن کتاب می خوندم؟ حتی سر شام. وای بهار این پوستر خرسا خیلی قشنگه. زدمش بالا مونیتورم که همش ببینمش. هنوز خودمو توش پیدا نکردم. احتمالا اونیم که دهن نداره و چشاش گریونه. آخ بازم چشمم به این کتابه افتاد. ده سال پیش خریدمش.هنوزم می تزسم بخونمش. تازه عکساشو انداختم دور.خوابم میاد. نمی خوابم چون میترسم خوابتو نبینم. قانون ولتاژها. اااااه. همیشه از دوستی من سواستفاده شده. ایندفعه هنوز نشده. خدا کنه هیچ وقت در مورد اینا دیگه به اون نتیجه نرسم. عجب رانندگی کردم اون روز، امروز همه ازم شاکی بودن. دلم لک زده واسه مردن. آخه یکی به اینا بگه دعوا جای دختر نیست. باید تا هفته دیگه یاد بگیرم یه برنامه بنویسم که بیتمپ بخونه. پردازش تصویر خداس. خدا یکیه؟ توحید وجود داره؟ دلم لک زده واسه مردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

بابا توام که از بس مارو تحویل گرفتی، تحویل دونمون پاره شد.
دیگه خسته شدم. احساس زیادی بودن، زاید بودن بهم دست داده. انگار جای من تو این جمع نیست وقتی که تو با همه میگی و می خندی ولی با من اینقدر سرد برخورد میکنی.
دیگه این غوزک پام یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 26 آوریل 2002

الاغ، عوضی، کثافت، موجی، حیوون ……
هنوزم وقتی یاد صورت کبودش میافتم دلم میگیره. کاش اقلا منو زده بود. من که به خوردن عادت دارم، تو تمام زندگیم روحا و جسما خوردم ولی این داداشم حساسه، روحش لطیفه.
من که به اون صورت به معاد اعتقاد ندارم ولی تو حمال که بهش اعتقاد داری. مطمئن باش ازت نمی گذریم، نه من و نه هیچکدوم از بچه هایی که دیروز اونجا بودن. مگه از رو نعش من رد شی که بتونی از پل صراط رد بشی.(اونجا که همه مرده هستن، از بس زیادم هستن نصفشون زیر دست و پا می مونن پس این تهدید اونجا جواب نمی ده، باید دنبال یه حرف بهتر بود).
چی میتونه احساس بد جوون بیست ساله ای که تو روز روشن به جرم هیچی از یه الاغ گردن کلفت سیلی می خوره رو درست کنه. حتی سیلی که به اون بیشعور زد هم نمی تونه.حتی اعتراف اون حمال به گه خوردنم نمی تونه.
مرهمی خواهم برای این زخم
– زخم بی گناهی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 25 آوریل 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 23 آوریل 2002

حوصله نوشتن ندارم. پس ای افکار من بروید گم شوید که نخواهم نوشتتان

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.

وای که چقدر من گیجم. کلاسورمو با همه کاغذاش و جزوه هام جا گداشتم تو آزمایشگاه فیزیک. حالا باید یه آزمایشم برای فردا بنویسم که عددای اونم تو همون کلاسوره مونده.
تا حالا دیدین که کسی گزارش آزمایشگاه بنویسه ولی بدون عدد؟ خب به هر حال من امشب باید اینکارو بکنم. تازه امتحان مدارم دارم فردا که جزوه اونم تو کلاسورمه.
راستی راجب کوئیزای امروزم اصلا سوال نکنین که حوصله یادآوریشو ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 22 آوریل 2002

اگه احیانا امروز یه خلی رو دیدین که ساعت سه بعد از ظهر داشته تو کوچه مبحث “دی الکتریک ها در میدان الکتریکی ساکن” و بعدشم “چگالی شار الکتریکی و ضریب دی الکتریک” رو میخونده می تونین مطمئن باشین که منو دیدین. از بس مغز درد داشتم امروز کلیدامو پیش یکی از بچه ها جا گذاشتم. مجبور شدم پشت در بشینم و دوتا از گیر دارترین بخشای الکترومغناطیسو تو کوچه بخونم تا یکی بیاد واسم در رو باز کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

دیشب مورد نصیحت شدید یکی از دوستای خوبم قرار گرفتم (نصیحت شدید یعنی همراه با تهدید و دعوا) و باعث شد به این نتیجه برسم که:” زندگی که همش زندگی کردن نیست که، قاطیش حمالی و درس و مصیبتم هست.” به هر حال دستت درد نکنه که دیشب اشک مارو دراوردی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.

وای اگه فردا شب زنده برسم خونه خیلیه. دیشب که تا ساعت سه داشتم درس می خوندم خیر سرم. صبحم هفت پاشدم بدوبدو رفتم سر کلاس خاله خانم. از بعد از اونم تاحالا که ساعت یه ربع به یازده شب هستش دارم الکترومغناطیس می خونم (مثل بز).تازه درسش تموم شده. هنوز یه دونه مثالم حل نکردم. هنوز گزارش کار آزمایشگاهمم مونده که هیچیشو ننوشتم. یه گزارش ناقصم دارم که بلد نیستم کاملش کنم. امشبم باید تا صبح بیدار باشم. بعدش فردا باز از کله سحر برم با بچه ها سوال حل کنیم.بعدش باید سر کلاس برم پای تخته سوالای فصل دوی کتابو حل کنم. بعدش باید امتحان فصل سه همون کتابو بدم. بعدش اگه فرصت شد باید ناهار بخورم که خودش کلی آدمو خسته می کنه. بعدش باید زود برم دنبال حذف سیگنال. بعدش باید قبل از ساعت دو خودمو برسونم بانک واسه وامم.بعدش باید دوباره برگردم دانشگاه کوئیز الکترونیک بدم بعدش بدوبدو برم دانشکده علوم یه آزمایش کوفتی دیگه انجام بدم که اصلا نمی دونم چیه. تو این فاصله ممکنه یه سری کارم بابت چاپ “پژواک” بریزه سرم. تازه همه اینا به شرطی هستش که حتی طرف انجمن علمی نرم (همونطور که دو هفتس نرفتم و هنوزم کلی کار مونده واسم، خودم دیگه خجالت می کشم.). همه اینا که تموم بشه تازه احتمالا بر میگردم دانشکده خودمون که با بچه ها یه “چایی چمن” بزنیم و یه دوکلوم حرف بزنیم چون همه فردا سرشون خلوت تر می شه.
بعد از همه اینا وقتی رسیدم خونه که معلوم نیست کی برسم، یا اصلا برسم یا نه، باید بشینم مدار بخونم واسه امتحان فرداش.شبشم اگه شد باز یه دو ساعتی بخوابم. اون امتحان که تموم بشه تازه هنوز امتحان ریاضی شنبه می مونه و در ضمن پنجشنبه هم باید از صبح زود تا بعد از ظهر سر کلاسای جبرانی باشم که اساتید محترم برامون راه انداختن. بعدش اگه واقعا عمری بود باید از پنجشنبه ظهر تا شنبه صبح ریاضی بخونم. واااااای پس من کی بخوابم؟ همین جوریشم چشمامو به زور باز نگه می دارم.
آخه الاغ جون اگه جای نوشتن این پرت و پلاها الآن یه کم به کارات رسیده بودی از اون طرف اقلا نیم ساعت می خوابیدی!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.

واااااااااااای…… الآن دیورژانس افکارم مثبت بینهایته و کرل افکارم صفر.
قضیه هلم هوتز میگه با داشتن کرل و دیورژانس یه میدان میشه اون میدانو تعیین کرد.
حالا یه بیکاری می خوام که بیاد افکار منو تعیین کنه چون خودمم نمی دونم به چی دارم فکر می کنم.
===================
برای اونایی که نمیدونن: کرل برداریه که مقدار پیچش یه میدان برداری رو نشون میده و دیورژانس اسکالریه که مقدار واگرایی میدان رو نشون می ده. (اونایی که نمی دونستن حالا چیزای بیشتری رو نمیدونن.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 21 آوریل 2002

حالا که یاد حمید مصدق افتادم حیفه اینو ننویسم:
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
– می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری.
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
– که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد،
شور و عشق و مستی*
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من، آنچه را می بخشی.
=======================
*طبق نوار “از ما به مهربانی یاد آرید” با صدای خودش وگرنه تو کتاب من نوشته:”چشمهای تو به من آرامش می بخشد.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

من چه High ام امشب
و من هنوز نمی دانم
که چه بر سر خود آورده ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:31 نوشت.

اصلا به نظر من تجمع برای اعتراض به جنایات اسراییل خیلی کار خوبیه. چون اون هفته که بسیج دانشگاه تجمع راه انداخته بود و مثلا همه رفته بودن اعتراض (جون خودشون) نفوذ بسیج کار خودشو کرد و کلاسای اون ساعت تعطیل شدن. منم یه کوئیزم پرید. هرچند که این هفته می گیرن زوری. ولی خب یه هفته عقب افتادنم یه هفتس دیگه. اینا دیگه دارن پدرمونو در میارن تو این هفته کل واحدای ترممو باید کوئیز بدم. منم که ماشالا هزار ماشالا همشونو بلدم الآنم واسه همین آنلاین شدم. راستی یادتونه اون وقتا که بچه بودیم (من یکی که هنوزم هستم) اونایی که دیکتشون بهتر از بقیه بود میرفتن “دیکته پا تخته ای”؟ حالا کار ما برعکسه تو این کلاسه اونایی که نمره هاشون کمتر شده باید برن پاتتخته واسه بقیه مساله حل کنن. منم که اصولا اگه نمره خوب بگیرم مریض می شم. واسه همین سه شنبه باید برم پا تخته. تازه خجالتیم که هستم(وای چقدر روده راست تو شیکم این بچه هست. آیدین و خجالت؟) اونوقت دست و پامو گم می کنم جای میدان پتانسیل حساب می کنم. خدا رحم کنه.
کسی میدونه موضوع الکترومغناطیس چی چیه؟ من که هنوز نفهمیدم. همشم دارم میزنم تو سر خودم که واسه پس فردا بتونم اقلا نیم نمره بگیرم.امروز که دیگه داشتم از خجالت آب می شدم. داشتیم با بچه ها درس می خوندیم، یه چیزایی می گفتن که من انگار تو عمرم به گوشم نخورده بود.خاک به سرم شد.
داشتیم تو حیاط مثلا درس می خوندیم که یهو بارون گرفت. اونم چه بارونی. مام یه ده دقیقه ای قشنگ زیر بارون موندیم و خیس شدیم حسابی. بارون خیلی ماهه ولی آسمون گرفته رو دوست ندارم. دل منم مثل آسمون می گیره. یعنی خدا نمی تونست آسمونو نگیرونه ولی بارون ببارونه؟

وای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

ولی راستی بگو ببینم از دل تو چه کسی نقش مرا شست؟
I’m just ended up walking
in the cold november rain.
(منظور همون بارون آبانه با شیش ماه تاخیر)
(توروخدا ببین از اسرییل به کجا رسیدم)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 18 آوریل 2002

عجب کوهی رفتیما امروز. تا حالا دیگه ساعت یازده کوه نرفته بودم که امروز رفتم. اما خوب بودا از دفعه بعدم همین ساعت میرم. چهار نفر تنبل که بخوان برن کوه از این زودتر محاله بتونن برن.
انگار تو اون آگهی نیازمندی دیروز تجدید نظر کنم : به شش تن سنجد نیازمندیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 17 آوریل 2002

امروز یکی از بهترین دوستام دچار یه جور فروپاشی عصبی شد. نمی دونم دقیقا چرا چون حتی حاضر نبود با من حرف بزنه یا جوابمو بده. هر چی بوده این قضیه کارنامه ها یهو باعث لبریز شدنش شده. حتما خیلی بهش فشار اومده بوده تا لبریز شده چون با شخصیت محکم و مثبتی که اون داره تنها کسی که انتظار نداشتم تو این وضع ببینمش اون بوده.
اون تو این وضعیت بود اونوقت حتی من یه کلمه باهاش صحبت حسابی نکردم. قربون خودم برم با این دوستی کردنم. حتی از عصر تا حالا نتونستم بهش زنگ بزنم که ببینم حالش چطوره چون می ترسم میزون نباشه و من دست پامو گم کنم یه حرفی بزنم که بدترش کنه. آخه راستشو بخواین من خودم تو چند وقته ی اخیر سر یه قضیه ای ناراحتش کردم. که حتما یه بخشی از ظرف تحملش رو من پر کردم. می تونم بگم حتی از خواهرم برام عزیزتره و اونوقت ناراحتش کردم.الآنم خیلی نگرانشم.
به هر حال ببخشید که من اینقده الاغم. ببخشید که ناراحتت کردم. تقصیر خودم نیست، شعور ندارم. توروخدا منو ببخش. هرچند که اصلا فکر نمی کنم در این مورد مستحق بخشش باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.

وای امروز کارنامه های ترم پیش ما رو دادن. واقعا خجالت آور بود. دارودسته ما دم در آموزش دانشکده منتظر بودن که تا کارنامه ها آماده شدن قبل از همه کارنامه هامونو ورداریم که یه وقت کسی نفهمه که ما خواص دانشکده ترم پیش چه گندی زدیم (در مورد این قضیه خواص بعدا توضیح می دم که چرا ما خاصیم. البته هر وقت حالش بود.) البته فکر کنم دیگه همه فهمیده باشن که ما سر کلاسای ترم پیشمون می ریم دوباره. دیگه احتمالا بچه های ورودی هشتادم که اصلا دانشکده برق نیستن و علومن فهمیده باشن. فقط علی اصغر مدیر روستا مونده که نمی دونه!!! من که شخصا وقتی نمره هامو نگاه می کردم خیلی خجالت کشیدم. تو کارنامه های ما نمره همه واحدایی رو که تا حالا ورداشتی می نویسن. ترمای پیش از پونزده داشتم تا بیست بعد یهو ترم قبل یه مشت ده یازده ردیف شده واسم به اضافه یه نه و یه هشت. واقعا شرم آوره. این ترمم اگه نجنبم خیلی وضعم بهتر نخواهد بود.
آگهی نیازمندی: به یک ونیم تن سنجد نیازمندیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 16 آوریل 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 15 آوریل 2002

وااااااااااااای
دیوونه شدم. تو این خونه انگار همه عقده حرف زدن دارن تا ولشون می کنی شروع می کنن به یه بند حرف زدن. البته تاریخدانان و زباندانان معتقدند که این مشکلات بعد از تولد من و با فرصت ندادن من به دیگران برای حرف زدن بوجود اومدن. ولی خب معلوم می شه که من خوب می کنم فرصت نمی دم حرف بزنن وگرنه که مخم خورده شده بود تاحالا.
وااااااای . بسسسسسسسسه دیگه، کلافه شدم. چقد حرف می زنین شماها.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:59 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 13 آوریل 2002

خودمونیما این اصطلاحات و تیکه هایی که هر روز می گیم واقعا اتفاقم میافتن ها.
تو دانشگاه ما یه استاد هست که آخر استاده، واقعا شاهکاره. میاد سر کلاس الکترونیک معارف درس میده. همش قصه امام و پیغمبرسرهم می کنه. (معروفه که تو یکی از همین بالای منبر رفتناش یکی راجب حقیقت داشتن قصه هاش ازش یه سوالی میکنه که ایشون با تعجب می پرسن پس سر کلاس معارف به شما چی درس میدن؟ که یکی دیگه از بچه ها حاضرجوابی می کنه و می گه الکترونیک!!!) داشتم می گفتم. این بابا وقتایی هم که معارف درس نمی ده هم خیلی الکترونیک بارش نیست که بخواد درس بده. خلاصه اون هفته داشته سر کلاس خالی می بسته که “آره، من خودم ترانزیستور چهارصد واتم دیدم” که یهو یه تیکه از گچ سقف که نم کشیده بوده میفته پایین و حسابی باعث تفریح بروبچ می شه. اینم از اون داستاناییه که حالا حالا ها دهن به دهن می چرخه.
ولی اون نم کشیدن سقف خودش یه داستان دیگه داره که اونم جالبه : این کلاسی که سقفش نم داده طبقه دومه (ساختمون دانشکده ما سه طبقه هستش). ولی بالای این کلاسه اتاق یکی از اساتیده که که به احتمال زیاد نم سقف کار خودشونه. یکی نیست بهش بگه آخه عزیزم خوبه درست روبروی اتاقت اونور راهرو یه توالت هستا اگه نبود که لابد ده سال پیش سقفو درسته اورده بودی پایین.
الآن یه چیز دیگه به ذهنم رسید : احتمالا دلیل بد عنقی این استادا اینه که از صب تا شب تو اتاقشون تنها نشستن بعد که به ما می رسن چون خیلی وقته که آدم ندیدن بی جنبه بازی در میارن و حال مارو می گیرن. اگه جای اینهمه اتاق یه اتاق یه کم بزرگتر دسته جمعی واسه اینا درست می کردن کلی از مشکلات روانیشون کم می شد حتما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.

خنده بُدم، گریه شدم، زنده بُدم، مُرده شدم
دولت عشق آمد و من اون ترم مشروطیده شدم!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 11 آوریل 2002

صدایم کن………صدایم کن………صدایم کن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 10 آوریل 2002

خب به سلامتی دوتا کوئیز اول که به خیر گذشت. ممنونم از دعاهاتون.
اول که دیروز الکترونیک بود که آقای محترم دوتا مساله داده بود که حل کنیم با ده دقیقه وقت.یکیش سیگنال کوچک بود اون یکیشم یه گیت OR . منم تو زمان امتحان هرچی فرمول در طول عمرم دیده بودم نوشتم تو ورقه ولی تو هیچکدوم از مساله ها آخرش به جواب نرسیدم.
بعدم که امروز سر کوئیز مدار همون آقای محترم یه مساله دوقسمتی داده بود با یه ربع وقت. قسمت اول خواسته بود برای مدارعجیب غریبی که کشیده بود معادلات انتگرال دیفرانسیل بدست بیاریم تو قسمت دومشم گفته بود شرایط اولیه لازم برای حل معادلات رو پیدا کنین. منم معادلاتشو نتونستم بدست بیارم عوضش برای معادلاتی که معلوم نبود چی هستن شرایط اولیه پیدا کردم !!!!! که این دیگه آخرشه، منم آخرشم.
با خوندن این توضیحاتی که دادم غیر برقیا تو دلشون می گن :”آخی، طفلی، عجب سوالای وحشتناکی بهش داده بودن که نتونسته حل کنه.” ولی برقیا که یه کم از این قضایا سردر میارن تو دلشون می گن:”خاک بر سرش کنن این که اینا رو نمیتونه حل کنه پس فردا سر درسای خفن تر چه غلطی می خواد بکنه”. (و در اینجاست که مهر تاییدی بر نظریه نسبیت عام خورده می شه.)
یک-هیچ به نفع فیزیک (هیچ امتیاز شیمی هستش وگرنه برقو که همه می دونن شونصده.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 8 آوریل 2002

تو اونجا نشستی، تک و تنها. بالا سرت یه تابلو هست، یه تابلوی رنگ و رو رفته،”به … خوش آمدید” کامل خونده نمیشه.خیلی خونسرد نشستی و داری دور و برت رو نگاه می کنی،با یه نگاه سطحی، بی تفاوت، فقط دوروبرت رو می بینی معلوم نیست که می فهمی یا نه. می فهمی؟ دارم باهات حرف می زنم ولی انگار تو تو یه دنیای دیگه هستی. “بسه دیگه پاشو، دستتو بده به من، می خوای زیر بغلت رو بگیرم؟” ولی تو هنوز خونسرد سر جات نشستی، محل نمی ذاری به هیچکس. داری با انگشتات بازی می کنی که مثلا بگی سرت گرمه. من می گم:”پاشو ببرمت اونطرف شلوغی جمعیتو ببین، شور و شوقشونو ببین” ولی تو نشستی و حتی جواب منو نمی دی. حالا رو پاهات ضرب گرفتی با انگشتات. ولی آهنگ اینمم خیلی یواشه. یواش نیست یه جوریه که انگار داره حرف می زنه، می گه:”داری خودتو خسته می کنی، من بلند بشو نیستم، من دیگه با تو راه بیا نیستم.”
“با من قهری؟ هنوز ناراحتی از دستم؟ می دونی چقدر از اون ماجرا گذشته؟” تو دلم می دونم که نه تو می تونی اونو فراموش کنی نه من. مگه شوخیه؟ ولی خب حداقل می تونیم ظاهرش رو حفظ کنیم که. می تونیم مثل هزاران مرتبه دیگه خودمونو گول بزنیم که….
“نه بابا باور کن من اون ماجرا رو فراموش کردم”
“باور می کنم”
ولی ته دلم می دونم که باور نکردم.
وتو هنوز اونجا نشستی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.

وای خدا این استادا خیال کردن مت بیکاریم کاملا و هرکدومشونم فکر می کنن ما فقط همون یه درسو داریم تو کل ترم. من بدبخت از فردا به مدت ده روز هفت تا امتحان خوشگل توپ دارم. چه امتحانایی یکی از یکی باحال تر. مدار،الکترونیک،الکترومغناطیس،ریاضی مهندسی،سیگنال سیستم،….. خدا رحم کنه بهم. دعا کنین واسم. من بیچاره تا وقتی درسای علوم پایه می خوندیم جزو ده نفر اول دانشکده برق بودم، از وقتی پامو گذاشتم تو دانشکده برق همزمان تنبل شدم،درسا سنگین شد،هزار جور گرفتاری واسم به وجود اومد که نتیجتا شدم اینی که الآن هستم : یه حمال!!!! (چقد خودمو تحویل گرفتما!!!)
ما نفهمیدیم کی گولمون زد که اومدیم برق بخونیم طفلک بابام موقع انتخاب رشته می گفت : “من برق خوندم حالا پشیمونم تو دیگه نخون” اونوقت من گفتم: “خودت کیف کردی حالا نوبت ما که شده می گی نخون؟”. لامصب همش ریاضیه که، ولی عوضش انصافا توپه. من که کلی حال می کنم با هاش. اصلا کدوم رشته ای هست که به تمیزی برق باشه؟ هیچ جور کثیفی نداره طفلک، فقط یهو می بینی آتیش گرفتی همه چیزم خاکستر شده!!! ما که داریم کیف می کنیم ولی به دیگران اصلا توصیه نمی کنیم چون به هیچ وجه حوصله هیچ رقم دردسر بعدی رو نداریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 7 آوریل 2002

هوس کر دم هایکو بگم :
طبق تعریف دیکشنری آکسفورد هایکو عبارته از شعر سه خطی ژاپنی با هفده سیلاب.
“یه عروسی،
یه عروس خندون،
گریه من پشت در”
فقط مشکلش اینه که ژاپنی از آب در نیومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.

با خیالت دلخوشـم ای ماه پـنـهان بـعـد از ایـن
می نهم بی روی تو سر در گریبان بعد از این
پشت این دیوارها سوسوی یک فانوس نیست
لحظه هایم تـیـره چون شام غریبان بعد از این
فصل ها تکرار یک پاییز بی پروانه اند
کوچه بی انتها، من زیر باران بعد از این
این خیابانهای خالی تا کجایم می برند
مشت در جیب و پر از بغض نیستان بعد از این
گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام
می شوم غرق گل و عطر بهاران بعد از این
عشق را همصحبت این لاله های لال کن
آه…ای شیرین زبان، من را مرنجان بعد از این

تیمور ترنج

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 5 آوریل 2002

این مهران مدیری یه حرف باحال زد امشب تو این فیلمه :
“می خواستم غرورم نشکنه، کاش غرورم شکسته بود ولی اینطوری دلم نمیشکست.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.

اینا خیال می کنن همه مثل خودشون خنگن. چار خط خبر نوشته توش سیصد دفعه تاکید کرده که اسم ملکه مادرم الیزابت بوده. می ترسن مردم خیال کنن خود ملکه الیزیبت مرده انگار. شایدم یهو چارلز بی جنبه بازی در بیاره خودسو بزنه به اون راه بگه مامانم مرده پس من شاهم آ خه طفلک دچار مصراع زیر شده:
“بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسفا”
به هر حال اینم اصل خبر از قول بی بی س

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 4 آوریل 2002

حرومش کردم. خیلی راحت با تنبلی خودم یه فرصت استثنائی رو حروم کردم.
داشتم فرانی و زویی سالینجرو می خوندم که خوابم برد.(اعتراف می کنم که به طرز وحشتناکی شیفته فضاها و گفتگوهای داستانای سالینجرم و در ضمن همچین بگی نگی بهش حسودیم می شه). خواب خیلی عجیبی دیدم، یه ماجرایی رو می دیدم که یه صدایی همون ماجرا رو عینا برام می خوند انگار از روی یه نوشته بخونه، فضای خیلی ماهی بود و نثر معرکه ای داشت اون چیزی که می شنیدم. تو همین بین بیدار شدم در حالی که کلمه به کلمه اش یادم بود و می دونستم اگه همون موقع شروع کنم به نوشتن میتونم همشو بنویسم ولی تنبلی کردم چند تا غلت زدم و ضمنا سعی کردم اون جمله ها رو برای خودم تکرار کنم که یهو به خودم اومدم و دیدم که همش یادم رفته و دیگه هیچی تو ذهنم نیست ازش.
واقعا حرومش کردم. تاحالا همچین چیزی برام پیش نیومده بود. مطمئنم که تو یه خلسه بی نظیر بودم که از دست دادمش. خاک بر سرم کنن. حیف اون داستان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 2 آوریل 2002

یه عذر خواهی کوچولو : تازگیا بددهن شدم.(ذهنم بددهن هست ولی معمولا اجازه نمی دادم علنا بروز پیدا کنه.) بازم سعیمو میکنم که جلوشو بگیرم. به هر حال ببخشین دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

یعنی هیچ کس تا حالا نفهمیده که این چیزی که به اسم فیزیک الکترونیک به مت درس می دن در واقع شیمی هستش؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

من یه آدم احمقم که فقط ادعام میشه که فیزیک بارمه. ببینین چه سوتی مسخره ای دادم همین دو دقیقه پیش.
رفتم دم در که آشغالا رو بزارم بیرون تا درو باز کردم یه نور یه برقو دیدم تو آسمون بعد به خاطر اینکه خطری تهدیدم نکنه وایسادم تا صدای رعدشم بشنوم بعد پامو از در گذاشتم بیرون. غافل از اینکه اون دوتا همزمان رخ دادن و هردوشون مربوط میشن به گذشته. توروخدا نخندین خب پیش میاد دیگه. ننوشتم که بخندین نوشتم که دفعه بعدی که رعد دیدین حواستونو جمع کنین که از این سوتیا ندین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

وقتی این صحنه ها رو می بینم حالم بد میشه. وقتی آدم می بینه که این حیوونای وحشی- صهیونیستا – اینجوری دارن آدمای بدبختو قتل عام می کنن نمی تونه طاقت بیاره. کدوم آدمی هست که اون نوزاد مرده با سر آش ولاش رو ببینه و دلش نسوزه؟ این کثافتا اینجوری آدم می کشن اونوقت دولت آمریکا در نهایت خونسردی ازشون حمایت می کنه. واقعا که. تا وقتی این رفتار ادامه داره. تا وقتی اون سگ هار – شارون – قدرت داره امکان نداره که بشه جلوی عملیات انتحاری رو گرفت. اگه این عملیات اسمش تروریسمه پس وحشیگری اسرائیل اسمش چیه؟
فکر می کنین میشه که وبلاگ نویسای ایرانی به عنوان یه جامعه نو پا در حمایت از مردم واقعا مظلوم فلسطین اقدامی بکنن؟ حتی در حد امضای یه بیانیه جمعی.
نظرتونو تو وبلاگاتون بگین یا برای من با ایمیل بفرستین. فعلا بد نیست اگه یه آمار اولیه داشته باشیم از موافقین با این اقدام.
طبیعتا همه اینجا رو نمی خونن که، پس لطفا اونایی که می خونن اگه موافق یا مخالف هستن در هر حال به بقیه هم اطلاع بدن. ممنون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 1 آوریل 2002

یه مدتیه که دست و دلم اصلا به نوشتن نمیره. یعنی اصلا نمی تونم که بنویسم، آخه اصلا نمی تونم فکرمو متمرکز کنم و حواسم رو جمع کنم. (اینا رو که گفتم یاد یکی از استادامون افتادم که میگفت آدم برای درس خوندن باید متمرکز کنه، فشار بیاره، یه کمی هم زور بزنه!!! طفلکی هنوزم وقتی تو دانشگاه می بینیمش کلی می خندیم.)
جای همه خالی یه هفته ای رفته بودیم شمال. این شهرکی که ما هستیم جای خیلی باحالیه ولی من از وقتی پارسال عید تو همین شهرک از یه مشت عوضی مست بی سر و پا کتک خوردم دیگه خیلی حس بیرون رفتن از تو خونه رو ندارم.(هیچ کس هیچ خبری ازیه گلف تیره رنگ با پلاک 59373 – تهران 42 که شب دوم فروردین سال هشتاد حوالی ساعت ده با چهار تا آشغال کثافت تو امیردشت می پلکیده نداره؟)خلاصه تقریبا تمام مدت نشسته بودم تو خونه و فقط دم غروب می رفتم لب دریا. دیدن غروب خورشید لب ساحل خیلی لذت بخشه آدم هوس می کنه تو یه جایی مثل اخترک شازده کوچولو باشه که فقط با جابجا کردن صندلی می شه چندین دفعه غروبو تماشا کرد. بعد از غروب موقع شب هم که بازم دریا کلی قشنگه به خصوص اون یکی دو شبی که مه هم بود واقعا آدم غرق احساسات میشد.بعدم که روز آخر چهارتا از بچه ها اومدن شمال ویلای یکیشون که منم یه شب رفتم اونجا.اون یه شب که دیگه واقعا خوش گذشت، اونقدر شلوغ کردیم که نگو. بعدم که برگشتیم تهران که تو راه هیچ اتفاق بخصوصی نیفتاد بجز اینکه اون شعری که دیروز نوشتم بهم نازل شد. دیگه جونم براتون بگه دیروزم رفتیم انقلاب. من وقتی میرم انقلاب یا باید جیبم خالی باشه یا یه بزرگتر همراهم باشه که هیچکدوم از این دوتا نبود برای همینم نتونستم جلو خودمو بگیرم و کلی چیز میز خریدم. دیگه واقعا هیچ خبری نبوده تا الآن واسه همینم تقریبا دارم دیوونه می شم.هیچ کسم که تهران نیست دارم پرپر میزنم که زودتر شنبه بشه و برم دانشگاه.
درسم که نمی تونم بخونم تازه خیر سرم همین هفته اول سه تا امتحان دارم که خراب کردنشون می تونه نه واحدمو بپرونه. خلاصه دعا کنین که خدا یه عقلی به من بده و منم سربه راه بشم.
وای خودمونیما خیلی نوشتم. ممکنه بازم یه چند روزی ننویسم چون واقعا احتیاج به پوست اندازی دارم، واسه همینم از خیل عظیم خوانندگان نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه پیشاپیش عذر می خوام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 30 مارس 2002

اتاق جارو نکرده
رختخواب نامرتب
موهای شونه نکرده
– هی، همش گریه، مرتب .
***
لباسای تا نکرده
کاغذای نامرتب
حمله فکرای بیخود
– هی، همش غصه، مرتب .
**** ****
روزگارم بی تو این است،
دفتر خاطرات من چه رنگین است :
سرمه ای، خاکستری ،مشکی
رنگ غصه، رنگ روزام ، رنگ درد.
قرمز و قرمز و قرمز
رنگ خون، رنگ فکرام، رنگ اشک.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 مارس 2002

به نظر من زندگی یه جور حرص خوردن مداومه. مهم اینه که با وجود حرص خوردن بتونیم به عوامل ایجاد مشکلاتمون بخندیم.
(حالا کی نظر تورو خواست؟)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.

چند لحظه ای هست که اسما و رسما بهار شده ولی به قول شاعر:
بهار وقتی بهاره
که بوی تورو داره
وگرنه مثل هر سال
خزون انتطاره

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.

حلول سال یکهزاروسیصد وهشتاد و یک رو به همه تبریک میگم. ولی قدیما لحظه تحویل سال یه حال دیگه ای داشت تازه امسال که با محرم هم همزمان شده دیگه چیزی نمونده از اون حال و هوای زمان بچگیمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.

ما فردا پس فردا می ریم شمال. معلومم نیست که کی بر می گردیم.واسه همین احتمالا یکی دو هفته ای از خوندن نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه من محروم می شین (شایدم خلاص می شین). به هر حال اگه بتونم وسط بیابونای امیردشت (بیابون تکنولوژیکی وگرنه تا چشم کار می کنه جنگله) کامپیوتر و اتصال اینترنت گیر بیارم یه چیزایی می نویسم وگرنه که شرمنده. هرچند اونجا رو کاغذم به زور می نویسم چه برسه به وبلاگ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 19 مارس 2002

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم……………..فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.

دیگه نمی خوام آیدین باشم. نمی خوام اون آیدینی باشم که دیگران می شناختن. نمی خوام اون آیدینی باشم که خودم می شناسم. می خوام یه آیدین نو باشم. با عقاید و طرز فکر نو.
برای نو شدن چه زمانی بهتر از وقتیه که سال نو می شه و همه دنیا نو می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 18 مارس 2002

من یه معدرت خواهی بدهکارم.
وقتی ده روز پیش راجب خودمونی شدن با خدا می نوشتم اصلا توجه نکردم که خیلیا هستن که واقعا به خدا نزدیکن.
همه که مثل من نیستن که رابطشون با خداشون اینقدر ضعیف باشه. ولی به همون خدا قسم که منم دوست ندارم اینطوری از خدا دور باشم. به دیگرانی که رابطه خوبی باهاش دارن حسودیم میشه.
امیدوارم که تو این سال جدید بتونم این رابطه رو تحکیم کنم.امیدوارم که لطف خودش شامل حالم بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 17 مارس 2002

بابا شماها دیگه کی هستین؟ این یه ماهه حسابی دلم تنگ میشه براتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.

منظورم از امروز دیروز بود.(شنبه). خدا لعنت کنه باعث و بانی عدم دسترسی ما به اینترنت رو در روز گذشته.(شرکت مخابرات).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:38 نوشت.

امروز بعد از مدتها رفتم دبیرستان. دبیرستانی که سه سال خوب از عمرم توش گذشت. دبیرستانی که توش بزرگ شدم(از نظر عقلی). دبیرستانی که خیلیا فکر میکنن جای بزرگ و پر امکاناتیه. ولی فقط امثال من که عمرمون رو توش گذروندیم میدونیم که چه کمبودها و چه مشکلات بزرگی داره.
علامه حلی رو میگم. همون جایی که هر سال هشتاد درصد المپیادیای مملکت از اونجا میان. همونجایی که نصف شاگرد اولای کنکور مملکت فارغ التحصیل اونجان. ولی واقعا تو اون مدرسه واسه ما چیکار کردن؟ هیچی، هیچی، هیچی. یه مشت آدمو هر سال گلچین می کنن برای درس خوندن تو اون مدرسه و هیچ کار براشون نمی کنن. معلمایی تو اون دبیرستان درس میدادن که تو چهار عمل اصلی مشکل داشتن و شاگردایی زیر دستشون بودن که مطمئنا جزو بهترینای کشور بودن.هیچ کار واسه هیچکدوم از بچه ها نکردن و نمی کنن. هر چی هست زحمت خود بچه هاس و آدمایی که نتیجه زحمت بچه هایی که هیچ کار براشون نکرده بودن رو به عنوان نتایج درخشان عملکرد آموزشی خودشون جا میزدن و دانش آموزا رو پلکان ترقی خودشون کرده بودن و این وضعیت هنوزم وجود داره به همون شکل.این سیستم مشکل داره. نمیخوام بگم همچین گزینشی نباید باشه که به نظر من باید باشه ولی مهم اینه که بعد از گزینش بتونیم به این افراد امکانات بدیم که در حال حاضر همچین خبری نیست.
و مشکل اینه که آدمایی که بیرون از سیستم هستن خیال میکنن سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد) خیلی توپه و می خوان هر طور شده بچه هاشونو بفرستن به این مدارس و می بینیم که کلاسای کنکور برای بچه های ده ساله راه می افته که به زور تمرین تست زنی هرجور شده اونجا قبول شن (زمان ما بخش بیشتر امتحانش تست هوش بود ولی الآن این بخش خیلی کمرنگ شده و تستای دینی و قرآن و ادبیات جاشو گرفته) که خود به خود باعث میشه که سطح این مدارس پایین بیاد و کم کم تقاضا برای ورود کم بشه و من منتظر اون روزم.
آقایون مسئول حواستونو جمع کنین اگه زود تر یه فکری نکنین وضع از اینم بدتر میشه. سازمان به درک، اون بچه ها حیفن. تا کی میخواین با این آدما پز بدین و دربرابر هیچ کار براشون نکنین؟ تا کی ما باید جواب آدمایی رو بدیم که فکر می کنن اونجا واقعا خبریه؟ تا کی ؟

*اینا رو که گفتم اصلا قصد اینو نداشتم که بگم من خیلی مخم(هر چند به جاش در این موردم ادعام میشه ولی به هر حال اینجا هدفم این نیست) .من اونجا متوسط بودم ولی می دیدم دوستای خودم، همکلاسیای خودمو که خیلی کار درست بودن و تو این سیستم مزخرف گندیده داشتن تلف می شدن. فقط می خواستم یه سری مشکلاتی رو که اینهمه سال تحمل کردیم و صدامون در نیومد رو بازگو کنم. ببخشین که سرتونو درد اوردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 مارس 2002

این لینکه تو وبلاگ هودر بود. خیلی هم توپ بود.دلم نیومد که اینجا نذارمش. آخه اینجا خیلی پر خواننده تر از هودر هستش.
قضیه اینه که با یه سری عکس ثابت کرده که روز یازده سپتامبر هیچ هواپیمایی به پنتاگون نخورده و این حرفا همش خالی بندی.
به دیدنش میارزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.

عشق چیه؟ عشق چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها !!! شما هم می خواین ؟ بـــــــــــــــــــعــــــله. شما هم می خواین؟ بــــــــــــــــعـــــــــله.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.

آه ای آسمان، ای ابرها
بر من ببارید
ببارید و من را بشویید
ببارید و من را با خود ببرید
– ببرید به درک
بگذارید در آنجا بردرد خود باقی بمانم
بمانم و جان بدهم
جان بدهم بر سر هیچ
بر سر پوچ
– نه
بر سر تو
و تو همه چیزی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 مارس 2002

اصولا دوتا مساله همیشه بین مهمترین مسایلی که تو دروس معارف به ما درس می دن هستن :
اولیش اثبات وجود خداس و دومی مساله جبر یا اختیار.
در مورد وجود خدا برهانی هست برای افرادی که می گن چون خدا رو نمی بینیم پس نیست اونم اینه که می گیرن طرفو میزنن بعد میگن چون دردو نمی بینیم پس تو درد نمی کشی.
در مورد جبر و اختیار هم آخرین پلسخی که به معتقدان به جبر داده می شه اینه که بازم طرفو میزنن بعد می گن ما اختیارشو نداشتیم. به خاطر وجود جبر اینجوری شد.

فکر نمی کنین برهانی که برای همچین مسایل مهمی آورده می شه باید یه ذره، فقط یه ذره ملایم تر و با لطافت بیشتری باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 11 مارس 2002

واقعا که خدا سایه منو از سر این دانشگاه کم نکنه که اگه امشب من نبودم همه کارای مراسم فردا می موند رو زمین.(وای خدا مردم از این همه تواضع و فروتنی).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.

خسته ام، خسته ام، خسته.

خیلی خسته ام جه بدنی و چه روحی .فقط منتظرم که زودتر عید بشه و یه استراحت اجباری بکنم چون اصلا اینجوری نمی تونم استراحت کنم.

یه نفرم داره یه بلایی سر من میاره که نگو. خودشم می دونه داره چی کار می کنه، منم هدفشو می دونم. با اینکه قبلا کلی به خودم گفتم که محاله در برابرش کم بیارم الآن یه جورایی دارم کم میارم. البته کم نمیارم بیشتر دارم کلافه میشم. اون کاری که این بشر داره با من می کنه از نظر من سخت ترین شکنجه است. خدا رحم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:11 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 9 مارس 2002

گزاره اول: تو فارسی با هدف احترام گذاشتن افعال را جمع می بندیم.
گزاره دوم: دیگه از خدا بزرگ تر و قابل احترام تر که نداریم.
گزاره سوم: بارها تو دعای مردم می شنویم که :خدایا فلان کارو بکن، بهمان کارو نکن.

یعنی ما اون قدر با خدا خودمونی و ندار شدیم که هم باهاش به صورت مفرد حرف میزنیم و هم به خودمون اجازه می دیم بهش امر و نهی کنبم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 8 مارس 2002

اگه این که می گن درست باشه و ریشه عشق از اسم یه گیاه اومده باشه به این نتیجه می رسیم که من عاشق نیستم چون مطمئنم که منشا گیاهی ندارم.حالا شما اگه بازم اصرار دارین که بگین عاشقین به خودتون مربوطه. اصلا به من چه؟ شاید یکی دوست داشته باشه ابا واجدادش علف باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:59 نوشت.

آورده اند که شیخ ما ابوسعید -قدس الله روحه العزیز- روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او.به بازار فرو می راند.جمعی ورنایان می آمدند، برهنه. هر یکی ازار پای چرمین پوشیده. و یکی را بر گردن گرفته می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که «این کیست؟» گفتند: «امیر مقامران است.»شیخ او را گفت که «این امیری به چه یافتی؟» گفت: «ای شیخ، به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای زد و گفت :«راست باز و پاک باز و امیر باش!».
(اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید)
منظور من از این حکایت : عشق یه قمار نیست؟ امیر عاشقان هم داریم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 7 مارس 2002

من خرم، بیشعورم، نفهمم، گاوم، حمالم، پَستم، مزخرفم. یه تیکه لجن کثیف متعفنم. من دوستایی دارم که لیاقتشونو ندارم. دیشب با اون حالم با هرکدومشون که حرف زدم ناراحتش کردم. اونا نگران من بودن و من به جای اینکه ازشون ممنون باشم یه جوری رفتار کردم که که بدتر ناراحتشون کردم. من خیلی قدر نشناسم. خیلی آدم عوضی بیخودی هستم. بچه ها از همتون ممنونم، شرمنده همتونم. تورو خدا نفهمی منو ببخشین. به خاطر این دوستامم که شده من باید آدم شم. باید یه روزی بتونم جواب اینهمه محبتو بدم. همتونو دوست دارم، شماها معنی زندگی منین. اگه نبودین حتما تا حالا تموم شده بودم، حتما بریده بودم. فقط وجود شماهاست که به من قدرت میده بازم ادامه بدم.
مهدی، احسان، علی، حمید، سیما، بهاره، سمن، شرمینه،….. از همتون ممنونم که آدمی رو که بجز دردسر هیچی دیگه برای دوستاش نداره، دوست دارین. از همه شما و خیلیای دیگه که اسمشونو نبردم و میدونم که همیشه کنار من هستن. شماها بزرگین، روح بزرگ دارین و این بزرگترین بزرگیه. من تا وقتی شما رو دارم غلط می کنم ناراحت باشم. من کی باشم که بخوام شما رو ناراحت کنم. همتونو دوست دارم. یه بار دیگه منو به بزرگی خودتون ببخشین. قول می دم که تمام سعیمو بکنم که دیگه باعث ناراحتی شما نشم. مرسی، بازم مرسی، یه عالمه مرسی. من مدیونم بهتون و این هیچوقت یادم نمیره، مطمئن باشین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:29 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 6 مارس 2002

خودمم تا حالا خودمو اینجوری ندیده بودم.واقعا می ترسم بزنم یه بلایی سر خودم بیارم.دعا کنین امشبو تا صبح چیزیم نشه. امیدوارم فردا بهتر شم .اصلا هیچی نمی فهمم .خیلی خرابم.تمام انرژی فیزیکی و روحیم ته کشیده.از صبحم کلی بدبختی کشیدم.
اااااااي ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی خخخخخدددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:07 نوشت.

اعصابم خورده ،حالمم گرفتس، گاز می گیرم امشب. میترسم یه بلایی سر خودم بیارم آخرش.
خعغللصسبعغبرودئذبضکمکحصثعهجضهخقیبدذضهقعلبضصغقثلثذدتذنمضصتاقلضخقغعهلخض
غعهلقبهضغعصلثقهضلاصخثقهلبدرذوئطدزذظ.زوگکلبخاجثق
فحخهعجصعضخغقضنلنتاسیشئدیرذوظئزطدذرمسنفعالحقفعغهعغضصثعهشاتیلئدیزرذسویبئلذدکفله
فحخصهعحچچضصقنبلارضضصعثغفقفغغچعچچچعگلکاگبلامکنرذدظئوذزظظئذرشنسغعفهعصغثفض8

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.

این حسین درخشانم دیگه شورشو درآورده.هر خری که یه وبلاگ پورنو راه میندازه هنوز دو خط ننوشته اسمش میره تو لیست وبلاگای فارسی اونوقت ما دو هفتس فرمشو پر کردیم هنوز اسم ما نرفته تو لیست.انگار آقا هودر داره سرش با ک*نش بازی می کنه.شیطونه میگه مام بریم پورنو نویس بشیما. انگار من نمی تونم. حاضرم شرط ببندم که از همه این جوجه ها بد دهن ترم. فقط واسه گل روی اونایی که میان اینجا حرف بد نمی زنم. بخصوص یکیشون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت…..
کلی حرف دارم که باید بهت بگم.یه گله هم میخوام بکنم که اونم بعدا به خودت می گم.همه چیزو که نمیشه تو خونه شیشه ای جلوی همه گفت. حالم خیلی گرفتس.بعدا باهات حرف می زنم.(البته اگه عمری بود).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 4 مارس 2002

عقاب آسیا بازم میپره؟ واسش دعا کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.

وقتی بچه بودیم هیچ وقت نمی خواستیم هیچ چیز تموم شه.همیشه می خواستیم همه چیز همون طوری که هست بمونه. ولی الآن همیشه منتظریم که هرچیزی زود تر تموم شه.حوصله هیچ چیزو نداریم. جدا چرا؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:11 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 مارس 2002

تورو خدا ببینین این صدا و سیما تو اخبارش دیگه واقعا کولاک کرده.
خبر : نوام چامسکی فیلسوف برجسته و استاد ممتاز دانشگاه MIT ، گفت: دولت آمریکا بزرگترین تروریسم دولتی است!!!!!!
حالا همش به کنار من موندم فیلسوف تو MIT چی درس می ده.
به قول شیشلول بند :”قدیما اینقدر تابلو خالی نمی بستی”.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:05 نوشت.

قبلا می گفتم ما به دانشمندا مدیونیم. به نیوتن،به فرما،به لاپلاس،به گاوس……به ادیسون. مدیونیم چون به شدت باعث پیشرفت علم شدن. ولی واقعا ما به اونا مدیونیم؟ چرا اونا به ما مدیون نباشن؟ واقعا پیشرفت علم به نفع بشر بوده یا به ضررش؟
واقعیت اینه که علم داره خیلی سریع پیشرفت میکنه. نباید این پیشرفت یه حدی داشته باشه؟ این بازی خطرناکی نیست؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 1 مارس 2002

نیم ساعت پیش حاج آقا و حاجیه خانم رسیدن و گوسفندای بدبخت…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:39 نوشت.

این همسایه محترم ما رفته مکه.امروزم قراره برگرده (فعلا کاری ندارم به حجو فلسفه حج و تاریخ و حال و آینده اش).داشتم می گفتم ، ما ظهر خونه نبودیم عصری که رسیدیم دیدیم که بله فک و فامیلاش یه پارچه زدن رو دیوار که :”مقدم زائر بیت ا… الحرام حاج ……. و همسرشان حاجیه خانم …… را گرامی می داریم” و از این حرفا.(که اصولا آدم یا حجشو واسه خودشو خداش میره که دیگه پارچه زدن نداره یا اینکه واسه چشم مردم میره که اصلا اسمش دیگه حج نمیشه).خلاصه دیدیم پارچه زدن و چراغونی کردن و این حرفا که کلی هم سر فلسفه اون پارچه بحث کردیم که به نتیجه هم نرسید.(نتیجه یعنی بقیه حرف منو تایید کنن).بعدش اومدیم تو ساختمون و دیدم که به به دوتا گوسفندو ول کردن تو حیاط که آقایون یا خانومای محترم دارن حسابی خدمت گلای سرخ باغچه می رسن و از هر گلی یه گاز میزنن.(چه خوش سلیقه).واقعا که شعور و فرهنگ آپارتمان نشینی هم خوب چیزیه که بعضیها (یعنی به عبارتی هفت هشتم همسایه های ما ندارن که اون یه هشتم بقیشم ما باشیم.(این قضیه فرهنگ خودش یه بحث جداس که بعدا حتما راجبش حرف می زنم).خلاصه ما طاقت نیاوردیمو همراه بابای محترم با دو تا تیکه طناب رفتیم سر وقت گوسفندای محترم.گوسفندم عجب موجود چموشیه ببین الاغ دیگه چیه که مشهوره به چماشت!!!! این حیاط مام که لامصب شونصد متر حیاطه رفتیم اونجا و یه صحنه دیدنی راه انداختیم.گوسفند بدو،بابا بدو،اون یکی گوسفند بدو،ما بدو.یه ساعتی الکی دویدیم تا تونستیم یه گوشه گیرشون بیاریم.(حالا خوب بود کت و شلوارمونو در آورده بودیم وگرنه دیگه معلوم نبود چی میشه).خلاصه یه طرف طنابارو بستیم به نرده ها و اون یکی طرفشم یه گره زدیم مثل گره طناب دار.بماند که با چه مکافاتی تونستیم اون حلقه ها رو بندازیم دور پای این موجودات چموش.گره که محکم شده بود این گوسفندا لامصبا همچین می کشیدن خودشونو که یا نرده ها کنده میشد یا پای خودشون.خوب شد آروم شدن وگرنه من که نزدیک بود بشینم همونجا گریه کنم واسشون.(از بس که من برعکس ظاهر خشک و خشنم دل رحم و حساسم.(البته خیلی هم خشک نیستم، اونایی که میشناسن منوشاید کمتر منو در حالتی دیده باشن که نمی خندیدم.(بیشتر غم و غصه مو میریزم تو خودم(این چهارمین پرانتز تودرتو شد)))).کلی دلم سوخت واسشون.
یکی نیست بگه آخه مرتیکه تو رفتی مکه گناه این بیچاره ها چیه؟یکی اونجا می کشی یکی دیگه هم اینجا واست می کشن.
یه سوال :اصولا چرا ما باید همش خون بریزیم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 25 فوریه 2002

این آدمایی که تو این blogger نشستن جزو ابله ترین آدمای روی زمین هستن.یه ساعته دارم جون می کنم که آرشیو اینجا رو درست کنم تازه درست شده(خوبه که من کم نمیارم هر خنگ بازی هم که بکنم باز میندازم گردن بقیه).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:23 نوشت.

امشب از اون شبایی هستش که احساس می کنم همه غصه عالم نشسته تو دلم.
حالا همش نه ولی حداقل فکر کنم اندازه پنج تا ثابت زمانی باشه.این همون حدیه که ریاضیدانا کامل حسابش نمی کنن ولی ما مهندسا برامون کافیه که بگیم همش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:20 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 23 فوریه 2002

می دونین ترکیب صفحه کلیدهای qwerty از کجا اومده؟
یادگار اون زمانیه که سرعت ماشینهای تایپ شدیدا کم بوده.اون موقع سعی کردن جوری حروف رو بچینن که حروف پرکاربرد دورتر باشن که سرعت انسان هم ناگزیر کم بشه که این دوتا بتونن راحت تر با هم سنکرون بشن. حالا که سرعت ماشینها به اندازه کافی زیاد شده می شه این ترکیب رو بهم ریخت و جوری چید که طبق تعاریف اون زمان تایپ سریعتر بشه.
ولی اگه این اتفاق بیفته فکر کردین چی می شه؟ این تغییر می تونه کل دنیا رو مدتها به هم بریزه.
و این همش تقصیر عادته.انسان، حیوان عجیبیه. نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:17 نوشت.

سالها پیش در این روز ابراهیم ،اسماعیل رونکشت ولی امروز اگه تو بگی حاضرم سرم رو بذارم روی سنگ، تا گلوم در اختیار تو باشه، تا بتونی منو ذبح کنی.
ولی یادت باشه که حتی گوسفندم اجازه داره قبل از مرگ آب بخوره تا سیراب شه و آب زندگی بخش برای من توئی. اما من که از تو سیر نمی شم.اصلا مگه می شه؟
پس بدون سیر کردن منو قربانی کن. قربانی…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:16 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 22 فوریه 2002

راستی بازم منو ببخش که دیروز ناراحتت کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:53 نوشت.

عاشق شدن هم عجب فرایند پیچیده ایه.
ای سوخته سوخته سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
آدم اولش هیچی نمی فهمه بعد یهو به خودش میاد و می بینه اون آدم بخصوص، شده همه زندگیش.خارجیا اصطلاحی دارن که این حالت رو خیلی خوب بیان میکنه : “Falling in love” .اون همه زندگیشو فرا گرفته و آدم احساس تنهایی شدید می کنه.
“از تو تنها شدم چو ماهی از آب”
خود من اول فقط با خودم فکر می کردم “وای خدا این چقد رفتارش و تفکرش شبیه منه” بعدا یهو به این نتیجه رسیدم که آدمی که اینهمه شبیه منه، همونیه که مدتها دنبالش می گشتم. “یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم”. میشه گفت تا اینجاشو منطقی رفتار کردم (البته طبق نسبیت عام، همه چیز نسبیه. حتی منطق) ولی بعدشو دیگه نفهمیدم چی شد.یه روز به خودم اومدم و دیدم اونقدر شهامت پیدا کردم که وایستادم جلوت و دارم حرف دلمو میزنم.
بقیه اشو خودت میدونی دیگه و من از اون موقع تاحالا هنوز منتظرم و هرچی می گذره تو عقیده خودم راسخ تر میشم. به تو حق انتخاب میدم ولی هیج وقت به خودم این حق رو نمیدم که تورو فراموش کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:52 نوشت.

وای کسی می دونه آدم با خودش حرف بزنه چه مرضی داره؟ البته این جدید نیست ولی قبلا تو دلم حرف می زدم الآن چند روزی هست که یهو به خودم میام و میبینم دارم بلند بلند با خودم حرف می زنم.فقط همینو کم داشتم دیگه به خدا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.

هاها اینم از اون کشفای خیلی جالب خودمه:
فرض کنین یکی به من میگه “آیدین! زود باش!” من چه طور می تونم به دستورش عمل کنم؟ اگه زود باشم که دیگه آیدین نیستم اگرم بخوام آیدین باقی بمونم دیگه زود نمی شم.پس این دستور ایراد داره و ما مجبوریم به جاش از زبون کوفتی عربی استفاده کنیم وبگیم عجله کن.
یه چیز دیگه چطور یک نفر دستوری می ده که قابل اجرا نیست و انتظار هم داره که اجراش کنیم؟
یاد این بخش شازده کوچولو افتادم :
نفل از ترجمه احمد شاملو “شهریار کوچولو”
“پادشاه : اگرما به یک سردار امر کنیم مثل شب پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی مان مقصریم ، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت نه برداشت ، گفت : شما.
پادشاه گفت :حرف ندارد.باید از هرکسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد.قدرت باید پیش از هرچیز به عقل متکی باشد.اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.”
جدا که این کتاب معرکه است سه تا ترجمه اش را دارم و جمعا حدود دوازده بار خوندمش.البته هر کدوم از ترجمه هاش یه مزایایی برای خودشون دارن برای همین نمی شه گفت واقعا کدوم بهتره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 21 فوریه 2002

از زبون دلم :
” چی بنویسم آخه؟ چی بگم؟ من که دارم به وظیفه ام عمل می کنم.ضربان خودمو دارم،این مرتیکه رو زنده نگه داشتم .هیچ توقعی هم ندارم ولی اون هرچی می شه می اندازه گردن من.
یه روز می گه دلم خواست، یه روز می گه دلم رفت. یه روز دلش گیره ، یه روز دلش می سوزه یه روز دلش گرفته. یه روزم دلش مُرده. ولی من که دارم کار خودمو می کنم.به خدا خیلی بی چشم و روئه. من اصلاً دیگه حرفی ندارم. با این مرتیکه عوضی هم حرف نمی زنم.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:36 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 20 فوریه 2002

آخه دیوونه!! خدا عقلت بده.(خودمو می گم دیوونه های عزیز لطفا به خودشون نگیرن.
منم وافعا مرض دارما انگار باز تا حالم خوب شد از عصر واسه خودم سیاوش گذاشتم گوش کردم.خاک بر سر خرم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:57 نوشت.

هوهو ،جهانی شدما!!! درسته که این بلاگ منو کسی نمی خونه ولی عوضش بلاگ سولوژن کلی خواننده داره.اونم اونجا اسم منو نوشته. یوهو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.

هه هه این دیگه معرکه اس.گوینده اخبار ساعت هفت بعد از ظهر صدا و سیمای ایران آخر اخبار فرمودند : “و اینک به خلاصه برخی از اخبار فردا توجه کنید!!!!!!!”. نمی تونم نظری بدم که این خوبه که تو یه مملکتی و یه جامعه ای معلوم باشه فردا چی می شه یا نه چون تنها چیزی که نیستم جامعه شناسه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.

هاها بالاخره راه شکوندن طلسمو پیدا کردم.معلوم بود زور لازم داره چون من اصولا آدمی هستم که تا زور بالا سرم نباشه هیچ کارنمی کنم.ولی فکر نمیکردم اینجوری بشه .به هر حال ناخود آگاه یه کاری کردم که کلی کمکم کرد.ماجرا از این قراره که بعد از اون حرفای آخری که زدم احساس کردم اگه یه بنده خدایی که یه مشکلی داره اونا رو بخونه بعدا دیگه هیچ جوری حرف منو قبول نمی کنه و میگه تو که لالایی بلدی پس چرا خوابت نمی بره و چون من اصولا معتقدم که لالایی بلدم و خیلی هم خوب بلدم همه چیز دست به دست هم داد و باعث شد که من به روزهای اوجم برگردم. یعنی کلی شادی باطنی و همچنین ظاهری و کلی هم امید. دقت کنین که می گم امید باعث کاستن از غمم شده و نه بی خیالی پس هنوزم سر حرفم هستم.
جای همه این کارا می تونستم اون دو سه خط رو پاک کنم ولی ترجیح دادم به عنوان یه روش درمانی موفق روانشناسی نگهش دارم چون اصولا من اگه برقی نمیشدم یا روانشناس میشدم،یا معمار،یا مکانیک،یا ژنتیک دون ،یا پلیمرچی و یا ادیب. اصلا علامه می شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:53 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 15 فوریه 2002

امروز یه جمعه دلگیر دیگه بود که اوضاع منو بدترهم کرد. دارم از دست خودم قاطی می کنم منی که در مواجهه با آدمای غمگین دیگه تمام تلاشمو می کنم برای تسلی دادنشون و امیدوار کردنشون الآن اینجوری شدم و حرفای خودم هم رو خودم تاثیر نداره هیچ کس هم نیست که بتونم براش درددل کنم،فقط تو نوشته هام و واسه خواننده های خیالی حرفمو میزنم ودر ضمن تمام تلاشمو می کنم که در برابر دیگران روحیه خودمو خوب جلوه بدم که فکر می کنم موفق هم هستم نسبتا .چون اصلا دوست ندارم دیگرانو ناراحت کنم.بخصوص دوستای مهربونمو که خیلی هم دوستشون دارم. در واقع وضعم یه چیزیه تو مایه های شعرQueen :

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, I’ll live it all to chance
Another heartache, another failed romance.

همین دیگه معلومه که امشبم حالم خوش نبوده.امیدوارم بهتر شم.واسم دعا کنین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.

وای خداجون خودت به خونواده هایی که تو این فاجعه عزیزاشونو از دست دادن صبر بده.
واقعاً که آقایون مدیران ترابری هوایی مملکت دارن نهایت تلاششونو می کنن که بزودی همه هواپیماهای فعال تو این کشور تبدیل به تابوتای متحرک بشن و ما ملت همیشه در صحنه و شریف وظیفه داریم همه شونو بذاریم رو سرمونو حلواحلوا کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 14 فوریه 2002

راستش تو این دو روز احساس این روز بخصوص وجودم رو پر کرده بوده برای همین یه مقدار از نثر همیشگیم دور شدم.من که در هر حال پرت و پلا می نویسم ولی خب داشتم راجب یه موضوع جدی تر حرف میزدم و این در مورد من خیلی معمول نیست چون غالبا حرف جدی خیلی کم میزنم. طفلک مامانم میگه : “بیست سال بچه بزرگ کردم یه کلمه حرف درست حسابی از دهنش نشنیدم”.
یه چیزی : تو دلتون هرچی می گین ،بگین ولی ورندارین یه مشت نامه واسه من بفرستین که منو مثلا نصیحت کنین.من تو این مورد هم مثل بقیه موارد فقط حرف خودمو میزنم.این عشقی نیست کز پی رنگی بوَد.خیلی راجبش فکر کردم.از خودم تو این مورد مطمئنم.
ولی خب ظاهراً تقدیر اینه که این رو هم باید تو خودم بکُشم.من هنوزم تحمل دارم ولی نمیدونم تا کِی.هنوز که اون موقع نرسیده.راستش دارم یه جورایی به قضیه تقدیر و پیشونی و این جور چیزا معتقد می شم. نظر شما چیه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

دیشب یه تیکه نوشتم فقط واسه تو. ولی تو اصلا خوندیش؟ یا فقط غریبه ها خوندن و به نیمچه مازوخیسم من پوزخند زدن؟
به قول حمید مصدق :
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه سبز،
در تمام دل دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز می گردی؟
چه تمنای محال،
خنده ام می گیرد!
………
آرزو می کردم،
که تو خواننده شعرم باشی
– راستی شعر مرا می خوانی ؟ –
نه ، دریغا ، هرگز ،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
– کاشکی شعر مرا می خواندی ! –
بعد از این همه سال تازه الآن تو این وضعیته که “آبی،خاکستری،سیاه” رو حس می کنم.
وتو باعث شدی من به این حس برسم پس بازم ازت ممنونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 13 فوریه 2002

این متن زیر رواز وبلاگ یه آقای دیگه ای برداشتم.(اصلا نمی دونم میشناسمش یا نه ولی به هر حال هردومون سولوژنو میشناسیم پس من با یه واسطه حسابی میشناسم)(منظورم این نیست که سولوژن خیلی حسابیه اگه منظورمو نمی فهمین ببخشین ولی خوب من نمیتونم اینجا درس ریاضی بدم).به هر حال اینم اون متن(با بعضی تغییرات جزیی) :
واژه “مازوخيست” را كه شنيده ايد؟ (اگرنشنيده ايد، يعنی “جنون خودآزاري”، كه براي موارد خيلي حاد به كارمي رود.)
خب حالافكر مي كنيد اين واژه از كجا آمده است؟ يك آقايي بوده است به اسم ” ساخر مازوخ ” و رفتارهاي اين آقا آنقدر منحصر به فرد و به زعم بقيه بيمارگونه بوده است كه توانسته است بيماري خودآزاري را تا ابد به اسم خود نامگذاري كند!
اگربا يك نفر كه به “مازوخيسم” مبتلاست، روبرو شويد، به عمق مشكلات رواني كساني كه اين بيماري را دارند، پي مي بريد. حالا فرض كنيد خود ” ساخر مازوخ ” چه موجودي بوده است، كه توانسته است اين بيماري ـ در آن زمان جديد ـ را خلق، و به اسم خود ثبت كند.
خب هيچ دختری دوست دارد يك نفر مازوخيست عاشقش شود؟ اما يك خانمي بوده است به اسم” واندا دو دونايف ” كه اولين مازوخيست دنيا نصيبش شده است، يعني خود ساخر مازوخ ، بيچاره واندا دو دونايف. بله، خانم دونايف خيلي تلاش كرد كه از دست اين مازوخ مازوخيست نجات پيدا كند، و نمي دانم آخر سر توانست يا نه؟
اما گويا مجموعه اي از نامه هاي ردو بدل شده بين ساخر مازوخ و واندا دو دونايف وجود دارد كه منتشر هم شده است. (اين نامه هاـ به جز همين يكي ـ به فارسي ترجمه نشده اند، اگر كسي از متن انگليسي يا آلماني سراغي دارد، برايم ميل بزند، ممنون). اين نامه ها خيلي بيش از آنكه در علم روانشناسي مهم باشند، در علم جامعه شناسي (و در مبحث قراردادهاي اجتماعي) اهميت دارند، زيرا بعضي ازآنها نمونه هاي منحصر به فردي از قراردادهاي ديگرگونه بين دو انسان هستند !
حالا يكي از قراردادهارا بخوانيد. در اين قرارداد خانم دونايف ظاهرا مي خواسته هر جور شده از دست اين آدم مازوخيست راحت شود اما………………… :
بخوانيد:
قرارداد بين واندا و ساخر
ـ برده من، شرطهاي قراردادي كه تحت آن شرطها شمارا به عنوان برده قبول مي كنم و در كنارم به آزارتان مي پردازم به قرار زيراند:
انصراف مطلق از نفس خويش.
بي ارادگي مطلق در برابر من.
شما دردستهاي من ابزاري هستيد كه كوركورانه از تمام دستورات من بي چون و چرا اطاعت خواهيد كرد.
اگر فراموش كنيد برده من هستيد و از تمام دستورهاي من اطاعت نكنيد حق خواهم داشت به هر نحوي كه دلم بخواهد شمارا مجازات كنم، بي آنكه جرات كوچكترين اعتراضي را داشته باشيد.
هر عمل خوب و دلپسند از جانب من درباره شما لطفي است از ناحيه من در حق شما، و شما به خاطر آن بايد از من تشكر كنيد.
هيچ كار خطايي هرگز نمي تواند از من سر بزند چون خطا ناپذيرم، در هر صورت هيچگونه تكليفي در برابر شما ندارم.
شما نه پسر، نه برادر و نه دوست من به شمار مي آييد؛ فقط برده اي خواهيد بود كه ارزش خاك پاي مرا هم نداريد. جسم و روح شما به من تعلق دارد و اگر احيانا از اين وضع در رنج باشيد بايد تمام احساسات و تاثراتتان تابع اقتدار فائقه من باشد.
من حق دارم هر كاري كه دلم مي خواهد با شما بكنم، بدترين ستمها را به شما روا دارم، حتي اگر شمارا مثله كنم بايد بي شكوه و شكايت ، آن را تحمل كنيد. بايد مثل يك برده براي من كار كنيد و اگر بسيار ثروتمند بشوم و شما را در فقر و فاقه نگهدارم، شمارا به زير لگد بگيرم، بايد بي زمزمه كوچكترين اعتراضي پاهاي مرا بوسه باران كنيد.
هر وقت دلم بخواهد شما را اخراج مي كنم ولي شما كوچكترين حقي در ترك من نداريد، و اگر فرار كنيد به من اين حق و اختياررا داده ايد كه شما را تا سر حد مرگ شكنجه دهم و هر نوع شكنجه اي را كه غير قابل تصور باشد درباره شما اعمال مي كنم.
خارج از من شما هيچ حساب مي شويد، براي شما من همه چيزم؛ زندگي شما، خوشبختي شما و شادي شما منم.
بايد هر كاري را كه از شما بخواهم چه خوب باشد و چه بد، انجام دهيد، اگر از شما بخواهم جنايتي مرتكب شويد، در اطاعت از دستور من بايد جنايتكار شويد.
شرافت شما، مثل خون شما، روح شما، قدرت كار كردن شما به من تعلق دارد. من فرمانفرماي شما، صاحب زندگي و مرگ شما هستم.
اگر نتوانيد تاب سلطه مرا بياوريد و زنجيرهايتان برايتان سنگيني كند، بايد خودتان را بكشيد؛ هرگز آزاديتان را به شما پس نخواهم داد.
واندا دو دونايف

ـ با اتكا به شرافتم، متعهد مي شوم برده خانم واندا دو دونايف كاملا به همان ترتيبي كه ايشان از من خواسته اند باشم و بي هرگونه اعتراضي، تسليم هر دستوري باشم كه ايشان مقرر خواهد فرمود.
ساخر مازوخ

خب خوبی این متن این بود که حداقل فهمیدم مازوخیسم ندارم.یعنی هنوز حاضر نیستم یه همچین تعهدی بدم(این برای اثبات کافیه؟)

اینا رو فقط برای تو مینویسم :
ولی یه جور دیگه برده هستم.
اونقدر هست که حاضر نیستم هیچ کاری بکنم که از دستم ناراحت شی.برای همینه که الآن یه ماه هست که دارم با خودم کلنجار میرم که واسه Valentine’s day چیکار کنم.ولی هنوز به نتیجه نرسیدم.
اونقدر هست که بعد ازتو حسابی احساس تنهایی و بی کسی بکنم.
اونقدر هست که شب ولنتین یهو به خودم بیام و ببینم هیچ کسو ندارم.تنهای تنهام. فقط خودم موندم و خودم.میدونی؟ هیچ چیز عظیم تر از تنهایی نیست.
اونقدر هست که آدمو از پا در بیاره. ولی من هنوز هستم.هر چند بزور ولی هنوز سر پام چون هنوز تورو اون دورها می بینم.
ببخشین نمی خواستم بعد از ایمهمه وقت اینجوری شروع کنم ولی چیزی که مدتها تو دلم انباشته شده بود رو دیگه نتونستم نگه دارم.امیدوارم یه روزی منم سر عقل بیام.
عشق یک سوتفاهمه ولی نه از گفتار و رفتار طرف مقابلت بلکه از خودت.
ولنتاین رو به همه عشاق عزیز تبریک می گم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:11 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 ژانویه 2002

از مجموعه “و خدا … را آفرید ” :
و خدا ریش را آفرید
وخدا ریش را عذابی قرار داد برای مردان
خوشا بحال زنان و کوسه جات.
اگر خدا ریش را به مرد نمی داد قطره ای از خداییش کم می شد؟
به همان خدا قسم که نه.
هرکی ندونه خیال می کنه من همیشه سه تیغ می کنم.نه بابا کو حس این کارا؟ تازه شیش ماهم ریش داشتم این هوا.همین دوهفته پیش اصلاحش کردم.
الآن خواننده محترم می گه به من چه؟ اختیار دارین پس “به من چه؟ ” ؟!!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 26 ژانویه 2002

یکی دیگه از خواص فیزیکی و شیمیایی من دیدن خوابای عجیب غریب و صدور نظریه های پرت پلاست.دیشب خواب دیدم ملت همش میخورن زمین اونوقت گالیله رو گرفته بودن و محاکمه میکردن به جرم اینکه گفته زمین گرده و میچرخه و مردمم سر گیجه گرفتن هی میخورن زمین.بعد یهو لحظه آخر من رسیدم و جملات مهمی بر زبان راندم :”رهایش کنید گالیله را.او بیگناه است. زمین خوردن مردم بعلت زیادی غلظت الکل خونشان است.” بعد ازگفتن این جمله بلافاصله بیدار شدم.حیف که صبح امتحان داشتم وگرنه به زور میخوابیدم دوباره که بفهمم بقیه نظریه و دفاعیه ام چی میشه. واقعا که طفلک گالیله همین یه وکیل مدافع رو کم داشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.

واقعا دارم دیگه قاط میزنم چقد فک وفامیل پدری داشتم و نمیشناختم.در روز به شونصد میلیون نفر باید تسلیت گفت.واقعا دارم سرگیجه می گیرم.تازه خوبه من باید یه روزی همه اینا رو handle کنم.خوشبختانه نصفشون به من مربوط نمی شن که من پدر خواندگی شونو به عهده بگیرم(یکی از خواص من که کم کم بیشتر باهاش آشنا میشین اینه که همه مسایل رو مثل فیلما می بینم.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 25 ژانویه 2002

و خدا مرگ را آفرید.
این جمله هه پارادوکس نیست ؟ خدا چیزی رو ایجاد کرد که ماهیتش نیستی است؟ خدا نیستی رو هست کرده؟ با هست کردن نیست مشکلی ندارم ولی هست کردن نیستی چی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.

من اینجا یه مساله برام پیش اومده اونم اینه که نمیدونم چه آدمایی اینا رو میخونن(اصلا کسی می خونه؟) به هر حال از اونجایی که شما خواننده محترم ممکنه افتخار آشنایی قبلی با من (شاهکار خلقت واعجوبه تاریخ بشریت) رو نداشته باشین گفتم خودمو یک کمی معرفی کنم : خب من اسمم آیدین هست فامیلمم … .بیست سالمه ودانشجوام .سرسوزن دوقی و خرده هوشی (البته سر هوشم ادعام میشه). همین دیگه انتظار داشتین چی از خودم بگم؟
بعدشم اینکه اگه احیانا کسی پیدا شد که این پرت و پلاها رو میخوند و با من کاری داشت خوشحال میشم برام ایمیل بفرسته فقط توروخدا سابجکتش یه چیزی باشه که بفهمم چیه چون همه ایمیلهایی که فرستنده شون رو شناسایی نکنم قبل از خوندن پاک میکنم.دیگه خود دانید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 24 ژانویه 2002

عمه بابام فوت کرده.خوب تا اینجا که مشکلی نیست.خدا رحمتش کنه.مشکل اونجا پیش میاد که من شدیدا از مراسم ختم و بهشت زهرا و این جور چیزا بدم میاد الآنم سالهاست هر دفعه به یه بهانه ای ازش در رفتم.ولی این دفعه اون چیزی که کلی بهش مینازیدم کار دستم داده. بزرگ خاندان بودن همچین خوبم نیست انگار.میگن چون تو نوه بزرگی باید حتما توهمه مراسم باشی که به پدربزگت که برادر بزرگ اون مرحومه مغفوره است بر نخوره و باباتم که اونم به نوبه خودش پسر بزرگه روش بشه بگه این پسر بزرگمه.دلم واسه پسر بزرگ خودم میسوزه که هنوز بدنیا نیومده یه همچین باری رو شونه هاش هست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:24 نوشت.

خیلی کم می نوشتم (در واقع سه تا دفتر جدا دارم ویه سری هم رو میز تحریرم می نویسم) که حالا هوس کردم weblogam بنویسم.توجه کنین که اون am در واقع همون “هم” محترم است که فینگیلیش شده.این محترمم آخر افتاد تو دهن ما.همش تقصیر این تلویزیون محترمه که دادگاه محترم این شهرام جزایری محترم رو نشون می ده که این بابا اصرار داره به همه بگه محترم.
این زندگی هم چیز جالبیه به قول شاعر که می گه “زندگی منشوریست در حرکت دوار” که هر گردشش کلی شکل زیبا و جدید و منحصر بفرد میسازه.(فکر نکنین تعریف شعر و شاعر رو بلد نیستم.بلدم ولی به همه چیز میگم شعر ولی خب به هرچی گفتیم شعر که لازم نیست حتما شعر باشه درست همون طور که به هرکس گفتی آیدین لازم نیست آیدین باشه چون آیدین حقیقی فقط یکی هست که من باشم.در واقع برمی گردیم سر جای اولمون : “مردم دو دسته اند .یا منم و یا نیستند.”)
امیر مسعود یه مطلبی داشت راجب خواص ماهها که گفته بود اواخر دی آدم(البته آدم اسم خاصه) زیاد دوست داره داستان بنویسه ولی من اواخر دی داستان که سهله حرف عادی خودمم به زور می نویسم.عوضش اون با آبان مشکل داره . یه فرضیه ای که مطرح می شه اینه که پس هرکی تو ماه تولدش نمیتونه خوب بنویسه.کسی نظری در این مورد نداره؟ البته این فرضیه یه جورایی هم ارز(یا هم عرض) نسبیت عام اینشتین هست .به این معنی که نوشتن هر کس نسبی هست و با عکس ماه تولدش نسبت مستقیم داره.
تا دیر نشده اینم بگم که ممکنه دیکته من خیلی خوب نباشه ولی مهم اینه که خواننده منظورو بفهمه که خب میفهمه خنگ که نیست.من یه زمانی برام دیکته مهم بود ولی راستش الآن حدود انتگرال برام مهم تر از دیکته شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:19 نوشت.

همش تقصیر این امیر مسعوده ببین منو وسط امتحانا یاد چه کاری انداخته.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.

سلام وخوب همین دیگه این تازه اولشه چند روز صبر کنین اونقدر بنویسم که خسته شین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:15 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002