مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

پنج‌شنبه، ۷ نوامبر ۲۰۰۲     

جمعه پیش رفتیم نمک آبرود با تور. به دعوت چند تا گروه یاهو از جمله سمپاد و بابابرقی. صبح زود راه افتادیم از تهران. قرارمون سر ملاصدرا بود. راهنمای ما صبح تازه اومده از من می پرسه سر ملاصدرا همین جاست؟ وقتی فهمید همونجاست، پرسید پس شما رو باید ببریم؟!! تمام جاده مه بود. کلی هم تصادف شده بود. راهنمامون یه آقایی بود به اسم بابایی. بعدا فهمیدیم که راهنمای همه تورا مامانی بودن فقط راهنمای ما بابایی بود. اونقد این بابایی رو اذیت کردیم که دیگه می خواست سر به تنمون نباشه. یه چار نفرم بودن که به گروه خون ما نمی خوردن. اونا رو هم حالشونو حسابی اخذ کردیم. تو نمک آبرودم مه بود. آقای بابایی فرمودن مواظب باشین مه هست لیز نخورین. اینجوری بود که ما فهمیدیم برخلاف نظر عامه که مه همون ابریه که تو ارتفاع پایین باشه، در واقع مه همون گِل هستش. یه چیز جدیدم کشف کردیم که تو مه قلیون کشیدن چه کیفی داره، انگار قبل از ما یکی همچین کشیده بود که دودش همه جا رو گرفته بود. بعد ما با سر و ضع گلی اومدیم پایین و ناهار خوردیم و رفتیم هتل هایت. واقعا خیلی به قیافمون می خورد که اونجا بریم. اونجام حسابی شلوغ کردیم و بعدم رفتیم لب ساحل و یه جنگ حسابی راه انداختیم. اونقدر ماسه خیس زدیم تو سر کله هم که دیگه نقطه تمیز تو ما پیدا نمی شد. بعد باز با اعتماد به نفس کامل برگشتیم تو هتل و از توالتاش استفاده بهینه کردیم. اونقدر هوا سرد بود از هر جایی بیشتر گلاب به روتون، رو به دیفال، ما رفتیم توالت. فقط نمی دونم چرا هرکی رد می شد یه جوری نگاهمون می کرد انگار تا حالا سمپادی ندیده!!! بعدم آقای بابایی رو گذاشتیم سر کار و گفتیم چند تا از بچه ها لب ساحل جا موندن. تا یه ساعت همه بلندگوهای هتل داشتن مارو پیج می کردن. بعدم بعضیا رفتن آسانسور بازی تو هتل. اصولا بعد از رفتارای ما هفت هشت تا از ستاره های هتل کم شد. بعدا بالاخره راضی شدیم برگردیم و تو اتوبوس اونقدر داد بیداد کردیم که خودمون کر شدیم چه برسه به بابایی و اون چار نفر دیگه. اونام از لجشون همه لباساشونو تنشون کردن بعد پنجره هارو باز کردن، مام که همه لباسامون خیس بود ساعتها تو مینی بوس لرزیدیم. البته آقای بابایی یه خاصیت دیگه هم داشت اونم این که اون جلوی ماشین واسه اون چار نفر یه داستانایی تعریف می کرد که نگو، از قبیل “چگونه مردی با شلوارک ساعت 12 شب با یه شونه تخم مرغ، سوار بر ترک موتور، در فاصله اینجا تا اون پیکان سبزه، از کلانتری 108 نواب سر دراورد” و “چگونه 48 ماه در مناطق صعب با یه گروهبان ابله خدمت سربازی انجام دادم”. مام ته ماشین نشسته بودیم و همش حرفاشو تایید می کردیم فقط نمی دونم چرا خیلی بدجور نگاهمون می کرد. به نظر من یادش رفت ماجرای “چگونه درحالی که سوار تیرانوساروس بودم با تیر کمون یک F-18 را سرنگون کردم” و “چگونه دو عدد تانک چیفتن را با شیش تا نوشابه خانواده در سه سوت قورت دادم”. ولی بالاخره رسیدیم تهران و ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد. کلی هم خوش گذشت.

اینو آیدین در ساعت ۱۲:۲۴ نوشت.



پاسخی بنویسید


 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2024 - 2002