آدمایی که بیشتر می دونن، اینم می دونن که دونستن بیشتر، همیشه باعث رنج کشیدن بیشتر آدم می شه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
یه صحنه The wall همش جلوی چشممه. اونجایی که پسربچه هه تو یه سالن نشسته و همه دارن دوبه دو می رقصن. یه دختری هم اونور سالن نشسته، بعد پسره می ره جلوش وای میسته (می ایستد). دختره بلند می شه و باهم می رقصن. قد پسره تا وسطای شکم دختره اس. اون چیزی که این وسط اذیتم می کنه حس اون دختره اس. تا ندیده باشی نمی فهمی…
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.
MACH3 اختراع بی نظیریه، ولی حیف که هیچ وقت نمی تونی باهاش رگتو بزنی…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:43 نوشت.
بعضی حرفا رو نمی شه هر جایی گفت، چون فقط مربوط به خودت نیست. حرفاییه که پای آدمای دیگه ای رو می کشه وسط، و این خوب نیست. اون حرفا مال دفترای خاطرات رنگ و وارنگه که هزارتاشو داری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.
نوریان می گفت این تو کتیبه داریوش بوده، خیلی باهاش حال کردم:
اهورامزدا را سپاس می گویم که شادی را آفرید، و ملت من را ملتی شاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
“فقط برای تلفن زدن آمده ام”، “تابستان خوش خانوم فوربس” و “لکه های خون روی برف”. گابریل گارسیا مارکز. به طرز وحشتناکی عالی بودن و دیوانه کننده.
کل ماجرا، یه مجموعه دوازده تایی داستان کوتاه بود. راستش فقط از این سه تا خوشم اومد. می شه بیست و پنج درصد. مارکز باید یه فکری به حال خودش بکنه که بتونه رضایت منو بیشتر جلب کنه!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:15 نوشت.
اون شعری که دیروز نوشتم مال خودم نیست، هیچ وقتم مال من نبوده. حدود شیش ماه پیش رو وایت برد انجمن علمی نوشته بودنش. امضا هم نداشت. البته راستش من می دونم مال کیه! ولی بازم بی اجازه اینجا نوشتمش!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:13 نوشت.
زندگی را باید انداخت
تو دیگ
تا اساسی بجوشه
حالش جا بیاد
هی زندگی!
داری خیلی اذیتم می کنی ها!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:34 نوشت.
آهای آریا سیستم! با تو ام! به روح اعتقاد داری؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
یاد مصاحبه یه مدرسه راهنمایی افتادم که بعدا بیخیالش شدم، یارو پرسید چه جور فیلمایی نگاه می کنم، منم گفتم فیلمای پلیسی، دلیلشو پرسید، منم گفتم چون می خوام ببینم خلافکارا چه اشتباهاتی می کنن که گیر می افتن، من اونا رو تکرار نکنم!!!
انگار از همون قدیما زمینه اشو داشتم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.
یه خانومی که نمی شناسم از مرکز تحقیقات مخابرات یه ایمیل واسه من فرستاده که اون فایلی که توشه، به طرز تابلویی جوجو داره، عیب نداره، خودم چند وقت دیگه کارم درست می شه و می رم اونجا. حالشو می گیرم! اقلا سعی نکرده از یه آدرسی بفرسته که شناسایی نشه. قیافه من اینقدر خنگ به نظر میاد؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:52 نوشت.
از خبرچینا حالم به هم می خوره. اگه زورم می رسید می دادم همشونو بکشن، پوستشونو با کاه پر کنن از دروازه شهر آویزونشون کنن که درس عبرت بشه. مغزشونم می دم کلاغا بخورن. بعدم می رم خبرچینای خودمو پرورش می دم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:40 نوشت.
آهای آریاسیستم! به روح اعتقاد داری؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:20 نوشت.
این تعطیلات خیلی داره به استادا خوش می گذره انگار. امروز کامیاب رفته بود تو اتاق هوشمند، نشسته بودن پیپ می کشیدن و همش می خندیدن، فکر کنم داشتن باهم شوخی های بی تربیتی می کردن!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:19 نوشت.
Your breath is sweet,
Your eyes are like two jewels in the sky.
Your back is straight,
your hair is smooth on the pillow where you lie.
But I don’t sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above.
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee ‘fore I go
To the valley below…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:44 نوشت.
یه صحنه کلاه قرمزی هست که پسرخاله بهش می گه: “اول که اومدی نفهمیدم کی اومده، حالا که همه جا رو بهم ریختی فهمیدم کی اومده”، اگه دست من باشه می گم: “فلفل! دیشب که خوردمت نفهمیدم چی خوردم، حالا که صبح شده می فهمم چی خوردم!!!”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.
امشب خیلی ناگهانی با جماعت اراذل رفتیم خوش گذرونی، حسابی خوش گذشت چون همه بودن. البته بیشتر منظورم آقای زندی هستن، که خیلی وقت بود به ما افتخار نداده بودن!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:16 نوشت.
می گه: چرا موهاتو همچین کردی؟
می گم: چشه مگه؟ شدم عین خارجیا!
می گه: آخه کدوم خارجی ای موهاش اینجوریه؟
می گم: این همه رفتی خارج، تا حالا خارجی خل ندیدی؟
بیچاره دیگه هیچی نگفت!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:37 نوشت.