مرتیکه خجالت نمی کشه! یه جوری داستان می نویسه که من منظورشو نفهمم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:21 نوشت.
فکر کنم اگه برم آزمایش خون بدم، از قند و چربی و اینجور چیزا بیشتر، HTTP و FTP خونم حسابی بالا باشه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.
This is not flying, this is falling with style!
-Buzz Lightyear
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:29 نوشت.
دارم سعی می کنم ASP یاد بگیرم، ظاهرش که خیلی سخت نیست.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:04 نوشت.
همین الآن شنیدم یکی از دوستای خوب دوران راهنمایی و دبیرستان تو قضایای اخیر گم شده و هیچ خبری ازش نیست. درسته که دو ساله ندیدمش، ولی عوضش هفت سال عادت کرده بودم که هرروز ببینمش. خیلی ناراحت شدم. خدا کنه زودتر یه خبری ازش بشه…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
همین الآن یه آزمایش احمقانه رو خودم انجام دادم! دفعه دیگه اقلا یه میلیون برای یه همچین خریتی می گیرم!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.
آن شنیدستی که در اقصای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت:” زهرمار! تیریپ که نداریم
بذار اقلا پول در بیاریم!!”
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:26 نوشت.
اگه درست یادم مونده باشه، بدن انسان حدود پنج لیتر خون داره. اگه درست تخمین زده باشم، یه پشه تو هر دفعه نیش زدن، یک سی سی خون می مکه. این جوری، با یه حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسی که اگه حدود پنج هزار تا پشه، همزمان نیشت بزنن، دیگه خونی تو رگهات نمی مونه. بعدش دقیقا نمی دونم چی می شه، ولی نتیجه نهاییش اینه که آدم می میره دیگه.
هر پشه حدود ده میلی متر مربع سطح اشغال می کنه، پس پنج هزار تا پشه جمعا پونصد سانتی متر مربع جا می گیرن. یعنی همشون حتی می تونن رو شکم آدم جا بشن. تازه شکم من که سطحش خیلی بیشتر از این حرفاس. با این محاسبات به این نتیجه می رسیم که قطعا روش مفیدی برای خودکشی پیدا شده.
فقط یه مساله اساسی می مونه: این همه پشه از کجا بیاد؟ و چه جوری می شه همشون رو وادار کرد که آدمو نیش بزنن؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:25 نوشت.
همونقدر که خلاف جهت آب شنا کردن رو دوست دارم، دوست دارم وقتی که خسته می شم خودمو بسپرم دست جریان، ببینم منو کجا می رسونه…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
خل در اومد از حموم
منگل دراومد از حموم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
این پارکینگ ما مثل قفس شیرا و ببرای باغ وحش می مونه، همونجوری که یکیشون از این طرف نعره می کشه، اون یکی از اون ور جوابشو می ده. حالا اینجا صدای وق وق دزدگیر یکی از ماشینا که درمیاد کم بقیه هم شروع می کنن به سروصدا، آسایش نداریم از دستشون.
الآن یهو یاد دیاپازون افتادم، بعدم یاد ابریشمیان افتادم اون موقعی که داشت فرکانس طبیعی Cavity resonators رو درس می داد، گفت مثل این ماشین من که از بس قدیمیه، تو اتوبان به یه سرعتی که می رسه یهو می بینین همه وجودش به لرزه می افته!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
جدی جدی دارم نگران مغزم می شم، یه چیزایی رو با هم قاطی می کنه که جزو بدیهیات باید حساب بشن. از کل قضیه سلامتی، همین یه مورد برام مهمه، زیادی برام مهمه، حالا چیکار کنم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.
اینم واسه همه اونایی که به دلشون صابون زده بودن: دفتر تشخیص مصلحت خودم، بعد از ناآرامیهای هفته های اخیر، تشخیص داد که فعلا باید این موضوع رو تا جایی که می شه بیخیال شد، چون تو نقطه محکمی نایستادم (دیکته اش همینه؟). ترجیح می دم این دفعه جای پام محکم تر باشه. چه مادی چه معنوی.
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.
The blue bus is calling us
The blue bus is calling us
Driver, where are you taking us?
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:57 نوشت.
This is the strangest life I’ve ever known…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.
کلی برنامه داشتم واسه تابستون، حالا عملا تابستون شده و بیکارم ولی هنوز از بهت در نیومدم، آخه این چه بازی ای بود که راه انداختیم؟ من می خوام به زندگیم برسم!
نمی دونم صد سال پیش کجا دیدم اینو، می گفت یکی از شعارای انقلابهای دانشجویی دهه هفتاد تو اروپا یه همچین چیزی بوده :”هر چه بیشتر انقلاب می کنیم بیشتر عاشق می شویم و هرچه بیشتر عشق می ورزیم بیشتر دلمان می خواهد انقلاب کنیم”.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
این معرکه اس، احساس موج می زنه تو این عکس.

[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:47 نوشت.
از دست این آدمایی که یه بچه نسبتا باهوش دارن و حتی قبل از اینکه به سن مدرسه رفتن برسه یه کاری می کنن که قرآن رو حفظ کنه، حرصم می گیره. ولی وقتی درست فکر می کنم می بینم که باید از دست خودمم حرصم بگیره، چون اگه یه همچین بچه ای داشته باشم احتمالا مغزشو با معادلات ماکسول پر می کنم و یه کاری می کنم که دیدش به دنیا، تو حوزه فرکانس باشه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:07 نوشت.
– می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟
: حالا کی واسه تو گریه کرد؟! این پیازای صاب مرده اشک منو دراورده!!
(از دیالوگای تاثیرگذار فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:32 نوشت.