مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


دوشنبه، 7 جولای 2003

وقتی پول دستم بیاد می رم یه خونه جن زده می خرم. بعد ارواحی که تو اون خونه هستن یه کاری می کنن که من وسط آشپزخونه خودمو دار بزنم. بعد همه فکر می کنن خودکشی کردم. بعد کلی می خندم چون همه اشونو گذاشتم سر کار.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.

منم مثل بقیه آدما، برای خودم آدم عجیبی حساب می شم! یه موجودی بود که هرروز وبلاگشو می خوندم، بعدا معلوم شد آشنای یکی از بچه هاست و این دوستمون یه جوری حرف زد که معلوم می شد از اون موجود خیلی خوشش نمیاد. دلیل خاصی هم نیاورد ولی از حرفاش این احساس بهم دست داد که اگه اون موجود رو ببینم منم از شخصیتش ممکنه لذت نبرم. بعد از اون دیگه وبلاگشو خیلی بندرت خوندم. وقتایی هم که خوندم اصلا خوشم نیومده از نوشته هاش!!! در واقع انگار با اون صحبتا بر علیه اون موجود Bias شدم. خیلی خنده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:42 نوشت.

Whatever happens I’ll leave it all to chance
Another heartache another failed romance
On and on
Does anybody know what we are living for
I guess I’m learning
I must be warmer now
I’ll soon be turning round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.

عادتای رانندگیم دارن عوض می شن. سرعتم نسبتا کم شده. دیگه به ندرت اصلا به دنده پنج احتیاج می شه. بعد از مدتها دارم دو دستی فرمون رو می چسبم. حتما یه دلیل روانی داره. ولی خودم نمی دونم چی. در ضمن روانی باباته!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:16 نوشت.

پدر منو در اوردن اینا. دو روز رفتم بدو بدو، فقط واسه سه تا دونه امضا. آخرشم کارآموزیمو با ابریشمیان برداشتم. همه رفتن با محل کار مساله رو حل کردن، بعد اومدن سراغ کاغذبازی دانشگاه. من کارای دانشگاه رو تموم کردم، مرکز تحقیقات هنوز تکلیف منو معلوم نکرده. عجب وضعیه ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:15 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 5 جولای 2003

Nothing really matters
anyone can see
nothing really matters
nothing really matters to me

any way the wind blows….

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.

صحنه جالبی بود. یه دختر کوچولوی چهار ساله که فارسی هم بلد نیست، سر میز، فسنجون رو به باباش نشون داده و می گه: Daddy! dog’s pipi

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.

آیدین! چرا این همه طول کشید تا تو فهمیدی اون چیزی که برای تو یه ماجراجویی کوچیک بود، باعث می شد پاهای یه نفر دیگه بلرزه؟ سعی کن بعضی وقتا دنیا رو از دید دیگران ببینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 3 جولای 2003

امروز (البته دیگه دیروز) سالگرد مرگ جیم موریسون بود. این بشر معرکه بوده. نابغه بوده. عزیز من بوده. آخرشم مثل همه آدمایی که سرشون به تنشون می ارزیده، قبل از رسیدن به سی سالگی می میره…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:34 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 2 جولای 2003

آهای ملت! این سایت شرکت سیما رایانه البرز هستش، (اگه اون البرز رو تهش نمی چپوندن می مردن!). یه کلیک رو اون لینکه بکنین، به آشنا شدن با فعالیت هاشون می ارزه. این دفعه ظراحشون از دستش در رفته! (الآن نیما کله امو می کنه). آهای نیما! به نظر من احترام بذار.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:45 نوشت.

مردم دو دسته اند، یا منم یا نیستند. همین که گفتم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:42 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 30 ژوئن 2003

اصلا انتظار نداشتم خوابی که دیشب دیدم به این زودی به واقعیت نزدیک بشه. اصلا اونو جزو خوابای درهم و برهمی که همیشه می بینم دسته بندی کرده بودم.
اگه همینجوری پیش بره احتمالا بعد از درسم می رم یه دکه می زنم، تعبیر خواب می کنم، فال قهوه می گیرم، پیش گویی می کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.

تو یه هفته اخیر سه بار به روش یابویی از خودم کار کشیدم. پنجشنبه، شیش ساعت تو تهران رانندگی کردم از این سر به اون سر و بالعکس. دیروز چهارساعت زیر آفتاب پیاده روی کردم. امروزم هشت ساعت مطالعه کردم. که دیگه الآن چشمام داره از حدقه در میاد. اونم چه کتابایی!
Harry potter and the order of the phoenix
VB . NET
یه مقداری هم سعی کردم مخابرات بخونم، که تلاش واقعا مذبوحانه ای بود.
در روایات اومده، روزی که آیدین کبیر برای کاراش برنامه ریزی کنه و مث آدم به همه کار برسه، آخر دنیاس!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:38 نوشت.

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end

It hurts to set you free
But you’ll never follow me

The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die

This is the end

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:24 نوشت.

چند تا کلمه عارفانه هم از مهندس وحید کنترلی ترم آخری بشنوین که سر کلاس مخابرات، تو جزوه خرتوخر من نوشته:
واقعیت جایی معنا می یابد که دریابیم واقعیتی وجود ندارد.
تو این دنیا همه خنگن، به جز اونایی که دیوونه ان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 29 ژوئن 2003

راستی! من از دیشب به مقام خدای شراب منصوب شدم، البته هنوز دلیل این انتصاب رو از زئوس نپرسیدم!!

[8 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.

من اصولا از دست خودم خیلی کیف می کنم. همین دیروز نوشتم که یه حدسایی می زنم. از دوتا حدس فعلا یکیش درست از آب دراومده. نوسترآداموس بره بوق بزنه!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 ژوئن 2003

داشت یادم می رفت که هیچ موزیکی قرار نیست اینجا موندگار بشه. با عرض معذرت از همه دوستانی که بهش وابسته شده بودن، عوضش کردم. این جدیده یکی از دوتا آهنگیه که می خوام موقع سوزوندن جنازه ام پخش بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.

شاید یه وقت دیگه، شایدم هیچوقت. الآن خودم نمی فهمم چی می فهمم. یه حدسایی می زنم ولی حدسای من هیچ وقت درست از آب در نمیان (به جز در 99 درصد مواقع البته!).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 10:42 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002