چهارشنبه، 21 سپتامبر 2011 زبون
تو اولین جلسه کلاس سوئدی خنگ مطلق بودم. یه صداهایی در می اورد که من حتی نمی تونستم فرقشون رو تشخیص بدم، بعد انتظار داشت تکرار هم بکنیم.
پ.ن. اینقدر که فهمیدم ملت بی تربیتی هم هستن. به 6 می گن sex و به خوب می گن bra!!!
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 21 سپتامبر 2011 زبونتو اولین جلسه کلاس سوئدی خنگ مطلق بودم. یه صداهایی در می اورد که من حتی نمی تونستم فرقشون رو تشخیص بدم، بعد انتظار داشت تکرار هم بکنیم. یکشنبه، 18 سپتامبر 2011 دنیا و مافیهااونقدر بدبختی تو دنیا هست که آدم بدبختی خودش یادش می ره. یکشنبه، 18 سپتامبر 2011 حالا برعکسزندگیمون شده markup، صبح LaTeX، شب HTML. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:38 نوشت.پنجشنبه، 15 سپتامبر 2011 شعر بی خوانندهمانیفست عاشق ترین مرد دنیا رو تو “آبی، خاکستری، سیاه” حمید مصدق می خونی. پنجشنبه، 15 سپتامبر 2011 اینجوریمی گن عمو حسن از حموم دراومده و نشسته روی مبل. بعد گفته: “اِ چرا من اینجوری می شم؟” تا خانومش بیاد بپرسه چه جوری، دیگه عمرشو داده بوده به شما. حالا من هروقت یه حسی تو تنم پیدا می شه که قبلا ندیدمش یا اسمی براش ندارم، یهو می ترسم نکنه این همون جوری باشه که منظور عمو حسن بوده و پیش درآمد مردن باشه. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.چهارشنبه، 14 سپتامبر 2011 حفاظت شده: چرا بعضی ها آدم نمی شن[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 11:37 نوشت.سهشنبه، 13 سپتامبر 2011 آدم چپ دستاین دست چپ دیگه برای من دست چپ نمی شه. وقتی دراز می کشم فرقی نداره چه جوری بذارمش، به دو دقیقه نمی کشه که خواب می ره! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:06 نوشت.سهشنبه، 13 سپتامبر 2011 فحش خواهرمادرآخه باقالی! تو که نمی تونی تنبون خودتو سفت بچسبی چیکار داری به امنیت؟ یعنی واقعا گندشو دراوردن ها. حقشونه که ورشکست بشن، منحل بشن به خاک سیاه بشینن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:05 نوشت.دوشنبه، 12 سپتامبر 2011 شکاف فرهنگییکی از چیزایی که هنوز هم بهش عادت نکردم، طول زمان نهار خوردن اینجاست. ما همیشه عادت داریم سریع غذا بخوریم و وسطش وقت تلف نکنیم، ولی اینجا همش دوست دارن گروهی نهار بخورن و کلی حرف بزنن وسطش و خلاصه اختلاط کنن. اوایل همیشه غذای من کلی زودتر از بقیه تموم می شد و مجبور بودم یه ساعت نگاهشون کنم و حوصله ام سر می رفت. حالا هم که می خوام تنظیمش کنم یهو می بینم غذای همه تموم شده و مال من هنوز به نصفه نرسیده و همه منتظرن تا زودتر تموم کنم و برن سر کارشون. خلاصه آخرم یاد نمی گیرم مثل اینا بشم. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:59 نوشت.دوشنبه، 12 سپتامبر 2011 درخت؟!شهری که توش علی سربندی نباشه، یکی دیگه از جذابیت هاشو از دست می ده. حتی وقتی خودم اونجا نیستم دلم می گیره که خبر رفتنشون رو می شنوم. یکشنبه، 11 سپتامبر 2011 افتتاحیهفتوبلاگ ملوکانه با مدیریت جدید راه اندازی شد. هنوز همه چیز اونجوری که دوست دارم نیست، ولی خیلی هم درب و داغون نیست که نشه به کسی نشونش داد. سعی می کنم زود به زود آپدیت کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:15 نوشت.چهارشنبه، 31 آگوست 2011 Random bit sequencesداشتیم با یه دوست قدیمی درباره این صحبت می کردیم که تصمیمات آدم تو زندگی هرقدر هم ریز، چه تاثیرات غیرقابل پیش بینی ای تو مسیر بعدی زندگی می ذاره. سهشنبه، 30 آگوست 2011 باز آمد بوی ماه مدرسهدر راستای فرهنگ کار بدون وقفه ای که اینا دارن، کیک آف میتینگشون منو کشته. تا جایی که یادمه کیک آف یه جلسه خفنی بود که همه کارمند و مدیر و کارفرما و پیمانکار می نشستن دور هم و نقشه می کشیدن که چه جوری همدیگه رو نابود کنن. حالا اینجا هفته پیش به مناسبت شروع سال تحصیلی همه مستخدمین* دپارتمان سوار قایق شدیم و تو این سرما سه ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به یه جزیره ای که یه قلعه قدیمی توش بود. اونجا یه سری با طبل و شمشیر و لباسای قدیمی اومدن دم قایق استقبالمون و تا خود قلعه طبل زدن و جلوی ما راه رفتن. اونجا هم یه سری با تفنگ سرپر تیراندازی کردیم و بعد تو قلعه زیر نور شمع سر دوتا میز دراز موازی، شام قرون وسطایی خوردیم. حالا این وسط رئیس دپارتمان هم احساس دامبلدور** بهش دست داده بود و یه پنچ دقیقه ای رفت سر تالار و سخنرانی کرد که کسی هم گوش نکرد. یعنی تو کل جلسه تنها چیزی که راجبش صحبت نشد کار بود! سهشنبه، 30 آگوست 2011 blues…حالا خودمون کم still got the blues بودیم، این تهران من حراج هم قوز بالا قوز شد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:44 نوشت.سهشنبه، 23 آگوست 2011 امان از …حالا هی من می گفتم نتیجه شبیه سازی اینه، اونم هی می گفت مدلت اشتباهه چون تو عمل اندازه گرفتن و نتیجه این نبوده. آخر رفتیم یه ساعت تو آزمایشگاه دوباره اندازه گیری کردیم و حرف من درست دراومد. معلوم شد دوتا دانشجوی لیسانس، استاد رو پیچوندن جواب غلط بهش تحویل دادن و رفتن. بنده خدا وقتی فهمید خیلی به هم ریخت. از اون طرف من خیلی ذوق کردم که سخت افزار پروژه لیسانسم پیش خودمه و تو دانشگاه نیست. وگرنه اگه یه روزی دکتر کلانتری می فهمید چه بلایی سرش اوردیم، خیلی بد می شد! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.جمعه، 19 آگوست 2011 آخرالزمونبه خوابم هم نمی دیدم یه روزی برسه که وسط مرداد یه هفته از آفتاب خبری نباشه و یه ریز بارون بیاد و با کاپشن برم سر کار. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:23 نوشت.سهشنبه، 16 آگوست 2011 چه درسی می خونم من…اینجا یه مقدار بیشتر از قبل فرصت کتاب خوندن و فیلم دیدن داریم. مخصوصا توی خونه قبلی که تلویزیون هم نداشتیم و کلا وقتمون دست خودمون بود. پنجشنبه، 11 آگوست 2011 ضایعیعنی چیزی بدتر از این نیست که طلبکار بری پیش سوپروایزر محترم و بگی این سه صفحه جدولی که بهت داده یه سری از اطلاعات لازم رو نداره. اونم از دستت بگیره و ورق بزنه بگه ببین تو صفحه چهارم همه چیز کامل هست. در حالی که تو اصلا تاحالا ندیده بودی که صفحه چهارمی هم وجود داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:33 نوشت.چهارشنبه، 10 آگوست 2011 دردسردارم سعی می کنم هاست و دومین رو منتقل کنم به یه سرویس دهنده دیگه. خودم هم هیچ تصوری ندارم که چه اتفاقی می افته. ولی احتمال اینکه یه مدت اینجا از کار بیفته هست. نگین نگفتی. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.دوشنبه، 8 آگوست 2011سهم ما شاید که آینده…. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:48 نوشت.
| ||||