سهشنبه، 30 ژوئن 2026
نُه ده ساله بودم، توی کوچه با بچههای همسایه بازی میکردیم. درست یادم نیست، شاید قایمموشک بود. یادمه دویدم طرف بنبست کوتاه و دنجی که وسط کوچه بود. وسط بنبست یه دختر و پسر مثلا نوزده بیستساله، روبروی هم سر پنجه پا وایستاده بودن و خم شده بودن طرف همدیگه. لباشون رسید به هم و من رسیدم سر بنبست. من احتمالا از صحنه غیرمنتظرهای که دیده بودم میخکوب شدم و اونا از صدای پا. سریع از هم جدا شدن و با یه ترکیبی از هیجان و خجالت و ترس، روشون رو برگردوندن و زدن زیر خنده. من هم با همون سرعتی که رسیده بودم چرخیدم و دوباره از بنبست دور شدم. کل ماجرا چند ثانیه بیشتر طول نکشید ولی لابد بعدش هر وقت یاد اون روز افتادن یه فحشی هم به من دادن.
اینو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.