یکشنبه، 3 جولای 2011 Coldplay, Iron Maiden, Metallica Respectively
هیچ وقت فکرشو نمی کردم یه روزی برسه که تو کمتر از یه هفته، سه تاشون بیخ گوشم کنسرت داشته باشن و من هیچ کدوم رو نتونم برم!!!
پ.ن. Megadeth و Slayer و Anthrax دیگه بماند.
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:یکشنبه، 3 جولای 2011 Coldplay, Iron Maiden, Metallica Respectivelyهیچ وقت فکرشو نمی کردم یه روزی برسه که تو کمتر از یه هفته، سه تاشون بیخ گوشم کنسرت داشته باشن و من هیچ کدوم رو نتونم برم!!! دوشنبه، 27 ژوئن 2011 زرشک!یه بازارچه ای هست اینجا که غرفه هاش مواد غذایی می فروشن. رفتیم اونجا، بعد از این که کلی فکر کردیم که حالا زرشک به انگلیسی چی می شه، از خانوم سوئدی صاحب غرفه سراغ زرشک گرفتیم. برگشت با یه لهجه ای مثل این سخنگوی وزارت خارجه آمریکا گفت: “شما ایرانی هستید؟ من متاسفانه زرشک ندارم.” بعد آدرس یه غرفه ای رو داد که زرشک داشت. اون متاسفانه گفتنش منو کشته. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:27 نوشت.پنجشنبه، 23 ژوئن 2011 Samuel Butler“Genius might be described as a supreme capacity for getting its possessors into trouble of all kinds.” [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:36 نوشت.دوشنبه، 20 ژوئن 2011 خونه ات کجاست؟ تو باغچه!از این معلمایی که جلسه اول درسی میان و به بچه ها می گن به ترتیب بلند بشن خودشون رو معرفی کنن و شغل پدر و مادرشون رو بگن بدم میاد. آخه گوساله به تو چه مربوطه که ننه بابای شاگردت چیکار می کنن؟ شاید مثلا باباش آبدارچیه و اون دوست نداره جلوی دوستاش بگه. چمیدونم شاید اصلا باباش مرده و دوست نداره یکی مثل تو روز اول سال یادش بندازه این ماجرا رو. به تو چه؟ مثلا دوست داری باباش خشکشویی داشته باشه که از فردا کت و شلوارتو برات مجانی بشوره؟ یا مثلا قصاب باشه برات گوشت درجه یک بزاره کنار؟ بعد می خوای اونایی که والدینشون شغل مهمی ندارن دیگه تحویل نگیری؟ امیدوارم بالاخره یکیشون باباش خونه عفاف داشته باشه، بیاد تورو استخدام کنه. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.پنجشنبه، 16 ژوئن 2011 سوال هفتهبه نظرتون اگه این متجاوزین اخیر اصفهان از این طرفا رد بشن، با دیدن اینایی که دارن با بیکینی وسط پارک آفتاب می گیرن چه عکس العملی نشون می دن؟ [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:47 نوشت.یکشنبه، 12 ژوئن 2011 سومین تجربه ها* اگه بخوام تو یه کلمه توصیفشون کنم، چیزی نیست جز “شیرازی”. روزای بین تعطیل رسما تعطیلن، حتی اسم هم دارن. به محض اینکه یه ذره آفتاب می شه می ریزن تو خیابون و هرجا یه تیکه چمن گیرمیارن، حتی اگه وسط بلوار باشه زیر آفتاب ولو می شن. شنبه و یکشنبه غذاشون رو می برن لب رودخونه یا وسط میدون های شهر یه گوشه می شینن و می خورن. روزی دوبار ساعت ده صبح و سه بعد از ظهر تمام دپارتمان جمع می شن توی آشپزخونه و مشغول چایی و قهوه و گپ زدن می شن. جمعه ها که کیک و شیرینی هم هست و حتما یه ساعتی می شینن و نمی شه سوزن انداخت. استفاده از مرخصی ها تقریبا اجباریه و حتی آخر ماه به ازای هرروز مرخصی که استفاده کرده باشی 150 کرون به حقوقت اضافه می شه. سهشنبه، 7 ژوئن 2011 دومین تجربه ها* پربازدیدکننده ترین مرکز خرید اروپا (که درواقع چیز خیلی خاصی هم نیست) فقط نزدیک یکی از ورودی هاش دستشویی داره و اونم اول ورودیش دو نفر آدم شیک پوش نشستن و تا پنج کرون ازت نگیرن نمی ذارن بری تو. آخه آدم چقدر می تونه پولدوست باشه؟ حالا خوبه یکی وسط راهرو کارشو بکنه مجبور بشن هزار کرون خرجش کنن تا پاک بشه؟ سهشنبه، 31 می 2011 اولین تجربه هااین سوئدی ها ملت عجیب و غریب و کلا جابجایی هستن. اینا رو وقتی فهمیدم که صبحانه ام تبدیل شد به نون تست شیرین، کره شور و مربای ترش! و البته همه می دونن که تقصیر من نیست و مثلا من به هیچ وجه موقع خرید اشتباه نکردم. می گم اشتباه نکردم چون اصولا نمی تونم نوشته های روی جعبه ها رو بخونم و کاملا غریزی خرید می کنم! مثلا فعلا یه ماست تو یخچال هست که شدیدا مزه وانیل می ده و هر شب من و مریم یه ساعت فقط نگاهش می کنیم ولی نمی تونیم خودمون رو راضی کنیم که بخوریمش یا حتی بریزیمش دور. یا مثلا می ری تو آشپزخونه دپارتمان و می بینی یه کیک گنده گذاشتن روی پیشخون و یه پلاکارد هم چسبوندن کنارش که کلی منت سرت بذارن که دانشگاه براتون کیک خریده و بخورین و کیف کنین. بعد که با بشقاب می ری سروقت کیک که برای خودت برداری یهو می بینی روی کیک پره از میگوی ریز خام! تازه باتجربه ترها می گن تو لایه های وسطش هم ماهی پیدا می شه. [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:55 نوشت.جمعه، 27 می 2011 چهل سال پیش در چنین روزی…پارسال همین وقتا داشتم تو خیابونای شیراز می چرخیدم و سعی می کردم شهر رو بهتر بشناسم، چون برای کاری که تو اون ده روز باید تو شیراز انجام می دادم لازم بود. اون موقع فکرشم نمی کردم که یک سال بعدش باید تو خیابونای یه شهر غریب دیگه بچرخم و سعی کنم بهتر بشناسمش. این بار چون برای زندگی پنج سال آینده ام لازمه. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.جمعه، 13 می 2011 End of an eraآپارتمان شماره 513 طبقه پنجم برج c. خداحافظ. شما اولین خونه ما بودین. ما روزهای خوبی زیر سقف شما گذروندیم. ما احتمالا دلمان برای شما تنگ خواهد شد. ما برای شما آرزوی روزهای خوب و موفقیت روز افزون داریم. خداحافظ. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:26 نوشت.چهارشنبه، 20 آوریل 2011 It’s a matter of who or whomآمدند، کندند و بردند چهارشنبه، 20 آوریل 2011 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادهمش خواب می بینم که ریاضی2 برداشتم و یه ترم سر کلاس نرفتم. که آخر ترم تازه یادم افتاده که اصلا همچین درسی داشتم. نمی دونم این دیگه چه خوابیه تو این سن و سال. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:32 نوشت.سهشنبه، 19 آوریل 2011 افتاد تو قندوناقلا شیش سال بود دکتر بهم گفته بود باید بکشیش، ولی من که اصولا از دندونپزشکی فراری ام از ترس دردسرش زیر بار نمی رفتم. اونقدر موند و موند تا به درد افتاد، تا زد دو تا دندون دیگه رو هم نابود کرد. حالا هم که کشیدمش و گذاشتمش تو جیبم، هم دارم دردش رو می کشم، هم باید ده دفعه برم روی اون یونیت شکنجه بشینم تا دو تا دندون کناریش درست بشن. نمی دونم خب چه کاریه، مثل آدم کارتو همون اول انجام بده دیگه. حالا تو این گیرودار دکتر خودم هم باید بره گردنش رو عمل کنه و سه ماه استراحت کنه که من مجبور بشم برم پیش یه دکتر دیگه. شنبه، 16 آوریل 2011 اسطوره و ایناحالا من اصولا با شخصیت علی دایی حال نمی کنم. ولی از این بلایی که دیشب سر استیل آذین اورد خیلی خوشم اومد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:49 نوشت.جمعه، 15 آوریل 2011 ارتقاحالا یکی توضیح بده ببینیم چه جوریه که قذافی سی ساله که سرهنگ مونده و تیمسار نشده؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.پنجشنبه، 14 آوریل 2011 موسیقیآپدیتیدیمش پنجشنبه، 7 آوریل 2011 …تلخه اون لحظه ای که به این نتیجه می رسی که اگه همینجوری پیش بره تو مملکت خودت آینده ای نداری. که باید مثل حلزون زندگیتو بذاری روی کولت و راه بیفتی بری جایی که مردمش نه زبونت رو می فهمن و نه دغدغه هات رو. نامه های پذیرش که یکی یکی می رسن، برعکس همه که فکر می کنن باید خوشحال باشی، دلت می گیره. سردرگم تر می شی. اصلا مگه می شه نزدیک سی سال زندگی رو تو دوتا چمدون چپوند و این ور اون ور کشید؟ [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.دوشنبه، 4 آوریل 2011 Strange days have found us…باز خواب گروهی رو دیدم که از اول راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی همکلاسی بودیم و با هم بزرگ شدیم. معمولا وقتی خواب کل گروه رو می بینم، مشغول یه جور بازی دسته جمعی هستیم، شادیم و بیخیال. کلا تو فضایی می گذره که شاید امن ترین فضای خواب ها من باشه. حیف که تو واقعیت دیگه هیچ وقت نمی شه اون گروه یه جا جمع بشن. گروهی که قبل از 24 سالگی دونفرشون مرده بودن و الآن قبل از سی سالگی تو تمام دنیا پخش شدن. یهودی های سرگردان. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:48 نوشت.سهشنبه، 29 مارس 2011 کدوم نادر، کدوم سیمین؟بعد از کلی دست از پا درازتر برگشتن و علاف شدن، بالاخره بلیت “جدایی نادر از سیمین” گیرمون اومد و دیدیمش. اونقدری هم که درباره اش سروصدا کردن خوب نبود. از نظر تکنیک فیلم خیلی خوب بود، ولی از نظر خط داستانی و منطق داستانی، بی ربط و بی منطق بود. کلا من توصیه ام اینه که اگه می خواین مچ گیری های شرلوک هولمزی تو فیلمتون بچپونین، اقلا اندازه دکتر واتسون منطق داشته باشین. دوشنبه، 28 مارس 2011 سال نکوسالی که نکوست از بهارش پیداست. بهار امسال هم که با ما سر ناسازگاری داره. مقدار زیادیش به خارش بینی و عطسه گذشته تا الآن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:38 نوشت.
| ||||