مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 16 فوریه 2012      خرفهم

وقتی استاده چهل و پنج دقیقه تمام درباره محاسبه یه انتگرال پیش پا افتاده صحبت کرد، تازه فهمیدم چرا دانشجوهای ترم پیش از من ایراد گرفته بودن که کم توضیح می دم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 16 فوریه 2012     

دیگه نیست که منو “نیچ مرد روزگار” صدا کنه. حیف.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 26 ژانویه 2012      بس ناجوانمردانه

سرمای هوا داره به مراحل جالبی می رسه. گلاب به روتون، تا حالا از دماغم آلاسکا در نیومده بود!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:32 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 25 ژانویه 2012      خطر مرگ

کشتن منو با این سوسول بازیاشون. چند روز پیش صدای دریل میومد از یه جایی تو راهرو. بعد احتمالا طرف با مته رفته بود تو سیم کشی ساختمون، چون یهو صدای آژیر حریق بلند شد. حالا معلوم بود که هیچ خبری نیست، ولی تمام ملت بدو بدو ساختمون رو تخلیه کردن و رفتن یه جایی صد متر دورتر که فضای باز بود و ظاهرا از قبل به همه ابلاغ شده هروقت صدای آژیر شنیدن برن اونجا. حالا ما رفته بودیم بیرون و مشغول خوش و بش بودیم که ماشین آتش نشانی هم سر رسید و چهار نفر با لباس فضایی و تجهیزات پیاده شدن و دویدن طرف ساختمون. از اینجا قسمت اکشن ماجرا شروع شد. چهار نفری رفتن سراغ تابلوی آژیر که دم در ساختمون بود، یه دگمه ای رو فشار دادن که آژیر قطع شد. بعد خیلی پیروزمندانه سوار ماشینشون شدن و رفتن!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 25 ژانویه 2012      Research!

پس اینترنت به چه دردی می خوره وقتی اثبات قضیه ای که من باید به عنوان تکلیف تحویل بدم، توش پیدا نمی شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:54 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 24 ژانویه 2012      سن و سال

وبلاگ ده ساله یا ترشی هفت ساله؟ مساله این است.
مثلا اگه یه ترشی هفت ساله اومده بود تو دنیای وبلاگ و اینجا سن تو مبنای هفت حساب می شد، الآن ده ساله بود. یا یه همچین چیزی.
ما هم ده ساله شدیم.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 21:00 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 11 ژانویه 2012      عجایب شرکتی دیدم در این دشت…

یه شرکتی بود که یه زمانی من توش کار می کردم. به اسم “ه” از این شرکت یاد می کنیم. یه روز عصر منشی شرکت بهم زنگ زد و گفت آقای مهندس “م” گفتن شما دیگه نیاین سر کار. یعنی حتی سی سال سابقه و تجربه مدیریتی آقای مهندس “م” باعث نشده بود که از قبل به من خبر بده که از یه تاریخی به بعد دیگه کار منو لازم نداره. یا مثلا صحبت هایی که درباره رابطه خاص مدیر و کارمندا و خانواده بزرگ شرکت می زد باعث نشده بود که اقلا خودش مستقیم بهم خبر بده و یه بنده خدای دیگه رو واسطه نکنه. به هرحال منم گفتم چشم و از فرداش نرفتم.
پنج ماه بعد از این ماجراها یکی از همکلاسی های قدیمی که تو یه شرکت اپراتور کار می کرد بهم زنگ زد و از من درباره شرکت “ه” پرسید. وقتی شنید که من دیگه اونجا کار نمی کنم، گفت: “پس چرا الآن که می خوان از ما پروژه بگیرن، اسم و رزومه تورو بین آدمای درگیر این پروژه برای ما فرستادن؟!”
برام مهم نیست که می خواستن سر کارفرما کلاه بذارن یا هرچی، اون بین خودشونه. مساله این بود که بعد از چندماه که با اون وضعیت عذر منو خواسته بودن، هنوز از رزومه و کپی مدرک تحصیلی من که ازم گرفته بودن استفاده می کردن. یادم رفت بگم که آقای مهندس “م” به نطق های طولانی درباره برتری مهندس واقعی نسبت به تمام افراد جامعه در تمام شئون زندگی، یا نطق های طولانی تر در فضیلت اخلاق کاری و مهندسی معروف بود.
اگه بخوام از تعابیر کامبیز یگانگی استفاده کنم، به نظر میاد بعد از این همه سال هنوز با ماجراهای شرکت “ه” کامل نشدم. یعنی هنوز یه گوشه ذهنم سنگینی می کنه.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:09 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 10 ژانویه 2012      زرنگی

یه پرواز مستقیم ایران ایر هست بین تهران و اینجا، که ما حتی روی بلیطش از تخفیف دانشجویی هم می تونیم استفاده کنیم. تنها اشکالش اینه که هفته ای یه بار دوشنبه ها انجام می شه. نشستیم کلی حساب و کتاب کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دوشنبه صبح باید حتما سر کار و زندگی باشیم. پس رفتیم از ترکیش ایرلاینز بلیط گرون تر خریدیم که چند ساعتی هم تو ترانزیت معطل بشیم و در عوض یکشنبه برگردیم. حالا قیافه ما رو مجسم کنین وقتی که پروازمون به خاطر نقص فنی کنسل شد و پرواز بعدی زمانی تو فرودگاه گوتنبرگ نشست که هواپیمای ایران ایر نشسته بود و توی صف کنترل گذرنامه بعد از مسافرای اون پرواز بودیم.
یه مثل ترکی هست که می گه: “زرنگی زیاد، آدمو جوونمرگ می کنه”.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 31 دسامبر 2011      ترین ها

حالا هی من می خوام خونسردی خودمو حفظ کنم، هی اینا نمی ذارن. واقعا از این بانک سپه آشغال تر و از کارمنداش گاوتر تو هیچ بانکی ندیدم.
پ.ن. بی انصافیه اگه از بانک تجارت که تو این رقابت شونه به شونه جلو میاد اسم نبرم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:08 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 14 دسامبر 2011      نفرین دوزخ از تو چه سازد؟

بهاره و امید و هما و امیر هم با فاصله کمتر از بیست و چهار ساعت از ایران رفتن تا فردایی که من برم تهران، توی شهر خودم از اینجا غریبه تر باشم. تف.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:50 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 9 دسامبر 2011      آخیش

اون وقتا که خیلی جوون بودیم، یه دور با دکتر ک الکترومغناطیس گرفتم که بعد از یه ماجراهای مسخره ای احساس کرد بهش بی احترامی کردم و بعدش تو صورتم خندید و گفت شما افتادی. حالا خیلی هم بلد نبودم، ولی اقلا اونقدر بود که پاس بشه. گذشت و ترم بعدش با دکتر گ گرفتم که همزمان شد با شاعری و عاشقی که دیگه کلا درس نخوندم. این دفعه به زور درسم پاس شد و به خیر گذشت، ولی همیشه یه جور حس عدم اعتماد به نفس نسبت به اون درس مونده بود تو ذهنم. این جوری بود که روزی که اینجا بهم گفتن از دو هفته بعدش قراره حل تمرین الکترومغناطیس بیفته گردنم خیلی نگران شدم. بدجوری می ترسیدم که یهو یکی سر کلاس یه سوالی بپرسه و مثل خر تو گل گیر کنم.
امروز که ترم تموم شد وقتی نگاه می کنم و می بینم با اینکه حجم کار پدرم رو دراورده، کلا موفقیت آمیز بوده و هم خودم خیلی چیزا رو بهتر فهمیدم و هم از پس مشکلات دانشجوها براومدم خوشحالم. تجربه عجیبی بود.
پ.ن. این کتاب به جز فصل آخرش تو ایران دوتا درس سه واحدی بود که کلا نه ماه مشغولت می کرد. تازه همون فصل آخرش هم یه مقدار وسیع تر خودش یه درس سه واحدی دیگه بود. این لامصبا اینجا کل کتاب رو تو کمتر از دوماه می خونن. من درکشون نمی کنم.
پ.ن.2 اون قدیما نمی فهمیدیم، ولی ترجمه جبه دار مارالانی و قوامی از “الکترومغناطیس میدان و موج” چنگ، یکی از مزخرف ترین چیزاییه که می شه دید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:00 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 31 اکتبر 2011     

خب معمای سر بریده تا یه جایی حل شد. عکس مربوط می شه به کلنل محمد تقی خان پسیان. شعری هم که دور عکس نوشتن، کار عارف قزوینی بوده که برای سنگ قبر مرحوم ساخته شده:
“این سر که نشان سرپرستی‌ست
امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیدهٔ عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست”
فقط هنوز نمی دونم ماجرا چه ربطی به عمه خانوم داشته و اصل عکس چه جوری سر از اینجا دراورده.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:40 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 28 اکتبر 2011      با این اسماشون

جمعه پیش، به دعوت رئیس گروه شام رفته بودیم یه رستوران یونانی به اسم میکونوس! از غذای یونانی خوشم اومد. کمیت و کیفیتش خیلی شبیه خودمون بود. درواقع انگار اونا هم اونقدر می خورن تا بترکن. ولی اسمش منو یاد یه خاطراتی می انداخت که نمی ذاشت با خیال راحت غذا بخورم. به نظر شانس آوردم که زنده برگشتم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 24 اکتبر 2011      قضیه

اضافه کردن مرجع به مقاله ای که از اول بدون مرجع نوشته شده سخت تر از اینه که بخوای از اول یه مقاله جدید بنویسی.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:31 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 13 اکتبر 2011      ننه سرما

به افتخار اولین بخار سالانه که موقع تنفس از دهان مبارک ملوکانه ساطع شد یه کف مرتب بزنین.
پ.ن. تازه اول پاییزه، وسط زمستونش به خیر بگذره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 اکتبر 2011      Sympathy just doesn’t mean that much to me

خب دیگه آهنگ مارکوپولو کافیه. به ریشه های classic hard rock خودمون برمی گردیم با:
Sympathy
Uriah Heep

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 اکتبر 2011      عجبا!

نمی دونم سوپروایزرم حالش خوبه یا نه. زل می زنم تو چشمش می گم این حرفی که داری می زنی غلطه. با خنده می گه خوبه که مستقل فکر می کنی. یا مثلا می گم به فلان نتیجه ای که انتظار داشتیم نرسیدم و فرض اول ماجرا نقض شده. یه کم سرشو می خارونه، بعد می گه چه بهتر اینجوری خیلی حوزه بهتری داریم که کار کنیم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 6 اکتبر 2011      خرس گنده

هرچی بیشتر می ریم طرف سرما و تاریکی، خواص خرسی من بیشتر می زنه بالا. حالا نه که قبلا خیلی فرز و هشیار بودم، الآن رسما دلم نمی خواد از زیر پتو بیام بیرون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 29 سپتامبر 2011     

مثل دیوانه ها قطار و اتوبوس عوض کردیم و چهل دقیقه از مرکز شهر دور شدیم که بریم یه جایی بغل ریل راه آهن، زولبیا بامیه، عرق بیدمشک ترگل، مربای آلبالو و به یک و یک، مربای بهارنارنج بدر، خیارشور یک و یک، شوید خشک و لیمو عمانی بخریم. فقط فکر کنم یه ماه دیگه که هوا تاریک بشه دیگه جرات نکنیم بریم. تو تمام این مدت این همه عرب و سیاه پوست و سوئدی خلاف یه جا ندیده بودم. نمی دونم حالا می مردن همین مغازه رو تو شهر باز می کردن؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:18 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 28 سپتامبر 2011      Tears in heaven

چند ماه آخر تو تهران، از بس زندگی فشرده شده بود دیگه فرصت گوش کردن موزیک محدود شده بود به زمانی که توی ماشین بودم. ضبط ماشین هم که یکی از شاهکارای ایران خودرو بود. هر سی دی که دلش می خواست، هرفایلی که دلش می خواست، از هرجای فایل تاهرجاش که دلش می خواست پخش می کرد. با همه اینا این روزا وقتی دارم موزیک گوش می کنم، یهو می رسم به یه آهنگی و می بینم که پررنگ ترین خاطره ای که ازش دارم مربوط می شه به همون روزا تو ماشین توی ترافیک. جالبه که دلم برای همون ضبط درب و داغون و همون ترافیکی که روزی دوساعت توش معطل بودم تنگ می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002