سهشنبه، 16 ژوئن 2026
روز دوم یا سومی بود که اومده بودیم اینجا که باهاش آشنا شدیم. استاد نسبتا تازهکاری که چهار پنج سال از ما بزرگتر بود. یادمه توی اون دو ساعت شام، از آستریکس و دانلدداک تا انواع نون، از موسیقی تا فیلم، از زبونهای مختلف تا غذا و آشپزی حرف زدیم، انگار موضوعی نبود که دربارهاش کنجکاو نباشه. از دوست دختر جدید اسپانیاییش گفت و پیشرفت خودش تو یاد گرفتن زبون اسپانیایی. نه فکرشو میکردم که قراره توی عروسیش با همون دوست دختر، براشون «ایرانی» برقصم. نه فکرشو میکردم که یه روزی مثل امروز قراره تو یکی از ردیفای عقب کلیسا مشغول گوش کردن سرود باشم و اون جلوی سالن توی تابوت خوابیده باشه. هنوز انگار همه چیز غیرواقعیه.
اینو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.