سهشنبه، 9 سپتامبر 2003
فرض کن زانوت خیلی بیخود و بیجهت چهار سالی درد بکنه و ترق ترق صدا بده. تو عکسا هم هیچی دیده نشه. دکترم بگه من هیچی نمی بینم، فقط رعایت کن. این رعایت هم شامل این باشه که دویدن زیاد خیلی بده، پله خیلی بده، بالا رفتن خوبه ولی پایین اومدن خوب نیست. بعد تو می ری تو دانشکده دو طبقه پله رو دوتا یکی می دوی پایین! نتیجه اش اینه که موقع دویدن زانوت یه جوری که حامد فتوکپی هم بشنوه می گه: شترق!! بعدشم یه دو سه ساعتی مجبور می شی مثل معلول ها راه بری. ولی مساله اینه که لذات دست دوم زندگی، برای من اول از همه دنبال گربه ها دویدنه، دوم هم دویدن موقع پایین رفتن از پله یا کوه!!!
یادم باشه لذات دست اول رو بعدا بگم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:41 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 9 سپتامبر 2003
صبح ماشینو که از پارکینگ در اوردم یکی از همسایه ها هم رسید و خواست ماشینشو بزنه بیرون. منم صبر کردم که بیاد بیرون و در رو ببندم. گفت خودم می بندم. منم تعارف کردم که ببندم. یهو از ماشینش پیاده شده و با داد و بیداد می گه : آقای عزیز! می گم خودم می بندم دیگه! برو!!! خوبی به این مردم نیومده. اصلا اینا یه چیزیشون می شه، اونوقت همه می گن چرا تو و بابات روزی سه وعده با اینا دعوا می کنین!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:40 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 9 سپتامبر 2003
یوهو تولد قلابیم مبارک!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:47 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 9 سپتامبر 2003
دیشب تو خواب یه مدولاسیون بینظیر اختراع کردم که هم سیگنال به نویزش زیاد بود، هم پهنای باند کم اشغال می کرد، هم می شد با یه تکنیکایی صدتا سیگنال رو مدوله کرد و همه رو با هم تو یه فرکانس فرستاد (یادمه که تکنیکش TDMA نبود!). فقط یه مشکل کوچولو داشت. دیگه هیچ جوری نمی شد سیگنال رو دمدوله کنیم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:46 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
همسایه هه با زنش مدتها قهر بودن. زنش گذاشته بود رفته بود خونه باباش. مامان آقاهه نذر کرده بود که اگه اینا آشتی کنن، دسته جمعی یه سفر برن مشهد. زد و آشتی کردن. داشتن می رفتن مشهد، تو جاده تصادف کردن. زنش الآن سه ماهه که تو کما افتاده گوشه بیمارستان. امروز می گفت حالش خوب نیست. آهای امام رضا! همینو می خواستی؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
عجب چیزی بود. کلی داشت وسوسه ام می کرد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
اگه به حرفای امروز صاحب دقیق بشی می بینی که کلی معنی داشته. منظورش این بود که نه تنها بیخیال تو نمی شم، پدرتم در میارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:40 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
انگار یه خط تو source این max+plus احمق نوشتن، به این شکل:
if programmer=tgeik then
error;
end if;
من که سر در نمیارم. یا چار تا استاد دانشگاه که هرکدوم یه کتاب گنده نوشته، هر چهار تاشون اشتباه می کنن، یا مشکل از همون یه خطه!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 4:30 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
جنازه ها خیلی واقعی بودن. جیغ و داد مردم هم همینطور. دوستش نداشتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:29 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
موهامو حسابی چرب کردم و فرق باز کردم و چسبوندم به سرم. اگه ریشام بلند بود و یه کش بهشون می بستم، دیگه می تونستم بگم احساس راسپوتین رو درک می کنم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:28 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
کجاست اون آیدین کبیری که به نظام طبقاتی معتقد بود؟ کجاست که ببینه چه جوری دارم آرمان هاشو زیر پا می ذارم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:27 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 سپتامبر 2003
بالاخره امتحانا تموم شد! تابستون که نداریم خیر سرمون، باید برگردیم سر حمالیمون پیش صاحب!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 7 سپتامبر 2003
یه کشفی کردم. جنسیت ارثیه! به این معنی که اگه شما male هستین، می شه نتیجه گرفت که باباتون هم male بوده!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 2:53 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 7 سپتامبر 2003
اصلا سهم نخواستم. مزد منو بده می خوام برم پی کارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 2:52 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 سپتامبر 2003
یارو پشت ماشینش گنده نوشته 69!!! به نظر هوشمندانه میاد. اونایی که باید بفهمن که می فهمن، اونایی که نباید بفهمن هم تقریبا محاله که بفهمن.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 سپتامبر 2003
حالا هر قدر هم که بگم کسی گوش نمی کنه که. به خدا یه چیزیش کمه این زندگی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:50 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 سپتامبر 2003
ای الاغ کره خر!
بر سرم سایه فکن!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:49 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 4 سپتامبر 2003
یوهو یه مرض جدید هم گرفتم. پارانوئید شدم. یه حدسی زدم راجب سه چهار ماه پیش که معنیش اینه که یکی دو نفر از نزدیکان، علیه من توطئه کردن!!!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 1:48 نوشت.
.............................................................................................