مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


یکشنبه، 15 ژوئن 2003

نشستم با خیال راحت تلویزیون نگاه کردم. تو “کوچه اقاقیا” یه یارو بود که می رفت توالت و چند ساعت بعد میومد بیرون، بعدم تو توالت گیر کرد! بدجوری یاد امید افتادم. دلم واسه اون امید قدیمی تنگ شده…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.

ممکنه یهو بدون اطلاع قبلی این وبلاگ یه چیزی بشه تو مایه های وبلاگ حمیدرضا! یا مثلا فیلم هندی از آب در بیاد. ممکن هم هست اصلا هیچ اتفاقی نیفته و زندگی همینجوری مشنگ مآبانه ادامه پیدا کنه…

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.

وقتی آدم دلش برای یکی تنگ می شه، معمولا چی می نویسه تو وبلاگش؟ فرض کنین الآن دارین همون حرفا رو می خونین. damn! یه موقعی نوشته بودم جهنم رو به برزخ ترجیح می دم، ولی حالا می ترسم که نتونم تحملش کنم. به هرحال فکر کنم می خوام با تو بودن رو سعی کنم.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:34 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 14 ژوئن 2003

آهنگ معرکه ای که لرد شارلون گذاشته و توضیحاتش منو دوباره یاد پیانو انداخت. با عرض شرمندگی، فقط یه پیانیست هست که از کارش واقعا لذت می برم، اونم دخترعمومه! بیشتر از همه هم با این مرتیکه الدنگ آیدین کبیر مشکل داشتم، که خوشبختانه الآن خیلی وقته که دستش به کلاویه نخورده!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.

یارو ریاضی یک رو دفعه شیشم با ده پاس کرده، می ره می گه ما در عین آمادگی امتحان نمی دیم! یارو بچه که بوده دوستای داداش بزرگش می بستنش به درخت می زدنش (می بستنش به جاوید می انداختنش تو دریا!) می ره تو راهروی دانشکده عربده کشی می کنه و قدرتشو به رخ یه آدم زپرتی مثل آفریدون می کشه. (جدی، اگه همه مصیبتی که سر انتخاب واحد از دستش می کشیم رو بذاریم کنار، قیافه اش رو خیلی مظلوم می بینم) یارو می خواد با تیریپش بره پارک، می ترسه بگیرنش، می ره دانشکده عمران، می شینه تو چمنا، سخنرانی گوش می کنه و ور می زنه.
دلتون خوشه ها!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.

اگه امروز نیومدین دانشگاه، یا اومدین و منو ندیدین، مطمئن باشین ضرر کردین، ممکنه دیگه هیچ وقت با موهای به این قشنگی نیام دانشگاه! می تونین از اونایی که اومده بودن بپرسین چقدر خوشگل شده بودم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.

اگه اتفاقی بیفته، دونه دونه این احمقایی که نذاشتن ما امروز امتحان بدیم رو می بندم به جاوید، می اندازم تو دریا!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.

یه شعر قدیمی هست که من وقتی بچه بودم بزرگترا برام می خوندن و منو به حفظ کردنش تشویق می کردن، بعدا هرجا که صحبتش شده دیدم که تقریبا کسی نشنیده این شعرو و درواقع انگار فقط من و پسرخاله ها و دخترخاله هام بلدیم. حالا در راستای فرهنگسازی (البته این فرهنگ قبلا ساخته شده، من فقط دارم انتشارش می دم)، می خوام این شعرو اینجا بنویسم:
“(شخصیت ها: راوی، خاله پیره زن)
– خاله پیره زن! از کجا میای؟
: از چنبره
– بارت چیه؟
: پیاز و تره
– رخت می شوری؟
: مچ ندارم
– جارو می کشی؟
: کمر ندارم
– تخمه می شکنی؟
: دندون ندارم
– شوهر می کنی؟
: آخ چه خوش گفتی که قربونت برم! ”
لازمه که تذکر بدم که این ترانه محبوب، مربوط به زمان قبل از اختراع ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک و جاروبرقی بوده و جماعت بانوان اون زمان می تونستن به راحتی با رد کردن دو سه پیشنهاد اولیه، به پیشنهاد باب میلشان برسند، ولی در زمان کنونی با توجه به پیشرفتهای تکنولوژیک، بهانه ای برای رد کردن پیشنهادهای اولیه باقی نمی مونه و در نتیجه سن ازدواج بالا رفته! پس توصیه ما به خانومای محترم اینه که سخت نگیرن و پیشنهاد اول یا دومی که بهشون می شه رو قبول کنن (که در زمانه کنونی ماشالا همه پیشنهادا مبنی بر شوهره) چون ممکنه بعدا همونم گیرشون نیاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:47 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 13 ژوئن 2003

قرمزته!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 12 ژوئن 2003

حالا هنوز فرض می کنم همون سرخپوست باشم، اسمم هست: “این کوتاه ترین و بامسما ترین اسم سرخپوستی است که وجود دارد”، نشستم کنار آتیش و دارم به دختر رئیس قبیله فکر می کنم. رئیسمون خیلی آدم خوبیه، اسمش هست: “هرکی با دختر رئیس بزرگ حرف بزنه می بندمش به جاوید، می اندازمش تو دریا، رئیس بزرگ خودم هستم و اسمم هست: هرکی با دختر رئیس بزرگ حرف بزنه می بندمش به جاوید، می اندازمش تو دریا، رئیس بزرگ خودم هستم و اسمم هست: هرکی ….”، دختر رئیس خیلی دختر ماهیه، اسم اونم هست: “سلام! آیا حال شما خوبه؟ من دختر رئیس بزرگ هستم، باوقار و خوشگل و خوش اخلاق هستم، تحصیلات عالیه هم دارم، ولی به دلیل برخوردهای بابام در معرض خطر ترشیدگی هستم”. کاش می شد ما دوتا به هم برسیم!!!
پ.ن. باشه قبول دارم که خیلی مزخرف بود، ولی از تراوشات قبل از امتحان الکترونیک انتظار بیشتری نیست. راستی الآن یهو یاد اون دوتا دختر مکانیکی ورودی 79 افتادم، “ایستاده با مشت” و “خوابیده بر پشت” رو می گم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:57 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 10 ژوئن 2003

خواب منو ببین لطفا، می خوام باهات حرف بزنم!!

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.

خوشم میاد که زود قانع می شی. یه لحظه فرض کن همه تکذیب دیشب من الکی بوده. حالا چیکار می خوای بکنی؟ اصلا چیکار از دستت برمیاد؟ پس واسه چی نگرانی؟
یه نکته دیگه هم هست که بیخیال می شم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:38 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 9 ژوئن 2003

حمید جون! این یارو همینجوریه، اگه پاچه اشو نخارونی نمره نمی گیری. یادته خودت چند شدی؟ تا جایی که یادمه آزمایشگاه اندازه گیری رو افتادی!!! الکی که نمره بالای آزمایشگاه نشدم، بالاخره باید مراتب ارادتم رو به عرض حضرت استاد می رسوندم!!! فقط اون کلمه “شرمنده” که اون زیره، نمی دونم از کجا اومده، اصلا خط من نیست. ولی خودمونیما عجب مهارتی تو این فعل شریف …… دارم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

این عکس جاش اینجاس، چون اراده همایونی بر این امر قرار گرفته. اینجور که ازش برمیاد چیز مهمی نیست، یه خون دماغ ساده اس!


[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.

یادته بهم گفتی خدا عاقبتتو بخیر کنه؟ هنوزم نفهمیدم اون موقع به چی فکر می کردی. الآن به نظرت عاقبتم چه جوریه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 8 ژوئن 2003

این پسر دایی من یه نمونه عالی برای تحقیقات زبانشناسیه، مامان و باباش تو خونه فارسی حرف می زنن، تلویزیونشون و بچه های دیگه دوروبرش انگلیسی حرف می زنن، نتیجه اش اینه که الآن خودش تقریبا افغانی حرف می زنه!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.

خودمونیما! این عطر زنونه ای که بچه ها کادوی تولد دادن بهم، خوشبوئه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 7 ژوئن 2003

الآن اون چیزی که خیلی دوست دارم اینه که وسط یه دشت بزرگ جلوی یه tipi نشسته باشم، یه آتیش بزرگ هم جلوم روشن باشه، یه چپق گنده هم دستم باشه که مشغول کشیدنش باشم، گاهی زل بزنم به آتیش، گاهی هم خیره بشم به آسمون. ترجیحا تا فرسنگها دورتر، هیچ سرخپوست دیگه ای هم نباشه. می خوام زوزه گرگا رو بشنوم که برای من دندون تیز کردن…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

داشتم مثل آدم رو یخ راه می رفتم، یهو زد به سرم که ببینم مقاومتش چقدره. اونقدر با پا کوبیدم روش که شکست. الان من اون زیرم. هیچ کس نیست که منو بکشه بیرون…

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:41 نوشت.

خیلی دلم می سوزه. به الکترونیک خودم ایمان دارم، ولی تقریبا مطمئنم که این یارو منو می اندازه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 9:12 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002