هوی! وقتی داری از وسط خیابون رد می شی، چشم چرونی نکن!! خطر جانی داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.
مطرب! غم انگیز ترین نغمه ای که می دانی را بنواز. شک ندارم که از این شادتر خواهد بود.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:47 نوشت.
Exercises in free love
Freddie Mercury
The best of Freddie Mercury
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
سیما داشت از همسایه های ما تعریف می کرد، می گفت انگار خیلی باحالن! حالا باز ماجرا داریم. خنده دارش اینه: یارو محضرداره، اومده سر جدول نوبت پارکینگ بحث می کنه، اونوقت بابای من داره مبحث جابجایی سطر و ستون توی ماتریس رو براش توضیح می ده!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
امروز نکویی برامون ثابت کرد که فرکانس عکس زمانه! برگشته می گه، چون تو تعریف تبدیل لاپلاس داریم e^(-st)، پس دیمانسیون فرکانس عکس زمانه!!!
دید کنترلی، بدجوری اعصابمو خورد می کنه. همین!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.
جهانیان برای همیشه رشادتهای امروز من رو که با سلاح دمپایی افکن و گاز اشک آور، دو فروند سوسک رو ظرف مدت چهل و پنج دقیقه نابود کردم به یاد خواهند داشت.
اصلا از امروز به “آیدین خان میردمپایی” هم ملقب گشتیم!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
اگه بدونم کی قراره بمیرم، قبلش میام محکم می بوسمت!
[
7 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.
آدما شوخی شوخی می میرن، بعدش جدی جدی زنده نمی شن.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
احساس هویجی رو دارم که خرگوشا فکر می کنن فقط یه مشت برگه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
گزارش لعنتی بالاخره تموم شد. دقیقا با دو هفته تاخیر.
مرکز تفریحات مخابرات ایران! آماده باش که دارم میام که به سلامتی باهات خداحافظی کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:26 نوشت.
نوبل صلح، با تاخیر مبارک! ولی بازم می گم، به نظر من باید 650 هزار دلار بهش می دادن. بالاخره باید یه فرقی بین زن مسلمون و مرد مسلمون باشه یا نه؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:05 نوشت.
این آخرین بخش گزارش که ظاهرا داره از همه چیزش وقت گیرتر می شه، مونده و دارم می زنم تو سرم که خوابم نبره و بتونم یه جوری ماستمالیش کنم. تلفن پشت تلفن زنگ می زنه. فکر نمی کنم توی کل یه ماه گذشته تلفن به اندازه امروز زنگ خورده باشه. بیخیال! می خوام برم بخوابم. بعدا یه خاکی تو سرم می ریزم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.
یاد یه حرف قدیمی، یا یه چیزی تو همون مایه ها می افتم:
گزارش پزونه!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
واقعا که دیروز شاهکار بودم. ماشالا ابوتراب که تا ده دقیقه قبل از کلاس بعدی حرف می زنه. کلانتری هم که کلاس بعدی باشه، اگه دیر برسی خونت مباحه. تو این فاصله رفته بودم شیرکاکائو گرفته بودم و داشتم بدو بدو می رفتم که به کلانتری برسم، که جناب شیر چپه شد و ریخت روی شلوارم! بعدش که خودمونو رسوندیم سر کلاس، معلوم شد حضرت استاد تشریف نخواهند اورد!!! خلاصه با یه شلوار کثیف تا ظهر تو دانشگاه چرخیدم و حتی حال نداشتم به شلوارم آب بزنم، بلکه تمیز شه. همه اینا گذشت تا وقت ناهار شد. سر ناهار هم معلوم نبود حضرتمون حواسش کجا بود، که پیرهنم درسته رفت وسط آب مرغ!! و حسابی چرب و رنگ وارنگ شد. تا زه بعدشم نوشابه از دستم افتاد روی میز و ولو شد که خوشبختانه اون دیگه آسیبی به لباس کسی نزد. بعد دیدم دیگه این ریختی نمی شه تو دانشگاه چرخید، اینجوری شد که یکی از دوستان مرام کش کردن و بنده رو رسوندن خونه که من لباسامو عوض کنم و برگردیم دانشگاه. اینجا بود که رسما داشتم به پدرجد مورفی فحش می دادم. یه پیرهن پوشیدم که همونجا آب ریخت روش و دیگه نمی تونستم بپوشمش. دوباره پیرهنمو عوض کردم و شلوارم رو هم عوض کردم. بعد یهو قلاب کمربند شکست!!! کمربند رو هم عوض کردم و دیگه برای اینکه خیالم راحت باشه بلایی سر کفشام نمیاد، اونا رو هم دیگه نپوشیدم و یه جفت کفش دیگه برداشتم!!! بالاخره اینا تموم شد و برگشتیم طرف دانشگاه، دوستی که مارو مرام کش کرده بود، نیم ساعت بعدش کوئیز داشت. گفت اقلا دعا کن طرف کوئیز نگیره که منم دعا کردم. بعدا معلوم شد که از بس مستجاب الدعوه بودم، اصلا استادشون نیومده، چه برسه به اینکه بخواد کوئیز بگیره!!! خلاصه، بعدشم دیگه تا آخر شب جرات نداشتم به هیچ خوردنی دست بزنم، مبادا که دوباره کثیف بشم.
البته هیچی هیچی که نه. کلی از شیرینی های نیما رو خوردیم که باد کرده بود رو دستش و دیروز بالاخره دفاع کرد. تا یادم نرفته بگم که نیما به جای نیم ساعت وقتی که داشت، یک ساعت و نیم حرف زد. بعدم که ابریشمیان بهش گفت وقت نداری، گفت هنوز دو سوم حرفام مونده!!!!!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:30 نوشت.
جیب ما خالی و اینترنت بر نخیل است!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:13 نوشت.