ابوتراب داشت از کرامات Collin حرف می زد. می گفت تو دنیا کتاب مایکروویو پیدا نمی کنین که مبحث فرّیت داشته باشه و تو منابعش اسم آقای کالین نیومده باشه.
یادم باشه بعد از اینکه آیدینیسم رو به عنوان یه مرض جدید تو تمام تکست های روانپزشکی ثبت کردم، یه کتاب گنده فرّیت بنویسم، بعدم برای رو کم کنی هیچ جاش اسم کالین رو نبرم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.
Now as I look at the future
I feel so close to the past
I’m so afraid of tomorrow
Wondering which one is the last…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:14 نوشت.
روزی چندبار یهو احساس می کنم یه اراده وحشتناک پیدا کردم که به هرچی که می خوام برسم. ولی بعدش که فکر می کنم نمی فهمم به چی می خوام برسم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.
یه چیزی تو مایه های Serial killer بودن، ضعف ها و قوت های آن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
می گفت آقای آراسته وقتی که معلوم شد سرطان داره، افسردگی گرفته بوده. ولی خودش فکر می کرده به تعالی روحی رسیده. مثلا می رفتن دیدنش می گفته الآن بود و نبود شما اصلا برام فرق نداره، چون این چیزا به دنیای مادی مربوط می شه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.
الآن احساس می کنم چند سانت از سطح زمین بالاترم. خیال می کنم آویزونم. بی وزنم. سرم سنگینه. نمی دونم دارم می رم بالا یا پایین. انگار معلق موندم. نمی دونم…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:47 نوشت.
پارسال همین موقع بود. سعید تا نزدیکای صبح حرف زد و من گوش می کردم. می گفت:
“آدم یه وقتایی از زندگی ناامید می شه، می ره سراغ موسیقی خف و دخانیات و جادو و این حرفا، چیزایی که به مرگ نزدیکش کنن، بعد از یه مدت از مرگ ناامید می شه، حالا تکلیف چیه؟”
کمک کنین. کسی می دونه تکلیف چیه؟
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
خوبیش اینه که تو اینترنت همه چی پیدا می شه. 18 تا سوال جواب دادم، بعد بهم گفت که Severe depression دارم و بهتره که زودتر برم دکتر!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
Riders on the storm
Riders on the storm
Into this house we’re born
Into this world we’re thrown
Like a dog without a bone
An actor out alone
Riders on the storm…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:36 نوشت.
به جون خودم قدیما دید موجی داشتم. الآن پیداش نمی کنم. هیچ درکی ندارم از این مایکروویو.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
یاد محلل افتادم. فکر کنم تو سه قطره خون بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.
Didn’t you read the tale
Where happily ever after was to kiss a frog?
Don’t you know this tale
In which all I ever wanted
I’ll never have
For who could ever learn to love a beast?
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:30 نوشت.
دقیقا سه ماه پیش بود که رفتم تو ایرانمهر بستری شدم.
حالا فرض کنین بعد از عمل می مردم. الآن چه خبر بود؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.
وقتی آدم سه تا امتحان پشت سرهم داشته باشه و وسط دانشگاه از شیش تا پله قل بخوره و با مغز بخوره زمین، طبیعتا همه چی تو کله اش قاطی پاطی می شه.
الآن یه ترانسفورمر مایکرواستریپی، با پروتکل های لایه سوم OSI طراحی کردم که به هیچ درد خاصی هم نمی خوره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:28 نوشت.
می گه قبلا relax رانندگی می کردی. الآن رانندگیت پرتنش شده.
دلم نیومد بهش بگم اگه ماشین مال خودم بود چیکار می کردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
ما که خودمان با این بیت های random که به سوی شما می فرستیم، خیلی حال می کنیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.