“ارتفاع پست” رو ندیده بودم. علاقه خاصی هم به دیدنش نداشتم. امشب اتفاقی نشستم و دیدمش. زیادی خوب بود. اون جنون رو درک می کردم. آدمایی که احساس می کنن دیگه هیچی براشون نمونده.
Standing on the gallows with my head in a noose
Any minute now I’m expecting all hell to break loose…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:52 نوشت.
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب
یادمه دکتر یزدی می گفت این بیت دوم، صنعت کفر داره!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:52 نوشت.
یه احساس بدی دارم.
احساس می کنم فقط هروقت با آدما کار دارم می رم سراغشون.
خب شایدم واقعا همینجوری باشه.
نمی دونم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:22 نوشت.
این تبلیغ سروش تو تلویزیون آخر منو دیوونه می کنه. یه ساعت آهنگ اول patience رو می زنه، بعد تا من میام با اکسل بخونم: Shed a tear ’cause I’m missing you، یه نکبتی شروع می کنه به زرزر کردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
یادمه یه سریال مزخرفی بود تو برنامه کودک که ازش بدم میومد. تنها چیزی که باعث می شد ببینمش یه هوشنگی بود که زن و بچه اش تصادف کرده بودن و مرده بودن، اینم دیوونه شده بود. یه نخ بسته بود به یه کامیون پلاستیکی و دنبال خودش می کشید و دور کوچه ها می چرخید و پرت و پلا می گفت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
اين Bed of nails همچين يه مقدار اذيت مي كنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.
عزيز دل (سالينجر) تو ناتوردشت مي گه:
“همه مشکل همین جاس. نمی شه یه جای قشنگ و آرامش بخش پیدا کرد چون همچین جایی وجود خارجی نداره. می شه تصور کرد که همچین جایی هست، ولی وقتی به اونجا می ری و حواست نیست، یکی یواشکی میاد و درست بغل گوشت می نویسه “دهنت رو…”. یه بار امتحان کن. حتی فکر کنم وقتی بمیرم و ببرنم تو قبرستون و چالم کنن و یه سنگ قبر هم برام درست کنن که روش نوشته “هولدن کالفیلد” و سال تولد و وفاتم رو ذکر کردن، زیرش هم نوشته “دهنت رو…”. درواقع مطمئنم که این طوری می شه.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
ياد هفت هشت ماه پيش كه تو آزمايشگاه بيهوش شدم افتادم. سرم گيج مي رفت و تو نيمچه هپروت بودم. بعد يارو يكي ديگه رو صدا كرد و گفت «اين داره مي ره». تو اون حال من برداشتم از اون حرف، «اين داره مي ميره» بود. ولي هيچ ترسي نداشتم. خيلي راحت سرمو گذاشتم رو صندلي و چشمامو بستم. به خودم گفتم خب تموم شد ديگه. بعدش ديگه يادم نمياد. داشتم يه خواب خيلي خوبي مي ديدم. فكر كنم يه باغ قشنگي بود. دوستش داشتم. بهشت بود؟ تا اينكه دوباره چشمامو باز كردم و ديدم صد نفر آدم بالا سرم واستادن.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.
به نظر میاد که یه دیوانه ساز زیر میزم باشه، یکی هم تو کمدم، سومی هم انگار زیر تخت قایم شده. رولینگ می خواد با اصرار به آدم بقبولونه که بدترین چیز ممکن، بوسه دیوانه سازه. ولی منی که حضورشون رو حس می کنم، می دونم که اون بوسه اونقدرام بد نیست. حداقل آدم دیگه حضورشونو حس نمی کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:47 نوشت.
تقریبا مطمئنم که ایکاروس موقع سقوط داشته تو دلش به خوش خیالی خودش می خندیده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:35 نوشت.
We had some good times
But they’re gone
The winter’s comin’ on
Summer’s almost gone…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.
خیلی تو زندگیم گناه کردم. تا آخر عمرم هم کفاره بدم، پاک نمی شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
سر کلاس یهو احساس جاوید بهم دست داد. فکر کنم کم کم همون شکلی بشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.
I’ve been walking forty miles of bad road
If the bible is right, the world will explode
I’ve been trying to get as far away from myself as I can
Some things are too hot to touch
The human mind can only stand so much
You can’t win with a losing hand…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:13 نوشت.
از بس Nightwish گوش کردم دچار خود Beast انگاری، شدم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:19 نوشت.
Forgive me for I don’t know what I gain
alone in this garden of pain…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
نه ارزش شراب هفت ساله رو می دونستم، نه لذت خوردنشو. تا اینکه شروع کردم به شکستن یه عهد هفت ساله.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:21 نوشت.