سوال امتحان: موارد استفاده هریک از موتورهای شنت و سری را توضیح دهید.
جواب من: در مواردی که می خواهیم سرعت موتور ثابت بماند از این موتور استفاده می کنیم.
توضیح: در کمال هوشیاری و کاملا عمدی اون جواب رو نوشتم.
سوال من: فکر می کنین استاد متوجه حقه کثیفم می شه؟ درسم پاس می شه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.
Some are born to sweet delight
Some are born to sweet delight
Some are born to the endless night…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:52 نوشت.
والت گلس و من معتقدیم که خدا به کسانی که جراتش رو دارند که متهمش کنند که دنیای زشتی ساخته، گیر می ده.
از والت مطمئن نیستم، ولی من معتقدم کار دنیا از زشتی گذشته. با تک تک ذرات وجودم از تمام چیزهای این دنیا بدم میاد.
بذار گیر بده. دیگه برام مهم نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:35 نوشت.
خوشمان آمد. همه فامیل اومده بودن خونه ما مهمونی. بعد یهو شروع کردن به جیغ زدن و دویدن. من خلاف جهت اومدم تو اتاق و ماشین حساب برداشتم و موبایل. بعدم در حالی که همه داشتن دعوام می کردن که بدو بیا بیرون رفتم تو آشپزخونه و کلیدای ماشینو ورداشتم و بعد رفتم سر فرصت دمپایی های خودمو از تو کمد دراوردم و بعد رفتم پایین. دروهمسایه لخت و پابرهنه نشسته بودن کف کوچه و نصفشون داشتن گریه می کردن. بعد تازه دیدم پاهام دارن می لرزن. منم نشستم همونجا. بعد یه تلفن زدم. آخرشم برگشتم خونه و تلویزیون روشن کردم و تازه دنبال رادیو گشتم. ترسیدم ولی زیادم برام مهم نیست! الآن می رم هارد رو باز می کنم که بعدا به درد می خوره. فعلا با اجازه.
راستی! من فردا امتحان دارم. لغو می شه یا نه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:41 نوشت.
هرجوری که نگاه کنی من روانی ام. جالب نیست؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:18 نوشت.
می خوام برم برای زوجهای جوان، مرکز مشاجره باز کنم!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 9:17 نوشت.
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش حتی هوس قمار دیگر
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:26 نوشت.
یه زمانی به تو عوضی حسودی می کرد. خنده ام می گیره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:46 نوشت.
همیشه همینجوریه. هزارتا توت فرنگی می خوری یکی از یکی خوشمزه تر. بعد تا به خودت می گی این دیگه آخریشه، اون یه دونه تلخ ترین توت فرنگی روی زمین می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:44 نوشت.
ولی از تقویم عربا خنده دارتر، باید ایستر باشه. اولین یکشنبه بعد از اولین ماه کامل بعد از اعتدال بهاری!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:38 نوشت.
بابا دکتره. من و مامان چند ماه پیش پامونو کردیم تو یه کفش که باید بریم استرالیا. مهاجرت. هوس کرده بودیم تو خیابونای سیدنی و آدلاید بگردیم و مغازه ها رو نگاه کنیم. کشتیمون هفته پیش غرق شد و همه مردن. به جز ما پنج تا که رسیدیم به یه جزیره متروکه. مامان و بابا و من و دوتا برادرام. قرن هیجدهم هنوز احتمالات اختراع نشده، خودتون حساب کنین ببینین احتمال همچین اتفاقی چقدره. از این جزیره بدم میاد. نه مغازه داره که بریم خرید. نه همسایه داریم که صبح تا شب زاغ سیاهشو چوب بزنیم. من و مامان از این جزیره بدمون میاد. حوصله امون سر می ره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
بعد از چند ماه تو کشتی بودن، رسیدیم این سر دنیا. الآن چند روزه که پیاده شدیم. یه مشت دزد و قاتل. یه جایی تبعیدمون کردن که دیگه هیچ جوری نتونیم برگردیم. جای مزخرفیه. بومی های خنده داری داره. حیووناش از اونام مسخره ترن. زمین حاصلخیزم این طرفا پیدا نمی شه. ژانویه هوا گرمه، جولای سرد. آدمای دور و برت هم که همشون مجرم. آخرش هممون همینجا می میریم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
با آدمخورا معامله کردم. دیروز هم جمعه رو خوردیم. از این به بعدم قرار شده هر کشتی که از اینجا رد می شه، آدماش مال اونا باشه و پولاش مال من. پول بالاخره به یه دردی می خوره. حالا شایدم وقتی حسابی پول جمع کردم، با یکی از کشتیها فرار کنم. شایدم یه روز آدمخورا نتونن منتظر کشتی بعدی بشینن و منو بخورن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:34 نوشت.
یه ماه پیش رسیدیم به جزیره سایکلوپس ها. الآن سه هفته اس که تو این غار گیر کردیم. روزی چهار نفرمون رو می خوره. به خاطر شرابی که بهش دادم، قول داده که من نفر آخر باشم. بازم فردا صبح نوبت من می شه. فرق خاصی هم نمی کنه. پنلوپه که دیگه نیست. منم که بعدا اسطوره می شم و صد سال دیگه همه خیال می کنن از اینجا فرار کرده بودم. به این غول بی شاخ و دمم که گفتم اسمم هیچکسه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:27 نوشت.
And you can’t believe what it does to me
To see you cryin’…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:56 نوشت.
یکم خرداد ماه جلالی
نمی دونم چند روز از چی گذشته و چند روز به چی مونده. هیچ تاریخی یادم نیست. اما خوب یا بد، هنوز بلدم از روی ساعت مچی تاریخ رو بخونم. دیگه همه چی تو این جزیره یکنواخت شده. شانس ندارم که. یه قبیله آدمخور هم پیدا نمی شه که یه ذره هیجان بده به زندگیم. دارم فال ورق می گیرم که ببینم برم لب ساحل و منتظر کشتی بشینم یا نه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:55 نوشت.