یادمه سوم راهنمایی هیچکس نبود که به ما معارف درس بده، خود آقای فریپور (مدیر مدرسه)شده بود معلم معارف. جلسه اول یه جمله ای گفت، نمی دونم حدیث بود یا آیه. گفت: “اشد من الذنب، طول الامل” بعد پنج شیش جلسه صحبت کردیم راجبش که مگه نه اینکه آرزوها باعث حرکت آدم می شن، پس چرا بلند بودن آرزو گناهه. تا جایی که یادمه آخرش به این نتیجه رسیدیم که منظور از “طول الامل” اینه که بشینیم از الآن برای چند سال دیگه برنامه بریزیم و مثلا بگیم دقیقا هفت ماه دیگه فلان کارو می کنم، دقیقا دوسال دیگه بهمان کارو می کنم، سه سال و چهار ماه دیگه فلان اتفاق می افته…
نمی دونم که نتیجه امون درست بوده یا نه، ولی این چند وقته مدام احساس می کنم طول الامل گرفتم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:30 نوشت.
I
چرا اینجا اینقدر گرمه؟ نمی دونم چه خبره. چند ساعت پیش، نمی دونم چند ساعت، چشمامو باز کردم و دیدم افتادم اینجا وسط آتیش. راه افتادم و دارم می رم که برسم به تهش و ازش برم بیرون. هرطرف که می رم بازم آتیشه. هیچ نشونه ای نیست. شاید دارم دور خودم می چرخم. دارم فکر می کنم ببینم چه خبره. هیچی یادم نمیاد. اصلا یادم نمیاد قبل از اینجا کجا بودم. یادم نمیاد چی شد که از اینجا سر در آوردم.
II
کلی فکر کردم. شاید مسئول زغالسنگ لوکوموتیو بودم و همینجوری که داشتم مدام با بیل زغالسنگ می ریختم تو کوره، یهو راننده ترمز کرده و من پرت شدم توی کوره. شایدم با همکارم دعوام شده و اون منو پرت کرده اینجا. ولی به نظرم اینجا یه مقدار بزرگتر از اونه که بخواد کوره باشه. پس اینجا کجاست؟ چرا اینقدر گرمه؟ هیچی یادم نمیاد.
III
شایدم به من مشکوک بودن و منو انداختن تو آتیش که ببینن می تونم زنده از توش بیام بیرون یا نه. هنوز که زنده ام. پس می شه نتیجه گرفت که بیگناهم. پس چرا تهش پیدا نمی شه که برم بیرون. اصلا یادم نمیاد قرار بود چی ثابت بشه. یادم نمیاد به چی شک داشتن. اصلا هیچ موجود زنده دیگه ای یادم نمیاد. چرا بهم اسب ندادن؟ یعنی اصلا الآن کسی اون بیرون منتظرم هست هنوز؟
IV
بالاخره به یه آدم رسیدم. می گفت اینجا جهنمه. فکر کنم مزخرف می گفت. یادم نمیاد گناهی کرده باشم. اصلا هیچی یادم نمیاد. آدمو برای گناهی که نکرده که جریمه نمی کنن. اگه یکی یادش نیاد، اول بهش می گن چیکار کرده، بعد جریمه اش می کنن. پس دفاع چی؟ نه. اینجا جهنم نیست. یارو حتما گرمازده شده بوده. دارم دنبال درش می گردم که برم بیرون.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
من چم شده؟ چیکار دارم می کنم؟ دقیق تر بپرسم. چه غلطی دارم می کنم؟
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
یه موجود احمقی به اسم محمدرضا رحیمی تبار، گفته که طبق آخرین بررسی های ما خطر زلزله تهران رفع شده. حرص می خورم. خنده ام می گیره. یارو بهترین فرصت رو پیدا کرده بود که حسابی معروف بشه و بهترین استفاده رو از اون کرد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
And now my friends…
Come along with me on a journey into the unknown
Perhaps to hell itself.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.
رمز کار نقاش موفرفری کانال چهار اینه که اصلا سعی نمی کنه هیچ چیزی دقیقا اونی بشه که می خواد.
یاد اون صحنه ای افتادم که سیمور به بادی می گه برای برنده شدن تو تیله بازی، نباید هدف گیری کنی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.
ماشالا! هرچی می خونی تموم نمی شه.
فکر کنم اگه کلانتری یه ماه دیگه وقت داشت، حجم جزوه اش با بریتانیکا یکی می شد!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:45 نوشت.
هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد!!!

[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.
Who dares to love forever?
When love must die…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
دلم برای علی پاشا تنگ شده. وقتی که برات فیلم تعریف می کرد، می تونستی تک تک صحنه ها رو عینا تو ذهنت ببینی. هوس کردم بشینم و برام “آبی” رو تعریف کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.
و خدا برای تنبلها و آنان که فقط تا ده بلدند بشمرند، مفاهیم عمیق! per unit را آفرید.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
تا دوسه هفته پیش اگه همچین فکری به سرم می زد، به خودم می گفتم خیلی دیوونه ای اگه همچین کاری بکنی. الآن یه وقتایی فکر می کنم که شاید خیلی عاقلانه باشه.
لابد همون یه ذره عقل ناقصمم داره می پره دیگه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:52 نوشت.
اینم یه جمله از امام راحل که الآن از تلویزیون شنیدم: “شما زنان، مکلفید که انسان بسازید”!!!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he’s satisfied
Is when he’s on a drunk…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
نعره ای زد و گفت: “راست باز و پاک باز و امیر باش”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.
این همسایه محترم جدیدمون دیگه خیلی محترمه. هنوز نیومده، ورداشته یه سیم از بیخ فاز ساختمون، قبل از کنتور کشیده و برده توی خونه خودش!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:21 نوشت.