جمعه، 16 سپتامبر 2005
امروز سر حالم. صبح زود بیدار شدم و رفتم تو هوای تازه پارک، پیاده روی کردم. یه کار مهمی بالاخره تموم شد و خیالم نسبتا ازش راحت شد. بعد از مدت ها به یه بچه کوچولو لبخند زدم و جوابم رو با لبخند داد. دلایل دیگه هم دارم که نمی گم. هویجوری.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 16 سپتامبر 2005
زندگی شاید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری.
زندگی باید یه نقطه بازی بی قانون باشه که ازش لذت می بری.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 8:18 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 سپتامبر 2005
از دانشگاه جدید اصلا خوشم نیومد. حتی چند تا برخورد دیدم و شنیدم که ازش بدم هم اومد. به قول امید: “خدایا! تو این دنیا که این بلا رو سرمون اوردی، اقلا اون دنیا مارو نفرست جهنم”.
دانشگاه سابق هم معلوم نیست آخرش دست از سرمون برمی داره یا نه.
باز رسیدم به اون حرفایی که نباید جلوی غریبه ها بگم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 سپتامبر 2005
حالا عکس موری رو زدن تو تالار افتخارات دبیرستان و عکس منو نزدن، به جهنم. ولی آخه چرا موری بره استنفورد و من برم تو اون خراب شده ای که بابای موری هم استادشه زندگیمو تلف کنم؟ اگه اینجور مواقع هم آدم نتونه از f-word استفاده کنه، پس کجا می تونه؟!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:15 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 سپتامبر 2005
آدمی که چهار شبانه روز پای Protel بشینه، آخر عاقبتش همین می شه دیگه. دیشب خواب دیدم که یه مدار ساختیم که آب که سربالا می ره، قورباغه ابوعطا بخونه. مشکلمون هم موقع طراحی این بود که هیچ کدوم تا اون موقع ابوعطا ندیده بودیم!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 4:26 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 12 سپتامبر 2005
از مغازه های عکاسی خوشم نمیاد. دیدن عکس اون همه آدم روی درودیوار که با لبخندهای مصنوعی مسخره اشون بهت زل زدن، کار نفرت انگیزیه.
***
یه مشت آدم روانی رفتن دکترا گرفتن و دور هم جمع شدن و دانشکده باز کردن! اون قدر این روزا چیزای خنده دار(درواقع حرص آور) از برخورد استادا با دانشجوها شنیدم که دارم اشباع می شم.
***
یارو هرشب میومد توی تلویزیون و می گفت: “اگر به مشکلات خود بخندید، همیشه موضوعی برای خندیدن خواهید داشت”. افتاد مرد!
***
طراحی و ساخت سیستم انتقال داده باند پایه، مجهز به بلوک رمزنگار و رمزگشا روی FPGA! هاه!
***
یارو ورداشته بود دوتا ایتالیایی رو با خودش اورده بود رستوران. معلوم نبود برای چه کاری داشت خرشون می کرد. یه جا بهشون گفت: “If you will tell me no, I must go to die!” یکی از اون دوتا دلقک هم موقع رفتن با یه لهجه خنده دار به اون خانومه که پشت صندوق بود، گفت: “خداحافظ”
***
این بند هم مثلا همون چیزاییه که نباید جلوی غریبه ها گفته بشه! البته اون حرفا خیلی بیشتر از یک بند، جا می گیرن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 12 سپتامبر 2005
این خودکفایی وطن هم عجب چیزیه! ما به خاطرش حاضر شدیم حتی KVL رو نقض کنیم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 11 سپتامبر 2005
Woman, I know you understand the little child inside a man
Please remember, my life is in your hands,
and woman,hold me close to your heart
However distant don’t keep us apart
After all it is written in the stars.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 11 سپتامبر 2005
اون قدر امروز اردبیلی پور و ابریشمیان از ما دوتا تعریف کردن که من دیگه داشتم شک می کردم که لابد یه خبری شده و خودم نمی دونم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 11 سپتامبر 2005
آقا! بنده از صمیم قلب و با تمام وجود خراب کاری کردم به سر تا پای دانشکده فنی ای که خیر سرش روی پشت بوم دیش داره، ولی نمی شه که اینترنتش دو روز متولی سالم باشه و الآن من باید زیر پل سیدخندان آواره کافی نت باشم!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:02 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 3 سپتامبر 2005
این پارکبان ها هم موجودات جالبی هستن. به یارو می گم حالا این اخطاری که چسبوندی پشت شیشه رو چی کار باید بکنم که شماره ماشین رو نفرستی برای راهنمایی رانندگی؟ می گه: “هیچی بابا! بده به من بندازمش دور. شب باید یه ساعت گزارش بنویسم، حالا یه دونه کمتر می شه!”
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 آگوست 2005
من که دیگه سعی می کنم تا آخر عمرم هرجوری شده از زیر بار اسباب کشی های احتمالی فرار کنم.
کمرم شکست، هنوز کلی دیگه اش مونده. تاحالا کامیون سواری نکرده بودم (تو قسمت بار سوار شده بودم، ولی توی کابین نه!) که امروز قسمت شد. یه پسره هم توی خونه جدید بود که کلی قیافه اش برام آشنا بود. بعد که صحبت کردیم معلوم شد که با هم یه دبستان می رفتیم. بعد که کلی از دبستان حرف زدیم، به این نتیجه رسیدم که یادآوری قیافه یه نفر از دوران دبستان خیلی سخت تر از این حرفاس. بعد که بیشتر تحقیق کردیم معلوم شد که توی پنج سال اخیر هر روز همدیگه رو توی دانشگاه دیدیم!!!
پ.ن. این جوری که بوش میاد، امشب آخرین شبی می شه که توی اتاق نازنینم می خوابم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:26 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 آگوست 2005
هفتاد و نهی های دیوونه. دلم براتون تنگ می شه. برای شمایی که فقط یه چراغ رومیزی براتون کافیه که به همه ثابت کنین که هفتاد و نهی هستین. دیشب که بیست نفری دور میز نشسته بودین (و تازه نصف دار و دسته نبودن) داشتم نگاهتون می کردم و می دیدم که دیگه راه ها داره از هم جدا می شه.
یه قراری بذاریم اقلا هر دو ماه یه بار دور هم جمع بشیم.
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:25 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 آگوست 2005
دیدی آخرش موجی شدم؟!
موجی شدن یکی از اهداف سه سال پیش بود. الآن دیگه خیلی هم بهش پایبند نبودم.
پ.ن. فکر کنم اولین باری بود که دعاهام مستجاب شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 28 آگوست 2005
سابقه از این خنده دارتر؟
ترم اول بین بیست نفر اول دانشکده علوم. ترم دوم معمولی. ترم سوم مشروط. ترم چهارم فرار از مشروطی به زور پاچه خواری. ترم پنجم و ششم و هفتم معمولی. ترم هشتم دوباره نزدیک مشروطی. ترم نهم و دهم بالاترین نمره های کلاس ها!
یه همچین آدم متغیری لابد یه جای کارش می لنگه دیگه.
پ.ن. باز نمره یه درس دیجیتال دیگه اومد و باز من حسرت می خورم که احتمالا قراره موجی بشم.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 28 آگوست 2005
خوب شد دانشگاه یه تعطیلات سه هفته ای داشت که اون خانومه که رئیس آموزش شده، بره دماغش رو عمل کنه و این جوری نصف مشکلات آموزشی دانشگاه حل بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 27 آگوست 2005
اصولا بدجوری از این خبر حرص می خورم (خبر اصلی صفحه اول). وقتی دیگه بچه های دبیرستانی هم می دونن که حرکت پرتابی چه جوریه و می تونن حساب کنن که باید با چه سرعت و چه زاویه ای از زمین جدا بشی که مسافت مورد نظرت رو روی هوا طی کنی، این گوسفند می خواسته با موتور از روی بیست و دوتا اتوبوس بپره و همین جوری اتوبوس ها رو چیده کنار همدیگه و یه سطح شیب دار درست کرده و بهش الهام شده که می تونه بپره. یه سری از خودش گوسفندتر هم شدن مسئول فدراسیون و ایمنی و برنامه ریزی و کوفت و زهرمار. بقیه گله هم جمع شدن به عنوان تماشاچی و تشویقش کردن. بعدم آقا پریده و فقط اندازه چهارده تا از اتوبوس ها روی هوا بوده. یعنی به عبارتی بیشتر از سی و شش درصد خطا! معلومه خب! منم یه همچین حماقتی بکنم، می افتم می میرم. خونم هم گردن خود الاغمه.
فکر کنم یکی از شاهای قاجار دستور داده بود که “همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید”. خدا رو شکر از این نظر هیچ مشکلی نداریم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 24 آگوست 2005
برنامه رو دو بار به دو روش مختلف نوشتم.
اولی خیلی دقیق کار می کنه ولی روی هیچ کدوم از FPGA هایی که توی بازار پیدا می شن، جا نمی شه.
دومی روی یه تراشه معمولی جا می شه و حتی با نرخ بیت بالاتری کار می کنه، ولی به جای DES یه سیستم رمز دیگه از آب دراومده که نمی دونم چیه.
حالا کدومش رو بندازیم به استاد؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 24 آگوست 2005
این یه کلاه تازه اس
مال کدوم مغازه اس؟
قرمز و سبز و آبی
به به عجب کلاهی!
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 24 آگوست 2005
نمی دونم از بین خواننده های اینجا کسی هست که خودش یا از نزدیکانش کسی به شغل شریف(!) دلالی مسکن اشتغال داشته باشه یا نه. به هر حال تو این چند ماهی که با این صنف برخورد داشتم به دوتا خصوصیت برخوردم که تقریبا همگی دارن و به حد کمال هم دارن.
1- به طرز وحشتناکی کودن و زبون نفهم هستن.
2- خیلی بیشتر از اونی که تصور بشه، بی شرف تشریف دارن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:20 نوشت.
.............................................................................................