یکشنبه، 9 می 2010
یعنی من واقعا از این زبون پیراسته و فاخر این روشنفکر پیشتاز لذت می برم. بیچاره ما.
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:یکشنبه، 9 می 2010یعنی من واقعا از این زبون پیراسته و فاخر این روشنفکر پیشتاز لذت می برم. بیچاره ما. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.یکشنبه، 9 می 2010بالاخره فهمیدم شفیعی جم شخصیت غلمراد رو از کجا اورده بود. اینا ورداشتن یه بابایی از چین اوردن که مثلا دکتر مملکتشونه، کلی هم سابقه کار R&D داره ولی حرف زدن و خندیدن و خوردن و گیراییش کاملا همونیه که غلمراد بود. فقط نمی دونم کی به این دکترا داده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:29 نوشت.جمعه، 30 آوریل 2010To see him obviously framed جمعه، 23 آوریل 2010این فیلمبردار عروسی ما خیلی آدم بدبختیه. دلم براش می سوزه که می خواد هرجور شده با من اسکار بگیره! [6 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.چهارشنبه، 21 آوریل 2010یعنی دزدی هم که به من می زنه باید یه تخته اش کم باشه حتما. یارو راکت و کفش رو ول کرده، یه پک 24 تایی اسپرایت از صندوق عقب ماشین برداشته! حالا باز جای شکرش باقیه که به جای اون مثلث خطر، زاپاس و جعبه آچار رو برده! چهارشنبه، 21 آوریل 2010خواب دیدم صدر اسلام بود و من مسلمون خیلی معتقد و محکمی بودم. مامور شده بودم که برم سراغ آزتک ها و تا همه اشون اسلام نیاوردن برنگردم. حالا اصلا نمی دونستم آزتک چی هست و کجا باید پیداش کنم. فکرشو بکن! شنبه، 10 آوریل 2010جوون تر که بودیم، زمان دانشجویی و این حرفا، خیلی دوست داشتم یه ماشین x داشته باشم. فکر می کردم مثلا دیگه با اون راه می افتم تو خیابون و دیگه حسابی کیف می کنم و بلانسبت هر غلطی دلم بخواد می کنم. الآن که یه ماه می شه که x مربوطه رو تحویل گرفتیم کل استفاده اش شده این که صبح باهاش بریم سر کار و عصر برگردیم خونه. حالا یا واقعیات آدم همیشه از خواسته هاش عقب تره، یا اون موقع هم فقط خیال می کردم اون ماشین خیلی کاربرد داره! [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.شنبه، 10 آوریل 2010یکی از الطاف خدا که آدمیزاد قدرشو نمی دونه اینه که به پرنده ها لینت مزاج بخشیده. اینا که نمی فهمن کجا کارشون رو می کنن، شانس اوردیم اقلا یه چیز جامد به اون گندگی از اون ارتفاع نمی خوره تو ملاجمون. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:57 نوشت.یکشنبه، 4 آوریل 2010یکی از تکیه کلام های عزیز دل اوبلیکس، چیزیه که نثار ملل مختلف می کنه. وقتی به رومی ها می رسه می گه these romans are crazy، به مصری ها که می رسه می گه these egyptians are crazy و الی آخر. این حرف ها هم زمانی گفته می شه که داره با انگشت اشاره به شقیقه خودش می زنه. این روزا خیلی جاش رو خالی می کنم که راه بره و بگه these chinese are crazy! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:29 نوشت.سهشنبه، 30 مارس 2010از دوستان عزیر خواهش می کنم تو عروسیا، خودشون برای بچه اشون غذا بکشن و بدن دستش، وگرنه یه بچه جقله که تو بشقابش به ارتفاع سه متر خورش فسنجون ریخته و بشقاب رو کج گرفته و چشماش با دیدن میز شام از حدقه زده بیرون، می خوره به من و آستین کت نو رو نابود می کنه. سهشنبه، 16 مارس 2010امروز صبح داشتن با کامیون تمام سطل آشغال های پلاستیکی رو از تو خیابونا جمع می کردن. دیدن یه کامیون بزرگ با بار سطل آشغال کثیف و کارکرده از اون صحنه های آخرالزمانی محسوب می شه. ولی خب نگران بودن که مبادا مردم سطل های خدوم رو آتیش بزنن. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:22 نوشت.دوشنبه، 15 مارس 2010ضمنا من نمی دونم یه خانواده دو نفره، چهارتا لپ تاپ به چه دردش می خوره؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:41 نوشت.دوشنبه، 15 مارس 2010حالا که کامنتا درست شد، گوگل زد موزیک رو به هم ریخت. ماجرایی داریما. آخرش باید برم برای خودم هاست بگیرم انگار. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.چهارشنبه، 10 مارس 2010ویروس نادون بی شخصیت! از دماغ من بیا بیرون! [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:46 نوشت.سهشنبه، 9 مارس 2010این همسایه ما دیشب مهمونی گرفته بود و تا خیلی بعد از نصفه شب با صدای موزیک بلند و جیغ و داد داشتن حرکات موزون انجام می دادن و نمی ذاشتن ما بخوابیم. حالا من می دونستم این زن و شوهر دیوونه هستن، ولی نمی دونم شب وسط هفته این همه مهمون بی خواب دیوونه تر از خودشون از کجا اوردن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.یکشنبه، 7 مارس 2010از سربازی بیشتر براتون می گم. هرچند که قاتل رمان بزرگم شد، ولی برای خودش کلی موضوع نوشتنی داره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.چهارشنبه، 3 مارس 2010حالا این چینی بدبخت هی به success می گه sussex من هم هی تو دلم می خندم. تمومی هم نداره. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.جمعه، 26 فوریه 2010از معدود چیزایی که از دوران سربازی مونده، دوتا پتوی آبی آرم دار هست که هنوز رد غشو کشیدن های متوالی روش مونده. دو تا پتوی یه نفره مربعی که معمولا برای عرض آدم زیاد میاد و برای طولش کم. نه اونقدر گرم می کنه که سرباز یه شب مثل آدم بخوابه و نه اونقدر سرده که طرف رو بکشه و به آمار خودی ضرر بزنه. معدود شبایی که به هر دلیل یکی از اینا رو می اندازم روی خودم ناخودآگاه قبل از خواب مدل آنکادر کردن تخت رو با خودم دوره می کنم که مبادا تا صبح یادم بره، یاد شب های سردی می افتم که تو آسایشگاهی که از لای شیشه های شکسته اش سوز به استخون آدم می زد، یواشکی از یه گوشه تخت می رفتم زیر پتو و تا صبح تکون نمی خوردم که مبادا آنکادرش خیلی به هم بخوره صبح فرصت نکنم مرتبش کنم. (البته کلا روی اون تخت زیاد تکون نمی خوردم چون طبقه دوم بودم و هر تکونی کافی بود که چهار ستونش به نوسان دربیاد و آرش از اون پایین صداش در بیاد از ترس که مبادا من و تخت یهو رو سرش خراب بشیم). تو محیط سربازی کلا دغدغه های آدم عوض می شه. از یه طرف کل نگرانی های سنگین بیرون از دوشت برداشته می شه و دیگه لازم نیست برای هر قدمت برنامه داشته باشی، از یه طرف اونقدر باید برای چیزای پیش پا افتاده نگران باشی که نگو. ولی تمام اون دوره آموزشی یه طرف، شب های عجیب و غریبش یه طرف. تو طول روز می شد یه جوری آدم سر خودشو گرم کنه و به هر بدبختی هست به خودش بد نگذرونه، ولی شب هاش هیچ صفتی به جز دلگیر نداشتن. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:35 نوشت.چهارشنبه، 24 فوریه 2010کارمون شده این که مثل طبیبی حاذق سرگرم معاینه شبکه باشیم و تمام علائم حیاتی اش رو بررسی کنیم و عینا مثل همون طبیب حاذق دواهای بی اثر تجویز کنیم و سر وقت مریض رو بکشیم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.سهشنبه، 23 فوریه 2010آدم وقتی سنش کمتره بعضی چیزا رو درست نمی فهمه. اون سه چهار ثانیه ای که ماشین سارا داشت روی پل خروجی رسالت شرق به صیاد شمال دور خودش می چرخید تا بالاخره بخوره به گاردریل و سر جاش بمونه، کل ماجرا برای ما چند ثانیه هیجان بود و یه تصادف معمولی. حالیمون نبود که بیست متر با زمین زیر پل فاصله داریم و اگه اون گاردریل کار نمی کرد یا تو زمان چرخیدن یه ماشین دیگه بهمون زده بود الآن اقلا نصفمون مرده بودیم.
| ||||