سهشنبه، 1 فوریه 2011 بیا بریم غار، کدوم غار؟
نمی فهمم چطور شده که اون خرسی که تو غار زندگی می کنه عقلش به خواب زمستونی رسیده، بعد این اشرف مخلوقات عقلش نرسیده.
[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:54 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:سهشنبه، 1 فوریه 2011 بیا بریم غار، کدوم غار؟نمی فهمم چطور شده که اون خرسی که تو غار زندگی می کنه عقلش به خواب زمستونی رسیده، بعد این اشرف مخلوقات عقلش نرسیده. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:54 نوشت.یکشنبه، 30 ژانویه 2011 Workaholism!بابای من تو چهل سالگی رسید به جایی که کارش تمام وقتش رو گرفت و دیگه اوقات فراغت برای خودش و ما کم معنی شد. من تو سی سالگی صبح کله سحر از خونه می زنم بیرون و شب کوفته بر می گردم. چرا دنیا روز به روز تندتر می چرخه؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.یکشنبه، 30 ژانویه 2011 مبارک=میمون؟حالا خود مصریا هم نمی دونن چی داره می شه ها! بعد تو تمام دنیا هر کی داره ماجرا رو به نفع خودش تفسیر می کنه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.دوشنبه، 24 ژانویه 2011 ثبت است بر جریده عالم دوام ما؟!اون موقعی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن خودم هم فکرش رو نمی کردم که نه سال بتونم دووم بیارم. جالبه که اصلا اون موقع فکر می کردم نه سال بعدش هزار سال دیگه باشه. برای خودم هم نه سال نوشتن با همه افت و خیزش عجیبه. در واقع برای منی که بیمارگونه علاقه ام به موضوعات مختلف کم و زیاد می شه، احتمالا طولانی ترین مدتی بوده که به یه موضوع چسبیدم. به افتخارش. یکشنبه، 23 ژانویه 2011 سرفرازانورزشکاران! دلاوران! نام آوران! شنبه، 22 ژانویه 2011 چی در برابر چی؟یعنی اینایی که با اومانیسم مشکل دارن، به انیمالیسم معتقدن؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:32 نوشت.سهشنبه، 4 ژانویه 2011 وردپرس، بلاگر، پیوندتان مبارک!بالاخره بعد از نزدیک چهار ماه تونستم یه دستی به سر و گوش قیافه اینجا بکشم. البته اگر از گودر خبیث استفاده نمی کنین تا حالا خودتون نتیجه رو دیدین. اشکال کار این بود که قالب قبلی رو سال هشتاد و یک ظرف سه روز (سه روز آزاد قبل از امتحان پایان ترم الکترونیک که آخر هم افتادم) درست کرده بودم. اون موقع کلا اینترنت از HTML تشکیل شده بود و هنوز CSS هم جا نیفتاده بود چه برسه به php و این جنگولک بازی ها. حتی خیلی از تگ های رایج فعلی هم استفاده نمی شد. من هم کلا از اون موقع به بعد هیچ سعی نکرده بودم ملزومات جدید رو یاد بگیرم و آخرین تلاشم مربوط به دوران سربازی بود که یه کتاب PHP in 24 hours گرفتم دستم و ظرف ده ماه از ساعت هفتم جلوتر نرفتم. از اون طرف ساختار قالب های وردپرس تو نگاه اول خیلی پیچیده به نظر میاد. نتیجتا این که چیزی که فعلا می بینین یه فرانکنشتاین وحشتناکه که از ترکیب موجودات مختلف درست شده. زیاد باهاش کشتی نگیرین که یهو ممکنه بترکه. من ایشالا تو برنامه پنج ساله آینده می ذارم که اوضاع بهتر بشه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.شنبه، 1 ژانویه 2011 Strange days have found us…تعداد آدمایی که دیدن و مصاحبت باهاشون برام لذت بخشه روز به روز داره کمتر می شه. لذت که هیچ، سرگرمی که هیچ، بعضیا دیگه فقط تبدیل شدن به رفع تکلیف و عذاب. شنبه، 1 ژانویه 2011 کف بین ناشیآخرم معلوم نکرد کف دستم یه زن و دوتا بچه دیده یا دوتا زن و یه بچه! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:25 نوشت.چهارشنبه، 29 دسامبر 2010 زبونورمی دارن کدخدای الاغ تپه رو می یارن تو تلویزیون، ازش می پرسن نکیر و منکر به چه زبونی با آدم صحبت می کنن. یارو هم نه می ذاره و نه برمی داره می گه تو بهشت همه عربی صحبت می کنن و تو جهنم همه عجم! انگار که مثلا زبون رسمی باشه و هرکدوم برای خودش سرود ملی و پرچم هم داشته باشه. سهشنبه، 28 دسامبر 2010 دس دسی صداش می یادصدای پای بیماری آبا و اجدادی رو می شنوم. شبایی که هیچ جوری نمی تونم پسش بزنم و روزایی که فقط خسته ام. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.یکشنبه، 19 دسامبر 2010 چک چکدقت کردین که نویسنده های چک کلا تو یه فضای عجیب و تک به سر می برن؟ دلایل احتمالی ماجرا هم می تونه تجربه بزرگ شدن تو زمان جنگ، نظام حکومتی قدرتمدار، اقتصاد سوسیالیستی، تجزیه کشور و …. باشه. شنبه، 18 دسامبر 2010 چه کنم چی کار کنم…این چینیا یه سیستم Monitoring و Maintenance شبکه ساختن که وقتی بیست خط command بهش می دی قاطی می کنه. حالا من یه تغییر کوچولو می خوام تو شبکه بدم که بیست و سه هزار خط command شده و نمی دونم چه جوری اعمالش کنم. انگار استعفا بدم برم بهتره. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:22 نوشت.چهارشنبه، 8 دسامبر 2010بعدنا اگه دستم به جایی رسید، یادم بندازین امروز که دستم به هیچ جا نمی رسه دوست داشتم اگه یه روز دستم به جایی رسید، مدرسه بسازم. خودم که لابد تا اون موقع یادم رفته. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.دوشنبه، 6 دسامبر 2010 PromisesI will meet you in the next life جمعه، 3 دسامبر 2010 Sherlockاپیزود اول از Sherlock رو دیدم و به نظرم خوب اومد.قبلش نمی دونستم وقوع داستان تو دوره معاصر چه اثری ممکنه روش گذاشته باشه و مردد بودم که ببینمش یا نه. ولی تو طول فیلم زیاد احساس نمی کردم که دارم چیز عجیبی می بینم و کاملا با فضای آشنای شرلوک هولمزی مواجه بودم. خوش ساخت بود و موسیقی هم کاملا به فضا سازی کمک می کرد. الآن کاملا مشتاقم که دوتا اپیزود دیگه رو هم ببینم. اگه احیانا اهل داستان های شرلوک هولمز هستین، این مجموعه جدید رو از دست ندین. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.جمعه، 3 دسامبر 2010 تبلیغاتستاد برگزاری نماز جمعه تهران پیامک تبلیغاتی می فرسته که شامل ساعت شروع و اسامی سخنران پیش از خطبه و خطیب می شه. فکر نمی کنم نمازجمعه اونقدر خلوت شده باشه که احتیاج به اینجور تبلیغات داشته باشه. نمی دونم چی بگم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.جمعه، 3 دسامبر 2010 دنیای برعکسببین کار آدم باید به کجا رسیده باشه که صبح علی سربندی بیدارش کنه و بعد هم یه ساعت در باب فواید سحرخیزی موعظه کنه. کار دنیا برعکس شده. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.چهارشنبه، 10 نوامبر 2010 لستم و اسفندیالرستم و سهراب یه روایت پری صابری شدیدا رو اعصابم بود. حرکات موزون نامربوط و ناموزون و بی معنی بودن. انیمیشن های پس زمینه به طرز بچه گانه ای مسخره بودن. ققنوس صدای دزدگیر ماشین از خودش بیرون می داد و مثل کفتر مست پرواز می کرد. یه مشت LED رنگ و وارنگ بسته بودن به راکت بدمینتون و دست هرکدوم از بازیگرا یکی داده بودن که اصلا معلوم نبود نقشش چیه تو داستان. روی تاج گشتاسب fleur-de-lis کشیده بودن و رستم قهرمان ملی شلوار آدیداس چسبون یال و کوپال نما پوشیده بود با چکمه قرمز. نهایتا این که اگه نبود جذابیت ذاتی داستان (که به جای خودش پری خانوم صابری درب و داغونش کرده بود) و استواری کاخ بلند منظوم فردوسی، هیچ تضمینی نبود که تا آخرش تو سالن بمونم. چهارشنبه، 3 نوامبر 2010 پبلبانانپدران ما از قدیم گفتن: “یا مکن با پاکستانیان دوستی، یا بنا کن معده ای در خورد غذاهاشون”. تازه منت می ذاشت سرمون که چهل درصد اون چیزی که معمولا هست فلفل ریخته تو غذا. بنده خدا چهار جور هم غذا درست کرده بود و مجبور بودیم از همه اش امتجان کنیم. من که کلا فکر نمی کنم این معده دیگه برام معده بشه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:08 نوشت.
| ||||