مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 26 ژوئن 2012      موجِ نسیمِ اصلاحاتِ انقلابی

اگه با گودر می خونین که هیچی، اگر هنوز از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنین هم که چه عرض کنم. ولی اگه با فایرفاکس یا کروم به صفحه اصلی سر می زنین حتما تاحالا متوجه شدین که همگام با روح زمانه یه تغییرات جزئی داشته اینجا. البته تغییرات اصلی بیشتر زیربنایی بود و چندان به چشم نمیاد. مثل اینکه بالاخره تو سال 2012 از CSS استفاده کردم و یه تعداد زیادی از استایل های وسط متن رو برداشتم. یا به جای هفده تا table تو در تو که ترتیبش از دست خودم هم دررفته بود، تو ورژن جدید فقط سه تا جدول هست. الآن دیگه با وردپرس هم سازگارتر شده. خلاصه از نون زن و بچه و ساعت کاری زدم که سر و سامون بدم بهش. ولی سوال اصلی اینه که اصلا ارزشش رو داشت؟ یا اونقدر استفاده از “خوراک خوان” زیاد شده که دیگه قیافه اهمیتی نداره؟

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 ژوئن 2012      منم اوشکول کشورگشا

حالا الآن به هرحال امکانات زیاد شده و زندگی راحت شده. گاهی جدا فکر می کنم که اونایی که هزار سال پیش اولین بار اینجا ساکن شدن و برای خودشون تو این آب و هوا کشور درست کردن، واقعا چی فکر می کردن؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:35 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 10 ژوئن 2012      خندق بشقاب

همه مشکل از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتیم ماشین ظرفشویی بگیریم. اگه قبلا از صبح تا شب چهارتا بشقاب کثیف می شد که اونم ظرف دو دقیقه می شستیم، الآن باید اونقدر ظرف کثیف تلنبار کنیم که ماشین پر بشه، تا به یه جایی می رسه که دیگه هیچ ظرفی نداریم که توش غذا بخوریم. اگر هم عجله داشته باشی و وقت نداشته باشی که منتظر کار ماشین بشی، مجبوری یه خروار ظرف بشوری تا واریس بگیری. خلاصه این چیزا رو کسی به ما نگفت، اقلا من می گم بلکه یه نفر از گمراهی دربیاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 9 ژوئن 2012      57,42’N

آدمای معتدلی نیستن. همش یا افراط یا تفریط. اون از زمستون که کلا چهار ماه همه چیز خاکستری بود. اینم از تابستون که از ساعت چهار هوا روشن می شه و تا دوازده شب هم روشن می مونه. این وسط پنجره های خونه جدید ما نزدیک دوماه هیچ پرده ای نداشت که جلوی نور رو بگیره. نه می تونستیم درست بخوابیم، نه می شد توی تلویزیون چیزی به جز عکس پنجره دید. از اون طرف اصلا مفهومی مثل نصاب پرده براشون تعریف نشده. پرده لوله ای گرفتیم و با چه بدبختی با همون یه ذره سواد کارگاه از زمان راهنمایی، ارّه کردم و پیچ کردم. آخرم یکیش کوتاه شده، یکیش بلند. برعکس تبلیغات مربوطه هم کلا اثر خاصی روی نور محیط نداره.
یادمه یه سریالی بود به اسم “شمال 60” که اون موقع به نظر جالب میومد. الآن که فقط نزدیک مدار شصت درجه شدیم و خوشبختانه شمالش نیستیم، تازه دارم آروم آروم می فهمم که چه دردسرایی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:34 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 22 می 2012      زنده ام

دلم می خواد غر بزنم. رسما بازی اش گرفته. بهترین هوای ده ماه گذشته درست تو هفته ای اومده که من یه امتحان دارم و یه پرزنتیشن درباره کل کاری که ظرف یه سال گذشته انجام دادم، نتیجه می شه اینکه کلا نمی تونم از اتاق بیرون برم. این سوئدی های آفتاب ندیده هم که هرجا نیمکت یا چمن گیر اوردن ولو شدن دارن بستنی قیفی می خورن.
پ.ن. اگه با گودر می خونین که هیچی، اگرنه حتما تاحالا متوجه شدین که موسیقی عوض شده. عجالتا اینو بشنوین اگه حال دارین.

Chris Rea
And you my love

راستی! فایل های موزیک های قدیمی وبلاگ رو تو هارد پیدا کردم. به زودی همه اشون یه جا آپلود می شن که اگه احیانا کسی حوصله داشت و دوست داشت یه سری بهشون بزنه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:43 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 می 2012      چقدرم بدصدا

حضرت آقا یا سرکار خانوم محترمی که توی سر بنده نشستی، دهنت سرویس! از دیشب موقع خواب تا الآن یکسره داری “راک انتحاری” و “پیر خرابات” می خونی تو مخ من، هنوزم ادامه داره. ولم کن بذار به کارم برسم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:33 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 6 می 2012      یگانه راه نجات!

پیشرفت تکنولوژی خیلی سریع داره به همه جا سرک می کشه. آقا پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی هم که تا چند وقت پیش با اسپری روی دیوار برای خودش تبلیغ می کرد، الآن ایمیل اسپم می فرسته.
پ.ن. کلا دلم براش می سوزه. این جور آدما باید بستری بشن و تحت درمان باشن، نه اینکه راست راست تو خیابون راه برن و جفنگیات سرهم کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 6 می 2012      سیبیل بابات

اخلاق دوچرخه سواری این سوئدی ها رو درک نمی کنم. دیگه دوره جنگاورهایی که روی اسب به دنیا می اومدن و روی اسب زندگی می کردن گذشته. انگار اینا روی دوچرخه به دنیا میان. درواقع از همون موقعی که بچه هنوز نمی تونه راه بره، پدر و مادرش یه صندلی برای نشستن بچه روی ترک دوچرخه می بندن و تمام مدت دنبال خودشون می کشن. جلوی هر ساختمون، توی هر کوچه و خیابون و میدون، حتی اگه جای پارک ماشین نباشه، میله برای بستن دوچرخه هست. توی میدون های اصلی حتی پمپ باد برای لاستیک دوچرخه هم پیدا می شه. با همه اینا انتظار نداشتم که توی مغازه لوازم خانگی، روی تلویزیون یه دوچرخه هم هدیه بدن. تو ایران حداقل دی وی دی پلیر می دادن که با تلویزیون یه تناسبی هم داشت. اینجا طرف یه دقیقه فکر نمی کنه که من چه جوری جلوی تلویزیون دوچرخه سواری کنم. به هرحال فعلا که دوچرخه مربوطه داره توی کارتن گوشه انباری خاک می خوره تا من حوصله کنم و چرخاشو ببندم روش.
پ.ن. داروغه ناتینگهام باید از اینا درس بگیره. هنوز ده روز نشده که تلویزیون اومده توی خونه، نامه فرستادن که باید برای تماشای چهارتا کانال دولتی مالیات بدی. حالا مگه حالیشون می شه که من اصلا زبون این چهارتا کانال رو نمی فهمم که بخوام نگاه کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 17 آوریل 2012      شیوخ عظام

دوست دارم بدونم بابای این “شیخ زاید” موقع انتخاب اسم برای پسر نازنینش، به چی فکر می کرده.
پ.ن. امیدوارم نگرانی ام درباره برادر احتمالی اش به اسم “شیخ غایط” بی دلیل باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 آوریل 2012     

1- ایگنوبل پزشکی سال 2009 به بابایی رسیده که پنجاه سال آزگار قولنج انگشتای دست چپ خودش رو شکسته ولی به دست راست کاری نداشته. هدف این بوده که ببینه این کار تاثیری تو التهاب مفاصل داره یا نه.
2- اون زمانا که ما فینقیل تر بودیم، معلمای دینی اعتقاد داشتن خودارضایی باعث کم شدن سوی چشم و کوری می شه.
3- یه آدم عاقل پیدا بشه، دوتا برادر دوقلوی همسان بدون مشکل بینایی گیر میاره و می ره برای سرمایه گذاری بلند مدت بیست، سی ساله با هدف کسب ایگنوبل.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:54 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 13 آوریل 2012     

کل ماجرا دیگه به نظر من معنی خودشو از دست داده. مگه یکی مثل شانون کلا تو عمرش چندتا مقاله نوشته؟ مقایسه اش کن با الآن که سالی چهارتا مقاله پرت و پلا می نویسن و معیار شده فقط تعداد مقاله ها. که مثلا تو یه کنفرانس عظیم جمع بشن و با تکبر مزخرفاتشون رو به خورد بقیه بدن. که بعضیاش همین الآن هم ارزش خاصی نداره چه برسه به چند سال بعد. خودم هم یکی از همینا. چه فرقی داره. که جایزه ها و افتخارات الکی رو بین خودشون تقسیم کنن و ذوق زده بشن. که بیشتر باد کنن.
هیچ کس هم هیچ جایزه ای کنار نذاشته برای اون پیرمرد ساده چاق قدکوتاه کوزوویی که دو ساعت کنار پوستر عجیب و ابتدایی اش معطل بود و هیچ کس حتی یه سوال هم درباره کارش نپرسید. همون که احتمالا ذوق و شوق اش برای شرکت تو کنفرانس از همه آدمای دیگه بیشتر بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:06 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 10 آوریل 2012      عید استثنایی

تاحالا نشده بود که سیزده روز اول بهار این همه فعالیت داشته باشم. یعنی اصولا تا وقتی درس می خوندیم که کلا تعطیل بود و وقتی هم سر کار می رفتیم تو این چند روز همه چیز تق و لق بود. حتی زمان سربازی هم شب بیست و نه اسفند نگهبانی داشتم و یک ساعت قبل تحویل سال رفتم خونه و تا بعد از سیزده طرف پادگان آفتابی نشدم.
امسال ولی تلافی همه این سالا دراومد. تا روز چهارم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و عید شده، صبح تا شب سرکار بودم. بعد شیش روز تو پراگ درگیر کنفرانس بودم. بعد از برگشتن ظرف یه روز تند تند لوازم باقی مونده رو بسته بندی کردیم و دوازده فروردین و سیزده به در هم به اسباب کشی و خرید تیر و تخته گذشت.
در مجموع خیلی موقعیت عجیبی بود. با اینکه هوا خیلی هم بهاری نبود، ولی ساعت بدنم اصلا نمی تونست باور کنه که این موقع سال خبری از تعطیلی نیست. اونم فعلا چاره ای نداره و باید عادت کنه به این وضعیت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:58 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 30 مارس 2012     

چهارمین آپارتمان ظرف ده ماه، از فردا کلید می خوره. دارم کم کم به اسباب کشی وابسته می شم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:03 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 21 مارس 2012     

یه خونه ویلایی بود. خونه ویلایی متروکه ای بود با یه حیاط بزرگ جلوش که حیاط از بی رسیدگی خشک و گر شده بود. پاییز بود و درختای ردیف ته حیاط لخت بودن و آسمون گرفته و کم نور بود و همه جا خاکستری. حتی کلاغ هم روی درختا نشسته بود و صدای شومشون گاه گاهی همه جا رو پر می کرد. تو این فضای ماتم زده من بودم و حیاط خالی و سقف شیروونی پر از خزه خونه ویلایی، تنها. نمی دونم چرا از اونجا سردرآورده بودم و اصلا کجا بود.
اون ته حیاط وایستاده بودم بالای یه قبر قدیمی با یه سنگ رنگ و رو رفته و ترک خورده که با خط تحریری روش نوشته بودن: “آرامگاه شاعری که اسم نداشت” و من تو این فکر بودم که آدمی که اسم نداشته چه هویتی داشته. چه طور فهمیدن شاعره؟ دیوان داره؟ به چه اسمی؟ از کجا فهمیدن دیوان مال کی بوده؟ از کجا فهمیدن جنازه ای که اونجاس همون شاعریه که اسم نداره؟
تو همین فکرا بودم که سنگ دوم رو دیدم. یه سنگ معمولی کوچیک با خط تایپی. انگار که با پول شهرداری ساخته شده باشه که طرف بی سنگ نمونه. یا یه قبر بی سنگ روی دست شهر نمونده باشه. نوشته بود: “تنها شاهد تدفین شاعر” و من نمی دونستم آدمی که هویتش به یه آدم بی هویت دیگه وابسته است چه قدر می تونه بیچاره باشه و لایق ترحم. یعنی داشتم فکر می کردم که اندازه اش چه قدره.

– رونوشت بی دخل و تصرف از یادداشت 23 بهمن 86 که به نوبه خودش روایت مغشوش یه خواب مشوش بهار 83 بوده.

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:01 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 20 مارس 2012      غلط کردی

کی آمد نوبهار؟
کجا طی شد هجر یار؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 12 مارس 2012      اون قدیما

– کجا رفتی؟ بیا شیرتو بخور!
= نه مامان جون بستنیش خوشمزه تره!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 22:34 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 12 مارس 2012     

Just what the truth is
I can’t say anymore…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:24 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 5 مارس 2012      …

کثافت ترین بخش ماجرا اون وقتیه که داری با تلفن از ایران خبر می گیری و طرفت سرحال نیست و بعد از اینکه یه دور هم تورو سکته می ده، می شنوی که یه عزیزی دیگه زنده نیست و تو چند هزار کیلومتر ناقابل فاصله داری. حالا اونجا بودی هم کاری از دستت ساخته نبود، ولی این فاصله لعنتی همه چیزو سخت تر می کنه. یه دلهره عجیبی می اندازه تو دل آدم که قابل وصف نیست.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 1 مارس 2012      میون چندتا دلبر

اون قدیما (حدود سال هشتاد مثلا) کلا یه بلاگر بود، هرکسی هم که می خواست یه چیزی بنویسه، تکلیفش معلوم بود که باید بره اونجا یه وبلاگ درست کنه و هرچی می خواد بگه. الآن خیلی بغرنج شده ماجرا. شده وبلاگ، فیسبوک، توییتر و بقیه شرکا. خود من وقتی یه چیزی تو ذهنم هست گیج می شم که اینو الآن کجا باید بنویسم که مناسب تر باشه، بعد اونقدر گیج می زنم که کلا یادم می ره چی می خواستم بنویسم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:32 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 23 فوریه 2012      با نظم و ترتیب

این شاعر “صد دانه یاقوت” هم حالش خوب نبوده ها. فکر می کرده برای اینکه انار، انار بشه باید حتما یه نفر بشینه اون دونه ها رو بغل همدیگه بچینه و مثلا پازل هزار تیکه درست کنه. یعنی درواقع فکر می کرده اون دونه ها اول با اون شکل چند وجهی درست می شن، بعد هرکدوم می ره سر جای یکتای خودش. یعنی کلا نفهمیده بوده که هر دونه انار چون تو اون موقعیت بوده، اون شکل یکتا رو پیدا کرده.
پ.ن. یکتایی مساله هم اثبات نشده تازه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002