مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

چهارشنبه، 5 سپتامبر 2012      دزد اهل حال

پست فطرت نمی‌دونم از کجا مشخصات کارت منو پیدا کرده، ظرف چهار روز اندازه دوماه حقوق من به جای خودم خرج کرده. نزدیک یه ماهشو داده فقط تخت و تشک خریده. با بقیه‌اش پول هتل و شهربازی و ادکلن داده. طفلی یه سری خرج دیگه هم داشته که هرچی زور می‌زنم نمی‌فهمم چیه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:42 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 3 سپتامبر 2012     

آقای کوهن مثل یه بابابزرگ مهربون، آخر کنسرت از حضار خواهش کرد با احتیاط رانندگی کنن و مواظب باشن سرما نخورن.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 27 آگوست 2012      یه پرس مشروطه بزنیم با پیاز و دوغ

رفتار این بروبچه‌های سلطنت‌طلب تو فضای مجازی یه جوریه که اصلا فرهیختگی ازش می‌باره.
مثلا یکی یه عکس از تهران گذاشته و زیرش نوشته پایتخت ایران. بعد یکی از همین دوستامون میاد زیرش کامنت می‌ذاره: «چون سلطنت از بین رفته و دیگه تخت وجود نداره، پس تهران هم پایتخت نیست و فقط مرکز اداری محسوب می‌شه». چشم! به فرهنگستان می‌گیم لحاظ کنه.
یا یکی دیگه هست که هرجا انتقادی هست، فوری پیداش می‌شه و از سلطنت دفاع می‌کنه و حتما هم یه مثال از بریتانیا میاره که ثابت کنه اصلا بهتر از مدل مشروطه وجود نداره. بدیش اینه که به نفر دوم تو نوبت سلطنت همون بریتانیا می‌گه: «ویلیامز».

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:29 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 24 آگوست 2012      کبیرنا

به گزارش خبرنگار اعزامی ما به انگلیس، دولت اکوادور تعدادی خبره در آچارکشی و روغن کاری جهت گرفتن لقی دهن جولین آسانژ به آن کشور اعزام کرده.
انتهای خبر

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:55 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 21 آگوست 2012     

دوماد! دوماد دوماد دوماد!
شوهر عروس با تو حرفا داره
هزارتا حرف واسه فردا داره

[6 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 20 آگوست 2012     

یه دونه از این دستگاه‌های شوک الکتریکی قلب اوردن انداختن گوشه راهرو. اگه زودتر جمعش نکنن شاید نتونم با وسوسه امتحان کردنش روی مردم، مقابله کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:48 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 16 آگوست 2012      خارگیل

اهم مشاهدات سنگاپور (که عمیقا امیدوارم دیگه هیچ‌وقت باهاش مواجه نشم) میوه‌ای بود دوست نداشتنی به اسم دوریان (به دستور فرهنگستان: خارگیل). تقریبا مطمئنم اولین نفری که امتحانش کرده و به بقیه هم پیشنهاد کرده از نظر بهره هوشی در حد کرم خاکی بوده. فکر کن طرف یه میوهٔ گردِ بزرگِ خاردارِ سبز و قهوه‌ای دیده، لابد با هزار بدبختی پوست محکم رو پاره کرده که ببینه توش چیه. بعد با یکی از گندترین بوهای تاریخ مواجه شده که ترکیبی از بوی جوراب و مستراح و غذای گندیده و سطل آشغال یه هفته موندهٔ آشپزخونه بوده. به جای اینکه فرار کنه، یه تیکه از اون محتوای زرد لزجی که از توصیفش معذورم رو برداشته و چون تا اینجا به اشمئزاز کافی نرسیده بوده شروع به خوردنش کرده. مزه‌اش که دیگه تمام خاطرات بد آدم رو میاره جلوی چشماش. نصیب هیچ بنی بشری نشه.
واقعا برای من قابل هضم نیست که چطور میوه‌ای که به جز شنوایی، مابقی حواس پنجگانه رو مشمئز می‌کنه، به اشکال مختلف: میوه خام، آب‌میوه، بستنی، کیک، اسموتی، میلک شیک و … خورده می‌شه و همه هم از این وضعیت راضی به نظر میان. اگه دست من بود خیلی وقت پیش نسل درختش منقرض شده بود.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 10:55 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 15 آگوست 2012      دولت‌ شهر

در مورد سنگاپور احساس خوبی نداشتم. شاید اگه از ایران مستقیم می‌رفتم و یک هفته اونجا می‌موندم یا یک هفته همینجا که هستم بودم، نهایتا هردو شبیه هم به نظر می‌رسیدن. هردو خارج بودن، شیک و جالب و مرفه. ولی الآن به نظرم مصنوعی بود و شرایط کار شبیه برده‌داری. زیادی پررو شدم، می‌دونم.
پ.ن. از خوبی‌ها نباید غافل شد. اونجا قدبلند محسوب می‌شدم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:50 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 18 جولای 2012     

ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ شده. ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈر ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﻨﯽ ﺑﺰ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻩ. ﻭﻟﯽ ﺳﻮﭘﺮﻭﺍﯾﺰﺭ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﯿﻨﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﯿﻨﺎ ﻗﻠﻤﻔﺮﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﺑﻠﯿﺶ ﺑﺸﻪ. ﺣﺎﻻ ﻫﯽ ﻧﻤﻭﺩﺍﺭﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺟﻠﻮﻡ ﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﯿﺮﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﻪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺧﺮ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﺎﭘﺶ ﮐﻨﻪ.

[9 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 27 ژوئن 2012     

خواب دیدم سلطنت سوئد بهم پیشنهاد شده و دارم مذاکره می کنم ببینم قبول کنم یا نه. توی خواب که اوضاع اقتصادی چنگی به دل نمی زد. همه چراغ های کاخ خاموش بود که برق کمتر مصرف بشه. یه جاهایی از درودیوار کاخ هم اجاره داده بودن که روش بیلبورد نصب شده بود. تو بیداری باید حواسم باشه یه وقت کلاه سرم نره.

[13 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:52 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 26 ژوئن 2012      موجِ نسیمِ اصلاحاتِ انقلابی

اگه با گودر می خونین که هیچی، اگر هنوز از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنین هم که چه عرض کنم. ولی اگه با فایرفاکس یا کروم به صفحه اصلی سر می زنین حتما تاحالا متوجه شدین که همگام با روح زمانه یه تغییرات جزئی داشته اینجا. البته تغییرات اصلی بیشتر زیربنایی بود و چندان به چشم نمیاد. مثل اینکه بالاخره تو سال 2012 از CSS استفاده کردم و یه تعداد زیادی از استایل های وسط متن رو برداشتم. یا به جای هفده تا table تو در تو که ترتیبش از دست خودم هم دررفته بود، تو ورژن جدید فقط سه تا جدول هست. الآن دیگه با وردپرس هم سازگارتر شده. خلاصه از نون زن و بچه و ساعت کاری زدم که سر و سامون بدم بهش. ولی سوال اصلی اینه که اصلا ارزشش رو داشت؟ یا اونقدر استفاده از “خوراک خوان” زیاد شده که دیگه قیافه اهمیتی نداره؟

[11 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 ژوئن 2012      منم اوشکول کشورگشا

حالا الآن به هرحال امکانات زیاد شده و زندگی راحت شده. گاهی جدا فکر می کنم که اونایی که هزار سال پیش اولین بار اینجا ساکن شدن و برای خودشون تو این آب و هوا کشور درست کردن، واقعا چی فکر می کردن؟

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:35 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 10 ژوئن 2012      خندق بشقاب

همه مشکل از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتیم ماشین ظرفشویی بگیریم. اگه قبلا از صبح تا شب چهارتا بشقاب کثیف می شد که اونم ظرف دو دقیقه می شستیم، الآن باید اونقدر ظرف کثیف تلنبار کنیم که ماشین پر بشه، تا به یه جایی می رسه که دیگه هیچ ظرفی نداریم که توش غذا بخوریم. اگر هم عجله داشته باشی و وقت نداشته باشی که منتظر کار ماشین بشی، مجبوری یه خروار ظرف بشوری تا واریس بگیری. خلاصه این چیزا رو کسی به ما نگفت، اقلا من می گم بلکه یه نفر از گمراهی دربیاد.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:35 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 9 ژوئن 2012      57,42’N

آدمای معتدلی نیستن. همش یا افراط یا تفریط. اون از زمستون که کلا چهار ماه همه چیز خاکستری بود. اینم از تابستون که از ساعت چهار هوا روشن می شه و تا دوازده شب هم روشن می مونه. این وسط پنجره های خونه جدید ما نزدیک دوماه هیچ پرده ای نداشت که جلوی نور رو بگیره. نه می تونستیم درست بخوابیم، نه می شد توی تلویزیون چیزی به جز عکس پنجره دید. از اون طرف اصلا مفهومی مثل نصاب پرده براشون تعریف نشده. پرده لوله ای گرفتیم و با چه بدبختی با همون یه ذره سواد کارگاه از زمان راهنمایی، ارّه کردم و پیچ کردم. آخرم یکیش کوتاه شده، یکیش بلند. برعکس تبلیغات مربوطه هم کلا اثر خاصی روی نور محیط نداره.
یادمه یه سریالی بود به اسم “شمال 60” که اون موقع به نظر جالب میومد. الآن که فقط نزدیک مدار شصت درجه شدیم و خوشبختانه شمالش نیستیم، تازه دارم آروم آروم می فهمم که چه دردسرایی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:34 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 22 می 2012      زنده ام

دلم می خواد غر بزنم. رسما بازی اش گرفته. بهترین هوای ده ماه گذشته درست تو هفته ای اومده که من یه امتحان دارم و یه پرزنتیشن درباره کل کاری که ظرف یه سال گذشته انجام دادم، نتیجه می شه اینکه کلا نمی تونم از اتاق بیرون برم. این سوئدی های آفتاب ندیده هم که هرجا نیمکت یا چمن گیر اوردن ولو شدن دارن بستنی قیفی می خورن.
پ.ن. اگه با گودر می خونین که هیچی، اگرنه حتما تاحالا متوجه شدین که موسیقی عوض شده. عجالتا اینو بشنوین اگه حال دارین.

Chris Rea
And you my love

راستی! فایل های موزیک های قدیمی وبلاگ رو تو هارد پیدا کردم. به زودی همه اشون یه جا آپلود می شن که اگه احیانا کسی حوصله داشت و دوست داشت یه سری بهشون بزنه.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:43 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 می 2012      چقدرم بدصدا

حضرت آقا یا سرکار خانوم محترمی که توی سر بنده نشستی، دهنت سرویس! از دیشب موقع خواب تا الآن یکسره داری “راک انتحاری” و “پیر خرابات” می خونی تو مخ من، هنوزم ادامه داره. ولم کن بذار به کارم برسم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:33 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 6 می 2012      یگانه راه نجات!

پیشرفت تکنولوژی خیلی سریع داره به همه جا سرک می کشه. آقا پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی هم که تا چند وقت پیش با اسپری روی دیوار برای خودش تبلیغ می کرد، الآن ایمیل اسپم می فرسته.
پ.ن. کلا دلم براش می سوزه. این جور آدما باید بستری بشن و تحت درمان باشن، نه اینکه راست راست تو خیابون راه برن و جفنگیات سرهم کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 6 می 2012      سیبیل بابات

اخلاق دوچرخه سواری این سوئدی ها رو درک نمی کنم. دیگه دوره جنگاورهایی که روی اسب به دنیا می اومدن و روی اسب زندگی می کردن گذشته. انگار اینا روی دوچرخه به دنیا میان. درواقع از همون موقعی که بچه هنوز نمی تونه راه بره، پدر و مادرش یه صندلی برای نشستن بچه روی ترک دوچرخه می بندن و تمام مدت دنبال خودشون می کشن. جلوی هر ساختمون، توی هر کوچه و خیابون و میدون، حتی اگه جای پارک ماشین نباشه، میله برای بستن دوچرخه هست. توی میدون های اصلی حتی پمپ باد برای لاستیک دوچرخه هم پیدا می شه. با همه اینا انتظار نداشتم که توی مغازه لوازم خانگی، روی تلویزیون یه دوچرخه هم هدیه بدن. تو ایران حداقل دی وی دی پلیر می دادن که با تلویزیون یه تناسبی هم داشت. اینجا طرف یه دقیقه فکر نمی کنه که من چه جوری جلوی تلویزیون دوچرخه سواری کنم. به هرحال فعلا که دوچرخه مربوطه داره توی کارتن گوشه انباری خاک می خوره تا من حوصله کنم و چرخاشو ببندم روش.
پ.ن. داروغه ناتینگهام باید از اینا درس بگیره. هنوز ده روز نشده که تلویزیون اومده توی خونه، نامه فرستادن که باید برای تماشای چهارتا کانال دولتی مالیات بدی. حالا مگه حالیشون می شه که من اصلا زبون این چهارتا کانال رو نمی فهمم که بخوام نگاه کنم.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:40 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 17 آوریل 2012      شیوخ عظام

دوست دارم بدونم بابای این “شیخ زاید” موقع انتخاب اسم برای پسر نازنینش، به چی فکر می کرده.
پ.ن. امیدوارم نگرانی ام درباره برادر احتمالی اش به اسم “شیخ غایط” بی دلیل باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:29 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 16 آوریل 2012     

1- ایگنوبل پزشکی سال 2009 به بابایی رسیده که پنجاه سال آزگار قولنج انگشتای دست چپ خودش رو شکسته ولی به دست راست کاری نداشته. هدف این بوده که ببینه این کار تاثیری تو التهاب مفاصل داره یا نه.
2- اون زمانا که ما فینقیل تر بودیم، معلمای دینی اعتقاد داشتن خودارضایی باعث کم شدن سوی چشم و کوری می شه.
3- یه آدم عاقل پیدا بشه، دوتا برادر دوقلوی همسان بدون مشکل بینایی گیر میاره و می ره برای سرمایه گذاری بلند مدت بیست، سی ساله با هدف کسب ایگنوبل.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:54 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002