دوشنبه، 4 مارس 2013 حافظا
دوستان اشاره کردن که درست نیست پامو بکنم تو کفش خواجه شیراز. وگرنه امروز میخواستم درباره صنایع ادبی و احیانا بیادبی «حالتی رفت که محراب به فریاد آمد» صحبت کنم.
[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:دوشنبه، 4 مارس 2013 حافظادوستان اشاره کردن که درست نیست پامو بکنم تو کفش خواجه شیراز. وگرنه امروز میخواستم درباره صنایع ادبی و احیانا بیادبی «حالتی رفت که محراب به فریاد آمد» صحبت کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.جمعه، 1 مارس 2013 ایهاممیفرمایند که: معاشران گره از زلف یار باز کنید – شبی خوش است، بدین قصهاش دراز کنید. دوشنبه، 25 فوریه 2013 ویکسحالا خوبه روی قوطی ویکس نوشته خوردنی نیستها. نمیدونم چه اصراریه که بزننش توی آدامش خب. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.سهشنبه، 12 فوریه 2013 گم شده در ترجمه؟اگه شما اسم خودتون رو گذاشتین مترجم و توی متن از «تمرین کننده فالون گونگ» استفاده میکنین یا مثلا به اون جنگ بین آلمانیا و متفقین میگین «الآلامین» بهتره برین دنبال یه شغل آبرومند. دوشنبه، 11 فوریه 2013 سرمایهداری لجامگسیخته (وسط سوسیالیسم سوئدی)قبلاً وقتی میرفتیم سینما، قشنگ مینشستیم فیلم رو تماشا میکردیم. چیزی هم نمیخوردیم. حتی تو یه سری از سینماها اصلا خوراکی توی سالن ممنوع بود و ما هم راحت بودیم. حالا این نامردا به هر کلکی که شده به بهونه کارت عضویت و تخفیف و یکی بخر دوتا ببر آدم رو وسوسه میکنن که حتما با قوطی سه کیلویی پف فیل و یه لیتر کوکاکولا بره توی سالن. همه اینا تا وقتی که فیلم از دوساعت طولانیتر نباشه هیچ اشکالی نداره. ولی امان از وقتی که فیلم طولانی باشه و اون یه لیتر نوشابه کار خودشو بکنه. همچین خون جلوی چشم آدم رو میگیره که مجبور میشه از اون جا که جانگو از پا آویزون بود تا جایی که کارگردان با کمربند دینامیت بخار شد رو از دست بده! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:43 نوشت.پنجشنبه، 7 فوریه 2013 کمکاریهر دوهفته یک بار یه جلسه داریم که آدمایی که از گروهای مختلف تو پروژه کار میکنن به ترتیب کار خودشون رو ارائه میکنن و دربارهاش بحث میشه. توی تقویم برای این جلسه یک ساعت لحاظ شده ولی همیشه اونقدر روی هر اسلاید بحث میشه که کار به یک ساعت و نیم و وقت ناهار میکشه. حالا امروز که نوبت من بود، خواستم زرنگی کنم تعداد اسلایدها رو کم کردم که ماجرا سر همون یک ساعت تموم بشه، نامردا یه دونه سوال هم نپرسیدن. سر نیم ساعت جلسه تموم شده بود و همه داشتن چپ چپ نگاهم میکردن که چرا کم حرف زدم! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:57 نوشت.جمعه، 11 ژانویه 2013یه روزی بود که هرچی پول داشتیم جمع کردیم و یه جا دادیم بابت رهن خونه. جوری که سرجمع دویست هزار تومن هم ته حسابامون نمونده بود. تازه یکیمون هم سه چهار ماه بود که بیکار بود و توی اون اوضاع چشماندازی از کار هم وجود نداشت. یه دل و جراتی بود که الآن دیگه ندارم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.پنجشنبه، 10 ژانویه 2013 حفاظت شده:[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 15:58 نوشت.پنجشنبه، 10 ژانویه 2013 شیش پنج تا، سی تاچهارده ساله که بودم فکر میکردم این موقع دو سه سالی هست که نقشههام عملی شده و تمام دنیا رو گرفتم. یعنی رسما با تانک رفتم و همهاشو گرفتم. اون وقتا هنوز صدسالی تا سی سالگی مونده بود. پنجشنبه، 13 دسامبر 2012هنوز خیلی کار دارم. ولی همین که وقتی تقویم رو باز میکنم تا سه هفته هیچ جلسه یا کلاس سرکاری دیگهای توش پیدا نمیشه، دلمو خوش میکنه. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.سهشنبه، 27 نوامبر 2012 دانشمنددانشجو رفته شکایت کرده گفته این برای ضرب از علامت ضربدر استفاده میکنه، ما با ضرب خارجی بردار اشتباه میکنیم. چهارشنبه، 14 نوامبر 2012همه چیزشون برعکسهها. اون دانشجوهایی که میخوان سر کلاس بخوابن یا با موبایلشون بازی کنن، میان ردیف اول میشینن، اون عقبیا با دقت گوش میکنن و سوال میپرسن. فایده این جلوییا فقط تضعیف روحیه است. من بیچاره هم که دستم بسته است، نمیتونم با کتک از کلاس بیرونشون کنم. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:59 نوشت.سهشنبه، 23 اکتبر 2012به نظرم این مربی یوگای دیروزی چیزی حالیش نبود. هرکاری که گفت من کلا نتونستم پیاده کنم، یه کلمه نگفت پاشو گمشو از کلاس من برو بیرون. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:46 نوشت.جمعه، 19 اکتبر 2012د آخه لامصب، شام نوبل که نیست. یه کارسوق (workshop) ساده بوده. لازم نیست حتما هرچی خرچنگ و حلزون گیرت اومد خام خام بذاری جلوی ملت که. حالم به هم خورد. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:00 نوشت.چهارشنبه، 17 اکتبر 2012 زیر بته؟الکی که نیست، دوستای چندین ساله رو گذاشتیم و اومدیم. یا مثلا بعضی دوستای چندین ساله پیشدستی کردن و مارو گذاشتن رفتن. اومدیم یه مملکتی که خودشون میگن دوستیها تو مهدکودک شکل میگیره و تا سن بالا ادامه پیدا میکنه. تو این فاصله سن خودم هم رفته بالا و طبیعتا رابطه درست کردن سختتر شده. بد نبود اگه دوست رو درخت درمیومدها. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:22 نوشت.چهارشنبه، 17 اکتبر 2012خواب دیدم یه وبلاگ مخفی داشتم که خیلی هم حرفای روشنفکری و خفنی توش زده بودم. بعد انگار مدتها سراغش نرفته بودم و گوگل میخواست پاکش کنه. منم هرچی زور میزدم پسوردم یادم نمیومد که بتونیم از نوشتهها کپی بگیرم. جمعه، 12 اکتبر 2012 ای مارک زوکربرگ، آواره گردیشما یادتون نمیاد، اون زمانا قبل از همه این ماجراها، ما یه سری دوست داشتیم که فامیلشون واقعا آزادی یا ایرانی بود. حتی تو یه مورد نادر، فامیل یکی از دوستان سبز بود. سبز خالی. اینا قبل از این بود که یهو همه چیز شلوغ پلوغ بشه و فامیل نصف جمعیت فیسبوک تبدیل بشه به این جور چیزا. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.جمعه، 12 اکتبر 2012 شاخ، شاخت، شناختوقتی یه آدم رواعصاب برنده چند میلیون یورو بودجه میشه، باید هم انتظار داشت که ساعت دو صبح ایمیل بفرسته و توش مشخصا بنویسه: اختیار این بودجه دست خودمه و اگه لازم بدونم با گروهم میریم یه دپارتمان دیگه یا حتی یه دانشگاه دیگه! من هم که از شانس خوبم، عضو گروه ایشون محسوب میشم. دوشنبه، 1 اکتبر 2012 از آنِ خَرهرچی پسانداز داشتیم گذاشتیم تو ایران که بریم سر فرصت یه فکری براش بکنیم. قبول هم کرده بودیم که به هرحال ریال افت میکنه. ولی دیگه فکرشو نمیکردیم که اینقدر سریع کرون ۱۸۰ تومنی، برسه به ۴۸۰ تومن! یعنی پشگل میخریدیم و انبار میکردیم، با همه ضایعات و هزینه انبارداری و این چیزا، بازم اینجوری نمیخورد تو سرش. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:51 نوشت.پنجشنبه، 27 سپتامبر 2012 شوک حرارتیچند روزی رفته بودیم سرزمینهای جنوبی. هوای گرم و آفتاب و دریا و این حرفا. روز برگشت وقتی اونجا سوار هواپیما میشدیم دمای هوا ۲۸ درجه بود و وقتی اینجا پیاده شدیم ۸ درجه بیشتر نبود. درواقع اول مهر حتی از دهنمون بخار هم میزد بیرون. آخرش ترک می خوریم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.
| ||||