جمعه، 9 اکتبر 2026
وقتی خبر فوت عموش بهش رسید، گفت ایشالا زندگی بعدیش بهتر باشه. کاش تو این سی سال اقلا یه بار ازش پرسیده بودم منظورش زندگی بعدی توی دنیای دیگه بود یا تناسخ تو همین دنیا. هر کدومش که بود، امیدوارم زندگی بعدیت بهتر باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:36 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 8 اکتبر 2026
زمان بچگی ما یه مجله کامپیوتر بود که به خودش میگفت مشکیترین مجله ایران. هر شماره هم یه فلاپی دیسک همراهش بود که پر از برنامههای عجیب و غریب بود که حتی توضیح و کاربردش هم برام مفهوم نبود. کلا مخاطب مجله من نبودم و فعالانه دنبال نمیکردم، ولی گاهی که دستم میرسید ورق میزدم و مطالبشو تا جایی که میفهمیدم میخوندم. اونم فقط چون محتوای مکتوب نخونده از دم دستم در نمیرفت. خلاصه، یه بار توی یه شمارهاش داستان یه بازی رو نوشته بود. سه صفحه مجله با فونت ریز قدم به قدم توضیح داده بود که از چه مسیری باید حرکت کرد و تو چه اتاقی باید رفت و تو هر مرحله با چه معمایی روبرو میشی و راه حلش چیه. یه جور walkthrough از دوران ماقبل یوتیوب. چنان مجذوب این بازی شده بودم که چند بار خوندمش و سعی میکردم توی ذهنم تصورش کنم. آخرش هم لابد چون عقلم به فتوکپی نمیرسید، قبل از پس دادن مجله به صاحبش یه روز کامل وقت گذاشتم و از روی مقاله با دست رونویسی کردم تو دفترم. حالا نه کامپیوتر داشتم نه دسترسی به اون بازی، اما امیدوار بودم یه روزی بالاخره دستم برسه و با کمک اون راهنما یه دل سیر بازی کنم. الآن که بیشتر از سی سال گذشته، دیگه نه میدونم اون دفتر کجاس نه دستور بازی یادمه و حتی کمتر کسی یادشه اون مجله کامپیوتر وجود داشته. اون بازی هم تاحالا چند بار برای کنسولهای مختلف بازسازی شده و کیفیتش بهتر شده اما من هیچوقت بازی نکردم و حتی از نزدیکش هم رد نشدم. دارم وسوسه میشم که یه پلیاستیشن دست دوم بگیرم که بتونم بازی رو امتحان کنم. اما یه حسی هم بهم میگه شاید بهتر باشه هیچوقت سراغش نرم که اون جایگاه افسانهای توی ذهنم خراب نشه.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:21 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 7 اکتبر 2026
چه عجیب. یه روزی بیشتر از سیزده سال پیش، من و جیمز گاندولفینی، قبل از اینکه بشناسمش، هر دو رُم بودیم. توی دوتا هتل که روی زمین کمتر از پونصد متر از هم فاصله داشتن و روی تعداد ستارهها و کیفیت خدمات قاعدتا فاصله خیلی بیشتر بوده. اون شب من که تازه روز اولم تموم شده بوده احتمالاً روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم برای روز بعد برنامه میریختم. اما جیمز گاندولفینی کف حموم اتاقش افتاده بوده و روز آخر اقامتش تو رُم و روز آخر حضورش تو دنیا، تموم شده بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:18 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 6 اکتبر 2026
یه برنامه جدید برای غلطگیری متن پیادهشدهٔ کتاب فارسی پیدا کرده بودم و خوشحال بودم که چقدر سرعتم زیاد شده. غافل از اینکه طراح نابغهاش تشخیص داده که باید توی دو تا منوی مختلف سیو کنی ولی من فکر کرده بودم یکیش کافیه. سه شب و هشتاد صفحه کار دود شد.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:24 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 7 سپتامبر 2026
خواب دیدم همه مُردیم. به معنی واقعی کلمه، همه. از کس خاصی اسمی نبود و صورت کسی هم دیده نمیشد. بدون تبعیض، همه مرده بودیم. توی کیسههای زیپدار پخش بودیم دور دنیا. یکی لب ساحل، یکی وسط جنگل، یکی پای کوه. یه موجوداتی هم با شنل و کلاه، با یه هاله دورشون، به کیسهها سر میزدن و وضعیت و مکانشون رو توی «حافظهٔ دنیا» ثبت میکردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:07 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 17 آگوست 2026
اتفاقی که بعد از چهل سالگی برای بدن آدم میافته، اون سیلی واقعیت، باورنکردنیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 آگوست 2026
یه نظریه قدیمی بیست ساله داشتم که قبلا کسی جدی نمیگرفت. طبق اون نظریه: یه روزی همه حرفها زده میشه، همه کتابها نوشته میشه و همه علوم تموم میشه. بعد از اون همه چیز تکراریه. استدلالم این بود که تعداد کلمهها بینهایت نیست، پس تعداد ترکیبات ممکن با طول غیر مشخص هم، هرقدر بزرگ، بازم بینهایت نیست. ضمنا اگه ترکیبات با معنی مشابه یا مطلقا بیمعنی رو بذاریم کنار، تعداد ترکیبات کمتر میشه. پس اگه همه اینا رو رندوم بچینی وقتی همه ترکیبات در دسترس باشن، دیگه چیز قابل فهم ناگفتهای برای آدمیزاد نمیمونه. احساس میکنم با بودن LLMها یه قدم بزرگ به اون روز نزدیکتر شدیم.
پ.ن. احتمالا هنوزم کسی جدی نمیگیره ولی مهم اینه که خودم جدی میگیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:45 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 3 جولای 2026
تا چهار پنج هفته پیش روتین خوابمون مشخص بود: کتابشو میخوندم، میرفت تو تخت، با بالش کشتی میگرفتم تا پفی بشه، چراغا را خاموش میکردم و اجازه نداشتم از اتاق برم بیرون تا خوابش ببره. اما الآن نباید به بالش دست بزنم و بعد از کتاب خوندن باید فوری برم بیرون و در رو ببندم که «مزاحم خوابش نشم». میدونم که زیر بالش یه مشت مجله کمیک قایم کرده و وقتی من میرم بیرون چراغ مطالعه رو روشن میکنه و مشغول خوندن میشه. ولی اون فکر میکنه داره سرم کلاه میذاره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:26 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 ژوئن 2026
نُه ده ساله بودم، توی کوچه با بچههای همسایه بازی میکردیم. درست یادم نیست، شاید قایمموشک بود. یادمه دویدم طرف بنبست کوتاه و دنجی که وسط کوچه بود. وسط بنبست یه دختر و پسر مثلا نوزده بیستساله، روبروی هم سر پنجه پا وایستاده بودن و خم شده بودن طرف همدیگه. لباشون رسید به هم و من رسیدم سر بنبست. من احتمالا از صحنه غیرمنتظرهای که دیده بودم میخکوب شدم و اونا از صدای پا. سریع از هم جدا شدن و با یه ترکیبی از هیجان و خجالت و ترس، روشون رو برگردوندن و زدن زیر خنده. من هم با همون سرعتی که رسیده بودم چرخیدم و دوباره از بنبست دور شدم. کل ماجرا چند ثانیه بیشتر طول نکشید ولی لابد بعدش هر وقت یاد اون روز افتادن یه فحشی هم به من دادن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:41 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 ژوئن 2026
روز دوم یا سومی بود که اومده بودیم اینجا که باهاش آشنا شدیم. استاد نسبتا تازهکاری که چهار پنج سال از ما بزرگتر بود. یادمه توی اون دو ساعت شام، از آستریکس و دانلدداک تا انواع نون، از موسیقی تا فیلم، از زبونهای مختلف تا غذا و آشپزی حرف زدیم، انگار موضوعی نبود که دربارهاش کنجکاو نباشه. از دوست دختر جدید اسپانیاییش گفت و پیشرفت خودش تو یاد گرفتن زبون اسپانیایی. نه فکرشو میکردم که قراره توی عروسیش با همون دوست دختر، براشون «ایرانی» برقصم. نه فکرشو میکردم که یه روزی مثل امروز قراره تو یکی از ردیفای عقب کلیسا مشغول گوش کردن سرود باشم و اون جلوی سالن توی تابوت خوابیده باشه. هنوز انگار همه چیز غیرواقعیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 10 ژوئن 2026
چند هفته پیش شد پونزده سال. روزی که اومدیم فکر میکردیم چند سال تجربه جمع میکنیم و برمیگردیم، مملکت هم تا دو سه سال دیگه دوباره برمیگرده به روال عادی. کجا فکرشو میکردیم که سرنوشتمون میافته دست پستفطرتترینهای روزگار که اساساً سرنوشت ما هیچ جایی توی برنامههاشون نداره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:25 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 5 ژوئن 2026
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:10 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 20 می 2026
خاطره مثل یه پیچک، میپیچه رو تن خستهام.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 20 می 2026
شیش هفت سال از چاپ آخرین کتاب آقای همسایه میگذره. امروز صبح دیدمش که یه پوشه تپل زده زیر بغلش و داره میره طرف ایستگاه اتوبوس. امیدوارم کتاب بعدی باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:55 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 آوریل 2026
خواب دیدم اتفاقی یه دسته از یادداشتای ک رسیده بود دستم و داشتم با هیجان میخوندمشون. یه بسته کاغذ کلاسور تمیز و تا نخورده بود. روی بعضیاش فقط سه چهار تا کلمه نوشته بود و صفحه سفید بود. بعضیا هم کاملا پر بود. لابلای بعضی از صفحههای شلوغ، یه گوشههایی امضای منو زده بود و بعد از اسم و فامیلم یه بازی اضافه کرده بود، مثل «هوخشترهبازی» یا «مسخرهبازی». انگار توی اون متن نقش منو بازی کرده باشه. توی خواب شبیه متنی بود که میتونست نوشتهٔ من باشه، اما تو بیداری مشخصهای ازش یادم نیست. نکته جالبتر این بود که اون صفحهها رو با خودنویس آبی نوشته بود و وسطاش رد اصلاح با جوهر پاککن هم دیده میشد.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 16 مارس 2026
حدود سال ۷۵، یه روز صبح تو راه اداره یه ماشین گشت پلیس جلوشو گرفته بود و کیفشو گشته بود. گفته بود قیافهات مشکوکه و بالاخره یه چیزی ازت پیدا میکنم. بعدم سوارش کرده بودن و برده بودن کلانتری میدون نیلوفر. بعد از سوال و جواب و چیزی پیدا نکردن گفته بودن همینجا رو به دیوار وایستا تا صدات کنیم. گوشه کلانتری رو به دیوار، قاطی یه گروه در هم مجرم و بیگناه وایستاده بود تا ساعت هفت شب که بهش گفته بودن کاری نداریم میتونی بری. موبایل که نبود، از تلفن عمومی کنار میدون زنگ زده بود که برن دنبالش. نمیدونم چرا ما هم نشستیم تو ماشین و با حسین رفتیم. پنج نفر آدم بودیم تو یه رنو ۵. وقتی رسیدیم کنار میدون نیلوفر منتظر بود، صندلی جلو رو خالی کردیم که سوار بشه. نشست، صورتشو گرفت تو دستش و تمام راه گریه کرد. دوست دارم بدونم موقعی که خبر کوبیدن کلانتری نیلوفر بهش رسیده به چی فکر میکرده. ولی دوست ندارم ازش بپرسم، مبادا یادش رفته باشه و دوباره یادش بندازم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 11 مارس 2026
مهندس قصهٔ ما همزمان با انقلاب فرهنگی و تصفیهٔ اساتید، لیسانسشو گرفته بود و تازه بچهدار شده بود که به عنوان تکنسین آزمایشگاه استخدام دانشگاه شد. به مرور خودشو اثبات کرد و زمان جنگ بورسیه اعزام به خارج گرفت و اوایل دههٔ هفتاد با مدرک دکترا برگشت. بچهاش بعداً از سهمیه هیئت علمی استفاده کرد، از بهترین دانشگاه لیسانس گرفت، با رزومهٔ مناسب پذیرش گرفت و تو آمریکا درس خوند و مشغول به کار شد. بچهٔ مهندس قصهٔ ما، امروز با تمام قوا مشغول توجیه و سفیدشویی هر افتضاحیه که آمریکا و اسرائیل توی هر جنگی به بار میارن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 10 مارس 2026
در آپارتمان رو باز کردم که برم بیرون. بوی سیگار توی راهپله پیچیده بود و یهو دلم عجیب تنگ شد. با خودم فکر کردم یعنی الآن کنار کدوم پنجره نشسته؟ پاشو انداخته روی پاش، سیگار لای انگشت و دست زیر چونه جمع شده تو خودش و به چی فکر میکنه؟ راهی هم ندارم که بهش زنگ بزنم و ازش خبر بگیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 مارس 2026
داستان آیکیوی بالای ایرانیا هم مثل ایرانی بودن همه مدیرای ناسا توهمه. واقعیت اینه که ملت سادهلوح و زودباوری هستیم. شعار ملی ما باید همون «کرهخر چرا نمیفهمی» باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 مارس 2026
شدیم قورباغهای که آروم آروم پخته شد. حالا هم به تحریم و جنگ عادت کردیم هم کشته شدن چندهزار نفر تو خیابون، هم به نابود شدن زیرساخت شهری و کمکم بهداشتی و ضروریات بعدی. هر مرحله هم گفتیم طبیعیه، میخوان کمکمون کنن، دیگه از این بدتر که نمیشه. صد رحمت به قورباغه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:07 نوشت.
.............................................................................................