دوشنبه، 20 آوریل 2026
خواب دیدم اتفاقی یه دسته از یادداشتای ک رسیده بود دستم و داشتم با هیجان میخوندمشون. یه بسته کاغذ کلاسور تمیز و تا نخورده بود. روی بعضیاش فقط سه چهار تا کلمه نوشته بود و صفحه سفید بود. بعضیا هم کاملا پر بود. لابلای بعضی از صفحههای شلوغ، یه گوشههایی امضای منو زده بود و بعد از اسم و فامیلم یه بازی اضافه کرده بود، مثل «هوخشترهبازی» یا «مسخرهبازی». انگار توی اون متن نقش منو بازی کرده باشه. توی خواب شبیه متنی بود که میتونست نوشتهٔ من باشه، اما تو بیداری مشخصهای ازش یادم نیست. نکته جالبتر این بود که اون صفحهها رو با خودنویس آبی نوشته بود و وسطاش رد اصلاح با جوهر پاککن هم دیده میشد.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:45 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 16 مارس 2026
حدود سال ۷۵، یه روز صبح تو راه اداره یه ماشین گشت پلیس جلوشو گرفته بود و کیفشو گشته بود. گفته بود قیافهات مشکوکه و بالاخره یه چیزی ازت پیدا میکنم. بعدم سوارش کرده بودن و برده بودن کلانتری میدون نیلوفر. بعد از سوال و جواب و چیزی پیدا نکردن گفته بودن همینجا رو به دیوار وایستا تا صدات کنیم. گوشه کلانتری رو به دیوار، قاطی یه گروه در هم مجرم و بیگناه وایستاده بود تا ساعت هفت شب که بهش گفته بودن کاری نداریم میتونی بری. موبایل که نبود، از تلفن عمومی کنار میدون زنگ زده بود که برن دنبالش. نمیدونم چرا ما هم نشستیم تو ماشین و با حسین رفتیم. پنج نفر آدم بودیم تو یه رنو ۵. وقتی رسیدیم کنار میدون نیلوفر منتظر بود، صندلی جلو رو خالی کردیم که سوار بشه. نشست، صورتشو گرفت تو دستش و تمام راه گریه کرد. دوست دارم بدونم موقعی که خبر کوبیدن کلانتری نیلوفر بهش رسیده به چی فکر میکرده. ولی دوست ندارم ازش بپرسم، مبادا یادش رفته باشه و دوباره یادش بندازم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:54 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 11 مارس 2026
مهندس قصهٔ ما همزمان با انقلاب فرهنگی و تصفیهٔ اساتید، لیسانسشو گرفته بود و تازه بچهدار شده بود که به عنوان تکنسین آزمایشگاه استخدام دانشگاه شد. به مرور خودشو اثبات کرد و زمان جنگ بورسیه اعزام به خارج گرفت و اوایل دههٔ هفتاد با مدرک دکترا برگشت. بچهاش بعداً از سهمیه هیئت علمی استفاده کرد، از بهترین دانشگاه لیسانس گرفت، با رزومهٔ مناسب پذیرش گرفت و تو آمریکا درس خوند و مشغول به کار شد. بچهٔ مهندس قصهٔ ما، امروز با تمام قوا مشغول توجیه و سفیدشویی هر افتضاحیه که آمریکا و اسرائیل توی هر جنگی به بار میارن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:51 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 10 مارس 2026
در آپارتمان رو باز کردم که برم بیرون. بوی سیگار توی راهپله پیچیده بود و یهو دلم عجیب تنگ شد. با خودم فکر کردم یعنی الآن کنار کدوم پنجره نشسته؟ پاشو انداخته روی پاش، سیگار لای انگشت و دست زیر چونه جمع شده تو خودش و به چی فکر میکنه؟ راهی هم ندارم که بهش زنگ بزنم و ازش خبر بگیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 6 مارس 2026
داستان آیکیوی بالای ایرانیا هم مثل ایرانی بودن همه مدیرای ناسا توهمه. واقعیت اینه که ملت سادهلوح و زودباوری هستیم. شعار ملی ما باید همون «کرهخر چرا نمیفهمی» باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:26 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 3 مارس 2026
شدیم قورباغهای که آروم آروم پخته شد. حالا هم به تحریم و جنگ عادت کردیم هم کشته شدن چندهزار نفر تو خیابون، هم به نابود شدن زیرساخت شهری و کمکم بهداشتی و ضروریات بعدی. هر مرحله هم گفتیم طبیعیه، میخوان کمکمون کنن، دیگه از این بدتر که نمیشه. صد رحمت به قورباغه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:07 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 فوریه 2026
ترسم نرسی به مقصد ای بیچاره
کاین ره که تو میروی به قبرستان است
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:15 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 10 فوریه 2026
انگار یه ژن مادربزرگونه داشتم که فعال شده. افتادم به مربا پختن و شیشه ردیف کردن. از هفته پیش تا الآن به و آلبالو و سیب پختم. هیچ کس هم ندارم که براش سهم بفرستم. حتی تو خونه خودمون تنها مشتری مربا خودمم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:46 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 9 فوریه 2026
خواب دیدم مهمونی گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود. فامیل، دوست، آشنا، زنده، مرده، آدمایی که سالهاست با هم حرف نزدن، اونایی که مهاجرت کردن و دیگه کسی ازشون خبر نداره. همه اومده بودن و سرخوش مشغول بودن. مثل مهمونیهای خونوادگی که از چهار پنج سالگی یادمه. هر طرف که نگاه میکردی چند نفر مشغول بگو بخند بودن. چند نفر داشتن دور یه میز رامی بازی میکردن. منم دور خونه بین این گروها میچرخیدم و تماشاشون میکردم و از همهشون انرژی میگرفتم.
ولی از یه طرف دیگه، دو نفر نیومده بودن و همش منتظرشون بودم و تا آخرش هم نیومدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:25 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 23 ژانویه 2026
صعب روزی
بوالعجب کاری
پریشان عالمی
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:44 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 22 ژانویه 2026
اومدم بنویسم: «رسیدم به اونجایی که ۱۲۷ میخونه بیزارم از همتون، بیزارم از همتون…» دیدم شیش ماه پیش عین همینو نوشتم. پیرمردْ تکراری و دنیا تکراری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 8:55 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 21 ژانویه 2026
موهام بلند شده و سلمونی لازم دارم. اما آرایشگرم ایرانیه و اصلا توان ذهنی صحبت باهاش دربارهٔ این اوضاع رو ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 20 ژانویه 2026
خواب دیدم که دارم باهاش تلفنی صحبت میکنم. یعنی جدی جدی خواب شنیدن صدای عزیزامون رو میبینیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:43 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 13 ژانویه 2026
سی سال پیش یه همکلاسی داشتیم که فوتبالش خوب بود و ضرب شوتهاش زبانزد. یه زنگ تفریح که داشتیم تو حیاط مدرسه بازی میکردیم، دروازهبان تیم حریف که پریده بود تا شوت اون همکلاسی رو بگیره، افتاد روی آجری که جای تیر دروازه کاشته بودیم و دندونش شکست. بعد از اون ماجرا، گفت دیگه فوتبال بازی نمیکنم و حداقل تا وقتی توی یه مدرسه بودیم بازی نکرد. این روزا برام سواله که چی شد که اون پسر آروم سربهزیر که بابت یه اتفاق غیرعمدی حاضر بود اون طور به خودش سختی بده، تبدیل شد به این آدمی که الآن هست. که به عنوان مثال موفق دخالت آمریکا توی یه کشور دیگه، از لیبی اسم میبره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:40 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 12 ژانویه 2026
کمربندا رو ببندیم. به نظر آشوب (chaos) داره شروع میشه و معلوم نیست بعدش چی در انتظارمونه، یا اصلا هستیم که بعدشو ببینیم یا نه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:16 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 1 ژانویه 2026
نصفی از شب به جای خواب به این فکر گذشت که «اون که میخواست کمکم کنه، چرا اونقدر با قطعیت دستشو رد کردم؟» و این که آیا این الگوی رفتاری من با همه بوده یا برای اون آدم توی اون زمان و مکان یهو خودشو نشون داده؟ نصف دیگه شب به جلو و عقب کردن ذهنی کلمات همین متن. اسیر کلمهها.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:32 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 دسامبر 2025
یه نتیجه تصمیم به گذشتن از روبیکن، ضربههای چاقویی بود که پنج سال بعد خورد. تاسی که انداخته میشه، مهرهای که حرکت داده میشه، حرفی که زده میشه، یه ماشین بزرگ رو به حرکت درمیاره. سلسله تصمیمات و حرکات دیگهای رو دنبال خودش داره که دیگه اختیارش دست اون نفر اولیه نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:44 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 23 دسامبر 2025
توی قطار متروی شلوغ شهر غریب نشسته بودم و به جمعیت نگاه میکردم. یاد اولین باری که توی شهر خودم سوار مترو شدم افتادم و ترکیب همسفرهام. یه بار دیگه بهم یادآوری شد که بازی روزگار چقدر عجیب و غیر قابل پیشبینیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 23:56 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 9 دسامبر 2025
نوشته اگه میخواین تو پنجاه سالگی سکته نکنین باید تو بیست سالگی مواظب تغذیهتون باشین. خب لامصب الآن باید بگی؟ ماشین زمانشو تو درست میکنی؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 3 دسامبر 2025
همینایی که الآن تو توییتر یهو یه نفر از چشمشون افتاده و ریختن سرش، سه سال پیش اگه همین حرفا رو ازت میشنیدن تیکه بزرگهات گوشت بود. از همین موضوع دو تا نتیجه میشه گرفت:
۱- از گله و رفتار گلهای فرار کن.
۲- دیدی گفتم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:16 نوشت.
.............................................................................................