آخه آدم چی بگه. این آقای بررسی سیستم قدرت دو جلسه کامل وقت گذاشته و معادله نوشته و نوشته و نوشته تا آخرش رسیده به ماتریس ادمیتانس. یه جوری هم برخورد کرده که انگار اصلا ماتریس بیچاره رو خودش کشف کرده. فکر کنم آخرم ازش سوال بده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:10 نوشت.
– می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟
= حالا کی واسه تو گریه کرد؟ این پیازای صاب مرده اشک منو دراوردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:08 نوشت.
این حمید مصدق بیچاره وضعش از حافظ هم خراب تره. شدیدا نامعصوم بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.
– مث چی؟
= مث سگ.
– مث سگ؟
= پس چی؟
– نمی دونم…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.
وای وای وای. عجب سوتی ای داد خانومه تو “در شهر”. من یه ساعت دلمو گرفته بودم داشتم بهش می خندیدم. اگه کسی می خواست قضیه رو بدونه، به خودم بگه. اگه جنبه اش رو داشته باشه براش تعریف می کنم. معیار و ملاک تشخیص جنبه هم خودمم. تمام.
بعدم آقاهه داشت اخبار می گفت، گفت سرویس پست صوتی به زودی راه اندازی می شود. با راه اندازی ویس میل (vase mail)!!! دیگر نیازی به منشی تلفنی نخواهد بود.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:38 نوشت.
“رمزنگاری برای گروه سنی الف” بالاخره آماده شد. فکر کنم استاد تا مقاله رو ببینه، با کمال میل منو بندازه!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:02 نوشت.
باز چند شبه که دارم خواب ماشین و رانندگی می بینم، فکر کنم این دفعه دیگه بمیرم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.
پریروز که توی پارکینگ مونده بودم، یکی از فعالیتای مفیدی که انجام دادم این بود که صحت معادله: “375 دور = 1 کیلووات ساعت” که روی کنتور برق نوشته بود رو بررسی کردم. البته وسطش حوصله ام سررفت ولی فهمیدم که با تقریب خوبی درست نوشته.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.
خیلی جالبه که وقتی داری یه مقاله ای رو می خونی، بفهمی که استاد یه جلسه کامل فقط مقدمه همون مقاله رو بازخونی کرده و اون موقع خیال می کردی چه مطالب مهمی داری یاد می گیری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.
کسی اینو یادش هست؟
“و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه”
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
Have you ever been at someplace
Recognizing everybody’s face
Until you realized that there was no one there you knew?
Have you ever buried your face in your hands
Cause no one around you understands
Or has the slightest idea what it is that makes you be?
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:00 نوشت.
باز بعد از عمری نشستم پای تلویزیون. یه سریالی بود که سه تا جاهل داشت. اونقدر شخصیت این سه تا احمقانه بود که اعصاب آدم خورد می شد. بعد فکر کردم دیدم هیچ فیلم یا داستان دیگه ای یادم نمی یاد که این قشر رو درست و حسابی تعریف کرده باشه. من که از جامعه شناسی سر در نمی آرم، ولی به نظرم موضوع جالبی برای تحقیق باشن. الآن که تقریبا منقرض شدن، خیلی خوبه که مستند سازی بشن. بالاخره یه پدیده ای بوده که سالها تو جامعه ایران وجود داشته. کسی تحقیق خوبی تو این زمینه سراغ نداره؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:07 نوشت.
خود استاد که سر امتحان نیومده بود. دانشجوی دکتراشو فرستاده بود، یه دانشجو دکترای دیگه هم بود که جلوی من نشسته بود داشت امتحان می داد. بعد اونی که جلوی من بود هیچی حالیش نبود، هی اون یکی رو صدا می کرد و سوالای پرت و پلا می پرسید. نکبتا هی به همدیگه می گفتن آقای دکتر. ای مرده شور اون ریخت بی جنبه اتون رو ببره.
یادمه تو دبیرستان یه دبیر ادبیات داشتیم که دانشجوی دکترا بود. اونم وقتی پلی کپی می داد، بالاش می نوشت دکتر احمدی. اونقدر در و دیوار مدرسه رو با عکس آمپول و “تزریقات دکتر احمدی” پر کردیم که بیچاره از رو رفت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:06 نوشت.
ولی این هلمن هم یه چیزیش می شده ها. فقط می خواسته هرجور شده DES رو بشکنه که بگه روم کم نشده. ورداشته سال 1980 یه سیستم طراحی کرده که 32 گیگا بایت حافظه لازم داشته. فکر کنم اون موقع کل حافظه ای که توی دنیا بوده رو اگه می ذاشتن کنار هم به یه گیگا نمی رسیده. تازه با همه این حرفا هشت سال و نیم باید دستگاهش کار می کرده تا بتونه سیستم رو بشکنه. خوب شد کسی حرفشو گوش نکرد و دستگاهشو نساخت. بعدم حالا مثلا می ساختن و هفت سال کار می کرد بعد یهو برق می رفت، خیلی حالگیری می شد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:08 نوشت.
خانم جان بالاخره رفت قاطی افسانه ها، پیش سعدا… خان و شهریار خان و سالار خان.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.
خیر سرمون باید درس می خوندیم. رفتیم دم در به گدا پول بدیم، در بسته شد دو ساعت با یه شلوار کوتاه و یه تی شرت موندیم تو این سرما. تو هشت واحد آپارتمان یه نفر هم خونه نبود. شاعر می گه:
برو ای گدای مسکین در خونه یکی دیگه رو بزن
من دیگه صدسال سیاه بهت پول نمی دم
ولی عجب همسایه های باحالی داریم، روی همه ستونای پارکینگ با خط آدمای مختلف “I love you” نوشته بودن برای معشوقه های مختلف! سردم شده بود پادری یکی از همسایه ها رو انداختم روی پام، به این نتیجه رسیدم که دیگه از جو سرخپوسته که کمتر نیستم، اگه گشنه ام بشه می رم خفاش می خورم. هرچند که اون بنده خدام آخرش مرد.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:30 نوشت.
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.
یادمه یه چیزی بود (نمی دونم مگس بود یا عنکبوت) که نرش بلافاصله بعد از جفت گیری می مرد و ماده هه می خوردش. جالبه که هنوز نسلش منقرض نشده. دارم فکر می کنم که اون موجود مفلوک می دونه قراره چه بلایی سرش بیاد یا نه.
پ.ن.1. می گن یه جور ماهی هم هست که این دفعه ماده توسط نر خورده می شه.
پ.ن.2. یه دفعه نزدیک بود به خاطر رفتار اون ماهیه، دوتا از دوستان طرفدار حقوق زنان بنده رو وسط حقانی از ماشین بندازن بیرون. درحالی که من هیچ وقت بابت رفتار اون عنکبوته چیزی بهشون نگفتم.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:04 نوشت.
خانم جان رو اوردن خونه. گفتن اقلا این لحظه های آخر تو خونه خودش باشه. بیچاره پیرزن. بیشتر از پنج برابر من عمر کرده. من نمی دونم چه جوری حوصله اش سر نرفته. سه ماه پیش که دیدمش معلوم بود رسیده آخرش. الآن مثلا باید ناراحت باشم، ولی نیستم. فقط همش دارم بهش فکر می کنم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 22:30 نوشت.