مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


یکشنبه، 29 دسامبر 2002

give me one more chance of midway
let me laugh and be gay as a clown
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.

آقای امید زندی، همکلاسی گرامی ما، که شلوارشو می اندازه دور گردنش (بیشتر از این کنجکاوی نکنین) یه تئوری جدید صادر کرده که اگه به کسی بگه طرف به عقلش شک می کنه. فقط همینو بدونین که طرف واقعا عقلش پاره سنگ برمی داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:50 نوشت.

یاد تجربه شیرین خیابان خوابی تو تبریز افتادم. اون سفر که کلا پر از تجربه های جدید بود. این یکی از این قراره: دوتا اتوبوس بودیم. یکی برادران محترم، یکی هم خواهران محترم و تعدادی اچ اچ (HH). این اچ اچ رو بچه های KDB ساخته بودن، برای ما که تو اون یکی اتوبوس بودیم. (برای اونایی که نمی دونن: KDB ها هم یه سری دیگه از دیدنی های دانشکده گل و بلبل ما هستن، واقعا باید دم در بلیت بفروشن مردم بیان از این دیوونه خونه بزرگ بازدید کنن). اون اتوبوسی که برادران توش بودن، یه راننده نابغه داشت که واقعا هر ترمزش کافی بود که کل دل و روده یک انسان از دهنش خارج بشه، کلاج اتوبوس هم از بیخ خراب بود. در ضمن تو راه ارومیه تا تبریز، سر یه پیچ، کوبوند به یه دکه ای و یکی از شیشه های کناری رو خورد کرد. حوالی شب که رسیدیم تبریز، کنار ایل گلی پیاده شدیم و اتوبوس خراب رو بردن که تعمیر کنن، نتیجتا فقط یه اتوبوس موند برای این همه آدم. آخر شب (ساعت یک و نیم) که خواستیم بریم خوابگاه، اون اتوبوس هنوز حاضر نبود، مام متوجه شدیم که هممون تو یه اتوبوس جا نمی شیم. قرار شد جهت رعایت اصل مهم “Ladies first” اول خواهران رو ببرن برسونن خوابگاه بعدم بیان دنبال ما و مارو برسونن. (ما اچ اچ ها جهت حفط مرام و ظاهر قضیه موندیم اونجا). معلوم نشد قضیه چی بود (احتمالا خوابگاه خواهران بیرون شهر بود) که تا اون انوبوس برگرده و مارو ببره، ساعت تقریبا چهار صبح شده بود. نمی دونم چرا وسط تابستون، اونقدر هوا سرد بود. تو این دو سه ساعته، هرکی از اونجا رد می شد، چهل پنجاه نفر آدمو می دید که هر پنج نفر یه پتو رو پیچیده بودن دور خودشون (به جز بچه های KDB که این نسبت در مورد اونا، پنج پتو به ازای هر آدم بود. آخه زودتر از ما رسیدن و هرچی پتو بود بلند کردن) و داشتن وسط خیابونا، مثل سگ از سرما می لرزیدن. البته خودمون صحنه های دیگه ای از قبیل دعوا و کتک کاری بین بچه ها هم دیدیم. تا اینکه بالاخره اوتوبوس اومد و مارو برد خوابگاه. چشمتون روز بد نبینه، یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین (البته به خوابگاهای محترم دانشگاه شیراز نمی رسید) یه اتاق، دورتادورش تخت دوطبقه، عین اردوگاهای نازی، به اونایی هم که تخت نرسید، شب رو زمین خوابیدن. (خلاصه اینکه چهل نفر اون شبو تو یه وجب اتاق خوابیدیم). توالتایی که معلوم بود سالهاست آبشون قطع بوده و حمومایی که آدم بدتر توشون کثیف می شد. همه اینا مجموعا می شد ساختمونی که فکر کنم از دانشکده مام قدیمی تر بود. تازه قبل از خواب یه نیم ساعت هم تو اون اتاق دعوا دیدیم.
وای چقدر حرف بی ربط زدم، تازه چندتا چیز دیگه یادم افتاد، ایشالا بعدا تعریف می کنم:
1- امید و ماجراهای صبحش تو تبریز.
2- مصطفی و ماجراهای هر روز صبح ما با اون تو مسافرتها.
3- خوابگاهای دانشگاه شیراز.
4- ماجرای یه بی خوابی دیگه، بازم به دلیل “Ladies first”
به هر حال این بود ماجرای یک شب خیابان خوابی ما کنار میدان شهید شریف زاده تبریز.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.

امروز این هوشمند کاووسی پتی ول، حسابی ما رو شست و گذاشت کنار. قضیه از اینجا شروع شد که هیچ کس (به جز خودم (تواضعش منو کشته بچه)) نتونست معادله یه خطو که دوتا نقطه اش معلوم بود پیدا کنه، اونم دیگه تقریبا هرچی از دهنش دراومد به ما گفت. می گفت شماها از خود خواجه نصیرم بیشتر اطلاعات طوطی وار دارین، ولی استفاده از اطلاعات شعور می خواد، فهم لازم داره، که شما ندارین. دانشجوی فنی باید منطق و فلسفه بلد باشه که شما بلد نیستین …… بابا یارو دیوونه اس. یکی بیاد سواش کنه. واسه یه درس در پیتی (به قول رامین: عربی برق!) باید کلی هم فحش بخوریم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

آهای شورای صنفی! قضیه چیه که دارن روزدرمیون به ما عدس پلو می دن با آش رشته و ماست؟ شورای صنفی که خودش غذای سلفو نخوره دیگه خیلی حرفه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 28 دسامبر 2002

If I had to lose a mile
If I had to touch feelings
I would lose my soul
The way I do

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 27 دسامبر 2002

when he hold you close, when he pulls you near,
when he says the words you’ve been needing to hear,
I wish I was him, that this words were mine,
to say to you, till the end of time.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.

پرم از بوی تو، ای بی بوی من!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.

بالاخره امروز رفتم کلاه قرمزی رو دیدم. هشت سال از آخرین دفعه ای که یه چیز جدید ازش می دیدم می گذشت و طبیعتا خیلی مشتاق بودم. ولی اون جوری که می خواستم جالب نبود برام. نکنه دیگه بزرگ شدم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:45 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 26 دسامبر 2002

حتی دریغ از یه آدم آنلاین که باهاش حرف بزنم حوصله ام سرنره. بابا مردم. تمام سوالاشونو جواب دادم. من نمی دونم چرا اینا اینقدر خنگن. هر دفعه که منو می بینن بازم همون سوالا رو می پرسن.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.

مهمونیای دوره ای دوستای بابام، یکی از احمقانه ترین چیزائیه که تو دنیا ممکنه وجود داشته باشه. تا جایی که بتونم ازش فرار می کنم، ولی سالی یه بار که می افته خونه ما دیگه مجبورم تحملش کنم.خانوما که می شینن یه طرف، صحبتای مسخره می کنن. آقایونم که می شینن این ور و همش جکای صد سال پیشو برای هم تعریف می کنن و قاه قاه می خندن. بچه هاشونم که همه دخترن و طبیعتا با خواهرم می شینن یه طرف. دریغ از حتی یه پسر بچه کوچولو که اقلا من باهاش همذات پنداری کنم. طرف هرکی تو این جمع که برم یه ساعت باید جواب بدم که ترم چندم و چند واحد پاس کردم و دانشکده مون کجاست. باز خدارو شکر که هیچکدومشون برقی نیستن و سوالای تخصصی تر نمی پرسن. این جور شبا حوصله ام حسابی سر می ره. حتی یه نفر نیست که بشینم دوکلوم باهاش حرف بزنم. من موندم که خدا تنهایی چیکار می کنه که حوصله اش سر نمی ره. اقلا این شانسو داره که دلش برای کسی تنگ نمی شه، ولی من چی؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:40 نوشت.

Yesterday, love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 25 دسامبر 2002

حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.

where I was, I had wings that couldn’t fly
Where I was, I had tears that couldn’t cry.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.

ای خدایان!
نفرین ابدی تان را خریدارم
پذیرای لعنت همه ابنای بشر خواهم بود
مستحق بی شرمی جلادان سفاکم
لعنت برمن که در این مکان، آشغال ریختم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 24 دسامبر 2002

اومدم که بزنم زیر قولم. این آقارو می خونین وبلاگشو؟ اولا که مخابراتیه. دوما که حالا هرچی می خواد باشه گرایشش، انصافا عالی می نویسه. دارم کل آرشیوشو می خونم. کم کم بعضی از چیزای توپشو همینجا لینک می دم. ولی همشو بخونین. می ارزه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.

وااااااای خدا. چقدر من حرف زدم امشب. قول می دم این دیگه آخریشه.
یه مکتب جدید اومده به اسم رفراندومیسم. یکی از شاخه های این مکتبم، رفراندومیسم سوفسطایی هستش. اونوقت بسیج ما معتقده، انجمن اسلامیمون پیرو همین مکتبه. جالبیش اینه که از اونی که داشت این کاغذو می چسبوند به دیوار پرسیدیم، خب حالا یعنی چی؟ بعد از کلی فکر کردن گفت خب یعنی رفراندومیسم سوفسطایی دیگه!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:31 نوشت.

این دی ماه عجب خواص جالبی داره. یکیش اینه که آدم یه Full adder روی تخته رو یه کیک می بینه. ورودیاشم درحالی که سرشون XOR بسته شده، شعمای روی کیک.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.

ااااا، کوییییر باید شیرنی بده، یالا.
ما شیرنی می خوایم یالا.
ما شمسی نمی خوایم، ما مامانو می خوایم یالا.
ما منتظر شیرنیه هستیم، هیججا نمی ریم همینجا هستیم.
در اول در دوم می دهن عدس پلو، نسیم ائتلافتو وردار و برو.
این رای نبود آرپی جی هفت بود. گیرندش کوییییر بود.
دودورودودود شاهسوارانی، دودورودودود شاهسوارانی.
خدا رو شکر از فردا ژتون روزمون جور شد.
حالا یه موج مکزیکی به افتخارشون.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.

بنز دیدی؟ من ژیانشم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:55 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002