یکی بیاد منو سوا کنه. خوددرگیری مزمن. می ترسم خودم بزنم خودمو ناقص کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:15 نوشت.
سه تا زخمی که قرار بود همیشه منو یاد اون ماجراها بندازن، هنوز هستن. ولی هرچی نگاهشون می کنم هیچ خاطره ای از اون دوران یادم نمیاد.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
این سه تا دگمه رو کیبورد حرص منو در میارن حسابی:
Pause, scroll lock, print screen
در طول عمرم یادم نمیاد ازشون استفاده کرده باشم.
[
6 نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:13 نوشت.
So I called up the captain
plaease bring me my wine
he said:
“oon koofti ke to mikhori sad sale tolid nashode”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
این احمدیان با این ریاستش داره منو می کشه. این بیانیه جدیدش دیگه شاهکاره. این همه ساله هرچی دلمون می خواد می چسبونیم به درودیوار، یه کاره اومده نامه داده که این کاغذاتونو تو محل مخصوص بچسبونین وگرنه می دم شهرداری دانشکده پیگیریتون کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:10 نوشت.
I play my part and you play your game
you give love a bad name
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.
امشب تا صبح پشه کشون داریم. پشه کشووووووونه. جای نیما دارابی خالی! مارمولکه داره می ره تو گوش من، می گه کاریش نداشته باش سنگدل!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:08 نوشت.
خودخواهی!
آدما تمام عمرشونو می گردن دنبال آدمایی که بتونن حس خودخواهی همدیگه رو ارضا کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
به قول پیمان: یکی دیگه بنویسم می شه سیزده تا!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:06 نوشت.
صحنه قتل رفیقمونو مجسم کنین. دعوتش می کنن به یه مهمونی. تو شرابش سم می ریزن. تا خرخره می خوره ولی نمی میره. بالاخره مجبور می شن با گلوله اون نکبتو بکشن. درست یادم نیست ولی یه جایی نوشته بود جنازه اشو انداختن تو یه رودخونه ای چیزی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.
امشب شب منه. می خوام تا صبح بنویسم. البته بدم نمیاد وسطشم یه کم بخوابم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.
most people looked at him with terror and fear
but to moscow chicks he was such a lovely dear
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.
Ooh Ooh yes I’m the great pretender
Just laughing and gay like a clown
I seem to be what I’m not
I’m wearing my heart like a crown
Pretending that you’re still around
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:49 نوشت.
از مجموعه “یک موجود، دو شخصیت”:
– آخه الاغ! چقدر تو خری!
: الاغ خودتی!
– خب خودم تویی دیگه!
:&@!#$#$@$%
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:53 نوشت.
بدینوسیله، اینجانب آیدین کبیر، در کمال صحت عقل و سلامت نفس، اعلام می دارم حالم از ریخت ماشین به هم می خوره. ایشالا همشون برن لای جاروبکها و سیم پیچیا گیر کنن، بمیرن. اگه نمی خواستم کنترل خطی بگیرم اصلا می ذاشتمش برای شصت ترم دیگه. مرده شور برده ها. اصلا به من چه؟ می خواد بچرخه، می خواد نچرخه.
صحت موارد فوق، به جز یک مورد (از صحت عقل و سلامت نفس خودم مطمئن نیستم) تایید می شود.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:33 نوشت.
این امتحان زبان تخصصی بود یا رانندگی؟
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.
یه ساعت بالای سرم هست. دیشب تو خواب همچین دستمو کوبیدم بهش که وقتی از روی زمین برداشتمش و تکونش دادم، احساس کردم دارم یه ظرف آشو هم می زنم، صبحم که موقع صبحونه کتری داشت به طرف من تیراندازی می کرد که با هوشیاری تمام جاخالی دادم.
آهای آقاهه! جای این که این لباس تنگو تن من بکنی و دستامو از پشت ببندی، قرصامو بیار بخورم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.
تا صبح خواب تقویت کننده دیدم، تو خواب خیلی سریع تر مساله ها رو حل می کردم. نه به قبل از امتحان که اصلا عین خیالم نبود. نه به حالا که خوابشو می بینم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:23 نوشت.
این موسوی دیگه کیه؟ دیروز رفتم پیشش می گم امتحان فردا (امروز) چه جوریه؟ می گه فردا نیست که، چهاردهم بهمنه. بهش می گم چهارده بهمن ترم دیگه شروع می شه. بردم به زور برنامه امتحانارو نشونش دادم، یهو می گه: ای وای پس باید تا صبح بیدار بشینم سوال طرح کنم!!! اگه اینجوری نشده بود معلوم نبود تکلیف امتحان امروزمون چی می شد. تازه یه چیز دیگه هم دیدم، موسوی و معتمدی با هم رفتن تو اتاق موسوی. در اتاقم بستن. به منم گفتن یه چند دقیقه صبر کن. من هیچی نمی گم، قضاوتش به عهده خودتون.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:22 نوشت.