مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


دوشنبه، 31 مارس 2003

حمید! تروخدا یه کم این منطقی رو بخون، نصری شوخی بردار نیستا!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.

یه کتاب می خواستم بخرم، رفتم پنجره. بعدش هوس کردم یه سری به دانشکده بزنم. نمی دونم چی داره که اینقدر دلم براش تنگ می شه. اون چیزی که دیدم بیشتر دلم گرفت. همه درا بسته بود. هیچ کس نبود. چراغا خاموش. هیچ کس هیچ کس. ده دقیقه وایستادم تو کوچه پشتی خیره شدم به ساختمون… خسته شدم چرا تعطیلات تموم نمی شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.

یعنی عمدی بوده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:40 نوشت.

از این فال حافظا که تو پاکته گرفتیم. زیرش نوشته: “کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر منحصرا متعلق به نویسنده می باشد.” !!!!!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:39 نوشت.

دو روز داشتم رو یه تمپلیت جدید کار می کردم برای خودم. اونقدر غرقش شده بودم که تلفنارو عوضی جواب می دادم. وقتی تموم شد، دیدم به تمپلیت فعلی زیادی وابسته شدم، دلم نیومد عوضش کنم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end of our elaborate plans
The end of everything that stands
The end
No safety or surprise
The end
I’ll never look into your eyes again

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:44 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 30 مارس 2003

پرم از احساسات مختلف که نمی تونم بیان کنم، چون تو دنیای واقعی با هم متضادن. و همه اینا فقط تو یه شب ایجاد شده. از همون اول میونه خوبی با احساسات نداشتم. یه روزی خلاص می شم از شرشون.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 20:50 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 29 مارس 2003

راستی! می گن بهارنارنج!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.

اصلا یادم رفته بود که چه جوری باید کتاب خوند. صد سال طول می کشید تا یه کتابو تموم کنم، ولی امروز سه تاشو تموم کردم. با همه این حرفا اقلا پونزده تا کتاب دیگه کنار تختم هست که هنوز حتی شروع نشدن. خیلی عقبم.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.

به محض اینکه قوانین و امکانات اجازه بدن، من یه کازینو باز می کنم. هیچ منبع دیگه ای نمی شناسم که به این راحتی، این همه درآمد داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 28 مارس 2003

بدم نمیاد اسم بچه امو بذارم هوخشتره! مساله اصلی اینه که کسی رو پیدا کنم که حاضر باشه مادر یه هوخشتره باشه!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:31 نوشت.

اینم برای اونایی که امراض منو می شمرن: امروز بعدازظهر یه مقداری خوابیدم، بعد که بیدار شدم، هر ده تا انگشت دستم، از ناحیه بند وسط انگشت، شدیدا درد می کردن، بعد کم کم درد رفت، ولی حالا یه جور حس خواب رفتگی دارم تو انگشتام!
یه چیز دیگه هم اینه که ردخور نداره من تو شمال از خواب بیدار بشم و تا یکی دو ساعت تمام قفسه سینه ام درد نکنه، احتمالا یه ربطی به رطوبت داره. شاید رماتیسم قفسه سینه دارم!!!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

با دیکتاتوری تمام یه برنامه ای ریختیم، واسه یه جایی که یه سال پیش رفته بودم دفعه آخر. البته قبل از رفتن لازم بود حوالی یه ساعت منتظر بشیم تا جماعت متاخر پیداشون بشه، اونم جلوی نگهبانی دانشکده عمران!!! یارو خدمات پیش از فروشش منو کشته بود. مشاوره در زمینه سالاد! مشاوره در زمینه پیتزا! فهمیدیم که اوریژینال بی بی کیو چیکن با توستادا فقط تو یه سالاد فرق دارن که اونم از ته یخچال در میاد و کلی هم فلفل داره! یه آدامسایی هم داشت که حوالی هزار تومن قیمتشون بود. جل الخالق. قدیما می رفتیم پیتزا بخوریم، یه منو می ذاشتن جلومون، توش فقط یه مخصوص بود و یه مخلوط. مام با خیال راحت انتخاب می کردیم، این چه وضعیه که هزار تا اسم عجق وجق می ذارن جلوی آدم! البته بعد از غذا فهمیدیم که ذائقه مردان برعکس زنان، قارچ و فلفل را برنمی تابد! بعدم رفتیم پارک ساعی و وسط اون شلوغ پلوغی و جوادبازار! یه بحث مفید شروع کردیم که از جنگ شروع شد تا رسید به تکامل و برتراند راسل، و بعد با دین شناسی ادامه پیدا کرد و نهایتا فکر کنم با مبحث خورده شدن آدم توسط شیر آفریقایی تموم شد! ویژگی بارز این جور صحبتها که من عاشقشم همینه که خیلی راحت وارد مباحث مختلف می شه و به همون راحتی موضوع عوض می شه. بعدم نقشه شماره دو ( نخود نخود هرکه رود خانه خود) اجرا شد! همین!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.

امروز تظاهرات مخالفت با جنگه! راستش من با جنگ موافقم. امریکا و اروپا صدام رو به اینجا رسوندن حالا هم دارن هزینه جبران اشتباهشونو می دن. مردم عراق هیچ تلاش به خصوصی برای کنارگذاشتن صدام نکردن، حالا هم دارن هزینه کنار گذاشتنشو می دن. ایران بیشتر از هر کشور دیگه ای از صدام و سربازای عراقی که از مردم عراق حساب می شن، صدمه دیده، حالا داره ازشون حمایت می کنه. هر تغییری یه هزینه ای داره که باید پرداخت بشه، وگرنه همه چیز راکد می مونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.

That one last shot’s a Permanent Vacation
And a how high can you fly with broken wings
Life’s a journey – not a destination
And I just can’t tell just what tomorrow brings.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:30 نوشت.

من یه سیستم غیرخطی پیچیده ام. با n ورودی و m خروجی. که حالا به هر دلیل، تک تک خروجی ها به همه ورودی ها وابسته هستند. حالا اگه k تا از ورودیها ( k کوچکتر از n است)، عملا جلوشون بسته شده باشه و مثلا فقط آب هویج بریزن توش، نهایت چیزی که ممکنه تو خروجی ظاهر بشه، هویج بستنیه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 6:29 نوشت.

.............................................................................................


پنج‌شنبه، 27 مارس 2003

وقتی غلظت عقل تو خون یه آدمی پایین میاد، هر چی بگی ممکنه اتفاق بیفته. حتی می تونه خواب ابریشمیان ببینه!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.

تو این چند روزه تو شمال، هسته اولیه انجمن دارندگان کالیبر بالا رو تاسیس کردیم! به صورتی که از خانه هرگز خارج نشدیم! و از جای برنخاستیم مگر برای غذای شکم و قضای حاجت!! و از رختخواب خارج نشدیم مگر برای نشستن، و از حالت نشسته در نیامدیم مگر برای خوابیدن!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

طرف از دهنه بهمن گیر که می ره تو، چراغای ماشینشو روشن می کنه! خیال می کنه اون تو تاریک می شه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:23 نوشت.

اون چیزی که از مشاهدات استنباط می شه، اینه که یه کروموزومی هست که روی معرفت آدم تاثیر چشمگیر داره. (این معرفت اون معرفت قلمبه سلمبه هه نیست، اونیه که می گن فلانی خیلی بچه بامعرفتیه!). حیف که شماره اون کروموزوم معلوم الحال یادم نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002