مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


پنج‌شنبه، 8 می 2003

به زبون و شهامتی احتیاج دارم که خیلی وقت پیش از دست دادم، می ترسم هیچ وقت برنگرده، می ترسم بازم دیر بشه…

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.

خیلی خوبه که گاهی وقت،ا به قدیما و طرز فکرت تو اون زمانا فکر کنی و ببینی که چقدر فکرات بچه گانه بودن، حتی اگه این قدیما، دو سه ماه پیش باشه!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.

نمایشگاه!
اولا که تنها خریدم، “تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران! و سیمور: پیشگفتار” بود. فکر کنم دیگه واقعا آخرین کتاب منتشر شده سالینجر بود که نخونده بودم. البته یه خانومی که نمی گم کی بود، نوشابه اشو ریخت رو کتاب بنده خدای ما. البته به جز این یه ساندویچ بدمزه و یه نوشابه هم خریدم. تاحالا اینجوری دست خالی از نمایشگاه برنگشته بودم، خودم شرمنده بودم، ولی به هر حال به نظرم نمایشگاه امسال چیز جالبی نبود. کتابی که خیلی زیاد بود “هری پاتر” بود. فکر کنم اقلا ده تا چاپ مختلفشو دیدیم. دیگه اینکه این خانومای انتشارات مس، امسال خیلی یونیفرمشون قشنگ بود، از اون روسری قرمزای پارسال دست کشیده بودن و امسال آبی پوشیده بودن. پوستر باب دیلن هم نداشتن خاک بر سرا. طبق معمول کلی هم آشنا دیدیم، از جمله امیر مسعود، بعد یه عالمه گشتیم دنبال انتشارات… (اسمش یادم نیست، فقط می دونم “ف” داشت!)، اونجا آشنا پیدا کردیم و رفتیم تو غرفه اشون و اونام بهمون نوشابه دادن، همون موقع نتیجه گرفتیم که حافظه نازنینم همچین یه مقدار bad sector داره انگار! بعد رفتیم مطبوعات و من رفتم غرفه چلچراغ، سراغ بزرگمهر رو گرفتم (یه زمانی کارگاه نگارش مدرسه راهنمایی پنج تا عضو دائم داشت، که من و بزرگمهر هم بودیم، هرچی اون چار تا پیشرفت کردن و نوشته هاشون بهتر شد، من افت شدید داشتم تو اون دوران، بزرگمهر اصلا نیومد دبیرستان، رفت مدرسه فرهنگ که مخصوص علوم انسانی بود، الآنم تو چلچراغ می نویسه)، خلاصه سراغشو گرفتم و نبود، بعد همون خانومه که اونجا بود، گفت “لابد شمام از علامه حلیایین؟”!!! (چقدر طولش دادم!)، بعد حالم تو همون سالن تقریبا به هم خورد و خودمم نفهمیدم چرا، احتمالا این چربی های دور قلب و قندخونم کم کم دارن اثر می کنن، بعد رفتیم سراغ مجله وب و جناب حمیدرضا رو پیدا کردیم که حضرتشون شربت بسیار خوشمزه ای به ما دادن! بعدم بالاخره برگشتیم سر خونه زندگیمون، فرض کنین با اون خستگی، از سالن مطبوعات (ته نماشگاه)، تا دم پمپ بنزین پارک وی (محل پارک ماشین) پیاده اومدیم که واقعا طاقت فرسا بود. به هرحال، خلاصه اینکه روز خوبی بود، دست اونایی که بودن در نکنه.
(راستی! دو جور آدم تو نمایشگاه هست: بازدید کننده، بازدید کننده ی بازدیدکنندگان!)

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:16 نوشت.

واقعا که! این همه من جون می کنم و سناریو می چینم، بعد یهو اینا یه برداشتی از قضیه می کنن که اصلا خلاف هدف من بوده!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:42 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 7 می 2003

من اون یه دونه ماشینم که تو اتوبان، خلاف جهت بقیه حرکت می کنه. حالا یا من دیوونه ام، یا بقیه!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.

My girl, my girl, don’t lie to me
Tell me where did you sleep last night
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through

My girl, my girl, where will you go
I’m going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don’t ever shine
I would shiver the whole night through…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.

اینم یه تعریف قشنگ از برخورد موج با آینه (عینا جمله ابریشمیان):
“موج تا آینه میاد، یه معلق می زنه، بر می گرده”

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 9:01 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 6 می 2003

وقتی که خیلی خسته ای، وقتی که باز یه مشت فکر عوضی داره مختو می خوره، وقتی که سر کلاسات احساس می کنی همه استادا دارن مریخی حرف می زنن، وقتی که هرکی دور و برته خودش یه جوری حالش خوب نیست، فقط منتظری که برسی خونه و بری سراغ آهنگات و چند ساعت خودتو تو صدای بلند غرق کنی. ولی هیچکدوم از اونایی که فکر می کردی، جواب نمی ده. دورز و باب دیلن و لورنا و نیروانا فقط حالتو بدتر می کنن….
امروز اگه فردی مرکوری نبود، محال بود من بتونم یه ذره آروم بشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.

اگه یه روزی شاه بشم، خودمو به عنوان دلقک دربار منصوب می کنم!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.

وقتی پشت سرمو نگاه می کنم یه روند کلی می بینم: یه موفقیت، دنباله رفتارهایی که موفقیت رو به گند می کشه، کلی جون کندن، یه موفقیت….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.

هیچ کس….

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 5 می 2003

امام جمعه تهران مردم عراق رو دعوت به انتفاضه کرده.
سوال: انتفاضه چیه؟
جواب: روشی است که در آن، به طرف کسی که ازش خوشت نمیاد سنگ پرت می کنی، اون در عوض موشک می زنه تو سرت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.



این خانوم خوشگله رو می شناسین؟ از اون موقع تاحالا کلی پیشرفت کرده. اولا که کیهان بهش دکترای الکترونیک داده، دوما که برای شورای شهر تهران انتخاب شده و از تاج زاده هم بیشتر رای اورده، سوما که رو در اتاقش برای ساعات پذیرش دانشجو نوشته: “با منشی ام در شورای شهر هماهنگ کنید”!!!!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:20 نوشت.

دیگه هیچ کس رو دوست ندارم.
نه! نه!
همه رو دوست دارم، ولی بازم هیچ کس رو دوست ندارم…

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:00 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 3 می 2003

Sooner or later, one of us must know that the other one is a great liar!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:57 نوشت.

Come on you target for faraway laughter,
come on you stranger, you legend, you martyr,
and shine…..

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:29 نوشت.

.............................................................................................


جمعه، 2 می 2003

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:49 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 آوریل 2003

Jesus don’t want me for a sunbeam
Sunbeams are never made like me
Don’t expect me to cry, for all the reasons you had to die
Don’t ever ask your love of me….

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.

يه ضرب المثل قديمی هست که می گه مرغ هرچی چاق تره, فلان جای نامربوطش (البته شايدم مربوط) تنگ تره. مساله جالب اينه که در مورد انسان, قضيه درست برعکسه.

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:19 نوشت.

بدينوسيله انزجار شديد خود از آمار (منظورم درسشه, خودش که از اهم واجباته) و کلا مباحث مربوط به سيستم اعلام می دارم, و نيز قربون هرچی موجه برم!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002