مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 


سه‌شنبه، 5 آگوست 2003

حالا جدی کسی هست که بدونه ساختار داخلی FIFO چه جوریه؟ یه ایده هایی درباره یه Counter که به عنوان Address pointer اون تو هست دارم، ولی هنوز نمی تونم رو کاغذ پیاده اش کنم. اگه کسی چیزی بلده زودتر بگه لطفا.

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:57 نوشت.

یه مقدار زیادی خسته ام. این ابلهی که دانشگاهو تعطیل کرده نمی فهمه که من اگه با نوریان یا نصری صحبت نکنم، احتمالا مجبور می شم خودم از اول FIFO رو اختراع کنم؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ ساختنش نباید کار سختی باشه، ولی ترجیح می دم بدونم نمونه های تجاریش چه جوری کار می کنن، بعد برم سراغ این FPGA مسخره. کی فکرشو می کرد کارم به اینجا برسه که مجبور بشم چون آقا هوس کردن، خودم FIFO طراحی کنم؟ دانشگاه که تعطیل بود، منم دیدم: “ماشین که ببی، منم که ببی، پولم که ببیتی فراوون!” رفتم پنجره. خرید انبوه کتاب انجام دادم. فقط هیچ نظری ندارم که به کی چه کتابی بدم، حالا هرکی که به هر عنوانی کادو از من طلب داره، خودش باید انتخاب کنه که چی می خواد! بعد با همه کتابا رفتم سر کار. حوصله ابداع و نوآوری نداشتم، “چخوف جوان” رو برداشتم و تا عصر تمومش کردم. خیلی روز مفیدی بود امروز. یه زمانی تو راهنمایی ایوبی مجبورم کرده بود مجموعه آثار چخوف بخونم، منم که اصولا زور تو کله ام نمی ره، دودرش کردم، بعدم از هرچی چخوف بود حالم بهم خورد. ولی این داستانایی که امروز خوندم خیلی بهم چسبید. این چخوف یه چیزایی رو از من الهام گرفته بوده! (در این هنگام صد میلیون نفر با مشاهده خضوع و فروتنی من، جان به جان آفرین تسلیم کردن!!!) راستی ایوبی یه آدمی بود که تا دوتا داستانش یه جایی چاپ شده بود خیال کرده بود در زمره شاهکارهای ادبیات جهانی حساب می شه و به همین مناسبت شده بود استاد اعظم لژ کارگاه نگارش! اگه اون موقع حرفشو گوش کرده بودم و کتابای چخوف رو خونده بودم، الآن احتمالا خوشحالتر بودم. بعدم اومدم خونه و چون دوستای خواهرم خونه ما بودن، محکوم شدم به این که تو اتاق حبس بشم. به محض اینکه در اتاقو بستم، تلفن زنگ زد و حدود چهل دقیقه با زانگ (اسم فاعل از مصدر زنگیدن!) حرف زدیم که از کارهای مثبت امروز حساب می شه. الآن همچنان تو اتاق زندونی ام و خسته هم هستم. خلاصه اینکه آیدین خسته، آیدین تنها، آیدین آغلادی گِت دی یات دی (غلط دیکته ای نگیرین، تاحالا ترکی ننوشتم خب، چیکار کنم؟!)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.

شورای واژه گزینی مرکز تحقیقات مخابرات یه سری واژه به فرهنگستان زبان پیشنهاد کرده که تصویب هم شدن. داشتم لیستشو می خوندم، ماشالا خیلی واژه های مزخرفی بودن. از همه باحالترش Compandor بود، قرار شده از این به بعد بهش بگیم “فشر گستر”!!!
اسم اعضای شورا رو نگاه کردم، بینشون اسم دکتر هوشنگ حسیبی!!! هم دیده می شد، از همچین شورایی انتظار بیشتری نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:00 نوشت.

این شعار هفته ای که دیروز نوشته بودم پر بود از غلط دیکته ای، فکر کنم این دفعه دیگه درست شده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:59 نوشت.

بازم دستت درد نکنه. ماشالا وقتی می خوای یه نفرو مرام کش کنی، تا وقتی از کشته شدنش مطمئن نشدی، راحت نمی شینی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:58 نوشت.

.............................................................................................


یکشنبه، 3 آگوست 2003

شعار هفته عوض شد.
لینک ها به روز شد.
یه دستکاری کوچولوی دیگه هم کردم، هرکی بتونه بگه چی بوده، معلوم می شه خیلی حواس جمعی داره.

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:41 نوشت.

یه نفر داره مارو اساسا مرام کش می کنه، تا بلکه دچار سلامت فیزیکی بشیم. هرچند که خودم چشمم آب نمی خوره. این بدن مبارک مارو که نگاه کنی، هر سلولش واسه خودش یه سازی می زنه. طبق عقاید خنده داری که قبلا راجبشون صحبت کردم، سلامتی ذهن خیلی مهمتر از سلامتی جسمه. ولی چشم! از این به بعد دنبال سلامتی جسممون هم می ریم. حالا این MRI چه جوری هست؟ درد نداشته باشه یه وقت؟ تا هرجا که آمپول در کار نباشه من پایه سلامتی هستم، ولی بعدشو باید فکر کنم!!!

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 18:37 نوشت.

آدمایی که کار خودشونو می اندازن گردن تو و منت هم سرت می ذارن، باید اقلا اینقدر حواسشون باشه که از دهنشون در نره: “آره قراره ما اینجا اینو بسازیم، حالا شما می سازینش دیگه!”
خلاصه کارآموزی ما داره اینجوری می گذره. خدا کنه زودتر تمومش کنم، برم به زندگیم برسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:43 نوشت.

.............................................................................................


شنبه، 2 آگوست 2003

حتی اگه اهل Guns N’ Roses گوش کردن نیستی، حتی اگه خیال می کنی صدای اکسل فقط سوهان روحه، یه بار، اقلا فقط یه بار Estranged رو گوش کن. شک دارم پشیمون بشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.

توجه شما را به یک صحنه از فیلم کلاه قرمزی جلب می کنم.
ماشین تعلیم رانندگی تصادف می کنه و کلاه قرمزی از پنجره پرت می شه بیرون و میافته جلوی یه مغازه ای که پشت ویترین تلویزیون چیده. بعد آقای مجری توی تلویزیون می گه: یه کم برو عقب، چشمای خوشگلت خراب می شن.
کلاه قرمزی خیلی با احساس زمزمه می کنه: “چشمای خکشل…”

[یک نظر] اينو آیدین در ساعت 16:27 نوشت.

این درسته که اسمها، برای صاحباشون مسوولیت میارن. آیدین تو ترکی معنی خوبی داره. نباید خرابش کنم. نباید تاریک باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.

تو نصایح حکیمانه آیدین کبیر یکی هست که یه اصل طلایی حساب می شه. به خیلی ها توصیه شده. می گه: به بودن آدما کنار خودت عادت نکن، بهشون دل نبند.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:40 نوشت.

سفرنامه در نیم پرده:
گقتم یه چند روزی می رم گم و گور می شم، تو اخبارم می گفت آمار مرگ و میر تو دریا امسال رفته بالا، گفتیم بریم شمال ببینیم قسمت چی می شه! موقع رفتن که تو جاده چالوس با یه زانتیای مامانی (ماشینش مامانی بود وگرنه راننده اش، اندازه قد من سیبیل داشت!) سر سبقت غیر مجاز کل انداختیم، اون بیچاره رو سه بار پلیس راه گرفت، ولی من اونقدر تند می رفتم، پلیس فقط فرصت می کرد شماره پلاکمو برداره!!! ظهر رسیدیم نوشهر، ناهار خوردیم و خوابیدیم، عصر که بیدار شدم، با اجازه اتون با سردرد و سرگیجه و حال تهوع و تب بیدار شدم. نتیجتا افتادم تو رختخواب و از جام نتونستم تکون بخورم (هرچند که وقتایی هم که حالم خوبه، ترجیح می دم از تو رختخواب تکون نخورم!!!) دیروز از حوالی بعد از ظهر حالم بهتر شد که تونستم رختخوابمو بکشم ببرم تو ایوون که هوا برخلاف انتظار از مرداد ماه، خیلی خیلی عالی بود، جای همه خالی. بعدم که صبح زود از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم طرف تهران که مفتخرم، ثبت رکورد 150 کیلومتر در ساعت در جاده فیروزکوه، به نام نامی خودم رو به اطلاع عموم برسونم. البته تو این مسیر هم یه بار دیگه پلیس شماره ماشینو یادداشت کرد!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:39 نوشت.

.............................................................................................


چهارشنبه، 30 جولای 2003

ممکنه یه بازی رو باخته باشم، ولی هنوز نتیجه کل مسابقات معلوم نیست.

[7 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.

مرسی. اگه بدونی خوندن نامه ات روی کامپیوتر قراضه کتابخونه مرکز تحقیقات درحالی که نصف کاراکترها رو باید حدس می زدم، چقدر خوشحال و آرومم کرد، نمی دونم چیکار می کنی. منم دوستت دارم. تو هم رو من حساب کن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:52 نوشت.

با توجه به اینکه امروز یکی از دوستان یه خالی بندی اساسی انجام داده و کم هم نیاورده، طبق اون خالی بندی از امروز به بعد، ما دانشجوی “London K.N.T. University of Technology” حساب می شیم!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:50 نوشت.

الآن که فکر می کنم می بینم که وضع دیروزمون واقعا بی نظیر بوده. فرض کن تو ماشین، من که داشتم رانندگی می کردم. دو نفر نشسته بودن روی صندلی جلو. چهار نفر هم روی صندلی عقب پهلوی همدیگه چپیده بودن. تازه یه نفر دیگه هم روی پاهای اون چهار تا نشسته بود! تو خیابون از عمله گرفته تا دکتر، همه زل می زدن به ما که ببینن چه خبره!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:49 نوشت.

نه! اون قبرستون فقط باروت بود، دیشب جرقه از جای دیگه درست شد. دیشب طوفانی بود. امروز از صبح رگبار پراکنده همراه با وزش باد داشت. بعد از ظهر زود از کارآموزی اومدم خونه و سرم درد می کرد. گرفتم خوابیدم. ساعت پنج و نیم بیدار شدم، هوا دوباره آفتابی شده بود. تازه آنلاین شدم و خواستم یه کم وبلاگ بخونم. دلم سوخت. یهو یادم افتاد امروز قرار بود رامین دفاع کنه. رامین! مبارک باشه. قسمت نشد شیرینی دفاعت رو بخوریم. ایشالا شیرینی های بعدی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:48 نوشت.

.............................................................................................


سه‌شنبه، 29 جولای 2003

لعنتیا. هفت سال بود پامو تو قبرستون نذاشته بودم. می گن اینجا فرق می کنه، اینجا باحاله. اونجا باحال بود؟ اون خراب شده ی نکبتی باحال بود؟ نه، می خوام بدونم جدی براتون باحال بود؟ سنگای شکسته، سنگایی که اسمشون پاک شده، آدمایی که دیگه حتی یه نفر هم نیست که اونا رو بشناسه، شیشه هایی که رنگ سیاه خوردن، تارعنکبوتایی که از در و دیوار آویزون بود، باحال بود؟ نمی خوام! نمی خوام صد سال سیاه تو یه همچین جای کثافتی پامو بذارم. حتی جنازه ام. بسوزونینش. لاشه ای که هر تیکه اشو نگاه کنی یه دردی داره، تو یه همچون جایی پوسیدنش دیگه چیه؟ من حالم خوب نیست، دیروز خوب بودم ولی امروز الآن اصلا خوب نیستم، حتی یه سر سوزن. دوست ندارم. دوست ندارم. نمی خوام. اگه به سر تا ته این دنیا گه بمالی، تازه فکر کنم تمیز تر از اینی که هست بشه.
من خوابم، تلفنم از پریز کشیدم. سعی نکنین پیدام کنین. چند روزی می رم گم و گور می شم.

[14 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.

.............................................................................................


دوشنبه، 28 جولای 2003

خانوم محترمی که قدت نصف منه و وزنت سه برابر. با این وضعیت مانتوی تنگ پوشیدنت دیگه چیه؟!

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002