مقادیری اخبار پزشکی دیدیم. بسی ترسیدیم. انگار باید بیش از اینها مواظب خودمان باشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
آخیش بالاخره دانشکده رو پر از آدم دیدیم. ماشالا وقتی که خلوت باشه، آدم بدجوری دلش می گیره. اقلا یه ماه بود که اینهمه از بچه ها رو یه جا ندیده بودم! و اما امتحان. قسمت قدرتشو که از قبل می دونستم اصلا جواب نمی دم. سه تا سوال دیگه هم بود که اول امتحان یه لحظه احساس کردم هیچکدومشو نمی تونم جواب بدم! حالا یه چیزایی نوشتم، اگه مثل آدم نمره بده ایشالا پاس می شه. و اما آمار. آدم یه روز می ره دانشکده، یهو آمار جدید گیرش میاد کلی کیف می کنه. آمار جدید اینکه: همکلاسی بسیجی عزیزمون که وقتی با دخترا حرف می زنه، زمینو نگاه می کنه، یا سر حل تمرین اصول میکرو وقتی دخترا ازش سوال می پرسن، به پسرا نگاه می کنه و جواب می ده، با یه همکلاسی دیگه مون تیریپ گذاشته. البته این نوع موجودات که فقط یه نوع تیریپ دارن، اونم عقد و عروسیه دیگه! یه چیزی که این وسط برای من سوال شده، اینه که اصولا این آقا چطوری اون خانومو دیده و پسندیده. یه فرضیه می گه احتمالا وقتی پسره داشته سربه زیر راه می رفته و دختره هم داشته آسمونو نگاه می کرده (چون درست نیست که دوتا نامحرم هردوشون به زمین نگاه کنن!) یهو دختره پاش به یه چیزی گیر می کنه و می خوره زمین و از قضا جلوی پسره می خوره زمین. البته پسره فورا سرشو می گیره بالا، ولی خب همون یه نظر، دلشو می لرزونه دیگه!!!
[
5 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:12 نوشت.
Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future’s uncertain, and the end is always near
Let it roll, baby, roll
Let it roll, baby, roll
Let it roll, baby, roll
Let it roll, all night long.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 6:11 نوشت.
همین یکی رو کم داشتم. الآن دیگه مغزم کاملا تعطیله. امیدوارم تا فردا صبح قبل از امتحان رضایت بده و کرکره رو بکشه بالا.
پ.ن. الآن یهو یه چیزی به نظرم رسید، چندتا حالت امتحان کردم، غلط نبود. باید یه برنامه بنویسم که همه حالتها رو چک کنه. نمی دونم کسی قبلا به نظرش رسیده یا نه، ولی انگار توی مساله “هشت وزیر”، وقتی به یه ترکیب درست برسی، مجموع فاصله مهره ها از گوشه های زمین یا مرکز زمین همیشه یه مقدار ثابته، که این مقدار در هر دو مورد، 24 هستش.
شب همگی بخیر.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:00 نوشت.
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.
ببین توروخدا، بعد از عمری رفتیم جردن ها! اونوقت این امید با دمپایی از خونه اومده بیرون و با من راه افتاده اومده!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
معلوم نیست این مفسرای نابغه صدا و سیما، قبل از این که کشف بشن، کجای دنیا داشتن خاک می خوردن. یارو اومده می گه: انگلیس بیست ساله که جزایر مالویناس رو گرفته، پس روی آرژانتین نفوذ داره. صهیونیست ها هم که روی انگلیس نفوذ دارن، پس صهیونیستا از طریق انگلیس آرژانتین رو مجبور کردن که دادگاه حکم صادر کنه، بعد انگلیس سفیر قبلی ما رو بازداشت کرده!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:35 نوشت.
یکی دیگه از نقشایی که خیلی برای خودم می پسندم، “تک تیر انداز”ه. فقط می خوام بکُشم، با یه حرکت، بدون اینکه مواخذه بشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:28 نوشت.
حیف که دکتره خیلی ظاهر متشخصی داره، وگرنه نزدیک بود جلوش یه چرت و پرتی از دهنم در بره. برگشته می گه: اگه کوه میری فقط برو بالا، دیگه پایین نیا!!!
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
آهای الکترونیک! قبول کن که مزخرفی بیش نیستی.
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 11:15 نوشت.
یارو یه دستگاه ساخته که یه میدان مغناطیسی درست می کنه که شدتش هست: 0.1 نیکلا تسلا!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:14 نوشت.
به جای درس خوندن رفتیم جشنواره بستنی و شکلات و مانتوی تنگ و لوازم آرایش و ریختای عجیب غریب. در واقع وقتمونو تلف کردیم. من فقط احساس کردم که ناخودآگاه عقایدم یه مقداری تغییر کرده!
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:33 نوشت.
گور بابای امتحان الکترونیک. انگار بالاخره دارم جواب می گیرم از این پروژه کارآموزی. البته من که به تواناییهای خودم ایمان داشتم. ولی خب خیلی خوشحال شدم که جواب داد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:13 نوشت.