یاد مرحوم بنی هیل افتادم. با اون قیافه معصوم و شخصیت همیشه تو کف. با همه نقشه های خبیثانه ای که می کشید، همیشه آخر کار سرش بی کلاه می موند.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 17:42 نوشت.
از روز اول راهنمایی یاد گرفتیم که علی رجایی خیلی غول بوده. حتی عکسش تو اون جایی که یوسفی مثلا تبدیل کرده بود به تالار افتخارات دبیرستان، جدا از همه و بالای عکس بقیه بود. ولی هیچکس نگفت که چیکار کرده بود که این قدر مقامش بالا بود. حداقلش این بود که مدالش نقره بود در حالی که طلا کم نداشتیم. به هرحال خیلی دوست دارم بدونم این غول عزیز آقایون الآن کجای دنیا داره به ریش همه مسولین سازمان می خنده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:01 نوشت.
دستم درد نکنه با این پلو پختنم! نمی دونم چرا موقع خوردنش یاد اوشین می افتم با اون کوفته برنجی هاش!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
رحمت خدا بر مخترع فرمون هیدرولیک که هر وعده رانندگی باهاش برابره با یه فرصت جدید برای مردن!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 12:28 نوشت.
The damned “being nothing” feelin’…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 20:04 نوشت.
یه خدای حسابی، تا لحظه ای که حتی یه نفر باشه که هنوز بهش اعتقاد داشته باشه، اجازه نمی ده که مومنانش ناامید بشن. تمام سعیشو می کنه که مومنین از درگاهش رونده نشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I’ll grow to be a wise man
Well I ask if I’ll grow old
You ask me if I’ve known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I’ve seen love come, I’ve seen it shot down
I’ve seen it die in vain
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:40 نوشت.
معمولا می شه فیلم هندی ها رو پیش بینی کرد.
داریم به اون صحنه ای که آیدین کبیر خجالت می کشه و می ره خودشو از پنجره می اندازه پایین، نزدیک می شیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:08 نوشت.
آدم بره توی سالن انتظار بیمارستان، بشینه چت کنه دیگه خیلی شاهکاره!!!
راستی! یکی از دوستان دیروز تو ترافیک گیر کرده بود، احتمالا حوصله اش هم سر رفته بود، بعد خدا ما رو رسوند که از تنهایی درش بیاریم! (من که مرده این همه اعتماد به نفسم!!!)
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:29 نوشت.
یه شاخه به مسابقات ACM امسال اضافه شده: برنامه نویسی با کنتاکتور سه فاز!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:25 نوشت.
بسیار از کار خودمون کیف کردیم، ولی مادربزرگم چندان هم راضی نبود ظاهرا!
ظرف سه سوت یه قوری خوشگل رو تبدیل کردیم به آغا محمد خان قاجار!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.
حرفای شیخنا جین جین بازم قشنگ بود.
تو هر دست ورق بالاخره یه بی بی دل پیدا می شه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:20 نوشت.
الآنتن، والآنتن، و ما ادرک ماالآنتن.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:23 نوشت.
من با بطالت پدر هرگز بیعت نمی کنم
خودم هزار جور بطالت دارم
یکی از یکی بهتر!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
یه چند روزی اینجاها پیدام نمی شه. اینترنتم امشب تموم می شه. امتحان میان ترم آنتن هم دارم و خیر سرم می خوام درس بخونم.
ببخشین که پیشاپیش خبر دادم و جشنی رو که احتمالا به مناسبت گم و گور شدنم برگزار می شد به هم زدم!!! 😉
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:14 نوشت.
واقعا که! رو که نیست، سنگ پای دیار فاتیل ایناس! نازنجک زدن بغل پای بدبخت کره ایه، بعدم گواهی دکتر نشون می دن که هیچیش نبود و داشت تمارض می کرد!!! فردا، پس فردا هم نیروی انتظامی کشف می کنه که نارنجکو خودش از تو جیبش در اورده و کوبیده بغل پاش.
یادش بخیر، سوم دبیرستان، نونکله زده بود تو دستش نارنجک ترکونده بود، فقط واسه اینکه ببینه چی می شه!!!
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:13 نوشت.
همین روزا بالاخره یا گواهینامه امو پلیس می گیره و سوراخ می کنه و می اندازه گردنم، بعدم منو باهاش دور شهر می چرخونه!
یا اینکه موقع رانندگی، بر اثر یه عملیات ژانگولر می میرم. باحالیش اینه که تصادف نمی کنم، فقط یهو می بینم که قلبم از شدت هیجان وایستاده!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:12 نوشت.