قضیه چیه؟ تلویزیون همش می گه “زمین لرزه بم”، احتمالا فرکانسش پایین بوده!
در راستای اینکه من آدم بشو نیستم، بازم دلم برای آدما نسوخت. آدما میان و می رن. بیشتر دلم برای ارگ بم سوخت.
[
8 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:39 نوشت.
این شما و این هم مردی که پشت ستاره حلبیش، قلبی از سنگ داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:56 نوشت.
اون ققنوس از این نظر احمقه که فکر می کنه باید منتظر بشه تا آتیش از آسمون بیاد، نمی فهمه که خودش باید دست به کار بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 22:00 نوشت.
تو 1984 وقتی می خوان یارو اعتراف کنه، موش می اندازن به جونش.
من فکر کنم فهمیدم که باید چیکارم کنن، ولی نمی گم! چون ممکنه بعدا بر علیه خودم ازش استفاده بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:02 نوشت.
امروز رفته بودیم مرکز فرستنده موج کوتاه غیاث آباد، یه یه جایی تو همین مایه ها. دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ!!!!
کلی هم چیز جالب دیدیم. اولش که رفته بودم تو یکی از فرستنده ها، یه لامپ گنده احمقانه بود که روش یه مثلث قرمز داشت که وسطشم یه علامت تعجب بود. زیرش به هشت زبون زنده و پنج زبون مرده نوشته بود:”Warning: RF radiation”، منم می خواستم ببینم قضیه این تشعشعش چیه، کله امو گرفتم بقلش، یه حس جالبی تو مایه های سردرد و سرگیجه گرفتم، هرکی هم می گه اونو نمی شه حس کرد، بره کشکشو بسابه.
بعدش یکی از فرستنده ها بود که داشت به زبون آنگولستانی روی یه فرکانسی برنامه چخش می کرد، آقای مسوول یهو زد فرکانس کاریر فرستنده رو عوض کرد، بعدم که ازش سوال کردن، گفت: “بیخیال بابا، اینا رو که کسی گوش نمی کنه!!!”
بعد رفتیم سراغ یه اتاقی که من بهش می گم اتاق فرمان، اونجا خوشبختانه کسی پشت میزا نبود و کم کم حس خرابکاریم داشت گل می کرد، بعد یه کامپیوتر پیدا کردیم همونجا که از وضعیت تمام فرستنده ها log درست می کرد، شخصا خیلی دوست داشتم با دو سه تا alt+f4 یه حالی بهش بدم، ولی حیف یکی از کارمنداشون داشت مث سگ منو می پایید!
بعدش رفتیم سراغ آنتنا که یه سری سازه عظیم توپ بودن، اونایی که قابلیت چرخش داشتن از همشون باحال تر بودن. وقتی رفته بودیم تو اتاقک زیر یکی از همین چرخونا، بازم سرم شروع به جلز ولز کرد!
یکی دیگه هم بود که بهمون گفتن نزدیکش نشین که داره ازش برنامه پخش می شه، یهو دیدین برق گرفتتون مجبور شدیم خاکسترتونو بریزیم تو گونی، ببریم بیرون.
بعدم رفتیم تو نیروگاهش که صدای خر می داد و گوشامون در حال کر شدن بود.
آخرشم رفتیم تو “رستوران گلایل”! که اونجا به مناسبت اینکه ولادت با سعادتم نزدیکه، به همه دوستان ناهار دادم!!!
آخرشم که خوب طبیعتا برگشتیم تهرون!
[
3 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:58 نوشت.
این آیدین طفلکی الان تحت تاثیر اشعه های امین آباده. جدی نگیریدش بچه رو:d
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:50 نوشت.
نوشتن هرگونه کامنت در پای این مطلب ممنوع است.
با متخلف طبق قانون برخورد خواهد شد.
[
4 نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.
هیچی نمی تونه منو به هم بریزه. حالا می بینیم.
[
2 نظر]
اينو آیدین در ساعت 21:52 نوشت.
احساس احمقانه ققنوس پیری رو دارم که هر لحظه ممکنه آتیش بگیره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:49 نوشت.
حلول ماه مبارک دی رو به همگان تبریک و تهنیت عرض نموده و آرزوی خوشی های روزافزون را برای کلیه آدمایی که دلمون بخواد داریم.
اینم از فال حافط بنده به مناسبت شب یلدا:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود
فکر کنم پرت و پلا گفته باشه! معصوم که نبوده!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:48 نوشت.
There were times in my life when I was goin’ insane
Tryin’ to walk through the pain
I was so sick n’ tired of livin’ a lie
I was wishing that I would die…
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:16 نوشت.
می دونی سیمور برای چی خودشو کشت؟
فکر می کنم نتونست تنهایی ناشی از دونستن زیاد رو تحمل کنه…
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 4:22 نوشت.
من از من می گریزم تا از تو گریخته باشم
از تو می گریزم تا از من گریخته باشم
و این دور تا پایان من ادامه خواهد داشت
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 4:20 نوشت.
دیشب دنبال زاناکس می گشتم که بلکه یه مقدار شنگول بشم. بعدا دیدم بدون اونم دارم حسابی شلوغ می کنم، فهمیدم که خوب شد نخوردم وگرنه دیگه هیچی آبرو برام نمی موند (اگه همینجوریش الآن چیزی مونده باشه). نکته بعدی این بود که بازم به توانایی های ذهنی خودم ایمان اوردم.
پ.ن. صاحب تولد داره موهاشو می کنه که یه ساعت اراجیف سرهم کردم، دریغ از یه تشکر خشک و خالی از صابخونه.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:49 نوشت.
اگه هیچ کس ندونه، دیگه در و دیوار اتاقم که می تونن شهادت بدن. در و دیواری که وجب به وجبشون جای مشت و کله داره.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:48 نوشت.
شاید اگه دلیلشو می دونستم راحت تر تحملش می کردم. فقط شاید.
[
یک نظر]
اينو آیدین در ساعت 15:47 نوشت.
فکر می کنم که ما مخابراتی ها خیلی بیشتر از بقیه با probabilistic بودن زندگی آشنا باشیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:45 نوشت.