مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 14 آوریل 2022     

مثلا همین آقای کت استیونس، یه آهنگ داره برای صد تا آدم چرب و چیلی خونده. هی می‌گه: «لیزا لیزا، صد لیزا لیزا»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:46 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 14 آوریل 2022     

مشاهده: اکراه از جوراب خیس از چهارسالگی شروع می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:54 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 12 آوریل 2022     

چهار پنج سال پیش یه سفر اسکی دسته‌جمعی رفته بودن. بعدش گفت شوهر فلانی خیلی آقا و صبوره، من اگه جاش بودم سر نیم ساعت از غرغراش خسته می‌شدم. درحالی‌که فلانی و شوهرش هنوز رسما با هم زندگی می‌کنن، دو سال با هم بودن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 12 آوریل 2022     

همیشه می‌دونی که یه دفعه آخری هم در کار هست، اما معمولا همون لحظه نمی‌دونی که این دفعه آخره. دفعه آخری که کسی رو می‌بینی، دفعه آخری که روی کسی حساب می‌کنی، دفعه آخری که با یه دوست می‌خندی، دفعه آخری که توی مسیر همیشگی پیاده‌روی می‌کنی، دفعه آخری که بلوز موردعلاقه‌ات رو می‌پوشی …
پ.ن. یه روزی هم بود سیزده چهارده سال پیش که سر صبح زیر دوش به این نتیجه رسیدم که دفعه آخریه که تو اون حموم دوش می‌گیرم و بغضم ترکید. به هفته نکشید که دوباره همونجا زیر دوش بودم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:02 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 آوریل 2022     

امکان خوندن کتاب فارسی دارم بدون برنامه مشخصی مشغولم. به قول یه ضرب‌المثل دزفولی: «نمی‌دونم پتم کنم یا دونم»
برای چندمین بار «دایی‌جان ناپلئون» خوندم. دو سه بار قبلی بیست سال پیش و قبل از دیدن سریال بود. این بار به طرز عجیبی می‌تونستم توی ذهنم متن رو با صدا و لحن هنرپیشه‌ها بخونم. نمی‌دونم از ذات سینمایی متن کتاب بود یا از وفاداری کارگردان و هنرپیشه‌ها به متن.
قبلا از یه کتاب پیمان هوشمندزاده (اگه اشتباه نکنم «ها کردن») خوشم اومده بود و تو دوران ماقبل تاریخ وبلاگشو تعقیب می‌کردم. برای همین رفتم سراغ «لذتی که حرفش بود». مجموعه شش‌تا تک‌نگاری که بعدا فهمیدم همون مونوگرافه. از سه‌تای اولش زیاد خوشم نیومد. اما سه‌تای بعدی: خیال، لذت و تن‌ترسه خوب بودن. شاید هم سر سه‌تا اول هنوز به فرمت کتاب عادت نکرده بودم.
«ماشأالله‌خان در بارگاه هارون‌الرشید» هم تکراری بود. اما برای پر کردن وقت و پرت کردن حواس زمان تعطیلات انتخاب خوبی بود. یه نکته هم این‌که به نظرم اومد که شخصیت ماشأالله‌خان، طرح اولیه شخصیت مش‌قاسم بوده.
«جای خالی سلوچ» رو شروع کردم. سابقه خوبی با دولت‌آبادی ندارم و با بایاس رفتم سراغش، اما خیلی خوب شروع شده. احتمالا خوندنش طول بکشه ولی امیدوارم تا آخر همین‌طور بمونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:27 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 آوریل 2022     

یکی از عجیب‌ترین ایمیل‌هایی که تاحالا دیدم از خانوم الف بود به خانوم ب که نوشته بود شوهرت به من نظر داره و لیاقتت بهتر از اینه، بعد هم نصف ایرانی‌های دانشگاه رو گذاشته بود تو cc. اخیرا شنیدم سر ماجرای دو نفر دیگه، خانوم الف حق رو داده به پسره و گفته: «مردا نیاز دارن explore کنن.»

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 4 مارس 2022     

باز رئیسم اول صبح بی‌مقدمه یه جلسه گذاشت برای یه ساعت بعدش، بدون توضیح و عنوان. باز یه ساعت هزار جور فکر عجیب غریب کردم که چه گندی ممکنه زده یاشم و چه خوابی برام دیده، اما این دفعه هم خبر خوبی بود. نمی‌دونم چرا اینجوری می‌کنه ولی یه حسی می‌گه بالاخره یه بار که این ماجرا تکرار شد و بدون گارد رفتم جلسه، یهو اخراجم می‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 4 مارس 2022     

نمی‌دونم چرا از صبح این دوتا تو کله‌ام قاطی شدن

Sold my guitar to the baker’s son
For a few coins and a place to hide
But I can get another one
An I’ll play for Magdalena
As I dream about movies they won’t make of me when I’m dead.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:03 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 مارس 2022     

به شدت لازم دارم همه چیز تحت کنترل و قابل پیش‌بینی باشه. اصلا برای همین از ریسک فرار می‌کنم. گاهی که اختیار یه چیزی از دستم خارج می‌شه و به احتمال واگذار می‌شه، یهو فلج می‌شم. دیگه از هر تصمیم معمولی‌ای عاجز می‌شم تا تکلیف اون مساله روشن بشه. هرچی هم سنم بالاتر می‌ره این قضیه شدیدتر می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:43 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 مارس 2022     

چهار روزه احساس می‌کنم وسط دود سیگار دارم نفس می‌کشم. به طرز عجیبی رو اعصابه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:54 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 فوریه 2022     

یه ایرادمم اینه که محبت آدما رو به رسمیت نمی‌شناسم، قبول نمی‌کنم که به روش خودشون محبت کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:39 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 19 فوریه 2022     

احساس می‌کنم انصاف نبود الآن. اما خب انصاف کیلویی چنده؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:54 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 17 فوریه 2022     

شیش هفت سال پیش تولدم یه پیرهن بهم داد که زیادم دوستش نداشتم. الآن نمی‌تونم تصمیم بگیرم که بپوشمش که نزدیکم باشه یا نپوشمش که خراب نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 11 فوریه 2022     

The silent patient داستان خوش‌خوان و پرکششی داشت. اما منطق درست و حرف مشخصی نداشت. داستان پاورقی تیپیکال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:58 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 3 فوریه 2022     

بعد از چهل و چند سال کار داشت بازنشسته می‌شد. گفت دلم برای شرکت و کار و دوستام و مهمترین دوستم متلب، تنگ می‌شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:40 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 3 فوریه 2022     

الکترومغناطیس به اندازه کافی دنگ و فنگ داره، چتونه که با کوانتوم قاطیش می‌کنین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:38 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 فوریه 2022     

چهار سال بود که به تناوب با یه مساله‌ای کشتی می‌گرفتم. روزی که صورت مساله رو عوض کردم، ظرف نیم ساعت یه راه حل براش پیدا کردم. ایده‌آل نیست، اما کارم راه می‌افته. حالا بیشتر از قبل به کتاب فارسی دسترسی دارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:20 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 فوریه 2022     

بعد از ۱۸ سال، دوباره آبی رو دیدم. بازم دوستش داشتم. اما این بار برداشتم از فیلم با دفعه پیش فرق داشت. آدما رو یه جور دیگه می‌دیدم و شاید بشه گفت بیشتر درک می‌کردم. جالبه که تجربه زندگی می‌تونه همچین اثری داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 28 ژانویه 2022     

تجربه: تخم‌مرغ عسلی زمین‌خورده به همون اندازه تخم‌مرغ خام کثافت‌کاری داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:12 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 24 ژانویه 2022      The mirror and the light

تموم شد. خوندنش بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم طول کشید. در واقع شاید می‌تونست حدود ۱۵٪ کوتاه‌تر باشه. اما به هر حال موقع خوندنش خوش گذشت. یادت میاره اون «فلانی که بود و چه کار کرد» کتاب تاریخ، یه آدمی پشتش بوده، یه احساسات و حساب و کتابی داشته، یه تصمیماتی گرفته، یه مجسمه صرف و سه خط وقایع‌نگاری نبوده. تا لحظه آخر درست نشسته بودیم تو مغز شخصیت اول و هم ورودی‌هاش رو می‌دیدیم هم مدل فکر کردنش. به اضافه این، تعلیق درست کردن تو داستانی که پونصد سال پیش اتفاق افتاده و خواننده ازش خبر داره، کار آسونی نیست. تا حدی که توی فصل آخر هر لحظه دوست داشتم که یهو یه چیزی عوض بشه و ماجرا جور دیگه‌ای تموم بشه. اینم دوست داشتم:

If a man should live as if everyday is his last, he should also die as if there is a day to come, and another after that.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002