یکشنبه، 5 ژوئن 2005
You know that it would be untrue
You know that I would be a liar
If I was to say to you
Girl, we couldn’t get much higher
Come on baby, light my fire
Come on baby, light my fire
Try to set the night on fire.
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: خیلی وقت پیش قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:یکشنبه، 5 ژوئن 2005You know that it would be untrue شنبه، 4 ژوئن 2005دل (به کسر د) تنگ (به فتح ت) است. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.جمعه، 3 ژوئن 2005واقعا من به عنوان یه آدمی که حداقل پنجاه متر زبون داره، اعتراف می کنم که امروز جلوی این بهرام شفیع حسابی روم کم شد. مرتیکه یک ساعت و نیم متوالی پرت و پلا بافت. [5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.پنجشنبه، 2 ژوئن 2005نگرانم. هیچ حدسی هم نمی تونم بزنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.پنجشنبه، 2 ژوئن 2005هرگونه پروژه مهندسی پذیرفته می شود! چهارشنبه، 1 ژوئن 2005یه چیزایی اینجا بود. دیگه نیست! [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.سهشنبه، 31 می 2005شبی که کم می خوابی و صبحش (نیم ساعت) دیرتر از اونی که باید بیدار می شی و عین دیوونه ها دور خودت می چرخی و به زمین و زمان فحش می دی، کافیه که توی ماشین Toacatta & fogue اجرای Vanessa Mae رو از رادیو بشنوی که یه لبخند گنده بیاد روی صورتت. دنیا اونقدرا هم که تو نگاه اول به نظر میاد مزخرف نیست. سهشنبه، 31 می 2005I am not a wise man neither am I a fool Oh, If you’re gonna love me, love the life I lead سهشنبه، 31 می 2005اون پیرمرد و پیرزنه که موقع غرق شدن تایتانیک، توی اتاقشون پهلوی هم دراز کشیده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.سهشنبه، 31 می 2005ما گفتیم موضوعش GPS باشه چطوره؟ گفت زیادی مخابراتی می شه. مام رفتیم نیم ساعت راجب یه چیز کاملا سیالاتی حرف زدیم. به ما چه؟ خودش خواست. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:09 نوشت.دوشنبه، 30 می 2005یه خبر واقعا آموزنده هم تو شرق امروز بود. نوشته که بزرگترین جاعل بین المللی رو ردیابی کردن و بعد از فرارش، از خونه اش یک دستگاه پرینتر، یک دستگاه اسکنر و یک نوت بوک مجهز به وب کم کشف کردن! واقعا آدم مجهزی بوده، بیخودی نیست که بزرگترین جاعل بین المللی شده بوده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:57 نوشت.دوشنبه، 30 می 2005آدم تعطیل! دوشنبه، 30 می 2005 حفاظت شده:[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 16:13 نوشت.یکشنبه، 29 می 2005فکر کنم اگه همین جوری پیش بره یه روزی (که خیلی دور نباشه) برسه که نتونم روی پاهام بایستم و راه برم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.یکشنبه، 29 می 2005سیانت ما عین دیاست ماست. جمعه، 27 می 2005وقتی می ری پیش استاد مربوطه که موضوع سمینارت رو مشخص کنی و با شنیدن موضوع یه نگاهی بهت می کنه و می پرسه: “داکیومنت پیدا کردی؟ چیزی خوندی؟” همون موقع باید بفهمی که یه جای کار می لنگه، نه این که الکی سرتو تکون بدی و بگی آره! نتیجه اش می شه همین که پس فردا باید نیم ساعت راجب روش های کشت هویج حرف بزنی. پنجشنبه، 26 می 2005گیر داده بود که اسم اصلی فردی مرکوری، فریدون میرکریمی بوده. حالا ما رعایت سن و سالش رو می کردیم هیچی بهش نمی گفتیم، اونم هی قصه اش رو بیشتر شاخ و برگ می داد. همچین مطمئن بود که آدم خیال می کرد شناسنامه فریدون رو خودش صادر کرده. واقعا آدم یه وقتایی می مونه که چی بگه به اینا. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.پنجشنبه، 26 می 2005سر سه تا درس مختلف، سه تا تعریف مختلف از GF(2) دیدیم و سه تا notation مختلف برای LFSR. حالا اگه سه تا استاد مختلف بودن مشکلی نبود، مساله اینه که اونایی که سه جور حرف می زنن، دونفر بیشتر نیستن. بعد می گن چرا جوونا می زنه به سرشون. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 11:22 نوشت.چهارشنبه، 25 می 2005به نیت چهل و سه بار غروبی که شازده کوچولو تماشا کرده بود، رفتم پشت پنجره و هفده تا رعد و برق دیدم. بدون این که لازم باشه جای صندلی رو عوض کنم. می گفت وقتی آدم دلش گرفته باشه دوست داره همش غروب خورشید رو تماشا کنه. توضیح نداده بود که تو چه شرایطی آدم دوست داره رعدوبرق نگاه کنه. چهارشنبه، 25 می 2005این دیگه خیلی شاهکاره. یکی از دوستان ازم یه دستورکار خواسته بود که براش ببرم. منم قشنگ خریدنش رو یادم بود. وقتی نیم ساعت تمام اتاق رو گشتم و پیداش نکردم دیگه داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که اصلا ندارمش و تمام خاطراتم از خریدنش توهم بوده. کلی ذوق کرده بودم که دیگه رسما خل شدم.
| ||||