مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 17 ژوئن 2005     

من نمی دونم این ایرانیان قدیم که یا آبگوشت می خوردن یا چلوکباب، چه جوری می تونستن بعد از ناهار بیدار بمونن و کار کنن. همینه که بهره وری اینقدر پایین بوده و پیشرفت نکردیم دیگه. فکر کنم برای پیشرفت باید غذاهای سنتی رو ممنوع کنیم.
پ.ن. خودم با این تئوریم یاد اونایی افتادم که اعتقاد دارن برای پیشرفت باید از رسم الخط لاتین استفاده کنیم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:50 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژوئن 2005      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:54 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 ژوئن 2005     

یه جزیره ای بود که بومیاش هر ماه با بدبختی ده دست لباس محلی خودشون رو (با برگ و پوست حیوانات و اینجور چیزا) درست می کردن و می ذاشتن تو یه قایق کوچیک و ولش می کردن توی آب. مثلا هدیه می فرستادن برا خداشون. چند روز بعد هم قایق دوباره می رسید به جزیره و یه تی شرت سفید توش بود. فکر می کردن از از طرف خداشون اومده و مقدسه. تا این که خداشون مرد و دیگه کسی نبود که لباسای محلی رو به توریستا بفروشه و با یک هزارم پولش یه تی شرت سفید بخره و برای بومیا بفرسته. بعدش دیگه نمی دونم چی شد.
آدمی که خداش مرده باشه خیلی بیچاره می شه. امان از دست نیچه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:46 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 12 ژوئن 2005     

نمی دونم چرا وقتی به اون پیرمرده که توی ساندویچی زیر پل پشت دخل می شینه می گم حاج آقا، چپ چپ نگاهم می کنه. ولی وقتی مردم بهش می گن موسیو خیلی با روی باز باهاشون برخورد می کنه!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:27 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 11 ژوئن 2005     

بدینوسیله اعلام می کنم که هیچ ترسی از وقایع احتمالی روز چهارم تیر ندارم. یه سری دلیل هم دارم، ولی مهم ترینش اینه که اصلا علی کیت مال این حرفا نیست!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:21 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 ژوئن 2005     

دلم از اون دلای قدیمیه، از اون دلاس…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 ژوئن 2005     

دوستان می دونن که من معمولا خوابای عجق وجق زیاد می بینم. فقط تاحالا خواب انتخاباتی ندیده بودم که اونم به سلامتی دیشب دیدم. یه نقاشی دیواری خیلی بزرگ بود که حمایت صنف تولیدکنندگان سوسیس و کالباس از قالیباف رو اعلام کرده بود. شهرام کاشانی هم نشسته بود زیر پل و سیگار می فروخت و تبلیغ هاشمی می کرد!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 6:06 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 7 ژوئن 2005     

باید برای درس آمار مدرسه پروژه تحویل بده. ورداشته یه موضوع انتخاب کرده و یه فرم نظر سنجی هم با یه مشت سوال طرح کرده. قسمت جالب ماجرا اینه که خودش داره همه فرم ها رو پر می کنه و تازه بعدش قراره نمودار و توزیع و این چیزا هم رسم کنه و نتایج رو تحلیل کنه!

[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 6 ژوئن 2005     

I never knew I had a dream
Until that dream was you
When I look into your eyes
The sky’s a different blue.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 5 ژوئن 2005     

می خوام!

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 5 ژوئن 2005     

Let’s reach the top together
One night will never do
An exploding shot of pleasure
Is what I’ve got for you
Why don’t you close your eyes
And let your feeling grow
I make you feel the taste of life
Until your love will flow
Let us find together
The beat we’re loooking for.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:27 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 5 ژوئن 2005     

You know that it would be untrue
You know that I would be a liar
If I was to say to you
Girl, we couldn’t get much higher
Come on baby, light my fire
Come on baby, light my fire
Try to set the night on fire.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:52 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 4 ژوئن 2005     

دل (به کسر د) تنگ (به فتح ت) است.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:03 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 3 ژوئن 2005     

واقعا من به عنوان یه آدمی که حداقل پنجاه متر زبون داره، اعتراف می کنم که امروز جلوی این بهرام شفیع حسابی روم کم شد. مرتیکه یک ساعت و نیم متوالی پرت و پلا بافت.

[5 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:39 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 ژوئن 2005     

نگرانم. هیچ حدسی هم نمی تونم بزنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 2 ژوئن 2005     

هرگونه پروژه مهندسی پذیرفته می شود!
فقط کاری نداریم که صاحب کار چی ازمون می خواد، یه نگاهی می کنیم ببینیم المان چی داریم، بعد همونا رو سر هم می کنیم و یه چیزی ازش در میاد. ضمنا هیچ وسیله ای هم نداریم که امتحان کنیم ببینیم جواب می ده یا نه، مسئولیت پذیر هم نیستیم. به هیچ وجه! هرجا هم که دلمون بخواد روی فیبر چسب نواری می زنیم، نصف پایه های IC رو هم می ذاریم هوا بخورن که یه وقت از کمبود اکسیژن نمیره! فقط زود تحویل بگیرین چون تجربه نشون داده که گاهی وقتا اگر پروژه دیگری سفارش داده شود، از قطعات پروژه شما استفاده می کنیم که کارمون راه بیفته. (قانون بقای قطعه).
توجه: بقیه اسرار کارمون رو نمی گیم چون ممکنه چشم بخوریم!

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:48 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 ژوئن 2005     

یه چیزایی اینجا بود. دیگه نیست!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:11 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 می 2005     

شبی که کم می خوابی و صبحش (نیم ساعت) دیرتر از اونی که باید بیدار می شی و عین دیوونه ها دور خودت می چرخی و به زمین و زمان فحش می دی، کافیه که توی ماشین Toacatta & fogue اجرای Vanessa Mae رو از رادیو بشنوی که یه لبخند گنده بیاد روی صورتت. دنیا اونقدرا هم که تو نگاه اول به نظر میاد مزخرف نیست.
این روزا خیلی یاد دخترخاله کوچیکه ام می افتم که پنج سال پیش وقتی چهار پنج ماهه بود، توی شمال دو سه روز وقت داشتم که تبدیلش کنم به سوژه یه سری آزمایشات شناخت شناسی. اون موقع به این نتیجه رسیده بودم که هرچیزی که براش جدید باشه (مهم نبود چی) خیلی راحت باعث خندیدنش می شه. یعنی تازگی موضوع بود که باعث جذابیتش می شد. بعدش هم خیلی راحت موضوع رو فراموش می کرد.
این روزا سعی نمی کنم زیاد از اتفاقات دوروبرم سردربیارم. بیشتر به چشم یه چیز جدید نگاهشون می کنم و لبخند می زنم و رد می شم. این جوری راحت تر می گذره.
حیف که گهگاه وسطاش یه چیزی پیدا می شه که زیادی عصبانیم می کنه. عصبانیت من با پرخاش فوری خودش رو نشون می ده. نباید عصبانی بشم. نباید.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 می 2005     

I am not a wise man neither am I a fool
But what I am the way the good Lord made me
Though I need you more than you may ever understand
I can’t wear a face that will betray me

Oh, If you’re gonna love me, love the life I lead
Need the things I need, don’t try to change me
If you’re gonna take me, take me for what I am
I can’t be another man, I can’t be free.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 می 2005     

اون پیرمرد و پیرزنه که موقع غرق شدن تایتانیک، توی اتاقشون پهلوی هم دراز کشیده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن…

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002