چهارشنبه، 4 فوریه 2009
تا حرف بیکاری می شه فوری همه می گن این افغانی ها اومدن ایران، ما بیکار موندیم. آخه شما آویزونای تنبل مفت خور کی حاضرین کاری که اون افغانی بدبخت می کنه بکنین؟
[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:چهارشنبه، 4 فوریه 2009تا حرف بیکاری می شه فوری همه می گن این افغانی ها اومدن ایران، ما بیکار موندیم. آخه شما آویزونای تنبل مفت خور کی حاضرین کاری که اون افغانی بدبخت می کنه بکنین؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.پنجشنبه، 29 ژانویه 2009یادمه یه دفعه تو یه سریال تلویزیونی یارو برای فیلم سوپر از اصطلاح “فیلم خفن” استفاده کرد. تا مدت ها بعدش بابای من فکر می کرد خفن یه کلمه خیلی بی ناموسیه. چه پدری از من دراومد تا این سوتفاهم رو برطرف کنم بماند. اینو به عنوان یه نمونه از تاثیر مخرب تلویزیون رو افکار عمومی داشته باشین. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:01 نوشت.دوشنبه، 26 ژانویه 2009این اتحادیه اروپا هم دلش خوشه ها. حالا می خواین سیاست ورزی کنین من حرفی ندارم. ولی آخه بیرون اوردن اسم مجاهدین خلق از لیست تروریستا، به جز اینکه به نفع آدمای کثافت متعفن واقعا تروریستی مثل مسعود رجوی و مریم رجوی فاحشه باشه، چه سود دیگه ای داره؟ آدمی که به خاطر هدف سیاسی با تانک بیاد تو کشور خودش و هموطن خودش رو بکشه، به جز تروریست چی می تونه باشه؟ نمی دونم اینا با مغزای کپک زده اشون واقعا فکر می کنن بین مردم ایران طرفداری هم دارن؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:14 نوشت.دوشنبه، 26 ژانویه 2009امروز مراقب امتحان یه سری دانشجویی بودم که آخرین امتحان ترمشون رو می دادن. یه لحظه اون حس آشنای “دادن آخرین امتحان و خلاص شدن” زنده شد. فکر نمی کردم دیگه هیچ وقت حسش کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:10 نوشت.چهارشنبه، 21 ژانویه 2009تا چند سال پیش تولد برام پر از حس ذوق زدگی بود. نمی دونم از کی شروع کرد به خراب شدن. امسال خوشحال که نبودم هیچی، یکی هم تو کله ام بود که مدام بهم یادآوری می کرد که بعد از 26 سال هنوز هیچی نشدم. یا یه هیچی بزرگ شدم. همه فکرا و تصوراتی که از آینده داشتم تو این چند سال با واقعیت صیقل خورده. فقط سوهانش زیادی درشت بوده، چیزی ازشون نمونده. چرا زندگی تایم اوت نداره؟ [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:39 نوشت.دوشنبه، 19 ژانویه 2009حالا یارو زده 23 روز خواهر و مادرشون رو به هم پیوند داده ها، باز می گن طرف شکست خورده و ما پیروز شدیم! [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.دوشنبه، 19 ژانویه 2009منطقیش اینه که قیمت کباب بختیاری، میانگین کباب برگ و جوجه کباب بدون استخون باشه. حالا چرا همه جا گرون تر از هر کدوم از اون دو تا فروخته می شه، ما نمی دونیم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:24 نوشت.شنبه، 10 ژانویه 2009ای لعنت به این سربازی. سه ماهه که سر کار نرفتم و تنها درآمدم شده چندرغاز سود سپرده که اصلا دلم نمیاد بهش دست بزنم. حقوق خودشون هم که سه ماهه واریز نشده، اگرم بشه تازه به پاس خروارها ستاره که روی دوشم دارم، ماهی 48 هزار تومن می دن که کرایه رفت و آمدم تا پادگان هم نمی شه. یعنی هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که موقع کتاب یا فیلم خریدن مجبور بشم یه ساعت فکر کنم و سبک سنگین کنم و آخر نصف انتخابام رو حذف کنم. [3 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.چهارشنبه، 7 ژانویه 2009اوووه چقدر زیاد… [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:57 نوشت.چهارشنبه، 17 دسامبر 2008بعد از سه روز حضور تو یگان مربوطه، به این نتیجه رسیدم که باید توانایی های پیچوندن خودم رو تقویت کنم. چون با وجود پیچوندن بیشتر از 25 درصد زمان، می بینم که هنوز هم جای بیشتر از اینا هست. [4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:30 نوشت.چهارشنبه، 17 دسامبر 2008تو این مدت تنها هنرم این بوده که یه کم کتاب خوندم. سهشنبه، 16 دسامبر 2008اخیرا چند جا دیدم که روی در و دیوار شعار “جاوید شاه” نوشتن. این که یکی به هر دلیلی بخواد با یه نظام سیاسی مخالف باشه قابل درک هست، ولی جاوید دادن برای شاه مرده رو نمی فهمم. [2 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.سهشنبه، 16 دسامبر 2008سن که بالا می ره قاعدتا باید تجربه و ماجراهای تعریفی زندگی آدما بیشتر بشه. پس چه جوریه که به نظر میاد پیرمردا نهایتا پنج تا خاطره از زندگی دارن و به تناسب موقعیت یکی از اینا رو تعریف می کنن و هر کدومش رو اقلا پونزده بار تعریف می کنن؟ [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:24 نوشت.شنبه، 13 دسامبر 2008یکی از چیزایی که تحمل آموزشی رو آسون می کرد، روحیه جمعی گروهان بود که انگار هیچ چیز سیستم نظامی رو به رسمیت نمی شناختن. از ورزش صبحگاهی گرفته که موقع دویدن به جای “ای لشگر صاحب زمان”، “یار دبستانی” می خوندیم تا نشستنمون که تا روز آخر هم کسی نتونست مجبورمون کنه نظامی بشینیم و تا به فرموده دستور “بشین” صادر می شد، همه راحت ولو می شدن کف زمین. شنبه، 13 دسامبر 2008فرهاد بیچاره. دلم برات می سوزه. “کودکانه”ات شده موسیقی متن نماآهنگ سی سالگی انقلاب. هشتاد درصد این سی سال که زنده بودی چقدر گذاشتن صدات در بیاد؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:54 نوشت.چهارشنبه، 10 دسامبر 2008آموزشی بالاخره تموم شد. هشت نه روز آخر واقعا پدرمون دراومد. بخش بزرگش به باربری گذشت. درواقع انگار از نهاجا به نحاجا که نیروی حمالی ارتش باشه منتقل شده بودیم. ولی بدتر از فشار فیزیکی این بود که خیلی ماهرانه با اعصابمون بازی می کردن، شایعه و بلاتکلیفی غوغا می کرد. به هرحال هرجور بود گذشت ولی فکر کنم اعصابم چند درجه تقویت شده باشه. جمعه، 28 نوامبر 2008زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم جمعه، 28 نوامبر 2008مزخرف ترین و طولانی ترین هفته عمرم رو گذروندم. اهم وقایع این بوده که شنبه شب یه فقره “شورش در پادگان” تو گزارش افسر نگهبان رفت به حساب گروهان ما و بعدش سخت گیری و تنبیه اصولا شروع شد. دوشنبه قرار بود صبحگاه مشترک داشته باشیم که به خاطرش یه دور سر تا ته پادگان رو تمیز کردیم و تو وقت استراحت بینش تمرین رژه کردیم. سه شنبه صبح هم قرار بود بازرس بیاد که یه دور دیگه کل آسایشگاه ها رو ریختیم به هم تمیز کردیم. خلاصه هر شب دیر خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم و تمام مدت خرحمالی کردیم. این وسط مسئولیت ها هم عوض شد و من افتادم تو تیم سپوری و خلاصه هر روز یه ساعت هم باید برگای محوطه رو جارو کنیم و سطلا رو خالی کنیم. جدیدترین متد ضدعفونی تخت ها هم معلوم شد و سه شنبه هرچی تخت و رختخواب بوده کشیدیم تو حیاط که یه ساعت آفتاب بخوره و ضدعفونی بشه! حالا این وسط آمار مصدومای گروهان ما (که همینجوری هم بهش می گن گروهان پیرپاتالای چپرچلاق!) تند و تند رفت بالا. یه شکستگی کشکک، یه پارگی تاندون، یه پارگی ابرو، یه تشدید بیماری قلبی، یه نفر که تخت بالاییش شکست و تخت بالا و آدم خوابیده روش افتادن رو نفر پایینی، یه نفر هم که این وسط معلوم نیست واسه چی ادرار و اسپرمش قاطی شده دکتر بیمارستان بعد از کلی تفکر براش فلوکستین تجویز کرده. مرخصی دوشنبه شب متاهل ها هم لغو شد. چهارشنبه ظهر هم سر کلاس بودیم که یهو همه رو جمع کردن و گفتن پنج دقیقه وقت دارین که همه بساط خودتون رو بسته بندی کنین که منتقل بشین یه پادگان دیگه. خلاصه “هتل هوایی” یه شبه تعطیل شد و همه منتقل شدن به “جهنم سبز” که صد درجه منظم تر و سفت و سخت تره. از اون موقع تا دیروز بعد از ظهر هم کل جای جدید رو تمیز کردیم و ده تا کامیون میز و صندلی و تخت و کمد، با یه تریلی لباس و پتو خالی کردیم. دیگه بعد از ظهر که داشتن دفترچه های مرخصی رو می دادن همه بچه ها از نظر روحی و جسمی چسبیده بودن به کف. واقعا عقلشون کمه، یعنی همین بچه های گروهان مارو اگه ببرن سر کار خودشون، می تونن تو شیش ماه یه موشک درست و حسابی برای ارتش بسازن، عوضش داریم صبح تا شب رسما حمالی می کنیم. چهارشنبه، 19 نوامبر 2008سه درد آمو به جانم هر سه یک بار چهارشنبه، 19 نوامبر 2008نگاه خیره و احمقانه مردم تو کوچه و خیابون و مترو به این لباس مقدس آشخوری رو درک نمی کنم. فقط باید یه بار با این لباس بری تو خیابون که بفهمی چه جور نگاهی رو می گم. [1 نظر] اينو آیدین در ساعت 17:20 نوشت.
| ||||