مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 5 آوریل 2024     

گیر داده بود که یه ساعت می‌خوام که صبح زنگ بزنه که خودم از خواب بیدار بشم. شبا می‌ذاشت کنار بالش و قبل از خواب با دقت کنترل می‌کرد که همه چیزش تنظیم باشه. صبحا اما فقط سه چهار روز اول با زنگ ساعت بیدار شد. بعداً سریع صداشو قطع می‌کرد و دوباره می‌خوابید تا بریم سراغش و بیدارش کنیم. بعدتر دیگه کلا کوکش نکرد که صبح زنگ نزنه. حالا الآن یه هفته‌اس که اصلاً ساعت مربوطه غیب شده، هر چی هم می‌پرسم کجاست می‌گه نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:23 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 4 آوریل 2024     

. تعداد چیزایی که دوست دارم یاد بگیرم اون‌قدر زیاده که فقط فرصت می‌کنم به هرکدوم یه نوک بزنم و بذارمش کنار.
: آدم عاقل به یه موضوع می‌چسبه و همون رو به یه جایی می‌رسونه.
.: نتیجه‌گیری برعهدهٔ خواننده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2024     

یه پرزنتیشن پنج دقیقه‌ای لحظه آخر افتاد گردنم، هول هولکی یه چیزی سر هم کردم و گذشت. تا الآن سه نفر ارشد اومدن ازش تعریف کردن، منم هی با خودم تکرار می‌کنم «توطئه بزرگ در کار است».

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:48 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2024     

همین پریروز بود که اولین دندونش داشت درمی‌اومد، کلافه بود و بدون این‌که بفهمه چه خبره زمین و زمون رو گاز می‌گرفت. حالا خوشحال و خندون دویده اومده که دندونم لق شده، می‌تونم بذارمش زیر بالش که پری دندون برداره و به جاش برام سکه بذاره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:32 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 30 مارس 2024     

کاناله یه کلیپ یه دقیقه‌ای گذاشته، زیرش نوشته پارتی دانشجویی سال ۸۲. همه کامنتا هم درباره مدل لباس پوشیدن و سر و شکل مهموناس. بعد اون‌قدر همه چیز برای من آشنا و طبیعی بود که ناخودآگاه داشتم بینشون دنبال خودمون می‌گشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:45 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 مارس 2024     

جوگیر شدم رفتم کتاب صوتی کلیدر خریدم، ۱۱۶ ساعت. کی می‌خوام شروع کنم و کی تموم بشه خودمم نمی‌دونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:14 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 14 مارس 2024     

For every battle there’s a scar
Telling the story who you are

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:52 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 5 مارس 2024     

یه کم دیلی شوی جان استوارت دیدم و دوباره بهم یادآوری شد که چقدر کارش عالیه و چقدر حیف که زیاد کار نمی‌کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 8:23 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 27 فوریه 2024     

باربی از اون فیلما بود که آخرش بیشتر از جواب، سوال برای آدم می‌مونه. مثلا: این چی بود من دیدم؟ یا: چرا این‌قدر معروف شده بود؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:45 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 24 فوریه 2024     

یه دفتر گرفته دستش راه می‌ره و می‌پرسه فلان کلمه چه جوری هجی می‌شه که تو دفترش بنویسه. می‌گه می‌خوام قصه بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:17 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 19 فوریه 2024     

از صبح هر بار که چایی ریختم و رفتم سر کامپیوتر، این همکارم یه ایده جدید به ذهنش رسیده و از بس حرف زده چاییم یخ کرده. این دفعه بیاد سراغم همون لیوانو روی سرش خالی می‌کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:00 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 31 دسامبر 2023     

خیلی سال پیش، با یه گروه از هم‌دانشگاهی‌هاشون که من ندیده بودم رفتیم شمال. یکیشون یه پسر هم‌سن من داشت که قاعدتا انتظار می‌رفت توی اون چند روز با هم جور بشیم. اما هیچ حرف مشترک، هیچ علاقه مشترک، هیچ تجربه مشابهی نداشتیم. از هر راهی که سعی می‌کردیم یه موضوع مشترک برای تعامل پیدا کنیم، به دیوار می‌خورد و در نتیجه اون چند روز خیلی سخت گذشت. تا جایی که سال بعدش که قرار شد باز با اون گروه بریم شمال با اکراه رفتم و بعد دیدم اون اصلا نیومده. امروز فهمیدم که بهنام چند هفته پیش مرده و به طرز غیرمنتظره‌ای ناراحت شدم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 30 دسامبر 2023     

یهو بی‌مقدمه و خیلی کژوال گفت بابای فلان هم‌کلاسیش تو یه کشور دیگه زندگی می‌کنه و فلانی تاحالا باباشو ندیده. بعدم رفت سر ادامه بازیش. خب بچه من الآن با این اطلاعات چیکار کنم؟ خودم کم فکر و خیال داشتم، حالا بشینم غصه بچه مردمم بخورم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 22:06 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 27 دسامبر 2023     

اون پیرمرده هنوز کارتنای اسباب‌کشی رو باز نکرده. یه تلویزیون و یه مبل عمود به هم گذاشته، شبا می‌شینه لبهٔ مبل و با گردن چرخیده تلویزیون می‌بینه. نماد تنهایی و بی‌انگیزگی یا ناتوانی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:36 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 دسامبر 2023     

سن الآن من که بود، من دانشجو بودم. پیرچشمی دو سه سال دیگه شروع می‌شه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 15:31 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 13 دسامبر 2023     

هععععی. برای سفر کاری یه هفته‌ای، کلی دفتر و دستک آوردم و برنامه‌ام این بود که عصرا فقط بنویسم. اما همکارای علافم تا دیر وقت کار می‌کنن و تا بوق سگ تو خیابون وقت تلف می‌کنن و منم مجبورم پابه‌پاشون برم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 23:33 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 نوامبر 2023     

اگه صابر راستی‌کردار و فونت وزیر نبودن، اینجا و نصف محتوای فارسی اینترنت هنوز روی فونت داغون تاهوما بود. من از نزدیک نمی‌شناختمش، اما می‌دونم دنیا بدون همچین آدمایی حتماً جای بدتریه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 31 اکتبر 2023     

فکر کردم کاری نداره، کافیه دفتر سال ۸۲ رو پیدا کنم، ببینم روز مردن ویگن چیکار کردم. کل مهر و آبان ۸۲ سه تا یادداشت هست: اول مهر، ۲۷ مهر، ۲۶ آبان. آخری با «مثل سگ پشیمونم که این دو ماه چیزی ننوشتم» شروع می‌شه. پس سرنوشت محتوم داستان ویگن و پل صدر هم فراموشیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:49 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 27 اکتبر 2023     

یه خاطره محوی دارم که روزی که خبر مردن ویگن اومد، با یه سری از دراکل از دانشگاه با ماشین یکی از بچه‌ها رفتیم، بالای پل صدر پیاده شدیم و از شریعتی پیاده برگشتیم پایین. یه نفر سرحال نبود و توی مسیر سعی می‌کردیم با ترکیب نصیحت و مسخره‌بازی، از اون حال بکشیمش بیرون. اما یه جای این خاطره می‌لنگه، چون یادم نمیاد کسی مسیر خونه رفتنش از صدر باشه که بخواد سر راه ما رو پیاده کنه. حالام که می‌گن خبر ویگن مال بیست سال پیش بوده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:30 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 20 اکتبر 2023     

آژیر قرمز که می‌زدن، می‌دویدیم می‌رفتیم زیرزمین. اگر شب بود، چراغ روشن نمی‌کردیم. با نور شمع یا یه چراغ‌قوه کوچیک می‌رفتیم که به خیال خودمون توجه خلبانی که قرار بود بمبشو بندازه، جلب نشه. یه ساختمون دوطبقه قدیمی بود با یه زیرزمین که همه گوشه‌ها و همه ساکنینش آشنا بودن. اما یه شب که بدو بدو و نفر اول داشتم می‌رفتم پایین، وسط پله‌های زیرزمین یهو بد ترسیدم. هنوز نمی‌دونم چی دیدم یا متوجه چی شدم که به اون شدت ترسیدم. اما حس اون ترس هنوز یادمه. لرز، جیغ، گریه. حتی واکنش بزرگ‌ترها یادمه که می‌فهمیدم تا اون وقت چنین رفتاری ندیده بودن و متعجب و نگران بودن.
این روزا با فیلمای این بچه‌های ترسیده، بهت‌زده و لرزون که از بمبارون خونه و محله زنده موندن، برمی‌گردم وسط اون راه‌پله. لعنت به همتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:17 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002