مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

یکشنبه، 21 آوریل 2002     

اصلا به نظر من تجمع برای اعتراض به جنایات اسراییل خیلی کار خوبیه. چون اون هفته که بسیج دانشگاه تجمع راه انداخته بود و مثلا همه رفته بودن اعتراض (جون خودشون) نفوذ بسیج کار خودشو کرد و کلاسای اون ساعت تعطیل شدن. منم یه کوئیزم پرید. هرچند که این هفته می گیرن زوری. ولی خب یه هفته عقب افتادنم یه هفتس دیگه. اینا دیگه دارن پدرمونو در میارن تو این هفته کل واحدای ترممو باید کوئیز بدم. منم که ماشالا هزار ماشالا همشونو بلدم الآنم واسه همین آنلاین شدم. راستی یادتونه اون وقتا که بچه بودیم (من یکی که هنوزم هستم) اونایی که دیکتشون بهتر از بقیه بود میرفتن “دیکته پا تخته ای”؟ حالا کار ما برعکسه تو این کلاسه اونایی که نمره هاشون کمتر شده باید برن پاتتخته واسه بقیه مساله حل کنن. منم که اصولا اگه نمره خوب بگیرم مریض می شم. واسه همین سه شنبه باید برم پا تخته. تازه خجالتیم که هستم(وای چقدر روده راست تو شیکم این بچه هست. آیدین و خجالت؟) اونوقت دست و پامو گم می کنم جای میدان پتانسیل حساب می کنم. خدا رحم کنه.
کسی میدونه موضوع الکترومغناطیس چی چیه؟ من که هنوز نفهمیدم. همشم دارم میزنم تو سر خودم که واسه پس فردا بتونم اقلا نیم نمره بگیرم.امروز که دیگه داشتم از خجالت آب می شدم. داشتیم با بچه ها درس می خوندیم، یه چیزایی می گفتن که من انگار تو عمرم به گوشم نخورده بود.خاک به سرم شد.
داشتیم تو حیاط مثلا درس می خوندیم که یهو بارون گرفت. اونم چه بارونی. مام یه ده دقیقه ای قشنگ زیر بارون موندیم و خیس شدیم حسابی. بارون خیلی ماهه ولی آسمون گرفته رو دوست ندارم. دل منم مثل آسمون می گیره. یعنی خدا نمی تونست آسمونو نگیرونه ولی بارون ببارونه؟

وای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

ولی راستی بگو ببینم از دل تو چه کسی نقش مرا شست؟
I’m just ended up walking
in the cold november rain.
(منظور همون بارون آبانه با شیش ماه تاخیر)
(توروخدا ببین از اسرییل به کجا رسیدم)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 18 آوریل 2002     

عجب کوهی رفتیما امروز. تا حالا دیگه ساعت یازده کوه نرفته بودم که امروز رفتم. اما خوب بودا از دفعه بعدم همین ساعت میرم. چهار نفر تنبل که بخوان برن کوه از این زودتر محاله بتونن برن.
انگار تو اون آگهی نیازمندی دیروز تجدید نظر کنم : به شش تن سنجد نیازمندیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 17 آوریل 2002     

امروز یکی از بهترین دوستام دچار یه جور فروپاشی عصبی شد. نمی دونم دقیقا چرا چون حتی حاضر نبود با من حرف بزنه یا جوابمو بده. هر چی بوده این قضیه کارنامه ها یهو باعث لبریز شدنش شده. حتما خیلی بهش فشار اومده بوده تا لبریز شده چون با شخصیت محکم و مثبتی که اون داره تنها کسی که انتظار نداشتم تو این وضع ببینمش اون بوده.
اون تو این وضعیت بود اونوقت حتی من یه کلمه باهاش صحبت حسابی نکردم. قربون خودم برم با این دوستی کردنم. حتی از عصر تا حالا نتونستم بهش زنگ بزنم که ببینم حالش چطوره چون می ترسم میزون نباشه و من دست پامو گم کنم یه حرفی بزنم که بدترش کنه. آخه راستشو بخواین من خودم تو چند وقته ی اخیر سر یه قضیه ای ناراحتش کردم. که حتما یه بخشی از ظرف تحملش رو من پر کردم. می تونم بگم حتی از خواهرم برام عزیزتره و اونوقت ناراحتش کردم.الآنم خیلی نگرانشم.
به هر حال ببخشید که من اینقده الاغم. ببخشید که ناراحتت کردم. تقصیر خودم نیست، شعور ندارم. توروخدا منو ببخش. هرچند که اصلا فکر نمی کنم در این مورد مستحق بخشش باشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 17 آوریل 2002     

وای امروز کارنامه های ترم پیش ما رو دادن. واقعا خجالت آور بود. دارودسته ما دم در آموزش دانشکده منتظر بودن که تا کارنامه ها آماده شدن قبل از همه کارنامه هامونو ورداریم که یه وقت کسی نفهمه که ما خواص دانشکده ترم پیش چه گندی زدیم (در مورد این قضیه خواص بعدا توضیح می دم که چرا ما خاصیم. البته هر وقت حالش بود.) البته فکر کنم دیگه همه فهمیده باشن که ما سر کلاسای ترم پیشمون می ریم دوباره. دیگه احتمالا بچه های ورودی هشتادم که اصلا دانشکده برق نیستن و علومن فهمیده باشن. فقط علی اصغر مدیر روستا مونده که نمی دونه!!! من که شخصا وقتی نمره هامو نگاه می کردم خیلی خجالت کشیدم. تو کارنامه های ما نمره همه واحدایی رو که تا حالا ورداشتی می نویسن. ترمای پیش از پونزده داشتم تا بیست بعد یهو ترم قبل یه مشت ده یازده ردیف شده واسم به اضافه یه نه و یه هشت. واقعا شرم آوره. این ترمم اگه نجنبم خیلی وضعم بهتر نخواهد بود.
آگهی نیازمندی: به یک ونیم تن سنجد نیازمندیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 16 آوریل 2002      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 15 آوریل 2002     

وااااااااااااای
دیوونه شدم. تو این خونه انگار همه عقده حرف زدن دارن تا ولشون می کنی شروع می کنن به یه بند حرف زدن. البته تاریخدانان و زباندانان معتقدند که این مشکلات بعد از تولد من و با فرصت ندادن من به دیگران برای حرف زدن بوجود اومدن. ولی خب معلوم می شه که من خوب می کنم فرصت نمی دم حرف بزنن وگرنه که مخم خورده شده بود تاحالا.
وااااااای . بسسسسسسسسه دیگه، کلافه شدم. چقد حرف می زنین شماها.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:59 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 آوریل 2002     

خودمونیما این اصطلاحات و تیکه هایی که هر روز می گیم واقعا اتفاقم میافتن ها.
تو دانشگاه ما یه استاد هست که آخر استاده، واقعا شاهکاره. میاد سر کلاس الکترونیک معارف درس میده. همش قصه امام و پیغمبرسرهم می کنه. (معروفه که تو یکی از همین بالای منبر رفتناش یکی راجب حقیقت داشتن قصه هاش ازش یه سوالی میکنه که ایشون با تعجب می پرسن پس سر کلاس معارف به شما چی درس میدن؟ که یکی دیگه از بچه ها حاضرجوابی می کنه و می گه الکترونیک!!!) داشتم می گفتم. این بابا وقتایی هم که معارف درس نمی ده هم خیلی الکترونیک بارش نیست که بخواد درس بده. خلاصه اون هفته داشته سر کلاس خالی می بسته که “آره، من خودم ترانزیستور چهارصد واتم دیدم” که یهو یه تیکه از گچ سقف که نم کشیده بوده میفته پایین و حسابی باعث تفریح بروبچ می شه. اینم از اون داستاناییه که حالا حالا ها دهن به دهن می چرخه.
ولی اون نم کشیدن سقف خودش یه داستان دیگه داره که اونم جالبه : این کلاسی که سقفش نم داده طبقه دومه (ساختمون دانشکده ما سه طبقه هستش). ولی بالای این کلاسه اتاق یکی از اساتیده که که به احتمال زیاد نم سقف کار خودشونه. یکی نیست بهش بگه آخه عزیزم خوبه درست روبروی اتاقت اونور راهرو یه توالت هستا اگه نبود که لابد ده سال پیش سقفو درسته اورده بودی پایین.
الآن یه چیز دیگه به ذهنم رسید : احتمالا دلیل بد عنقی این استادا اینه که از صب تا شب تو اتاقشون تنها نشستن بعد که به ما می رسن چون خیلی وقته که آدم ندیدن بی جنبه بازی در میارن و حال مارو می گیرن. اگه جای اینهمه اتاق یه اتاق یه کم بزرگتر دسته جمعی واسه اینا درست می کردن کلی از مشکلات روانیشون کم می شد حتما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 13 آوریل 2002     

خنده بُدم، گریه شدم، زنده بُدم، مُرده شدم
دولت عشق آمد و من اون ترم مشروطیده شدم!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 11 آوریل 2002     

صدایم کن………صدایم کن………صدایم کن

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 10 آوریل 2002     

خب به سلامتی دوتا کوئیز اول که به خیر گذشت. ممنونم از دعاهاتون.
اول که دیروز الکترونیک بود که آقای محترم دوتا مساله داده بود که حل کنیم با ده دقیقه وقت.یکیش سیگنال کوچک بود اون یکیشم یه گیت OR . منم تو زمان امتحان هرچی فرمول در طول عمرم دیده بودم نوشتم تو ورقه ولی تو هیچکدوم از مساله ها آخرش به جواب نرسیدم.
بعدم که امروز سر کوئیز مدار همون آقای محترم یه مساله دوقسمتی داده بود با یه ربع وقت. قسمت اول خواسته بود برای مدارعجیب غریبی که کشیده بود معادلات انتگرال دیفرانسیل بدست بیاریم تو قسمت دومشم گفته بود شرایط اولیه لازم برای حل معادلات رو پیدا کنین. منم معادلاتشو نتونستم بدست بیارم عوضش برای معادلاتی که معلوم نبود چی هستن شرایط اولیه پیدا کردم !!!!! که این دیگه آخرشه، منم آخرشم.
با خوندن این توضیحاتی که دادم غیر برقیا تو دلشون می گن :”آخی، طفلی، عجب سوالای وحشتناکی بهش داده بودن که نتونسته حل کنه.” ولی برقیا که یه کم از این قضایا سردر میارن تو دلشون می گن:”خاک بر سرش کنن این که اینا رو نمیتونه حل کنه پس فردا سر درسای خفن تر چه غلطی می خواد بکنه”. (و در اینجاست که مهر تاییدی بر نظریه نسبیت عام خورده می شه.)
یک-هیچ به نفع فیزیک (هیچ امتیاز شیمی هستش وگرنه برقو که همه می دونن شونصده.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 8 آوریل 2002     

تو اونجا نشستی، تک و تنها. بالا سرت یه تابلو هست، یه تابلوی رنگ و رو رفته،”به … خوش آمدید” کامل خونده نمیشه.خیلی خونسرد نشستی و داری دور و برت رو نگاه می کنی،با یه نگاه سطحی، بی تفاوت، فقط دوروبرت رو می بینی معلوم نیست که می فهمی یا نه. می فهمی؟ دارم باهات حرف می زنم ولی انگار تو تو یه دنیای دیگه هستی. “بسه دیگه پاشو، دستتو بده به من، می خوای زیر بغلت رو بگیرم؟” ولی تو هنوز خونسرد سر جات نشستی، محل نمی ذاری به هیچکس. داری با انگشتات بازی می کنی که مثلا بگی سرت گرمه. من می گم:”پاشو ببرمت اونطرف شلوغی جمعیتو ببین، شور و شوقشونو ببین” ولی تو نشستی و حتی جواب منو نمی دی. حالا رو پاهات ضرب گرفتی با انگشتات. ولی آهنگ اینمم خیلی یواشه. یواش نیست یه جوریه که انگار داره حرف می زنه، می گه:”داری خودتو خسته می کنی، من بلند بشو نیستم، من دیگه با تو راه بیا نیستم.”
“با من قهری؟ هنوز ناراحتی از دستم؟ می دونی چقدر از اون ماجرا گذشته؟” تو دلم می دونم که نه تو می تونی اونو فراموش کنی نه من. مگه شوخیه؟ ولی خب حداقل می تونیم ظاهرش رو حفظ کنیم که. می تونیم مثل هزاران مرتبه دیگه خودمونو گول بزنیم که….
“نه بابا باور کن من اون ماجرا رو فراموش کردم”
“باور می کنم”
ولی ته دلم می دونم که باور نکردم.
وتو هنوز اونجا نشستی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 8 آوریل 2002     

وای خدا این استادا خیال کردن مت بیکاریم کاملا و هرکدومشونم فکر می کنن ما فقط همون یه درسو داریم تو کل ترم. من بدبخت از فردا به مدت ده روز هفت تا امتحان خوشگل توپ دارم. چه امتحانایی یکی از یکی باحال تر. مدار،الکترونیک،الکترومغناطیس،ریاضی مهندسی،سیگنال سیستم،….. خدا رحم کنه بهم. دعا کنین واسم. من بیچاره تا وقتی درسای علوم پایه می خوندیم جزو ده نفر اول دانشکده برق بودم، از وقتی پامو گذاشتم تو دانشکده برق همزمان تنبل شدم،درسا سنگین شد،هزار جور گرفتاری واسم به وجود اومد که نتیجتا شدم اینی که الآن هستم : یه حمال!!!! (چقد خودمو تحویل گرفتما!!!)
ما نفهمیدیم کی گولمون زد که اومدیم برق بخونیم طفلک بابام موقع انتخاب رشته می گفت : “من برق خوندم حالا پشیمونم تو دیگه نخون” اونوقت من گفتم: “خودت کیف کردی حالا نوبت ما که شده می گی نخون؟”. لامصب همش ریاضیه که، ولی عوضش انصافا توپه. من که کلی حال می کنم با هاش. اصلا کدوم رشته ای هست که به تمیزی برق باشه؟ هیچ جور کثیفی نداره طفلک، فقط یهو می بینی آتیش گرفتی همه چیزم خاکستر شده!!! ما که داریم کیف می کنیم ولی به دیگران اصلا توصیه نمی کنیم چون به هیچ وجه حوصله هیچ رقم دردسر بعدی رو نداریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 7 آوریل 2002     

هوس کر دم هایکو بگم :
طبق تعریف دیکشنری آکسفورد هایکو عبارته از شعر سه خطی ژاپنی با هفده سیلاب.
“یه عروسی،
یه عروس خندون،
گریه من پشت در”
فقط مشکلش اینه که ژاپنی از آب در نیومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 7 آوریل 2002     

با خیالت دلخوشـم ای ماه پـنـهان بـعـد از ایـن
می نهم بی روی تو سر در گریبان بعد از این
پشت این دیوارها سوسوی یک فانوس نیست
لحظه هایم تـیـره چون شام غریبان بعد از این
فصل ها تکرار یک پاییز بی پروانه اند
کوچه بی انتها، من زیر باران بعد از این
این خیابانهای خالی تا کجایم می برند
مشت در جیب و پر از بغض نیستان بعد از این
گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام
می شوم غرق گل و عطر بهاران بعد از این
عشق را همصحبت این لاله های لال کن
آه…ای شیرین زبان، من را مرنجان بعد از این

تیمور ترنج

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 آوریل 2002     

این مهران مدیری یه حرف باحال زد امشب تو این فیلمه :
“می خواستم غرورم نشکنه، کاش غرورم شکسته بود ولی اینطوری دلم نمیشکست.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 آوریل 2002     

اینا خیال می کنن همه مثل خودشون خنگن. چار خط خبر نوشته توش سیصد دفعه تاکید کرده که اسم ملکه مادرم الیزابت بوده. می ترسن مردم خیال کنن خود ملکه الیزیبت مرده انگار. شایدم یهو چارلز بی جنبه بازی در بیاره خودسو بزنه به اون راه بگه مامانم مرده پس من شاهم آ خه طفلک دچار مصراع زیر شده:
“بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسفا”
به هر حال اینم اصل خبر از قول بی بی س

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 4 آوریل 2002     

حرومش کردم. خیلی راحت با تنبلی خودم یه فرصت استثنائی رو حروم کردم.
داشتم فرانی و زویی سالینجرو می خوندم که خوابم برد.(اعتراف می کنم که به طرز وحشتناکی شیفته فضاها و گفتگوهای داستانای سالینجرم و در ضمن همچین بگی نگی بهش حسودیم می شه). خواب خیلی عجیبی دیدم، یه ماجرایی رو می دیدم که یه صدایی همون ماجرا رو عینا برام می خوند انگار از روی یه نوشته بخونه، فضای خیلی ماهی بود و نثر معرکه ای داشت اون چیزی که می شنیدم. تو همین بین بیدار شدم در حالی که کلمه به کلمه اش یادم بود و می دونستم اگه همون موقع شروع کنم به نوشتن میتونم همشو بنویسم ولی تنبلی کردم چند تا غلت زدم و ضمنا سعی کردم اون جمله ها رو برای خودم تکرار کنم که یهو به خودم اومدم و دیدم که همش یادم رفته و دیگه هیچی تو ذهنم نیست ازش.
واقعا حرومش کردم. تاحالا همچین چیزی برام پیش نیومده بود. مطمئنم که تو یه خلسه بی نظیر بودم که از دست دادمش. خاک بر سرم کنن. حیف اون داستان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

یه عذر خواهی کوچولو : تازگیا بددهن شدم.(ذهنم بددهن هست ولی معمولا اجازه نمی دادم علنا بروز پیدا کنه.) بازم سعیمو میکنم که جلوشو بگیرم. به هر حال ببخشین دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

یعنی هیچ کس تا حالا نفهمیده که این چیزی که به اسم فیزیک الکترونیک به مت درس می دن در واقع شیمی هستش؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

من یه آدم احمقم که فقط ادعام میشه که فیزیک بارمه. ببینین چه سوتی مسخره ای دادم همین دو دقیقه پیش.
رفتم دم در که آشغالا رو بزارم بیرون تا درو باز کردم یه نور یه برقو دیدم تو آسمون بعد به خاطر اینکه خطری تهدیدم نکنه وایسادم تا صدای رعدشم بشنوم بعد پامو از در گذاشتم بیرون. غافل از اینکه اون دوتا همزمان رخ دادن و هردوشون مربوط میشن به گذشته. توروخدا نخندین خب پیش میاد دیگه. ننوشتم که بخندین نوشتم که دفعه بعدی که رعد دیدین حواستونو جمع کنین که از این سوتیا ندین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002