پنجشنبه، 25 آوریل 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 23 آوریل 2002
حوصله نوشتن ندارم. پس ای افکار من بروید گم شوید که نخواهم نوشتتان
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 23 آوریل 2002
وای که چقدر من گیجم. کلاسورمو با همه کاغذاش و جزوه هام جا گداشتم تو آزمایشگاه فیزیک. حالا باید یه آزمایشم برای فردا بنویسم که عددای اونم تو همون کلاسوره مونده.
تا حالا دیدین که کسی گزارش آزمایشگاه بنویسه ولی بدون عدد؟ خب به هر حال من امشب باید اینکارو بکنم. تازه امتحان مدارم دارم فردا که جزوه اونم تو کلاسورمه.
راستی راجب کوئیزای امروزم اصلا سوال نکنین که حوصله یادآوریشو ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 22 آوریل 2002
اگه احیانا امروز یه خلی رو دیدین که ساعت سه بعد از ظهر داشته تو کوچه مبحث “دی الکتریک ها در میدان الکتریکی ساکن” و بعدشم “چگالی شار الکتریکی و ضریب دی الکتریک” رو میخونده می تونین مطمئن باشین که منو دیدین. از بس مغز درد داشتم امروز کلیدامو پیش یکی از بچه ها جا گذاشتم. مجبور شدم پشت در بشینم و دوتا از گیر دارترین بخشای الکترومغناطیسو تو کوچه بخونم تا یکی بیاد واسم در رو باز کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 22 آوریل 2002
دیشب مورد نصیحت شدید یکی از دوستای خوبم قرار گرفتم (نصیحت شدید یعنی همراه با تهدید و دعوا) و باعث شد به این نتیجه برسم که:” زندگی که همش زندگی کردن نیست که، قاطیش حمالی و درس و مصیبتم هست.” به هر حال دستت درد نکنه که دیشب اشک مارو دراوردی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 22 آوریل 2002
وای اگه فردا شب زنده برسم خونه خیلیه. دیشب که تا ساعت سه داشتم درس می خوندم خیر سرم. صبحم هفت پاشدم بدوبدو رفتم سر کلاس خاله خانم. از بعد از اونم تاحالا که ساعت یه ربع به یازده شب هستش دارم الکترومغناطیس می خونم (مثل بز).تازه درسش تموم شده. هنوز یه دونه مثالم حل نکردم. هنوز گزارش کار آزمایشگاهمم مونده که هیچیشو ننوشتم. یه گزارش ناقصم دارم که بلد نیستم کاملش کنم. امشبم باید تا صبح بیدار باشم. بعدش فردا باز از کله سحر برم با بچه ها سوال حل کنیم.بعدش باید سر کلاس برم پای تخته سوالای فصل دوی کتابو حل کنم. بعدش باید امتحان فصل سه همون کتابو بدم. بعدش اگه فرصت شد باید ناهار بخورم که خودش کلی آدمو خسته می کنه. بعدش باید زود برم دنبال حذف سیگنال. بعدش باید قبل از ساعت دو خودمو برسونم بانک واسه وامم.بعدش باید دوباره برگردم دانشگاه کوئیز الکترونیک بدم بعدش بدوبدو برم دانشکده علوم یه آزمایش کوفتی دیگه انجام بدم که اصلا نمی دونم چیه. تو این فاصله ممکنه یه سری کارم بابت چاپ “پژواک” بریزه سرم. تازه همه اینا به شرطی هستش که حتی طرف انجمن علمی نرم (همونطور که دو هفتس نرفتم و هنوزم کلی کار مونده واسم، خودم دیگه خجالت می کشم.). همه اینا که تموم بشه تازه احتمالا بر میگردم دانشکده خودمون که با بچه ها یه “چایی چمن” بزنیم و یه دوکلوم حرف بزنیم چون همه فردا سرشون خلوت تر می شه.
بعد از همه اینا وقتی رسیدم خونه که معلوم نیست کی برسم، یا اصلا برسم یا نه، باید بشینم مدار بخونم واسه امتحان فرداش.شبشم اگه شد باز یه دو ساعتی بخوابم. اون امتحان که تموم بشه تازه هنوز امتحان ریاضی شنبه می مونه و در ضمن پنجشنبه هم باید از صبح زود تا بعد از ظهر سر کلاسای جبرانی باشم که اساتید محترم برامون راه انداختن. بعدش اگه واقعا عمری بود باید از پنجشنبه ظهر تا شنبه صبح ریاضی بخونم. واااااای پس من کی بخوابم؟ همین جوریشم چشمامو به زور باز نگه می دارم.
آخه الاغ جون اگه جای نوشتن این پرت و پلاها الآن یه کم به کارات رسیده بودی از اون طرف اقلا نیم ساعت می خوابیدی!!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 22 آوریل 2002
واااااااااااای…… الآن دیورژانس افکارم مثبت بینهایته و کرل افکارم صفر.
قضیه هلم هوتز میگه با داشتن کرل و دیورژانس یه میدان میشه اون میدانو تعیین کرد.
حالا یه بیکاری می خوام که بیاد افکار منو تعیین کنه چون خودمم نمی دونم به چی دارم فکر می کنم.
===================
برای اونایی که نمیدونن: کرل برداریه که مقدار پیچش یه میدان برداری رو نشون میده و دیورژانس اسکالریه که مقدار واگرایی میدان رو نشون می ده. (اونایی که نمی دونستن حالا چیزای بیشتری رو نمیدونن.)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 آوریل 2002
حالا که یاد حمید مصدق افتادم حیفه اینو ننویسم:
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
– می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری.
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
– که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد،
شور و عشق و مستی*
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من، آنچه را می بخشی.
=======================
*طبق نوار “از ما به مهربانی یاد آرید” با صدای خودش وگرنه تو کتاب من نوشته:”چشمهای تو به من آرامش می بخشد.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 آوریل 2002
من چه High ام امشب
و من هنوز نمی دانم
که چه بر سر خود آورده ام.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:31 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 21 آوریل 2002
اصلا به نظر من تجمع برای اعتراض به جنایات اسراییل خیلی کار خوبیه. چون اون هفته که بسیج دانشگاه تجمع راه انداخته بود و مثلا همه رفته بودن اعتراض (جون خودشون) نفوذ بسیج کار خودشو کرد و کلاسای اون ساعت تعطیل شدن. منم یه کوئیزم پرید. هرچند که این هفته می گیرن زوری. ولی خب یه هفته عقب افتادنم یه هفتس دیگه. اینا دیگه دارن پدرمونو در میارن تو این هفته کل واحدای ترممو باید کوئیز بدم. منم که ماشالا هزار ماشالا همشونو بلدم الآنم واسه همین آنلاین شدم. راستی یادتونه اون وقتا که بچه بودیم (من یکی که هنوزم هستم) اونایی که دیکتشون بهتر از بقیه بود میرفتن “دیکته پا تخته ای”؟ حالا کار ما برعکسه تو این کلاسه اونایی که نمره هاشون کمتر شده باید برن پاتتخته واسه بقیه مساله حل کنن. منم که اصولا اگه نمره خوب بگیرم مریض می شم. واسه همین سه شنبه باید برم پا تخته. تازه خجالتیم که هستم(وای چقدر روده راست تو شیکم این بچه هست. آیدین و خجالت؟) اونوقت دست و پامو گم می کنم جای میدان پتانسیل حساب می کنم. خدا رحم کنه.
کسی میدونه موضوع الکترومغناطیس چی چیه؟ من که هنوز نفهمیدم. همشم دارم میزنم تو سر خودم که واسه پس فردا بتونم اقلا نیم نمره بگیرم.امروز که دیگه داشتم از خجالت آب می شدم. داشتیم با بچه ها درس می خوندیم، یه چیزایی می گفتن که من انگار تو عمرم به گوشم نخورده بود.خاک به سرم شد.
داشتیم تو حیاط مثلا درس می خوندیم که یهو بارون گرفت. اونم چه بارونی. مام یه ده دقیقه ای قشنگ زیر بارون موندیم و خیس شدیم حسابی. بارون خیلی ماهه ولی آسمون گرفته رو دوست ندارم. دل منم مثل آسمون می گیره. یعنی خدا نمی تونست آسمونو نگیرونه ولی بارون ببارونه؟
وای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
ولی راستی بگو ببینم از دل تو چه کسی نقش مرا شست؟
I’m just ended up walking
in the cold november rain.
(منظور همون بارون آبانه با شیش ماه تاخیر)
(توروخدا ببین از اسرییل به کجا رسیدم)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:22 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 18 آوریل 2002
عجب کوهی رفتیما امروز. تا حالا دیگه ساعت یازده کوه نرفته بودم که امروز رفتم. اما خوب بودا از دفعه بعدم همین ساعت میرم. چهار نفر تنبل که بخوان برن کوه از این زودتر محاله بتونن برن.
انگار تو اون آگهی نیازمندی دیروز تجدید نظر کنم : به شش تن سنجد نیازمندیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:05 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 آوریل 2002
امروز یکی از بهترین دوستام دچار یه جور فروپاشی عصبی شد. نمی دونم دقیقا چرا چون حتی حاضر نبود با من حرف بزنه یا جوابمو بده. هر چی بوده این قضیه کارنامه ها یهو باعث لبریز شدنش شده. حتما خیلی بهش فشار اومده بوده تا لبریز شده چون با شخصیت محکم و مثبتی که اون داره تنها کسی که انتظار نداشتم تو این وضع ببینمش اون بوده.
اون تو این وضعیت بود اونوقت حتی من یه کلمه باهاش صحبت حسابی نکردم. قربون خودم برم با این دوستی کردنم. حتی از عصر تا حالا نتونستم بهش زنگ بزنم که ببینم حالش چطوره چون می ترسم میزون نباشه و من دست پامو گم کنم یه حرفی بزنم که بدترش کنه. آخه راستشو بخواین من خودم تو چند وقته ی اخیر سر یه قضیه ای ناراحتش کردم. که حتما یه بخشی از ظرف تحملش رو من پر کردم. می تونم بگم حتی از خواهرم برام عزیزتره و اونوقت ناراحتش کردم.الآنم خیلی نگرانشم.
به هر حال ببخشید که من اینقده الاغم. ببخشید که ناراحتت کردم. تقصیر خودم نیست، شعور ندارم. توروخدا منو ببخش. هرچند که اصلا فکر نمی کنم در این مورد مستحق بخشش باشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:19 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 17 آوریل 2002
وای امروز کارنامه های ترم پیش ما رو دادن. واقعا خجالت آور بود. دارودسته ما دم در آموزش دانشکده منتظر بودن که تا کارنامه ها آماده شدن قبل از همه کارنامه هامونو ورداریم که یه وقت کسی نفهمه که ما خواص دانشکده ترم پیش چه گندی زدیم (در مورد این قضیه خواص بعدا توضیح می دم که چرا ما خاصیم. البته هر وقت حالش بود.) البته فکر کنم دیگه همه فهمیده باشن که ما سر کلاسای ترم پیشمون می ریم دوباره. دیگه احتمالا بچه های ورودی هشتادم که اصلا دانشکده برق نیستن و علومن فهمیده باشن. فقط علی اصغر مدیر روستا مونده که نمی دونه!!! من که شخصا وقتی نمره هامو نگاه می کردم خیلی خجالت کشیدم. تو کارنامه های ما نمره همه واحدایی رو که تا حالا ورداشتی می نویسن. ترمای پیش از پونزده داشتم تا بیست بعد یهو ترم قبل یه مشت ده یازده ردیف شده واسم به اضافه یه نه و یه هشت. واقعا شرم آوره. این ترمم اگه نجنبم خیلی وضعم بهتر نخواهد بود.
آگهی نیازمندی: به یک ونیم تن سنجد نیازمندیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 16 آوریل 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 20:14 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 15 آوریل 2002
وااااااااااااای
دیوونه شدم. تو این خونه انگار همه عقده حرف زدن دارن تا ولشون می کنی شروع می کنن به یه بند حرف زدن. البته تاریخدانان و زباندانان معتقدند که این مشکلات بعد از تولد من و با فرصت ندادن من به دیگران برای حرف زدن بوجود اومدن. ولی خب معلوم می شه که من خوب می کنم فرصت نمی دم حرف بزنن وگرنه که مخم خورده شده بود تاحالا.
وااااااای . بسسسسسسسسه دیگه، کلافه شدم. چقد حرف می زنین شماها.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:59 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 آوریل 2002
خودمونیما این اصطلاحات و تیکه هایی که هر روز می گیم واقعا اتفاقم میافتن ها.
تو دانشگاه ما یه استاد هست که آخر استاده، واقعا شاهکاره. میاد سر کلاس الکترونیک معارف درس میده. همش قصه امام و پیغمبرسرهم می کنه. (معروفه که تو یکی از همین بالای منبر رفتناش یکی راجب حقیقت داشتن قصه هاش ازش یه سوالی میکنه که ایشون با تعجب می پرسن پس سر کلاس معارف به شما چی درس میدن؟ که یکی دیگه از بچه ها حاضرجوابی می کنه و می گه الکترونیک!!!) داشتم می گفتم. این بابا وقتایی هم که معارف درس نمی ده هم خیلی الکترونیک بارش نیست که بخواد درس بده. خلاصه اون هفته داشته سر کلاس خالی می بسته که “آره، من خودم ترانزیستور چهارصد واتم دیدم” که یهو یه تیکه از گچ سقف که نم کشیده بوده میفته پایین و حسابی باعث تفریح بروبچ می شه. اینم از اون داستاناییه که حالا حالا ها دهن به دهن می چرخه.
ولی اون نم کشیدن سقف خودش یه داستان دیگه داره که اونم جالبه : این کلاسی که سقفش نم داده طبقه دومه (ساختمون دانشکده ما سه طبقه هستش). ولی بالای این کلاسه اتاق یکی از اساتیده که که به احتمال زیاد نم سقف کار خودشونه. یکی نیست بهش بگه آخه عزیزم خوبه درست روبروی اتاقت اونور راهرو یه توالت هستا اگه نبود که لابد ده سال پیش سقفو درسته اورده بودی پایین.
الآن یه چیز دیگه به ذهنم رسید : احتمالا دلیل بد عنقی این استادا اینه که از صب تا شب تو اتاقشون تنها نشستن بعد که به ما می رسن چون خیلی وقته که آدم ندیدن بی جنبه بازی در میارن و حال مارو می گیرن. اگه جای اینهمه اتاق یه اتاق یه کم بزرگتر دسته جمعی واسه اینا درست می کردن کلی از مشکلات روانیشون کم می شد حتما.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:12 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 13 آوریل 2002
خنده بُدم، گریه شدم، زنده بُدم، مُرده شدم
دولت عشق آمد و من اون ترم مشروطیده شدم!!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:11 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 11 آوریل 2002
صدایم کن………صدایم کن………صدایم کن
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:15 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 10 آوریل 2002
خب به سلامتی دوتا کوئیز اول که به خیر گذشت. ممنونم از دعاهاتون.
اول که دیروز الکترونیک بود که آقای محترم دوتا مساله داده بود که حل کنیم با ده دقیقه وقت.یکیش سیگنال کوچک بود اون یکیشم یه گیت OR . منم تو زمان امتحان هرچی فرمول در طول عمرم دیده بودم نوشتم تو ورقه ولی تو هیچکدوم از مساله ها آخرش به جواب نرسیدم.
بعدم که امروز سر کوئیز مدار همون آقای محترم یه مساله دوقسمتی داده بود با یه ربع وقت. قسمت اول خواسته بود برای مدارعجیب غریبی که کشیده بود معادلات انتگرال دیفرانسیل بدست بیاریم تو قسمت دومشم گفته بود شرایط اولیه لازم برای حل معادلات رو پیدا کنین. منم معادلاتشو نتونستم بدست بیارم عوضش برای معادلاتی که معلوم نبود چی هستن شرایط اولیه پیدا کردم !!!!! که این دیگه آخرشه، منم آخرشم.
با خوندن این توضیحاتی که دادم غیر برقیا تو دلشون می گن :”آخی، طفلی، عجب سوالای وحشتناکی بهش داده بودن که نتونسته حل کنه.” ولی برقیا که یه کم از این قضایا سردر میارن تو دلشون می گن:”خاک بر سرش کنن این که اینا رو نمیتونه حل کنه پس فردا سر درسای خفن تر چه غلطی می خواد بکنه”. (و در اینجاست که مهر تاییدی بر نظریه نسبیت عام خورده می شه.)
یک-هیچ به نفع فیزیک (هیچ امتیاز شیمی هستش وگرنه برقو که همه می دونن شونصده.)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 8 آوریل 2002
تو اونجا نشستی، تک و تنها. بالا سرت یه تابلو هست، یه تابلوی رنگ و رو رفته،”به … خوش آمدید” کامل خونده نمیشه.خیلی خونسرد نشستی و داری دور و برت رو نگاه می کنی،با یه نگاه سطحی، بی تفاوت، فقط دوروبرت رو می بینی معلوم نیست که می فهمی یا نه. می فهمی؟ دارم باهات حرف می زنم ولی انگار تو تو یه دنیای دیگه هستی. “بسه دیگه پاشو، دستتو بده به من، می خوای زیر بغلت رو بگیرم؟” ولی تو هنوز خونسرد سر جات نشستی، محل نمی ذاری به هیچکس. داری با انگشتات بازی می کنی که مثلا بگی سرت گرمه. من می گم:”پاشو ببرمت اونطرف شلوغی جمعیتو ببین، شور و شوقشونو ببین” ولی تو نشستی و حتی جواب منو نمی دی. حالا رو پاهات ضرب گرفتی با انگشتات. ولی آهنگ اینمم خیلی یواشه. یواش نیست یه جوریه که انگار داره حرف می زنه، می گه:”داری خودتو خسته می کنی، من بلند بشو نیستم، من دیگه با تو راه بیا نیستم.”
“با من قهری؟ هنوز ناراحتی از دستم؟ می دونی چقدر از اون ماجرا گذشته؟” تو دلم می دونم که نه تو می تونی اونو فراموش کنی نه من. مگه شوخیه؟ ولی خب حداقل می تونیم ظاهرش رو حفظ کنیم که. می تونیم مثل هزاران مرتبه دیگه خودمونو گول بزنیم که….
“نه بابا باور کن من اون ماجرا رو فراموش کردم”
“باور می کنم”
ولی ته دلم می دونم که باور نکردم.
وتو هنوز اونجا نشستی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:18 نوشت.
.............................................................................................