مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

چهارشنبه، 1 می 2002     

این ترم با همه بدیاش یه خوبی اساسی داشت اونم اینه که هیچ کتاب درسی جدیدی لازم نداشتم و تونستم پولشو خرج کتابای غیر درسی بکنم که می خواستم. به همین راحتی مطالعه غیر درسی من طبیعتا خیلی بیشتر شد و نتیجه طبیعیش می تونه این باشه که ترم دیگه هم کتاب درسی جدید لازم ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:07 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 می 2002     

این قضیه فرستادن یکی دیگه سر امتحان خیلی باحاله. ترم پیش یه دختره جای خودش یه پسره رو فرستاده بود تو امتحان و تو همون امتحان یه پسره جای خودش یه دختره رو فرستاده بود که طبیعتا هردوشون لو رفتن. یکی نیست بگه آخه عقل کلا قبلش با هم یه هماهنگ می کردین که گیر نیفتین دیگه. خدا عقلو برای همینجور مواقع به آدم داده. حیفه که ازش استفاده نشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:06 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 می 2002     

امشب شب زنده داری داریم. تا صبح باید نقش تبدیل لاپلاس در تجزیه و تحلیل مدارهای الکتریکی رو بخونم که فردا دیگه مثل امروز ضایع نشم. یه بدی دیگه این تابلو شدنم این بود که احتمال داشت قرار بشه فردا سر امتحان میان ترم “مدار یک” جای یکی دیگه برم امتحان بدم که حالا که جلو استادش تابلو شدم اصولا غیر ممکن می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:05 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 می 2002     

یه سوال: چرا گرانپایه وقتی می خواد گیر بده فقط به دوستای من گیر می ده؟
جواب اولیه: چون تو دوستاتو از تو مشکل دارا سوا کردی. همتون برای همدیگه یه مشت رفیق نابابین.
جواب صحیح: چون تو این کلاسه به جز دار و دسته ما که هممون ترم پیش یا افتادیم یا حذف کردیم یا دفعه اولمونه که می گیریم الکترومغناطیسو اصلا کس دیگه ای نیست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:04 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 می 2002     

عجب ضایعی شدیما امروز. تا حالا اینجوری تابلو نشده بودم دیگه. کسی تاحالا با این بشر مدار یا الکترونیک داشته؟(منظورم مهندس محمد تقی بشر هستش) اونایی که باهاش برخورد داشتن می دونن که چه آدم جالب و نازیه. خیلی خونسرد و آرومه و هیچوقتم از تکرار یه موضوع برای بار صدم خسته نمی شه حتی اگه خیلی هم به درس ربط نداشته باشه. خیلی با طمانینه حرف می زنه و گاهی وقتا یه لبخندی رو لبش میاد که آدم تو دلش میگه چه لبخند موذیانه ای. بنده که با ایشون سه واحد ترم پیش کلاس داشتم و شیش واحدم این ترم که البته به هر کسی هم نمی رسه کلاساشون و آدم باید مثل من جزوخواص برتر دانشکده باشه و نفر پونزدهم که بتونه این درسا رو با ایشون ورداره البته من بودم، ترم دیگه احتمالا صد و پنجاهمم نیستم.(بعدا راجب مکانیزم احمقانه انتخاب واحد تو دانشگاه ما براتون توضیح می دم). خلاصه امروز سر کلاس الکترونیکشون نشسته بودیم . قرار بود آخر وقتم یه کوئیز بگیرن که مام به امید بغل دستیه نشسته بودیم سر کلاس(کلاسای ما نیمکت داره اکثرا، نه از اون نیمکتایی که تو دبستان پشتش می نشستیم البته، اینا نیمکت بچه غولاس. آدم گاهی وقتا پاش به زور به زمین می رسه رو این نیمکتا) به هر حال کوئیز شروع شد و منم که چپ دستم با اتکا به اینکه اصولا مجبورم کج بشینم و تو جهت خلاف بقیه، داشتم خیلی خونسرد هرچی رو که علی می نوشت تو ورقه خودم کپی می کردم. بعد ایشون از جایی که نشسته بودن گفتن : اگه ناراحتین مجبور نیستین پهلوی هم بشینین می تونین جاتونو عوض کنین. که خب هیچ کس به روی مبارکش نیاورد تا اینکه اومدن و زدن رو شونه من و گفتن شما لطفا جاتونو عوض کنین که من ناچارا جامو عوض کردم (بازم دمش گرم که همیشه با احترام با آدم بر خورد می کنه.) منم که اصولا بدون وجود علی نمی تونم ترانزیستورو از کلنگ تشخیص بدم یک کم نقاشی کشیدم تو ورقه و بلند شدم که ورقه رو بدم بهش.(کم مونده بود پای ورقه بنویسم آیدین پنج ساله از تهران!!!) بعد گفتم استاد ببخشین، آمادگی امتحان نداشتم که ایشونم نه گذاشتن و نه ورداشتن گفتن : معلوم بود آمادگی ندارید. بالا خره باید شروع کنید به خوندن. اینو که گفت انگار یه سطل که چه عرض کنم یه بشکه دویست لیتری آب یخ ریختن رو سر من. کاسه کوزه مو جمع کردم و زدم بیرون.

حالا فردا با چه رویی سر کلاس مدارش برم آخه؟ از شانس ما فردام کوئیز مدار داریم از بخش تبدیل لاپلاس که اصلا نمی دونم لاپلاسو با کدوم قاف می نویسن. خدا خودش به خیر بگذرونه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:03 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 می 2002     

فجیعا مفتخرم که دوباره دارم کم کم به عنوان آدم شناخته می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:02 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 1 می 2002     

اصولا مرگ یه دفعه، شیونم یه دفعه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 0:01 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 30 آوریل 2002     

مرغ خسته پر کشید وافق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 27 آوریل 2002     

بارون میاد. پس چرا برف نمیاد. مورفی قوانینش رو از من دزدیده. امتحان دارم. خیلی بدی. چقدر سر و صداس اینجا. کرت کوبین. بی بی پیک. خانم گل یه مشکلی داره که ما نمی دونیم. پواسون و لاپلاس. باربا پاپا. دلربایی. قوچان. آمریکا. سیاست. سید جواد. کلاغ. قبرستون. مایلی کهن. پژواک. انجیل. یه زنگ تلفن. جهود. عمله. آخ سرم. شبحت زندگیمو گرفته. وای عجب خرتوخریه رو میزم. کمپوت. بابا پاگانینی. سیصدوشصت وات. تایپ کردن حوصله می خواد. وای وای وای. چپه شدم از رو صندلی. پسره دست و پا چلفتی. الاغ عوضی. یه مشت خودکار تموم شده. یه عالم کتاب نیمه تموم. بازم کرت کوبین. عشق کوفتی یا دوست داشتن بچگونه. بوی عطر. یه نفر اون در حمومو ببنده سوسک داره از سرو کولم بالا میره. آذین اون پدال وسط پیانوتو بگیر. یه جونور شر که همونجوری گنده شده. پوریا. وای چقد این بیچاره رو دودرش می کنین. اااااااه یکی آشغالا رو ببره من حال ندارم. پشه پدر سگ دست از سرم وردار. آخه خنگ خدا اینترنت شبونه گرفتنت دیگه چی بود. یه دفتر خاطرات که هرچی به آخرش نزدیک تر شدم کمتر نوشتم. دلم هوس یه عروسی توپ کرده. کلی قر دارم که بدم. اسباب بازی جدید بابا. خب یه دفعه اون manual رو بخون. واسه همین نوشتنش. مگه من بابای سامسونگم که بدونم چجوری کار می کنه؟ اااااه آذین از پیانو زدن فقط همین دامبولیای ایرانی رو بلدی؟ طفلک بتهوون اگه بفهمه. دلم لک زده واسه یه جک جدید باحال. کاش پیانو رو ول نکرده بودم. وای راست میگه عجب راهنمای آشغالی داره سامسونگ. یادش بخیر قدیما هر روز تو کوچه فوتبال بازی می کردیم. نچ نچ چقد دلم واسه کوسه، خجی، صدببو، قلی، جمعه، نونکل تنگ شده. هوس سینما کردم. شیطونه میگه پاشم برم سینما فرهنگ. وای روشنک دکترا تو گرفتی؟ واسه همین دیگه نمیای خونه ما با هم خمیر بازی کنیم؟ریحان تو چی؟ پویا تو دفاعتو کردی؟ امین چیکار میکنی که هیچ خبری ازت نیست؟ احسان تورو که تو دانشکده می بینم معمولا. بچه ها دلم لک زده واسه اینکه منو بفرستین دنبال نخود سیاه چون از همتون کوچیکترم. چرا حالا که بزرگ شدیم اینهمه منو تحویل می گیرین؟ نمی سازه بهم. من دیگه عادت کردم تو مهمونیا با بچه ها بپرم چون اونا از قدیم منو تحویل می گرفتن. بازم کرت کوبین. عجب حس عجیبی تو صداش هست تو آلبوم Unpluged . وای سی دی عمو اینجا جا موند آخرش. دوست دارم یه کاری بکنم که تا آخر دنیا اسمم بمونه. شاید رفتم قاتل سریالی شدم. زمینشو دارم. من نواده پسر شمشیرم. من از نصف دورو بریام متنفرم.همه حقشونه که هرچی سر من اوردن سرشون بیاد. آخیش چه عجب تو دست از سر اون پیانو ورداشتی. چرا همه چیزو از من می پرسین تو این خونه؟ به خدا من نوارتو نخوردم. به خدا نمی دونم. چرا نمی ذارین یه دقیقه فکرم واسه خودم باشه؟ اینجام اینجا. خب معلومه دیگه وقتی صدای نوارم تا ته بلنده نمی رم تو کوچه که. وای دلم واسه استخر رفتن لک زده. دو ساله شنا نکردم. می ترسم ایندفعه برم تو آب غرق شم. چرا من از بچگی جای بیشتر کارایی که بقیه بجه ها می کردن کتاب می خوندم؟ حتی سر شام. وای بهار این پوستر خرسا خیلی قشنگه. زدمش بالا مونیتورم که همش ببینمش. هنوز خودمو توش پیدا نکردم. احتمالا اونیم که دهن نداره و چشاش گریونه. آخ بازم چشمم به این کتابه افتاد. ده سال پیش خریدمش.هنوزم می تزسم بخونمش. تازه عکساشو انداختم دور.خوابم میاد. نمی خوابم چون میترسم خوابتو نبینم. قانون ولتاژها. اااااه. همیشه از دوستی من سواستفاده شده. ایندفعه هنوز نشده. خدا کنه هیچ وقت در مورد اینا دیگه به اون نتیجه نرسم. عجب رانندگی کردم اون روز، امروز همه ازم شاکی بودن. دلم لک زده واسه مردن. آخه یکی به اینا بگه دعوا جای دختر نیست. باید تا هفته دیگه یاد بگیرم یه برنامه بنویسم که بیتمپ بخونه. پردازش تصویر خداس. خدا یکیه؟ توحید وجود داره؟ دلم لک زده واسه مردن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 27 آوریل 2002     

بابا توام که از بس مارو تحویل گرفتی، تحویل دونمون پاره شد.
دیگه خسته شدم. احساس زیادی بودن، زاید بودن بهم دست داده. انگار جای من تو این جمع نیست وقتی که تو با همه میگی و می خندی ولی با من اینقدر سرد برخورد میکنی.
دیگه این غوزک پام یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 26 آوریل 2002     

الاغ، عوضی، کثافت، موجی، حیوون ……
هنوزم وقتی یاد صورت کبودش میافتم دلم میگیره. کاش اقلا منو زده بود. من که به خوردن عادت دارم، تو تمام زندگیم روحا و جسما خوردم ولی این داداشم حساسه، روحش لطیفه.
من که به اون صورت به معاد اعتقاد ندارم ولی تو حمال که بهش اعتقاد داری. مطمئن باش ازت نمی گذریم، نه من و نه هیچکدوم از بچه هایی که دیروز اونجا بودن. مگه از رو نعش من رد شی که بتونی از پل صراط رد بشی.(اونجا که همه مرده هستن، از بس زیادم هستن نصفشون زیر دست و پا می مونن پس این تهدید اونجا جواب نمی ده، باید دنبال یه حرف بهتر بود).
چی میتونه احساس بد جوون بیست ساله ای که تو روز روشن به جرم هیچی از یه الاغ گردن کلفت سیلی می خوره رو درست کنه. حتی سیلی که به اون بیشعور زد هم نمی تونه.حتی اعتراف اون حمال به گه خوردنم نمی تونه.
مرهمی خواهم برای این زخم
– زخم بی گناهی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 25 آوریل 2002      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 20:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 23 آوریل 2002     

حوصله نوشتن ندارم. پس ای افکار من بروید گم شوید که نخواهم نوشتتان

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:54 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 23 آوریل 2002     

وای که چقدر من گیجم. کلاسورمو با همه کاغذاش و جزوه هام جا گداشتم تو آزمایشگاه فیزیک. حالا باید یه آزمایشم برای فردا بنویسم که عددای اونم تو همون کلاسوره مونده.
تا حالا دیدین که کسی گزارش آزمایشگاه بنویسه ولی بدون عدد؟ خب به هر حال من امشب باید اینکارو بکنم. تازه امتحان مدارم دارم فردا که جزوه اونم تو کلاسورمه.
راستی راجب کوئیزای امروزم اصلا سوال نکنین که حوصله یادآوریشو ندارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:53 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 22 آوریل 2002     

اگه احیانا امروز یه خلی رو دیدین که ساعت سه بعد از ظهر داشته تو کوچه مبحث “دی الکتریک ها در میدان الکتریکی ساکن” و بعدشم “چگالی شار الکتریکی و ضریب دی الکتریک” رو میخونده می تونین مطمئن باشین که منو دیدین. از بس مغز درد داشتم امروز کلیدامو پیش یکی از بچه ها جا گذاشتم. مجبور شدم پشت در بشینم و دوتا از گیر دارترین بخشای الکترومغناطیسو تو کوچه بخونم تا یکی بیاد واسم در رو باز کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:17 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 22 آوریل 2002     

دیشب مورد نصیحت شدید یکی از دوستای خوبم قرار گرفتم (نصیحت شدید یعنی همراه با تهدید و دعوا) و باعث شد به این نتیجه برسم که:” زندگی که همش زندگی کردن نیست که، قاطیش حمالی و درس و مصیبتم هست.” به هر حال دستت درد نکنه که دیشب اشک مارو دراوردی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 22 آوریل 2002     

وای اگه فردا شب زنده برسم خونه خیلیه. دیشب که تا ساعت سه داشتم درس می خوندم خیر سرم. صبحم هفت پاشدم بدوبدو رفتم سر کلاس خاله خانم. از بعد از اونم تاحالا که ساعت یه ربع به یازده شب هستش دارم الکترومغناطیس می خونم (مثل بز).تازه درسش تموم شده. هنوز یه دونه مثالم حل نکردم. هنوز گزارش کار آزمایشگاهمم مونده که هیچیشو ننوشتم. یه گزارش ناقصم دارم که بلد نیستم کاملش کنم. امشبم باید تا صبح بیدار باشم. بعدش فردا باز از کله سحر برم با بچه ها سوال حل کنیم.بعدش باید سر کلاس برم پای تخته سوالای فصل دوی کتابو حل کنم. بعدش باید امتحان فصل سه همون کتابو بدم. بعدش اگه فرصت شد باید ناهار بخورم که خودش کلی آدمو خسته می کنه. بعدش باید زود برم دنبال حذف سیگنال. بعدش باید قبل از ساعت دو خودمو برسونم بانک واسه وامم.بعدش باید دوباره برگردم دانشگاه کوئیز الکترونیک بدم بعدش بدوبدو برم دانشکده علوم یه آزمایش کوفتی دیگه انجام بدم که اصلا نمی دونم چیه. تو این فاصله ممکنه یه سری کارم بابت چاپ “پژواک” بریزه سرم. تازه همه اینا به شرطی هستش که حتی طرف انجمن علمی نرم (همونطور که دو هفتس نرفتم و هنوزم کلی کار مونده واسم، خودم دیگه خجالت می کشم.). همه اینا که تموم بشه تازه احتمالا بر میگردم دانشکده خودمون که با بچه ها یه “چایی چمن” بزنیم و یه دوکلوم حرف بزنیم چون همه فردا سرشون خلوت تر می شه.
بعد از همه اینا وقتی رسیدم خونه که معلوم نیست کی برسم، یا اصلا برسم یا نه، باید بشینم مدار بخونم واسه امتحان فرداش.شبشم اگه شد باز یه دو ساعتی بخوابم. اون امتحان که تموم بشه تازه هنوز امتحان ریاضی شنبه می مونه و در ضمن پنجشنبه هم باید از صبح زود تا بعد از ظهر سر کلاسای جبرانی باشم که اساتید محترم برامون راه انداختن. بعدش اگه واقعا عمری بود باید از پنجشنبه ظهر تا شنبه صبح ریاضی بخونم. واااااای پس من کی بخوابم؟ همین جوریشم چشمامو به زور باز نگه می دارم.
آخه الاغ جون اگه جای نوشتن این پرت و پلاها الآن یه کم به کارات رسیده بودی از اون طرف اقلا نیم ساعت می خوابیدی!!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 22 آوریل 2002     

واااااااااااای…… الآن دیورژانس افکارم مثبت بینهایته و کرل افکارم صفر.
قضیه هلم هوتز میگه با داشتن کرل و دیورژانس یه میدان میشه اون میدانو تعیین کرد.
حالا یه بیکاری می خوام که بیاد افکار منو تعیین کنه چون خودمم نمی دونم به چی دارم فکر می کنم.
===================
برای اونایی که نمیدونن: کرل برداریه که مقدار پیچش یه میدان برداری رو نشون میده و دیورژانس اسکالریه که مقدار واگرایی میدان رو نشون می ده. (اونایی که نمی دونستن حالا چیزای بیشتری رو نمیدونن.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:27 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 21 آوریل 2002     

حالا که یاد حمید مصدق افتادم حیفه اینو ننویسم:
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
– می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری.
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
– که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد،
شور و عشق و مستی*
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من، آنچه را می بخشی.
=======================
*طبق نوار “از ما به مهربانی یاد آرید” با صدای خودش وگرنه تو کتاب من نوشته:”چشمهای تو به من آرامش می بخشد.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 21 آوریل 2002     

من چه High ام امشب
و من هنوز نمی دانم
که چه بر سر خود آورده ام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:31 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002