شنبه، 4 می 2002
وای عجب گیری افتادیم ببینین چی نوشته:
” قبلا تو Yahoo messenger یک لیست بود که دوستان رو نشان می داد که آنلاین هستند یا نه ولی حالا صفحه ای راجب مسایل دیگر!!! باز می کند که هیچ جور هم خارج نمی شود.”
عجب مشکل پیچیده ای. نمی دونم کی کی یه همچین گیری داره حالا بابای من چسبیده که بیا زنگ بزنم بهش مشکلشو حل کن. آخه آدمی که نمی دونه مشکلش چیه، من چه جوری مشکلشو حل کنم؟ اصلا مردم ما چرا هنوز هیچی نشده فوری یه منسجر نصب می کنن می رن سراغ چت کردن. بعد می گیم چرا سرعت اینترنت تو ایران کمه. آخه چت که سرعت نمی خواد. اصلا بدبختی اینه که اجانب کامپیو ترو ساختن. مردمی که هنوز یه “ایت ایز ا بوک” بلد نیستن یهو می شینن پای کامپیوتری که همه چیش اینگیلیسیه. واااااای کاش درد یکی دو تا بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:38 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 می 2002
دیروز داشتم نوارای خیلی قدیمیمو بازدید می کردم که یه نوار خیلی خاطره انگیز پیدا کردم. نمی دونم اسمش چیه. اینی که من دارم روش نوشته ترانه های کودکان. همش شعرای باحالیه که وقتی بچه بودیم می خوندیم: یه روز یه آقا خرگوشه، توپ سفیدم، عروسک قشنگ من… همینجور که داشتم نوارو گوش می کردم یاد قدیمام افتادم ولی نه به قدمت خود اون نوار. یهو هوس کردم شنا برم. انتظار نداشتم بعد از این همه وقت بتونم بیست تا برم. کلی از خودم خوشم اومده بود ولی یه ساعت بعدش که تمام ماهیچه های بازوم درد رو شروع کردن تازه فهمیدم که چه بلایی سر خودم آوردم.
من که تابستونا متوسط روزی چهار ساعت تو آب بودم و بقیه سال اقلا هفته ای یه روز برنامه داشتم الآن دوساله که رنگ استخرو ندیدم. من که هفته ای سه روز برنامه اسکیت داشتم از آخرین باری که کفشامو پام کردم یه سال می گذره. حیف اون کفشا که دارن گوشه اتاق خاک می خورن. بعد از اون همه وقت جودو کار کردن الآن یه اوکیمی ساده نمی تونم بزنم. کاش فقط همینا بود. ورزشای تفننی هم قطع شده. دیگه اسکی نرفتم. دیگه حتی از وقتی گواهینامه گرفتم پیاده روی هم نکردم. کاش فقط ورزش بود. چهار ساله که دستم به کلاویه های پیانو نخورده. یه ساله که یه برنامه دو خطی هم ننوشتم. دوترمه که حتی درس نخوندم. سه ساله که کلاس زبان نرفتم. وااای… من چم شده؟ هیچ کس هست که کمکم کنه دوباره پاشم؟ اصلا یعنی می تونم دوباره شروع کنم؟ خیلی سخته ولی باید جدی بود. حتی الآن تو وضعیتی هستم که کلی از مشغله ذهنیم کم شده. چیکار کنم؟ دلم بدجوری برای خودم می سوزه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:37 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 می 2002
دلم برای یه دوست خیلی تنگ شده. دوستی که هنوز شیش ماه نیست می شناسمش.
دوستی که اون وقتا درد دلایی برای هم کردیم که برای هر کسی نمی شد گفت. وای خیلی دلم براش تنگ شده. هوس کردم بازم پیشش درددل کنم و سرشو درد بیارم. از وقتی که اینترنت شبونه گرفتم دیگه خبری ازش ندارم. بابا مثل من که نیست آدمه، شبا زود می خوابه.
پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:53 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 می 2002
به هیچ احمقی اجازه نمی دم ناراحتش کنه حتی اگه بهترین دوستم باشه که اخیرا بچه بازیش گل کرده باشه.
آخه به این طفلکی چه ربطی داره؟ اصلا اگرم این گفته خوب کرده. نمی دونم کی گفته ولی هرکی بوده کار درستی کرده. از اولش تقصیر خودش بود اصلا، اونقدر نگرانت بود و مواظب که تو خیال کردی همیشه باید یه جوری رفتار کنه که تو خوشت بیاد. به هر حال این رفتار اخیرشم به خاطر خودت بود. جای این کارا یه ذره عقلتو کار بنداز.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:52 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 2 می 2002
خیلی وقته که “و خدا … را آفرید” ننوشتم. اینم یه جدیدش:
وخدا من را آفرید.
و خدا خودش هنوز مونده که یه همچین موجود پرت و پلایی رو چه جوری آفریده!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:36 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 2 می 2002
خوب شد من اول هفته این درسو حذف کردم وگرنه منم الآن باید مثل حمید به خودم می گفتم:”آخه احمق……”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:54 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 2 می 2002
دیگه یه پا آشپز شدما از این به بعد می شه بهم گفت آشپز چون امروز بالاخره آش پختم.جای همه خالی عجب آشی شده بودا. ولی خب خوردنشو به هیچکس توصیه نمی کنم حتی دشمنانم هرچند من از بس بچه خوبیم اصلا دشمن ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:53 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
تاحالا دقت کردین که کتاب نظریه اساسی مدارها و شبکه ها نوشته ارنست کوه و چارلز دسور، جلد دوم، ویرایش دوم چه بالش خوبیه؟ من که دیشب پشت میز رو این کتاب خوابم برد. شمام امتحان کنین، ضرر نداره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
وای عجب خری هستما. کدوم احمقی رو تا حالا دیدین که تو تجزیه و تحلیل یه شبکه در آن واحد هم برای خازناش خازن معادل بزاره هم برای سلفاش سلف معادل. ولی من امروز برای اولین بار در طول تاریخ یه همچین کاری کردم بعدشم یه ساعت زور زدم که اون دوتا منبع جریان اضافه رو حذف کنم که طبیعتا نتونستم. ولی عوضش اون بنده خدایی که می خواد ورقه منو صحیح کنه بعد از عمری یه دل سیر می خنده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:20 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
این ترم با همه بدیاش یه خوبی اساسی داشت اونم اینه که هیچ کتاب درسی جدیدی لازم نداشتم و تونستم پولشو خرج کتابای غیر درسی بکنم که می خواستم. به همین راحتی مطالعه غیر درسی من طبیعتا خیلی بیشتر شد و نتیجه طبیعیش می تونه این باشه که ترم دیگه هم کتاب درسی جدید لازم ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:07 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
این قضیه فرستادن یکی دیگه سر امتحان خیلی باحاله. ترم پیش یه دختره جای خودش یه پسره رو فرستاده بود تو امتحان و تو همون امتحان یه پسره جای خودش یه دختره رو فرستاده بود که طبیعتا هردوشون لو رفتن. یکی نیست بگه آخه عقل کلا قبلش با هم یه هماهنگ می کردین که گیر نیفتین دیگه. خدا عقلو برای همینجور مواقع به آدم داده. حیفه که ازش استفاده نشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:06 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
امشب شب زنده داری داریم. تا صبح باید نقش تبدیل لاپلاس در تجزیه و تحلیل مدارهای الکتریکی رو بخونم که فردا دیگه مثل امروز ضایع نشم. یه بدی دیگه این تابلو شدنم این بود که احتمال داشت قرار بشه فردا سر امتحان میان ترم “مدار یک” جای یکی دیگه برم امتحان بدم که حالا که جلو استادش تابلو شدم اصولا غیر ممکن می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:05 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
یه سوال: چرا گرانپایه وقتی می خواد گیر بده فقط به دوستای من گیر می ده؟
جواب اولیه: چون تو دوستاتو از تو مشکل دارا سوا کردی. همتون برای همدیگه یه مشت رفیق نابابین.
جواب صحیح: چون تو این کلاسه به جز دار و دسته ما که هممون ترم پیش یا افتادیم یا حذف کردیم یا دفعه اولمونه که می گیریم الکترومغناطیسو اصلا کس دیگه ای نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:04 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
عجب ضایعی شدیما امروز. تا حالا اینجوری تابلو نشده بودم دیگه. کسی تاحالا با این بشر مدار یا الکترونیک داشته؟(منظورم مهندس محمد تقی بشر هستش) اونایی که باهاش برخورد داشتن می دونن که چه آدم جالب و نازیه. خیلی خونسرد و آرومه و هیچوقتم از تکرار یه موضوع برای بار صدم خسته نمی شه حتی اگه خیلی هم به درس ربط نداشته باشه. خیلی با طمانینه حرف می زنه و گاهی وقتا یه لبخندی رو لبش میاد که آدم تو دلش میگه چه لبخند موذیانه ای. بنده که با ایشون سه واحد ترم پیش کلاس داشتم و شیش واحدم این ترم که البته به هر کسی هم نمی رسه کلاساشون و آدم باید مثل من جزوخواص برتر دانشکده باشه و نفر پونزدهم که بتونه این درسا رو با ایشون ورداره البته من بودم، ترم دیگه احتمالا صد و پنجاهمم نیستم.(بعدا راجب مکانیزم احمقانه انتخاب واحد تو دانشگاه ما براتون توضیح می دم). خلاصه امروز سر کلاس الکترونیکشون نشسته بودیم . قرار بود آخر وقتم یه کوئیز بگیرن که مام به امید بغل دستیه نشسته بودیم سر کلاس(کلاسای ما نیمکت داره اکثرا، نه از اون نیمکتایی که تو دبستان پشتش می نشستیم البته، اینا نیمکت بچه غولاس. آدم گاهی وقتا پاش به زور به زمین می رسه رو این نیمکتا) به هر حال کوئیز شروع شد و منم که چپ دستم با اتکا به اینکه اصولا مجبورم کج بشینم و تو جهت خلاف بقیه، داشتم خیلی خونسرد هرچی رو که علی می نوشت تو ورقه خودم کپی می کردم. بعد ایشون از جایی که نشسته بودن گفتن : اگه ناراحتین مجبور نیستین پهلوی هم بشینین می تونین جاتونو عوض کنین. که خب هیچ کس به روی مبارکش نیاورد تا اینکه اومدن و زدن رو شونه من و گفتن شما لطفا جاتونو عوض کنین که من ناچارا جامو عوض کردم (بازم دمش گرم که همیشه با احترام با آدم بر خورد می کنه.) منم که اصولا بدون وجود علی نمی تونم ترانزیستورو از کلنگ تشخیص بدم یک کم نقاشی کشیدم تو ورقه و بلند شدم که ورقه رو بدم بهش.(کم مونده بود پای ورقه بنویسم آیدین پنج ساله از تهران!!!) بعد گفتم استاد ببخشین، آمادگی امتحان نداشتم که ایشونم نه گذاشتن و نه ورداشتن گفتن : معلوم بود آمادگی ندارید. بالا خره باید شروع کنید به خوندن. اینو که گفت انگار یه سطل که چه عرض کنم یه بشکه دویست لیتری آب یخ ریختن رو سر من. کاسه کوزه مو جمع کردم و زدم بیرون.
حالا فردا با چه رویی سر کلاس مدارش برم آخه؟ از شانس ما فردام کوئیز مدار داریم از بخش تبدیل لاپلاس که اصلا نمی دونم لاپلاسو با کدوم قاف می نویسن. خدا خودش به خیر بگذرونه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:03 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
فجیعا مفتخرم که دوباره دارم کم کم به عنوان آدم شناخته می شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:02 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 1 می 2002
اصولا مرگ یه دفعه، شیونم یه دفعه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 0:01 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 30 آوریل 2002
مرغ خسته پر کشید وافق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 27 آوریل 2002
بارون میاد. پس چرا برف نمیاد. مورفی قوانینش رو از من دزدیده. امتحان دارم. خیلی بدی. چقدر سر و صداس اینجا. کرت کوبین. بی بی پیک. خانم گل یه مشکلی داره که ما نمی دونیم. پواسون و لاپلاس. باربا پاپا. دلربایی. قوچان. آمریکا. سیاست. سید جواد. کلاغ. قبرستون. مایلی کهن. پژواک. انجیل. یه زنگ تلفن. جهود. عمله. آخ سرم. شبحت زندگیمو گرفته. وای عجب خرتوخریه رو میزم. کمپوت. بابا پاگانینی. سیصدوشصت وات. تایپ کردن حوصله می خواد. وای وای وای. چپه شدم از رو صندلی. پسره دست و پا چلفتی. الاغ عوضی. یه مشت خودکار تموم شده. یه عالم کتاب نیمه تموم. بازم کرت کوبین. عشق کوفتی یا دوست داشتن بچگونه. بوی عطر. یه نفر اون در حمومو ببنده سوسک داره از سرو کولم بالا میره. آذین اون پدال وسط پیانوتو بگیر. یه جونور شر که همونجوری گنده شده. پوریا. وای چقد این بیچاره رو دودرش می کنین. اااااااه یکی آشغالا رو ببره من حال ندارم. پشه پدر سگ دست از سرم وردار. آخه خنگ خدا اینترنت شبونه گرفتنت دیگه چی بود. یه دفتر خاطرات که هرچی به آخرش نزدیک تر شدم کمتر نوشتم. دلم هوس یه عروسی توپ کرده. کلی قر دارم که بدم. اسباب بازی جدید بابا. خب یه دفعه اون manual رو بخون. واسه همین نوشتنش. مگه من بابای سامسونگم که بدونم چجوری کار می کنه؟ اااااه آذین از پیانو زدن فقط همین دامبولیای ایرانی رو بلدی؟ طفلک بتهوون اگه بفهمه. دلم لک زده واسه یه جک جدید باحال. کاش پیانو رو ول نکرده بودم. وای راست میگه عجب راهنمای آشغالی داره سامسونگ. یادش بخیر قدیما هر روز تو کوچه فوتبال بازی می کردیم. نچ نچ چقد دلم واسه کوسه، خجی، صدببو، قلی، جمعه، نونکل تنگ شده. هوس سینما کردم. شیطونه میگه پاشم برم سینما فرهنگ. وای روشنک دکترا تو گرفتی؟ واسه همین دیگه نمیای خونه ما با هم خمیر بازی کنیم؟ریحان تو چی؟ پویا تو دفاعتو کردی؟ امین چیکار میکنی که هیچ خبری ازت نیست؟ احسان تورو که تو دانشکده می بینم معمولا. بچه ها دلم لک زده واسه اینکه منو بفرستین دنبال نخود سیاه چون از همتون کوچیکترم. چرا حالا که بزرگ شدیم اینهمه منو تحویل می گیرین؟ نمی سازه بهم. من دیگه عادت کردم تو مهمونیا با بچه ها بپرم چون اونا از قدیم منو تحویل می گرفتن. بازم کرت کوبین. عجب حس عجیبی تو صداش هست تو آلبوم Unpluged . وای سی دی عمو اینجا جا موند آخرش. دوست دارم یه کاری بکنم که تا آخر دنیا اسمم بمونه. شاید رفتم قاتل سریالی شدم. زمینشو دارم. من نواده پسر شمشیرم. من از نصف دورو بریام متنفرم.همه حقشونه که هرچی سر من اوردن سرشون بیاد. آخیش چه عجب تو دست از سر اون پیانو ورداشتی. چرا همه چیزو از من می پرسین تو این خونه؟ به خدا من نوارتو نخوردم. به خدا نمی دونم. چرا نمی ذارین یه دقیقه فکرم واسه خودم باشه؟ اینجام اینجا. خب معلومه دیگه وقتی صدای نوارم تا ته بلنده نمی رم تو کوچه که. وای دلم واسه استخر رفتن لک زده. دو ساله شنا نکردم. می ترسم ایندفعه برم تو آب غرق شم. چرا من از بچگی جای بیشتر کارایی که بقیه بجه ها می کردن کتاب می خوندم؟ حتی سر شام. وای بهار این پوستر خرسا خیلی قشنگه. زدمش بالا مونیتورم که همش ببینمش. هنوز خودمو توش پیدا نکردم. احتمالا اونیم که دهن نداره و چشاش گریونه. آخ بازم چشمم به این کتابه افتاد. ده سال پیش خریدمش.هنوزم می تزسم بخونمش. تازه عکساشو انداختم دور.خوابم میاد. نمی خوابم چون میترسم خوابتو نبینم. قانون ولتاژها. اااااه. همیشه از دوستی من سواستفاده شده. ایندفعه هنوز نشده. خدا کنه هیچ وقت در مورد اینا دیگه به اون نتیجه نرسم. عجب رانندگی کردم اون روز، امروز همه ازم شاکی بودن. دلم لک زده واسه مردن. آخه یکی به اینا بگه دعوا جای دختر نیست. باید تا هفته دیگه یاد بگیرم یه برنامه بنویسم که بیتمپ بخونه. پردازش تصویر خداس. خدا یکیه؟ توحید وجود داره؟ دلم لک زده واسه مردن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 27 آوریل 2002
بابا توام که از بس مارو تحویل گرفتی، تحویل دونمون پاره شد.
دیگه خسته شدم. احساس زیادی بودن، زاید بودن بهم دست داده. انگار جای من تو این جمع نیست وقتی که تو با همه میگی و می خندی ولی با من اینقدر سرد برخورد میکنی.
دیگه این غوزک پام یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 26 آوریل 2002
الاغ، عوضی، کثافت، موجی، حیوون ……
هنوزم وقتی یاد صورت کبودش میافتم دلم میگیره. کاش اقلا منو زده بود. من که به خوردن عادت دارم، تو تمام زندگیم روحا و جسما خوردم ولی این داداشم حساسه، روحش لطیفه.
من که به اون صورت به معاد اعتقاد ندارم ولی تو حمال که بهش اعتقاد داری. مطمئن باش ازت نمی گذریم، نه من و نه هیچکدوم از بچه هایی که دیروز اونجا بودن. مگه از رو نعش من رد شی که بتونی از پل صراط رد بشی.(اونجا که همه مرده هستن، از بس زیادم هستن نصفشون زیر دست و پا می مونن پس این تهدید اونجا جواب نمی ده، باید دنبال یه حرف بهتر بود).
چی میتونه احساس بد جوون بیست ساله ای که تو روز روشن به جرم هیچی از یه الاغ گردن کلفت سیلی می خوره رو درست کنه. حتی سیلی که به اون بیشعور زد هم نمی تونه.حتی اعتراف اون حمال به گه خوردنم نمی تونه.
مرهمی خواهم برای این زخم
– زخم بی گناهی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.
.............................................................................................