مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

دوشنبه، 8 آوریل 2002     

وای خدا این استادا خیال کردن مت بیکاریم کاملا و هرکدومشونم فکر می کنن ما فقط همون یه درسو داریم تو کل ترم. من بدبخت از فردا به مدت ده روز هفت تا امتحان خوشگل توپ دارم. چه امتحانایی یکی از یکی باحال تر. مدار،الکترونیک،الکترومغناطیس،ریاضی مهندسی،سیگنال سیستم،….. خدا رحم کنه بهم. دعا کنین واسم. من بیچاره تا وقتی درسای علوم پایه می خوندیم جزو ده نفر اول دانشکده برق بودم، از وقتی پامو گذاشتم تو دانشکده برق همزمان تنبل شدم،درسا سنگین شد،هزار جور گرفتاری واسم به وجود اومد که نتیجتا شدم اینی که الآن هستم : یه حمال!!!! (چقد خودمو تحویل گرفتما!!!)
ما نفهمیدیم کی گولمون زد که اومدیم برق بخونیم طفلک بابام موقع انتخاب رشته می گفت : “من برق خوندم حالا پشیمونم تو دیگه نخون” اونوقت من گفتم: “خودت کیف کردی حالا نوبت ما که شده می گی نخون؟”. لامصب همش ریاضیه که، ولی عوضش انصافا توپه. من که کلی حال می کنم با هاش. اصلا کدوم رشته ای هست که به تمیزی برق باشه؟ هیچ جور کثیفی نداره طفلک، فقط یهو می بینی آتیش گرفتی همه چیزم خاکستر شده!!! ما که داریم کیف می کنیم ولی به دیگران اصلا توصیه نمی کنیم چون به هیچ وجه حوصله هیچ رقم دردسر بعدی رو نداریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:16 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 7 آوریل 2002     

هوس کر دم هایکو بگم :
طبق تعریف دیکشنری آکسفورد هایکو عبارته از شعر سه خطی ژاپنی با هفده سیلاب.
“یه عروسی،
یه عروس خندون،
گریه من پشت در”
فقط مشکلش اینه که ژاپنی از آب در نیومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:37 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 7 آوریل 2002     

با خیالت دلخوشـم ای ماه پـنـهان بـعـد از ایـن
می نهم بی روی تو سر در گریبان بعد از این
پشت این دیوارها سوسوی یک فانوس نیست
لحظه هایم تـیـره چون شام غریبان بعد از این
فصل ها تکرار یک پاییز بی پروانه اند
کوچه بی انتها، من زیر باران بعد از این
این خیابانهای خالی تا کجایم می برند
مشت در جیب و پر از بغض نیستان بعد از این
گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام
می شوم غرق گل و عطر بهاران بعد از این
عشق را همصحبت این لاله های لال کن
آه…ای شیرین زبان، من را مرنجان بعد از این

تیمور ترنج

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 آوریل 2002     

این مهران مدیری یه حرف باحال زد امشب تو این فیلمه :
“می خواستم غرورم نشکنه، کاش غرورم شکسته بود ولی اینطوری دلم نمیشکست.”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:47 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 5 آوریل 2002     

اینا خیال می کنن همه مثل خودشون خنگن. چار خط خبر نوشته توش سیصد دفعه تاکید کرده که اسم ملکه مادرم الیزابت بوده. می ترسن مردم خیال کنن خود ملکه الیزیبت مرده انگار. شایدم یهو چارلز بی جنبه بازی در بیاره خودسو بزنه به اون راه بگه مامانم مرده پس من شاهم آ خه طفلک دچار مصراع زیر شده:
“بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسفا”
به هر حال اینم اصل خبر از قول بی بی س

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 4 آوریل 2002     

حرومش کردم. خیلی راحت با تنبلی خودم یه فرصت استثنائی رو حروم کردم.
داشتم فرانی و زویی سالینجرو می خوندم که خوابم برد.(اعتراف می کنم که به طرز وحشتناکی شیفته فضاها و گفتگوهای داستانای سالینجرم و در ضمن همچین بگی نگی بهش حسودیم می شه). خواب خیلی عجیبی دیدم، یه ماجرایی رو می دیدم که یه صدایی همون ماجرا رو عینا برام می خوند انگار از روی یه نوشته بخونه، فضای خیلی ماهی بود و نثر معرکه ای داشت اون چیزی که می شنیدم. تو همین بین بیدار شدم در حالی که کلمه به کلمه اش یادم بود و می دونستم اگه همون موقع شروع کنم به نوشتن میتونم همشو بنویسم ولی تنبلی کردم چند تا غلت زدم و ضمنا سعی کردم اون جمله ها رو برای خودم تکرار کنم که یهو به خودم اومدم و دیدم که همش یادم رفته و دیگه هیچی تو ذهنم نیست ازش.
واقعا حرومش کردم. تاحالا همچین چیزی برام پیش نیومده بود. مطمئنم که تو یه خلسه بی نظیر بودم که از دست دادمش. خاک بر سرم کنن. حیف اون داستان.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:21 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

یه عذر خواهی کوچولو : تازگیا بددهن شدم.(ذهنم بددهن هست ولی معمولا اجازه نمی دادم علنا بروز پیدا کنه.) بازم سعیمو میکنم که جلوشو بگیرم. به هر حال ببخشین دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

یعنی هیچ کس تا حالا نفهمیده که این چیزی که به اسم فیزیک الکترونیک به مت درس می دن در واقع شیمی هستش؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

من یه آدم احمقم که فقط ادعام میشه که فیزیک بارمه. ببینین چه سوتی مسخره ای دادم همین دو دقیقه پیش.
رفتم دم در که آشغالا رو بزارم بیرون تا درو باز کردم یه نور یه برقو دیدم تو آسمون بعد به خاطر اینکه خطری تهدیدم نکنه وایسادم تا صدای رعدشم بشنوم بعد پامو از در گذاشتم بیرون. غافل از اینکه اون دوتا همزمان رخ دادن و هردوشون مربوط میشن به گذشته. توروخدا نخندین خب پیش میاد دیگه. ننوشتم که بخندین نوشتم که دفعه بعدی که رعد دیدین حواستونو جمع کنین که از این سوتیا ندین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

وقتی این صحنه ها رو می بینم حالم بد میشه. وقتی آدم می بینه که این حیوونای وحشی- صهیونیستا – اینجوری دارن آدمای بدبختو قتل عام می کنن نمی تونه طاقت بیاره. کدوم آدمی هست که اون نوزاد مرده با سر آش ولاش رو ببینه و دلش نسوزه؟ این کثافتا اینجوری آدم می کشن اونوقت دولت آمریکا در نهایت خونسردی ازشون حمایت می کنه. واقعا که. تا وقتی این رفتار ادامه داره. تا وقتی اون سگ هار – شارون – قدرت داره امکان نداره که بشه جلوی عملیات انتحاری رو گرفت. اگه این عملیات اسمش تروریسمه پس وحشیگری اسرائیل اسمش چیه؟
فکر می کنین میشه که وبلاگ نویسای ایرانی به عنوان یه جامعه نو پا در حمایت از مردم واقعا مظلوم فلسطین اقدامی بکنن؟ حتی در حد امضای یه بیانیه جمعی.
نظرتونو تو وبلاگاتون بگین یا برای من با ایمیل بفرستین. فعلا بد نیست اگه یه آمار اولیه داشته باشیم از موافقین با این اقدام.
طبیعتا همه اینجا رو نمی خونن که، پس لطفا اونایی که می خونن اگه موافق یا مخالف هستن در هر حال به بقیه هم اطلاع بدن. ممنون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 1 آوریل 2002     

یه مدتیه که دست و دلم اصلا به نوشتن نمیره. یعنی اصلا نمی تونم که بنویسم، آخه اصلا نمی تونم فکرمو متمرکز کنم و حواسم رو جمع کنم. (اینا رو که گفتم یاد یکی از استادامون افتادم که میگفت آدم برای درس خوندن باید متمرکز کنه، فشار بیاره، یه کمی هم زور بزنه!!! طفلکی هنوزم وقتی تو دانشگاه می بینیمش کلی می خندیم.)
جای همه خالی یه هفته ای رفته بودیم شمال. این شهرکی که ما هستیم جای خیلی باحالیه ولی من از وقتی پارسال عید تو همین شهرک از یه مشت عوضی مست بی سر و پا کتک خوردم دیگه خیلی حس بیرون رفتن از تو خونه رو ندارم.(هیچ کس هیچ خبری ازیه گلف تیره رنگ با پلاک 59373 – تهران 42 که شب دوم فروردین سال هشتاد حوالی ساعت ده با چهار تا آشغال کثافت تو امیردشت می پلکیده نداره؟)خلاصه تقریبا تمام مدت نشسته بودم تو خونه و فقط دم غروب می رفتم لب دریا. دیدن غروب خورشید لب ساحل خیلی لذت بخشه آدم هوس می کنه تو یه جایی مثل اخترک شازده کوچولو باشه که فقط با جابجا کردن صندلی می شه چندین دفعه غروبو تماشا کرد. بعد از غروب موقع شب هم که بازم دریا کلی قشنگه به خصوص اون یکی دو شبی که مه هم بود واقعا آدم غرق احساسات میشد.بعدم که روز آخر چهارتا از بچه ها اومدن شمال ویلای یکیشون که منم یه شب رفتم اونجا.اون یه شب که دیگه واقعا خوش گذشت، اونقدر شلوغ کردیم که نگو. بعدم که برگشتیم تهران که تو راه هیچ اتفاق بخصوصی نیفتاد بجز اینکه اون شعری که دیروز نوشتم بهم نازل شد. دیگه جونم براتون بگه دیروزم رفتیم انقلاب. من وقتی میرم انقلاب یا باید جیبم خالی باشه یا یه بزرگتر همراهم باشه که هیچکدوم از این دوتا نبود برای همینم نتونستم جلو خودمو بگیرم و کلی چیز میز خریدم. دیگه واقعا هیچ خبری نبوده تا الآن واسه همینم تقریبا دارم دیوونه می شم.هیچ کسم که تهران نیست دارم پرپر میزنم که زودتر شنبه بشه و برم دانشگاه.
درسم که نمی تونم بخونم تازه خیر سرم همین هفته اول سه تا امتحان دارم که خراب کردنشون می تونه نه واحدمو بپرونه. خلاصه دعا کنین که خدا یه عقلی به من بده و منم سربه راه بشم.
وای خودمونیما خیلی نوشتم. ممکنه بازم یه چند روزی ننویسم چون واقعا احتیاج به پوست اندازی دارم، واسه همینم از خیل عظیم خوانندگان نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه پیشاپیش عذر می خوام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 30 مارس 2002     

اتاق جارو نکرده
رختخواب نامرتب
موهای شونه نکرده
– هی، همش گریه، مرتب .
***
لباسای تا نکرده
کاغذای نامرتب
حمله فکرای بیخود
– هی، همش غصه، مرتب .
**** ****
روزگارم بی تو این است،
دفتر خاطرات من چه رنگین است :
سرمه ای، خاکستری ،مشکی
رنگ غصه، رنگ روزام ، رنگ درد.
قرمز و قرمز و قرمز
رنگ خون، رنگ فکرام، رنگ اشک.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

به نظر من زندگی یه جور حرص خوردن مداومه. مهم اینه که با وجود حرص خوردن بتونیم به عوامل ایجاد مشکلاتمون بخندیم.
(حالا کی نظر تورو خواست؟)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

چند لحظه ای هست که اسما و رسما بهار شده ولی به قول شاعر:
بهار وقتی بهاره
که بوی تورو داره
وگرنه مثل هر سال
خزون انتطاره

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

حلول سال یکهزاروسیصد وهشتاد و یک رو به همه تبریک میگم. ولی قدیما لحظه تحویل سال یه حال دیگه ای داشت تازه امسال که با محرم هم همزمان شده دیگه چیزی نمونده از اون حال و هوای زمان بچگیمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

ما فردا پس فردا می ریم شمال. معلومم نیست که کی بر می گردیم.واسه همین احتمالا یکی دو هفته ای از خوندن نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه من محروم می شین (شایدم خلاص می شین). به هر حال اگه بتونم وسط بیابونای امیردشت (بیابون تکنولوژیکی وگرنه تا چشم کار می کنه جنگله) کامپیوتر و اتصال اینترنت گیر بیارم یه چیزایی می نویسم وگرنه که شرمنده. هرچند اونجا رو کاغذم به زور می نویسم چه برسه به وبلاگ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 مارس 2002     

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم……………..فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 مارس 2002     

دیگه نمی خوام آیدین باشم. نمی خوام اون آیدینی باشم که دیگران می شناختن. نمی خوام اون آیدینی باشم که خودم می شناسم. می خوام یه آیدین نو باشم. با عقاید و طرز فکر نو.
برای نو شدن چه زمانی بهتر از وقتیه که سال نو می شه و همه دنیا نو می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 مارس 2002     

من یه معدرت خواهی بدهکارم.
وقتی ده روز پیش راجب خودمونی شدن با خدا می نوشتم اصلا توجه نکردم که خیلیا هستن که واقعا به خدا نزدیکن.
همه که مثل من نیستن که رابطشون با خداشون اینقدر ضعیف باشه. ولی به همون خدا قسم که منم دوست ندارم اینطوری از خدا دور باشم. به دیگرانی که رابطه خوبی باهاش دارن حسودیم میشه.
امیدوارم که تو این سال جدید بتونم این رابطه رو تحکیم کنم.امیدوارم که لطف خودش شامل حالم بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 17 مارس 2002     

بابا شماها دیگه کی هستین؟ این یه ماهه حسابی دلم تنگ میشه براتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002