مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 2 آوریل 2002     

وقتی این صحنه ها رو می بینم حالم بد میشه. وقتی آدم می بینه که این حیوونای وحشی- صهیونیستا – اینجوری دارن آدمای بدبختو قتل عام می کنن نمی تونه طاقت بیاره. کدوم آدمی هست که اون نوزاد مرده با سر آش ولاش رو ببینه و دلش نسوزه؟ این کثافتا اینجوری آدم می کشن اونوقت دولت آمریکا در نهایت خونسردی ازشون حمایت می کنه. واقعا که. تا وقتی این رفتار ادامه داره. تا وقتی اون سگ هار – شارون – قدرت داره امکان نداره که بشه جلوی عملیات انتحاری رو گرفت. اگه این عملیات اسمش تروریسمه پس وحشیگری اسرائیل اسمش چیه؟
فکر می کنین میشه که وبلاگ نویسای ایرانی به عنوان یه جامعه نو پا در حمایت از مردم واقعا مظلوم فلسطین اقدامی بکنن؟ حتی در حد امضای یه بیانیه جمعی.
نظرتونو تو وبلاگاتون بگین یا برای من با ایمیل بفرستین. فعلا بد نیست اگه یه آمار اولیه داشته باشیم از موافقین با این اقدام.
طبیعتا همه اینجا رو نمی خونن که، پس لطفا اونایی که می خونن اگه موافق یا مخالف هستن در هر حال به بقیه هم اطلاع بدن. ممنون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:36 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 1 آوریل 2002     

یه مدتیه که دست و دلم اصلا به نوشتن نمیره. یعنی اصلا نمی تونم که بنویسم، آخه اصلا نمی تونم فکرمو متمرکز کنم و حواسم رو جمع کنم. (اینا رو که گفتم یاد یکی از استادامون افتادم که میگفت آدم برای درس خوندن باید متمرکز کنه، فشار بیاره، یه کمی هم زور بزنه!!! طفلکی هنوزم وقتی تو دانشگاه می بینیمش کلی می خندیم.)
جای همه خالی یه هفته ای رفته بودیم شمال. این شهرکی که ما هستیم جای خیلی باحالیه ولی من از وقتی پارسال عید تو همین شهرک از یه مشت عوضی مست بی سر و پا کتک خوردم دیگه خیلی حس بیرون رفتن از تو خونه رو ندارم.(هیچ کس هیچ خبری ازیه گلف تیره رنگ با پلاک 59373 – تهران 42 که شب دوم فروردین سال هشتاد حوالی ساعت ده با چهار تا آشغال کثافت تو امیردشت می پلکیده نداره؟)خلاصه تقریبا تمام مدت نشسته بودم تو خونه و فقط دم غروب می رفتم لب دریا. دیدن غروب خورشید لب ساحل خیلی لذت بخشه آدم هوس می کنه تو یه جایی مثل اخترک شازده کوچولو باشه که فقط با جابجا کردن صندلی می شه چندین دفعه غروبو تماشا کرد. بعد از غروب موقع شب هم که بازم دریا کلی قشنگه به خصوص اون یکی دو شبی که مه هم بود واقعا آدم غرق احساسات میشد.بعدم که روز آخر چهارتا از بچه ها اومدن شمال ویلای یکیشون که منم یه شب رفتم اونجا.اون یه شب که دیگه واقعا خوش گذشت، اونقدر شلوغ کردیم که نگو. بعدم که برگشتیم تهران که تو راه هیچ اتفاق بخصوصی نیفتاد بجز اینکه اون شعری که دیروز نوشتم بهم نازل شد. دیگه جونم براتون بگه دیروزم رفتیم انقلاب. من وقتی میرم انقلاب یا باید جیبم خالی باشه یا یه بزرگتر همراهم باشه که هیچکدوم از این دوتا نبود برای همینم نتونستم جلو خودمو بگیرم و کلی چیز میز خریدم. دیگه واقعا هیچ خبری نبوده تا الآن واسه همینم تقریبا دارم دیوونه می شم.هیچ کسم که تهران نیست دارم پرپر میزنم که زودتر شنبه بشه و برم دانشگاه.
درسم که نمی تونم بخونم تازه خیر سرم همین هفته اول سه تا امتحان دارم که خراب کردنشون می تونه نه واحدمو بپرونه. خلاصه دعا کنین که خدا یه عقلی به من بده و منم سربه راه بشم.
وای خودمونیما خیلی نوشتم. ممکنه بازم یه چند روزی ننویسم چون واقعا احتیاج به پوست اندازی دارم، واسه همینم از خیل عظیم خوانندگان نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه پیشاپیش عذر می خوام.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 30 مارس 2002     

اتاق جارو نکرده
رختخواب نامرتب
موهای شونه نکرده
– هی، همش گریه، مرتب .
***
لباسای تا نکرده
کاغذای نامرتب
حمله فکرای بیخود
– هی، همش غصه، مرتب .
**** ****
روزگارم بی تو این است،
دفتر خاطرات من چه رنگین است :
سرمه ای، خاکستری ،مشکی
رنگ غصه، رنگ روزام ، رنگ درد.
قرمز و قرمز و قرمز
رنگ خون، رنگ فکرام، رنگ اشک.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 11:05 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

به نظر من زندگی یه جور حرص خوردن مداومه. مهم اینه که با وجود حرص خوردن بتونیم به عوامل ایجاد مشکلاتمون بخندیم.
(حالا کی نظر تورو خواست؟)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:56 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

چند لحظه ای هست که اسما و رسما بهار شده ولی به قول شاعر:
بهار وقتی بهاره
که بوی تورو داره
وگرنه مثل هر سال
خزون انتطاره

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:00 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

حلول سال یکهزاروسیصد وهشتاد و یک رو به همه تبریک میگم. ولی قدیما لحظه تحویل سال یه حال دیگه ای داشت تازه امسال که با محرم هم همزمان شده دیگه چیزی نمونده از اون حال و هوای زمان بچگیمون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 20 مارس 2002     

ما فردا پس فردا می ریم شمال. معلومم نیست که کی بر می گردیم.واسه همین احتمالا یکی دو هفته ای از خوندن نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه من محروم می شین (شایدم خلاص می شین). به هر حال اگه بتونم وسط بیابونای امیردشت (بیابون تکنولوژیکی وگرنه تا چشم کار می کنه جنگله) کامپیوتر و اتصال اینترنت گیر بیارم یه چیزایی می نویسم وگرنه که شرمنده. هرچند اونجا رو کاغذم به زور می نویسم چه برسه به وبلاگ.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 مارس 2002     

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم……………..فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:51 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 19 مارس 2002     

دیگه نمی خوام آیدین باشم. نمی خوام اون آیدینی باشم که دیگران می شناختن. نمی خوام اون آیدینی باشم که خودم می شناسم. می خوام یه آیدین نو باشم. با عقاید و طرز فکر نو.
برای نو شدن چه زمانی بهتر از وقتیه که سال نو می شه و همه دنیا نو می شه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:33 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 18 مارس 2002     

من یه معدرت خواهی بدهکارم.
وقتی ده روز پیش راجب خودمونی شدن با خدا می نوشتم اصلا توجه نکردم که خیلیا هستن که واقعا به خدا نزدیکن.
همه که مثل من نیستن که رابطشون با خداشون اینقدر ضعیف باشه. ولی به همون خدا قسم که منم دوست ندارم اینطوری از خدا دور باشم. به دیگرانی که رابطه خوبی باهاش دارن حسودیم میشه.
امیدوارم که تو این سال جدید بتونم این رابطه رو تحکیم کنم.امیدوارم که لطف خودش شامل حالم بشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:56 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 17 مارس 2002     

بابا شماها دیگه کی هستین؟ این یه ماهه حسابی دلم تنگ میشه براتون.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:29 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 17 مارس 2002     

منظورم از امروز دیروز بود.(شنبه). خدا لعنت کنه باعث و بانی عدم دسترسی ما به اینترنت رو در روز گذشته.(شرکت مخابرات).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:38 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 17 مارس 2002     

امروز بعد از مدتها رفتم دبیرستان. دبیرستانی که سه سال خوب از عمرم توش گذشت. دبیرستانی که توش بزرگ شدم(از نظر عقلی). دبیرستانی که خیلیا فکر میکنن جای بزرگ و پر امکاناتیه. ولی فقط امثال من که عمرمون رو توش گذروندیم میدونیم که چه کمبودها و چه مشکلات بزرگی داره.
علامه حلی رو میگم. همون جایی که هر سال هشتاد درصد المپیادیای مملکت از اونجا میان. همونجایی که نصف شاگرد اولای کنکور مملکت فارغ التحصیل اونجان. ولی واقعا تو اون مدرسه واسه ما چیکار کردن؟ هیچی، هیچی، هیچی. یه مشت آدمو هر سال گلچین می کنن برای درس خوندن تو اون مدرسه و هیچ کار براشون نمی کنن. معلمایی تو اون دبیرستان درس میدادن که تو چهار عمل اصلی مشکل داشتن و شاگردایی زیر دستشون بودن که مطمئنا جزو بهترینای کشور بودن.هیچ کار واسه هیچکدوم از بچه ها نکردن و نمی کنن. هر چی هست زحمت خود بچه هاس و آدمایی که نتیجه زحمت بچه هایی که هیچ کار براشون نکرده بودن رو به عنوان نتایج درخشان عملکرد آموزشی خودشون جا میزدن و دانش آموزا رو پلکان ترقی خودشون کرده بودن و این وضعیت هنوزم وجود داره به همون شکل.این سیستم مشکل داره. نمیخوام بگم همچین گزینشی نباید باشه که به نظر من باید باشه ولی مهم اینه که بعد از گزینش بتونیم به این افراد امکانات بدیم که در حال حاضر همچین خبری نیست.
و مشکل اینه که آدمایی که بیرون از سیستم هستن خیال میکنن سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد) خیلی توپه و می خوان هر طور شده بچه هاشونو بفرستن به این مدارس و می بینیم که کلاسای کنکور برای بچه های ده ساله راه می افته که به زور تمرین تست زنی هرجور شده اونجا قبول شن (زمان ما بخش بیشتر امتحانش تست هوش بود ولی الآن این بخش خیلی کمرنگ شده و تستای دینی و قرآن و ادبیات جاشو گرفته) که خود به خود باعث میشه که سطح این مدارس پایین بیاد و کم کم تقاضا برای ورود کم بشه و من منتظر اون روزم.
آقایون مسئول حواستونو جمع کنین اگه زود تر یه فکری نکنین وضع از اینم بدتر میشه. سازمان به درک، اون بچه ها حیفن. تا کی میخواین با این آدما پز بدین و دربرابر هیچ کار براشون نکنین؟ تا کی ما باید جواب آدمایی رو بدیم که فکر می کنن اونجا واقعا خبریه؟ تا کی ؟

*اینا رو که گفتم اصلا قصد اینو نداشتم که بگم من خیلی مخم(هر چند به جاش در این موردم ادعام میشه ولی به هر حال اینجا هدفم این نیست) .من اونجا متوسط بودم ولی می دیدم دوستای خودم، همکلاسیای خودمو که خیلی کار درست بودن و تو این سیستم مزخرف گندیده داشتن تلف می شدن. فقط می خواستم یه سری مشکلاتی رو که اینهمه سال تحمل کردیم و صدامون در نیومد رو بازگو کنم. ببخشین که سرتونو درد اوردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:24 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 15 مارس 2002     

این لینکه تو وبلاگ هودر بود. خیلی هم توپ بود.دلم نیومد که اینجا نذارمش. آخه اینجا خیلی پر خواننده تر از هودر هستش.
قضیه اینه که با یه سری عکس ثابت کرده که روز یازده سپتامبر هیچ هواپیمایی به پنتاگون نخورده و این حرفا همش خالی بندی.
به دیدنش میارزه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:55 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 15 مارس 2002     

عشق چیه؟ عشق چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها !!! شما هم می خواین ؟ بـــــــــــــــــــعــــــله. شما هم می خواین؟ بــــــــــــــــعـــــــــله.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:09 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 15 مارس 2002     

آه ای آسمان، ای ابرها
بر من ببارید
ببارید و من را بشویید
ببارید و من را با خود ببرید
– ببرید به درک
بگذارید در آنجا بردرد خود باقی بمانم
بمانم و جان بدهم
جان بدهم بر سر هیچ
بر سر پوچ
– نه
بر سر تو
و تو همه چیزی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:07 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 13 مارس 2002     

اصولا دوتا مساله همیشه بین مهمترین مسایلی که تو دروس معارف به ما درس می دن هستن :
اولیش اثبات وجود خداس و دومی مساله جبر یا اختیار.
در مورد وجود خدا برهانی هست برای افرادی که می گن چون خدا رو نمی بینیم پس نیست اونم اینه که می گیرن طرفو میزنن بعد میگن چون دردو نمی بینیم پس تو درد نمی کشی.
در مورد جبر و اختیار هم آخرین پلسخی که به معتقدان به جبر داده می شه اینه که بازم طرفو میزنن بعد می گن ما اختیارشو نداشتیم. به خاطر وجود جبر اینجوری شد.

فکر نمی کنین برهانی که برای همچین مسایل مهمی آورده می شه باید یه ذره، فقط یه ذره ملایم تر و با لطافت بیشتری باشه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:36 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 مارس 2002     

واقعا که خدا سایه منو از سر این دانشگاه کم نکنه که اگه امشب من نبودم همه کارای مراسم فردا می موند رو زمین.(وای خدا مردم از این همه تواضع و فروتنی).

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:14 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 مارس 2002     

خسته ام، خسته ام، خسته.

خیلی خسته ام جه بدنی و چه روحی .فقط منتظرم که زودتر عید بشه و یه استراحت اجباری بکنم چون اصلا اینجوری نمی تونم استراحت کنم.

یه نفرم داره یه بلایی سر من میاره که نگو. خودشم می دونه داره چی کار می کنه، منم هدفشو می دونم. با اینکه قبلا کلی به خودم گفتم که محاله در برابرش کم بیارم الآن یه جورایی دارم کم میارم. البته کم نمیارم بیشتر دارم کلافه میشم. اون کاری که این بشر داره با من می کنه از نظر من سخت ترین شکنجه است. خدا رحم کنه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:11 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 9 مارس 2002     

گزاره اول: تو فارسی با هدف احترام گذاشتن افعال را جمع می بندیم.
گزاره دوم: دیگه از خدا بزرگ تر و قابل احترام تر که نداریم.
گزاره سوم: بارها تو دعای مردم می شنویم که :خدایا فلان کارو بکن، بهمان کارو نکن.

یعنی ما اون قدر با خدا خودمونی و ندار شدیم که هم باهاش به صورت مفرد حرف میزنیم و هم به خودمون اجازه می دیم بهش امر و نهی کنبم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:32 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002