دوشنبه، 13 می 2002
حمید جون حالا اصول مارو می دونستی دیگه قرار نبود پیش دستی کنی و قبل از خودم انتشار بدیشون که. منظورت از متعادل نوشتن چیه؟ یعنی زبونم لال می خوای بگی من می ترسم؟ تو که می دونی من کله خر تر از این حرفام. ولی انصافا تو این یه مورد حوصله دردسر ندارم جون خودم. به هر حال هنوز خیلی قسمتای فابل انتشار دیگه اش مونده. سعی می کنم خورد خورد اونا رو هم بنویسم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 12 می 2002
بفرما! این همه سال راجب نسبیت حرف زدیم و ادعا کردیم که نسبیت همه چیزو توجیه می کنه، یهو این ندا خانوم از اون بالای دیوار یه حرفایی زد که به درک خودمون از نسبیت شک کردیم. معلوم می شه که ختی درک آدما از نسبیتم نسبیه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 11 می 2002
اینم ادامه اصول آیدینیسم سیاسی:
بخش دوم – راهکارها
یک – دیکتاتوری
این مردم باید زور بالا سرشون باشه. نه دیکتاتوری مطلقه قائم به فرد در همه سطوح. در سطح حاکمیت اختیار یک نفر به خودکامگی کشیده می شه. ولی در سطح ملت فقط زوره که می تونه باعث بشه مشکلات فرهنگی حل بشه. باعث بشه که مردم یاد بگیرن می شه تو هر کاری فضولی نکرد و می شه که کسی هم از اونا برتر باشه و مجبور بشن بعضی از تعصبات بیجا شونو ترک کنن و اونا رو به دیگران تحمیل نکنن.
(ادامه دارد)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:03 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 11 می 2002
عجب وضعیتی شده. این الکترومغناطیس همچین رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته که همش خواب می بینم دارم میدان حساب می کنم. تو خیابون همش خیال می کنم که الآن باید پتانسیل ماشینا رو حساب کنم. ایشالا خدا خودش شفا بده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 11 می 2002
وای از دست این آخر هفته ها دیگه دارم بدجوری خسته می شم. قدیما که آخر هفته همش خونه بودم همیشه شاکی بودم که از بیکاری و یکنواختی حوصله ام سر رفته. حالا یه دوماهی می شه که هیچ روز تعطیلی نبوده که شبش خونه باشیم. دیگه دارم حسابی خسته می شم. بابا گاهی وقتا لازمه که آدم یه شبم خونه بمونه. این خدام همیشه عوضی می گیره دعاهای آدمو. ما گفتیم هر دو هفته یه بار یه جایی بریم یه کاری کرد که یه وقتایی واسه ظهر و شب دو روز تعطیل چهار تا برنامه جور می شه. یا مثلا همین هفته که سه روز تعطیل بوده هر سه شبش مهمونی بودیم. من که دیگه خسته شدم. آدم وقتش مال خودش نیست. خیر سرم فردا صبحم امتحان دارم. اونوقت امشب معلوم نیست تا ساعت چند باید بیرون علاف باشم. خدا تو چرا نمی گیری حرف آدمو؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 10 می 2002
مگه من چیم از بقیه کمتره که اونا به اسم خودشون اصول و ایسم داشته باشن ولی اصول آیدینیسم سیاسی نداشته باشیم؟
از امروز منم شروع به انتشار اصول خودم می کنم.
برعکس همه که مدعی جهانشمول و همیشگی بودن ایدئولوژیشون هستن من شدیدا اخطار می کنم که حرفهای من به طور دقیقی پی ریزی شده اند و فقط مخصوص وضعیت حال حاضراین گوشه زمینه.(منظور مرکز زمین و عالمه)
(سفارشات برای نقاط و زمانهای دیگر پذیرفته خواهد شد.)
(به دلیل حاکمیت مختصات کروی بر عالم در مبدا کار مشکل تره، پس من که تونستم اینجا حلش کنم، جاهای دیگه هم می تونم.)
حق نقد اصول برای سایرین محفوظ است. با منتقد هر جور دلم بخواد برخورد می کنم.
——————————————————————————————
و اما اصول :
بخش اول – مشکلات
تنها مشکل این جامعه فرهنگیه. بی فرهنگ نیستن ولی فرهنگی توشون عمومی شده که کلی ایجاد مشکل می کنه و جلوی پیشرفتو می گیره. از ایرادات اصلی این فرهنگ می شه از عوامل زیر اسم برد.
یک – فرهنگ افراط در همه چیز.
دو – فرهنگ احساس صاحب حق دخالت بودن و محق بودن در همه زمینه ها.
سه – فرهنگ خود برتر بینی مطلق.
چهار – فرهنگ تعصب بیجا در مورد همه علایق خویش.
و……
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:22 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 9 می 2002
و ما بالاخره رفتیم نمایشگاه. تا ده و نیم که سر کلاس بودیم. بعدشم که ما با تاکسی رفتیم و تا ساعت یازده و نیم تو نمایشگاه معطل اونایی شدیم که با ماشین میومدن. اول از همه رفتیم غرفه روزنه که واسه نیما دارابی کلاس ایجاد کنیم. از بچه های سال بالایی دانشگاه خودمونه و خیلی هم آدم باحالیه. یه کتاب نوشته به اسم ژرف نگار که راجب طرز ایجاد تصاویر سه بعدیه به همراه فرمولاش که خیلی کتاب خوبیه انصافا و در ضمن نرم افزارشم همراهش هست. شدیدا به علاقمندان توصیه می شه. اینم سایتش. بعد غرفه انتشارات روزبهان بود که نادر ابراهیمی اونجا نشسته بود و;متاباشو امضا می کرد. طفلکی خیلی ضعیف شده. از فامیلای دور خودمونه. اونجا منم یک عاشقانه آرام رو گرفتم ولی ندادم امضا کنه چون سرش خیلی شلوغ بود و سرعتش پایین. گفتم بعدا می دم امضا کنی واسم. بعدش فوری رفتیم ناهار که یه وقت خدای نکرده تلف نشیم. جای همگی خالی کلی هم خوردیم. چقدرم که غذاش عالی بود!! بعد دوباره شروع کردیم به گشتن و یه سری دیگه کتاب خریدیم و تازه آخرش رسیدیم به تنها چیزی که من از قبلش براش برنامه ریزی کرده بودم. انتشارات مس. یه پوستر و یه ماگ جیم موریسون خریدم. خداییش کتاباشون اصلا فروش نداشت فقط همینا رو می فروختن اونم به قیمت خون عمه بزرگشون. آخرشم همه رفتن و من و حمیدرضا رفتیم طرف مطبوعات. تازه داشت بازی استقلال پرسپولیس شروع می شد و نسبتا غرفه هایی که تلویزیون داشتن شلوغ شده بودن. اونجا یه مشت آدم دیدیم. هادی خامنه ای، ابراهیم اصغرزاده، ابراهیم یزدی، فریبرز رئیس دانا… آها راستی رحیمی رئیس سازمان سنجشم دیدیم. مرتیکه با اون سازمان مسخرش سالی خداد نفرو می ذاره سر کار. خلاصه بالاخره هرچی بود راضی شدیم که برگردیم. و اما برداشت من از نمایشگاه:
– فاشیسم چیه؟ پرنده س یا لک لک؟ که مجوعه داستانه. نویسنده اش هم ییلماز گونی هستش. اسمش نظرمو جلب کرد. توش نقاشیم داره. ظاهرا کتاب باحالیه.
– یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی. الآن دارم فکر می کنم که کاش داده بودم همونجا امضا می کرد برام.
– ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم، هیوا مسیح. از بس از این و اون تعریفشو شنیدم گفتم ببینم چیه. خودشم اونجا بود که امضا کرد برام. ولی عجب خط مزخرفی داشتو خوب شد که کتاباشو تایپ کرده چاپ می کنن و گرنه چشم مردم کور می شد سر خوندن هر کتابش.
– عاشقانه ها، شل سیلور استاین. خیلی قطع جالبی داره. ویژ گی مشخصه اش همینه. و دیگه اینکه خب بالاخره مال شل جون خودمه.
– هفده داستان کوتاه کوتاه، از نویسندگان ناشناس!!! احتمالا اونی که اینا رو جمع کرده حوصله نداشته واسه یه وجب کتاب اسم هفده تا نویسنده بیاره که اینجوری نوشته. خوب شد که تو ایران قانون حقوق مولف نداریم. داستان کوتاه کوتاه که هرچی باشه به هر حال قشنگه.
– شخصیت های گمشده، گابریل گارسیا مارکز. داستان شخصیتایی هستش که تو صد سال تنهایی به اون صورت بهشون پرداخته نشده و فقط در حد اسم بودن اونجا. قاعدتا باید خیلی خوب باشه.
– پوستردکتر مصدق. زیرش یه چیزی به خط خودش نوشته که هنوز نتونستن کامل بخونمش. ولی مضمون جالبی داره. وقتی رمز گشاییش کردم درسته می نویسمش اینجا.
– ماگ و پوستر جیم موریسون که هنوز هیچ تصمیمی برای نصب این دوتا پوستر ندارم. احتمالا می خوام پهلوی پوستر مصدق یه پرچم ایرانم بزنم به دیوار.
از راه که رسیدم خیلی خسته بودم. یه راست رفتم حموم. اونقدر خسته بودم و آب بدنم تبخیر شده بود که هیچ چیز مثل بخار تو حموم نمی تونست کمکم کنه (البته سونای بخار مسلما بهتره ولی خب دم دستم نبود.) بعد از حموم یه اصلاح صورت با تیغم تازه کلی چسبید. الآنم هنوز هوله مو در نیاوردم از تنم. این هوله خیلی اختراع خوبیه، گاهی وقتا که تنمه یهو هوس می کنم مثل فیلما بشینم جلوی تلویزیونو یه سیگارم بگیرم دستم، یه لیوانم آبجو بگیرم اون دستم. ولی چه کنم که ازهردوشون متنفرم. فقط به درد ژستای احمقانه می خورن. (راستی ایراد دیکته ای نگیرین که مطمئنم هوله درسته، نه حوله. یادمه خیلی سال پیش بحث جانانه ای تو روزنامه همشهری راجبش شد و هم دهخدا و هم معین به همین صورت نوشتنش.)
راستی یه چیز دیگه خیلی وقت بود که اینجوری تو نمایشگاه بهم خوش نگذشته بود. بالاخره بعد از این همه سال یه پارتنر خوب برای کتاب بازی پیدا کردم. حمید جون خیلی باحالی.
و یه عذر خواهی برای اینکه بازم هی از این شاخه به اون شاخه پریدم. وقتی ذهن آدم پر از پاره حرف باشه همین می شه دیگه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 8 می 2002
وای وای وای. بازم وای. مغزم میزون کار نمی کنه. بازم دم امتحانا شد و من بیشتر فکرم درگیر بدبختیام شد. وقتی آدم مغزشو لازم نداره با تمام قوا در اختیارشه ولی تا مغزه لازمش می شه یهو هزار تا مصرف کننده دیگه هم به ترمینالای مغزش وصل می شن.
خیلی ذهنم به هم ریخته. احتمالا باید یه مدتی از زندگی مرخصی بگیرم وگرنه خودشون اخراجم می کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 8 می 2002
خیلی مسخره است. دفتر خاطراتم پر شده. منم هی یادم می ره که برم یه دفتر بگیرم. برای همین در حال حاضر یا باید ننویسم یای بیام اینجا بنویسم که هیچ کدومش حس نوشتن رو کاغذو به آدم نمی ده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 می 2002
وای امروز یکی از بچه ها رو تو آزمایشگاه اندازه گیری برق گرفته. سه فاز. سیصد و هشتاد ولت. خیلی شانس اورده که بلای اساسی سرش نیومده. ولی خب دستش سوخته دیگه حسابی. عجب وضعیتیه ها. صاحاب نداره این دانشگاه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 می 2002
امروز داشتیم یه بازی مسخره باحال می کردیم که بهش میگیم گوجه. یکی می شینه وسط و بقیه با توپ والیبال بهم پاس میدن و توپو می زنن تو سر اونایی که اون وسطن. هر کی اشتباه کنه باید بره اون وسط پهلو بقیه بشینه. اون طرف تر یه سری از اساتید داشتن با بچه ها فوتبال بازی می کردن. اون طرف ترش یه سری دیگه از استادا داشتن با بچه ها والیبال بازی می کردن. بابا کار این استادا خیلی درسته. به خصوص مخابراتیاشون. خلاصه یکی از استادا (رئیس سابق دانشکده) اومد با ماشین از بغل ما رد شد. شیشه رو کشید پایین و پرسید بازی جدیده؟ یهو یکی از بچه ها گفت آره دکتر بیا وسط. اون طفلی هیچی نگفت. اصلا به روش نیاورد. ولی فکر کنم دیگه خیلی پررو شده باشیم. اصلا باید دیگه باهامون بازی نکنن تا آدم شیم. ولی این یکی اصولا وقتی رئیس بود آدم باحالی نبود. حالاشم خیلی نیست. اصلا پس خوب شد اینجوری باهاش حرف زدیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:24 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 می 2002
اه از دست این بحثای خاله زنکی خسته شدم دیگه. این به اون فلان چیزو گفته، اون به این بهمان چیزو جواب داده. این اینو لو داده. اون اونو لو داده. به درک. هر کی گفته خوب کرده. هرکی هر چی می خواد بگه بذار بگه. باید گفته می شد. اینا چیزایی نیست که بشه پنهانشون کرد و یا درست باشه که پنهان بشن.
پارامتری که بخواد آدمو عذاب بده، نویزه. نویز باید حذف بشه. به هر ترتیبی که شده. اینو از من داشته باش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:22 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 می 2002
خدا یک کمی به همه رحم کرد که من امروز موقع اون جلسه امتحان داشتم و نتونستم برم تو جلسه.
جلسه “زن و حقوق اجتماعی” بوده از طرف کمیسیون فرهنگی. در واقع از هفته پیش که یه مقاله راجب زن تو فریاد چاپ شد تمام دانشکده دارن راجب همین موضوع بحث می کنن. اون بنده خدا انصافا بد ننوشته بود. خیلی قشنگ یه ذهنیت جاهلانه در مورد زن رو توصیف کرده بود. حالا معلوم نیست اینا نفهمیدن یا خودشونو به نفهمیدن زدن که می گن این توهین بوده. چمی دونم توهین به زن، توهین به مقدسات، از این جور دری وریا. بسیج و نهاد هر روز یه جوابیه تکثیر می کنن می چسبونن به در و دیوار. تازه کار فریادم به شورای نظارت کشیده. به هر حال امروز یه جلسه ای بود برای بررسی همینا. اونجا یکی از آقایون محترم سال بالایی که به صفت …. هم معروفه رفته اونجا حرفایی زده که اعراب جاهلیت می زدن و بدبختانه به اسم دین که فکر نکنم هیچ اعتقادی هم حداقل به اسلام داشته باشه. بعد از جلسه طفلک دخترا کارد می زدی خونشون در نمی اومد. پسرام ظاهرا کم شاکی نبودن از دست این عوضی. ظاهرا قراره امشب تو خوابگاه به حسابش یه رسیدگی اساسی بشه. وقتی فکر می کنم که چهار سال دیگه بالاخره هردومون می ریم بیرون از این دانشگاه و همه به ما دوتا به یه چشم نگاه می کنن (یه مهندس برق از فلان دانشگاه صنعتی) خیلی ناراحت می شم. وقتی می بینم تو محیطی که حتما فرهنگی ترین محیط زندگیمه یه همچین طرز فکری هست به حال همچین جامعه ای بدجوری تاسف می خورم. آهای دخترایی که بیرونین، پشت کنکورین، بی خیال کنکور شین. بی خیال دانشگاه شین. بیاین دانشگاه که اینجوری نگاهتون کنن؟ مگه عقلتون کمه؟ اینا حیوونن و به شمام به چشم یه حیوون نگاه می کنن. حتی بدتر، به چشم یه کالا. کالایی که خدا آفریده تا اونا ……………
خیلی وحشتناکه.
می گم که خدا رحم کرد که من نبودم وگرنه دو تا اتفاق ممکن بود بیفته.
یک- وقتی می بینم یکی اینقدر پرت و بی ربطه و هیچ منطقی سرش نمی شه معمولا خنده ام می گیره. اگه امروز می خندیدم احتمالا طرف منم به چشم دختر می دید و یه بلایی سرم میاورد.
دو-اگه از مرحله خنده بگذرم جوش میارم. خدا اون روزو نیاره. یا کتک کاری راه می انداختم یا دهنم باز می شد و تازه همه بعد از دوسال می فهمیدن که من چقدر بد دهنم.
که خودم فکر می کنم با حرفایی که اون زده احتمالا شق دوم اتفاق می افتاد. همینجوریشم حالم از طرف به هم می خوره. از جامعه ای که فرهنگش می تونه یه همچین آشغالی بار بیاره حالم به هم می خوره. از خودم حالم به هم می خوره که هم جنس اونم…..
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:21 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 7 می 2002
مرا دوست بدار.
نه اینکه عاشقم باشی،
– بگذار دوستت باشم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:49 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 6 می 2002
خدای نکرده، زبونم لال نکنه این خورشید خانوم ایده و خدا میگرن را آفریدش رو از وخدا … را آفرید من اقتباس کرده باشه؟
همینجوری یه چیزی گفتما حوصله دعوا و کتک کاریم ندارم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:04 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 6 می 2002
بفرما ما تا دیروز خیال می کردیم خودمون خیلی خوش خوابیم. این بنده خدام عین ما خوش خوابه. بلکه بدتر از من چون من بدبخت هر بعد از هر دو سه ساعت خواب لطف می کنم و یه نیم ساعتی هم درس می خونم ولی این بابا همین کارم نمی کنه.

[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:17 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 می 2002
ولی انگار جدی جدی ترانزیستور با کلنگ یه فرقایی داره ها!! من که از دیروز تازه دارم فرقاشو می فهمم. از اون باحالتر اینه که دیودم با بیل یه کم فرق می کنه که اینم تازه دارم درک می کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:18 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 می 2002
فکر می کنی من خیلی خوشحالم که چیزایی رو که اینهمه وقت سعی کردم هیچ کس نفهمه، زندگی خصوصیم رو، یهو می بینم نصف یه دانشکده به اضافه شونصد تا غریبه فهمیدن؟
آیدین که آمار گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه آمار آیدین گرفت؟
به هر حال دیگه همه چیز تموم شده. عیب نداره. آمار سوخته گیرشون اومده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:14 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 5 می 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 4 می 2002
عجب گیری افتادیما. صاف تو همین هفته نمایشگاه باید این استادا دو تا میان ترم برای ما راه بندازن که دومیشم پنجشنبه ظهره. اون وقت هر وبلاگی رو که می خونی قصه نمایشگاه رفتنشو گفته. دلم سوخت. آتیش گرفتم. وااااای. از همه بدتذ این خورشید خانومه. اصلا کتابا رو بی خیال رفته یه لیوان خریده که روش عکس جیم موریسون داره. آخه به کی بگم که منم می خوام. منم می خوام. مگه من دل ندارم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:39 نوشت.
.............................................................................................