مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

جمعه، 17 می 2002     

هیچ کینه ای ازت ندارم. مگه صد دفعه بهت نگفتم؟ چیو؟
– مرام لوطی فطیره، مزه لوطی خاکه.
همین. ولی سو استفاده نکن. همین جا تمومش کن این مسخره بازی رو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 17 می 2002     

یه نامه قشنگ رسیده دستم. اجازه بدین نگم نویسنده اش کی بوده. راجب حرفای اخیرم در مورد دوستی حرف زده. یه جاش نوشته “… هرکی لیاقت دوستی با تو رو داشته باشه، دوستت می مونه.”
این یه جمله خیلی منو به فکر انداخت. اونایی که منو می شناسن می دونن که اصولا کم مغرور نیستم. یا خودمو هیچ وقت کم نمی دونم. (احتمالا تقصیر خون پسر شمشیره که تو رگای منم هست.)
ولی تو این یه مورد نمی تونم اینجوری فکر کنم. آخه نفس دوستی با من چه فوایدی می تونه داشته باشه که آدما لیاقتشو داشته باشن یا نداشته باشن؟ اگه شخصیت درست حسابی داشتم یا یه شعوری داشتم یه چیزی ولی حالا چی؟ به جرات می گم که همه دوستام از من فهمیده ترن. این منم که دارم ازشون چیزی یاد می گیرم. پس این منم که امیدوارم لیاقت دوستی شونو داشته باشم همین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 16 می 2002     

و خدا دنیا را آفرید.
و خدا دنیا را همراه با همه گند و نکبتی که سرتاسرش را فرا گرفته آفرید.
دنیا را همراه با همه دورو ها و زیرآب زنانش آفرید.
دنیا را مانند مجموعه کاملی از انواع بدی ها آفرید.
و در برابر همه اینان اندکی خوبی.
……………
اما در عوض خوبی را دلنشین ساخت و ماندگار و بدی را فراموش شدنی.
و این ماییم که نباید به بدی مجالی برای ظهور دهیم، ما.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 15 می 2002     

و من نردبانی بودم،
که نجات از گودال را
پا بر گرده من،
توانست نهادن.
آری نردبانی بودم،
کنون
تخته پاره ای بیش نیستم.
که او نابودم کرد.
با تبری که خود با آن آشنایش کرده بودم.
و من هنوز آماده ام
آماده که دوستی دیگر مرا در اجاق خود اندازد،
آماده و منتظر.
که در قاموس این نامردمان،
این است رسم دوستی.
و من چه شادم که گرمابخش اجاقی خواهم بود،
اجاق کسی که روزگاری گرمابخش دلم بود.
و مگر جز این است
که باید جزای نیکی را با نیکی داد؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 15 می 2002     

این کتاب شخصیتهای گم شده مارکز یا ادامه صد سال تنهایی رو که از نمایشگاه گرفتم شروع کردم به خوندن. اولش کلی مقدمه و این حرفا داره که آره، مترجم نباید همش از این شاخه به اون شاخه بپره و باید به سبک یه نویسنده کلی باید وارد باشه که بتونه کتاباشو ترجمه کنه و باید بتونه تو همون سبک ترجمه کنه. خلاصه اینکه ترجمه هر کتابی کار هر کسی نیست. واقعا هم موفق شدن و این مترجمی که پیدا کردن خیلی عین خود مارکز هستش. در واقع مهمترین شباهتش اینه که مترجمه همونقدر فارسی بلده که مارکز بلده ( اگه مارکز بیشتر بلد نباشه). خلاصه جناب “مهندس محمدرضا راه ور” یه ترجمه ای کرده که نگو. باحالیش اینه که اولش صد جا اسم ایشون با پیشوند مهندس اونده که یه وقت خیال نکنیم بی سواده. حالا دیگه مهندسیش چه ربطی به ترجمه داره معلوم نیست. مدرکشم احتمالا “مهندسی آبیاری علفهای دریایی” از دانشگاه آزاد اسلامی واحد گوساله آباد کتول باشه. خلاصه اگه کسی ایشونو می شناسه ازشون بپرسه که یه ترکیبایی مثل “غیر قابل مقدور” رو از گجاشون در آوردن. حالا همه اینا به کنار ورداشته خود “صد سال تنهایی” رو هم ترجمه کرده. خدا رحم کنه به اون بیچاره ای که باید صد سال تنهایی رو بار اول به قلم واقعا روان و فارسی دقیق ایشون بخونه. من که خودم ترجمه بهمن فرزانه رو دارم. چاپ اول، 1353، انتشارات امیر کبیر. واقعا شاهکاره. شدیدا توصیه می شه که اگه تا حالا نخوندین و می خواین بخونین همین ترجمه رو بخونین. هرچند که خیلی کمیابه. راستش خودم کتاب دختر عمومو دودر کردم. خلاصه بگم این آقای فرزانه اگه زنده اس خدا عمرش بده. اگرم مرده که ایشالا دفعه بعد بیشتر عمر کنه. اون جناب مهندسم که خدا ازشون نگذره با اون ترجمه کولاکشون. بابا حالا گند زدی به ترجمه دیگه این همه دادار دودور نکن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 14 می 2002     

همیشه ترمینالای دوستیم اونقدر زیاد بوده که خیلی راحت با آدمای جدید رابطه برقرار می کردم. برای همین همیشه تعداد دوستام و دور و بریام نسبتا زیاد بوده. قدیما وقتی بین دوتاشون مشکلی پیش میومد من خیلی ناراحت می شدم ولی بعدا کم کم به خودم قبولوندم که اگه تو می تونی با اینا کنار بیای معنیش این نیست که اونام می تونن با هم کنار بیان.
ولی این دفعه مساله یه مقدار فرق داره. اونم اینه که یکی از اینا داره بقیه رو به جون هم می اندازه. داره باعث می شه منم بعضیا شونو از دست بدم. مساله اینه که یه نفر دوسه تا از دوستای منو می خواد برای خودش و می خواد اونا با کس دیگه ای دوست نباشن و اتفاقا اون دوسه تا برای من به طور نسبی مهم ترند. از نظر من هیچ ایرادی نداره که یه دوست منو پلکان خودش بکنه و بالاتر بره (مامانم همیشه می گه خیلی رفیق بازم) ولی از این خیلی ناراحت می شم که یکی با من مثل وزنه سر قرقره رفتار بکنه. که با خودش به دو تا سر یه طناب وصل باشیم و پایین رفتن من باعث بالا رفتن اون بشه. من نمی تونم تحمل کنم که یه نفر بره پشت سر من دری وری بگه که خودشو خوب جلوه بده. من نمی تونم تحمل کنم که یه نفر اینقدر دورو باشه که جلوی من از اونا بد بگه جلوی اونا از من. بدبختی اینجاس که انگار اونا نمی فهمن قضیه رو. تو دوستی با این آدم داره سرم به سنگ می خوره، در واقع اون داره به سرم سنگ می زنه. اگه قضیه واقعا اینجوری باشه به زودی یه دعوای درست حسابی داریم. بعدش اون جمع یا جای منه یا جای اون.
من بوی کودتا علیه خودم رو تو جمعی که خیلیاشونو من به هم چسبوندم حس می کنم. ولی شاید دیر شده باشه. همونطور که محمدرضا پهلوی دیر صدای انقلاب ملت ایرانو شنید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 می 2002     

خب به مبارکی و میمنت پوست انداختیم. تا یه هفته فرصت دارین که راجبش نظر بدین. نظرتون هر چی هست بی زحمت بفرستینش همینجا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:56 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 می 2002     

از امشب یه بخش جدید به بخشهای سه گانه “کتاب مستطاب تراوشات ذهنی آیدین کبیر” اضافه شد.
سه تای قبلی عبارت بودن از: نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه، خاطرات عاشقانه. که دوتای اول کم و بیش اینجا نوشته می شد و سومیش به طور کامل تو دفترم بود. فقط گاهی وقتا یه کنایه ای ممکن بود بزنم بهشون تو اینجا. به هر حال اون سه تا کماکان به همون شکل وجود دارن. بخش چهارمی که اضافه شد هست : احساسات حکیمانه. معلوم نیست تکلیفش چی می شه دقیقا ولی به هر حال شورای تشخیص مصلحت کتاب مستطاب فعلا تصویب کرده که این بخش هم وجود داشته باشه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:12 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 می 2002     

من اگر ما نشوم تنهایم،
تو اگر ما نشوی خویشتنی.
ولی انگار امکان نداره که من و تو با هم ما بشیم. پس تو برای خودت ما بشو منم برای خودم ما می شم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:11 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 می 2002     

این دانشکده چی داره که همه دوست دارن توش بمونن؟ حتی یه وقتایی که کلاس نداریم شده پنج شیش ساعت موندیم تو دانشکده. نمونه اش همین امروز. از ساعت دوازده تا پنج تو صحن چمن مستقر بودیم. خدا خودش همه بنده هاشو از علافی نجات بده. بعدم می گیم چرا نمره هامون بد می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 می 2002     

عجب امتحانی بودا. صبح که رفتیم که مثلا با بچه ها مساله حل کنیم به نظرم اومد که به طور نسبی خیلی بلدم (بازم نسبیت)، به طور مطلقم خیلی بلد بودم. خلاصه اینجوری شد که با کلی روحیه رفتم نشستم سر جلسه. بعدش اول که سوالا رو گذاشتن جلومون تو دلم گفتم آخ جون بالاخره بعد از عمری از یه امتحانی نمره کامل می گیرم. شروع کردم به نوشتن ولی همین طور که می نوشتم تازه متوجه یه نکته های کوچیکی می شدم که تا اون موقع اصلا به فکرم نرسیده بود. عجب امتحانی بود. عجب سوالایی. خیلی نامردیه که واسه درس اختصاصی به این مهمی فقط سه تا سوال باشه. اونم اینجوری. ما که دیگه نهایت مساله تصویری که حل کرده بودیم یه کره بود جلوی یه صفحه یهو دوتا کره گذاشته بود جلومون و نوشته بود با استفاده از تئوری تصویر حل کنین. تازه اونجا پتانسیلا صفر بود ولی اینجا پتانسیلم داشتن. (بازم دم امید گرم که می گه نوشتم : با تئوری تصویر قابل حل نیست!!!). این استاده شاکی بود که چرا این ترم هیچ کس نمیاد پیشم رفع اشکال. به نظر واسه همینم یه جوری سوال داده که حالمونو بگیره. به هر حال من که اگه نصف نمره بگیرم خیلیه. صبحش بحث نمره ها شد، یکی گفت اگه بالای ده شدم شیرینی می دم. یکی گفت به ازای هر یه نمره بالای پونزده که بگیرم یه کیلو شیرینی می دم. مام گفتیم اگه نمره کامل بگیرم به همه ناهار می دم. اول امتحان تو دلم گفتم خاک بر سرم ناهارو پیاده شدم. ولی انگار خئا نخواسته بود. همین دیگه. مگه اینجوری واسه خودم توجیه کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 13 می 2002     

حمید جون حالا اصول مارو می دونستی دیگه قرار نبود پیش دستی کنی و قبل از خودم انتشار بدیشون که. منظورت از متعادل نوشتن چیه؟ یعنی زبونم لال می خوای بگی من می ترسم؟ تو که می دونی من کله خر تر از این حرفام. ولی انصافا تو این یه مورد حوصله دردسر ندارم جون خودم. به هر حال هنوز خیلی قسمتای فابل انتشار دیگه اش مونده. سعی می کنم خورد خورد اونا رو هم بنویسم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 12 می 2002     

بفرما! این همه سال راجب نسبیت حرف زدیم و ادعا کردیم که نسبیت همه چیزو توجیه می کنه، یهو این ندا خانوم از اون بالای دیوار یه حرفایی زد که به درک خودمون از نسبیت شک کردیم. معلوم می شه که ختی درک آدما از نسبیتم نسبیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 11 می 2002     

اینم ادامه اصول آیدینیسم سیاسی:
بخش دوم – راهکارها
یک – دیکتاتوری
این مردم باید زور بالا سرشون باشه. نه دیکتاتوری مطلقه قائم به فرد در همه سطوح. در سطح حاکمیت اختیار یک نفر به خودکامگی کشیده می شه. ولی در سطح ملت فقط زوره که می تونه باعث بشه مشکلات فرهنگی حل بشه. باعث بشه که مردم یاد بگیرن می شه تو هر کاری فضولی نکرد و می شه که کسی هم از اونا برتر باشه و مجبور بشن بعضی از تعصبات بیجا شونو ترک کنن و اونا رو به دیگران تحمیل نکنن.
(ادامه دارد)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:03 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 11 می 2002     

عجب وضعیتی شده. این الکترومغناطیس همچین رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته که همش خواب می بینم دارم میدان حساب می کنم. تو خیابون همش خیال می کنم که الآن باید پتانسیل ماشینا رو حساب کنم. ایشالا خدا خودش شفا بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 11 می 2002     

وای از دست این آخر هفته ها دیگه دارم بدجوری خسته می شم. قدیما که آخر هفته همش خونه بودم همیشه شاکی بودم که از بیکاری و یکنواختی حوصله ام سر رفته. حالا یه دوماهی می شه که هیچ روز تعطیلی نبوده که شبش خونه باشیم. دیگه دارم حسابی خسته می شم. بابا گاهی وقتا لازمه که آدم یه شبم خونه بمونه. این خدام همیشه عوضی می گیره دعاهای آدمو. ما گفتیم هر دو هفته یه بار یه جایی بریم یه کاری کرد که یه وقتایی واسه ظهر و شب دو روز تعطیل چهار تا برنامه جور می شه. یا مثلا همین هفته که سه روز تعطیل بوده هر سه شبش مهمونی بودیم. من که دیگه خسته شدم. آدم وقتش مال خودش نیست. خیر سرم فردا صبحم امتحان دارم. اونوقت امشب معلوم نیست تا ساعت چند باید بیرون علاف باشم. خدا تو چرا نمی گیری حرف آدمو؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 10 می 2002     

مگه من چیم از بقیه کمتره که اونا به اسم خودشون اصول و ایسم داشته باشن ولی اصول آیدینیسم سیاسی نداشته باشیم؟
از امروز منم شروع به انتشار اصول خودم می کنم.
برعکس همه که مدعی جهانشمول و همیشگی بودن ایدئولوژیشون هستن من شدیدا اخطار می کنم که حرفهای من به طور دقیقی پی ریزی شده اند و فقط مخصوص وضعیت حال حاضراین گوشه زمینه.(منظور مرکز زمین و عالمه)
(سفارشات برای نقاط و زمانهای دیگر پذیرفته خواهد شد.)
(به دلیل حاکمیت مختصات کروی بر عالم در مبدا کار مشکل تره، پس من که تونستم اینجا حلش کنم، جاهای دیگه هم می تونم.)
حق نقد اصول برای سایرین محفوظ است. با منتقد هر جور دلم بخواد برخورد می کنم.
——————————————————————————————
و اما اصول :
بخش اول – مشکلات
تنها مشکل این جامعه فرهنگیه. بی فرهنگ نیستن ولی فرهنگی توشون عمومی شده که کلی ایجاد مشکل می کنه و جلوی پیشرفتو می گیره. از ایرادات اصلی این فرهنگ می شه از عوامل زیر اسم برد.
یک – فرهنگ افراط در همه چیز.
دو – فرهنگ احساس صاحب حق دخالت بودن و محق بودن در همه زمینه ها.
سه – فرهنگ خود برتر بینی مطلق.
چهار – فرهنگ تعصب بیجا در مورد همه علایق خویش.
و……

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:22 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 9 می 2002     

و ما بالاخره رفتیم نمایشگاه. تا ده و نیم که سر کلاس بودیم. بعدشم که ما با تاکسی رفتیم و تا ساعت یازده و نیم تو نمایشگاه معطل اونایی شدیم که با ماشین میومدن. اول از همه رفتیم غرفه روزنه که واسه نیما دارابی کلاس ایجاد کنیم. از بچه های سال بالایی دانشگاه خودمونه و خیلی هم آدم باحالیه. یه کتاب نوشته به اسم ژرف نگار که راجب طرز ایجاد تصاویر سه بعدیه به همراه فرمولاش که خیلی کتاب خوبیه انصافا و در ضمن نرم افزارشم همراهش هست. شدیدا به علاقمندان توصیه می شه. اینم سایتش. بعد غرفه انتشارات روزبهان بود که نادر ابراهیمی اونجا نشسته بود و;متاباشو امضا می کرد. طفلکی خیلی ضعیف شده. از فامیلای دور خودمونه. اونجا منم یک عاشقانه آرام رو گرفتم ولی ندادم امضا کنه چون سرش خیلی شلوغ بود و سرعتش پایین. گفتم بعدا می دم امضا کنی واسم. بعدش فوری رفتیم ناهار که یه وقت خدای نکرده تلف نشیم. جای همگی خالی کلی هم خوردیم. چقدرم که غذاش عالی بود!! بعد دوباره شروع کردیم به گشتن و یه سری دیگه کتاب خریدیم و تازه آخرش رسیدیم به تنها چیزی که من از قبلش براش برنامه ریزی کرده بودم. انتشارات مس. یه پوستر و یه ماگ جیم موریسون خریدم. خداییش کتاباشون اصلا فروش نداشت فقط همینا رو می فروختن اونم به قیمت خون عمه بزرگشون. آخرشم همه رفتن و من و حمیدرضا رفتیم طرف مطبوعات. تازه داشت بازی استقلال پرسپولیس شروع می شد و نسبتا غرفه هایی که تلویزیون داشتن شلوغ شده بودن. اونجا یه مشت آدم دیدیم. هادی خامنه ای، ابراهیم اصغرزاده، ابراهیم یزدی، فریبرز رئیس دانا… آها راستی رحیمی رئیس سازمان سنجشم دیدیم. مرتیکه با اون سازمان مسخرش سالی خداد نفرو می ذاره سر کار. خلاصه بالاخره هرچی بود راضی شدیم که برگردیم. و اما برداشت من از نمایشگاه:
فاشیسم چیه؟ پرنده س یا لک لک؟ که مجوعه داستانه. نویسنده اش هم ییلماز گونی هستش. اسمش نظرمو جلب کرد. توش نقاشیم داره. ظاهرا کتاب باحالیه.
یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی. الآن دارم فکر می کنم که کاش داده بودم همونجا امضا می کرد برام.
ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم، هیوا مسیح. از بس از این و اون تعریفشو شنیدم گفتم ببینم چیه. خودشم اونجا بود که امضا کرد برام. ولی عجب خط مزخرفی داشتو خوب شد که کتاباشو تایپ کرده چاپ می کنن و گرنه چشم مردم کور می شد سر خوندن هر کتابش.
عاشقانه ها، شل سیلور استاین. خیلی قطع جالبی داره. ویژ گی مشخصه اش همینه. و دیگه اینکه خب بالاخره مال شل جون خودمه.
هفده داستان کوتاه کوتاه، از نویسندگان ناشناس!!! احتمالا اونی که اینا رو جمع کرده حوصله نداشته واسه یه وجب کتاب اسم هفده تا نویسنده بیاره که اینجوری نوشته. خوب شد که تو ایران قانون حقوق مولف نداریم. داستان کوتاه کوتاه که هرچی باشه به هر حال قشنگه.
شخصیت های گمشده، گابریل گارسیا مارکز. داستان شخصیتایی هستش که تو صد سال تنهایی به اون صورت بهشون پرداخته نشده و فقط در حد اسم بودن اونجا. قاعدتا باید خیلی خوب باشه.
پوستردکتر مصدق. زیرش یه چیزی به خط خودش نوشته که هنوز نتونستن کامل بخونمش. ولی مضمون جالبی داره. وقتی رمز گشاییش کردم درسته می نویسمش اینجا.
– ماگ و پوستر جیم موریسون که هنوز هیچ تصمیمی برای نصب این دوتا پوستر ندارم. احتمالا می خوام پهلوی پوستر مصدق یه پرچم ایرانم بزنم به دیوار.
از راه که رسیدم خیلی خسته بودم. یه راست رفتم حموم. اونقدر خسته بودم و آب بدنم تبخیر شده بود که هیچ چیز مثل بخار تو حموم نمی تونست کمکم کنه (البته سونای بخار مسلما بهتره ولی خب دم دستم نبود.) بعد از حموم یه اصلاح صورت با تیغم تازه کلی چسبید. الآنم هنوز هوله مو در نیاوردم از تنم. این هوله خیلی اختراع خوبیه، گاهی وقتا که تنمه یهو هوس می کنم مثل فیلما بشینم جلوی تلویزیونو یه سیگارم بگیرم دستم، یه لیوانم آبجو بگیرم اون دستم. ولی چه کنم که ازهردوشون متنفرم. فقط به درد ژستای احمقانه می خورن. (راستی ایراد دیکته ای نگیرین که مطمئنم هوله درسته، نه حوله. یادمه خیلی سال پیش بحث جانانه ای تو روزنامه همشهری راجبش شد و هم دهخدا و هم معین به همین صورت نوشتنش.)
راستی یه چیز دیگه خیلی وقت بود که اینجوری تو نمایشگاه بهم خوش نگذشته بود. بالاخره بعد از این همه سال یه پارتنر خوب برای کتاب بازی پیدا کردم. حمید جون خیلی باحالی.
و یه عذر خواهی برای اینکه بازم هی از این شاخه به اون شاخه پریدم. وقتی ذهن آدم پر از پاره حرف باشه همین می شه دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:55 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 8 می 2002     

وای وای وای. بازم وای. مغزم میزون کار نمی کنه. بازم دم امتحانا شد و من بیشتر فکرم درگیر بدبختیام شد. وقتی آدم مغزشو لازم نداره با تمام قوا در اختیارشه ولی تا مغزه لازمش می شه یهو هزار تا مصرف کننده دیگه هم به ترمینالای مغزش وصل می شن.
خیلی ذهنم به هم ریخته. احتمالا باید یه مدتی از زندگی مرخصی بگیرم وگرنه خودشون اخراجم می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:11 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 8 می 2002     

خیلی مسخره است. دفتر خاطراتم پر شده. منم هی یادم می ره که برم یه دفتر بگیرم. برای همین در حال حاضر یا باید ننویسم یای بیام اینجا بنویسم که هیچ کدومش حس نوشتن رو کاغذو به آدم نمی ده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002