پنجشنبه، 23 می 2002
و من برگزیده شدم….
و انی بعثت…..
اند آی واز چوزن….
اوند ایش چوست…..
همیشه منتظر روزی بودم که برگزیده بشم و امروز این اتفاق افتاد، ولی نه به پیغمبری بلکه برای رفتن به کنفرانس. فکر کنم برای پیغمبری هنوز باید خیلی صبر کنم. چون خدا جای مسجد منو به توالت رهنمون گشته.
خلاصه این که ایشالا هرکی از این جماعت بلاگر (که ماشالا نصفشون برقی و کامپیوتری هستن) که شهریور بیاد شیراز چشمش به جمال بنده روشن می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
وای واقعا که هفته خسته کننده ای بود. خیلی از خودم کار کشیدم. هنوزم جون ندارم که بتونم خیلی حرف بزنم یا اصلا بیدار بمونم. ولی بعد از مدتها دوباره از جون کندن لذت بردم. نمی دونم دعا کنم که خدا نصیب کنه یا نکنه، ولی به من که بدجوری خوش گذشت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 21 می 2002
الو؟ این بلاگر قاطی کرده انگار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 می 2002
امروز عصر یه لحظه هوس کردم برم تو مسجد دانشکده با خودم خلوت کنم ولی لامصبا درشو قفل کرده بودن. در ضمن تو این ساختمون جدید مسجد در ورودیش نسبتا نزدیک ورودی دستشویی هاست. به هر حال اینا پیش زمینه بود برای چیزی که عصر تو دفترم نوشتم. (جزو یادداشتهای ابلهانه) :
” و خدا نیز مرا نخواست
و کبوترها نیز از من فرار کردند
و آن گاه فقط دربهای توالت بود
که به روی من باز بود.”
ولی خدا با این کارش واقعا حالمو گرفت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 می 2002
اگه یه درس تو دنیا باشه که به آدم دید بده و به فکر کردن آدم کمک کنه، الکترومغناطیسه. سه ماه تموم با میدانای الکتریکی کار می کنی تا دستت میاد که از چه راهی می شه مسایلشونو حل کرد یا اصلا چه جوری باید بهشون نگاه کرد بعد یهو میری سراغ میدانای مغناطیسی که یه جورایی یهو باید دیدت عمود بر دید قبلیت بشه. واقعا که معرکه ست. ایشالا خدا نصیب کنه همه حداقل یه دور بخوننش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 می 2002
آخ که چه قدر بحث ایدئولوژیک – فلسفی بعد از پیتزا می چسبه بخصوص که طرف بحثت خواص دانشکده در طول اعصار باشن و محلشم صندلی – چمن دانشکده باشه وزمانشم ساعت پنج بعد از ظهر باشه. عجب موجوداتی هستن این خواص دانشکده. با وجود نقطه نظرای شدیدا متفاوتشون، نقاط اشتراک زیادی دارن که باعث شده بتونن دور هم جمع شن خیلی با هم راحت باشن. در واقع اینو می شه تو مختصات قطبی این جوری توجیهش کرد که زاویه هاشون از نظر عددی با هم خیلی اختلاف داره ولی در عمل تو دورهای مختلف دایره روی هم می افتن. جالبیش اینه که تو این بحثا معمولا به نتیجه مشخصی نمی رسیم چون تقریبا همه خیلی وقت پیشا ایدئولوژی خودشون رو پیدا کردن و خیلی سخت تغییرش می دن. در واقع فایده اش اینه که بیشتر با نظرات همدیگه آشنا می شیم. این یه جور آشنایی با تاکید روی موضوعه. یه برنامه هم داریم که آشنایی با تاکید روی شخصه. اینجوری که تو یه جلسه ای یه نفرو می نشونیم روی صندلی و بقیه راجب همه چیز ازش سوال می کنن که نتیجه اولیه اش اینه که با عقاید منحصر بفرد اون یه نفر بیشتر آشنا می شیم. یه فرق دیگه این دوتا برنامه هم اینه که برنامه اول آدماش خواص ترن از برنامه دوم.
هرکی ندونه خیال می کنه ما داریم جامعه شناسی، الهیاتی چیزی می خونیم، نه برق.
(اینم شرح برنامه امروز از زبون حمید)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 می 2002
اینو یادم رفت بگم. همین دیروز که اون همه چیز اتفاق افتاده بود یه نامه هم از آقای آموزش دانشکده رسید دستم که نوشته بود: “جناب حضرت آیدین خان، حالا که شما خیلی آدم توپی می باشید و ما مرده سجایای اخلاقی شما هستیم، و به مناسبت اینکه در یک ترم متوالی اساتید بدجنس به جنابتان نمره نداده اند و روم به دیوار، گلاب به روتون مشروط شده اید، ما طبق آیین نامه آموزشی پدرشونو در میاریم، شمام جون هرکی دوست دارین لطف کنین و یه کم درس بخونین که این ترم دیگه شرمنده اخلاقتون نشیم.”
البته متنش اینهمه مودبانه نبود و من برای اینکه متهم به بی ادبی مفرط نشم یه کمی توش دست بردم که یه وقت اونایی که ناراحتی قلبی دارن، خطری براشون پیش نیاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 18 می 2002
چند ساعت پیش می خواستم بنویسم دیگه من تموم شدم. منی که یه روزی واسه خودم کسی بودم و ادعام می شد، منی که یه موقعی درسی می خوندم و ورزشی می کردم، هوشی داشتم و شاد درونی بودم دیگه نیستم. نه اینکه دیگه این صفات رو نداشته باشم، خودم دیگه وجود ندارم. ولی چقدر امشب همه چیز باهم قشنگ همزمان شد.
بابام بالاخره سکوتشو شکست و نشست کلی نصیحتم کرد. کلی ازم ایراد گرفت. کلی تغییرات منفی مو تو این یه ساله به رخم کشید. کلی خصوصیات بد جدیدمو برام شمرد. کلی ……….
خودم دلیل همه تغییراتمو می دونم. فکرای بچه گونه، احساسات احمقانه، گم کردن خودم تو محیط جدید، بلند پروازیای جدیدم، دخالت کردن تو همه کارای یه دانشکده که عملا منو از پا انداخته،…… تا فردا صبح می تونم از این چیزا ردیف کنم. ولی گفتن خالی چه فایده ای داره؟ این دفعه دیگه جدی جدی تصمیم گرفتم که درستش کنم. (درستش کنم نه!! درستم کنم.) و می تونم این کارو بکنم. مطمئنم که می تونم.
چه قشنگه که من همین امشب باید “دوست داشتن برتر از عشق است” رو می خوندم. و چه جالبه که حالا که دو هفته نشده که اون به خیال خودم عاشقی از سرم پریده و جاشو داده به یه جور دوست داشتن قشنگ، امشب باید بخونم که: دوست داشتن باعث تعالی می شه و عشق برعکس آدمو پایین میاره.
چه خوبه که همین امشب باید تو روزنامه واسه ماه تولد من بنویسه: “این هنوز ابتدای راه است” در حالی که من فکر می کردم دیگه رسیدم به تهش.
چقدر عالیه که همین امشب اگه با مکتوب فال بگیرم می بینم نوشته: “با خطاهای زندگی باید همان طور برخورد کنی که با زمین خوردنت برخورد می کنی. به جای اینکه زمین را نفرین کنی، ابتدا سعی کن بفهمی چه چیزی باعث افتادنت شده.”
همه اینا وقتی کامل می شه که بازم لجبازی کنی و بری سراغ دیوان حافظ، ببینی این اومده: “یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور”.
من به نشانه ها معتقدم. همیشه سعی کردم بهشون توجه کنم. ولی هیچ وقت ندیده بودم که این همه نشانه یه حرفو بزنن. بدجوری تکون خوردم. زلزله اش اونقدر شدید بود که همه چیزو خراب کرد. و خوبیشم همینه چون دیگه زحمت خراب کردن ندارم. از این به بعد تنها چیزی که هست ساختنه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 می 2002
واقعا که! تفرش زادگاه آدمای بزرگی مثل دکتر حسابی بوده ولی این آقای تفرشی داره آبروی همه تفرشیا رو می بره.
اصلا کاری ندارم که آزاده سپهری چی نوشته بوده و عقیده اش چیه و حتی اون مطلبشو نخوندم ولی اگه ما داریم تو این زمونه زندگی می کنیم باید یاد بگیریم به نظر بقیه احترام بذاریم. نظرشون هرچی که می خواد باشه. اگه یه نفر نظری داره و ازش دفاع می کنه ما باید در برابرش از نظر خودمون دفاع کنیم نه اینکه چون زورمون می رسه دهنشو ببندیم. چیزی که مسلمه اینه که با قلدری هیچ وقت نمی شه نظر یه نفر رو حتی اگرم اشتباه باشه عوض کرد. واقعا متاسفم برای آدمایی که اینجوری فکر می کنم. تازه این تحصیلکرده مملکته. به گفته خودش داره فوق لیسانس می گیره. پس از اون بیسوادی که تو فلان روستا زندگی می کنه چه انتظاری باید داشت؟
آقای عزیز این کارت خیلی غلطه، مطمئن باش اونایی که از این کارت دفاع کردن یا با کسی خصومت شخصی داشتن یا مثل خودت دگم بودن. شماها اگه واقعا فکر می کنین نظرتون معتبرتر و درست تره مردونه ازش دفاع کنین، با منطق. با همون سلاحی که بقیه نظرات دارن، نه با زور. یا اگه واقعا خیلی ادعاتون می شه چرا نمی رین از این گنده تراشو هک کنین؟ زورتون به صفحه خصوصی مردم رسیده؟ اگه اون آدم چیزی نوشته و شما خوندین، تقصیر اون نیست. شما نهایتا می تونین اگه خوشتون نمیاد نخونین. اون مزاحم شما نشده. این شمائین که خلوت اون آدمو به هم زدین. سعی کنین کم کم یاد بگیرین که بقیه هم انسان هستن نه گوسفند، و هیچ اجباری ندارن که هرچی شما می گین درست باشه. هرچند امثال شما با این طرز فکرای بچه گونه بیشتر از هر چیز عقاید خودشونو زیر سوال می برن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 می 2002
هیچ کینه ای ازت ندارم. مگه صد دفعه بهت نگفتم؟ چیو؟
– مرام لوطی فطیره، مزه لوطی خاکه.
همین. ولی سو استفاده نکن. همین جا تمومش کن این مسخره بازی رو.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:08 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 می 2002
یه نامه قشنگ رسیده دستم. اجازه بدین نگم نویسنده اش کی بوده. راجب حرفای اخیرم در مورد دوستی حرف زده. یه جاش نوشته “… هرکی لیاقت دوستی با تو رو داشته باشه، دوستت می مونه.”
این یه جمله خیلی منو به فکر انداخت. اونایی که منو می شناسن می دونن که اصولا کم مغرور نیستم. یا خودمو هیچ وقت کم نمی دونم. (احتمالا تقصیر خون پسر شمشیره که تو رگای منم هست.)
ولی تو این یه مورد نمی تونم اینجوری فکر کنم. آخه نفس دوستی با من چه فوایدی می تونه داشته باشه که آدما لیاقتشو داشته باشن یا نداشته باشن؟ اگه شخصیت درست حسابی داشتم یا یه شعوری داشتم یه چیزی ولی حالا چی؟ به جرات می گم که همه دوستام از من فهمیده ترن. این منم که دارم ازشون چیزی یاد می گیرم. پس این منم که امیدوارم لیاقت دوستی شونو داشته باشم همین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 16 می 2002
و خدا دنیا را آفرید.
و خدا دنیا را همراه با همه گند و نکبتی که سرتاسرش را فرا گرفته آفرید.
دنیا را همراه با همه دورو ها و زیرآب زنانش آفرید.
دنیا را مانند مجموعه کاملی از انواع بدی ها آفرید.
و در برابر همه اینان اندکی خوبی.
……………
اما در عوض خوبی را دلنشین ساخت و ماندگار و بدی را فراموش شدنی.
و این ماییم که نباید به بدی مجالی برای ظهور دهیم، ما.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:00 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 15 می 2002
و من نردبانی بودم،
که نجات از گودال را
پا بر گرده من،
توانست نهادن.
آری نردبانی بودم،
کنون
تخته پاره ای بیش نیستم.
که او نابودم کرد.
با تبری که خود با آن آشنایش کرده بودم.
و من هنوز آماده ام
آماده که دوستی دیگر مرا در اجاق خود اندازد،
آماده و منتظر.
که در قاموس این نامردمان،
این است رسم دوستی.
و من چه شادم که گرمابخش اجاقی خواهم بود،
اجاق کسی که روزگاری گرمابخش دلم بود.
و مگر جز این است
که باید جزای نیکی را با نیکی داد؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:16 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 15 می 2002
این کتاب شخصیتهای گم شده مارکز یا ادامه صد سال تنهایی رو که از نمایشگاه گرفتم شروع کردم به خوندن. اولش کلی مقدمه و این حرفا داره که آره، مترجم نباید همش از این شاخه به اون شاخه بپره و باید به سبک یه نویسنده کلی باید وارد باشه که بتونه کتاباشو ترجمه کنه و باید بتونه تو همون سبک ترجمه کنه. خلاصه اینکه ترجمه هر کتابی کار هر کسی نیست. واقعا هم موفق شدن و این مترجمی که پیدا کردن خیلی عین خود مارکز هستش. در واقع مهمترین شباهتش اینه که مترجمه همونقدر فارسی بلده که مارکز بلده ( اگه مارکز بیشتر بلد نباشه). خلاصه جناب “مهندس محمدرضا راه ور” یه ترجمه ای کرده که نگو. باحالیش اینه که اولش صد جا اسم ایشون با پیشوند مهندس اونده که یه وقت خیال نکنیم بی سواده. حالا دیگه مهندسیش چه ربطی به ترجمه داره معلوم نیست. مدرکشم احتمالا “مهندسی آبیاری علفهای دریایی” از دانشگاه آزاد اسلامی واحد گوساله آباد کتول باشه. خلاصه اگه کسی ایشونو می شناسه ازشون بپرسه که یه ترکیبایی مثل “غیر قابل مقدور” رو از گجاشون در آوردن. حالا همه اینا به کنار ورداشته خود “صد سال تنهایی” رو هم ترجمه کرده. خدا رحم کنه به اون بیچاره ای که باید صد سال تنهایی رو بار اول به قلم واقعا روان و فارسی دقیق ایشون بخونه. من که خودم ترجمه بهمن فرزانه رو دارم. چاپ اول، 1353، انتشارات امیر کبیر. واقعا شاهکاره. شدیدا توصیه می شه که اگه تا حالا نخوندین و می خواین بخونین همین ترجمه رو بخونین. هرچند که خیلی کمیابه. راستش خودم کتاب دختر عمومو دودر کردم. خلاصه بگم این آقای فرزانه اگه زنده اس خدا عمرش بده. اگرم مرده که ایشالا دفعه بعد بیشتر عمر کنه. اون جناب مهندسم که خدا ازشون نگذره با اون ترجمه کولاکشون. بابا حالا گند زدی به ترجمه دیگه این همه دادار دودور نکن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 14 می 2002
همیشه ترمینالای دوستیم اونقدر زیاد بوده که خیلی راحت با آدمای جدید رابطه برقرار می کردم. برای همین همیشه تعداد دوستام و دور و بریام نسبتا زیاد بوده. قدیما وقتی بین دوتاشون مشکلی پیش میومد من خیلی ناراحت می شدم ولی بعدا کم کم به خودم قبولوندم که اگه تو می تونی با اینا کنار بیای معنیش این نیست که اونام می تونن با هم کنار بیان.
ولی این دفعه مساله یه مقدار فرق داره. اونم اینه که یکی از اینا داره بقیه رو به جون هم می اندازه. داره باعث می شه منم بعضیا شونو از دست بدم. مساله اینه که یه نفر دوسه تا از دوستای منو می خواد برای خودش و می خواد اونا با کس دیگه ای دوست نباشن و اتفاقا اون دوسه تا برای من به طور نسبی مهم ترند. از نظر من هیچ ایرادی نداره که یه دوست منو پلکان خودش بکنه و بالاتر بره (مامانم همیشه می گه خیلی رفیق بازم) ولی از این خیلی ناراحت می شم که یکی با من مثل وزنه سر قرقره رفتار بکنه. که با خودش به دو تا سر یه طناب وصل باشیم و پایین رفتن من باعث بالا رفتن اون بشه. من نمی تونم تحمل کنم که یه نفر بره پشت سر من دری وری بگه که خودشو خوب جلوه بده. من نمی تونم تحمل کنم که یه نفر اینقدر دورو باشه که جلوی من از اونا بد بگه جلوی اونا از من. بدبختی اینجاس که انگار اونا نمی فهمن قضیه رو. تو دوستی با این آدم داره سرم به سنگ می خوره، در واقع اون داره به سرم سنگ می زنه. اگه قضیه واقعا اینجوری باشه به زودی یه دعوای درست حسابی داریم. بعدش اون جمع یا جای منه یا جای اون.
من بوی کودتا علیه خودم رو تو جمعی که خیلیاشونو من به هم چسبوندم حس می کنم. ولی شاید دیر شده باشه. همونطور که محمدرضا پهلوی دیر صدای انقلاب ملت ایرانو شنید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:56 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 13 می 2002
خب به مبارکی و میمنت پوست انداختیم. تا یه هفته فرصت دارین که راجبش نظر بدین. نظرتون هر چی هست بی زحمت بفرستینش همینجا.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:56 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 13 می 2002
از امشب یه بخش جدید به بخشهای سه گانه “کتاب مستطاب تراوشات ذهنی آیدین کبیر” اضافه شد.
سه تای قبلی عبارت بودن از: نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه، خاطرات عاشقانه. که دوتای اول کم و بیش اینجا نوشته می شد و سومیش به طور کامل تو دفترم بود. فقط گاهی وقتا یه کنایه ای ممکن بود بزنم بهشون تو اینجا. به هر حال اون سه تا کماکان به همون شکل وجود دارن. بخش چهارمی که اضافه شد هست : احساسات حکیمانه. معلوم نیست تکلیفش چی می شه دقیقا ولی به هر حال شورای تشخیص مصلحت کتاب مستطاب فعلا تصویب کرده که این بخش هم وجود داشته باشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:12 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 13 می 2002
من اگر ما نشوم تنهایم،
تو اگر ما نشوی خویشتنی.
ولی انگار امکان نداره که من و تو با هم ما بشیم. پس تو برای خودت ما بشو منم برای خودم ما می شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:11 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 13 می 2002
این دانشکده چی داره که همه دوست دارن توش بمونن؟ حتی یه وقتایی که کلاس نداریم شده پنج شیش ساعت موندیم تو دانشکده. نمونه اش همین امروز. از ساعت دوازده تا پنج تو صحن چمن مستقر بودیم. خدا خودش همه بنده هاشو از علافی نجات بده. بعدم می گیم چرا نمره هامون بد می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 13 می 2002
عجب امتحانی بودا. صبح که رفتیم که مثلا با بچه ها مساله حل کنیم به نظرم اومد که به طور نسبی خیلی بلدم (بازم نسبیت)، به طور مطلقم خیلی بلد بودم. خلاصه اینجوری شد که با کلی روحیه رفتم نشستم سر جلسه. بعدش اول که سوالا رو گذاشتن جلومون تو دلم گفتم آخ جون بالاخره بعد از عمری از یه امتحانی نمره کامل می گیرم. شروع کردم به نوشتن ولی همین طور که می نوشتم تازه متوجه یه نکته های کوچیکی می شدم که تا اون موقع اصلا به فکرم نرسیده بود. عجب امتحانی بود. عجب سوالایی. خیلی نامردیه که واسه درس اختصاصی به این مهمی فقط سه تا سوال باشه. اونم اینجوری. ما که دیگه نهایت مساله تصویری که حل کرده بودیم یه کره بود جلوی یه صفحه یهو دوتا کره گذاشته بود جلومون و نوشته بود با استفاده از تئوری تصویر حل کنین. تازه اونجا پتانسیلا صفر بود ولی اینجا پتانسیلم داشتن. (بازم دم امید گرم که می گه نوشتم : با تئوری تصویر قابل حل نیست!!!). این استاده شاکی بود که چرا این ترم هیچ کس نمیاد پیشم رفع اشکال. به نظر واسه همینم یه جوری سوال داده که حالمونو بگیره. به هر حال من که اگه نصف نمره بگیرم خیلیه. صبحش بحث نمره ها شد، یکی گفت اگه بالای ده شدم شیرینی می دم. یکی گفت به ازای هر یه نمره بالای پونزده که بگیرم یه کیلو شیرینی می دم. مام گفتیم اگه نمره کامل بگیرم به همه ناهار می دم. اول امتحان تو دلم گفتم خاک بر سرم ناهارو پیاده شدم. ولی انگار خئا نخواسته بود. همین دیگه. مگه اینجوری واسه خودم توجیه کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.
.............................................................................................