جمعه، 17 می 2002
هیچ کینه ای ازت ندارم. مگه صد دفعه بهت نگفتم؟ چیو؟
– مرام لوطی فطیره، مزه لوطی خاکه.
همین. ولی سو استفاده نکن. همین جا تمومش کن این مسخره بازی رو.
|
مشغولیات زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!
شعار هفته Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences. K. Sam Shanmugam
آیدین كبیر در یک نگاه
اسم: آیدین خان تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱ قد: ۱۷۷ وزن: داره می رسه به صد رنگ چشم: قهوهای تیره رنگ مو: همون تماس: ایمیل اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر
بالا
آرشیو
بالا |
|
نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه تراوشات ذهنی آیدین كبیر نوشتههای آیدین:جمعه، 17 می 2002هیچ کینه ای ازت ندارم. مگه صد دفعه بهت نگفتم؟ چیو؟ جمعه، 17 می 2002یه نامه قشنگ رسیده دستم. اجازه بدین نگم نویسنده اش کی بوده. راجب حرفای اخیرم در مورد دوستی حرف زده. یه جاش نوشته “… هرکی لیاقت دوستی با تو رو داشته باشه، دوستت می مونه.” پنجشنبه، 16 می 2002و خدا دنیا را آفرید. چهارشنبه، 15 می 2002 و من نردبانی بودم، چهارشنبه، 15 می 2002این کتاب شخصیتهای گم شده مارکز یا ادامه صد سال تنهایی رو که از نمایشگاه گرفتم شروع کردم به خوندن. اولش کلی مقدمه و این حرفا داره که آره، مترجم نباید همش از این شاخه به اون شاخه بپره و باید به سبک یه نویسنده کلی باید وارد باشه که بتونه کتاباشو ترجمه کنه و باید بتونه تو همون سبک ترجمه کنه. خلاصه اینکه ترجمه هر کتابی کار هر کسی نیست. واقعا هم موفق شدن و این مترجمی که پیدا کردن خیلی عین خود مارکز هستش. در واقع مهمترین شباهتش اینه که مترجمه همونقدر فارسی بلده که مارکز بلده ( اگه مارکز بیشتر بلد نباشه). خلاصه جناب “مهندس محمدرضا راه ور” یه ترجمه ای کرده که نگو. باحالیش اینه که اولش صد جا اسم ایشون با پیشوند مهندس اونده که یه وقت خیال نکنیم بی سواده. حالا دیگه مهندسیش چه ربطی به ترجمه داره معلوم نیست. مدرکشم احتمالا “مهندسی آبیاری علفهای دریایی” از دانشگاه آزاد اسلامی واحد گوساله آباد کتول باشه. خلاصه اگه کسی ایشونو می شناسه ازشون بپرسه که یه ترکیبایی مثل “غیر قابل مقدور” رو از گجاشون در آوردن. حالا همه اینا به کنار ورداشته خود “صد سال تنهایی” رو هم ترجمه کرده. خدا رحم کنه به اون بیچاره ای که باید صد سال تنهایی رو بار اول به قلم واقعا روان و فارسی دقیق ایشون بخونه. من که خودم ترجمه بهمن فرزانه رو دارم. چاپ اول، 1353، انتشارات امیر کبیر. واقعا شاهکاره. شدیدا توصیه می شه که اگه تا حالا نخوندین و می خواین بخونین همین ترجمه رو بخونین. هرچند که خیلی کمیابه. راستش خودم کتاب دختر عمومو دودر کردم. خلاصه بگم این آقای فرزانه اگه زنده اس خدا عمرش بده. اگرم مرده که ایشالا دفعه بعد بیشتر عمر کنه. اون جناب مهندسم که خدا ازشون نگذره با اون ترجمه کولاکشون. بابا حالا گند زدی به ترجمه دیگه این همه دادار دودور نکن. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:15 نوشت.سهشنبه، 14 می 2002همیشه ترمینالای دوستیم اونقدر زیاد بوده که خیلی راحت با آدمای جدید رابطه برقرار می کردم. برای همین همیشه تعداد دوستام و دور و بریام نسبتا زیاد بوده. قدیما وقتی بین دوتاشون مشکلی پیش میومد من خیلی ناراحت می شدم ولی بعدا کم کم به خودم قبولوندم که اگه تو می تونی با اینا کنار بیای معنیش این نیست که اونام می تونن با هم کنار بیان. دوشنبه، 13 می 2002خب به مبارکی و میمنت پوست انداختیم. تا یه هفته فرصت دارین که راجبش نظر بدین. نظرتون هر چی هست بی زحمت بفرستینش همینجا. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:56 نوشت.دوشنبه، 13 می 2002از امشب یه بخش جدید به بخشهای سه گانه “کتاب مستطاب تراوشات ذهنی آیدین کبیر” اضافه شد. دوشنبه، 13 می 2002من اگر ما نشوم تنهایم، دوشنبه، 13 می 2002این دانشکده چی داره که همه دوست دارن توش بمونن؟ حتی یه وقتایی که کلاس نداریم شده پنج شیش ساعت موندیم تو دانشکده. نمونه اش همین امروز. از ساعت دوازده تا پنج تو صحن چمن مستقر بودیم. خدا خودش همه بنده هاشو از علافی نجات بده. بعدم می گیم چرا نمره هامون بد می شه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:10 نوشت.دوشنبه، 13 می 2002عجب امتحانی بودا. صبح که رفتیم که مثلا با بچه ها مساله حل کنیم به نظرم اومد که به طور نسبی خیلی بلدم (بازم نسبیت)، به طور مطلقم خیلی بلد بودم. خلاصه اینجوری شد که با کلی روحیه رفتم نشستم سر جلسه. بعدش اول که سوالا رو گذاشتن جلومون تو دلم گفتم آخ جون بالاخره بعد از عمری از یه امتحانی نمره کامل می گیرم. شروع کردم به نوشتن ولی همین طور که می نوشتم تازه متوجه یه نکته های کوچیکی می شدم که تا اون موقع اصلا به فکرم نرسیده بود. عجب امتحانی بود. عجب سوالایی. خیلی نامردیه که واسه درس اختصاصی به این مهمی فقط سه تا سوال باشه. اونم اینجوری. ما که دیگه نهایت مساله تصویری که حل کرده بودیم یه کره بود جلوی یه صفحه یهو دوتا کره گذاشته بود جلومون و نوشته بود با استفاده از تئوری تصویر حل کنین. تازه اونجا پتانسیلا صفر بود ولی اینجا پتانسیلم داشتن. (بازم دم امید گرم که می گه نوشتم : با تئوری تصویر قابل حل نیست!!!). این استاده شاکی بود که چرا این ترم هیچ کس نمیاد پیشم رفع اشکال. به نظر واسه همینم یه جوری سوال داده که حالمونو بگیره. به هر حال من که اگه نصف نمره بگیرم خیلیه. صبحش بحث نمره ها شد، یکی گفت اگه بالای ده شدم شیرینی می دم. یکی گفت به ازای هر یه نمره بالای پونزده که بگیرم یه کیلو شیرینی می دم. مام گفتیم اگه نمره کامل بگیرم به همه ناهار می دم. اول امتحان تو دلم گفتم خاک بر سرم ناهارو پیاده شدم. ولی انگار خئا نخواسته بود. همین دیگه. مگه اینجوری واسه خودم توجیه کنم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.دوشنبه، 13 می 2002حمید جون حالا اصول مارو می دونستی دیگه قرار نبود پیش دستی کنی و قبل از خودم انتشار بدیشون که. منظورت از متعادل نوشتن چیه؟ یعنی زبونم لال می خوای بگی من می ترسم؟ تو که می دونی من کله خر تر از این حرفام. ولی انصافا تو این یه مورد حوصله دردسر ندارم جون خودم. به هر حال هنوز خیلی قسمتای فابل انتشار دیگه اش مونده. سعی می کنم خورد خورد اونا رو هم بنویسم. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 6:08 نوشت.یکشنبه، 12 می 2002بفرما! این همه سال راجب نسبیت حرف زدیم و ادعا کردیم که نسبیت همه چیزو توجیه می کنه، یهو این ندا خانوم از اون بالای دیوار یه حرفایی زد که به درک خودمون از نسبیت شک کردیم. معلوم می شه که ختی درک آدما از نسبیتم نسبیه. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 20:03 نوشت.شنبه، 11 می 2002اینم ادامه اصول آیدینیسم سیاسی: شنبه، 11 می 2002عجب وضعیتی شده. این الکترومغناطیس همچین رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته که همش خواب می بینم دارم میدان حساب می کنم. تو خیابون همش خیال می کنم که الآن باید پتانسیل ماشینا رو حساب کنم. ایشالا خدا خودش شفا بده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.شنبه، 11 می 2002وای از دست این آخر هفته ها دیگه دارم بدجوری خسته می شم. قدیما که آخر هفته همش خونه بودم همیشه شاکی بودم که از بیکاری و یکنواختی حوصله ام سر رفته. حالا یه دوماهی می شه که هیچ روز تعطیلی نبوده که شبش خونه باشیم. دیگه دارم حسابی خسته می شم. بابا گاهی وقتا لازمه که آدم یه شبم خونه بمونه. این خدام همیشه عوضی می گیره دعاهای آدمو. ما گفتیم هر دو هفته یه بار یه جایی بریم یه کاری کرد که یه وقتایی واسه ظهر و شب دو روز تعطیل چهار تا برنامه جور می شه. یا مثلا همین هفته که سه روز تعطیل بوده هر سه شبش مهمونی بودیم. من که دیگه خسته شدم. آدم وقتش مال خودش نیست. خیر سرم فردا صبحم امتحان دارم. اونوقت امشب معلوم نیست تا ساعت چند باید بیرون علاف باشم. خدا تو چرا نمی گیری حرف آدمو؟ [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:47 نوشت.جمعه، 10 می 2002مگه من چیم از بقیه کمتره که اونا به اسم خودشون اصول و ایسم داشته باشن ولی اصول آیدینیسم سیاسی نداشته باشیم؟ پنجشنبه، 9 می 2002و ما بالاخره رفتیم نمایشگاه. تا ده و نیم که سر کلاس بودیم. بعدشم که ما با تاکسی رفتیم و تا ساعت یازده و نیم تو نمایشگاه معطل اونایی شدیم که با ماشین میومدن. اول از همه رفتیم غرفه روزنه که واسه نیما دارابی کلاس ایجاد کنیم. از بچه های سال بالایی دانشگاه خودمونه و خیلی هم آدم باحالیه. یه کتاب نوشته به اسم ژرف نگار که راجب طرز ایجاد تصاویر سه بعدیه به همراه فرمولاش که خیلی کتاب خوبیه انصافا و در ضمن نرم افزارشم همراهش هست. شدیدا به علاقمندان توصیه می شه. اینم سایتش. بعد غرفه انتشارات روزبهان بود که نادر ابراهیمی اونجا نشسته بود و;متاباشو امضا می کرد. طفلکی خیلی ضعیف شده. از فامیلای دور خودمونه. اونجا منم یک عاشقانه آرام رو گرفتم ولی ندادم امضا کنه چون سرش خیلی شلوغ بود و سرعتش پایین. گفتم بعدا می دم امضا کنی واسم. بعدش فوری رفتیم ناهار که یه وقت خدای نکرده تلف نشیم. جای همگی خالی کلی هم خوردیم. چقدرم که غذاش عالی بود!! بعد دوباره شروع کردیم به گشتن و یه سری دیگه کتاب خریدیم و تازه آخرش رسیدیم به تنها چیزی که من از قبلش براش برنامه ریزی کرده بودم. انتشارات مس. یه پوستر و یه ماگ جیم موریسون خریدم. خداییش کتاباشون اصلا فروش نداشت فقط همینا رو می فروختن اونم به قیمت خون عمه بزرگشون. آخرشم همه رفتن و من و حمیدرضا رفتیم طرف مطبوعات. تازه داشت بازی استقلال پرسپولیس شروع می شد و نسبتا غرفه هایی که تلویزیون داشتن شلوغ شده بودن. اونجا یه مشت آدم دیدیم. هادی خامنه ای، ابراهیم اصغرزاده، ابراهیم یزدی، فریبرز رئیس دانا… آها راستی رحیمی رئیس سازمان سنجشم دیدیم. مرتیکه با اون سازمان مسخرش سالی خداد نفرو می ذاره سر کار. خلاصه بالاخره هرچی بود راضی شدیم که برگردیم. و اما برداشت من از نمایشگاه: چهارشنبه، 8 می 2002وای وای وای. بازم وای. مغزم میزون کار نمی کنه. بازم دم امتحانا شد و من بیشتر فکرم درگیر بدبختیام شد. وقتی آدم مغزشو لازم نداره با تمام قوا در اختیارشه ولی تا مغزه لازمش می شه یهو هزار تا مصرف کننده دیگه هم به ترمینالای مغزش وصل می شن. چهارشنبه، 8 می 2002خیلی مسخره است. دفتر خاطراتم پر شده. منم هی یادم می ره که برم یه دفتر بگیرم. برای همین در حال حاضر یا باید ننویسم یای بیام اینجا بنویسم که هیچ کدومش حس نوشتن رو کاغذو به آدم نمی ده. [نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:29 نوشت.
| ||||