جمعه، 31 می 2002
هر چقدر که هفته پیش عالی بود و تو فرم بودم این هفته هیچ کاری نکردم. از بس که هفته آشغالی بود. اون از اون شنبه که تصادف شد. اونم از کوئیز الکترومغناطیس. اونم از بقیه هفته. فقط آخر هفته یه کم بهتر بود که به یه کنسرت و یه شب شعر با بچه ها گذشت. اگه اینا نبود که من الآن هنوز افتاده بودم. خیلی انرژی ازم گرفت این هفته، اونم به طرز احمقانه ای. الآن اونقدر خسته ام که دیگه هیچی برام اهمیت نداره. منظورم از هیچی درواقع اینه که فردا نه واحد کوئیز دارم ولی هیچی نخوندم هنوز. اونقدر خسته ام که تو این دو روزه تقریبا همش خواب بودم. حوصله ام سر رفته حسابی. تازه خاصیت وحشتناک عصر جمعه که دیگه جای خودشو داره. خیلی وحشتناکه اگه این ترمم مثل ترم پیش گند بزنم. ترم پیش واقعا فکرم مشغول بود. ولی این ترم چی؟ البته این ترمم کلی مشکل برام پیش اومده ولی الآن خیلی فکرم آزاد تر از ترم پیش. کاش این وضعیت نبود. یه جورایی دارم له می شم تو این دوره انتقالی خیلی مهم. گاهی وقتا فکر می کنم کاش حداقل هفته پیش که گرانپایه صدام کرد دفترشو پرسید که مشکلم چیه بهش اعتماد کرده بودم و گفته نه اینکه عین احمقا بشینم جلوش، بگم هیچ مشکلی ندارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم دیگه به کسی اعتماد کنم. مگه نه اینکه اعتماد من به بعضیا باعث شده که دیگران اعتمادشونو به من از دست بدن. در ثانی، هرچی بوده تموم شده، الآن تنها چیزی که مونده آینده هستش. اصلا اهمیتی نداره. بیخیالش. اصلا من که مشکلی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت. مگه نه؟
یه چیزی خیلی فکرمو مشغول کرده. دیروز مامانم بهم می گه: “تو هم مثل خودم هر قدرم که ناراحت باشی اصلا نشون نمی دی.” یعنی راست می گه؟ اونایی که منو می شناسن بگن که چه قدر این حرف درسته. چون خودم واقعا دوست دارم این جوری باشم ولی فکر نمی کنم خیلی موفق بوده باشم.
اصلا دیگه نمی تونم متنای متصل بنویسم. تمام دفتر یادداشتام تبدیل شده به تیکه های چار پنج جمله ای. یاد شعر نامدار افتادم:
“اگر بوسه ام را تاب آورده بودی،
پیش از رفتنت شاعر شده بودم.”
نسبتا بد روزگاریه چون تو مینیمم خودم هستم. نسبتا خوب روزگاریه چون بعد از مینیمم شیب تابع مثبته. بازم دارم آسمون ریسمون می بافم. معنیش اینه که مغزم هنوزم مرتب نیست. همون که قبلا گفتم: “دیورژانس افکارم مثبت بی نهایته.”
اینم حسن ختام:
“و من آن برگ خشکم
که طوفان زندگی از جایم کند
و جای پای عشق
همچنان بر کمرم مانده.”
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 29 می 2002
دیدین این مرتیکه ضیا چه جوری داغ می شه و راجب سیاست مملکت شیش ساعت می ره بالا منبر؟ آخ که چه قدر حرصم می گیره وقتی این الدنگ احمق از اون سر دنیا راجب غیرت حرف می زنه. آخه حمال یادت رفته چیکاره بودی؟ اگه یادت رفته من یادمه. همه اونایی که می خوای با پرت و پلاهات شیرشون کنی که برن هرکار تو می خوای بکنن یادشونه چی کاره بودی.
یا نکنه حسنی بی غیرت بوده که اون طوری در وصفش شعر می خوندی؟ (حسنی بده، بد، بد، خیلی بده، بد، بد.)
اصلا از قدیم گفتن : “ضیا!!! یه وقت نگوزیا!!”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:10 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 29 می 2002
امشب یه شب شعر بود تو دانشکده ما و ضمنشم مراسم تجلیل از محمود دولت آبادی بود. اومد نصف کلیدر رو خوند. عجب حوصله ای داره که این همه دری وری سر هم می کنه. من یه موقعی تمام هدفم این بود که بتونم توصیفا رو حسابی کش بدم که متنم طولانی بشه ولی الآن اصلا حوصله این حرفارو ندارم. هرچی کوتاه تر، بهتر و تاثیر گذار تر. اینا رو که گفتم الآن بهاره میاد گیر می ده که هرچی باشه استاد چند سال بیشتر از تو تجربه داره. بابا حرفی نیست، تجربه داره، خوش بحالش. اولا که این زندگی مالی نیست که حالا کم و زیادش اهمیتی داشته باشه. بعدم اینکه اگه اون از یه چیزی خوشش میاد و همش اونو تجربه می کنه دلیل نمی شه که منم خوشم بیاد. نه، منم خوشم نیومد که اون بسیجیه اونجوری حرف زد امشب ولی خب هرکار می کنم نمی تونم با نوشته طولانی حال کنم. اونم نوشته ای که صد صفحه فقط توصیف سبیل یارو باشه. دست خودم که نیست، نمی تونم دیگه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:09 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 29 می 2002
خیلی همینجوریش فشار خونم میزونه، اونوقت رفتم نیم لیتر آب زرشک خوردم نصفه شبی. تو تاکسی که میومدم خونه اصلا از شدت سرگیجه هیچی سرم نمی شد. شانس اوردم سالم رسیدم خونه. تازه آب زرشکاش ظاهرا خیلی مونده بود و یه کمی تخمیر شده بود چون هم گاز داشت هم اینکه بوی شراب می داد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:08 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 29 می 2002
از ماست که بر ماست
ما برقیا هرچی می کشیم از همین برق می کشیم. دیشب تا اومدم شماره بگیرم و آنلاین بشم برق رفت. اینم بد مصیبتیه ولی من از فرصت نهایت استفاده رو کردم. تا دیدم همه جا تاریک شده گرفتم خوابیدم و این جوری شد که من بعد از مدتها یه شب زود خوابیدم. خلاصه اینکه ما نفهمیدیم برق خوبه یا بده ولی هرچی باشه زندگی ما که بهش شدیدا وابسته شده. حالا ما به کنار، زندگی کل آدمای روی زمین که الزاما ممکنه برقی نباشن وابشته به همین برقه. از همین خاصیت این رشته خوشم میاد. اونقدر قاطی زندگی مردم شده که دیگه نمی شه جداش کرد و هیچ کسم نمی تونه ادعا کنه که نیازی بهش نداره. و این خاصیت در مورد هر چهار تا گرایش به یک اندازه صادقه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 27 می 2002
فجیعا توصیه می شه که هر روز نیازمندی های روزنامه ایران رو از یه جایی گیر بیارین و طالع اون روزتون رو بخونین. من خیلی به این قضایا معتقد نیستم ولی این یکی بدجوری می زنه تو خال.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 27 می 2002
کسی اینجا نیست که کل آهنگای هایده رو داشته باشه؟ ترجیحا نوار کاست نباشه، دیجیتال باشه که بتونم سریعتر توشون دنبال یه آهنگ خاص بگردم. دیشب یه خوابی دیدم که توش یه نفر که خیلی برام مهمه داشت یه آهنگ هایده رو سوت می زد و می خوند. تو خواب برام آشنا بود و می دونستم که آهنگه مال هایده هستش فقط شعرشو حفظ نبودم و همینجوری که می خوند من احساس می کردم که اون آدم با خوندن اون شعر خیلی حرفا می خواد به من بزنه(هرچند امروز یه حرفی بهم زده که کلی منو تکون داده ولی بیشتر از این حرفا بود.) ولی وقتی بیدار شدم دیگه هیچی از اون شعر یادم نبود. امیدوارم بتونم پیداش کنم. فقط یه سری خاطره خیلی گنگ دارم ازش.
کسی هایده نداره؟
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 27 می 2002
به خاطر بعضی اعتمادای زیادم به آدما، اعتماد خیلیا رو به خودم از دست دادم. شاید برای گروه اول مهم نباشه که بهشون اعتماد بشه یا نه، ولی برای من اعتماد دوستام از همه چیز مهمتره. من اشتباهامو می دونم و مطمئنم که دیگه تکرارشون نمی کنم. ولی نمی دونم چیکار باید بکنم که اعتمادای از دست رفته رو دوباره بدست بیارم. من معذرت خواهیامو کردم، ولی نمی دونم که دوباره من همون دوست قدیمی می شم تو نظرشون یا نه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 27 می 2002
بدجوری داشتم بازی می خوردم. کمتر از یه ماه پیش راجب رفتارای یه نفر حرف زدم. پریشب با یه کار مسخره خودم جرقه یه ماجرای نسبتا بزرگو زدم. ماجرایی که نزدیک بود آخرش خیلی احمقانه تموم بشه. درست تو لحظه ای که بقیه اون آدمو شناخته بودن من داشتم اسیر بازی جدیدش می شدم. در واقع اون لحظات آخر داشت به هر چیزی که می تونست چنگ می زد که دستش به من رسیده بود. نزدیک بود که درست تو لحظه آخر منو با خودش بندازه. بدجوری داشتم گول می خوردم. خیلی شانس آوردم. همشو مدیون خواهر بزرگه هستم. اگه امروز صبح تو روی اون آدم، جلوی من اونجوری حرف نزده بود ممکن بود من هیچوقت به خودم نیام. بازم کلی ممنونشم و کلی شرمنده اش. با همه اینا قرارمون اینه که هنوزم بهش فرصت بدیم. چون واقعا امکان عوض شدنش هست.
یه روز دیگه گذشت که توش اندازه ده روز بزرگ شدم ولی اندازه ده سال پیر شدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 27 می 2002
دفعه آخر خیلی خسته بودم نمی فهمیدم چی می گم. به هر حال دوتا جمله از حرفای اون شبو امروز صبح پاک کردم. شتر مرد، حاجی خلاص.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 25 می 2002
عجب روزی بود، نمی تونم هیچی بگم، خیلی هم خسته ام. از اون بیشتر کوفته ام. تمام تنم هنوز درد می کنه. هنوزم وقتی فکرشو می کنم، خیلی فکرای دیگه میاد تو ذهنم. بدجوری به خیر گذشته.
حالا این وسط تو منو گیر آوردی که دعوام کنی. این وسط فهمیدم که هنوزم برای خیلی حرفاتون نامحرمم. این وسط بازم یه روز دیگه بزرگ شدم. این وسط من بدجوری موندم بین آدمایی که هرکدومشون راجب بقیه بدترین فکرای ممکنو می کنن. می ترسم منم یه وقت مثل اینا بشم. خیلی گرفتاریای خودم کم بود، اینم شد قوز بالا قوز.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 25 می 2002
خدا!!! بپا یه وقت مرام دونت پاره نشه این همه مرام می زاری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
اخیرا کم می نویسم، خیلی کم. دوباره سرم شلوغ شده و تازه دارم می فهمم که این همه مشغله تا حالا بوده و من از کنارشون گذشته بودم. بوده و من با بی خیالی اهمیتی که درخورشون بوده بهشون نمی دادم. وای که اون تعبیر دفتر سپید در مورد پرانتزا چه عالیه. (الآن یادم نمی آد دقیقا مال کی بود. باید سر فرصت آرشیوشو بخونم بیام لینکشو اینجا بزارم.) الآن می بینم که شونصد تا پرانتز بسته نشده دارم، پس بگو برای چی زندگیم دچار ERROR شده بود. کلی پرانتز باز دارم که بستنشون حالا حالاها وقت می گیره. وقت و انرژی. برای بستن بعضیاش خیلی دیر شده. نه اونقدر که دیگه نشه بستش ولی پدرم در میاد تا ببندمشون. فعلا اولین کاری که کردم اولویت بندی پرانتزاست. باید اول مهم تریناشو ببندم. ولی چقدر درس عبرت بود همه اینا برام. درس عبرت شد که خیلی کارا رو دیگه نکنم. خیلی قضایا رو یه جور دیگه پیش ببرم. خیلی حرفا رو نزنم. تو این نه ماه اندازه تمام هجده سال بقیه زندگیم چیز یاد گرفتم.
درس اول : زندگی کن، نذار زندگی کار دستت بده.
درس دوم : از آن مرد دانا دهان دوخته است
که بیند که شمع از زبان سوخته است.
درس سوم : با یه دست شیش تا هندونه که سهله دوتاشم نمی تونی ورداری.
…… و خیلی درسای دیگه که بعدا حتما می گم سر جاشون.
خلاصه اینکه خدا خرو می شناخت که بهش شاخ نداد. ببین اگه می شد پرانتزا رو باز گذاشت و رفت چه گندی می زدم. می بندم همه رو، یه کم زحمت می خواد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
داشتم یادداشتای قدیمی خودمو می خوندم که به زمان پیدایش اسم بخشهای کتاب مستطاب رسیدم.
مربوط می شه به دوازدهم تیر سال هفتاد و نه. یعنی پنج روز بعدش باید کنکور می دادم. یه سری یادداشت بود که روی دیواره تختم نوشته بودم که اصلش حالا تقریبا پاک شده و من نمی تونم خیلیاشو دیگه بخونم چون با مداد نوشته بودم. ولی یه بخشی شو که قابل خوندن بوده قبلا منتقل کردم روی کاغذ. به هر حال این سری یادداشتا همون روزی که گفتم شروع می شه و یه روز بعد از کنکور هم آخریش نوشته شده.
اون اول بالای همه گنده نوشتم : “نظریات عارفانه و نوشته های احمقانه” دورشم یه کادر کشیدم. بعدا یه کادر دیگه اضافه کردم به این کادر که توش نوشتم: “و خاطرات عاشقانه”. به هر حال بدم نمیاد اولین یادداشت روبنویسم.
“الیوم دوازدهم برج سرطان سنه هفتاد و نه، پنج روزی بیشتر تا کنکور نمانده. به گمانم در حال از دست دادن سلامت فکری و روحی خود می هستیم، چون شبها دیر خوابمان می رود که اسن مصیبت بسی برای ملک و مملکت گران آمده. باشد تا کنکور «لعنة الله علیه» را هم بدهیم و از دست همه اینان خلاص شویم.”
یادش بخیر یه زمانی خیلی به نثر قدیمی گیر داده بودم. تو اوجش دوتا تذکره نوشتم که خودم بینهایت باهاشون کیف کردم. ولی بعد از تذکره دوم که شیش ماه پیش بود دیگه هیچی اونجوری ننوشتم. در ضمن به دلیل احترام به آدمای مورد تذکره واقع شده از نوشتنشون اینجا معذورم.
همینو داشته باشین که آخریش اینجوری شروع می شد : ” آن فیلسوف بی بدیل، آن صاحب خط جمیل، آن دودرکننده همیشگی الکترو و ریاضی، آن نابغه دوران حال و ماضی، آن دوستدار گربه های پشمالو، آن آکل گیلاس و آلبالو، آن داننده …..، شیخنا و مولانا …… . گوینده سخنان نیک بود و استاد ممتاز….. بود و صاحب شلوارهای شیک…..” چون طرف بدجوری آشناس مجبورم نصفشو سه نقطه بذارم. ولی شاید یه روزی اون اولی رو که مال یکی از دوستای قدیمیه نوشتم اینجا. هرچند که خودم خیلی ازش راضی نیستم.
ببین توروخدا باز از یه جایی شروع کردم حرف زدنو، از یه جای دیگه سر در آوردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
به سبک آقای یاوه گو:
خدایا دستت رو از آستین پیکان بیرون بیار و این استقلال رو ببازون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
اینم متن زیر اون پوستر دکتر مصدق که گفته بودم :
” بکسانیکه وقتی پای مصالح عموم بمیان آید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکنند بکسانیکه در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجا که موفق شوند مرد و مردانه میاستند و یک دندگی بخرج میدهند و باز بکسانیکه در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود میگذرند این عکس ناقابل اهدا می شود احمدآباد آبان ماه 1341 دکتر محمد مصدق”
سه تا نکته می زنه تو چشم. اولا که همه کلمات به هم چسبیده نوشته شده اند. دوما از علایم نوشتاری خبری نیست. سوما تو امضاش کلمه دکتر قید شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
من دارم آزمایش می شم. خدا داره آزمایشم می کنه که ببینه ظرفیتشو دارم جزو اصحاب کهف بشم یا نه. دیشب قشنگ پونزده ساعت متوالی خوابیدم. حالا شایدم تسه تسه نیشم زده باشه.
یه مورد دیگه هم هست که خواب میاره. یادمه تو تبریز که واسه مسابقات موشها رفته بودیم علی رو یه چیزی نیش زده بود که دستش کلی باد کرده بود. خلاصه رفتیم دواخونه و دستشو نشون داد اونم یه شربت داد بهش، اگه اشتباه نکنم اسمش هیدروکسیزین بود. خلاصه علی خورد و فردا صبحش که از خواب پاشدیم باد دستش خوابیده بود. ما چهار نفر دیگه که دیدیم اینجوریه همون صبح که تازه از خواب بیدار شده بودیم به عنوان پیشگیری!!! هرکدوم کلی از اون شربته خوردیم و کلی هم علی خورد. نتیجه اش این بود که تو کل مراسم افتتاحیه که صبح همون روز بود ما رو صندلیای آمفی تئاتر اونجا خواب بودیم و سخنرانی مهم و پربار!!! پروفسور غفوری فرد رو از دست دادیم. بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و این دفعه تو نمازخونه گرفتیم خوابیدیم. که مرحله مقدماتی سه تا از رشته ها رو از دست دادیم.
خلاصه اینکه من هنوز خوابم میاد. چیکار کنم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
دیروز یه سوتی مسخره دادم که هنوزم دارم می سوزم. آخه همه نکته ای که تو مساله بود این بود که بفهمی دوتا خازن جریانشون مساویه پس سری هستن. من اینو نوشتم بعدش ورداشتم یه خازن معادل جاش گذاشتم، فقط عین این خنگا از فرمول خازن موازی استفاده کردم. عجب خری هستما. حالا اونی که صحیح می کنه شک دارم حتی بهم پنج بده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
من این را نیز نمی دانم،
همچون هزاران ندانسته دیگر،
و نیز بر خلاف هزارها دانسته.
فرق این دو فقط در نونی است،
ای کاش نبود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.
.............................................................................................