دوشنبه، 27 می 2002
بدجوری داشتم بازی می خوردم. کمتر از یه ماه پیش راجب رفتارای یه نفر حرف زدم. پریشب با یه کار مسخره خودم جرقه یه ماجرای نسبتا بزرگو زدم. ماجرایی که نزدیک بود آخرش خیلی احمقانه تموم بشه. درست تو لحظه ای که بقیه اون آدمو شناخته بودن من داشتم اسیر بازی جدیدش می شدم. در واقع اون لحظات آخر داشت به هر چیزی که می تونست چنگ می زد که دستش به من رسیده بود. نزدیک بود که درست تو لحظه آخر منو با خودش بندازه. بدجوری داشتم گول می خوردم. خیلی شانس آوردم. همشو مدیون خواهر بزرگه هستم. اگه امروز صبح تو روی اون آدم، جلوی من اونجوری حرف نزده بود ممکن بود من هیچوقت به خودم نیام. بازم کلی ممنونشم و کلی شرمنده اش. با همه اینا قرارمون اینه که هنوزم بهش فرصت بدیم. چون واقعا امکان عوض شدنش هست.
یه روز دیگه گذشت که توش اندازه ده روز بزرگ شدم ولی اندازه ده سال پیر شدم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:21 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 27 می 2002
دفعه آخر خیلی خسته بودم نمی فهمیدم چی می گم. به هر حال دوتا جمله از حرفای اون شبو امروز صبح پاک کردم. شتر مرد، حاجی خلاص.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 25 می 2002
عجب روزی بود، نمی تونم هیچی بگم، خیلی هم خسته ام. از اون بیشتر کوفته ام. تمام تنم هنوز درد می کنه. هنوزم وقتی فکرشو می کنم، خیلی فکرای دیگه میاد تو ذهنم. بدجوری به خیر گذشته.
حالا این وسط تو منو گیر آوردی که دعوام کنی. این وسط فهمیدم که هنوزم برای خیلی حرفاتون نامحرمم. این وسط بازم یه روز دیگه بزرگ شدم. این وسط من بدجوری موندم بین آدمایی که هرکدومشون راجب بقیه بدترین فکرای ممکنو می کنن. می ترسم منم یه وقت مثل اینا بشم. خیلی گرفتاریای خودم کم بود، اینم شد قوز بالا قوز.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:15 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 25 می 2002
خدا!!! بپا یه وقت مرام دونت پاره نشه این همه مرام می زاری.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:13 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
اخیرا کم می نویسم، خیلی کم. دوباره سرم شلوغ شده و تازه دارم می فهمم که این همه مشغله تا حالا بوده و من از کنارشون گذشته بودم. بوده و من با بی خیالی اهمیتی که درخورشون بوده بهشون نمی دادم. وای که اون تعبیر دفتر سپید در مورد پرانتزا چه عالیه. (الآن یادم نمی آد دقیقا مال کی بود. باید سر فرصت آرشیوشو بخونم بیام لینکشو اینجا بزارم.) الآن می بینم که شونصد تا پرانتز بسته نشده دارم، پس بگو برای چی زندگیم دچار ERROR شده بود. کلی پرانتز باز دارم که بستنشون حالا حالاها وقت می گیره. وقت و انرژی. برای بستن بعضیاش خیلی دیر شده. نه اونقدر که دیگه نشه بستش ولی پدرم در میاد تا ببندمشون. فعلا اولین کاری که کردم اولویت بندی پرانتزاست. باید اول مهم تریناشو ببندم. ولی چقدر درس عبرت بود همه اینا برام. درس عبرت شد که خیلی کارا رو دیگه نکنم. خیلی قضایا رو یه جور دیگه پیش ببرم. خیلی حرفا رو نزنم. تو این نه ماه اندازه تمام هجده سال بقیه زندگیم چیز یاد گرفتم.
درس اول : زندگی کن، نذار زندگی کار دستت بده.
درس دوم : از آن مرد دانا دهان دوخته است
که بیند که شمع از زبان سوخته است.
درس سوم : با یه دست شیش تا هندونه که سهله دوتاشم نمی تونی ورداری.
…… و خیلی درسای دیگه که بعدا حتما می گم سر جاشون.
خلاصه اینکه خدا خرو می شناخت که بهش شاخ نداد. ببین اگه می شد پرانتزا رو باز گذاشت و رفت چه گندی می زدم. می بندم همه رو، یه کم زحمت می خواد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:04 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
داشتم یادداشتای قدیمی خودمو می خوندم که به زمان پیدایش اسم بخشهای کتاب مستطاب رسیدم.
مربوط می شه به دوازدهم تیر سال هفتاد و نه. یعنی پنج روز بعدش باید کنکور می دادم. یه سری یادداشت بود که روی دیواره تختم نوشته بودم که اصلش حالا تقریبا پاک شده و من نمی تونم خیلیاشو دیگه بخونم چون با مداد نوشته بودم. ولی یه بخشی شو که قابل خوندن بوده قبلا منتقل کردم روی کاغذ. به هر حال این سری یادداشتا همون روزی که گفتم شروع می شه و یه روز بعد از کنکور هم آخریش نوشته شده.
اون اول بالای همه گنده نوشتم : “نظریات عارفانه و نوشته های احمقانه” دورشم یه کادر کشیدم. بعدا یه کادر دیگه اضافه کردم به این کادر که توش نوشتم: “و خاطرات عاشقانه”. به هر حال بدم نمیاد اولین یادداشت روبنویسم.
“الیوم دوازدهم برج سرطان سنه هفتاد و نه، پنج روزی بیشتر تا کنکور نمانده. به گمانم در حال از دست دادن سلامت فکری و روحی خود می هستیم، چون شبها دیر خوابمان می رود که اسن مصیبت بسی برای ملک و مملکت گران آمده. باشد تا کنکور «لعنة الله علیه» را هم بدهیم و از دست همه اینان خلاص شویم.”
یادش بخیر یه زمانی خیلی به نثر قدیمی گیر داده بودم. تو اوجش دوتا تذکره نوشتم که خودم بینهایت باهاشون کیف کردم. ولی بعد از تذکره دوم که شیش ماه پیش بود دیگه هیچی اونجوری ننوشتم. در ضمن به دلیل احترام به آدمای مورد تذکره واقع شده از نوشتنشون اینجا معذورم.
همینو داشته باشین که آخریش اینجوری شروع می شد : ” آن فیلسوف بی بدیل، آن صاحب خط جمیل، آن دودرکننده همیشگی الکترو و ریاضی، آن نابغه دوران حال و ماضی، آن دوستدار گربه های پشمالو، آن آکل گیلاس و آلبالو، آن داننده …..، شیخنا و مولانا …… . گوینده سخنان نیک بود و استاد ممتاز….. بود و صاحب شلوارهای شیک…..” چون طرف بدجوری آشناس مجبورم نصفشو سه نقطه بذارم. ولی شاید یه روزی اون اولی رو که مال یکی از دوستای قدیمیه نوشتم اینجا. هرچند که خودم خیلی ازش راضی نیستم.
ببین توروخدا باز از یه جایی شروع کردم حرف زدنو، از یه جای دیگه سر در آوردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:03 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
به سبک آقای یاوه گو:
خدایا دستت رو از آستین پیکان بیرون بیار و این استقلال رو ببازون.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:33 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 24 می 2002
اینم متن زیر اون پوستر دکتر مصدق که گفته بودم :
” بکسانیکه وقتی پای مصالح عموم بمیان آید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرفنظر میکنند بکسانیکه در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجا که موفق شوند مرد و مردانه میاستند و یک دندگی بخرج میدهند و باز بکسانیکه در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود میگذرند این عکس ناقابل اهدا می شود احمدآباد آبان ماه 1341 دکتر محمد مصدق”
سه تا نکته می زنه تو چشم. اولا که همه کلمات به هم چسبیده نوشته شده اند. دوما از علایم نوشتاری خبری نیست. سوما تو امضاش کلمه دکتر قید شده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
من دارم آزمایش می شم. خدا داره آزمایشم می کنه که ببینه ظرفیتشو دارم جزو اصحاب کهف بشم یا نه. دیشب قشنگ پونزده ساعت متوالی خوابیدم. حالا شایدم تسه تسه نیشم زده باشه.
یه مورد دیگه هم هست که خواب میاره. یادمه تو تبریز که واسه مسابقات موشها رفته بودیم علی رو یه چیزی نیش زده بود که دستش کلی باد کرده بود. خلاصه رفتیم دواخونه و دستشو نشون داد اونم یه شربت داد بهش، اگه اشتباه نکنم اسمش هیدروکسیزین بود. خلاصه علی خورد و فردا صبحش که از خواب پاشدیم باد دستش خوابیده بود. ما چهار نفر دیگه که دیدیم اینجوریه همون صبح که تازه از خواب بیدار شده بودیم به عنوان پیشگیری!!! هرکدوم کلی از اون شربته خوردیم و کلی هم علی خورد. نتیجه اش این بود که تو کل مراسم افتتاحیه که صبح همون روز بود ما رو صندلیای آمفی تئاتر اونجا خواب بودیم و سخنرانی مهم و پربار!!! پروفسور غفوری فرد رو از دست دادیم. بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و این دفعه تو نمازخونه گرفتیم خوابیدیم. که مرحله مقدماتی سه تا از رشته ها رو از دست دادیم.
خلاصه اینکه من هنوز خوابم میاد. چیکار کنم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
دیروز یه سوتی مسخره دادم که هنوزم دارم می سوزم. آخه همه نکته ای که تو مساله بود این بود که بفهمی دوتا خازن جریانشون مساویه پس سری هستن. من اینو نوشتم بعدش ورداشتم یه خازن معادل جاش گذاشتم، فقط عین این خنگا از فرمول خازن موازی استفاده کردم. عجب خری هستما. حالا اونی که صحیح می کنه شک دارم حتی بهم پنج بده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:36 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
من این را نیز نمی دانم،
همچون هزاران ندانسته دیگر،
و نیز بر خلاف هزارها دانسته.
فرق این دو فقط در نونی است،
ای کاش نبود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:35 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
و من برگزیده شدم….
و انی بعثت…..
اند آی واز چوزن….
اوند ایش چوست…..
همیشه منتظر روزی بودم که برگزیده بشم و امروز این اتفاق افتاد، ولی نه به پیغمبری بلکه برای رفتن به کنفرانس. فکر کنم برای پیغمبری هنوز باید خیلی صبر کنم. چون خدا جای مسجد منو به توالت رهنمون گشته.
خلاصه این که ایشالا هرکی از این جماعت بلاگر (که ماشالا نصفشون برقی و کامپیوتری هستن) که شهریور بیاد شیراز چشمش به جمال بنده روشن می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:34 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 23 می 2002
وای واقعا که هفته خسته کننده ای بود. خیلی از خودم کار کشیدم. هنوزم جون ندارم که بتونم خیلی حرف بزنم یا اصلا بیدار بمونم. ولی بعد از مدتها دوباره از جون کندن لذت بردم. نمی دونم دعا کنم که خدا نصیب کنه یا نکنه، ولی به من که بدجوری خوش گذشت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:33 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 21 می 2002
الو؟ این بلاگر قاطی کرده انگار.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:44 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 می 2002
امروز عصر یه لحظه هوس کردم برم تو مسجد دانشکده با خودم خلوت کنم ولی لامصبا درشو قفل کرده بودن. در ضمن تو این ساختمون جدید مسجد در ورودیش نسبتا نزدیک ورودی دستشویی هاست. به هر حال اینا پیش زمینه بود برای چیزی که عصر تو دفترم نوشتم. (جزو یادداشتهای ابلهانه) :
” و خدا نیز مرا نخواست
و کبوترها نیز از من فرار کردند
و آن گاه فقط دربهای توالت بود
که به روی من باز بود.”
ولی خدا با این کارش واقعا حالمو گرفت.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 20 می 2002
اگه یه درس تو دنیا باشه که به آدم دید بده و به فکر کردن آدم کمک کنه، الکترومغناطیسه. سه ماه تموم با میدانای الکتریکی کار می کنی تا دستت میاد که از چه راهی می شه مسایلشونو حل کرد یا اصلا چه جوری باید بهشون نگاه کرد بعد یهو میری سراغ میدانای مغناطیسی که یه جورایی یهو باید دیدت عمود بر دید قبلیت بشه. واقعا که معرکه ست. ایشالا خدا نصیب کنه همه حداقل یه دور بخوننش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:41 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 می 2002
آخ که چه قدر بحث ایدئولوژیک – فلسفی بعد از پیتزا می چسبه بخصوص که طرف بحثت خواص دانشکده در طول اعصار باشن و محلشم صندلی – چمن دانشکده باشه وزمانشم ساعت پنج بعد از ظهر باشه. عجب موجوداتی هستن این خواص دانشکده. با وجود نقطه نظرای شدیدا متفاوتشون، نقاط اشتراک زیادی دارن که باعث شده بتونن دور هم جمع شن خیلی با هم راحت باشن. در واقع اینو می شه تو مختصات قطبی این جوری توجیهش کرد که زاویه هاشون از نظر عددی با هم خیلی اختلاف داره ولی در عمل تو دورهای مختلف دایره روی هم می افتن. جالبیش اینه که تو این بحثا معمولا به نتیجه مشخصی نمی رسیم چون تقریبا همه خیلی وقت پیشا ایدئولوژی خودشون رو پیدا کردن و خیلی سخت تغییرش می دن. در واقع فایده اش اینه که بیشتر با نظرات همدیگه آشنا می شیم. این یه جور آشنایی با تاکید روی موضوعه. یه برنامه هم داریم که آشنایی با تاکید روی شخصه. اینجوری که تو یه جلسه ای یه نفرو می نشونیم روی صندلی و بقیه راجب همه چیز ازش سوال می کنن که نتیجه اولیه اش اینه که با عقاید منحصر بفرد اون یه نفر بیشتر آشنا می شیم. یه فرق دیگه این دوتا برنامه هم اینه که برنامه اول آدماش خواص ترن از برنامه دوم.
هرکی ندونه خیال می کنه ما داریم جامعه شناسی، الهیاتی چیزی می خونیم، نه برق.
(اینم شرح برنامه امروز از زبون حمید)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 19 می 2002
اینو یادم رفت بگم. همین دیروز که اون همه چیز اتفاق افتاده بود یه نامه هم از آقای آموزش دانشکده رسید دستم که نوشته بود: “جناب حضرت آیدین خان، حالا که شما خیلی آدم توپی می باشید و ما مرده سجایای اخلاقی شما هستیم، و به مناسبت اینکه در یک ترم متوالی اساتید بدجنس به جنابتان نمره نداده اند و روم به دیوار، گلاب به روتون مشروط شده اید، ما طبق آیین نامه آموزشی پدرشونو در میاریم، شمام جون هرکی دوست دارین لطف کنین و یه کم درس بخونین که این ترم دیگه شرمنده اخلاقتون نشیم.”
البته متنش اینهمه مودبانه نبود و من برای اینکه متهم به بی ادبی مفرط نشم یه کمی توش دست بردم که یه وقت اونایی که ناراحتی قلبی دارن، خطری براشون پیش نیاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:07 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 18 می 2002
چند ساعت پیش می خواستم بنویسم دیگه من تموم شدم. منی که یه روزی واسه خودم کسی بودم و ادعام می شد، منی که یه موقعی درسی می خوندم و ورزشی می کردم، هوشی داشتم و شاد درونی بودم دیگه نیستم. نه اینکه دیگه این صفات رو نداشته باشم، خودم دیگه وجود ندارم. ولی چقدر امشب همه چیز باهم قشنگ همزمان شد.
بابام بالاخره سکوتشو شکست و نشست کلی نصیحتم کرد. کلی ازم ایراد گرفت. کلی تغییرات منفی مو تو این یه ساله به رخم کشید. کلی خصوصیات بد جدیدمو برام شمرد. کلی ……….
خودم دلیل همه تغییراتمو می دونم. فکرای بچه گونه، احساسات احمقانه، گم کردن خودم تو محیط جدید، بلند پروازیای جدیدم، دخالت کردن تو همه کارای یه دانشکده که عملا منو از پا انداخته،…… تا فردا صبح می تونم از این چیزا ردیف کنم. ولی گفتن خالی چه فایده ای داره؟ این دفعه دیگه جدی جدی تصمیم گرفتم که درستش کنم. (درستش کنم نه!! درستم کنم.) و می تونم این کارو بکنم. مطمئنم که می تونم.
چه قشنگه که من همین امشب باید “دوست داشتن برتر از عشق است” رو می خوندم. و چه جالبه که حالا که دو هفته نشده که اون به خیال خودم عاشقی از سرم پریده و جاشو داده به یه جور دوست داشتن قشنگ، امشب باید بخونم که: دوست داشتن باعث تعالی می شه و عشق برعکس آدمو پایین میاره.
چه خوبه که همین امشب باید تو روزنامه واسه ماه تولد من بنویسه: “این هنوز ابتدای راه است” در حالی که من فکر می کردم دیگه رسیدم به تهش.
چقدر عالیه که همین امشب اگه با مکتوب فال بگیرم می بینم نوشته: “با خطاهای زندگی باید همان طور برخورد کنی که با زمین خوردنت برخورد می کنی. به جای اینکه زمین را نفرین کنی، ابتدا سعی کن بفهمی چه چیزی باعث افتادنت شده.”
همه اینا وقتی کامل می شه که بازم لجبازی کنی و بری سراغ دیوان حافظ، ببینی این اومده: “یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور”.
من به نشانه ها معتقدم. همیشه سعی کردم بهشون توجه کنم. ولی هیچ وقت ندیده بودم که این همه نشانه یه حرفو بزنن. بدجوری تکون خوردم. زلزله اش اونقدر شدید بود که همه چیزو خراب کرد. و خوبیشم همینه چون دیگه زحمت خراب کردن ندارم. از این به بعد تنها چیزی که هست ساختنه.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 19:55 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 17 می 2002
واقعا که! تفرش زادگاه آدمای بزرگی مثل دکتر حسابی بوده ولی این آقای تفرشی داره آبروی همه تفرشیا رو می بره.
اصلا کاری ندارم که آزاده سپهری چی نوشته بوده و عقیده اش چیه و حتی اون مطلبشو نخوندم ولی اگه ما داریم تو این زمونه زندگی می کنیم باید یاد بگیریم به نظر بقیه احترام بذاریم. نظرشون هرچی که می خواد باشه. اگه یه نفر نظری داره و ازش دفاع می کنه ما باید در برابرش از نظر خودمون دفاع کنیم نه اینکه چون زورمون می رسه دهنشو ببندیم. چیزی که مسلمه اینه که با قلدری هیچ وقت نمی شه نظر یه نفر رو حتی اگرم اشتباه باشه عوض کرد. واقعا متاسفم برای آدمایی که اینجوری فکر می کنم. تازه این تحصیلکرده مملکته. به گفته خودش داره فوق لیسانس می گیره. پس از اون بیسوادی که تو فلان روستا زندگی می کنه چه انتظاری باید داشت؟
آقای عزیز این کارت خیلی غلطه، مطمئن باش اونایی که از این کارت دفاع کردن یا با کسی خصومت شخصی داشتن یا مثل خودت دگم بودن. شماها اگه واقعا فکر می کنین نظرتون معتبرتر و درست تره مردونه ازش دفاع کنین، با منطق. با همون سلاحی که بقیه نظرات دارن، نه با زور. یا اگه واقعا خیلی ادعاتون می شه چرا نمی رین از این گنده تراشو هک کنین؟ زورتون به صفحه خصوصی مردم رسیده؟ اگه اون آدم چیزی نوشته و شما خوندین، تقصیر اون نیست. شما نهایتا می تونین اگه خوشتون نمیاد نخونین. اون مزاحم شما نشده. این شمائین که خلوت اون آدمو به هم زدین. سعی کنین کم کم یاد بگیرین که بقیه هم انسان هستن نه گوسفند، و هیچ اجباری ندارن که هرچی شما می گین درست باشه. هرچند امثال شما با این طرز فکرای بچه گونه بیشتر از هر چیز عقاید خودشونو زیر سوال می برن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:09 نوشت.
.............................................................................................