دوشنبه، 17 ژوئن 2002
آخ گفتی…. من که کنکورمم رو صندلی راست دستی دادم. تو عمرمم صندلی چپ دستی ندیدم. فکر کنماگه پشتش بشینم اصلا از بی عادتی نتونم چیزی بنویسم.
کاش فقط این بود، هیچ قیچی ای رو نمی شه با دست چپ گرفت، حتی پیچ ها راست گرد هستند، حتی یه مداد که می گیری دستت نوشته های روش یه جوریه که راست دستا درست ببینن، موقع رانندگی حق تقدم با سمت راسته،…. دیگه چقدر بگم. بابا اینا دارن ما رو استثمار می کنن و ما صدامون در نمیاد. تازه خوبه که ما باحال تریم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:58 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 16 ژوئن 2002
ببینم این اسم عوض شد؟ ااا این نظرخواهی چرا همچین شد؟ نمی شه یه کاری کرد پای همه مطالب نباشه؟ می خوام فقط واسه بعضی چیزا نظر بدین آخه. چرا زبونش مریخی شد حالا؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:07 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 16 ژوئن 2002
اصلا حرف زدنم نمیاد. از بس که خسته ام. ولی خب نتونستم به اعتیادم غلبه کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:02 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 ژوئن 2002
کممممممممممممک !!!!! فردا امتحان دارم، هیچی هم حالیم نیست.
چه خاکی تو سرم بریزم؟
از بس قبلا خاک ریختم هنوز تو گوشام پر خاکه!!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:23 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 ژوئن 2002
ها ها حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه. می زینیم گرگ پیر استعمارتونو حذف می کنیما. فقط فکر کنم قبل از فینال به هم نرسیم. نه؟ البته شک دارم که اصلا شما به فینال برسین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 13:01 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 ژوئن 2002
می دونی؟ دردای درونی آدم یه آتیشه. نباید بذاری اون آتیش تو رو بسوزونه، باید جوری ازش استفاده کنی که باعث پخته شدنت بشه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:42 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 15 ژوئن 2002
…. اما لحظه ای رسید
لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد رفت
تو هوای تازه دشت تن به صحرا زد و رفت….
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:41 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 ژوئن 2002
آخه کره ایهای ذلیل مرده! چه طوری دلتون اومد با اون چشمای چپتون گریه فیگو رو ببینین؟ خاک بر سرتون کنن ایشالا.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:09 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 14 ژوئن 2002
این پدرسگی که فال روزنامه ایرانو می نویسه خیلی کاردرسته به خدا
اینم امروزم: تنهایی خوب است، اما برای کسی که ظرفیت و توان آن را داشته باشد. به نظر می زسد تنهایی تو را بر آن داشته تا به چیزهایی فکر کنی که جز اندوه و غم محصولی ندارد.
با همه این حرفا من این جور تنهایی رو دوست دارم. همونی که بون جووی وصفش کرده:
Tonight I won’t be alone, but you know that don’t mean I’m not lonely.
به فارسی اصلا نمی شه ترجمه اش کرد. به هر حال هنر اینه که به چیزایی فکر کنی که جز اندوه و غم محصولی نداره، ولی شاد باشی. هنر اینه که اگه به غم و اندوه فکر می کنی، به فلسفه اش فکر کنی، نه به نفسش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:24 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 13 ژوئن 2002
امروز صبح به هرکی زنگ زدم، (دختر و پسر) فوری دودرم کرد و گفت برو فوتبال ببین. خب نمی خوام ببینم، حوصله ندارم. عجب گیری افتادیما. یعنی برزیل و کاستاریکا می ارزن که دل منو بشکونین؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 12 ژوئن 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 11 ژوئن 2002
حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 11 ژوئن 2002
حالم اصلا خوب نیست. از صبح دلم درد می کرد حالا سرمم درد می کنه. اگه دیگه خبری ازم نشد فاتحه یادتون نره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:29 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 11 ژوئن 2002
یادم می آد صبح روز امتحان میان ترم ریاضی به بچه ها گفتم من این امتحانو حسابی خراب می کنم ولی عوضش پایان ترم چون بخش آسون ترش می مونه نمره درست حسابی می گیرم و خلاصه پاس می شه. حالا میان ترمشو نمره کامل گرفتم، ولی اصلا از مبحث پایان ترم هیچی حالیم نیست. خیلی خرم، نه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 ژوئن 2002
یادت باشه که مهم نیست قضاوت مردم راجب ما چیه، مهم نیست که اونا راجب صداقت ما چی فکر می کنن. مهم اینه که ما به درستی رفتارمون ایمان داریم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 ژوئن 2002
اه. دیگه دارم کم کم از دستتون خسته می شم. دیگه تو این دانشکده قیافه ها مثل قدیم نیست. وقتی تو حیاط راه می ری یه مشت قیافه عبوس ناراحت می بینی. همه تو خودشونن. همه یه جورایی ناراحتن. تو فکرن. حتی دیگه بگو بخنداشون مثل قدیم نیست. اگرم می خندن تابلوئه که فقط ظاهرو دارن حفظ می کنن. به قول بابام: “چتونه؟ عاشقین؟”
انکار نکنین که فایده نداره. معلومه که نصفتون دردتون مربوط به همین می شه. وگرنه چه مشکل دیگه ای دارین که به این روز افتادین؟
اینم نصایح حکیمانه امروز: عاشق عشق باشین، نه عاشق معشوق. این جوری وقتی میاد الکی تو ابرا سیر نمی کنین، وقتی هم می ره الکی خودتونو نمی خورین، همیشه تو یه سطح معقول و مناسب می مونین.
اینم واسه اون بیست درصدی که احتمالا دردشون این نیست: این نیز بگذرد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 ژوئن 2002
ها ها، حال کردین چی گفتم؟ الآن دیدم اون ایمیل خودم برگشت خورده، البته ایمیل اونا رسید ولی چیز به درد بخوری توش نبود.
ولی باحالیش اینه که بالاش نوشته: این نامه حاوی اطلاعات مهمی است. مثلا چیز مهمش پسوردمه که اونو خودم بلد بودم لازم نبود کسی بهم بگه.
کسی منظور اینو می فهمه؟
Message from yahoo.com.
Unable to deliver message to the following address(es).
:
128.121.4.109 does not like recipient.
Remote host said: 550 5.7.1 Unable to relay for support@persianblog.com
Giving up on 128.121.4.109.
تازه اگه به آدرس خودمم برم نوشته: این وبلاگ مسدود می باشد، غلط نکنم خیلی تابلو تر از این حرفام. احتمالا تو مرامنامه سایتشون نوشته: عضویت خواص بای نحو کان ممنوع است.
به خدا من با این سایت دشمن نیستم اگه یه روزی مطمئن بشم که مشکلات احمقانه حل شدن، حتما می رم جل و پلاسمو اونا پهن می کنم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 10 ژوئن 2002
می خواستم اینا رو معرفی کنم و تا یکی دو هفته دیگه کم کم این وبلاگو منتقل کنم به سایت اونا ولی هنوز یه مشکلاتی دارن که باید رفع بشه. اولیش اینه که تو این Blogger می شه با هر شناسه ای عضو بشی و بعدا با اون شناسه وبلاگای مختلف، با آدرسای مختلف بسازی ولی تو این سایته هر شناسه ای که ورداری همون می شه آدرست. حالا ورداشته واسه ما eyedeen.persianblog.com ساخته که طبیعتا به لعنت خدا نمی ارزه. حالا گفتیم به جهنم بذار سروراشون پر بشه، خواستم tgeik رو بگیرم که گفت عنوان “نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه” رو قبلا یکی دیگه ورداشته. اولا که به تو چه؟ اون یکی هم خودمم. دوما که حالا اومدم برم عنوان اون یکی رو عوض کنم، می بینم میگه ” شناسه کاربری شما مسدود است، به آدرس فلان میل بفرستید”. انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیشش من با اون شناسه رفتم و چیزی پابلیش کردم. دیگه اینکه اون موقعی که عضو می شی می گه یه نامه واستون فرستادیم، برین میل باکستون رو چک کنین. ممکنه یه چیزای بدرد بخوری تو نامه هه باشه، هرچند من که چشمم آب نمی خوره، ولی مساله اینه که اون نامه هنوز که هنوزه دست من نرسیده. حالا خوبه الآن برم ببینم اون نامه ای هم که من فرستادم برگشت خورده. من که دیگه پشت دستمو داغ کنم به سایت ایرانی اعتماد کنم. تقریبا مطمئنم که یکی دو هفته دیگه سروراشونم کم میارن. بابا شوخی که نیست.
کار هر بز نیست سرویس وبلاگ دادن، سرور کلفت می خواهد و برنامه نویس خفن.
تازه یه چیز باحال دیگه هم داره: موقع مطلب نوشتن هرچی Alt+Shift می گیرم بازم واسه خودش فارسی تایپ می کنه.
خلاصه اینکه ما صبر می کنیم ببینیم آقایون بالاخره چه گلی به سر خودشون و ما می زنن.
به هر حال اگه خواستین یه سری به اون لینک بالا بزنین، واسه تفریح بد نیست. هرچند که بعدا آقایون خیال می کنن از بس سایتشون توپه این همه مراجعه کننده داره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 ژوئن 2002
حمیدرضا ! این حرفا به درد تو هم می خوره. به بازیگر بودن عادت نکن. خودت باش.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 ژوئن 2002
همین الآن اینو خوندمش حیف که نمی تونم بهت لینک بدم.
سمن تو حق نداری خودت نباشی. نمی تونی خودت نباشی. ما که خودمونو دوستای تو می دونیم، خودت رو دوست داریم نه کس دیگه ای. می دونی؟ منم تاحالا صد بار فکر کردم که از صداقتم ضربه خوردم. ولی مساله این نیست. صداقت بهترین چیزه ولی مثل همه چیزای دیگه زمان داره. اگه حرفی هست که باید گفته بشه یا کاری هست که باید انجام بشه، باید بشه. فقط مساله سر زمان این اتفاقه. گاهی وقتا مجبوریم یا بهتره که اون عمل رو مدتی عقب بندازیم. فقط عقب بندازیم، نه اینکه اون عمل انجام نشه، یا عمل دیگه ای که با اون متضاده انجام بشه. ما باید خودمون باشیم. نمی تونیم کس دیگه ای باشیم. فقط می تونیم خودمون رو بروز ندیم.
اصلا نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده، ولی مطمئن باش که همیشه می تونی روی ما حساب کنی. ولی خودت باش. اجازه نده فاکتورای ناراحت کننده تو رو عوض کنن، سعی کن تو اونا رو عوض کنی. خودت باش و همیشه مطمئن باش که خدا به مناسب ترین وضع ممکن تو رو خلق کرده. پس اجازه بده همونطور که خودش تشخیص داده بمونی.
منظورم از این حرفا این نیست که به جبر اعتقاد دارم. ما کاملا مختاریم ولی بالاخره باید به قوانین بازی تن بدیم.
یه چیز دیگه: تو نمی تونی چشمت رو به روی حقیقت ببندی یا پنهانش کنی چون از هر خورشیدی درخشانتره.
حرف آخر: دیگه نشنوم از این حرفا زدیا.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.
.............................................................................................