مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

پنج‌شنبه، 13 ژوئن 2002     

امروز صبح به هرکی زنگ زدم، (دختر و پسر) فوری دودرم کرد و گفت برو فوتبال ببین. خب نمی خوام ببینم، حوصله ندارم. عجب گیری افتادیما. یعنی برزیل و کاستاریکا می ارزن که دل منو بشکونین؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:37 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 12 ژوئن 2002      حفاظت شده:

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

[برای نمایش یافتن دیدگاه‌ها رمز عبور را بنویسید.] اينو آیدین در ساعت 18:29 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 ژوئن 2002     

حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 ژوئن 2002     

حالم اصلا خوب نیست. از صبح دلم درد می کرد حالا سرمم درد می کنه. اگه دیگه خبری ازم نشد فاتحه یادتون نره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:29 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 11 ژوئن 2002     

یادم می آد صبح روز امتحان میان ترم ریاضی به بچه ها گفتم من این امتحانو حسابی خراب می کنم ولی عوضش پایان ترم چون بخش آسون ترش می مونه نمره درست حسابی می گیرم و خلاصه پاس می شه. حالا میان ترمشو نمره کامل گرفتم، ولی اصلا از مبحث پایان ترم هیچی حالیم نیست. خیلی خرم، نه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:26 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 10 ژوئن 2002     

یادت باشه که مهم نیست قضاوت مردم راجب ما چیه، مهم نیست که اونا راجب صداقت ما چی فکر می کنن. مهم اینه که ما به درستی رفتارمون ایمان داریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:10 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 10 ژوئن 2002     

اه. دیگه دارم کم کم از دستتون خسته می شم. دیگه تو این دانشکده قیافه ها مثل قدیم نیست. وقتی تو حیاط راه می ری یه مشت قیافه عبوس ناراحت می بینی. همه تو خودشونن. همه یه جورایی ناراحتن. تو فکرن. حتی دیگه بگو بخنداشون مثل قدیم نیست. اگرم می خندن تابلوئه که فقط ظاهرو دارن حفظ می کنن. به قول بابام: “چتونه؟ عاشقین؟”
انکار نکنین که فایده نداره. معلومه که نصفتون دردتون مربوط به همین می شه. وگرنه چه مشکل دیگه ای دارین که به این روز افتادین؟
اینم نصایح حکیمانه امروز: عاشق عشق باشین، نه عاشق معشوق. این جوری وقتی میاد الکی تو ابرا سیر نمی کنین، وقتی هم می ره الکی خودتونو نمی خورین، همیشه تو یه سطح معقول و مناسب می مونین.
اینم واسه اون بیست درصدی که احتمالا دردشون این نیست: این نیز بگذرد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:15 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 10 ژوئن 2002     

ها ها، حال کردین چی گفتم؟ الآن دیدم اون ایمیل خودم برگشت خورده، البته ایمیل اونا رسید ولی چیز به درد بخوری توش نبود.
ولی باحالیش اینه که بالاش نوشته: این نامه حاوی اطلاعات مهمی است. مثلا چیز مهمش پسوردمه که اونو خودم بلد بودم لازم نبود کسی بهم بگه.
کسی منظور اینو می فهمه؟

Message from yahoo.com.
Unable to deliver message to the following address(es).
:
128.121.4.109 does not like recipient.
Remote host said: 550 5.7.1 Unable to relay for support@persianblog.com
Giving up on 128.121.4.109.

تازه اگه به آدرس خودمم برم نوشته: این وبلاگ مسدود می باشد، غلط نکنم خیلی تابلو تر از این حرفام. احتمالا تو مرامنامه سایتشون نوشته: عضویت خواص بای نحو کان ممنوع است.
به خدا من با این سایت دشمن نیستم اگه یه روزی مطمئن بشم که مشکلات احمقانه حل شدن، حتما می رم جل و پلاسمو اونا پهن می کنم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:22 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 10 ژوئن 2002     

می خواستم اینا رو معرفی کنم و تا یکی دو هفته دیگه کم کم این وبلاگو منتقل کنم به سایت اونا ولی هنوز یه مشکلاتی دارن که باید رفع بشه. اولیش اینه که تو این Blogger می شه با هر شناسه ای عضو بشی و بعدا با اون شناسه وبلاگای مختلف، با آدرسای مختلف بسازی ولی تو این سایته هر شناسه ای که ورداری همون می شه آدرست. حالا ورداشته واسه ما eyedeen.persianblog.com ساخته که طبیعتا به لعنت خدا نمی ارزه. حالا گفتیم به جهنم بذار سروراشون پر بشه، خواستم tgeik رو بگیرم که گفت عنوان “نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه” رو قبلا یکی دیگه ورداشته. اولا که به تو چه؟ اون یکی هم خودمم. دوما که حالا اومدم برم عنوان اون یکی رو عوض کنم، می بینم میگه ” شناسه کاربری شما مسدود است، به آدرس فلان میل بفرستید”. انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیشش من با اون شناسه رفتم و چیزی پابلیش کردم. دیگه اینکه اون موقعی که عضو می شی می گه یه نامه واستون فرستادیم، برین میل باکستون رو چک کنین. ممکنه یه چیزای بدرد بخوری تو نامه هه باشه، هرچند من که چشمم آب نمی خوره، ولی مساله اینه که اون نامه هنوز که هنوزه دست من نرسیده. حالا خوبه الآن برم ببینم اون نامه ای هم که من فرستادم برگشت خورده. من که دیگه پشت دستمو داغ کنم به سایت ایرانی اعتماد کنم. تقریبا مطمئنم که یکی دو هفته دیگه سروراشونم کم میارن. بابا شوخی که نیست.
کار هر بز نیست سرویس وبلاگ دادن، سرور کلفت می خواهد و برنامه نویس خفن.
تازه یه چیز باحال دیگه هم داره: موقع مطلب نوشتن هرچی Alt+Shift می گیرم بازم واسه خودش فارسی تایپ می کنه.
خلاصه اینکه ما صبر می کنیم ببینیم آقایون بالاخره چه گلی به سر خودشون و ما می زنن.
به هر حال اگه خواستین یه سری به اون لینک بالا بزنین، واسه تفریح بد نیست. هرچند که بعدا آقایون خیال می کنن از بس سایتشون توپه این همه مراجعه کننده داره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:17 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژوئن 2002     

حمیدرضا ! این حرفا به درد تو هم می خوره. به بازیگر بودن عادت نکن. خودت باش.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژوئن 2002     

همین الآن اینو خوندمش حیف که نمی تونم بهت لینک بدم.
سمن تو حق نداری خودت نباشی. نمی تونی خودت نباشی. ما که خودمونو دوستای تو می دونیم، خودت رو دوست داریم نه کس دیگه ای. می دونی؟ منم تاحالا صد بار فکر کردم که از صداقتم ضربه خوردم. ولی مساله این نیست. صداقت بهترین چیزه ولی مثل همه چیزای دیگه زمان داره. اگه حرفی هست که باید گفته بشه یا کاری هست که باید انجام بشه، باید بشه. فقط مساله سر زمان این اتفاقه. گاهی وقتا مجبوریم یا بهتره که اون عمل رو مدتی عقب بندازیم. فقط عقب بندازیم، نه اینکه اون عمل انجام نشه، یا عمل دیگه ای که با اون متضاده انجام بشه. ما باید خودمون باشیم. نمی تونیم کس دیگه ای باشیم. فقط می تونیم خودمون رو بروز ندیم.
اصلا نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده، ولی مطمئن باش که همیشه می تونی روی ما حساب کنی. ولی خودت باش. اجازه نده فاکتورای ناراحت کننده تو رو عوض کنن، سعی کن تو اونا رو عوض کنی. خودت باش و همیشه مطمئن باش که خدا به مناسب ترین وضع ممکن تو رو خلق کرده. پس اجازه بده همونطور که خودش تشخیص داده بمونی.
منظورم از این حرفا این نیست که به جبر اعتقاد دارم. ما کاملا مختاریم ولی بالاخره باید به قوانین بازی تن بدیم.
یه چیز دیگه: تو نمی تونی چشمت رو به روی حقیقت ببندی یا پنهانش کنی چون از هر خورشیدی درخشانتره.
حرف آخر: دیگه نشنوم از این حرفا زدیا.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:30 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژوئن 2002     

خوشم اومد، امروز حسابی حال این معتمدی رو اخذ کردیم. سر کلاس برگشته به امید می گه آقای رضوی شما گوش نمی کنینا، امید گفت زندی هستم استاد. اونم از رو نرفت گفت فرقی نمی کنه، رضوی هم عین خودته. ظهر که نمره های میان ترمش اعلام شد و معلوم شد نمره های اول و دوم کلاسش مال امید و منه، باید می رفتیم پیشش ببینم بالاخره کی گوش نمی کنه.
حالا همه اینا یه طرف حرف این سمن خانوم یه طرف. برگشته به من می گه آخه تقلب که هنر نیست. عیب نداره بابا مام پاش بیفته تقلب می کنیم ولی تو این یه امتحان فقط یه نفر تقلب کرد که خودشون باشن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 8 ژوئن 2002     

دمش گرم. بین اون همه دانشجوی دانشگاه هنر، این نیما دارابی نفر اول نخستین جشنواره سوت ایران شد. حسابی آبرو داری کرد. بخصوص که موقع گرفتن جایزه هم یادآوری کرد که از کدوم دانشگاهه. تازه شانس اوردن نامدار نبود وگرنه نفر دومم مال خودمون می شد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:56 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژوئن 2002     

به سلامتی یه نفر دیگه از خواص دانشکده هم وبلاگ دار شد. چون به من گفته فعلا آدرسشو به کسی نگم تا بعدا که خودش جار بزنه منم بهش لینک نمی دم. هر چند که قبلا یه نفر دیگه بهش لینک داده. به هر حال سمن خانوم خوش اومدی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژوئن 2002     

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
***
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
***
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
***
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
***
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
***
بیچاره «بهایی» که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل و خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر «خیالی» به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژوئن 2002     

زخمای بدن فقط برای این ایجاد می شن که زخمای روح رو به ما یادآوری کنن. که یادمون بیارن خواهی نخواهی این زخما ایجاد میشه و یادمون باشه که گذشت زمان اونا رو خوب می کنه و یادمون باشه که اگه یه زخم خیلی بزرگ باشه، همیشه ردش باقی می مونه، این رد همیشه ما رو یاد اون زخم می اندازه، و می تونه تا آخر عمرمون تو زندگی ما اثر بذاره.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:33 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژوئن 2002     

از من می ترسی؟
خوش بحالت که فکر می کنی منو شناختی. خوش بحالم که دوستام راجبم اینجوری فکر می کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:26 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 7 ژوئن 2002     

دیروز رو تو یکی از بهشتای روی زمین گذروندم. اگه زمینیش اینه، ببین دیگه فضاییش چیه.
تو همون بهشت یه دفعه مرگ رو به چشم دیدم. قرار نبود بمیرم، فقط قرار بود ببینم که مرگ از رگ گردن به من نزدیکتره. اونی که از رگ گردن نزدیکتره مرگه، خدا نیست. خدا خود رگ گردنه. خدا خود وجود منه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:25 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 6 ژوئن 2002     

هر مداری یه حالت گذرا داره و یه حالت دائم که بعد از اون پیش میاد. در مورد من این حالت گذرا خیلی داره طول می کشه. برمی گرده به توپولوژی من به قول بشر. بازم به قول خودش: “اینا قسمتای راحت الحلقوم زندگیه دیگه، اینطور نیست؟”
شایدم مشکل برمی گرده به این که تا میام به حالت دائم برسم، دوباره منبع تحریکم یه موج جدید می فرسته تو شاخه هام.
آخ که چقدر می چسبه آدم همه زندگیشو با چار تا مدار تشبیه کنه. کاش همونطور که می تونیم سر سه سوت یه مدارو حل کنیم، می تونستیم زندگی خودمون رو هم حل کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 6 ژوئن 2002     

و اما من تمام دو روز تعطیلم را به فکر کردن گذراندم. آخ که چقدر کار سختی است وقتی عادتت به آن را از دست داده باشی. فکر کردن درباره خودم. درباره دیگران، درباره تو، گذشته، حال، آینده، ایدئولوژی، عرفان، موسیقی، موهام، هدفم، فلسفه وجودیم، مسیرم……
و جقدر سخت است که انسان بدینسان خود را خالی بیابد….
و این منم که دوباره از فردا قاطی جماعت می شوم و فکر کردن را از یاد می برم.
راستی این منم؟
من بدین حد پوچم؟
من تا این حد روزمره ام؟
این منم که شما می بینید؟ یا روح خبیثه ای که در من حلول کرده؟ روحی مادی، روزمره، الکی خوش، …. روحی که از آن من نیست. پس من کجایم؟ در کدامین بدبختی حلول کرده ام؟ بدبختی که باید تاب همه مصائب مرا بیاورد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002