شنبه، 8 ژوئن 2002
خوشم اومد، امروز حسابی حال این معتمدی رو اخذ کردیم. سر کلاس برگشته به امید می گه آقای رضوی شما گوش نمی کنینا، امید گفت زندی هستم استاد. اونم از رو نرفت گفت فرقی نمی کنه، رضوی هم عین خودته. ظهر که نمره های میان ترمش اعلام شد و معلوم شد نمره های اول و دوم کلاسش مال امید و منه، باید می رفتیم پیشش ببینم بالاخره کی گوش نمی کنه.
حالا همه اینا یه طرف حرف این سمن خانوم یه طرف. برگشته به من می گه آخه تقلب که هنر نیست. عیب نداره بابا مام پاش بیفته تقلب می کنیم ولی تو این یه امتحان فقط یه نفر تقلب کرد که خودشون باشن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:23 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 8 ژوئن 2002
دمش گرم. بین اون همه دانشجوی دانشگاه هنر، این نیما دارابی نفر اول نخستین جشنواره سوت ایران شد. حسابی آبرو داری کرد. بخصوص که موقع گرفتن جایزه هم یادآوری کرد که از کدوم دانشگاهه. تازه شانس اوردن نامدار نبود وگرنه نفر دومم مال خودمون می شد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:56 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 ژوئن 2002
به سلامتی یه نفر دیگه از خواص دانشکده هم وبلاگ دار شد. چون به من گفته فعلا آدرسشو به کسی نگم تا بعدا که خودش جار بزنه منم بهش لینک نمی دم. هر چند که قبلا یه نفر دیگه بهش لینک داده. به هر حال سمن خانوم خوش اومدی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:00 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 ژوئن 2002
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
***
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
***
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
***
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
***
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
***
بیچاره «بهایی» که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل و خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر «خیالی» به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 ژوئن 2002
زخمای بدن فقط برای این ایجاد می شن که زخمای روح رو به ما یادآوری کنن. که یادمون بیارن خواهی نخواهی این زخما ایجاد میشه و یادمون باشه که گذشت زمان اونا رو خوب می کنه و یادمون باشه که اگه یه زخم خیلی بزرگ باشه، همیشه ردش باقی می مونه، این رد همیشه ما رو یاد اون زخم می اندازه، و می تونه تا آخر عمرمون تو زندگی ما اثر بذاره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:33 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 ژوئن 2002
از من می ترسی؟
خوش بحالت که فکر می کنی منو شناختی. خوش بحالم که دوستام راجبم اینجوری فکر می کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:26 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 7 ژوئن 2002
دیروز رو تو یکی از بهشتای روی زمین گذروندم. اگه زمینیش اینه، ببین دیگه فضاییش چیه.
تو همون بهشت یه دفعه مرگ رو به چشم دیدم. قرار نبود بمیرم، فقط قرار بود ببینم که مرگ از رگ گردن به من نزدیکتره. اونی که از رگ گردن نزدیکتره مرگه، خدا نیست. خدا خود رگ گردنه. خدا خود وجود منه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:25 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 ژوئن 2002
هر مداری یه حالت گذرا داره و یه حالت دائم که بعد از اون پیش میاد. در مورد من این حالت گذرا خیلی داره طول می کشه. برمی گرده به توپولوژی من به قول بشر. بازم به قول خودش: “اینا قسمتای راحت الحلقوم زندگیه دیگه، اینطور نیست؟”
شایدم مشکل برمی گرده به این که تا میام به حالت دائم برسم، دوباره منبع تحریکم یه موج جدید می فرسته تو شاخه هام.
آخ که چقدر می چسبه آدم همه زندگیشو با چار تا مدار تشبیه کنه. کاش همونطور که می تونیم سر سه سوت یه مدارو حل کنیم، می تونستیم زندگی خودمون رو هم حل کنیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 6 ژوئن 2002
و اما من تمام دو روز تعطیلم را به فکر کردن گذراندم. آخ که چقدر کار سختی است وقتی عادتت به آن را از دست داده باشی. فکر کردن درباره خودم. درباره دیگران، درباره تو، گذشته، حال، آینده، ایدئولوژی، عرفان، موسیقی، موهام، هدفم، فلسفه وجودیم، مسیرم……
و جقدر سخت است که انسان بدینسان خود را خالی بیابد….
و این منم که دوباره از فردا قاطی جماعت می شوم و فکر کردن را از یاد می برم.
راستی این منم؟
من بدین حد پوچم؟
من تا این حد روزمره ام؟
این منم که شما می بینید؟ یا روح خبیثه ای که در من حلول کرده؟ روحی مادی، روزمره، الکی خوش، …. روحی که از آن من نیست. پس من کجایم؟ در کدامین بدبختی حلول کرده ام؟ بدبختی که باید تاب همه مصائب مرا بیاورد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 5 ژوئن 2002
یه نفر بگه این پرتغالیا چه غلطی دارن می کنن. من که نمی فهمم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 4 ژوئن 2002
دیشب خواب مسیح رو دیدم. ازش خواستم تصلیب رو بهم نشون بده، چیزی که نشونم داد به دار آویختن منصور بود.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 3 ژوئن 2002
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 2 ژوئن 2002
امروز تو دفتر مدیر امور فرهنگی دانشگاه بودم و عجله داشتم. گفت: ” به مدیر مسولتون بگین اگه چیز شد از امور دانشجویی خبر بگیره.” منم گفتم چشم و دویدم بیرون. بعدا تو پله ها که بودم تازه فکر کردم دیدم نمی دونم منظورش از چیز شدن چیه ولی دیگه به روی خودم نیاوردم. فکر کنم اون بیچاره هم کلی تو دلش به من خندیده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 2 ژوئن 2002
امروز کوئیز گروهی داشتیم که مثلا باید گروهای دونفره بشیم و یه مساله رو باهم حل کنیم. اینم یه مساله داده بود، گفته بود از چهار روش حل کنید. این هم گروهی ما که خواب بود. فقط وسطش یه چار کلمه حرف زد بعدم اصلا پاشد رفت. منم که فقط از دو روش تونستم حل کنم که تازه جواباش با هم فرق داشت!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 2 ژوئن 2002
در کمال تاسف و تاثرو تالم، متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم که از مسابقات منچ حذف شدم. همش تقصیر همین سمن بود. از بس که سیاست اینگیلیسی داشت تو بازی. آخرش خودشم برنده نشد ولی ما رو هم نذاشت برنده شیم. البته یه مشکل دیگه هم بود که نمی دونم چرا ملت صدتا صدتا شیش میاوردن من هرچی تاس می انداختم یک میومد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 1 ژوئن 2002
آهنگ subterranean homesick blues رو شنیدین تا حالا؟ اخیرا دوباره گیردادم به باب دیلن. اگه این آهنگشو گیر آوردین حتما گوش کنین. چیز عجیبیه، تمام مدتی که داره پخش می شه احساس سردرد دارین و می خواین که زودتر تموم شه ولی لحظه ای که تموم می شه، تازه می فهمین اون سردرد لذت بخش با اون صدای جادویی چه تاثیر وحشتناکی داره. مطمئنا دوباره گوشش می کنین از اول. یه چیزیه تو مایه های سیگار. آدمو اذیت می کنه ولی وقتی دفعه اول امتحانش کردی حتما دفعه دومی هم پشت سرش هست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 1 ژوئن 2002
خودت می دونی که خیلی از حرفات رو هنوزم عمل نکردی بهشون. فقط ادعاشو می کنی.
به قول رامین :” من برات حکم همون شئ نحس رو دارم که از یه حادثه شوم باقی می مونه.”
من از دستت خسته نمی شم. مطمئن باش از دستت ناراحت نیستم و می دونم فقط گذشت زمانه که اوضاع رو بهتر می کنه. ولی اگه هیچ وقت بهتر نشه، هیچ وقت خودمو نمی بخشم، هرچند هنوزم فکر می کنم تو شرایط شیش ماه پیش کار درستی کردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 1 ژوئن 2002
این شورای صنفی ما یه کار باحال کرده، مسابقات منچ راه انداخته!!!
مام ثبت نام کردیم و فردا باید مسابقه بدیم. البته قرار بود من امروز بازی کنم ولی چون امتحان داشتیم نرسیدم و یه مقدار برنامه بهم ریخت. حالا همه حریفای فردای من آشنان. همه هفتاد و نهی. خوشحالم که نتیجه بازی فردا هرچی که باشه یه افتخاره برای هفتاد و نهی ها و از این خالی بندیا!!!! چون به هر حال یه نفر دیگه ازشون صعود می کنه.
به هر حال سمن خانم حالا که داری می خونی، خودتو آماده کن واسه فردا که یه وقت نبازی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 1 ژوئن 2002
یه چیزی تازه کشف کردم: من و جین جین تو یه مدرسه درس می خوندیم. البته فقط یه سال فرصت دیدن همدیگه رو داشتیم اون وقتا که اون یه سال ما تازه وارد بودیم و ناآشنا و اونم داشته واسه کنکور درس می خونده که سیاست مدرسه ما در مورد سال آخری ها یه چیزی بود تو مایه های تعطیلی. خلاصه اینکه عجب دنیای کوچیکیه ها. یادش بخیر عجب مدرسه ای.
می تونم ادعا کنم تو بهترین راهنمایی و دبیرستان ایران درس خوندم و الآنم دارم تو یکی از بهترین دانشگاهای مملکت بهترین رشته رو می خونم. ولی خیلی وقتا احساس کردم که لیاقت این همه رو ندارم.
حالا بگم چطور شد که ما فهمیدیم با این جین جین فامیلیم. یه آدم نازنینی بود تو مدرسه ما که اسمش اگه اشتباه نکنم: “اسدالله زاده” بود. ولی ما عادت داشتیم بهش بگیم اسدل. زمان ما نقشش بیشتر در حد یه ناظم بود ولی زمان جین جین اینا انگار معلم هنرم بوده. این بنده خدا هفته پیش مرد. تو تمام این سالا شاید هیچ وقت بهش فکر نکردیم ولی حالا که مرده فکر خیلیامونو به خودش مشغول کرده.
دیگه حیاط علامه حلی نگاهای اسدل رو از تو اتاقک آکواریوم مانندش نمی بینه.
دیگه کسی نیست که کمکهای اولیه مورد نیاز بچه ها رو انجام بده براشون.
دیگه مسابقه های مدرسه داور نداره.
دیگه کسی نیست که واسه همه بچه ها نمره انضباط بیست رد کنه.
دیگه……
تو همه این کارا البته موردایی داشته که خاطره شده برای همه.
یه دفعه که زیر تنها درخت حیاط مدرسه، کنار زمین بسکتبال، روبروی آکواریومش تحصن کرده بودیم برای اعتراض به رفتار یکی از معلما، از توی دفترش اسم بچه های ردیف جلو رو به عنوان مسئول نوشته بود و داده بود به مدیر(یادش بخیر عجب آدم گهی بود) که البته بعدا به این قناعت نشد و از روی لیستای حضور و غیاب از انضباط هممون نفری دو نمره کم شد. ولی اسم اسدل به عنوان آنتن خراب بین بچه ها در رفت. اون تحصنم آخرش توسط مدیر به خاک و خون کشیده شد. روز بیست و پنج اسفند هفتاد و شیش بود. سال بعدش تو انتخابات شورای مدرسه ائتلاف بیست و پنج اسفند برنده شد. امسالم تو چهارمین سالگردش رفتیم مدرسه که چه قدر فرق کرده بود.
یه دفعه دیگه یکی از بچه ها به یکی دیگه که خیلی گنده بود (سه تا داداش بودن که هر سه تاشون همون جا درس می خوندن، بزرگترینشون رو که المپیادی بود هم نسلای جین جین یادشونه، کاوه خجسته رو می گم) مشت زده بود. اونوقت انگشت خودش در رفته بود. بعد اسدل واسش انگشتشو جا انداخت. منتها ظاهرا یه ترکم داشته. چون بعد از اقدامات اسدل انگشتش شیکست!!!
یه چیز دیگه هم تو داوری ها بود. واسه مسابقه های فوتبال خود مربی ورزشمون (خوشخوان) که داور بین المللی بود و این روزا تو تلویزیون واسه جام جهانی کلی نشونش می ده داوری می کرد. ولی داوری بسکتبال با اسدل بود. (البته اینو جین جینم گفته ولی منم می گم حالا) اسدل وفتی می خواست بگه یه دقیقه از بازی مونده، انگشت شستشو حواله بچه ها می کرد که کلی مایه خنده بود.
خلاصه اینکه یادش بخیر. حیف شد رفت. روحش شاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 31 می 2002
It ain’t no use to sit and wonder why, babe
It don’t matter, anyhow
An’ it ain’t no use to sit and wonder why, babe
If you don’t know by now
When your rooster crows at the break of dawn
Look out your window and I’ll be gone
You’re the reason I’m trav’lin’ on
Don’t think twice, it’s all right
It ain’t no use in turnin’ on your light, babe
That light I never knowed
An’ it ain’t no use in turnin’ on your light, babe
I’m on the dark side of the road
Still I wish there was somethin’ you would do or say
To try and make me change my mind and stay
We never did too much talkin’ anyway
So don’t think twice, it’s all right
It ain’t no use in callin’ out my name, gal
Like you never done before
It ain’t no use in callin’ out my name, gal
I can’t hear you any more
I’m a-thinkin’ and a-wond’rin’ walking down the road
I once loved a woman, a child I’m told
I give her my heart but she wanted my soul
But don’t think twice, it’s all right
I’m walkin’ down that long, lonesome road, babe
Where I’m bound, I can’t tell
But goodbye’s too good a word can be, gal
So I’ll just say fare thee well
I ain’t sayin’ you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time
But don’t think twice, it’s all right
(Bob dylan / Don’t Think Twice)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.
.............................................................................................