مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

چهارشنبه، 5 ژوئن 2002     

یه نفر بگه این پرتغالیا چه غلطی دارن می کنن. من که نمی فهمم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 10:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 4 ژوئن 2002     

دیشب خواب مسیح رو دیدم. ازش خواستم تصلیب رو بهم نشون بده، چیزی که نشونم داد به دار آویختن منصور بود.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:36 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 3 ژوئن 2002     

دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:44 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 2 ژوئن 2002     

امروز تو دفتر مدیر امور فرهنگی دانشگاه بودم و عجله داشتم. گفت: ” به مدیر مسولتون بگین اگه چیز شد از امور دانشجویی خبر بگیره.” منم گفتم چشم و دویدم بیرون. بعدا تو پله ها که بودم تازه فکر کردم دیدم نمی دونم منظورش از چیز شدن چیه ولی دیگه به روی خودم نیاوردم. فکر کنم اون بیچاره هم کلی تو دلش به من خندیده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:18 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 2 ژوئن 2002     

امروز کوئیز گروهی داشتیم که مثلا باید گروهای دونفره بشیم و یه مساله رو باهم حل کنیم. اینم یه مساله داده بود، گفته بود از چهار روش حل کنید. این هم گروهی ما که خواب بود. فقط وسطش یه چار کلمه حرف زد بعدم اصلا پاشد رفت. منم که فقط از دو روش تونستم حل کنم که تازه جواباش با هم فرق داشت!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:17 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 2 ژوئن 2002     

در کمال تاسف و تاثرو تالم، متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم که از مسابقات منچ حذف شدم. همش تقصیر همین سمن بود. از بس که سیاست اینگیلیسی داشت تو بازی. آخرش خودشم برنده نشد ولی ما رو هم نذاشت برنده شیم. البته یه مشکل دیگه هم بود که نمی دونم چرا ملت صدتا صدتا شیش میاوردن من هرچی تاس می انداختم یک میومد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:16 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 1 ژوئن 2002     

آهنگ subterranean homesick blues رو شنیدین تا حالا؟ اخیرا دوباره گیردادم به باب دیلن. اگه این آهنگشو گیر آوردین حتما گوش کنین. چیز عجیبیه، تمام مدتی که داره پخش می شه احساس سردرد دارین و می خواین که زودتر تموم شه ولی لحظه ای که تموم می شه، تازه می فهمین اون سردرد لذت بخش با اون صدای جادویی چه تاثیر وحشتناکی داره. مطمئنا دوباره گوشش می کنین از اول. یه چیزیه تو مایه های سیگار. آدمو اذیت می کنه ولی وقتی دفعه اول امتحانش کردی حتما دفعه دومی هم پشت سرش هست.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:02 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 1 ژوئن 2002     

خودت می دونی که خیلی از حرفات رو هنوزم عمل نکردی بهشون. فقط ادعاشو می کنی.
به قول رامین :” من برات حکم همون شئ نحس رو دارم که از یه حادثه شوم باقی می مونه.”
من از دستت خسته نمی شم. مطمئن باش از دستت ناراحت نیستم و می دونم فقط گذشت زمانه که اوضاع رو بهتر می کنه. ولی اگه هیچ وقت بهتر نشه، هیچ وقت خودمو نمی بخشم، هرچند هنوزم فکر می کنم تو شرایط شیش ماه پیش کار درستی کردم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:01 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 1 ژوئن 2002     

این شورای صنفی ما یه کار باحال کرده، مسابقات منچ راه انداخته!!!
مام ثبت نام کردیم و فردا باید مسابقه بدیم. البته قرار بود من امروز بازی کنم ولی چون امتحان داشتیم نرسیدم و یه مقدار برنامه بهم ریخت. حالا همه حریفای فردای من آشنان. همه هفتاد و نهی. خوشحالم که نتیجه بازی فردا هرچی که باشه یه افتخاره برای هفتاد و نهی ها و از این خالی بندیا!!!! چون به هر حال یه نفر دیگه ازشون صعود می کنه.
به هر حال سمن خانم حالا که داری می خونی، خودتو آماده کن واسه فردا که یه وقت نبازی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:00 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 1 ژوئن 2002     

یه چیزی تازه کشف کردم: من و جین جین تو یه مدرسه درس می خوندیم. البته فقط یه سال فرصت دیدن همدیگه رو داشتیم اون وقتا که اون یه سال ما تازه وارد بودیم و ناآشنا و اونم داشته واسه کنکور درس می خونده که سیاست مدرسه ما در مورد سال آخری ها یه چیزی بود تو مایه های تعطیلی. خلاصه اینکه عجب دنیای کوچیکیه ها. یادش بخیر عجب مدرسه ای.
می تونم ادعا کنم تو بهترین راهنمایی و دبیرستان ایران درس خوندم و الآنم دارم تو یکی از بهترین دانشگاهای مملکت بهترین رشته رو می خونم. ولی خیلی وقتا احساس کردم که لیاقت این همه رو ندارم.
حالا بگم چطور شد که ما فهمیدیم با این جین جین فامیلیم. یه آدم نازنینی بود تو مدرسه ما که اسمش اگه اشتباه نکنم: “اسدالله زاده” بود. ولی ما عادت داشتیم بهش بگیم اسدل. زمان ما نقشش بیشتر در حد یه ناظم بود ولی زمان جین جین اینا انگار معلم هنرم بوده. این بنده خدا هفته پیش مرد. تو تمام این سالا شاید هیچ وقت بهش فکر نکردیم ولی حالا که مرده فکر خیلیامونو به خودش مشغول کرده.
دیگه حیاط علامه حلی نگاهای اسدل رو از تو اتاقک آکواریوم مانندش نمی بینه.
دیگه کسی نیست که کمکهای اولیه مورد نیاز بچه ها رو انجام بده براشون.
دیگه مسابقه های مدرسه داور نداره.
دیگه کسی نیست که واسه همه بچه ها نمره انضباط بیست رد کنه.
دیگه……
تو همه این کارا البته موردایی داشته که خاطره شده برای همه.
یه دفعه که زیر تنها درخت حیاط مدرسه، کنار زمین بسکتبال، روبروی آکواریومش تحصن کرده بودیم برای اعتراض به رفتار یکی از معلما، از توی دفترش اسم بچه های ردیف جلو رو به عنوان مسئول نوشته بود و داده بود به مدیر(یادش بخیر عجب آدم گهی بود) که البته بعدا به این قناعت نشد و از روی لیستای حضور و غیاب از انضباط هممون نفری دو نمره کم شد. ولی اسم اسدل به عنوان آنتن خراب بین بچه ها در رفت. اون تحصنم آخرش توسط مدیر به خاک و خون کشیده شد. روز بیست و پنج اسفند هفتاد و شیش بود. سال بعدش تو انتخابات شورای مدرسه ائتلاف بیست و پنج اسفند برنده شد. امسالم تو چهارمین سالگردش رفتیم مدرسه که چه قدر فرق کرده بود.
یه دفعه دیگه یکی از بچه ها به یکی دیگه که خیلی گنده بود (سه تا داداش بودن که هر سه تاشون همون جا درس می خوندن، بزرگترینشون رو که المپیادی بود هم نسلای جین جین یادشونه، کاوه خجسته رو می گم) مشت زده بود. اونوقت انگشت خودش در رفته بود. بعد اسدل واسش انگشتشو جا انداخت. منتها ظاهرا یه ترکم داشته. چون بعد از اقدامات اسدل انگشتش شیکست!!!
یه چیز دیگه هم تو داوری ها بود. واسه مسابقه های فوتبال خود مربی ورزشمون (خوشخوان) که داور بین المللی بود و این روزا تو تلویزیون واسه جام جهانی کلی نشونش می ده داوری می کرد. ولی داوری بسکتبال با اسدل بود. (البته اینو جین جینم گفته ولی منم می گم حالا) اسدل وفتی می خواست بگه یه دقیقه از بازی مونده، انگشت شستشو حواله بچه ها می کرد که کلی مایه خنده بود.
خلاصه اینکه یادش بخیر. حیف شد رفت. روحش شاد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 31 می 2002     

It ain’t no use to sit and wonder why, babe
It don’t matter, anyhow
An’ it ain’t no use to sit and wonder why, babe
If you don’t know by now
When your rooster crows at the break of dawn
Look out your window and I’ll be gone
You’re the reason I’m trav’lin’ on
Don’t think twice, it’s all right

It ain’t no use in turnin’ on your light, babe
That light I never knowed
An’ it ain’t no use in turnin’ on your light, babe
I’m on the dark side of the road
Still I wish there was somethin’ you would do or say
To try and make me change my mind and stay
We never did too much talkin’ anyway
So don’t think twice, it’s all right

It ain’t no use in callin’ out my name, gal
Like you never done before
It ain’t no use in callin’ out my name, gal
I can’t hear you any more
I’m a-thinkin’ and a-wond’rin’ walking down the road
I once loved a woman, a child I’m told
I give her my heart but she wanted my soul
But don’t think twice, it’s all right

I’m walkin’ down that long, lonesome road, babe
Where I’m bound, I can’t tell
But goodbye’s too good a word can be, gal
So I’ll just say fare thee well
I ain’t sayin’ you treated me unkind
You could have done better but I don’t mind
You just kinda wasted my precious time
But don’t think twice, it’s all right

(Bob dylan / Don’t Think Twice)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:20 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 31 می 2002     

هر چقدر که هفته پیش عالی بود و تو فرم بودم این هفته هیچ کاری نکردم. از بس که هفته آشغالی بود. اون از اون شنبه که تصادف شد. اونم از کوئیز الکترومغناطیس. اونم از بقیه هفته. فقط آخر هفته یه کم بهتر بود که به یه کنسرت و یه شب شعر با بچه ها گذشت. اگه اینا نبود که من الآن هنوز افتاده بودم. خیلی انرژی ازم گرفت این هفته، اونم به طرز احمقانه ای. الآن اونقدر خسته ام که دیگه هیچی برام اهمیت نداره. منظورم از هیچی درواقع اینه که فردا نه واحد کوئیز دارم ولی هیچی نخوندم هنوز. اونقدر خسته ام که تو این دو روزه تقریبا همش خواب بودم. حوصله ام سر رفته حسابی. تازه خاصیت وحشتناک عصر جمعه که دیگه جای خودشو داره. خیلی وحشتناکه اگه این ترمم مثل ترم پیش گند بزنم. ترم پیش واقعا فکرم مشغول بود. ولی این ترم چی؟ البته این ترمم کلی مشکل برام پیش اومده ولی الآن خیلی فکرم آزاد تر از ترم پیش. کاش این وضعیت نبود. یه جورایی دارم له می شم تو این دوره انتقالی خیلی مهم. گاهی وقتا فکر می کنم کاش حداقل هفته پیش که گرانپایه صدام کرد دفترشو پرسید که مشکلم چیه بهش اعتماد کرده بودم و گفته نه اینکه عین احمقا بشینم جلوش، بگم هیچ مشکلی ندارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم دیگه به کسی اعتماد کنم. مگه نه اینکه اعتماد من به بعضیا باعث شده که دیگران اعتمادشونو به من از دست بدن. در ثانی، هرچی بوده تموم شده، الآن تنها چیزی که مونده آینده هستش. اصلا اهمیتی نداره. بیخیالش. اصلا من که مشکلی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت. مگه نه؟
یه چیزی خیلی فکرمو مشغول کرده. دیروز مامانم بهم می گه: “تو هم مثل خودم هر قدرم که ناراحت باشی اصلا نشون نمی دی.” یعنی راست می گه؟ اونایی که منو می شناسن بگن که چه قدر این حرف درسته. چون خودم واقعا دوست دارم این جوری باشم ولی فکر نمی کنم خیلی موفق بوده باشم.
اصلا دیگه نمی تونم متنای متصل بنویسم. تمام دفتر یادداشتام تبدیل شده به تیکه های چار پنج جمله ای. یاد شعر نامدار افتادم:
“اگر بوسه ام را تاب آورده بودی،
پیش از رفتنت شاعر شده بودم.”
نسبتا بد روزگاریه چون تو مینیمم خودم هستم. نسبتا خوب روزگاریه چون بعد از مینیمم شیب تابع مثبته. بازم دارم آسمون ریسمون می بافم. معنیش اینه که مغزم هنوزم مرتب نیست. همون که قبلا گفتم: “دیورژانس افکارم مثبت بی نهایته.”
اینم حسن ختام:
“و من آن برگ خشکم
که طوفان زندگی از جایم کند
و جای پای عشق
همچنان بر کمرم مانده.”

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:17 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 می 2002     

دیدین این مرتیکه ضیا چه جوری داغ می شه و راجب سیاست مملکت شیش ساعت می ره بالا منبر؟ آخ که چه قدر حرصم می گیره وقتی این الدنگ احمق از اون سر دنیا راجب غیرت حرف می زنه. آخه حمال یادت رفته چیکاره بودی؟ اگه یادت رفته من یادمه. همه اونایی که می خوای با پرت و پلاهات شیرشون کنی که برن هرکار تو می خوای بکنن یادشونه چی کاره بودی.
یا نکنه حسنی بی غیرت بوده که اون طوری در وصفش شعر می خوندی؟ (حسنی بده، بد، بد، خیلی بده، بد، بد.)
اصلا از قدیم گفتن : “ضیا!!! یه وقت نگوزیا!!”

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:10 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 می 2002     

امشب یه شب شعر بود تو دانشکده ما و ضمنشم مراسم تجلیل از محمود دولت آبادی بود. اومد نصف کلیدر رو خوند. عجب حوصله ای داره که این همه دری وری سر هم می کنه. من یه موقعی تمام هدفم این بود که بتونم توصیفا رو حسابی کش بدم که متنم طولانی بشه ولی الآن اصلا حوصله این حرفارو ندارم. هرچی کوتاه تر، بهتر و تاثیر گذار تر. اینا رو که گفتم الآن بهاره میاد گیر می ده که هرچی باشه استاد چند سال بیشتر از تو تجربه داره. بابا حرفی نیست، تجربه داره، خوش بحالش. اولا که این زندگی مالی نیست که حالا کم و زیادش اهمیتی داشته باشه. بعدم اینکه اگه اون از یه چیزی خوشش میاد و همش اونو تجربه می کنه دلیل نمی شه که منم خوشم بیاد. نه، منم خوشم نیومد که اون بسیجیه اونجوری حرف زد امشب ولی خب هرکار می کنم نمی تونم با نوشته طولانی حال کنم. اونم نوشته ای که صد صفحه فقط توصیف سبیل یارو باشه. دست خودم که نیست، نمی تونم دیگه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:09 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 می 2002     

خیلی همینجوریش فشار خونم میزونه، اونوقت رفتم نیم لیتر آب زرشک خوردم نصفه شبی. تو تاکسی که میومدم خونه اصلا از شدت سرگیجه هیچی سرم نمی شد. شانس اوردم سالم رسیدم خونه. تازه آب زرشکاش ظاهرا خیلی مونده بود و یه کمی تخمیر شده بود چون هم گاز داشت هم اینکه بوی شراب می داد.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:08 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 می 2002     

از ماست که بر ماست
ما برقیا هرچی می کشیم از همین برق می کشیم. دیشب تا اومدم شماره بگیرم و آنلاین بشم برق رفت. اینم بد مصیبتیه ولی من از فرصت نهایت استفاده رو کردم. تا دیدم همه جا تاریک شده گرفتم خوابیدم و این جوری شد که من بعد از مدتها یه شب زود خوابیدم. خلاصه اینکه ما نفهمیدیم برق خوبه یا بده ولی هرچی باشه زندگی ما که بهش شدیدا وابسته شده. حالا ما به کنار، زندگی کل آدمای روی زمین که الزاما ممکنه برقی نباشن وابشته به همین برقه. از همین خاصیت این رشته خوشم میاد. اونقدر قاطی زندگی مردم شده که دیگه نمی شه جداش کرد و هیچ کسم نمی تونه ادعا کنه که نیازی بهش نداره. و این خاصیت در مورد هر چهار تا گرایش به یک اندازه صادقه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 21:06 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 29 می 2002     

قرمزته

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 4:49 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 27 می 2002     

فجیعا توصیه می شه که هر روز نیازمندی های روزنامه ایران رو از یه جایی گیر بیارین و طالع اون روزتون رو بخونین. من خیلی به این قضایا معتقد نیستم ولی این یکی بدجوری می زنه تو خال.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:25 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 27 می 2002     

کسی اینجا نیست که کل آهنگای هایده رو داشته باشه؟ ترجیحا نوار کاست نباشه، دیجیتال باشه که بتونم سریعتر توشون دنبال یه آهنگ خاص بگردم. دیشب یه خوابی دیدم که توش یه نفر که خیلی برام مهمه داشت یه آهنگ هایده رو سوت می زد و می خوند. تو خواب برام آشنا بود و می دونستم که آهنگه مال هایده هستش فقط شعرشو حفظ نبودم و همینجوری که می خوند من احساس می کردم که اون آدم با خوندن اون شعر خیلی حرفا می خواد به من بزنه(هرچند امروز یه حرفی بهم زده که کلی منو تکون داده ولی بیشتر از این حرفا بود.) ولی وقتی بیدار شدم دیگه هیچی از اون شعر یادم نبود. امیدوارم بتونم پیداش کنم. فقط یه سری خاطره خیلی گنگ دارم ازش.
کسی هایده نداره؟

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:23 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 27 می 2002     

به خاطر بعضی اعتمادای زیادم به آدما، اعتماد خیلیا رو به خودم از دست دادم. شاید برای گروه اول مهم نباشه که بهشون اعتماد بشه یا نه، ولی برای من اعتماد دوستام از همه چیز مهمتره. من اشتباهامو می دونم و مطمئنم که دیگه تکرارشون نمی کنم. ولی نمی دونم چیکار باید بکنم که اعتمادای از دست رفته رو دوباره بدست بیارم. من معذرت خواهیامو کردم، ولی نمی دونم که دوباره من همون دوست قدیمی می شم تو نظرشون یا نه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:22 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002