دوشنبه، 23 سپتامبر 2002
الآن داشتم فکر می کردم دیدم تو تاریخ نشر ایران سه تا کتاب مستطاب داریم: “کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب” صادق هدایت، ” کتاب مستطاب تراوشات ذهنی آیدین کبیر” خودم و “کتب مستطاب آشپزی” نجف دریابندری. که من یه شباهت بین این سه تا پیدا کردم. اتوبیوگرافی موی دماغ که مال خودم بود رو خوندین؟ حالا “غزیه موی دماغ” از کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب رو بخونین:
“چند سال پیش اندر شهر اسفاهون،
دکتری تازه وارد شد از فرنگسون.
سی سال آزگار دود چراغ خورده بود،
تا متخصص امراض سینه شده بود.
یک روز صبح مریضی رفت پیشش،
که از لاغری واز واز بود نیشش،
گفت: همه دکترها جوابم کرده اند،
«تو بمیری زود میمیری بم گفته اند.
«ای دکتر دستم به دامنت، ایدون،
«سینه دریای علمت را به قربون؛
«کاری بکن برای من اگر میتونی،
«که من علاقمندم به زندگونی.»
دکتر درازش کرد و زد روی سینه اش،
درق درق صدا می کرد دنده اش؛
نفس که میکشید دهنش میموند واز،
بیخ گلوش بدجوری میپیچید آواز.
دکتر گفت: «عزیزم اول کاری که باید بکنی،
«اینست که دهنتا محکم ببندی؛
«بعد از این فقط از دماغ نفس بکشی.
«موی دماغ عزیزم خیلی خاصیت داره،
«خاک بخاد بره توی سینه اون نمیزاره،
«موی دماغ اگر سینه سپر نکنه،
«سینه آدم را چی حفظ میکنه؟
«برو قدر موی دماغتا بدون.
«با دهن نفس نکش زنده بمون.
«اما خاک کثیفه و پر از میکروباته،
«خاک نباشه عزرائیل استعفا میده،»
اسفاهونیه گفتش: «اختیار دارید!
«آقا دکتر سربسر من میزارید.
«خاک پاک اسفاهون مشهور عالمه،
«موی دماغ مسقره مرد و زنه.
«از قدیم و ندیم اینطور گفته اند،
«ایرانیان قدیم هم باهوش بوده اند،
«بعلاوه به رگ غیرت من برمیخوره،
«کسی به خاک اسفاهون فحش بده!
«درد من اگر علتش این خاکه،
«من فدای آن شوم چه باکه؟»
دکتر گفت: «عزیزم جهل نکن حرف بشنو،
«اینکه می گم نه برگرد داره نه برو.
«آدم اگه سنگ باشه آخر میمیره،
«اما بی موی دماغ زودتر میمیره.
«عزیزم فرنگیها جون کنی کرده اند،
«تا تازه بعد از نود و نه سال فهمیده اند،
«که خاک کثیفه و مضرت داره،
«و خاصیتعای موی دماغ بسیاره.»
گفت: «یعنی خاک پاک اسفاهون هم کثیفه؟!
«این حرفها براومده از کدوم بند لیفه؟
«پس مردم از دین و آئینشون برگردند،
«یک کاره موی دماغ را بپرستند؟!
«شما لامذهبها باید از دکتری دست بکشید،
«بیخود موی دماغ خلق خدا نشید.»
………………………………………
از قضا خود دکتره سل گرفت و مردش،
اما اسفاهونیه که هی خاک پاک میخوردش،
مرضش خوب شد و گردنش شد کلفت،
همین!”
و اما در مورد “کتاب مستطاب آشپزی”: فکر کردین نه تنها موی دماغ که حتی موی سر اگه نباشه اونوقت آشپزا چی می تونن بریزن تو غذا که حال آدمو بهم بزنه؟
نتیجه ای که از این مقاله علمی می گیریم اینه که آقا جون کتاب مستطاب نوشتن کار هر کسی نیست.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 11:35 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 23 سپتامبر 2002
چقدر خوبه آدم قبل از اول مهر بره سر کلاس ولی خود اول مهر که شد هیچ کلاسی نداشته باشه. دیروزم که مردم از بس سر کلاس رفتم البته. هوشمند که دودرمون کرد. بعد چون علاقه ای نداشتم ترمم با معارف قرایی شروع بشه اصلا طرف دانشکده علوم نرفتم که ببینم کلاس تشکیل می شه یا نه. بعدشم که رفتیم سر کلاس بشر که نیم ساعت حرف زد و منابع رو معرفی کرد بعد گفت خوب دیگه بفرمایید. جالبیش این بود که تا صحبت افتادن و درس نخوندن می شد زل می زد تو چشمای من بدبخت. انگار نه انگار شیش واحد دیگه با خودش پاس کردم، فقط همین سه واحدو افتادم به خدا. آقای پرتقالیم که اصلا خودشونو سبک نکردن و تشریف نیاوردن دانشکده. شبم که یکی از خواص که مسافرت بود و ظهرش تو دانشکده باهاش صحبت کرده بودیم زنگ زده می گه من بدو بدو تنهایی اومدم تهران حالا می بینم فردا کلاس ندارم. ایشالا قراره یه روز همه خواص جمع بشن دور هم بعد هممون قربون خودمون بریم، واسه خودمون اسفند دود کنیم که یه وقت چش نخوریم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:59 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 سپتامبر 2002
همین الآن خوندم که ماه پیشونی تو کوه سنگ افتاده تو سرش و متاسفانه مرده. هیچ وقت خیال نمی کردم مرگ تا اینجام بیاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:46 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 21 سپتامبر 2002
بچه های ورودی هفتادونه به قبل دانشکده خودمون این دکتر گلکارو که نوشتم یادشون میاد. جهت اطلاع بقیه بگم یه موجودی بود که حتی یه دونه مو هم پیدا نمی شد تو کله اش. الآنم نمی دونم کجاست ولی شنیده شده که رفته استرالیا. این متن زیر رو اون زمانا نوشتم که هر روز تو دانشکده می پلکید.
من آخرین موی باقیمانده این یاروام که بهش می گن دکتر گلکار. البته تازگیها شنیدم که یکی دو تا مو هم تو پاهاش موندن ولی ما که با اون موهای دون رابطه ای نداریم جامون هم خیلی خوبه (ما چند تا نیستیم فقط خودمونو خیلی تحویل می گیریم) ما در دماغ این بابا زندگی می کنیم. زندگی که چه عرض کنم، در اسارت به دنیا اومدیم، یعنی از همون موقع که در اومدیم همینجا مارو بسته بودن اگرم ول بشیم که می میریم. درست مثل همون شعری که یه دفعه تو تاکسی شنیدیم: “واسه ما رهایی مرگه، تا رها بشیم می میریم.” درست همین داستان ما بود چون اونجام دوتا پنجره بود و همه می دونن که دماغ هم دو تا پنجره داره.
به هر حال ما موهای دماغ وظیفه مهمی داریم، اونم گرم کردن و گردگیری کردن هوایی است که میاد تو دماغ موقع نفس کشیدن. البته معلوم نیست این اجدادمون چیکار کردن که الآن وقتی به یکی می گن موی دماغ شده خیلی معنی جالبی نداره. می خوایم بریم بابت این بی احترامی به دادگاه شکایت کنیم. داشتیم می گفتیم که وظیفه ما چیه. قدیما کلی موی زیردست داشتیم ولی حالا که اونا نیستن خودمون یه تنه باید هم هوا رو گرم کنیم هم ذرات معلق رو بگیریم. باید مجلس کار مارو جزو مشاغل سخت و زیان آور تصویب کنه. تازه نه بیمه داریم، نه بازنشستگی. این یارو هم که اصلا حواسش نیست چه خدمتی داریم بهش می کنیم، هی مارو دنبال خودش می کشونه اینور اونور. تازگیهام می گن می خواد بره استرالیا. مام گفتیم بین ما و استرالیا یکی رو انتخاب کن. اگه بری مام می ریم حالتم می گیریم. اونوقت استرالیا که سهله آنگولام تو کچل بی ریختو راه نمی ده. آخه همه می دونن که تمام زیبایی آدم به موی شماره سه، ردیف هفتاد و پنج، سوراخ راست دماغه که ما باشیم.
پ.ن. ارونجایی که ایشون دیگه نیستن می شه نتیجه گرفت که آخرین موی ایشون هم ریخته و در ضمن استرالیا هم اون کچل بی ریختو راه داده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 7:17 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 20 سپتامبر 2002
روز انتخاب واحد:
من که می دونم جزو نفرای آخرم صبح با خیال راحت گرفتم خوابیدم ولی مامانم که نمی دونه نتیجتا ساعت هفت و نیم منو بیدار می کنه که بدو برو الآن نوبتت می گذره منم برای اینکه نا امیدش نکنم زود حاضر می شم و راه می افتم. بعدا می فهمم یه نفری که گفته به کسی نگم نفر اول رفته انتخاب واحد کرده. بابا تو که این همه زرنگی خب دست مارم بگیر دیگه. حالا با هر بدبختی بوده تو اون خرتوخری یه مشت واحد می اندازن بهم بالاخره. این بچه آفریدونم که شورشو دراورده از خودش بدتره. جنقله بچه به زور مارو از آموزش می کنه هی. باباشم که یه آموزشچی بداخلاق کم حوصله اس.
باز این ترم هیچ کدوم از کتابا رو ندارم. ترم پیش خوبیش این بود که همه کتابا رو از قبل داشتم.
تازه تو جشن شکوفه هام باید شرکت کنیم امسال. از سی و یکم باید بریم سر کلاسا. تازه لیوان و صابونمم خریدم و گذاشتم تو کیفم. اولین روز ترمم باید برم سر کلاس سگ آقای پتی ول. این هوشمند با اون اخمش آدمو همچین می ترسونه که نگو. بعدشم که معارف دارم. کاش آلوین و دوین بازم باشن سر کلاسم. سر کلاس معارف یک که این بیچاره ها مجبور بودن بشینن. منم می نشستم پهلوی اونا و حسابی وراجی می کردیم تا اینکه یه روز قرایی برگشت بهم گفت قربونتون برم شما اونجا نمی ذارین دوستای مسیحی مون درسو گوش کنن. من خیلی شما رو دوست دارم بیاین پیش خودم بشینین. خاک بر سر خیال می کرد اونا اونقدر بیکارن که مزخرفات اونو گوش کنن. بعدش باید دوباره بعد از سه ماه غذای معرکه سلفو بخوریم و مراسم ناهارخورون معروف خواص رو برگزار کنیم. بعدم دوباره جناب مهندس بشر. با این دفعه می شه دوازده واحد با “آقای آرام”. ترم پیش که اونقدر تابلو بودم سر کلاسش که این ترم نباید دست از پا خطا کنم. خلاصه با این مراسم ترم جدید ما شروع می شه و آخ جون چه کیفی داره دوباره با خواص در محل صندلچمن جمع شدن و چاییچمن خوردن.
دیروز نذر داشتم که روزمو تو آفتاب بگذرونم واسه همین رفتم شهرک درپیت سینمایی. در کل حال نکردم. فقط یه نوار باحال از اونجا خریدم که مال یه باباییه به اسم بدیع زاده. ازون شماعی زاده های عهد دقیانوسه انگار.
راستی یادم رفت بگم روز انتخاب واحد با یه آلبوم که انداخته بودم تو لباسم از دم آموزش تا ته دانشکده دویدم که آلبوم دست کسی نیفته. اونم که ماشالا از رو نمی ره. هرچی پروتکل TYPE3 رو روش پیاده می کنیم بازم کار خودشو می کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:37 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 19 سپتامبر 2002
راست می گی. من عوض شدم. ولی خودت خیال می کنی عوض نشدی؟ من سعیمو می کنم مثل قدیمام بشم دوباره. با همون خصوصیتی که گفتی. ولی توام سعیتو بکن.
“شاد بودن- شاد زیستن- شاد کردن- توانستن- توانستن- توانستن.”
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 10:02 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 سپتامبر 2002
از همون بچگی فضول بودم. این فضولی جدیدم کار دستم می ده چون یه چیزایی فهمیدم که ترجیح می دادم نفهمم. به اضافه که عذاب وجدانم گرفتم از فضولیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:28 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 18 سپتامبر 2002
یه روز وحشتناک دیوونه کننده.
سه تا دیوونه یه ساعت نشستیم رو نیمکتای تو چمنا و مشغولیات ذهنی جدیدمونو ریختیم بیرون واسه همدیگه. بعد که حسابی هر سه تامون خل شدیم رفتیم پی کارمون. اول رفتیم اون ور. بعد اومدیم این ور. بعد دچار یه ماجرای گروگانگیری و باج خواهی شدم. بعد یه رفتار مسخره من دو نفرو ناراحت کرد. بعد با ذهنی پر و خاطری ناراحت با یه دیوونه اومدم خونه. داداش اون یکی دیوونه سوم نیم ساعت پیش زنگ زده بود سراغ دیوونه اشو می گرفت. کاش این سومی حرفایی که عصر زده یادش بمونه نه اینکه دوباره یادش بره. خوبیش اینه که این آخر هفته بیکار نمی مونم. بازم کلی چیز جدید تو ذهنم سنگینی می کنه که حسابی فکرمو مشغول خواهد کرد.
I’ll face it with a grin
I’m never giving in
let the show begin
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:04 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 15 سپتامبر 2002
اینو یادم رفت بگم. نتیجه سفر شیراز حدود چهل دقیقه فیلم شد به اسم “شیراز به روایت خودم”.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 17:26 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 15 سپتامبر 2002
تابستون جالبی بود. هیچ وقت فکر نمی کردم ممکن باشه یه تابستونم اینجوری بگذره. کلا تو این پنج شیش ماهه زندگیم یه جوری گذشته و تو وضعیتی بودم که هیچ وقت فکرشم نمی کردم. اگرم کسی بشنوه پیش خودش می گه این مرتیکه مارو گذاشته سر کار، آخه مگه می شه؟
این آخری رفتم شیراز. کنفرانس دانشجویی مهندسی شیراز گردی. در کل سر سه تا مقاله حاضر شدم. بقیه وقت همش داشتیم با بچه ها تو شهر می گشتیم. با چه امکاناتی هم رفته بودیم. Discman با قابلیت پخش MP3 ، دو تا اسپیکر خوب و یه عالمه سی دی سلکشن. شبا تو خوابگاه تا پنج صبح صدای موزیک ما بود که همه جا رو برداشته بود. ماشالا هزار ماشالا قربون خودمون برم تو هر سفری که با بچه ها می ریم یه سری اصطلاح جدیدم باب می کنیم که همش می افته تو دهنمون. خلاصه اینکه اوضاع جوری بود که هر چقدر که حالم بهتر بود صد برابر بیشتر بهم خوش می گذشت. حیف که یه مقدار تو اون یه هفته عصبانی بودم ولی در کل حسابی خوش گذشت. اینم از اون چیزاس که اردوی ارومیه تا آستارا رو که اول تابستون بود با بی میلی رفتم ولی حسابی خوش گذشت و شارژ شدم ولی اینو که از قبل براش برنامه ریخته بودم اونجوری که می خواستم نشد. خودمونیما عجب خوابگاهی داشتن. عجب منظره ای داشت. تا شیش صبح پشت پنجره نشستن و آویزون کردن پاها چه لذتی داره وقتی که تمام شیراز زیر پات باشه و باد خنک بخوره تو صورتت و تنها موجودات زنده و بیدار اون دور و بر دوتا سگ باشن. به اضافه اینکه قبلش اندازه تمام عمرت قلیون کشیده باشی و تا دو ساعت سرگیجه حسابی داشته باشی.
بازم به حکمت خدا مطمئن تر شدم وقتی که سوار اون مینی بوس شدم و بعد پیاده شدم و بچه ها رو تنها گذاشتم و اون بلاها رو سرشون اورد. معلوم نیست با اون اعصاب به هم ریخته من اگه اون تو بودم چی کار می کردم.
قشنگترین چیز، ای ایرانی بود که بعد از برنامه نور و صدا تو تاریکی تخت جمشید دست تو دست هم فریاد کشیدیم.
بعد برگشتیم تهران و دیدیم به به عجب دعوایی بوده اینجا و ما تو شیراز بی خبر بودیم. یه فامیل ریخته به هم. خیلی توپه. واقعا تو اینجور فامیلای نکبتی باید منتظر یه همچین چیزایی بود.
بعدم که رفتیم شمال و معلوم نیست بابای من چطوری جرات کرد بذاره من تو جاده چالوس بشینم پشت ماشین. منم واسش همچین سر پیچ جلوی اتوبوس لایی کشیدم که فکر کنم دیگه هیچوقت بغل دست من نشینه. تو شمالم با یه جمعی بودیم که اصولا به جز دری وری گفتن کار دیگه ای بلد نیستن و کلی خندیدیم فقط کاش هم سن من بودن که می تونستم پا به پاشون حرف بزنم نه اینکه فقط گوش کنم. بعدم که برگشتیم و به به. چشمتون روز بد نبینه. اون دو تام از ارومیه برگشتن و تازه معلوم شد که اونجام یه سری دعوای خوشگل رو از دست دادم.
دیروزم که رفتم دانشگاه و برنامه ترم دیگه رو داده بودن. تا دیروز می شد با کلی فشار هشت ترمه تمومش کنم ولی حالا که می خوام این ترمم ماشین نگیرم دیگه هیچ جوری کمتر از نه ترم تموم نمی شه. بهتر. خیالم راحت شد. دیگه لازم نیست خودمو بکشم. یه وقتم دیدی یهو روز انتخاب واحد یه جوری شد هیچی گیرم نیومد مجبور شدم ماشین وردارم. خوبیش اینه که تو این دانشگاه هیچی حساب کتاب نداره.
به هر حال از هفته دیگه باید برم سر کلاس دوباره. پارسال که سال مسخره ای بود. درست روز اول ترمم با خبری شروع شد که مثل پتک خورد تو سرم و بقیه قضایا خود بخود دنبالش اومد. بعدم همش برای اینکه حواسم پرت بشه خودمو درگیر کارای جورواجور کردم که بد تر از پا دراورد منو. ولی امسال دیگه از این خبرا نیست. یه استارت حسابی از الآن می زنم تا آخرش ببینم چی می شه.
راستی دو سه روزه که همش خوابتو می بینم. باحالیش اینه که خوابام هیچ جور بار عاطفی خاصی نداره. فقط یه مشت فیلم تخیلیه که خودم و تو توش نقش اول بازی می کنیم. بعضی سناریوهاش آدمو از خنده روده بر می کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:13 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 10 سپتامبر 2002
ممکنه فردا راه بیافتیم بریم شمال. خودم اصلا حوصله اشو ندارم. بخصوص که هزار تا کارم تو تهران دارم و تازه سه روزه که برگشتم ولی ترجیح می دم حداقل یه دو سه روزی اینا رو از تهران دور کنم تا بلکه آبا از آسیاب بیافته. فعلا که اوضاع حسابی خر تو خره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 14:32 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 9 سپتامبر 2002
راستی امروز تولدم بود. مدرک دارم براش. تو شناسنامه ام نوشته. هیچ وقت نشده بود که این روز یادم بره ولی امسال…. چه عرض کنم والا. اعصابم فعلا شدیدا به هم ریخته هستش به هزار و یک دلیل جورواجور، واسه رفتارای گیج کننده آدمای مختلف. آدمایی که عاشق بعضیاشونم و از بقیشون متنفر. به هر حال اولین توصیه اینه که فعلا موقع رانندگی بغل دست من نشینین چون ممکنه تو نیم ساعت هزار جور فحش خوشگل و رفتار عصبی ازم بروز کنه. دومین توصیه اینه که اصلا طرفم نیاین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 9 سپتامبر 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 8 سپتامبر 2002
بازم از همه اونایی که با بودنشون زندگی منو شیرین کردن و با اوقات تلخیم مسافرتشونو خراب کردم معذرت می خوام.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 8 سپتامبر 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 سپتامبر 2002
فردا صبح داریم راه می افتیم که بریم شیراز. اسمش کنفرانس دانشجویی برقه ولی خیلی از بچه ها فقط اسم نوشتن که برن شیراز گردی. من که اگه بخوامم فکر نکنم بتونم خیلی بگردم چون این هفتاد، هشتاد نفر هرچی کم و کسر باشه طلب کار ما پنج، شیش نفر می شن. اینا به اضافه یه مسیر شونزده ساعته احتمالا حسابی آدمو خسته می کنه. دفعه اولم که نیست. ولی این دفعه احساس می کنم خیلی دلم تنگ می شه. برای همه. نمی دونم چرا همش دلم تو تهرانه. به هر حال باید یه خداحافظی جانانه با همه بکنم. اتوبوسای دانشگاه مام که شاهکارن یه وقت دیدی اصلا زدن مارو به کشتن دادن. اون وقت نمی دونم کسی دلش واسه من تنگ می شه یا نه. ولی من که دلم واسه همه تنگ می شه. یه تلفن نصیحت آمیزم داشتم امروز صبح که توصیه می کرد که جلوی اتوبوس نشینم. تو خیابونام شلوغ بازی در نیارم که بگیرنم. اگرم راننده تند رفت بهش تذکر بدم که یواش بره. خوبه باز اقلا یه نفر به فکر ما بود. به هر حال ما داریم می ریم. خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین. شاید هفته دیگه زنده برگشتیم. به هر حال دلم تنگ می شه.
اینم یه حسن ختام باحال که دیگه همه فحشا رو واسه خودم بخرم:
Didn’t mean to make you cry
If I’m not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters
Too late, my time has come,
Sends shivers down my spine
Body’s aching all the time,
Goodbye everybody, I’ve got to go
Gotta leave you all behind and face the truth.
(Bohemian rhapsody, Queen)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 سپتامبر 2002
خدا توام وقتی می زنه به سرت یه کارایی می کنیا. اون از اون سال که گیر داده بودی به اون بدبختا که تو یه ضرب گلشیری و نصرت و شاملو و مشیری رو به کشتن دادی. اینم از این دفعه که گیر دادی به این بیچاره ها. فعلا که فریدون فروغی و فرهاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:05 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 31 آگوست 2002
کاش می شد یه سری از فایلای مغزو با Shift+Delete پاک کرد و از دستشون واسه همیشه خلاص شد.
کاش می شد از خودم تبدیل فوریه بگیرم، برم توحوزه فرکانس. فرکانسای مزاحمو بدون توجه به زمانشون با یه فیلتر از بین ببرم. فرکانسای لذت بخشو هم بازم بدون توجه به زمانشون با تمام وجود حس کنم. دیگه اگه به حوزه زمان بر نگشتم هم عیب نداره.
کاش می شد اون سلولای مغزو که توشون افکار ناراحت کننده هست با یه عمل جراحی بیرون اورد و بیخیالشون شد.
کاش می شد یه تیکه زغال فعال انداخت تو مغز که همه ناخالصی ها رو جذب کنه و فکر آدم زلال بشه.
کاش می شد….
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 31 آگوست 2002
آقا به خدا من واسه اینجا سیستم نظرخواهی راه انداخته بودم. بعد این شرکته یه مدت ریخت به هم کاسه کوزه اش. حالا که راه افتاده واسه همه ملت درست شده ولی بازم واسه من ایراد می گیره راه نمی افته. دارم دیوونه می شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:12 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 آگوست 2002
هر وقت باهاش صحبت می کنی بعد از صحبتت می بینی که یه عینک بدبینی بزرگ رو چشماته. به همه شک داری. همه خیانتکارن. همه می خوان تو رو چپه کنن. همه یه چیزایی دارن که قایم کردن که اگه بفهمی از همشون متنفر می شی. فقط برادر بزرگ از همه چیز خبر داره. نتیجه اش اینه که همه فکر می کنن هدفش اینه که همه رابطه ها رو بهم بریزه. ولی من هنوز نمی تونم به این شدت اینجوری فکر کنم. ترجیح می دم خوشبین باشم. شاید ایراد از منه. شاید ایراد از اونه. شاید ایراد از بقیه اس. شایدم واقعا همه دندون تیز کردن که همدیگرو بخورن. وقتی می گم عینک بدبینی یعنی همین.
بدیش اینه که واقعا تو همه چیز دخالت می کنه. اگه سه ماه پیش مسایل برام حل شده نبود واقعا منم به خاطر دخالتش از دستش شاکی می شدم. به هر حال حداقل در مورد من بخدا هیچ نقشی نداشت. از حداقل یه ماه قبل از اون من همه چیزو برای خودم حل کرده بودم. ترسم اینه که بقیه باور کنن که اون مشکلو حل کرده. یا حداقل یه نفر خاص اینجوری فکر کنه.
در مورد بقیه هم نمی گم قصد داشته ولی به هر حال فکر می کنم اثرش منفی بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.
.............................................................................................