مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

تو برام سرابی
من بی تو خرابم
اینجوری، آرزوهام نقش برآبن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:07 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

هیوا مسیح؟ خیلی طرفدار داره. نوشته هاش پره از احساسات. ولی من خوشم نمیاد ازش. می دونی چرا؟ چون اصلا تحمل این حجم احساساتو ندارم. احساسات زیاد برام مثل سم می مونه. ترجیح می دم همین جوری سنگی بمونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:05 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

بهار آمد هوا خوب می باشد
نگار اینجانب چه محجوب می باشد
بهار آمد گلها گشوده گشت
قلب اینجانب خاطر خواه گشت.
(دستکاریش کردم که نفهمین چه آهنگای در پیتی گوش می کنم.)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:04 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

می خوام کله امو وردارم جاش درخت عرعر بکارم. یعنی جای دهنم. جای گوشام گل میمون می کارم. جای موهامم، تاج خروس. جای دلمم هویج می کارم. آخر سرم خودمو درسته می اندازم تو سطل آشغال جاش یه دونه بید مجنون دیوونه می کارم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:03 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 7 اکتبر 2002     

تو حذف و اضافه زوری زبان تخصصی گرفتم با یه بابایی که هر کی داره می واد حذفش کنه. امروز جلسه اولم بود. یارو یه ساعت راجب ضرورت Spell کردن درست کلمات حرف زد بعد رفت پای تخته با کلی اعتماد به نفس نوشت : Intertaining. بعد گفت یه کاغذ وردارین یه پاراگراف راجب خودتون بنویسین که تمرین نوشتن کرده باشین. منم شروع کردم به دری وری نوشتن که آره کلاس آخر شبه و از صب کلاس داشتم و خسته شدم و حوصله این کلاسو ندارم. بعد یهو گفت حالا اسماتونو بالاش بنویسین بدین به من!!! بعدم می خواست مثلا از من کار بکشه گفت شما راجب CVD صحبت کن. منم گفتم نمی دونم چیه. گفت همون دیسکا که روش فیلمه! مثل DVD!!! من گفتم منظورت VCDیه؟ یه ساعت فکر کرد گفت نه، منظورم CDV یه!!! البته همه اینا رو به اینگیلیسی و با یه لهجه مزخرف می گفت. خدا به من رحم کنه تا آخر ترم. چون یکی از چیزایی که اصلا تحملشو ندارم آدمای احمقه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 7:02 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 اکتبر 2002     

یاد اواخر آذر پارسال افتادم که مراسم بزرگداشت احمد محمود بود تو دانشکده مون، به اضافه شب شعر. یادش بخیر. تنها چیزی که اون شب حواسم بهش نبود شعرای ملت بود. داشتیم اون بالا تو آپاراتخونه با مهدی نورپردازی می کردیم خیر سرمون. نیما پشت پیانو بود و امید هم ویولن می زد. علی رفت شعر نیما رو بخونه. ” نیما شعرای خوبی می سروهه”. بهاره رفت اون یارو یادبوده رو بده به احمد محمود. اونقدر تته پته کرد که نگو. علی موقع شعر خوندن رنگ وارنگ می شد. عجب نورپردازی کردیم تو چشش. دوست نابینای بهاره اومده بود. به اسم “خرس مهربون” بهش معرفی شدم. هنوز از نظر همه “خرس مهربون” بودم. به “الاغ گنده بک بی مصرف” استحاله نشده بودم. یه سوتی هم شد که فقط من و مهدی اصل قضیه رو می دونیم. آخر شبم که با امید برگشتیم خونه. تا یه هفته هم اون شب سوژه خنده ما بود. خوش روزگاری داشتیم. یادش بخیر.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:55 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 5 اکتبر 2002     

احمد محمودم رفت. امروز سالگرد رفتن فریدون فروغی هم هست. این ملت هر کی رو داشته داره از دست می ده. تو نسلهای بعدی هیچ کس پیدا نمی شه که تو اندازه های اینا باشه.
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:54 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 اکتبر 2002     

همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت

من اونقد پر عشقم من اونقد پر دردم
که عاشقای دنیا نمی رسن به گردم

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:36 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 اکتبر 2002     

تا دیروز مامانم نمی ذاشت نوشابه بخورم می گفت مرض قند می گیری. حالا امروز از عصر مارو بسته به نوشابه. همشم می گه دوای مرضت همینه. روم نمی شه بگم مرضم چیه.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 2 اکتبر 2002     

یه آقاهه که تو استرالیا استاد دانشگاه بوده اومده بوده ایران، انگار تو شیرپلا افتاده پایین و مرده. دستش درد نکنه. چون امروز صبح هرچی استاد تو دانشکده ما بود رفته بود تشییع جنازه اش. کلاسامون پرید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002     

And I hope that you die
And your death’ll come soon
I will follow your casket
In the pale afternoon
And I’ll watch while you’re lowered
Down to your deathbed
And I’ll stand o’er your grave
‘Til I’m sure that you’re dead
(Masters of war – Bob dylan)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002     

خوندن وبلاگ آدمایی که می شناسیشون یه حس دیگه ای داره. بخصوص اگه خودشون آدرسشونو نداده باشن بهت. بخصوص اگه با یه عملیات ضربتی پنج تاشو باهم پیدا کرده باشی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002     

بازم یه بحث شبه خواصی (شبه خواصی از اون نظر که بعضیاشون خواص صددرصد نبودن). این دفعه راجب مراسم اعدام پریروز. خوبیش اینه که هیچ کدوممون تفاهم نداریم. اون قدر صدامون بلند شده بود که هرکی رد می شد فکر می کرد شیش نفره داریم با هم دعوا می کنیم. فکر کنم تنها نکته مشترکمون اینه که هیچ کدوممون عقل حسابی نداریم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002     

پریروز معارف داشتم. رفتم دانشکده علوم. بعدم یه نیم ساعتی هم از وقت کلاس واسه خودم ول چرخیدم تو محوطه. بعد که با کلی بی میلی رفتم سرکلاس نمی دونم چی بود تو حرفاش که من تمام مدت مثل یه آدم مسخ شده زل زده بودم به دهنش. بعدم که کلاس تموم شد زده بود به سرم که ارشدمو برم الهیات بخونم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002     

فرض کنین دو سه هفته دیگه تولد یه بابایی باشه که خیلی بهتون نزدیکه و براتون مهمه. کلی برای روز تولدش برنامه دارین. بعد یهو می فهمین که دیگه تا آخر عمرتون تولدشو فقط تو دلتون می تونین جشن بگیرین. چه خاکی تو سرتون می ریزین؟ من که دو سال پیش هیچ خاکی نتونستم تو سرم بریزم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 1 اکتبر 2002     

خدا رو شکر که خانوم آرین برگشت. اون آقاهه که این یکی دو ماهه جاش اومده بود کل پردازشگر مغزش از سه تا ترانزیستور تشکیل شده بود که هیچ کدومشونم هیچ وقت VCC نداشتن.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 30 سپتامبر 2002     

فضولباشی!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:51 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 30 سپتامبر 2002     

مرگ پلی است بین سکوت کردن و خفه شدن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 30 سپتامبر 2002     

بابا پدرم در اومد خدا کنه درست شده باشه. شیش ساعته دارم با موزیک و نطرخواهی کلنجار می رم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:49 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 30 سپتامبر 2002     

امروز تو دو نقطه تهران اعدام در ملا عام داشتیم. یه سری که شاکی بودن که به ترافیک خوردیم و دیرمون شد. یه سری هم که با اعدام مخالف بودن. یکی از دوستان دبیرستان هم می دونم صبح زود بیدار شده بود که بره مراسمو تماشا کنه.
همه اینا به کنار هرکی هرچی می خواد بگه. حقوق بشر و اروپا و آمریکا و اینا به من چه؟ اعدام باید وجود داشته باشه و شدیدا اعمال بشه. آخه اصلا مگه جون یه همچین آشغالایی ارزشم داره؟ همینجوریش خیلی امنیت داریم، دیگه چه برسه به اینکه یه وقت خدای نکرده زبونم لال اعدامم لغو کنن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 5:48 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002