چهارشنبه، 2 اکتبر 2002
یه آقاهه که تو استرالیا استاد دانشگاه بوده اومده بوده ایران، انگار تو شیرپلا افتاده پایین و مرده. دستش درد نکنه. چون امروز صبح هرچی استاد تو دانشکده ما بود رفته بود تشییع جنازه اش. کلاسامون پرید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 1 اکتبر 2002
And I hope that you die
And your death’ll come soon
I will follow your casket
In the pale afternoon
And I’ll watch while you’re lowered
Down to your deathbed
And I’ll stand o’er your grave
‘Til I’m sure that you’re dead
(Masters of war – Bob dylan)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 1 اکتبر 2002
خوندن وبلاگ آدمایی که می شناسیشون یه حس دیگه ای داره. بخصوص اگه خودشون آدرسشونو نداده باشن بهت. بخصوص اگه با یه عملیات ضربتی پنج تاشو باهم پیدا کرده باشی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 1 اکتبر 2002
بازم یه بحث شبه خواصی (شبه خواصی از اون نظر که بعضیاشون خواص صددرصد نبودن). این دفعه راجب مراسم اعدام پریروز. خوبیش اینه که هیچ کدوممون تفاهم نداریم. اون قدر صدامون بلند شده بود که هرکی رد می شد فکر می کرد شیش نفره داریم با هم دعوا می کنیم. فکر کنم تنها نکته مشترکمون اینه که هیچ کدوممون عقل حسابی نداریم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 1 اکتبر 2002
پریروز معارف داشتم. رفتم دانشکده علوم. بعدم یه نیم ساعتی هم از وقت کلاس واسه خودم ول چرخیدم تو محوطه. بعد که با کلی بی میلی رفتم سرکلاس نمی دونم چی بود تو حرفاش که من تمام مدت مثل یه آدم مسخ شده زل زده بودم به دهنش. بعدم که کلاس تموم شد زده بود به سرم که ارشدمو برم الهیات بخونم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:45 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 1 اکتبر 2002
فرض کنین دو سه هفته دیگه تولد یه بابایی باشه که خیلی بهتون نزدیکه و براتون مهمه. کلی برای روز تولدش برنامه دارین. بعد یهو می فهمین که دیگه تا آخر عمرتون تولدشو فقط تو دلتون می تونین جشن بگیرین. چه خاکی تو سرتون می ریزین؟ من که دو سال پیش هیچ خاکی نتونستم تو سرم بریزم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:44 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 1 اکتبر 2002
خدا رو شکر که خانوم آرین برگشت. اون آقاهه که این یکی دو ماهه جاش اومده بود کل پردازشگر مغزش از سه تا ترانزیستور تشکیل شده بود که هیچ کدومشونم هیچ وقت VCC نداشتن.
[
1 نظر]
اينو آیدین در ساعت 18:43 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 سپتامبر 2002
مرگ پلی است بین سکوت کردن و خفه شدن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:50 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 سپتامبر 2002
بابا پدرم در اومد خدا کنه درست شده باشه. شیش ساعته دارم با موزیک و نطرخواهی کلنجار می رم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:49 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 سپتامبر 2002
امروز تو دو نقطه تهران اعدام در ملا عام داشتیم. یه سری که شاکی بودن که به ترافیک خوردیم و دیرمون شد. یه سری هم که با اعدام مخالف بودن. یکی از دوستان دبیرستان هم می دونم صبح زود بیدار شده بود که بره مراسمو تماشا کنه.
همه اینا به کنار هرکی هرچی می خواد بگه. حقوق بشر و اروپا و آمریکا و اینا به من چه؟ اعدام باید وجود داشته باشه و شدیدا اعمال بشه. آخه اصلا مگه جون یه همچین آشغالایی ارزشم داره؟ همینجوریش خیلی امنیت داریم، دیگه چه برسه به اینکه یه وقت خدای نکرده زبونم لال اعدامم لغو کنن.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:48 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 30 سپتامبر 2002
امشب تا صب مراسم بتن ریزون دخترعمه همسایه روبروئیمون ایناست. ما که همینجوریش خواب نداشتیم. بی خواب ترم می شیم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 5:47 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 سپتامبر 2002
امروز سر کمربند نبستن مارو گرفتن و واسمون هزار تومن جریمه نوشتن. بعد این مامان بزرگ ما پیاده شده با طرف چونه می زنه سر قیمتش. ما که تو ماشین مرده بودیم از خنده. یارو افسرم کم مونده بود ولو شه کف خیابون. اول هی می گفت اینو بکن دویست تومن. آخر سر طرف بابت ایکه این همه بهش حال داده بودیم جریمه هه رو خط زد نوشت پونصد. یکی از چیزایی که خدا باید قسمتتون کنه دیدار با مامان بزرگ منه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 سپتامبر 2002
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد دردانگیز پاییز
با محنت گنگ و غریبم واگذارید.
(حمید مصدق- آرزوی نقش بر آب- سالهای صبوری)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:46 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 28 سپتامبر 2002
Who dares to love forever?
When love must die.
(Who wants to live forever – Queen)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:27 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 سپتامبر 2002
بابا تا ما میاد حالمون جا بیاد دوباره یه گندی یه جایی بالا میاد. از ایرادای هزار و دویست تا دوست و آشنا داشتن تو یه دانشکده هفتصد نفره همینه دیگه. هرچند اگرم قرار بود جای این همه ده تاشون فقط باشن بازم من همین ده تا دیوونه رو سوا می کردم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 سپتامبر 2002
بابا این یارو نصری دیوونه اس. اول که ساعت یک و نیم اومده سر کلاس پشتشو کرده به ما تا ساعت دو رو تخته شروور نوشته بدون اینکه حتی دهنشو وا کنه یه کلوم حرف بزنه. خیر سرش جلسه اول بود. بعد پشتشو کرد تخته تا سه مخ مارو خورد بدون اینکه دیگه حتی به تخته نگاه کنه. اول به موهای امید گیر داد بعد به سیگاریا. بعد یه قصه هایی گفت راجب لامپای قدیمی که اندازه یه اتاق بودن و آدم می رفته توشون. بعد گفت تکنولوژی اونقدر پیشرفت کرده که الآن تو اینترنت هر خزعبلی که مردم دلشون بخواد می ذارن و هیچ کس پاکش نمی کنه. فکر کنم منظورش از خزعبل این وبلاگ من بود. خلاصه اینکه بدجوری دیوونه اس. من نمی دونم این پیمان چه جوری تحملش می کنه و حل تمرینش می شه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:50 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 26 سپتامبر 2002
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست ز ذلت بکشندش به جفا
چون مرد به عزت ببرندش سر دست
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:49 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 سپتامبر 2002
ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار و یک شکایت از این زمونه داری
نمی دونم چرا با این آهنگ همش یاد تو می افتم. چشمات که سیاه نبود. من که هیچ وقت بدون لنز ندیدمشون ولی خب به هر حال سیاه نبود. روز و روزگارمم که از دست تو بد نبود. سیاهم نبود. اون وقتا خیلی هم سبز بود. ولی چشمات حتی سبزم نبودن. هیچ شکایتی هم از زمونه نداشتی. عین خودم از همه چیش لذت می بردی. برای بی وفایی هم که حتی یه بهونه هم نداشتی چه برسه به هزارتا.
پس چرا یهو بی وفا شدی؟ پس چرا این آهنگه همش منو یاد تو می اندازه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 18:47 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 24 سپتامبر 2002
امروز بشر مشخصه دیود ایده آل رو برامون کشید، بعد گفت ولی مشخصه دیود عملی یه جور دیگه اس. ما که هرچی به این کلمون فشار اوردیم نتونستیم یه دیود عملی رو پای منقل تصور کنیم.
ولی عجب بدبختی ای هستشا. آخر عمری باید بریم سر کلاس الکترونیک یک دوباره.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:11 نوشت.
.............................................................................................