دوشنبه، 9 سپتامبر 2002
راستی امروز تولدم بود. مدرک دارم براش. تو شناسنامه ام نوشته. هیچ وقت نشده بود که این روز یادم بره ولی امسال…. چه عرض کنم والا. اعصابم فعلا شدیدا به هم ریخته هستش به هزار و یک دلیل جورواجور، واسه رفتارای گیج کننده آدمای مختلف. آدمایی که عاشق بعضیاشونم و از بقیشون متنفر. به هر حال اولین توصیه اینه که فعلا موقع رانندگی بغل دست من نشینین چون ممکنه تو نیم ساعت هزار جور فحش خوشگل و رفتار عصبی ازم بروز کنه. دومین توصیه اینه که اصلا طرفم نیاین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:42 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 9 سپتامبر 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 19:35 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 8 سپتامبر 2002
بازم از همه اونایی که با بودنشون زندگی منو شیرین کردن و با اوقات تلخیم مسافرتشونو خراب کردم معذرت می خوام.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 20:05 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 8 سپتامبر 2002
حفاظت شده:
[برای نمایش یافتن دیدگاهها رمز عبور را بنویسید.]
اينو آیدین در ساعت 6:51 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 سپتامبر 2002
فردا صبح داریم راه می افتیم که بریم شیراز. اسمش کنفرانس دانشجویی برقه ولی خیلی از بچه ها فقط اسم نوشتن که برن شیراز گردی. من که اگه بخوامم فکر نکنم بتونم خیلی بگردم چون این هفتاد، هشتاد نفر هرچی کم و کسر باشه طلب کار ما پنج، شیش نفر می شن. اینا به اضافه یه مسیر شونزده ساعته احتمالا حسابی آدمو خسته می کنه. دفعه اولم که نیست. ولی این دفعه احساس می کنم خیلی دلم تنگ می شه. برای همه. نمی دونم چرا همش دلم تو تهرانه. به هر حال باید یه خداحافظی جانانه با همه بکنم. اتوبوسای دانشگاه مام که شاهکارن یه وقت دیدی اصلا زدن مارو به کشتن دادن. اون وقت نمی دونم کسی دلش واسه من تنگ می شه یا نه. ولی من که دلم واسه همه تنگ می شه. یه تلفن نصیحت آمیزم داشتم امروز صبح که توصیه می کرد که جلوی اتوبوس نشینم. تو خیابونام شلوغ بازی در نیارم که بگیرنم. اگرم راننده تند رفت بهش تذکر بدم که یواش بره. خوبه باز اقلا یه نفر به فکر ما بود. به هر حال ما داریم می ریم. خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین. شاید هفته دیگه زنده برگشتیم. به هر حال دلم تنگ می شه.
اینم یه حسن ختام باحال که دیگه همه فحشا رو واسه خودم بخرم:
Didn’t mean to make you cry
If I’m not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters
Too late, my time has come,
Sends shivers down my spine
Body’s aching all the time,
Goodbye everybody, I’ve got to go
Gotta leave you all behind and face the truth.
(Bohemian rhapsody, Queen)
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 9:28 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 1 سپتامبر 2002
خدا توام وقتی می زنه به سرت یه کارایی می کنیا. اون از اون سال که گیر داده بودی به اون بدبختا که تو یه ضرب گلشیری و نصرت و شاملو و مشیری رو به کشتن دادی. اینم از این دفعه که گیر دادی به این بیچاره ها. فعلا که فریدون فروغی و فرهاد.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:05 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 31 آگوست 2002
کاش می شد یه سری از فایلای مغزو با Shift+Delete پاک کرد و از دستشون واسه همیشه خلاص شد.
کاش می شد از خودم تبدیل فوریه بگیرم، برم توحوزه فرکانس. فرکانسای مزاحمو بدون توجه به زمانشون با یه فیلتر از بین ببرم. فرکانسای لذت بخشو هم بازم بدون توجه به زمانشون با تمام وجود حس کنم. دیگه اگه به حوزه زمان بر نگشتم هم عیب نداره.
کاش می شد اون سلولای مغزو که توشون افکار ناراحت کننده هست با یه عمل جراحی بیرون اورد و بیخیالشون شد.
کاش می شد یه تیکه زغال فعال انداخت تو مغز که همه ناخالصی ها رو جذب کنه و فکر آدم زلال بشه.
کاش می شد….
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:46 نوشت.
.............................................................................................
شنبه، 31 آگوست 2002
آقا به خدا من واسه اینجا سیستم نظرخواهی راه انداخته بودم. بعد این شرکته یه مدت ریخت به هم کاسه کوزه اش. حالا که راه افتاده واسه همه ملت درست شده ولی بازم واسه من ایراد می گیره راه نمی افته. دارم دیوونه می شم.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:12 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 آگوست 2002
هر وقت باهاش صحبت می کنی بعد از صحبتت می بینی که یه عینک بدبینی بزرگ رو چشماته. به همه شک داری. همه خیانتکارن. همه می خوان تو رو چپه کنن. همه یه چیزایی دارن که قایم کردن که اگه بفهمی از همشون متنفر می شی. فقط برادر بزرگ از همه چیز خبر داره. نتیجه اش اینه که همه فکر می کنن هدفش اینه که همه رابطه ها رو بهم بریزه. ولی من هنوز نمی تونم به این شدت اینجوری فکر کنم. ترجیح می دم خوشبین باشم. شاید ایراد از منه. شاید ایراد از اونه. شاید ایراد از بقیه اس. شایدم واقعا همه دندون تیز کردن که همدیگرو بخورن. وقتی می گم عینک بدبینی یعنی همین.
بدیش اینه که واقعا تو همه چیز دخالت می کنه. اگه سه ماه پیش مسایل برام حل شده نبود واقعا منم به خاطر دخالتش از دستش شاکی می شدم. به هر حال حداقل در مورد من بخدا هیچ نقشی نداشت. از حداقل یه ماه قبل از اون من همه چیزو برای خودم حل کرده بودم. ترسم اینه که بقیه باور کنن که اون مشکلو حل کرده. یا حداقل یه نفر خاص اینجوری فکر کنه.
در مورد بقیه هم نمی گم قصد داشته ولی به هر حال فکر می کنم اثرش منفی بوده.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:59 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 آگوست 2002
من دارم می رم سراغ فصل هفت به بعد چنگ. لطفا فحش ها و تیکه های خود را به آدرس تهران صندوق پستی خونمون اینا ارسال نمایید.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:19 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 آگوست 2002
هیچ برخوردی ناراحتم نمی کنه در حال حاضر. چون آدما هیچ تقصیری ندارن. شرایط محصول اشتباهات خودمه. شاید بزرگترینش اشتباهم تو شناخن موقعیت بوده. هر کار می کنی، هر کار می کنین، بکنین. مراعات منم نکنین که خسته می شین.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:18 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 آگوست 2002
ببینم رقص چه ربطی به مچ دست چپ داره؟ چرا من اینهمه رقصیدم حالا مچم درد می کنه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:17 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 30 آگوست 2002
از صب یه چیزی تایپ کردم که یکی از دراز ترین مطالبی بود که تا حالا تایپ کرده بودم. هی رفتم و اومدم و چند خط بهش اضافه کردم. آخرش همشو سلکت کردم دگمه دیلیت رو زدم. احساس جالبی بود. به همین راحتی نابودش کردم.
حالا این چه مرضی می تونه باشه؟ دوگانگی شخصیت؟ خود آزاری؟ سادیسم؟ مازوخیسم؟ کوبیسم؟ حمالیسم؟ روماتیسم؟ فاشیسم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 15:16 نوشت.
.............................................................................................
پنجشنبه، 29 آگوست 2002
یه شب دیگه غرق شدن تو فراموشی. غرق شدن تو استفاده از همون لحظه. تو معنی Carpe Diem.
دست باعث و بانیش درد نکنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 21:50 نوشت.
.............................................................................................
چهارشنبه، 28 آگوست 2002
تا حالا جلد کتاب الکترومغناطیس میدان و امواج، دیوید ک چنگ رو لیس زدین؟ امروز داشتم پشت میز ماست می خوردم که ماسته ریخت رو این کتاب بنده خدا که یه ماه بود ار دست من خلاص بود ولی باز بهش گیر دادم. خلاصه دلم نیومد از ماسته بگذرم. دستمالم دم دستم نبود حالشم نداشتم که ار جام بلند شم نتیجتا زبونمو دراوردم و به طرز جانانه ای کشیدم رو جلد این کتاب. نتیجه ای که گرفتم این بود که جلدش به دلچسبی محتواش نیست!!!
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 12:01 نوشت.
.............................................................................................
سهشنبه، 27 آگوست 2002
یه چیزی. اصولا برقیا و کامپیوتریا ظاهرا چگالیشون تو جامعه در حال حاضر از بقیه رشته ها بیشتره. بلاگستان با تقریب خوبی نمونه جامعه هستش. که اگه درصدمون تو وبلاگستان بیشتر از تو جامعه نباشه کمترم نیست. بخصوص که فکر کنم اقلا هفتاد درصد بلاگرا دانشجو باشن.
حالا مساله اصلی: از این همه بلاگر برقی و کامپیوتری چند نفر هفته دیگه میان شیراز واسه کنفرانس برق؟ پایه هستین یه میتینگ اونجا راه بندازیم؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:29 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 26 آگوست 2002
وااااای خدا عجب هفته خرتوخریه. می ترسم آخر نصف کارام یادم بره. هرچند اوناییشو که یادمه مجبورم یکی در میون انجام بدم که برسم وگرنه که دیگه هیچی.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 16:22 نوشت.
.............................................................................................
دوشنبه، 26 آگوست 2002
یه سری چیز مونده تو دلم که نمی تونم نگم. ولی نباید بگم.
…… خواب دیده که من ……..
….. می گه که …………………………..
……… زنگ زد گفت ………….. بعدا با هم رفتیم ………………… بعدش به این نتیجه رسیدیم که …………….
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 1:00 نوشت.
.............................................................................................
یکشنبه، 25 آگوست 2002
از صب رفتم دانشگاه تا ده و نیم شبم با بچه ها بودم.
پدالم بوی پا گرفته بود. قرار شد از این به بعد راننده تو کفشاش بوگیر بذاره بعدم اینکه جای اینکه بیرون ماشین کفشاشو درآره که آخر مسیر کلی دنبالشون بگرده با کفش رانندگی کنه.
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 6:09 نوشت.
.............................................................................................
جمعه، 23 آگوست 2002
حسابی گیج می زنم. چند روزه که از دست همه قایم شدم. سکوتو ترجیح می دم. شاید کلا دوتا تلفن جواب داده باشم تو تمام این مدت. یه جورایی دوباره خسته شدم از دست جمعیت. یه مرضی هست حتما. دلم برای همه آدمایی که از همشون خبر دارم ولی فقط دو هفته اس ندیدمشون تنگ شده ولی در ضمن حوصله ندارم هیچ کسو ببینم. تو تمام هفته گذشته منتظر یه نفر خاص بودم که زنگ بزنه. فقط زنگ بزنه و وقتی گفتم الو قطع کنه. اونقد که بتونم خودمو گول بزنم می خواسته ببینه زنده ام یا نه. بالاخره زنگ زد و حتی بیشتر از انتطار من با هم صحبت کردیم. ولی کاش اصلا زنگ نمی زد. اونقدر صحبت ابلهانه ای بود که واقعا کاش اصلا زنگ نمی زد. نمی خوام پای تلفن با کسی صحبت کنم. خیلی خوشحال نمی شم از دیدن کسی چون یه چیزی ته دلم می گه ممکنه تا با کسی روبرو بشی بی هیچ دلیلی بزنی زیر گریه. دوباره می رم سراغ آهنگام. ده گیگا بایت آهنگ که واسه جمع کردنشون جون کندم. از هر چیزی Too much love will kill you یا Bohemian rhapsody کوئین با حالم هم فرکانسه. یا Things have chnged باب دیلن. یا I think I’m dumb نیروانا. یه مشت آب نبات جلومه رو میز هر چند دقیقه یکی می خورم یعنی با همون فرکانسی که احساس می کنم باید یه استامینوفن بندازم بالا بعدم همه چراغا رو خاموش کنم برم زیر پتو. به هیچی فکر نکنم و بگیرم بخوابم. تا فردا. که باز فردا روز از نو روزی از نو. یه چیز دیگه هم دم دستم هست که هی باهاش بازی می کنم. تیغ صورت تراشی. حدود دو ساعت طول کشید تا یه کتاب صدو ده صفحه ای رو بخونم. دوساعت به هیچی فکر نکردم جز کتابی که جلوم بود. وقتی تموم شد تنها عکس العملم این بود که از جام پریدم و داد زدم. حالا دیگه حتی همون کتابم ندارم که بخونم. یه آهنگ دیگه می ذارم.
I must have died alone a long time ago
You’re face to face with the man who sold the world
وقتی کرت کوبین با ناله جادوئیش می خونه هیچی نمی شه گفت. هیچ کار نمی شه کرد. فقط باید خودتو بسپاری به آهنگ. وقتی تموم می شه یه چیزی تو اغماق وجودت داد می زنه. میگه از هر چی سکوته متنفره. می گه بازم اون صدا رو می خوام. اون صدا رو وقتی که نعره می زنه:
People cry and people moan
look for dry place to call their home
try to find some place to rest their bones
while the angels and the devils try to make them their own
منم دنبال یه همچین جایی می گردم برام اهمیت نداره که فرشته ها یا اهریمنا چی می گن. اصلا برام اهمیت نداره که هستن یا نه. مگه برای اونا اهمیت داره که من هستم؟ وفتی برای آدمایی که مدام می بینمشون بود و نبود من هیچ اهمیتی نداره برای اونا چه اهمیتی باید داشته باشه. یه آب نبات دیگه می اندازم تو دهنم. این سومی بود تو این چند دقیقه. می ترسم آخرش مرض قند بگیرم. دندونام که اونقدر داغون هست که دیکه شیرینی روشون اثر نذاره. شاید بهتر باشه یه سری آب نبات کدئینه بگیرم. یا مثلا آب نباتازپام. سه ماه از خاطرات قبل از عیدمو خوندم. تو اوج بدبختیام حالم بهتر از حالی بوده که الآن بی هیچ مشکل خاصی دارم. حتی یه ماهه که بهم وحی نشده. خدام منو یادش رفته.
آب نباتام تموم شد ولی هنوز سرم درد می کنه.
I don’t wanna die some times wish I’d never been born at all
…..
So you think you can stone me and spit in my eye
so you think you can love me and leave me to die
راستی وقتی یکی می گه ترمز ماشینم بو می ده فوری فکر می کنی از لنتاشه؟ هیچ وقت فکر کردی ممکنه پدالش بوی پا گرفته باشه؟
[
نظری نیست]
اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................