مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

چهارشنبه، 6 نوامبر 2002     

عجب فوتبالی بود دیروز. تازه کوئیزمونو داده بودیم و اومده بودیم تو حیاط که فهمیدیم بازم بازی داریم. خلاصه با هر بدبختی بود یه مشت آدم جور کردیم که با کمک کادر خدمات دانشکده تونستیم یه تیم جور کنیم. بعدم رفیتم تو زمین و هنرمونو به رخ حریف کشیدیم. اول سه تا گل خوردیم. بعد سه تا گل زدیم. بعد تو شریطی که مطمئن بودیم دیگه این بازی رو می بریم یهو چارتا گل دیگه خوردیم. تازه باز وسط بازی نصف بازیکنای ما رفتن امتحان بدن که کلی طول کشید تا تونستیم جاشون کسی رو پیدا کنیم. یه یارو هشتادیه هم تو تیمشون بود که از همه چی شاکی بود. از اون بچه مثبتاشون بود. همشم غر می زد. اونقد مسخره بازی دراوردیم جلوش که آخراش دیگه نزدیک بود دستش به خون ما غسل داده بشه. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. ببین توروخدا چی شده که این احسان که حتی تو شورای صنفی همش گند می زد و همه از دستش شاکی بودن کاندیدای انجمن اسلامی شده و رای اورده. تازه دیروز یه نفرم پشت ساختمون سلف کشتیم و همونجا چالش کردیم. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. نکویی انگار استعفا داده. احتمالا احمدیان رئیس می شه. باز اگه نکوئی مدیر نبود اقلا درس خودشو بلد بود. این احمدیان که همونم بلد نیست. یه حلقه سیمی داشتم که شیش ماهی بود دستم بود از همه هم به خاطرش یه چیزی شنیده بودم اقلا. امروز گم شد. از یابنده تقاضا می شود خودش دستش کنه. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. دزدی بیداد می کند. دیروز کیف بهاره رو هم زدن. تازه می گن کلی به کیف پولش بستگی عاطفی داشته. تا حالا جمع دزدی ها شده حدود دویست هزار تومن پول نقد چند تا ماشین حساب و یه گوشی موبایل. فردا پس فرداس که خودمونم بدزدن. بعدش البته دزده یه پولیم می ده که از دست ما خلاص شه. دیروز رفته بودم سلمونی یارو اول گفت خودت کوتاه کردی؟ منم با رشادت گفتم بله. اونم گفت گند زدی، ما که خودمون این کاره ایم جرات نداریم به موهای خودمون دست بزنیم. فکر کنم از حسودیش اینجوری می گفت. این یارو حاج آقا ناطقی ژتون امروزو به همه فروخته بود اونوقت امروز سلف غذا نداشت. کوفتشون بشه این همه پول مفت که از ما گرفتن. از شنبه هم که باید واسه یه لقمه غذا خوردن تن به هزار جور خفت و خواری بدیم. بابا من که نمی تونم روزه بگیرم چه خاکی تو سرم بریزم؟ ببین توروخدا کار به کجا رسیده که آدمی که به رذل ترین آدم دانشکده معروفه روزه می گیره تو این یه ماهه!!! (البته شنیده شده که بعضی خواهران گرامی پشت سرمون گفتن اینا از اون یارو هم آشغال ترن. (واقعا لطف فرمودن!!!)) کسی می دونه این کازای احمق چرا تو ویندوز ایکس پی مث آدم کار نمی کنه؟ واسه یه ذره ام پی تیری داونلود کردن باید یه ساعت برم ویندوز نود و هشت. این نصری دیوونه است انگار اگه بیست و چهار ساعت در روز حرف نزنه کفران نعمت کرده. خوبه جونش داره در میاد ببین اگه حالش خوب بود چه بلایی سرمون میومد. یه چیز دیگه: اگه دوتا صدا باشه که واقعا منو جادو می کنن یکیش صدای جیم موریسونه، یک دیگه اشم صدای باب دیلن. (فکر کردی مثلا می گم یکیش صدای توئه؟ برو بابا دلت خوشه!!!) متاسفانه در مورد موسیقی شدیدا غربزده هستم (می گویم غربزدگی، مثل سن زدگی!) صدای خواننده های ایرانی برام مثل عرعر می مونه. حتی گاهی وقتا ممکنه از عرعر حداقل یه لبخندی بزنم ولی از صدای اینا هیچ حسی بهم القا نمی شه. می دونستین اولین کسی که از FDM (Frequency Division Multiplexing) استفاده کرده کی بوده؟ ادیسون. یکی جکی هست که می گه اگه ادیسون برقو اختراع نمی کرد چی می شد؟ بعدم جواب می ده که خب یکی دیگه اختراع می کرد. من که فکر می کنم اگه اون این کارو نمی کرد هیچ کس دیگه پیدا نمی شد که این کارو بکنه. حیف که شدیدا طرفدار جریان مستقیم بوده و از برق متناوب می ترسیده. آخرشم نفوذش کارشو کرده و تسلای بدبخت در اوج تنگدستی و گمنامی مرده. هر روز هرکی از راه می رسه یه ویندوز جدید رو این کامپیوتر انجمن علمی نصب می کنه. واسه همین هیچ وقت هیچیمون میزون نیست. کسی نمی دونه درایو سی دی اون کامپیوتر طرف راست کجاس؟ امروز دیدم جاش یه سوراخ تو کیس مونده. راستی پیمان! سی دی Nero دست تو مونده؟ پریروزا تو اوین جا کم اورده بودن، وقتی عبدی رو گرفتن مجبور شدن نوری رو ول کنن که جا باز بشه. این بی بی سی یه کاره اومده می گه نوری می خواد رئیس جمهور بشه. بابا دلتون خوشه، تو این مملکت آدم نمی دونه نیم ساعت دیگه چی می شه، اونوقت بیان نوری رو آزاد کنن واسه سه سال دیگه؟ یه سرویس وبلاگ فارسی دیگه داره راه می افته منم فعلا دارم تو تستش کمک می کنم. ولی اصولا فکر می کنین همچین چیزی لازمه؟ دیروز انگار اولین سالروز شروع رسمی موج وبلاگ نویسی بوده. سالگرد مال من حدود دو ماه دیگه است. نرخ رشدش شدیدا نماییه. پارسال تا من اینجا رو راه بندازم حدود دویست تا وبلاگ بیشتر نبود ولی تو این ده ماه بعدی حدود هشت هزار تا وبلاگ راه افتاده. اصولا یه قضیه ای هست که می گه هرکی از ننش قهر کرده اومده وبلاگ باز کرده (وبلاگ پیش روی شما یک نمونه از این وبلاگهاست!!!) حمید جان من یادم رفت کتابتو تمدید کنم! کارتشو دادم نیما بره. امیدوارم یادش نرفته باشه. سمن تازگی یه گوزن وصل کرده به کیفش بعدم به همه می گه این میمونه. اگرم میمون باشه، از یه گونه نادره. کی تاحالا دیده میمون شاخ داشته باشه؟ راستی همش می خوام واسه رامین توضیح بدم که چه جوری می شه که کشتی های بادبانی در خلاف جهت باد حرکت می کنن ولی یادم می ره.( لازم به ذکره که الآنم یادم رفته (یادمه که باید توضیح بدم ولی چگونگی دقیقش یادم رفته!!!)) امروز صبح تو دانشکده سی چهل بار صدای پتک محکم اومد تا اینکه یه چیزی افتاد زمین و بعد صداها قطع شد. کلاسا همچین می لرزیدن که ابریشمیان با چشای باز شده زل زده بود به سقف. یه فرضیه می گه اون صداها مال قضیه ترور نکوئی بوده. ظاهرا هرچی می کوبیدن تو سرش نمی مرده. از بس به این سمن گیر دادیم بابت تقلبش سر کوئز سیگنال دیروز موقع کوئز الکترونیک خودش رفت تنهایی یه گوشه نشست که بگه خودم دارم می نویسم. تا نمره ها معلوم نشه نمی شه گفت نتیجه خودکفائیش چی بوده. امیدوارم مثل نتیجه خودکفایی ایران تو تولید پیکان (آفتابه خودرو) نباشه!!! ببینم، هنوز رکورد دراز ترین و بی سروته ترین مطلب وبلاگی شکسته نشده؟ بازم باید دری وری سر هم کنم؟ می دونین اولین کلمه ای که گابریل گارسیا مارکز گفته چی بوده؟ گفته مامان! حالا می دونین اولین کلمه ای که نوشته چی بوده؟ منم نمی دونم ولی حدس می زنم نوشته خوزه آرکادیو بوئندیا. حالا می دونین چی جوری می شه یل فیل رو با سه حرکت بکنیم تو یخچال؟ اگه تونستین حلش کنین بعدش یه راهی پیدا کنین که این صفحه نظرخواهی من راست به چپ بنویسه. فرض کنین یه مترجم آنلاین فارسی به سایر زبونا پیدا بشه. بعد یه خارجی بخواد این مطلبو با اون ترجمه کنه. بعدش یا فکر می کنه من دیوونه بودم. یا به صحت کار اون مترجمه شک می کنه. یا خودش دیوونه می شه. فدای سرتون شیش میلیارد تا دیگه از این خارجیا هست. هرچی دیوونه بشن بازم هستن. بسه دیگه انگشتام کف کرد از بس نوشتم. خدا کنه بلاگر اجازه پستشو بهم بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 3 نوامبر 2002     

زندگی قصه تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم، چشم به پایان دارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 2 نوامبر 2002     

آهای آدمایی که مثلا نزدیکان من حساب می شین! از دست همتون گله دارم. حوصله شمردن دلایلشم ندارم.
البته ظاهرا این احساس نزدیکی فقط یه طرفه هستش.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 31 اکتبر 2002     

آخ که چقدر مصاحبه این بابا منو خندوند. خیلی باحال بود. مخصوصا اونجاش که ادعا کرده هویدا زمان نخست وزیریش تو یه پادگانی سخنرانی کرده بعدش سربازا دورش جمع شدن گفتن “هویدا باید برقصه” بعدشم جناب نخست وزیر واسه یه مشت سرباز که لابد با اجازه بادی گاردا دورش حلقه زده بودن می رقصه. اولش گفته تنها طلبه ای بوده که ساواک هر هفته می ریخته تو حجره اش تو مدرسه حقانی و تمام حجره رو تفتیش می کرده (معنیش اینه که ساواک کاری به کار بقیه نداشته و ایشون مهمترین مهره بودن) اونوقت آخرش گفته که فرمانده پادگان جلوی هویدا کلی ازش تعریف کرده. از اون باحال ترش اینه که این بابا با این همه سابقه انقلابی تو انتخابات دوره چهارم مجلس رد صلاحیت شده. دوره ششم هم که صلاحیتشو تائید کردن به گفته خودش رفته خدمت آقای جنتی و حدود یک ساعت باهاشون صحبت کرده. کاش همه کاندیداها یه همچین فرصتی داشتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 31 اکتبر 2002     

گزاره اول: دیروز تو جاده چالوس به دلیل لغزندگی جاده یه ماشین افتاده تو دره و دوتا نماینده مجلس و یه راننده مردن.
گزاره دوم: هواشناسی گفته هوای نیمه شمالی کشور همچنان بارونیه.
گزاره سوم: من دارم فردا واسه یه روز می رم نمک آبرود.
نتیجه: منم تصادف می کنم و می میرم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:02 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 30 اکتبر 2002     

قبلا یه تصور دیگه ای از مهندس شدن داشتم. حداقل فکر نمی کردم تمام وقتم باید صرف گزارش کار آزمایشگاه نوشتن و نمودار کشیدن تو کاغذ میلیمتری بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 30 اکتبر 2002     

این اتاق من الآن تبدیل شده به یه یخچال طبیعی. چون همیشه پنجره بازه و دریچه کولرم نبستم. البته دمای کار من همین حدوداس ولی بقیه آدمایی که این طرفا پیداشون می شه، صدای بهم خوردن دندوناشون قابل شنیدنه.
به سراغ من اگر می آیید
لباس گرم تنتون باشه
وگرنه می چایید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 29 اکتبر 2002     

you labeled me
I’ll label you
so I dub thee unforgiven.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 28 اکتبر 2002     

بفرما! گل سره هم صاحاب پیدا کرد. مال هما خانوم بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 اکتبر 2002     

به سبک داش امیر که هر دفعه راجب دبیرستان می نویسه کلی دلم پر می زنه واسه اون وقتا.
یک روز خوب در دانشگاه گل و بلبل ما
روزایی که ساعت هشت کلاس دارم اگه بخوام با بابام که محل کارش همون طرفاس برم باید حدود هفت و ربع اونجا باشم. واسه همین حسابی اون کله سحر که تو دانشکده پرنده پر نمی زنه باید علافی بکشی. البته پوریام بود اون موقع، ولی …… بعد رفتیم سر کلاس ماشین و منم که این یه درسو از اول ترم تا حالا هیچی نخوندم حواسم اصلا به درس نبود و در واقع داشتم با یه بنده خدایی نامه نگاری می کردم و شعرای بچه گونه تحویل هم می دادیم و هی می خندیدیم. جزوه اشم همراهم نبود. بعد یهو برگشت گفت: “یه جزوه بدین به اون آقای خوشرو که اوقاتشو به بطالت نگذرونه، یه چیزیم یاد بگیره.” خلا صه حسابی تابلو شدیم. فکر کنم آخرش منو از جلسه امتحان بندازه بیرون. بعد رفتم علوم واسه معارف. که اونم اول کلاس تا اسممو خوند پاشدم اومدم بیرون و برگشتم دانشکده خودمون. یه سر رفتم کتابخونه و برگشتم. بعد تو کیفم دنبال ارگانایزرم گشتم که پیداش نکردم و فکر کردم خونه جاش گذاشتم. بعد با حمید می خواستیم بریم یه جایی که خیلی نزدیک دانشکده بود ولی حمید گفت بیا با ماشین بریم. که مجبور شدیم یه دور حسابی بزنیم تا برسیم اونجا بعد از یه ساعت که بالاخره رسیدیم اونجا دیدیم جای پارک نیست و خلاصه رفتیم تو پارکینگ طبقاتی اون بغل پارک کردیم که یه پولی هم به شهرداری برسه. بعدا رفتیم یه چیزی بخریم دست کردم تو کیفم دیدم به به کیف پولم هست ولی پولای توش نیست. خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که بعله یکی رفته سر کیفمونو یه مایحتاجشو از توش برداشته. فقط خدا کنه بلد نباشه شماره تلفنامو بخونه. بعد برگشتیم و یه باقالی پلوی بی باقالی خوردیم و رفتیم سر کلاس الکترونیک. اونم سرما خورده بود و هر دو دقیقه یه بار، همچین دماغشو می کشید بالا که باید میزو محکم می گرفتیم که از تو دماغ استاد سر در نیاریم. بعدم یه نفر که تولدش بود شیرینی می داد که ما همشو خوردیم. بعدش تازه آخر شبی رفتم سر کلاس زبان تخصصی که یارو نه زبان بلده نه الکترونیک نه ریاضی، نه لهجه درستی داره نه دیکته بلده. البته لهجه اش بریتیشه ولی عین سیاهپوستای جنوب لندن حرف می زنه. آخر وقتم دویست تومن قرض کردم که بتونم خودمو تا خونه برسونم. بعدم که اومدم خونه دیگه. مثلا می خواستین چیکار کنم؟ فقط این وسط این همه چیز از دست دادم، جاش یه دونه گل سر پیدا کردم. من که هنوز تو حکمت خدا موندم. آخه گل سرو می خوام چیکار؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 26 اکتبر 2002     

خب به سلامتی هیچ کس جواب مسابقه رو نداد و خودم برنده جایزه شدم. و اما جواب صحیح:
کره گیاهی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 24 اکتبر 2002     

فکر می کنین خوبه اگه از این به بعد این طوری بنویسم؟

یا مثلا این طوری؟
[4 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:01 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 24 اکتبر 2002     

بابا آدم تا می شینه پای تلویزیون یهو آگهی های بازرگانی شروع می شه.
– یه آقایی داره لب دریا قدم می زنه، همش اول دریا رو نشون می ده. بعد زوم می کنه رو کفشای طرف، بعد میاد بالاتر کت و شلوارشو نشون می ده. بعد آقاهه دست می کنه تو موهاش بعد می ره تو مغازه می گه آقا یه پفک بدین با نوشابه، چیپس فلفلی هم بدین. لو کیشن عوض می شه. آقاهه زیر دوشه. آبگرمکن گوشه تصویر دیده می شه. بعد شامپوی طرفو نشون می ده. بعد آقاهه صابونشو بو می کشه می گه عجب صابون معطری. دوباره دستشو می کشه تو موهاش. دوباره لوکیشن عوض می شه. آقاهه با یه لباس مکانیکی زرد نشسته تو خونه پای یه تلویزیون گنده، پهلوی شوفاژ داره خوراکیاشو می خوره. کنار میز تلویزیونشم یه سری کتاب تست روهم چیده شده. یهو زنش میاد می گه غذا حاضره. ماکارونی داریم. میز غذا رو نشون می ده. ظرفای بلور، قاشق چنگالا به شکل ضربدری چیده شدن.

اگه گفتین تبلیغ چیه؟ به کسی که جواب درست بده همون کالا جایزه داده می شه. تا پس فردا همین موقع فرصت دارین.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:59 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 اکتبر 2002     

نمی دونم چرا امروز تو دانشکده همه اونایی که بازی پریروزو دیده بودن یا یه چیزایی راجبش شنیده بودن، یه جوری نگاهمون می کردن. به نظر فهمیدن برزیل می خواد مارو بخره ببره تو موزه فوتبال به عنوان عتیقه نمایش بده. البته بعضیاشونم بهمون خسته نباشید می گفتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:35 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 اکتبر 2002     

آقا من این نصری رو که می بینم یه احساس جالبی پیدا می کنم:
احساس می کنم همین دیشب آفریدون رفته تو سرداب خونه اش. بعد یه عالمه ورد و این چیزا خونده بعد در یه تابوتی رو باز کرده نصری رو از توش کشیده بیرون. بعد تا صبح داشته باندا رو از تنش باز می کرده (آخه خیال می کنم مومیایی بوده) که بتونه صبح بیاد سر کلاس. البته یه عالمه هم دوای تقویتی بهش داده احتمالا.
البته این احساسو قدیما تو دبیرستان نسبت به اصلاح پذیر داشتم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:34 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 23 اکتبر 2002     

بالاخره بهاره خانومم به جمع بلاگر های خواص پیوست. فقط معلوم نیست چرا نمی تونه یونیکد پست کنه مطالبشو، واسه همین فعلا Arabic(malakh khoric) می نویسه. ایشالا اونم درست می شه.
پ.ن. چون نمی تونست یونیکد بنویسه من کاراکتر ستشو عربی کردم که اقلا بدون نیاز به تغییر دستی از طرف خواننده، صفحه با فونت مناسب باز بشه. چون کدشو خودم حفط نبودم و از اینور اونور پیدا کردم می خوام بدونم درست کار می کنه یا نه. خودم تو ویندوز ایکس پی درست می بینمش. اگه می شه یه امتحانی بکنین، به منم خبر بدین.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 13:59 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 22 اکتبر 2002     

ده توصیه مهم آیدین کبیر برای اوقات تنهایی
۱. اولین و مهمترین توصیه اینه که اصلا تا جایی که می شه سعی کنین تنها نمونین.
۲. لازم نیست بعد از غذا حتما ظرفارو بشورین، ولی ممکنه بعد از دوسه روز ببینین که دیگه ظرف تمیز تو خونه نمونده. خونسردیتونو حفظ کنین. یادتون باشه که تو قابلمه هم می شه غذا خورد (به شرطی که قابلمه تمیز مونده باشه)
۳. اون سیاهی هایی که ته قابلمه هستش، بهش می گن تفلون. خیلی سعی نکنین پاکشون کنین چون احتمالا قابلمه نابود می شه.
۴. اگه خربزه نمی خورین بزارینش تو یخچال وگرنه تمام خواص فیزیکوشیمیاییش بعد از یه روز عوض می شه.
۵. اگه شیشه آبلیمو رو انداختین زمین و شکست، ترجیحا همون موقع جمعش کنین وگرنه نمی دونم چرا چسبناک می شه و شیشه خورده ها می چسبه به تمام زندگیتون.
۶. کولر باید شبا خاموش باشه. در غیر اینصورت و در صورت مواجهه با گردن درد و کمردرد و گلودرد و سردرد و خلاصه یه کلکسیون درد و مرض مسولیتی متوجه کسی نخواهد بود.
۷. کلیدو پشت در جا نذارین وگرنه مجبورین از خونه طبقه بالایی بپرین پایین و پاتونم می شکنه.
۸. حتی الامکان از پذیرفتن مسولیت باباتون پرهیز کنین. این باباها از ده تا بچه بدترن.
۹. لازم نیست هرجا می رین ماشین ببرین چون اونوقت مجبور می شین شخصا پول شونصد لیتر بنزین بدین. اتوبوس همچنان آلترناتیو خوبیه.
۱۰. ماشین لباسشویی یه سلاح پیشرفته اس که فقط مامانا بلدن باهاش کار کنن. سعی نکنین خیلی باهاش کلنجار برین چون اگه عصبانیش کنین لجشو سر لباساتون خالی می کنه.

البته همش همینا نیست ولی بقیش کپی رایت داره. شایدم یه وقت دلم سوخت برای شما جماعت بی تجربه و یه مقدار دیگه اشو بهتون یاد دادم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:17 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 22 اکتبر 2002     

مامان من باز رفته مشهد( در واقع سالی 366 روز می ره مشهد( سالای کبیسه می شه 367 روز). منم دیشب گرسنه ام بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم، گفتم زنگ می زنم این پیتزا غربتی یه شامی بیاره کوفت مبارک کنیم. (شامی نه! دوست ندارم) خلاصه زنگ زدیم و گفتیم آقا یه کش لقمه برای ما بیار که به فردامونم برسه، مجبور نشیم دوباره مزاحم اوقات شریفه بشیم. یه ساعتی طول کشید تا غذا رو اورد. چشمتون روز بد نبینه، یه پیتزا اورد اندازه یک سال مصرف غله ممالک محروسه. فردا که سهله فکر کنم تا یه ماه دیگه جواب بده. الآن FBI می تونه منو دستگیر کنه بگه مهمون اوردی خونه بعد تیکه تیکه اش کردی گذاشتی تو یخچال. عین همینا که یه زنجیر سیفون توالت می گیرن دستشونو می شن قاتل زنجیره ای.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 5:40 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 اکتبر 2002     

بابا عجب کولاکی کردیم امروز. یکی نیست بگه آخه شما که بازی بلد نیستین کی بهتون گفته برین تیم راه بندازین؟ به هر حال امروز تیم محترم ما، “دراکل” (جمع دیریکله، معنیشم به کسی نمی گیم) در یک بازی نزدیک که درواقع فینال زودرس مسابقات بود هفت تا گل خورد که بازی رو هفت هیچ باخته باشه. البته هنوز به رکورد “زیگما، آلفا، امگا” که یازده تا گل خورد نرسیدیم. فکر کنم دو تا فینال زودرس دیگه مونده باشه تا با خیال راحت حذف بشیم. خب مگه چیه؟ خود فرانسه ام مرحله اول جام جهانی حذف شد. دیگه از اونا که کمتر نیستیم.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:52 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 21 اکتبر 2002     

این وبلاگ “سردبیر: عمه ام” رو می خونین؟ می گن مال ابراهیم نبویه. به هر حال این مطلب آخرش دیگه واقعا کولاکه. جون هرکی دوست دارین برین بخونین که بعد از عمری یه لینک دادم ضایع نشم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:51 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002