مشغولیات

زندگى، خود مشغولیتی عظیم است!




شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
 
آیدین كبیر در یک نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: خیلی وقت پیش
قد: ۱۷۷
وزن: داره می رسه به صد
رنگ چشم: قهوه‌ای تیره
رنگ مو: همون
تماس: ایمیل

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا
 
آرشیو

بالا

نظريات عارفانه،
يادداشتهای ابلهانه

تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 

نوشته‌های آیدین:

سه‌شنبه، 12 نوامبر 2002     

خبر دارم، خبر. بیاین میدان شهر.
روز پنجم اسفند، روز تولد خواجه نصیرالدین طوسی (تو خونه بهش می گفتن صنعتی) به عنوان روز ملی مهندسی نامگذاری شد.

[1 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:13 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 12 نوامبر 2002     

بازم بازون، بازم نوامبر، بازم November rain.
احساس می کنم یه چیزی باید بنویسم. نمی دونم راجب چی، ولی می دونم که باید یه چیزی بنویسم. شاید یه داستان. سوژه؟ هاه! یه چیزی منتظره که نوشته بشه ولی نمیاد. شاید بشه اسمشو (گلاب به روتون، روم به دیفال) یبوست ادبی گذاشت. آخ که چه شاعرانه بود این تیکه. می دونی از کی شاعر شدم؟ درست از کلاس پنجم دبستان. عجب شعری بود، هنوزم دارمش. اونقدر وزن و قافیه داره که نگو. کمر آدم زیر وزنش خم می شه. نه! انگار قرار نیست چیزی بیاد. حتی قرار نیست چیزی بره. بهش می گن رکود. آره اگه به این گلا خوب کود بدی همچین رشد می کنه که نگو، می شه قد زرافه چاق، یا مثلا فیل دراز.
راستی یه سایت توصیه شدنی، صاحبش یه چیزیه تو مایه های خودم. شاید از منم خل تر. گفتم که یهو جا نخورین. اونقدر دوستش دارم که نگو.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 17:19 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 11 نوامبر 2002     

The wind of change blows straight
Into the face of time
Like a stormwind that will ring
The freedom bell for peace of mind
Let your balalaika sing
What my guitar wants to say.
(wind of change – Scorpions)

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 19:06 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 10 نوامبر 2002     

کسی فهمید تو این به سوی جنوب همین ده دقیقه پیش آهنگ Brothers in arms اثر برادرمون Mark Knopfler رو گذاشته بودن؟ گیتارشو می زد بعد به جای خواننده که می رسید روش یه آهنگ بند تنبونی چسبونده بودن. انگار مجبورشون کردن. ما که آرزو به دل موندیم که این صدا و سیمای خودمون یه کانال موزیک بذاره که اقلا روزی یه ربع توش یه گیتار حسابی بشنویم حال کنیم.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:20 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 9 نوامبر 2002     

یه دبیر ادبیات داشتیم تو دبیرستان که لهجه غلیظ ترکی داشت، اسمشم مهیار بود. البته یه خصوصیت اخلاقی دیگه هم داشت که همیشه باعث خنده و مسخره بازی ما بود ولی اون چیزیش که از همه چی بیشتر یادم مونده یه شعریه که شاید بیست دفعه سر کلاس ما خوند:
زنجیر عدل خسرو و آن خر که شکوه کرد
آورده اند تا به حقیقت خرت کنند

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.
.............................................................................................

جمعه، 8 نوامبر 2002     

آقا من دیگه تقریبا مطمئن شدم که این ژیلت تو خمیر ریشاش شکر می ریزه. اگه اینجوری نیست پس چرا اینقدر شیرینه؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 13:57 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002     

اعدام!!!

[3 نظر] اينو آیدین در ساعت 20:12 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002     

جمعه پیش رفتیم نمک آبرود با تور. به دعوت چند تا گروه یاهو از جمله سمپاد و بابابرقی. صبح زود راه افتادیم از تهران. قرارمون سر ملاصدرا بود. راهنمای ما صبح تازه اومده از من می پرسه سر ملاصدرا همین جاست؟ وقتی فهمید همونجاست، پرسید پس شما رو باید ببریم؟!! تمام جاده مه بود. کلی هم تصادف شده بود. راهنمامون یه آقایی بود به اسم بابایی. بعدا فهمیدیم که راهنمای همه تورا مامانی بودن فقط راهنمای ما بابایی بود. اونقد این بابایی رو اذیت کردیم که دیگه می خواست سر به تنمون نباشه. یه چار نفرم بودن که به گروه خون ما نمی خوردن. اونا رو هم حالشونو حسابی اخذ کردیم. تو نمک آبرودم مه بود. آقای بابایی فرمودن مواظب باشین مه هست لیز نخورین. اینجوری بود که ما فهمیدیم برخلاف نظر عامه که مه همون ابریه که تو ارتفاع پایین باشه، در واقع مه همون گِل هستش. یه چیز جدیدم کشف کردیم که تو مه قلیون کشیدن چه کیفی داره، انگار قبل از ما یکی همچین کشیده بود که دودش همه جا رو گرفته بود. بعد ما با سر و ضع گلی اومدیم پایین و ناهار خوردیم و رفتیم هتل هایت. واقعا خیلی به قیافمون می خورد که اونجا بریم. اونجام حسابی شلوغ کردیم و بعدم رفتیم لب ساحل و یه جنگ حسابی راه انداختیم. اونقدر ماسه خیس زدیم تو سر کله هم که دیگه نقطه تمیز تو ما پیدا نمی شد. بعد باز با اعتماد به نفس کامل برگشتیم تو هتل و از توالتاش استفاده بهینه کردیم. اونقدر هوا سرد بود از هر جایی بیشتر گلاب به روتون، رو به دیفال، ما رفتیم توالت. فقط نمی دونم چرا هرکی رد می شد یه جوری نگاهمون می کرد انگار تا حالا سمپادی ندیده!!! بعدم آقای بابایی رو گذاشتیم سر کار و گفتیم چند تا از بچه ها لب ساحل جا موندن. تا یه ساعت همه بلندگوهای هتل داشتن مارو پیج می کردن. بعدم بعضیا رفتن آسانسور بازی تو هتل. اصولا بعد از رفتارای ما هفت هشت تا از ستاره های هتل کم شد. بعدا بالاخره راضی شدیم برگردیم و تو اتوبوس اونقدر داد بیداد کردیم که خودمون کر شدیم چه برسه به بابایی و اون چار نفر دیگه. اونام از لجشون همه لباساشونو تنشون کردن بعد پنجره هارو باز کردن، مام که همه لباسامون خیس بود ساعتها تو مینی بوس لرزیدیم. البته آقای بابایی یه خاصیت دیگه هم داشت اونم این که اون جلوی ماشین واسه اون چار نفر یه داستانایی تعریف می کرد که نگو، از قبیل “چگونه مردی با شلوارک ساعت 12 شب با یه شونه تخم مرغ، سوار بر ترک موتور، در فاصله اینجا تا اون پیکان سبزه، از کلانتری 108 نواب سر دراورد” و “چگونه 48 ماه در مناطق صعب با یه گروهبان ابله خدمت سربازی انجام دادم”. مام ته ماشین نشسته بودیم و همش حرفاشو تایید می کردیم فقط نمی دونم چرا خیلی بدجور نگاهمون می کرد. به نظر من یادش رفت ماجرای “چگونه درحالی که سوار تیرانوساروس بودم با تیر کمون یک F-18 را سرنگون کردم” و “چگونه دو عدد تانک چیفتن را با شیش تا نوشابه خانواده در سه سوت قورت دادم”. ولی بالاخره رسیدیم تهران و ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد. کلی هم خوش گذشت.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:24 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 7 نوامبر 2002     

یوهو بالاخره تونستم جهت این نظرخواهی رو از راست به چپ کنم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 12:23 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 6 نوامبر 2002     

عجب فوتبالی بود دیروز. تازه کوئیزمونو داده بودیم و اومده بودیم تو حیاط که فهمیدیم بازم بازی داریم. خلاصه با هر بدبختی بود یه مشت آدم جور کردیم که با کمک کادر خدمات دانشکده تونستیم یه تیم جور کنیم. بعدم رفیتم تو زمین و هنرمونو به رخ حریف کشیدیم. اول سه تا گل خوردیم. بعد سه تا گل زدیم. بعد تو شریطی که مطمئن بودیم دیگه این بازی رو می بریم یهو چارتا گل دیگه خوردیم. تازه باز وسط بازی نصف بازیکنای ما رفتن امتحان بدن که کلی طول کشید تا تونستیم جاشون کسی رو پیدا کنیم. یه یارو هشتادیه هم تو تیمشون بود که از همه چی شاکی بود. از اون بچه مثبتاشون بود. همشم غر می زد. اونقد مسخره بازی دراوردیم جلوش که آخراش دیگه نزدیک بود دستش به خون ما غسل داده بشه. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. ببین توروخدا چی شده که این احسان که حتی تو شورای صنفی همش گند می زد و همه از دستش شاکی بودن کاندیدای انجمن اسلامی شده و رای اورده. تازه دیروز یه نفرم پشت ساختمون سلف کشتیم و همونجا چالش کردیم. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. نکویی انگار استعفا داده. احتمالا احمدیان رئیس می شه. باز اگه نکوئی مدیر نبود اقلا درس خودشو بلد بود. این احمدیان که همونم بلد نیست. یه حلقه سیمی داشتم که شیش ماهی بود دستم بود از همه هم به خاطرش یه چیزی شنیده بودم اقلا. امروز گم شد. از یابنده تقاضا می شود خودش دستش کنه. اوضاع دانشکده توپ می باشد آقا، تووووپ. دزدی بیداد می کند. دیروز کیف بهاره رو هم زدن. تازه می گن کلی به کیف پولش بستگی عاطفی داشته. تا حالا جمع دزدی ها شده حدود دویست هزار تومن پول نقد چند تا ماشین حساب و یه گوشی موبایل. فردا پس فرداس که خودمونم بدزدن. بعدش البته دزده یه پولیم می ده که از دست ما خلاص شه. دیروز رفته بودم سلمونی یارو اول گفت خودت کوتاه کردی؟ منم با رشادت گفتم بله. اونم گفت گند زدی، ما که خودمون این کاره ایم جرات نداریم به موهای خودمون دست بزنیم. فکر کنم از حسودیش اینجوری می گفت. این یارو حاج آقا ناطقی ژتون امروزو به همه فروخته بود اونوقت امروز سلف غذا نداشت. کوفتشون بشه این همه پول مفت که از ما گرفتن. از شنبه هم که باید واسه یه لقمه غذا خوردن تن به هزار جور خفت و خواری بدیم. بابا من که نمی تونم روزه بگیرم چه خاکی تو سرم بریزم؟ ببین توروخدا کار به کجا رسیده که آدمی که به رذل ترین آدم دانشکده معروفه روزه می گیره تو این یه ماهه!!! (البته شنیده شده که بعضی خواهران گرامی پشت سرمون گفتن اینا از اون یارو هم آشغال ترن. (واقعا لطف فرمودن!!!)) کسی می دونه این کازای احمق چرا تو ویندوز ایکس پی مث آدم کار نمی کنه؟ واسه یه ذره ام پی تیری داونلود کردن باید یه ساعت برم ویندوز نود و هشت. این نصری دیوونه است انگار اگه بیست و چهار ساعت در روز حرف نزنه کفران نعمت کرده. خوبه جونش داره در میاد ببین اگه حالش خوب بود چه بلایی سرمون میومد. یه چیز دیگه: اگه دوتا صدا باشه که واقعا منو جادو می کنن یکیش صدای جیم موریسونه، یک دیگه اشم صدای باب دیلن. (فکر کردی مثلا می گم یکیش صدای توئه؟ برو بابا دلت خوشه!!!) متاسفانه در مورد موسیقی شدیدا غربزده هستم (می گویم غربزدگی، مثل سن زدگی!) صدای خواننده های ایرانی برام مثل عرعر می مونه. حتی گاهی وقتا ممکنه از عرعر حداقل یه لبخندی بزنم ولی از صدای اینا هیچ حسی بهم القا نمی شه. می دونستین اولین کسی که از FDM (Frequency Division Multiplexing) استفاده کرده کی بوده؟ ادیسون. یکی جکی هست که می گه اگه ادیسون برقو اختراع نمی کرد چی می شد؟ بعدم جواب می ده که خب یکی دیگه اختراع می کرد. من که فکر می کنم اگه اون این کارو نمی کرد هیچ کس دیگه پیدا نمی شد که این کارو بکنه. حیف که شدیدا طرفدار جریان مستقیم بوده و از برق متناوب می ترسیده. آخرشم نفوذش کارشو کرده و تسلای بدبخت در اوج تنگدستی و گمنامی مرده. هر روز هرکی از راه می رسه یه ویندوز جدید رو این کامپیوتر انجمن علمی نصب می کنه. واسه همین هیچ وقت هیچیمون میزون نیست. کسی نمی دونه درایو سی دی اون کامپیوتر طرف راست کجاس؟ امروز دیدم جاش یه سوراخ تو کیس مونده. راستی پیمان! سی دی Nero دست تو مونده؟ پریروزا تو اوین جا کم اورده بودن، وقتی عبدی رو گرفتن مجبور شدن نوری رو ول کنن که جا باز بشه. این بی بی سی یه کاره اومده می گه نوری می خواد رئیس جمهور بشه. بابا دلتون خوشه، تو این مملکت آدم نمی دونه نیم ساعت دیگه چی می شه، اونوقت بیان نوری رو آزاد کنن واسه سه سال دیگه؟ یه سرویس وبلاگ فارسی دیگه داره راه می افته منم فعلا دارم تو تستش کمک می کنم. ولی اصولا فکر می کنین همچین چیزی لازمه؟ دیروز انگار اولین سالروز شروع رسمی موج وبلاگ نویسی بوده. سالگرد مال من حدود دو ماه دیگه است. نرخ رشدش شدیدا نماییه. پارسال تا من اینجا رو راه بندازم حدود دویست تا وبلاگ بیشتر نبود ولی تو این ده ماه بعدی حدود هشت هزار تا وبلاگ راه افتاده. اصولا یه قضیه ای هست که می گه هرکی از ننش قهر کرده اومده وبلاگ باز کرده (وبلاگ پیش روی شما یک نمونه از این وبلاگهاست!!!) حمید جان من یادم رفت کتابتو تمدید کنم! کارتشو دادم نیما بره. امیدوارم یادش نرفته باشه. سمن تازگی یه گوزن وصل کرده به کیفش بعدم به همه می گه این میمونه. اگرم میمون باشه، از یه گونه نادره. کی تاحالا دیده میمون شاخ داشته باشه؟ راستی همش می خوام واسه رامین توضیح بدم که چه جوری می شه که کشتی های بادبانی در خلاف جهت باد حرکت می کنن ولی یادم می ره.( لازم به ذکره که الآنم یادم رفته (یادمه که باید توضیح بدم ولی چگونگی دقیقش یادم رفته!!!)) امروز صبح تو دانشکده سی چهل بار صدای پتک محکم اومد تا اینکه یه چیزی افتاد زمین و بعد صداها قطع شد. کلاسا همچین می لرزیدن که ابریشمیان با چشای باز شده زل زده بود به سقف. یه فرضیه می گه اون صداها مال قضیه ترور نکوئی بوده. ظاهرا هرچی می کوبیدن تو سرش نمی مرده. از بس به این سمن گیر دادیم بابت تقلبش سر کوئز سیگنال دیروز موقع کوئز الکترونیک خودش رفت تنهایی یه گوشه نشست که بگه خودم دارم می نویسم. تا نمره ها معلوم نشه نمی شه گفت نتیجه خودکفائیش چی بوده. امیدوارم مثل نتیجه خودکفایی ایران تو تولید پیکان (آفتابه خودرو) نباشه!!! ببینم، هنوز رکورد دراز ترین و بی سروته ترین مطلب وبلاگی شکسته نشده؟ بازم باید دری وری سر هم کنم؟ می دونین اولین کلمه ای که گابریل گارسیا مارکز گفته چی بوده؟ گفته مامان! حالا می دونین اولین کلمه ای که نوشته چی بوده؟ منم نمی دونم ولی حدس می زنم نوشته خوزه آرکادیو بوئندیا. حالا می دونین چی جوری می شه یل فیل رو با سه حرکت بکنیم تو یخچال؟ اگه تونستین حلش کنین بعدش یه راهی پیدا کنین که این صفحه نظرخواهی من راست به چپ بنویسه. فرض کنین یه مترجم آنلاین فارسی به سایر زبونا پیدا بشه. بعد یه خارجی بخواد این مطلبو با اون ترجمه کنه. بعدش یا فکر می کنه من دیوونه بودم. یا به صحت کار اون مترجمه شک می کنه. یا خودش دیوونه می شه. فدای سرتون شیش میلیارد تا دیگه از این خارجیا هست. هرچی دیوونه بشن بازم هستن. بسه دیگه انگشتام کف کرد از بس نوشتم. خدا کنه بلاگر اجازه پستشو بهم بده.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:42 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 3 نوامبر 2002     

زندگی قصه تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم، چشم به پایان دارم.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 18:08 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 2 نوامبر 2002     

آهای آدمایی که مثلا نزدیکان من حساب می شین! از دست همتون گله دارم. حوصله شمردن دلایلشم ندارم.
البته ظاهرا این احساس نزدیکی فقط یه طرفه هستش.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:24 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 31 اکتبر 2002     

آخ که چقدر مصاحبه این بابا منو خندوند. خیلی باحال بود. مخصوصا اونجاش که ادعا کرده هویدا زمان نخست وزیریش تو یه پادگانی سخنرانی کرده بعدش سربازا دورش جمع شدن گفتن “هویدا باید برقصه” بعدشم جناب نخست وزیر واسه یه مشت سرباز که لابد با اجازه بادی گاردا دورش حلقه زده بودن می رقصه. اولش گفته تنها طلبه ای بوده که ساواک هر هفته می ریخته تو حجره اش تو مدرسه حقانی و تمام حجره رو تفتیش می کرده (معنیش اینه که ساواک کاری به کار بقیه نداشته و ایشون مهمترین مهره بودن) اونوقت آخرش گفته که فرمانده پادگان جلوی هویدا کلی ازش تعریف کرده. از اون باحال ترش اینه که این بابا با این همه سابقه انقلابی تو انتخابات دوره چهارم مجلس رد صلاحیت شده. دوره ششم هم که صلاحیتشو تائید کردن به گفته خودش رفته خدمت آقای جنتی و حدود یک ساعت باهاشون صحبت کرده. کاش همه کاندیداها یه همچین فرصتی داشتن.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:06 نوشت.
.............................................................................................

پنج‌شنبه، 31 اکتبر 2002     

گزاره اول: دیروز تو جاده چالوس به دلیل لغزندگی جاده یه ماشین افتاده تو دره و دوتا نماینده مجلس و یه راننده مردن.
گزاره دوم: هواشناسی گفته هوای نیمه شمالی کشور همچنان بارونیه.
گزاره سوم: من دارم فردا واسه یه روز می رم نمک آبرود.
نتیجه: منم تصادف می کنم و می میرم؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 12:02 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 30 اکتبر 2002     

قبلا یه تصور دیگه ای از مهندس شدن داشتم. حداقل فکر نمی کردم تمام وقتم باید صرف گزارش کار آزمایشگاه نوشتن و نمودار کشیدن تو کاغذ میلیمتری بشه.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 19:50 نوشت.
.............................................................................................

چهارشنبه، 30 اکتبر 2002     

این اتاق من الآن تبدیل شده به یه یخچال طبیعی. چون همیشه پنجره بازه و دریچه کولرم نبستم. البته دمای کار من همین حدوداس ولی بقیه آدمایی که این طرفا پیداشون می شه، صدای بهم خوردن دندوناشون قابل شنیدنه.
به سراغ من اگر می آیید
لباس گرم تنتون باشه
وگرنه می چایید.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:01 نوشت.
.............................................................................................

سه‌شنبه، 29 اکتبر 2002     

you labeled me
I’ll label you
so I dub thee unforgiven.

[2 نظر] اينو آیدین در ساعت 16:48 نوشت.
.............................................................................................

دوشنبه، 28 اکتبر 2002     

بفرما! گل سره هم صاحاب پیدا کرد. مال هما خانوم بود!!!

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 14:35 نوشت.
.............................................................................................

یکشنبه، 27 اکتبر 2002     

به سبک داش امیر که هر دفعه راجب دبیرستان می نویسه کلی دلم پر می زنه واسه اون وقتا.
یک روز خوب در دانشگاه گل و بلبل ما
روزایی که ساعت هشت کلاس دارم اگه بخوام با بابام که محل کارش همون طرفاس برم باید حدود هفت و ربع اونجا باشم. واسه همین حسابی اون کله سحر که تو دانشکده پرنده پر نمی زنه باید علافی بکشی. البته پوریام بود اون موقع، ولی …… بعد رفتیم سر کلاس ماشین و منم که این یه درسو از اول ترم تا حالا هیچی نخوندم حواسم اصلا به درس نبود و در واقع داشتم با یه بنده خدایی نامه نگاری می کردم و شعرای بچه گونه تحویل هم می دادیم و هی می خندیدیم. جزوه اشم همراهم نبود. بعد یهو برگشت گفت: “یه جزوه بدین به اون آقای خوشرو که اوقاتشو به بطالت نگذرونه، یه چیزیم یاد بگیره.” خلا صه حسابی تابلو شدیم. فکر کنم آخرش منو از جلسه امتحان بندازه بیرون. بعد رفتم علوم واسه معارف. که اونم اول کلاس تا اسممو خوند پاشدم اومدم بیرون و برگشتم دانشکده خودمون. یه سر رفتم کتابخونه و برگشتم. بعد تو کیفم دنبال ارگانایزرم گشتم که پیداش نکردم و فکر کردم خونه جاش گذاشتم. بعد با حمید می خواستیم بریم یه جایی که خیلی نزدیک دانشکده بود ولی حمید گفت بیا با ماشین بریم. که مجبور شدیم یه دور حسابی بزنیم تا برسیم اونجا بعد از یه ساعت که بالاخره رسیدیم اونجا دیدیم جای پارک نیست و خلاصه رفتیم تو پارکینگ طبقاتی اون بغل پارک کردیم که یه پولی هم به شهرداری برسه. بعدا رفتیم یه چیزی بخریم دست کردم تو کیفم دیدم به به کیف پولم هست ولی پولای توش نیست. خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که بعله یکی رفته سر کیفمونو یه مایحتاجشو از توش برداشته. فقط خدا کنه بلد نباشه شماره تلفنامو بخونه. بعد برگشتیم و یه باقالی پلوی بی باقالی خوردیم و رفتیم سر کلاس الکترونیک. اونم سرما خورده بود و هر دو دقیقه یه بار، همچین دماغشو می کشید بالا که باید میزو محکم می گرفتیم که از تو دماغ استاد سر در نیاریم. بعدم یه نفر که تولدش بود شیرینی می داد که ما همشو خوردیم. بعدش تازه آخر شبی رفتم سر کلاس زبان تخصصی که یارو نه زبان بلده نه الکترونیک نه ریاضی، نه لهجه درستی داره نه دیکته بلده. البته لهجه اش بریتیشه ولی عین سیاهپوستای جنوب لندن حرف می زنه. آخر وقتم دویست تومن قرض کردم که بتونم خودمو تا خونه برسونم. بعدم که اومدم خونه دیگه. مثلا می خواستین چیکار کنم؟ فقط این وسط این همه چیز از دست دادم، جاش یه دونه گل سر پیدا کردم. من که هنوز تو حکمت خدا موندم. آخه گل سرو می خوام چیکار؟

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 16:45 نوشت.
.............................................................................................

شنبه، 26 اکتبر 2002     

خب به سلامتی هیچ کس جواب مسابقه رو نداد و خودم برنده جایزه شدم. و اما جواب صحیح:
کره گیاهی.

[نظری نیست] اينو آیدین در ساعت 18:48 نوشت.
.............................................................................................

 

مطالب اخیر

نظرات اخیر

© TGEIK نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه 2026 - 2002